گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour
4.94K subscribers
3.72K photos
685 videos
2.01K files
2.05K links
چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا
تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰)

مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست.» تا «جز آنچه به ما آموختی.» دستِ تو را بگیرد.
Download Telegram
به وصلِ دوست گَرَت دست می‌دهد یک دَم
برو که هر چه مراد است در جهان داری
🌲(حافظ، دیوان غزلیات، غزل ۴۴۵)

مراد: مقصود، منظور


جفا: ستم. جور هم ستم. سهل: آسان. دست دادن: کنایه از میسر گشتن و حاصل شدن. مراد: مقصود، منظور. درست است؟

چو آبت بر جگر باشد، درختِ سبز را مانی
که میوهٔ نو دهد دایم، درونِ دل سفر دارد
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۵۶۳)

توجه کنید، اگر شما فضا را باز کنید، دل اصلی بیاید دل شما بشود، زندگی دل شما بشود، در جان شما، در جگر شما، یعنی هرچه که ساخته شده در شما، آبِ آن دلتان خواهد بود. این آبِ خوب که از دل شما بیاید وارد فرم شما بشود، مثل درختِ سبز می‌مانی که هر لحظه یک خلاقیتی در شما به‌وجود می‌آید، یک شیرینی در شما تولید می‌شود که میوهٔ نو می‌دهد دائم، برای این‌که درونِ دل، درونِ خداوند، درونِ زندگی، سفر دارد.

پس می‌بینید که عدم کردن مرکز و وصل شدن به خداوند چقدر مهم است. این در مقابل نسیان خداوند و تمرکز کردن روی انباشتگی چیزها که اگر من این چیزها را جمع کنم و به این موقعیت‌ها برسم، مردم به من عشق خواهند داد، و برایش اتفاقات مهم هستند. و چون اتفاقات مهم هستند و ستیزه می‌کند یا مقاومت می‌کند در مقابل آن‌ها، هر لحظه من‌ذهنی‌اش قوی‌تر می‌شود. شما نمی‌توانید با قوی کردن من‌ذهنی به خوشبختی دست پیدا کنید. همهٔ ابیات را می‌خوانیم که شما به این‌جور بینش‌ها برسید.

آبِ باران باغِ صد رنگ آورَد
ناودان همسایه در جنگ آورَد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ٢۴٩٣)

آبِ باران یعنی وقتی فضا را باز می‌کنی، آب از درونت می‌آید. درست مثل این‌که می‌بینید این آب از بالا می‌آید، این آبِ باران باغ‌ها را آباد می‌کند، گل‌های رنگارنگ به‌وجود می‌آورد، در‌حالتی‌‌که ناودانِ ما آب را می‌ریزد به حیاط همسایه و ما را به جنگ وامی‌دارد.

یعنی «آبِ ناودان» در این‌جا آب‌هایی است که از ذهن می‌آید بیرون. «آب باران» آبی است که از فضای گشوده‌شده می‌آید بیرون. پس آبِ آمده، بیرون‌‌آمده از فضای گشوده‌شده در زندگی شما گل‌های رنگارنگ به‌وجود می‌آورد. ولی اگر منقبض بشوی و از این من‌ذهنیِ شما، از حس‌های همانیدهٔ شما آب بیرون بیاید، یعنی شما منقبض بشوی حرف بزنی، با مردم به جنگ خواهی افتاد. درست است؟ با خودت هم به جنگ خواهی افتاد، بر ضدّ خودت عمل خواهی کرد. پس هشیاری ناودانی شما را با جنگ با خودت و به دیگران وامی‌دارد و هشیاری فضای گشوده‌شده زندگی شما را آبادان می‌کند، رابطهٔ شما را با مردم درست می‌کند. این سه بیت را قبلاً خوانده‌ایم در برنامهٔ گذشته، این‌جا آورده‌ام، از آن می‌خواهیم استفاده کنیم. در غزل ۱۹۱۷ خواندیم:

نمی‌بینم تو را آن مردی و زور
که بر گردون رَوی نارفته در گور

چرا دنیا به نکتهٔ مُستَحیله
فریبد چون تو زیرک را به حیله؟

تو را عمری کشید این غول در تیه
بکن با غول خود بحثی به توجیه
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)

مُستَحیله: مؤنث مُستَحیل، محال، غیرممکن، جسمی که تبدیل به جسم دیگر شده باشد، تغییریافته، دگرگون، مبدل
تیه: بیابان


مُستَحیله: مؤنث مُستَحیل، یعنی محال، غیرممکن، جسمی که تبدیل به جسم دیگر شده باشد، تغییریافته، دگرگون، مبدل. پس می‌گوید مولانا که انسان این مردانگی و زور را ندارد که اگر به من‌ذهنی نمیرد، برود به آسمان یعنی با خداوند یکی بشود. یعنی شما با تقویت من‌ذهنی، قوی‌تر کردن من‌ذهنی به آن‌جا نخواهی رسید. و اگر درست به حالمان دقت کنیم، خواهیم دید که ما دنبال مُردن به من‌ذهنی نیستیم بلکه قوی‌تر کردن آن هستیم. حتی امروز گفتم من، اگر شما با من‌ذهنی فضاگشایی می‌کنید، دارید تایم ایجاد می‌کنید و من‌ذهنی را قوی‌تر می‌کنید، این اقدام را نکنید.

هرچه من‌ذهنی ضعیف‌تر می‌شود، امکان فضاگشایی وجود دارد. پس شما با من‌ذهنی نمی‌خواهد فضا باز کنید. تمام آن فن‌های من‌ذهنی برای فضاگشایی فریب است، چون من‌ذهنی خداوند را نمی‌شناسد. بنابه تعریف اصلاً این یعنی جدایی از زندگی، این تایم است، این فرم است. و تایم و فرمش هم موهومی است، برای همین گفت که صداقت ندارد این، صادق نیست. اصلاً دروغین است، یک چیز توهمی است. این هوشش باید از بین برود، این باید ضعیف بشود تا ما به هوش اصلی، هوش منِ اصلی زنده بشویم. بعد گفت:

🔟6️⃣4️⃣ ۱۷ 🔟6️⃣4️⃣
چرا دنیا به نکتهٔ مُستَحیله
فریبد چون تو زیرک را به حیله؟
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷ )
 
مُستَحیله: مؤنث مُستَحیل، محال، غیرممکن، جسمی که تبدیل به جسم دیگر شده باشد، تغییریافته، دگرگون، مبدل

 
این دنیا، آن چیزی که ذهن نشان می‌دهد، با همین من‌ذهنیِ جدید که ما ساختیم، با این منِ جدید که در این غزل گفته «جگر»، چرا دنیا، که ذهنمان دنیا را نشان می‌دهد، با این دیدش، با وجود موهومی‌اش که هر کاری می‌کند بر ضد ما است، چرا نفهمیم این را؟ ما را می‌فریبد، مایی که امتداد خداوند هستیم، خیلی زیرکیم، به حیله. حیله هم سبب‌سازی‌های بی‌اساسش است. این را هم خواندیم.
 
می‌گوید این غول، یعنی من‌ذهنی ما، عمری ما را کشیده به بیابان، حالا بیا با غول خودت به توجیه، با استدلال به زبان خودش دعوا نکن، صحبت کن. پس ما الآن می‌خواهیم با من‌ذهنی‌مان به زبان خودش که سبب‌سازی است و توجیه است، یواش‌یواش، نرم، صحبت کنیم، دعوا نکنیم. دعوا کِی هست؟ وقتی ملامت می‌کنی خودت را.
 
ما فکر می‌کنیم وقتی ملامت می‌کنیم، هی به خودمان فحش می‌دهیم، داریم به خودمان خدمت می‌کنیم. نه، ما باید با خودمان مهربان باشیم. به‌خاطر این‌که ما پندار کمال داریم، با خودمان دعوا می‌کنیم. چطور من این موضوع را نمی‌دانستم؟! چطور من همچون اشتباهی کردم؟! یعنی من خودم را خیلی بالا می‌دانم. نه، شما همان هستید که این اشتباه را می‌کنید. باید یاد بگیرید.
 
شما می‌گویید که این اتفاقات در گذشته که من به‌اصطلاح با آن‌ها دعوا دارم، در مقابلشان مقاومت می‌کنم، چرا این‌طوری افتاد؟ دلیلش این است که باید این‌طوری می‌افتاد که افتاد، یک‌ جور دیگر نمی‌توانست اتفاق بیفتد، برای این‌که عقل تو این‌قدر می‌رسیده. به‌نظرِ تو خیلی خردمند هستی، نیستی!
 
به‌نظر خود ما، ما پندار کمال داریم، ما خیلی بالا هستیم. ما که این‌همه می‌دانیم، چطور این اتفاق برای ما افتاد؟! نه، نیستی. اصلاً این اتفاق نشان می‌دهد که نیستی دیگر، برای این‌که این‌طوری افتاد وگرنه نمی‌افتاد. تو در آن معامله ضرر کردی، برای این‌که نمی‌دانستی. چطور من نمی‌دانستم؟! من حتماً می‌دانم، به ما نمی‌آید، حتماً یکی دیگر باعث شده، گول زدند ما را، من که این چیزها را می‌دانم! نه، نمی‌دانستی. و بنابراین این‌ها ما را می‌شکند، ما حقیقت‌بین می‌شویم. درست است؟ پس ما داریم با این غولمان که ما را فریب داده، می‌خواهیم بحث کنیم، نرم، دعوا نداریم.
 
و این سه بیت هم می‌خوانم از مولانا که شما دیگر با غولتان دعوا نکنید بلکه استدلال کنید، اولش. چون مولانا الآن دارد می‌گوید اگر فضا را باز نکردی و دید درستی نداری، بیا حَزم و استدلال بکن. استدلال یعنی سبب‌سازیِ درست، با من‌ذهنی‌ات صحبت کن، نرم.
 
چشم اگر داری تو، کورانه مَیا
ور نداری چشم، دست آور عصا
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۶)
 
آن عصایِ حَزم و استدلال را
چون نداری دید، می‌کُن پیشوا
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۷)
 
حَزم: تأمّل با هشیاریِ نظر، دوراندیشی

 
ور عصایِ حَزم و استدلال نیست
بی‌عصاکَش بر سَرِ هر رَه مَایست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۸)

حَزم: تأمّل با هشیاریِ نظر، دوراندیشی


درست است؟ حزم می‌دانید یعنی تأمل با هشیاری نظر، دوراندیشی. این حزم و استدلال از، یک طیف است، از پایین شروع می‌شود که شما با غولتان یعنی من‌ذهنی‌تان با استدلال صحبت می‌کنید، با تأمل صحبت می‌کنید، بعد می‌رود آن انتهای طیف، حزم ما می‌شود خداوند. توجه می‌کنید؟ می‌گوید حزم سروران و شاهان از زمان آدم تا کنون خودش بوده، خودِ خداوند بوده. درست است؟ از عهد آدم تا کنون حزم سروران و شاهان خودش بوده. این بیت را خواندیم.
 
پس بنابراین اگر چشم بینا داری، فضا را باز کردی، دیگر کارهای من‌ذهنی‌ات را نکن. اگر نداری، یک عصا به‌دست بیاور. آن عصا چیست؟ عصای حزم و استدلال. عصای تأمل، درست در همین حالت، تأمل و استدلال. استدلال هم سبب‌سازی، منتها سبب‌سازی‌ای که مولانا می‌کند. مثلاً مولانا می‌تواند به شما سبب‌سازی‌های درست را یاد بدهد و این سبب‌سازی‌ها در مقابل هر سبب‌سازی‌های ژاژ و بیهودهٔ من‌ذهنی قرار می‌گیرد.
 
پس «آن عصایِ حَزم و استدلال را»، «چون نداری دید» با چشم عدم نمی‌توانی ببینی چون هنوز عدم نشده مرکزت، پیشوا کن. درست است؟ این بیت خیلی مهم است. شما از این‌جا شروع می‌کنید. اگر برای اولین بار می‌خواهید به این برنامه گوش بکنید، با عصای حزم و استدلال گوش می‌کنید. اما می‌گوید اگر عصایِ حزم و استدلال نداری دراین‌صورت باید بدون عصاکَش بر سَرِ هر راه نَایستی. درست است؟

🔟6️⃣4️⃣ ۱۸ 🔟6️⃣4️⃣
اگر خودت نمی‌توانی حزم و استدلال کنی، دراین‌صورت خودت را بسپار به یک آدمی مثل مولانا بگو هرچه که ایشان می‌گوید من گوش می‌کنم، آن عصاکشِ من است. من کورم آن هم یک طرف عصا را گرفته، یک طرفش را من گرفتم، دارد من را می‌برد. هرچه او می‌گوید من عمل می‌کنم. بعد متوجه می‌شوم که من را به راه درستی برده این بزرگ.

«بی‌عصاکَش بر سَرِ هر رَه مَایست»، یکی را که به آن واقعاً معتقد هستی به حرف‌هایش باور کن، به حرف‌هایش عمل کن. «بر سرِ هر رَه» یعنی یک عده‌ای آمدند می‌گویند آقا، حافظ این را می‌گوید، مولوی این را می‌گوید، عطار این را می‌گوید، شاهنامه این را می‌گوید، این هم این را می‌گوید، آن یکی هم این را می‌گوید، خب آقا تو چه می‌گویی؟ من هیچ‌چیز، من فقط دارم توضیح می‌دهم این‌ها این‌ها را می‌گویند. نباید تو، تو از این‌ها باید چیزی یاد بگیری، یکی‌اش را بگیر. یکی‌اش را بگیر، تو کوری بگذار عصایت را بکشد و راهنمایی کند به راه درست. این‌ها را هم فهمیدیم.

این‌ها را داریم می‌گوییم که، توجه کنید، این بیت توجه کنید، گفت با «بحثی به توجیه». شما الآن می‌خواهید با من‌ذهنی‌تان صحبت کنید. نه کُتکش بزنید، نه ملامتش کنید، نه محکومش کنید، نه بگویید من از تو متنفرم، تو نمی‌دانم فلان هستی بیسار هستی، تو من را بدبخت کردی، نه. «بحثی به توجیه» و «حَزم و استدلال»، درست است؟ یواش. فکر می‌کنیم و کمک می‌گیریم. حالا اگر یک بزرگی داریم مثل مولانا از آن هم ما مثال می‌زنیم.

می‌گوییم ای من‌ذهنی من، حالا اسمش هم غول نمی‌گذاریم. حالا ای خانمِ فلان، ای آقایِ فلان که خودم هستم و من‌ذهنیِ من هستی، آن سبب‌سازی‌ای که می‌کنی به ما ضرر می‌زند. تو فکر می‌کنی که مثلاً می‌خواهی دیده بشوی در این مجلس، اگر بلند بشوی به من ضرر می‌خورد و این به نفع من نیست. بنابه این استدلالی که مولانا می‌کند، این بیت را می‌گوید، شما بلند نشو خواهش می‌کنم. آن هم گوش می‌کند اگر یواش بگوییم. اما این‌ها را پس فهمیدیم، ببینیم خداوند چه می‌گوید. می‌گوید:

حق همی خواهد که تو زاهد شوی
تا غَرَض بگذاری و شاهد شوی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۲)

شاهد: گواه، مَجازاً معادلِ ناظر است.


کاین غَرَض‌ها پردهٔ دیده بُوَد
بر نظر چون پرده پیچیده بُوَد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۳)

پس نبیند جمله را با طِمّ و رِمّ
حُبُّکَ‌الْـاَشیاءَ یُعْمی وَ یُصِمّ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۴)

طِمّ: دریا و آب فراوان
رِمّ: زمین و خاک
با طِمّ و رِمّ: در این‌جا یعنی با جزئیات


حالا ببینید خداوند از شما چه می‌خواهد؟ می‌گوید شما باید زاهد بشوی. اما زاهد من‌ذهنی؟ نه. بلکه این چیزهایی که همانیدگی‌ها می‌گویند، این‌ها را بگذاری کنار. این‌ها غَرَض است، غَرَض‌های من‌ذهنی. غَرَض‌ها یعنی خواسته‌های من‌ذهنی.

مثلاً من پولدار می‌خواهم بشوم مورد توجه قرار بگیرم، عشق بگیرم. نه، الآن ما فهمیدیم که این عشق به پول منجر می‌شود، ولی به عشق منجر نمی‌شود. به عشق منجر نشود شما به آن منظورِ آمدن نرسیدید.

توجه کنید این «منظور آمدن» که می‌گوییم این مقصود‌پرستی است نه مقصد‌پرستی، همیشه باید برقرار باشد. ما آمدیم به بی‌نهایت و ابدیت خداوند زنده بشویم، هر لحظه و این لحظه قابل اجرا است.

ولی شما اگر دنبال مقصد باشید، بروم آن‌جا، آن‌جا هم اگر برسم به این مقام، به مقصدم رسیدم. به مقصد رسیدم به مقصود هم رسیدم. نه به مقصود نرسیدی. تا این فضا گشوده نشود، تا شما از این من‌ذهنی بیرون نیایید، خودتان را که در آن پیچیدید، الآن دارد می‌گوید دیگر، مثل پرده، درست است؟ باز نکنید این را شما به خوشبختی و سعادت نمی‌رسید.

حق همی خواهد که تو زاهد بشوی، زاهد واقعی، زاهد واقعی کسی است که از ابزارهای من‌ذهنی استفاده نمی‌کند، تا این غرض‌هایی که همانیدگی‌ها به شما نشان می‌دهند بیا به این‌جا برس تا آدم حسابی بشوی و به عشق برسی، آن را هم بگذاری کنار، این‌ها را من‌ذهنی می‌گوید، تا ناظر بشوی.

این را بگذاری کنار شاهد بشوی، یعنی ناظر ذهنت بشوی. برای این‌که این غرض‌ها، حرف‌هایی که این همانیدگی‌ها می‌زنند این‌ها پردهٔ چشم ما است و بر «نظر» یعنی هشیاریِ نظر که خداوند با آن می‌بیند، من هم به‌عنوان منِ اصلی باید با آن ببینم نه هشیاری جسمی، مثل پرده پیچیده. همان موقع که مقاومت کردیم و تایم ایجاد کردیم، خودمان را پیچاندیم توی این تایم، توی این فرم. درست است؟

و بنابراین اگر مثل پرده پیچیده باشیم، درواقع ما پیچیدیم در این‌ها، این‌ها ما را می‌پیچانند، برای همین می‌گوید این مثل گردون است، مثل گرداب می‌گردیم ما.

🔟6️⃣4️⃣ ۱۹ 🔟6️⃣4️⃣
پس همه را «با طِمّ و رِمّ». طِمّ و رمّ درواقع یعنی شاهد بشوی بگویی من از جنس زندگی هستم، روی پای خودت بایستی، نه پای چیزی در این جهان. پس مُتکی به هیچ ستونی نیستی، که ستون پوسیده. روی پای خداوند هستی، روی پای اصلت هستی، تماشا می‌کنی. بله؟ هم او را می‌بینی، می‌گویی من از جنس زندگی هستم، فکرهایم را هم می‌بینم، این طِمّ و رِمّ است. هم ذهنت را می‌بینی، فکرهایی که داری تولید می‌کنی می‌بینی و هم از جنس زندگی هستی.

و الآن متوجه می‌شوی که عشق اشیاء شما را کور و کر می‌کند. و اگر عشق اشیاء شما را کور و کر بکند، همین برسیم به این که «دل نظرگاهِ خدا و آن‌گاه کور؟!» شما می‌گویید خداوند به این دل من نگاه می‌کند، من این را کور کردم با عشق چیزها و این درست نیست.

پس الآن شما متوجه شدید که خداوند هر لحظه می‌خواهد ما زاهد بشویم، که همین غنیمت دار پرهیز را، رمضان را، قدرش را بدان، نه زُهدِ خشک. البته این «نکتهٔ مُستَحیله» می‌دانید که، الآن می‌خوانیم، از زهد یک چیز خشکی ساخته. وقتی من‌ذهنی زاهد می‌شود یک چیز خشک و بی‌مزه‌ای می‌شود، یک باور منجمدی می‌شود که هیچ‌گونه ذوقی ندارد، هیچ لذتی ندارد، خشک است. نه به خداوند وصل است، نه ذوق زندگی دارد، فقط یک موجود توهمیِ خشک است. درست است؟

و اگر بگوییم طِمّ و رِمّ، یعنی جزئیات، منظورمان این است که هم زندگی را می‌بینیم، هم آینه هستیم، هم از جنس زندگی هستیم، می‌فهمیم که از جنس منِ اصلی هستیم، عیدمان شده، برای این‌که ماه را دیدیم، می‌توانیم غذاهای خوشمزه از آن‌ور بگیریم بخوریم، از طرف زندگی. غذاهای من‌ذهنی را نمی‌خوریم. حالمان حالِ من‌ذهنی نیست، نمی‌گوییم امروز مثلاً فلان همانیدگی زیاد شده من خوشحالم. چه کسی خوشحال است؟ من‌ذهنی.

ما می‌دانیم حال من‌ اصلی‌مان، حال اصلی است. قالِ من‌ذهنی‌مان قال نیست، یک ژاژ است. قالِ من‌ اصلی‌مان که الآن دارد نگاه می‌کند واقعاً حرف زدنِ واقعی است خرد است. پس حال و قال ما می‌شود حال و قال زندگی، خداوند، یا ما به‌عنوان امتداد او زنده‌شده به او. آن حال و قال من‌ذهنی که ژاژ می‌گفت و حال من‌ذهنی را خوب کرد آن از بین می‌رود. توجه می‌کنید؟

«حُبُّکَ الْـاَشَّیءَ یُعْمی و یُصِمّ.»
«عشقِ تو به اشيا تو را كور و كر می‌کند.»
🌴(حدیث)

این حدیث است، یعنی این از دهان حضرت رسول درآمده. اگر کسی مسلمان است باید واقعاً این بگیرد، یعنی همین بس است اصلاً. که عشقِ تو به اشیا که ذهن نشان می‌دهد، تو را کور و کر می‌کند. برای این‌که آن‌ها را می‌آورد به مرکزت، تو آن‌ها را می‌پرستی و به‌سوی آن‌ها می‌روی و آن‌ها را می‌پرستی. برای همین ما موقعیت‌پرستیم، ما مکان‌پرستیم، ما زمان‌پرستیم، ما باور‌پرستیم، ما جسم‌پرستیم. مرکز ما اگر کور باشد پس ما خداپرست نیستیم که.

ما اصلاً با مقصود چه‌کار داریم؟ ما دنبال مقصد هستیم، موقعیت هستیم. ما در ذهنمان زندانی شدیم از یک موقعیتی، از یک مکانی، از یک جایی می‌رویم به یک جای دیگر. در ذهنمان زندانی هستیم، نه؟ این‌ها را باید خوب یاد بگیریم.

در دلش خورشید چون نوری نشاند
پیشش اختر را مقادیری نماند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۵)

اختر: ستاره، در این‌جا مراد همانیدگی‌ها هستند.


اگر شما زاهد بشوید، زاهد واقعی، و ناظر بشوید، یک‌دفعه می‌بینید که فضا دارد باز می‌شود و خورشیدِ خداوند می‌تابد به دلتان. حالا دیگر تابید، برای این‌که دلتان را دل واقعی کردید. فهمیدید چه؟ که عشق تو به اشیاء شما را کور و کر می‌کند. بنابراین تصویر ذهنی یک آدم دیگر را نمی‌آورید مرکزتان، با او همانیده نمی‌شوید، او را کنترل نمی‌کنید. حالا فهمیدید که کنترل دیگران آزادی را از شما می‌گیرد.

کنترل دیگران یعنی با یکی همانیده شدی و او در مرکز تو است و براساس آن هر لحظه زمان ایجاد می‌کنی. من‌ذهنی را قوی‌تر می‌کنی، دردناک‌تر می‌کنی، این تو را کور و کر می‌کند. به دلِ کور و کر خداوند نمی‌تواند نگاه کند و نگاه نمی‌کند. این‌ها را امروز هم خواندیم، قبلاً هم خوانده بودیم یعنی. درست است؟

پس بنابراین اگر فضا باز بشود و خورشیدِ خداوند به مرکزتان بتابد، این پیش می‌آید، «در دلش خورشید» چون نورش را نشاند، مستقر کرد، «پیشش اختر» یعنی همانیدگی‌ها، ارزششان را از دست می‌دهد، شما دیگر به همانیدگی نگاه نمی‌کنید. برای این‌که نور زندگی به مرکزتان تابید، خودش را مستقر کرد، شادی اصیل و قال و فکرها را، راه‌حل‌ها را، گرمای عشق را از آن‌جا می‌گیرید.

🔟6️⃣4️⃣ ۲۰ 🔟6️⃣4️⃣
توجه بکنید که ما محتاج عشق هستیم، و به‌عنوان من‌ذهنی از هیچ‌کس نمی‌توانیم عشق بگیریم. باید فضا را باز کنیم از درونمان، از طریق فضاگشایی، به زندگی، به خداوند وصل بشویم، اول از آن‌جا عشق بگیریم. اگر شما آن‌جا را ببندید، یعنی خودتان را کور و کر کنید و بخواهید همین‌طور کورانه بروید از یک آدمی بخواهید عشق بگیرید، امکان ندارد. این به‌هم‌ خوردن روابط در خانواده‌ها از این‌جا است که زن و شوهر از همدیگر عشق می‌خواهند، درحالی‌که هر دویشان من‌ذهنی دارند، امکان ندارد. شما بیایید به این حرف‌ها گوش بدهید، همین «جَریده رو» را بخوانید.
 
جَریده رو که گذرگاهِ عافیت تنگ است
پیاله گیر که عمرِ عزیز بی‌بَدَل است
🌲(حافظ، دیوان غزلیات، غزل ۴۵)

جَریده: تنها، یگانه، یکتا
بی‌بَدَل: بدونِ مانند

 
شما بیایید این همانیدگی‌ها را بدهید پیاله از زندگی بگیرید. درست است؟
 
ای عاشقِ جَریده، بر عاشقان گُزیده
بگذر ز آفریده، بنْگر در آفریدن
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۰۲۹)
 
جَریده: یگانه، تنها

 
«بگذر ز آفریده»، چیزهایی که آفریده شده آمده به مرکزت. هر چیزی را که می‌بینید شما بهانه‌ای است که او را ببینید، در اطرافش فضاگشایی کنید. درست است؟
 
ننگرم کس را وگر هم بنگرم
او بهانه باشد و، تو مَنْظَرم
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۵۹)
 
مَنْظَر: جای نگریستن و نظر انداختن

 
به هیچ‌چیز نگاه نمی‌کنم. هر چیزی را هم که نگاه می‌کنم اگر ببینم بهانه‌ای است برای دیدن تو. درست است؟
 
گرچه دوری، دور می‌جُنبان تو دُم
حَیثُ ما کُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُمْ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣٣۵۴)

«گر‌چه در ذهن هستی و از او دوری، از دور دُمِ آشنایی با او (از جنسِ او بودن) را به حرکت دَر‌آور. به این آیهٔ قرآن توجه کن که می‌گوید: «در هر‌جا که هستی روی به او کن.»»
 
درست است که دوری از او، از دور با فضاگشایی آشناییت نشان بده به زندگی، به خداوند. او به شما گفته در هر موقعیتی به من نظر کنید، فقط من را ببینید. این‌ها را شاید امروز هم بخوانیم برایتان.
 
اما اجازه بدهید این که می‌گوید زاهد بشوید، «حق همی خواهد که تو زاهد شوی»، ببینید که انسان در نکتهٔ مُستَحیله چه‌جوری زاهد می‌شود.
 
♦️«زُهد در نکتهٔ مُستَحیله، زُهدِ بی‌اثرِ من‌ذهنی است.»
 
شما با من‌ذهنی که زهد می‌کنید هیچ اثری ندارد. درست است؟ این سه بیت را ببینید.

زهد و پیری، ضعف بر ضعف آمده
واندر آن زُهدش گشادی ناشده
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۲۰)

رنج دیده، گنج نادیده ز یار
کارها دیده، ندیده مزدِ کار
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۲۱)

یا نبود آن کارِ او را خود گُهَر
یا نیامد وقتِ پاداش از قَدَر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۲۲)
 
درست است؟ «زهد و پیری» یعنی زهد کردن با من‌ذهنی و پیری انسان، که به‌صورت یک من‌ذهنی پیر درآمده. یک من‌ذهنی ده‌ساله با من‌ذهنی هفتاد‌ساله فرق دارد. زهدِ خشک و پیری ضعف بر ضعف آمده و از این زهدش هیچ فایده‌ای ندیده، هیچ‌چیز در زندگی‌اش گشاده نشده با زهد من‌ذهنی.
 
رنج دیده، اما از خداوند، از یار گنج را ندیده. خیلی بلاها سرش آمده، خیلی کارها کرده، با من‌ذهنی کرده، زاهد هم بوده، ولی مزدِ کارش را نگرفته. چرا؟ بیت بعدی می‌گوید.
 
«یا نبود آن کارِ او را خود گُهَر» اصلاً کاری کرده با من‌ذهنی که فایده نداشته، فضا را باز نکرده که زندگی کار کند. «یا نبود آن کارِ او را خود گُهَر» گهری نداشته کارش. «یا نیامد وقتِ پاداش از قَدَر»، یا این‌قدر کار نکرد پشت‌سرهم، ادامه نداد، متعهد نبود که وقتِ پاداش بشود از خداوند. خب شما با این سه بیت زهدتان را بسنجید.
 
اما صبر هم که در غزل هست می‌گوید که، چه می‌گوید؟ می‌گوید که
 
به‌تدریج ار کُنی تو پی خرِ دجّال از روزه
ببینی عیسیِ مریم که در میدان سواره‌ستی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۰)

پی کردن: رگ و پی پا را قطع کردن، عاجز کردن

 
یعنی اگر صبر کنی تدریج، تدریج، کار و تدریج، در این نکتهٔ مُستَحیله. یعنی ما آمدیم به‌عنوان منِ اصلی من‌ذهنی ساختیم، دل را ول کردیم به جگر چسبیدیم. از چیزهای آفریده‌شده که آمده به مرکزمان از این‌ها ما زندگی می‌خواهیم، خرد می‌خواهیم، گشایش می‌خواهیم. با دیدِ این‌ها ما داریم فکر و عمل می‌کنیم و زندگی می‌کنیم. می‌گوید:
 
🔟6️⃣4️⃣ ۲۱ 🔟6️⃣4️⃣
♦️«صبرِ نکتهٔ مُستَحیله، تحمّلِ توأم با دردِ من‌ذهنی است.»
 
«صبر»، این‌جا که صبر آمده یعنی به‌تدریج تو فضا را باز کنی، درد هشیارانه بکشی و اجازه بدهی، مثل این‌که گُل در زمان خودش به‌اندازهٔ کافی وقت می‌گیرد باز بشود. یا آن تمثیل، می‌گوید که تو آب را می‌خواهی به جوش بیاوری، باید صبر کنی به صد درجه برسد. ممکن است پنج دقیقه طول بکشد یک کتری به جوش بیاید. اگر شما در یک دقیقه این را بردارید جوش نیامده هنوز.
 
تو هم باید دو سال کار کنی، می‌آیی یک ماه کار می‌کنی می‌گویی نتیجه کو؟ صبر باید داشته باشی. و تحمل، تحمل مال من‌ذهنی است. هر دفعه که شما می‌گویید دیگر باید حرف نزنم وگرنه دعوا می‌شود، شما دارید تحمل می‌کنید، فضا را باز نمی‌کنید.
 
و تحمل، و مولانا می‌گوید شبیه این است که یک کسی می‌خواهد استفراغ بکند و بالاخره می‌کند. هر دفعه که تحمل می‌کنی، یک واکنشی است که فشار می‌آورد. خب این فشار من‌ذهنی را قوی‌تر می‌کند. هر واکنشی ایجاد تایم می‌کند. توجه می‌کنید؟
 
هر واکنش من‌ذهنی، تمام واکنش‌ها ایجاد تایم می‌کنند، ایجاد مقاومت می‌کنند. اصلاً واکنش یعنی مقاومت. واکنش من‌ذهنی، مثلاً شما خشمگین می‌شوید، می‌رنجید، حسادت می‌کنید، می‌ترسید، این‌ها چه هستند؟ این‌ها واکنش هستند، من‌ذهنی‌تان شروع می‌کند به حرف زدن. درست است؟
عکس واکنش چیست؟ فضاگشایی، صنع، من‌ذهنی بی‌کار بشود. گفتیم که اگر اتفاق را مهم ندانید من‌ذهنی بی‌کار می‌شود.
 
اگر فقط این موضوع را بفهمیم که ما، من می‌گویم، شما بگویید به خودم، من به خودم می‌خواهم القا کنم، یاد بگیرم، درک کنم که اتفاق برای من مهم نیست. برای «من» مهم نیست، نگویید برای «ما» مهم نیست، نه. برای من به‌صورت جَریده، به‌صورت تنها که من روی خودم کار می‌کنم اتفاق مهم نیست، معتبر است. ممکن است یک مقدار پول از دست بدهم، ممکن است یک ضرری به یک جایی بخورد، این معتبر است، بله ضرر کردم، ولی این ضرر از جنس حادث است. من می‌خواهم ببینم همیشه می‌توانم یکی باشم با زندگی؟

چون کسی کاو خورده باشد آشِ بَد
می‌‌بشورانَد دلش تا قِی کند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۳۷۸)

کاو: که او (که + او)
قِی: استفراغ

 
هر کسی که به‌اصطلاح تحمل می‌کند بالاخره بالا می‌آورد، یک‌دفعه منفجر می‌شود. یک بار، دو بار، سه بار بابا چیزی نمی‌گویم دیگر شما این‌قدر پُررو نشوید، این تحمل است. بالاخره پنجمین بار می‌پرم بالا دعوا می‌کنم، واکنش نشان می‌دهم. این تحمل است، صبر نیست.
 
پس شما می‌بینید در آن چیزی که ما ساختیم، من اصلی‌مان را از دست دادیم، یعنی فراموش کردیم، من اصلی‌مان تبدیل شد به این من‌ذهنی. من‌ذهنی نکتهٔ مُستَحیله است، یعنی مُبَدَل شدهٔ من اصلی ما که از جنس این لحظه است، به چیزی‌ست که در زمان است. به‌جای صبر تحمل می‌کند. به‌جای صنع واکنش نشان می‌دهد. به‌جای صنع سبب‌سازی می‌کند. سبب‌سازی‌های ژاژ و بیهوده که اساس درستی ندارد.
 
اگر شما این موضوع را در خودتان متوجه بشوید که ممکن است اکثر سبب‌سازی‌های من، یعنی علت و معلول من، این‌ها ژاژ باشد. چرا؟ برای این‌که من ناموس دارم، چیزها به من برمی‌خورد، من پندار کمال دارم و تمام همّ‌وغم این من‌ذهنی ما این است که پندار کمالم و ناموسم حفظ بشود. این ناموس من آبروی مصنوعی است، آبرویم نباید پیش مردم برود، من نباید کوچک بشوم. اگر شما اجازه دادید من‌ذهنی شما این‌طوری این‌ها را که رعایت می‌کند، این‌ها اساس سبب‌سازی شما است، سبب‌سازی دیگر درست نمی‌شود که! ما هیچ‌ موقع زیر بار اشتباهمان نمی‌رویم، ما اصلاً اشتباهمان را نمی‌فهمیم، از آن چیزی یاد نمی‌گیریم. درست است؟
 
اما «عبادت» ما که موضوع درس امروز ما است که در غزل می‌گوید. می‌گوید اگر با من‌ذهنی عبادت کنید این فایده ندارد. و علت این‌که شما به خداوند نمی‌رسید این است که نیازمند یک همچون دلی هستید. که دل شما همان جگر است و فکر نمی‌کنید که با این وضعی که شما عبادت می‌کنید این به کمک احتیاج دارد، و شما می‌گویید من به این‌جور دل که درواقع جگر است احتیاج دارم.
 
این یادداشت‌ها از پیغام آقای فرهنگ گرفته شده و عیناً برایتان می‌خوانم که خیلی جالب است.
 
🔟6️⃣4️⃣ ۲۲ 🔟6️⃣4️⃣
♦️عبادت:

من‌ذهنی عبادتِ راستین که حضور، فضاگشایی و اتّصالِ پیوسته به زندگی است را به تکرارِ تکلّف‌بار و بدون حضور الفاظ و باورهای منجمد ذهنی تبدیل کرده‌است. آداب و عاداتی که برای من‌ذهنی هیچ ثمر و میوه‌ای در بر ندارند.
 
یعنی من‌ذهنی عبادت راستین که درواقع فضاگشایی و حضور است و اتصال به خداوند است، این را گذاشته کنار و یک چیزهایی را به‌صورت تکلّف‌بار و از روی اجبار و وظیفه و این کار را باید بکنم با من‌ذهنی، که حضور ندارد، به الفاظ و باورهای منجمد ذهنی تبدیل کرده. آداب و عاداتی که برای من‌ذهنی هیچ ثمر و میوه‌ای در بر ندارد. این عادت‌ها و آداب و رسوم و این‌جور عبادت‌ها هیچ ثمری به ما نمی‌دهد. باید ببینیم که عبادت ما این‌جوری هست یا نیست. و این شعرها را برایتان می‌خوانم.
 
وز نماز و از زَکات و غیرِ آن
لیک یک ذَرّه ندارد ذوقِ جان‏
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۹۳)

می‌‏کند طاعات و افعالِ سَنی
لیک یک ذَرّه ندارد چاشنی‏
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۹۴)

سَنی: بلند، رفیع

 
یعنی شما اگر به خداوند وصل نباشید، حضور نداشته باشید، «از نماز و از زَکات و غیرِ آن» یعنی هر عبادتی که می‌کنید، ذوقِ جان نخواهید داشت، ذوقِ زندگی نخواهید داشت. یعنی ذوق نمی‌توانید بگیرید، چیزی از آن‌ور نمی‌توانید بگیرید. «می‌کند طاعات» یعنی عبادات و افعالِ بسیار مهم انجام می‌دهد، همان کارهایی که ما می‌کنیم دیگر، موقع عبادت.
 
«لیک» این‌ها «یک ذَرّه» مزه ندارند. مزه یعنی درواقع کیفیتی است که از طرف زندگی می‌آید مثل شادی بی‌سبب، مثل عشق. درست است؟ پس می‌بینید که وقتی حضور نیست، وقتی وصل نیستیم، عبادت ما این‌طوری می‌شود.
 
ذوق باید، تا دهد طاعات، بَر
مغز باید، تا دهد دانه، شَجَر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۹۶)
 
بَر: بار درخت، میوه، محصول
شَجَر: درخت

 
می‌گوید ذوق باید داشته باشیم ما. ما باید با تکلّف، وظیفه‌ام است، نه؛ من باید واقعاً از ته دل علاقه داشته باشم، عشق داشته باشم به این عبادت و از ته دلم این کار را بکنم. «ذوق باید» تا این «طاعات» میوه بدهد. «مغز باید، تا دهد دانه، شَجَر». اگر بادام پوک را بکاری، از آن درخت بادام نمی‌آید. یعنی چه؟ یعنی ما آمدیم یک من‌ذهنی پوک درست کردیم، با آن بدون حضور، بدون وصل شدن به زندگی داریم عبادت می‌کنیم. و این دو بیت در غزل هست که می‌گوید:
 
چو روشن گشتی از طاعت، شدی تاریک از عصیان
دلِ بیچاره را می‌دان که او محتاجِ چاره‌ستی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۰)
 
وقتی از عبادت با من‌ذهنی روشن می‌شوی، یعنی روشنایی ذهنی پیدا می‌کنی، عصیان می‌کنی، سرکشی می‌کنی، طغیان می‌کنی، تاریک می‌شوی. آن موقع بدان که دلِ بیچاره‌ات محتاج کمک تو است. درست است؟
 
وگر محتاجِ این طاعت نماندستی دلِ مسکین
ورای کفر و ایمان، دل همیشه در نظاره‌ستی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۰)
 
اگر شما این حس نیاز را به این‌جور دل پلاستیکی و تقلبی نداشتید که این‌جور عبادت کند، فکر می‌کنید این‌ها به‌درد می‌خورد، آن موقع چه؟ ورای دوییِ ذهن که در آن‌جا می‌گویید، در من‌ذهنی، به‌صورت ذهنی، این کفر است، این ایمان است و هر دوی آن ذهنی است. «ورای کفر و ایمان» دل تو ناظر به خداوند می‌شد و ناظر به ذهنتان می‌شد.
 
«دلِ بیچاره را می‌دان که او محتاجِ چاره‌ستی»، «ورای کفر و ایمان، دل همیشه در نظاره‌ستی». وقتی فضا باز بشود دل شما خداوند بشود، شما ناظر می‌شوید. ناظر، هم از خودش اطلاع دارد که از جنس زندگی است، شما آن موقع می‌گویید من من اصلی هستم، ذهنم را هم تماشا می‌کنم، فکرهایم را می‌بینم، دردهایم را می‌بینم. این موقع است که ناظر جنس منظور را تعیین می‌کند.
 
اگر از جنس خدا بشوید، فوراً این یخ‌هایتان آب می‌شود. توجه می‌کنید؟ شناسایی مساوی آزادی است. به‌محض این‌که یک گره می‌بینید، درحالی‌که ناظر هستید، شناسایی کنید، فوراً باز می‌شود، زندگی را به شما پس می‌دهد. درست است؟
 
ذوق باید، تا دهد طاعات، بَر
مغز باید، تا دهد دانه، شَجَر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۹۶)
 
بَر: بار درخت، میوه، محصول
شَجَر: درخت

 
پس فهمیدیم که با من‌ذهنی، که این‌جا بود در نوشته:
 
♦️عبادت:
 
من‌ذهنی عبادتِ راستین که حضور، فضاگشایی و اتّصالِ پیوسته به زندگی است را به تکرارِ تکلّف‌بار و بدون حضور الفاظ و باورهای منجمد ذهنی تبدیل کرده‌است. آداب و عاداتی که برای من‌ذهنی هیچ ثمر و میوه‌ای در بر ندارند.
 
من‌ذهنی، تکلّف، مجبورم آقا، مجبورم، به‌خاطر این‌که یک ثوابی کنم، یک چیزی گیرم بیاید، یک سری الفاظ را که اصلاً معنی‌اش را هم نمی‌فهمم چیست تکرار می‌کنم. درست است؟ درحالی‌که باید عبادت راستین حضور دارد، فضاگشایی دارد، اتصال به خداوند دارد. توجه می‌کنید؟ و ما فکر می‌کنیم به این‌جور عبادت و به این‌جور دل ما نیاز داریم. درست است؟
 
🔟6️⃣4️⃣ ۲۳ 🔟6️⃣4️⃣
بشنو از اَخبارِ آن صدرِ صُدور
لٰا صَلٰوةَ تَمَّ اِلّٰا بِالْحُضور
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۸۱)

«ای انسان، از آن بزرگِ بزرگان یعنی حضرت رسول یاد بگیر که می‌فرماید: هیچ نمازی و هیچ عبادتی بدون «حضور ناظر» یا فضاگشایی کامل و تمام نیست.»

صدرِ صُدور:‌ بزرگِ بزرگان


بله؟ این هم کامل است دیگر. یعنی هیچ عبادتی، هیچ نمازی بدون حضور مورد قبول خداوند نیست، فقط یک حرکت بی‌مزهٔ ذهنی است.

بله صدرِ صُدور یعنی بزرگِ بزرگان. صدر یعنی بزرگ یا قلب، قلبِ همهٔ قلب‌ها، یعنی هشیاری خالص. توجه می‌کنید؟ صدر یعنی همین صدرِ مجلس، صدر یعنی دل. صدرِ صُدور، صُدور هم یعنی صدرها، یعنی قلب‌ها، یعنی هشیاری خالص. لقب می‌دهد به حضرت رسول. بله این هم حدیث است:

«لا صَلوةَ الّا بِالْحُضور الْقَلْب.»
«نماز (عبادت)، بدونِ حضور کامل نیست.»
🌴(حدیث)

نماز بدون حضور کامل نیست یا مورد قبول نیست. بله، یکی هم درد هشیارانه است. ببینیم نکتهٔ مستحیله چه‌جوری است. ببینید ما حتماً باید درد هشیارانه بکشیم، نمی‌شود بدون درد هشیارانه، برای این‌که من‌ذهنی قبول ندارد، ما باید استدلال کنیم با او، صحبت کنیم و یک مدتی درد خواهد کشید و باید تماشای این درد را بکنیم و بکشیم. و درد را او می‌کشد، منِ اصلی ما درد نمی‌کشد.

مثلاً شما می‌گویید که من با این شخص همانیده شدم، با این خانم یا آقا و باید این همانیدگی را تمام کنم. هرچه که شما می‌خواهید با من‌ذهنی تمام کنید می‌بینید که قوی‌تر می‌شود، برای این‌که مقاومت می‌کنید، فقط باید فضا را باز کنید. توجه می‌کنید؟ اجازه بدهید فضا باز بشود. و

اَلَست گفت حق و جان‌ها بلی گفتند
برایِ صدقِ بلی حق رهِ بلا بگشاد
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۹۳۰)

خداوند گفت «اَلَست»، یعنی شما از جنس من هستید؟ جان‌های ما، هشیاری ما گفت بله ما هستیم. اما این را باید به عمل دربیاوریم. «برایِ صدقِ بلی» یعنی همان بلی که ما از جنس تو هستیم، حالا دیگر باید یک مقدار درد هشیارانه بکشیم، این همانیدگی‌ها را ذهن ول کند.

امروز مولانا می‌گوید تو با این غولِ خودت می‌توانی صحبت کنی، می‌توانی آرام صحبت کنی، به توجیه. و شعر مولانا را هم خواندیم که توجیه، حَزم و استدلال، وقتی هنوز چشمت باز نشده می‌توانی بکنی. و خیلی از این حزم و استدلال‌ها را می‌توانی از مولانا بگیری. به غولِ خودمان یعنی به من‌ذهنیِ خودمان می‌گوییم نگاه کن مولانا این بزرگ این‌طوری می‌گوید، این درست است، آن‌ که تو می‌گویی درست نیست. دو سه بار به او بگویی قبول می‌کند. نگاه کن اگر ما این را عمل کنیم ما بهتر باقی می‌مانیم.

ای من‌ذهنیِ من، تو برای بقای من هستی، این چیزها را به من پیشنهاد می‌کنی که به من سود برسانی، ولی من اگر این کار را نکنم، این کار را بکنم، و این چیز را از دست بدهم، این چیز را بگیرم، این‌ ما بهتر باقی می‌مانیم. شما که می‌دانید این چیزها را، این‌طوری باید با او صحبت کرد. وگرنه بخواهی، وگرنه می‌زنم ها، اگر دوباره دنبال این کار بروی فحش می‌دهم‌ ها! آن‌ موقع تایم ایجاد می‌شود.

هر مقاومتی که می‌کنید ایجاد تایم می‌کند و فرم می‌کند. تایم، فرم، تایم، فرم، من‌ذهنی قوی‌تر می‌شود. یک‌دفعه می‌بینید یک چیزی که اصلاً اهمیت نداشت، چنان مهم شده برای شما اصلاً می‌گویید که من بدون این نمی‌توانم زندگی کنم. شما نگاه کنید مثلاً فرض کنید دو ماه پیش شما با یک نفر آشنا شدید و قبل از دو ماه هیچ خبری نبود، شما زندگی‌تان را راحت می‌کردید. دو ماه است با این آدم حالا یا خانم است یا آقا است همانیده شُدید، می‌گویید من این را دوست دارم، عاشقش هستم، الآن نباشد می‌میرم. آقا پس، خانم، شما دو ماه پیش چه‌جوری زندگی می‌کردید؟! چطور شده که الآن دو ماه بدون این نمی‌توانید زندگی کنید؟

یا با اتومبیل. آقا، خانم، این اتومبیل نباشد اصلاً من دیگر زندگی‌ام زندگی نمی‌شود، حتماً باید این مدل را بخرم و همین دیگر، هیچ اتومبیل دیگری نیست، فقط همین است. ایجاد کمیابی می‌کند. اصلاً بی‌نظیر است! این خانم و آقا اصلاً بی‌نظیر، مثل این پیدا نمی‌شود، یک دانه است دیگر. نیست، این‌ها همه توهمات ذهن است. با او می‌شود صحبت کرد.

🔟6️⃣4️⃣ ۲۴ 🔟6️⃣4️⃣
♦️درد هشیارانه:

من‌ذهنی دردِ آگاهانه همراه با صبر، شناساییِ همانیدگی‌ها و تبدیل هشیاری را به عذاب و درد کشیدنِ بی‌نتیجه تغییرِ ماهیت می‌دهد. با این توجیه که در آن دنیا در راحتی و آرامش خواهد بود.

من‌ذهنی دردِ آگاهانهٔ همراه با صبر، شناساییِ همانیدگی‌ها و تبدیل هشیاری را به عذاب و درد کشیدنِ بی‌نتیجه تغییرِ ماهیت می‌دهد. توجه می‌کنید؟ با این توجیه که در آن دنیا در راحتی و آرامش خواهد بود. یک چیز بدی هم یاد گرفته‌ این من‌ذهنی و آن دردهای بیهوده است. و اجازه بدهید این قسمت را برایتان بخوانم.

حَد ندارد وصفِ رنجِ آن جهان
سهل باشد رنجِ دنیا، پیشِ آن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۷۲)

شخص فکر می‌کند که آن جهان پر از درد است و این جهان، دردهای این دنیا پیش آن هیچ‌چیز نیست. و فرضش بر این است که اگر در این جهان ما درد بیشتری بکشیم، در آن جهان راحت می‌شویم. درست است؟

این از داستانی است که حضرت رسول می‌رود به عیادت یک بیمار من‌ذهنی. من‌ذهنی می‌گوید که من فکر کردم اگر در این جهان درد بکشم، هرچه بیشتر درد بکشم، در آن جهان کمتر خواهد بود دردم، به خوشی می‌رسم. ایشان می‌فرمایند تو اشتباه کردی.

این فکر کاملاً اشتباه است و در این بیت‌ها آمده. توجه می‌کنید؟ می‌خوانیم، همه را که نمی‌توانیم بخوانیم، دو سه بیت برای این‌که از این تمثیل استفاده کنید. پس بنابراین این تصور من‌ذهنی که من درد بکشم به نفعم است و این یک جایی به آن پاداش می‌دهند، این کاملاً بی‌اساس است. بعضی‌ها در قالب مذهبِ توهمی اعتقاد دارند که در این جهان ما هرچه بیشتر درد بکشیم، در آن جهان راحت‌تر خواهیم بود. این کاملاً غلط است، از این داستان هم نتیجه می‌گیرد.

من همی‌ گفتم که یا رب آن عذاب
هم درین عالَم بِران بَر من شتاب‌
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۷۵)

من به خداوند گفتم آن عذابی که آن‌جا می‌خواهی بدهی، همین الآن اجرا کن برایم. یعنی من‌های ذهنی درد می‌کشند، درد بیهوده، اساس فکرشان این است؛ وگرنه برای چه درد می‌کشید شما؟

تا در آن عالَم فراغت باشدم
در چنین درخواست حلقه می‌زدم‌
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۷۶)

این شخص به حضرت رسول می‌گوید. می‌گوید تو چرا به این روز افتادی؟ می‌گوید فکر من این است دیگر، فکر کردم بروم آن‌جا راحت بشوم، در این جهان دنبال همچو فکرهایی بودم که هرچه بیشتر درد بکشم بهتر است. و حالا این جواب را می‌دهد حضرت رسول، می‌گوید:

گفت: هَی‏ هَی این دعا دیگر مکُن
بَر مَکَن تو خویش را از بیخ و بن‏
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۸۱)

تو چه طاقت داری ای مورِ نَژَند
که نَهَد بر تو چنان کوهِ بلند؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۸۲)

نَژَند: افسرده، پژمرده، پریشان


گفت: توبه کردم ای سلطان که من
از سَرِ جَلْدی نلافم هیچ فن‏
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۸۳)

جَلْدی: گستاخی


نَژَند: افسرده. جَلْدی: گستاخی، زیرکی. پس این جواب را می‌گیرد. گفت نه نه نه! مواظب باش! این دعا را از مرکزت دربیاور که من درد را گذاشتم مرکزم، درد می‌کشم به آن امید که در آن جهان کمتر درد بکشم، این جهان و آن جهان به‌هم مربوط هستند. درواقع این جهانی که تو الآن هستی، در داخل آن جهان است. به‌راحتی می‌توانی از این جهان دربیایی بروی به آن جهان اگر درد نکشی.

درد، من‌ذهنی شما را قوی‌تر می‌کند، شما را مریض‌تر می‌کند. بنابراین می‌گوید که این دعا را، این‌جور خواسته‌ها را از مرکزت دربیاور، خودت را از ریشه که از زندگی است نکَن بیرون. تو مثل یک درختی هستی که خودت را کَندی، ریشه‌هایش بیرون است، دیگر وصل نیستی.

ای مور، ای مورچۀ افسرده، ای انسان تو چقدر طاقت داری که خداوند این بار را مثل کوه را بر پشتت بگذارد؟ یعنی فکرهای بیهوده و دردهای بیهوده که همه‌مان می‌کِشیم. ولی آن مریض، آدم عاقلی بوده.

گفت: توبه کردم ای سلطان که من
از سَرِ جَلْدی نلافم هیچ فن‏
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۸۳)

جَلْدی: گستاخی


من دیگر گستاخ نمی‌شوم، من دیگر این‌جور فن‌ها را براساس من‌ذهنی نمی‌بافم. از این ادعاها نمی‌کنم که بلدم، که در این دنیا هرچه بیشتر درد بکشم، به‌ نفعم است، برای این‌که آن‌جا راحت خواهم بود! پس توبه کردم از این. شما چه؟ شما توبه می‌کنید؟

«… وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا أَنْتَ مَوْلَانَا … .»
«… اى پروردگار ما، آن‌چه را كه طاقت آن نداريم، بر ما تكليف مكن. گناه ما ببخش و ما را بيامرز و بر ما رحمت آور. تو مولاى ما هستى… .»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۲۸۶)

این یک آیه است. ولی حالا یک چیز دیگر هم این‌جا هست.

🔟6️⃣4️⃣ ۲۵ 🔟6️⃣4️⃣
این جهان تیه است و، تو موسی و ما
از گُنه در تیه مانَد مبتلا
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۸۴)

تیه: بیابان


سال‌ها رَه می‏‌رویم و، در اخیر
همچنان در منزلِ اوّل اسیر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۸۵)

گر دل موسی ز ما راضی بُدی
تیه را راه و کران پیدا شدی‏
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۸۶)

تیه: بیابان
کران: انتها، کناره


تیه: بیابان. کَران: انتها. پس بنابراین می‌بینید مولانا از زبان حضرت رسول به آن بیمار من‌ذهنی این‌ها را می‌گوید. می‌گوید به این آیه هم توجه کن که ما طاقت نداریم این کوه را بیاوری به پشت ما بگذاری، گناه ما را ببخش.

ما هم لزومی ندارد که با آوردن چیزها و مقاومت در مقابل اتفاقات، ما من‌ذهنی را قوی‌تر کنیم و ایجاد زمان بکنیم. هرچه ایجاد زمان بیشتری می‌کنیم، بار ما و درد ما بیشتر می‌شود. به ما رحمت آور. و واقعاً مولای ما با فضاگشایی خداوند است، چیزهای ذهنی نیست.

و این ابیات: این جهان مثل بیابان است جهان ذهن. و زندگی، خداوند، موسایِ ما است و ما چون به حرف او گوش نمی‌دهیم، در این بیابان سرگردان مانده‌ایم و سال‌ها راه می‌رویم از این موقعیت به آن‌. می‌گوییم که از این‌جا بروم به آن‌جا، به عشق می‌رسم، منتها داخل ذهن می‌رویم، داخل این بیابان. «سال‌ها رَه می‌رویم و، در اخیر» در اخیر یعنی بالاخره، همین الآن، همین در منزلِ اوّل هستیم، هیچ تکان نخوردیم.

اگر دل موسی یعنی خداوند از ما راضی بود، دراین‌صورت ما متوجه می‌شدیم که این بیابان انتها دارد. و انتها این است که من این را ادامه ندهم، من مقاومت نکنم، من بگویم اتفاقات مهم نیستند.

من اتفاق را مهم می‌دانم، مقاومت می‌کنم، زمان تولید می‌کنم. من اگر از این موضوع آگاه بشوم که اتفاق مهم نیست، بلکه صنع زندگی مهم است، بلکه یکی شدن با زندگی مهم است، فضاگشایی مهم است، این فضاگشایی است که من را با او یکی می‌کند، فضاگشایی است که مرکزمان را عدم می‌کند، در‌این‌صورت دل موسی، در این‌جا به‌جای خداوند موسی آمده، به آن قصه اشاره می‌کند، اگر دل موسی از پیروان موسی راضی بود، اگر به حرف او گوش می‌کردند که نکردند، در بیابان چهل سال اسیر بیابان نمی‌شدند.

آن موقع متوجه می‌شدیم که اِ اِ اِ، این زمان‌ روان‌شناختی می‌تواند بدون مقاومت ما، کم کردن مقاومت و ستیزه نکردن با چیزهای ذهنی می‌تواند تمام بشود. به‌جای این‌که هی جلو می‌رویم بیابان را باز می‌کنیم، بعد باید این را ما کوتاه کنیم با مقاومت نکردن، با این درک که آن چیزی که اتفاق می‌افتد، توی آن زندگی ندارد. من نباید این را اساس سبب‌سازی قرار بدهم. من نباید مطابق ایجاب و اقتضای اتفاق در من‌ذهنی کار کنم یا سبب‌سازی کنم. توجه می‌کنید؟

دوتا اقتضا داریم. یکی اقتضای اتفاق که در ذهن می‌گوید این کار را باید بکنی، همیشه واکنش است و الگوهای پوسیدهٔ من‌ذهنی است. یکی فضاگشایی و صنع و خرد زندگی. از آن‌جا یک عقلی می‌آید که آن عقل براساسِ این‌که مولانا می‌گوید «یَفْعَلْ ما یَشا» آن کاری که خداوند دلش می‌خواهد می‌کند، یا «قضا و کُن‌فَکان». شما قضاوت نمی‌کنید، قضاوت را می‌گذارید به‌عهدهٔ خداوند و او می‌گوید «بشو و می‌شود» و راه‌حل از آن‌جا می‌آید. می‌گوید که تا آن را نبینیم و آن را نیاوریم به مرکزمان، راه‌حل پیدا نمی‌شود. درست است؟

گفت پیغمبر: مَر آن بیمار را
این بگو کِای سهلْ‌کُن دشوار را
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۵۱)

کِای: که اِی (که + اِی)
سهل‌کُن: آسان‌کننده


پس پیغمبر فرمود می‌گوید به آن بیمار این‌طوری بگو ای خدایی که دشوارها را آسان می‌کنی. درست است؟ دعایت این باشد.

آتِنا فی دارِ دُنیانا حَسَن
آتِنا فی دارِ عُقْبانا حَسَن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۵۲)

«ای خدا، در سرای دنیا بر ما خیر و نیکی ارزانی دار، و در سرای آخرت نیز خیر و نیکی بر ما عطا فرما.»

این را بگو. پس بنابراین هم در این دنیا، هم در آن دنیا. توجه کنید که این دنیا همین دنیای ذهن است که در شکمِ آن یکی دنیا است. اگر از این دنیا شما خودتان را بکشید بیرون، در آن دنیا هستید. درست است؟

راه را بر ما چو بُستان کن لطیف
منزلِ ما، خود تو باشی ای شَریف
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۵۳)

پس بنابراین راهی که ما می‌رویم، درست است که الآن من‌ذهنی داریم، اگر فضا را باز بکنیم، منزل ما خودِ تو باشی، یعنی تو را بگذاریم مرکزمان، بگوییم از خدا فقط تو را می‌خواهیم،

🔟6️⃣4️⃣ ۲۶ 🔟6️⃣4️⃣
از خدا غیرِ خدا را خواستن
ظنِّ افزونی‌ست و کُلّی کاستن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۷۳)

ما از خداوند خودش را می‌خواهیم بگذاریم مرکزمان. می‌گوید راه ما را، این راهی که می‌خواهیم برگردیم، پیچیدیم در این زمان روان‌شناختی، یک فرمی ایجاد کردیم به‌‌نام من‌ذهنی که می‌خواهد رها بشود، بدتر گیر می‌افتد. می‌خواهد فضاگشایی کند، بیشتر منقبض می‌شود. می‌خواهد به راه درست برود، راه غلط می‌رود. فکرهای غلط می‌کند، فکر می‌کند هرچه به درد بیفتد در این جهان، در آن جهان بهتر است برایش. در حالتی‌ که این جهان و آن جهان یکی است. این‌طوری نیست که ما می‌میریم، می‌رویم به آن جهان به‌ حساب و کتاب ما رسیدگی می‌کنند. لحظه‌به‌لحظه به‌حساب و کتاب ما رسیدگی می‌شود.

اگر شما مقاومت می‌کنید، اگر شما زمان ایجاد می‌کنید، اگر شما با یک من‌ذهنی پلاستیکی عبادت می‌کنید، همهٔ این‌ها سبب بزرگ‌تر شدن من‌ذهنی شما و محرومیت شما از زندگی می‌شود. اگر شما نفرین می‌کنید، شکایت می‌کنید، حس نارضایتی می‌کنید، شکر نمی‌کنید، فضا را باز نمی‌کنید، درگیر می‌شوید با اتفاق، داری از او دور می‌شوی، درحالی‌که ذهن می‌گوید داری به او نزدیک می‌شوی.

این درد کشیدنِ غیرهشیارانه یعنی بیهوده و ژاژگویی هیچ معنی ندارد، هیچ وجهی ندارد، هیچ توجیهی ندارد جز خراب کردن بدن ما، جز وقت تلف کردن. پس بنابراین می‌گوید این دعا را بکن:

راه را بر ما چو بُستان کن لطیف
منزلِ ما، خود تو باشی ای شریف
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۵۳)

یعنی ای خدا، منزل من هر لحظه تو هستی، من فضا را باز می‌کنم، تو راه را به من نشان می‌دهی، من راه را با من‌ذهنی‌ام نمی‌توانم پیدا کنم. همین را عمل کن. توجه می‌کنید؟

تو ببند آن چشم و، خود تسلیم کن
خویش را بینی در آن شهرِ کهن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۱۳)

این چشمی که به ذهن باز شده، این را ببند، خودت را تسلیم کن، یک‌دفعه خودت را در آن شهر می‌بینی. پس این شهر ذهن که شهر پلاستیکی است، در داخل آن شهر بزرگ است، یعنی در داخل خداوند است، ولی جدا شده، یک چیز پلاستیکی شده، جامد شده، درد می‌کشد و این دردهایش بی‌خود است. و شما اگر شناسایی کنید که به‌خاطر پیچیدن در این همانیدگی‌ها و دردها من این‌طوری شدم و باید این گره‌ها را باز کنم، دوباره آن شعر را می‌خوانید:

در دلش خورشید چون نوری نشاند
پیشش اختر را مقادیری نماند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۵)

اختر: ستاره، در این‌جا مراد همانیدگی‌ها هستند.


اگر فضا را باز کنید و خورشید خداوند بتابد و خودش را آن‌جا مستقر کند، یواش‌یواش می‌بینید که این همانیدگی‌ها ارزششان را از دست می‌دهند. یعنی از ذهنتان می‌روند بیرون، از مرکزتان می‌روند بیرون و آن قدرت جذب را ندارند، آن زور را ندارند بیایند به مرکز شما، برای این‌که ارزششان را از دست داده‌اند.

می‌گویید آقا خب پولم زیاد می‌شود، چقدر خوب است، کم می‌شود هم اصلاً مهم نیست. یعنی این زیاد و کم شدن پول، حال شما را تغییر نمی‌دهد، سبب ستیزه نمی‌شود، مقاومت نمی‌شود، ایجاد تایم نمی‌کنید. توجه می‌کنید؟ آن موقع عجیب است که پولتان هم شروع می‌کند به زیاد شدن، روابطتان شروع می‌کند به بهتر شدن. خیلی نیازهای روان‌شناختی از بین می‌رود؛ نیاز به کنترل دیگران، نیاز به داشتن دیگران. شما می‌گویید من نمی‌توانم کسی را داشته باشم، نیاز به این‌که کسی به من خوشبختی بدهد، عشق بدهد، من نمی‌توانم بگیرم. این‌ها را با ذهن هم می‌توانیم بفهمیم.

من نباید کسی را کنترل کنم. اصلاً اولین اقدام به کنترلِ یکی، از دست دادن آزادی خودم است. یعنی هرچه که دیگران را کنترل می‌کنم، زمان ایجاد می‌کنم، توی آن گیر می‌افتم، منجمدتر می‌شوم، دردم زیادتر می‌شود. درست است؟ پس در این دنیا زیبایی، یعنی در جهان ذهن زیبایی و هدایت و چیزهای خوب، در آن دنیا هم همین‌طور. پس من می‌توانم با فضاگشایی این دنیا را زیر کنترلِ آن دنیا قرار بدهم همین لحظه، شما بکنید. هم ذهنمان خوب کار می‌کند، هم فضای گشوده‌شده. درست است؟

«صلوات بر تو آرَم که فزوده باد قُربت». می‌گوید که من درود به تو می‌فرستم، فضا را باز می‌کنم که هر لحظه قرب تو بیشتر بشود. «که به قُربِ کلّ گردد همه جزوها مُقَرَّب». که اگر من به کُل نزدیک بشوم، تمام اجزای وجود من درست کار می‌کنند.

🔟6️⃣4️⃣ ۲۷ 🔟6️⃣4️⃣
💠💠💠پایان بخش دوم💠💠💠
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
برنامه ۱۰۶۴ تصویری، بخش سوم-برای اینترنت کم سرعت

🔗 t.me/GanjeHozourTasviri
Audio
فایل صوتی بخش سوم برنامهٔ ۱۰۶۴
(دانلود با فرمت mp3)

🔗 t.me/GanjeHozourTasviri
خب، داریم صحبت می‌کنیم راجع‌به این‌که وقتی وارد این جهان می‌شویم، یک منِ اصلی داریم که امتداد خداوند است و تمام خاصیت‌های خداوند را دارد. وقتی مبدل می‌شود به من‌ذهنی، خیلی چیزها عوض می‌شود. و اسمش را گذاشت مستَحیله، مولانا می‌گوید «نکتهٔ مستَحیله».
 
و چند مورد برای شما توضیح دادیم که در «نکتهٔ مستَحیله» یعنی با دید من‌ذهنی اوضاع چه‌جوری دیده می‌شود، با دید من اصلی چه‌جوری دیده می‌شود. و شما با غول خودتان، با من‌ذهنی خودتان استدلال می‌کنید که دید من اصلی درست است یا خودتان می‌دانید الآن، چون شما به‌عنوان من اصلی که دائماً این لحظه هست و این لحظه خداوند است، قدرت دارید، قدرت انتخاب دارید.
 
شناسایی مساوی آزادی است. اگر شما شناسایی کنید که این رفتار غلط است، می‌توانید نکنید. می‌توانید این باور را از ذهنتان بیرون بکشید. مثل همین‌که یک نفر بیماری من‌ذهنی دارد، فکر می‌کند که در این دنیا هرچه بیشتر درد بکشد، در آن دنیا آسوده‌تر خواهد بود، یا درد زیاد سبب گشایشی خواهد شد و درنتیجه خودش درد می‌کشد و به دیگران هم می‌دهد. این غلط است. یعنی اگر این آدم دینی باشد، پس دینش را درست نفهمیده. این همان دین است.
 
می‌گوید حضرت رسول به آن بیمار می‌گوید چرا تو با دید من‌ذهنی و مبدل‌شده، «نکتهٔ مستَحیله» این‌قدر گستاخ شدی؟ شما چطور از خداوند می‌خواهی یک کوه را بگذارد پشتت، در حالتی‌ که مور هستی. ای مور افسرده و پژمرده، دارد به ما می‌گوید. می‌گوید خداوند درد نیافریده. درست است؟ دردها را موقعی که ما زمان روان‌شناختی درست کردیم، زمان درست کردیم، ما داریم می‌سازیم. مرتب خداوند به ما می‌گوید برای چه درد بیهوده می‌کشی؟ من می‌خواهم بهترین کیفیت زندگی را در تو آزمایش کنم، به معرض نمایش بگذارم، تجربه کنم. من می‌خواهم بیشترین شادی‌ام را در ذرات وجود شما به ارتعاش دربیاورم. چرا دنبال بیماری می‌روی تو؟ تو غلط می‌بینی.
 
من هم به زبان خودتان مولانا را فرستادم، شعرهایش را بخوانید بیدار بشوید و اگر هم دینی هستید و به حدیث گوش کنید، به آیهٔ قرآن گوش کنید. و پس می‌گوید، دوباره به‌خاطر اهمیتش می‌خوانم.
 
آتِنا فی دارِ دُنیانا حَسَن
آتِنا فی دارِ عُقْبانا حَسَن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۵۲)
 
«ای خدا، در سرای دنیا بر ما خیر و نیکی ارزانی دار، و در سرای آخرت نیز خیر و نیکی بر ما عطا فرما.»
 
یعنی در تمام عمرِ من شادی و خیر و برکت را ارزانی دار در این جهان، در آن جهان هم همین‌طور. پس ببینید شما می‌توانید این جهان را، جهان ذهن است، با فضاگشایی در اختیار و زیر اداره و نفوذ آن جهان که خداوند است، قرار بدهید. که پایین تمام می‌کند می‌گوید راه من تو هستی، منزل من تو هستی، من باید توی تو زندگی کنم. دیگر از این آشکارتر؟
 
پس متوجه شدیم که ما با مقاومت به اتفاق این لحظه، زمان ایجاد می‌کنیم و من‌ذهنی درست می‌کنیم، من‌ِ توهمی ایجاد می‌کنیم، جسم ایجاد می‌کنیم و این به‌طور کلی غلط می‌بیند.
 
 و این ابیات که دارم می‌خوانم باز هم در تأکید این است که شما یادآوری کنید به خودتان که اتفاق که ظاهر است، اصلِ ما زندگی است، مهم نیست. و بنابراین آن زمانی که دراثر مقاومت به اتفاق این لحظه ایجاد کردیم، آن زمان تمام بشود. آن زمان را ما باید تمام کنیم. زمانِ روان‌شناختی یا زمانِ مجازی را ما ایجاد کردیم و با بیداری خودمان، اقدامِ خودمان به کمک زندگی ما باید این را دوباره باز کنیم. نمی‌توانیم دست‌ روی دست هم بگذاریم، بنشینیم.
 
و چند بیت در این زمینه می‌خوانم. انتهای آن صحبت قبلی ما این بود که شما در این لحظه می‌توانید با مقاومت نکردن، ستیزه نکردن، از اتفاق زندگی نخواستن، از این‌که من بروم موفق بشوم عشق بگیرم یا از دیگران عشق بگیرم، این‌ها را بگذارید کنار و بدانید که تنها جایی که عشق به شما خواهد داد، درون خودتان است و از درون خودتان باید به خداوند یا زندگی وصل باشید و اگر فشارها را در‌اثر یادگیری از مولانا روی خودتان کم کنید، و به اثرِ قرین هم یک نگاهی بکنید که قرین‌ها اثر نگذارند، یک روزی متوجه خواهید شد که شما به‌عنوان امتداد زندگی دارید گسترده می‌شوید. درست است؟
 
پس در این دو سه بیتی که می‌خوانم الآن، شما به‌ ظاهر توجه کنید که ظاهر از نظر زندگی مهم نیست. ظاهر، همین اتفاقات هستند. و حتی این بدن ما هم جزوِ ظاهر است که الآن آمده مرکز ما اصل شده. هر چیزی که در زمان افتاده و از بین خواهد رفت، فرع است بر اصل ما که زندگی است و امتداد خدا است، می‌خواهد از این بدن استفاده کند تا فرصت هست به بی‌نهایت و ابدیت زندگی، زنده بشود. یعنی برای این مقصود هستیم در این نود صد سال در این‌جا که به او هشیارانه زنده بشویم.

🔟6️⃣4️⃣ ۲۸ 🔟6️⃣4️⃣
در این کار آن چیزی که حادث است، مهم نیست. اگر هر لحظه این را رعایت کنید، خواهید دید که فضا باز می‌شود. فقط موقعی که ظاهر و آن چیزی که اتفاق می‌افتد برای شما مهم می‌شود، این ارتباطتان با زندگی قطع می‌شود. وقتی قطع می‌شود، شما دوباره شروع می‌کنید به ایجاد زمان، ایجاد زمان یعنی ایجاد فرم. دوباره من‌ذهنی را قوی می‌کنید. شما من‌ذهنی را از نو می‌بافید. نباید ببافید.
 
یار در آخِرزمان کرد طَرَب‌سازیی
باطنِ او جِدِّ جِد، ظاهرِ او بازیی
 
جملهٔ عشّاق را یار بدین عِلم کُشت
تا نکُند هان و هان، جهلِ تو طنّازیی
 
در حرکت باش از آنْک، آبِ روان نَفْسُرَد
کز حرکت یافت عشق سِرِّ سَراندازیی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۰۱۳)
 
فِسُردن: یخ بستن، منجمد شدن
عشق: در این‌جا یعنی عاشق

 
یار یعنی خداوند، در آخِرزمان، یعنی به‌لحاظ خداوند می‌گوید که من در این لحظه هستم، شما هم از جنس من هستی، باید در این لحظه باشی. این زمانی که ایجاد کردی افتادی توی آن، باید به پایان ببری. آخِرزمان یعنی پایان بردن زمان روان‌شناختی و فرم روان‌شناختی که ما ایجاد کردیم.
 
 عرض کردم جامعه و پدر و مادرمان چون ما را به‌صورت زندگی شناسایی نکردند، ما شروع کردیم به ایجاد زمان و ایجاد فرم و رفتن دنبال موقعیت‌ها برحسب همانیدگی‌ها یا غرض‌ها تا به یک جایی برسیم بلکه عشق بگیریم، بلکه خودمان را شناسایی کنیم، بلکه به‌صورت زندگی شناسایی کنیم. می‌گوید آن زمان را پایان ببر. آخِرزمان یعنی تو که الآن گوش می‌کنی باید این زمان را که تو ایجاد کردی به‌ کمکِ من پایان ببری. خداوند می‌گوید شما باید بیایی به این لحظه، زمان روان‌شناختی را تمام کنی و این تقریباً فرمان خدا است. می‌گوید زمان روان‌شناختی که کم می‌شود و فرم من‌ذهنی کوچک‌تر می‌شود، طرب‌سازی یعنی شادی زندگی را برای شما فراهم کرده، باید زمان را تمام کنی.
 
آخِرزمان یعنی زمان را تمام کنی، زمانی که خودت را ایجاد کردی و من‌ذهنی کوچک‌تر بشود. باطنِ او، باطن یعنی فضای گشوده‌شده و باطنِ تو که از جنس اَلَست است، جِدِّ جِد است در این‌جا، ظاهر که این اتفاق است، بازی است. آیا شما ظاهر و اتفاق را بازی می‌دانید؟ نه، نمی‌دانید. به این علت است که دچارِ این زمان شُدید و فرم و در آن باقی ماندید. می‌گوید همهٔ عاشقان را خداوند فقط با این اطلاعات و علم کشته که اتفاق مهم نیست، ظاهر مهم نیست.
 
مواظب باش «جهلِ تو» یعنی عقل من‌ذهنی و سبب‌سازیِ آن یک‌ جور دیگر به شما تلقین نکند که من باید این زمان را ادامه بدهم، این همانیدگی‌ها را ادامه بدهم، به یک جایی برسم تا عشق بگیرم، همچو چیزی نیست.
 
و شما بیا در این کار در حرکت باش، یعنی در چه چیزی؟ در پایان بردن زمان در حرکت باش. «در حرکت باش از آنْک، آبِ روان نَفْسُرَد»، یادتان است امروز می‌گفتیم زندگی می‌آید، هشیاری می‌آید، از کنار یک مانع رد می‌شود، یعنی شما می‌گویید هر اتفاقی که می‌افتد من نباید مقاومت کنم. من آب هستم. مقاومت که می‌کنم زمان ایجاد می‌شود، اگر خیلی مقاومت کنم منجمد می‌شوم و خیلی آدم‌ها منجمد شدند، افسرده شدند.
 
 «در حرکت باش»، فضا را باز کن، اتفاق را مهم ندان تا آبِ روان بشوی که افسرده نشوی، منجمد نشوی. و عاشقان، عشق یعنی عاشقان، از حرکت، این سِر را پیدا کردند که سَر من‌ذهنی‌شان را که زمان را ایجاد می‌کند بیندازند، سبب‌سازی را بیندازند، اتفاق را مهم می‌دانند آن را بیندازند.

«از حرکت»، یعنی پس شما باید یک کاری بکنید، هی حرکت کنید. اگر منجمدشده در ذهن بمانید که خداوند می‌آید یک کاری بکند، نه نمی‌کند. پس این یک مطلب که می‌گوید اتفاق مهم نیست. این دومی هم همین را می‌گوید. می‌گوید آن چیزی که حادث است مهم نیست.

من سبب را ننگرم، کآن حادث است
زآن‌که حادث حادثی را باعث است
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۴۰)

حادث: تازه‌پدید‌آمده، جدید، نو
کآن: که آن (که + آن)


لطفِ سابق را نظاره می‌کنم
هرچه آن حادث، دوپاره می‌کنم
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۴۱)

سابق: پیشین، در این‌جا یعنی ازلی
لطفِ سابق: لطفِ ازلی یا خداوندی
حادث: تازه‌‌پدیدآمده، جدید، نو
دوپاره کردن: دونیمه کردن، به‌شدت تنبیه کردن


توجه می‌کنید؟ درست مثل این‌که این‌ها را ترکیب کند می‌گوید که هرچه که حادث است یعنی اتفاق، همه‌چیز اتفاق است. این‌جا چه اتفاق افتاده؟ این [اشاره به بدن] به‌وجود آمده توی زمان است. فکرهای من توی زمان است. درست است؟ هیجانات من، آن اتفاقاتی که من به‌اصطلاح به آن چسبیدم در گذشته، هر چیزی که در این داستان من وجود دارد، این‌ها همه حادث هستند.
 
🔟6️⃣4️⃣ ۲۹ 🔟6️⃣4️⃣
عرض کردم شما می‌گویید اتفاق مهم نیست، این را اگر خوب درک کنید و هر لحظه اجرا کنید، این را می‌توانید تعمیم بدهید به گذشته، می‌گویید حالا که می‌گوید اتفاق مهم نیست برای من، پس اتفاقات گذشته هم مهم نیستند، ول کنم بروند همه، خودم را بکِشم بیرون. یک‌دفعه می‌بینید که از همهٔ این گره‌ها شما یک‌دفعه کشیده شدید بیرون، برای این‌که ما شبیه آب هستیم. این اسفنج را آب می‌کشد، فشار بدهید همه می‌پرد بیرون آب. درست است؟
 
 مثل این‌که یک چیزی را که می‌تواند بمکد، آب را شما می‌مکید از این اتفاقات و «لوله‌‌ها بربند و پُر دارش ز خُم»، پُر شدید. حالا این آب را که می‌کشید فضا گشوده می‌شود. همین‌که شما این درک را داشته باشید خواهید دید که فضا گشوده می‌شود و برای اولین بار متوجه می‌شوید که فکرهایتان را می‌بینید، دردهایتان را می‌بینید، کارهای بد من‌ذهنی‌تان را می‌بینید. پس می‌گوید «من سبب را ننگرم، کآن حادث است».
 
یا شما می‌توانید بگویید که آن چیزی که حادث است مهم نیست، من براساس آن سبب‌سازی نمی‌کنم. توجه می‌کنید؟ مهم است که شما این را بفهمید. آن چیزی که اتفاق می‌افتد حادث است، من آن را مهم نمی‌دانم که مایهٔ سبب‌سازی من بشود در ذهن. برای این‌که اگر این‌طوری بشود، یک حادث مایهٔ سبب‌سازی بشود، من در ذهن حرکت می‌کنم از یک جایی می‌روم به یک جای دیگر. «زآن‌که حادث حادثی را باعث است»، شما اگر دیدید این اتفاق مهم است و در مقابل آن شما مقاومت کردید، می‌بینید که این اتفاق منجر شد به یک اتفاق دیگر، به یک اتفاق دیگر، به یک اتفاق.
 
شما را اتفاقات دارد جلو می‌برد و شما توی ذهن هستید. درست مثل این‌که بگویید که حادث مهم نیست، «لطفِ سابق» یعنی فضاگشایی، دیدن خداوند مهم است و هرچه حادث است به‌اصطلاح اتفاق می‌افتد، من این را قیچی می‌کنم دوپاره می‌کنم، یعنی به آن اهمیت نمی‌دهم. مهم است که شما این موضوع را خوب بفهمید از این دو بیت.
 
و بالاخره وقتی تنها هستید می‌گویید اتفاقات معتبر هستند مهم نیستند. معتبر هستند یعنی این‌که در جهانِ بیرون ممکن است یک پولی از من برود ضرر کنم، ولی مهم نیست. من باید اگر واکنش نشان بدهم، مقاومت کنم، زمان ایجاد می‌کنم، من‌ذهنی‌ام قوی‌تر می‌شود. مولانا به من گفته آخر زمان است، باید شما زمان را تمام کنید. زمان را من ایجاد کردم. درست است که من را شناسایی نکردند به‌عنوان زندگی، ولی آن گذشته دیگر برنمی‌گردم آن‌ها را هم ملامت کنم. این‌ها را خواندیم؟
 
 پس شما می‌آیید به این سه بیت که همین‌که شما بگویید اتفاق مهم نیست، این خاصیت فضاگشایی شما به‌کار می‌افتد. شما وارد کارگاه خداوند می‌شوید، درعین‌حال شکسته هم می‌شوید. اقدام نمی‌کنید، سبب‌سازی نمی‌کنید دیگر. که این سه شعر را می‌خوانید.
 
مَنفَذی داری به بحر، ای آبگیر
ننگ‌ دار از آب جُستن از غدیر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۷۰)

غدیر: آبگیر، برکه


که اَلَمْ نَشْرَحْ نه شرحت هست باز؟
چون شدی تو شرح‌جو و کُدیه‌ساز؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۷۱)

کُدیه‌ساز: گدایی‌کننده، تَکدّی‌کننده

 
درنگر در شرحِ دل در اندرون
تا نیاید طعنهٔ لاتُبْصِرُون
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۷۲)

لاتُبْصِرُون: نمی‌بینید.


هی این سه بیت را تکرار کنید. نه؟ ای منی که توی من‌ذهنی هستم و توی زمان هستم و آب‌گیر هستم، یک آب کوچولو گیر افتاده این‌جا، تو از این ذهن آب نخواه، زندگی نخواه، خوشبختی نخواه. مگر این آیه‌ٔ «اَلَم نَشْرَحْ»، یعنی که می‌گوید درونتان را باز کنید، دلتان را باز کنید، بی‌نهایت باز نمی‌شود؟ یعنی اگر مرکزت دل باشد، اگر اتفاق را مهم ندانید، نمی‌توانید درونتان را بی‌نهایت باز کنید؟ باز یعنی تا الا ماشاءالله باز کنید. چطوری شما رفتی فقط دنبال توصیف و شرح هستی؟ شما می‌بینید در ذهن ما همه‌اش شرح می‌دهیم.
 
و اگر بخواهیم فضاگشایی بکنیم، مفهومش را بدانیم، همه‌اش توضیح می‌دهیم. این کار را بکنی این‌طوری می‌شود، این کار را بکنی این کار سبب این می‌شود، این کار سبب این می‌شود.
 
از فضاگشایی خبری نیست، فقط توضیح می‌دهیم. چطوری تو «شرح‌جو» شدی؟ شرح‌جو را می‌توانید بگویید یعنی همه‌اش توضیح می‌دهی، همه‌اش با سبب‌سازی توضیح می‌دهی و گدا شدی، گدای من‌ذهنی شدی، گدای این هستی که به موقعیت برسی تا به عشق برسی. آخر چطور ممکن است تو از این جهان گدایی کنی؟ این جهان منتظر است از تو که گفت دل به این خطهٔ وجود، محیط است. پس بنابراین هر چیزی که تو با ذهنت می‌بینی منتظر است که از تو یک برکتی بیاید به این‌ها برسد. تو آن موقع گدای آن چیزی هستی که توی ذهنت هست، توی مرکزت هست به‌عنوان جسم؟
 
🔟6️⃣4️⃣ ۳۰ 🔟6️⃣4️⃣
حالا تو بیا بنگر در فضاگشایی، بنگر در باز کردن به‌اصطلاح دلت تا طعنهٔ خداوند نیاید. طعنهٔ خداوند به‌صورت درد می‌آید. اگر به‌جای این شما مثلاً بیایید با ذهن دربارهٔ خدا فکر کنید، زمان ایجاد می‌شود. خب زمان ایجاد می‌شود من‌ذهنی بزرگ می‌شود.
 
بزرگی من‌ذهنی درد بیشتر می‌آورد، آن طعنهٔ خداوند است دیگر که چرا من را نمی‌بینی؟ چرا من را نمی‌بینی؟ برای دیدن او باید زمان روان‌شناختی را به پایان ببری. آخِرزمان یعنی شما باید بگویید خلاصه وظیفهٔ من این است، کار من این است که زمانی که من ایجاد کنم این را باید خودم به پایان ببرم، من بردم. شما نگویید که پدر و مادر من خب شناسایی نکردند من زمان ایجاد کردم. نه، آن تمام شده. کسی را ملامت نمی‌کنیم، شما خودتان هم ملامت نمی‌کنید، از حالا به بعد می‌گویید که برای من که از جنس این لحظه هستم، دیگر زمان معنی ندارد. همین‌که مقاومت می‌کنم زمان ایجاد می‌کنم، توی آن پیچیده می‌شوم. زمانی که خودم ایجاد می‌کنم، زمان آن گذشته که من بیایم زمان ایجاد کنم، فرم ایجاد کنم دیگر، من باید در این لحظه ساکن باشم. این‌ها را به خودتان بگویید.
 
اجازه بدهید چندتا بیت هم بخوانم برایتان سریع. این‌ها همه در کوچک کردن من‌ذهنی است و مردن به من‌ذهنی است، به پایان بردن زمان است، هشدار به این‌که من زمان ایجاد نکنم دیگر، کم کنم، ستیزه نکنم، این چیزی که امروز من خیلی تأکید کردم، مهم ندانستن اتفاق است. اتفاق از جنس ذهن است، ذهن هشیاری جسمی است. تنها چیزی که مهم می‌داند برای خودش اتفاق است که مولانا می‌گوید این ظاهر است، این زمان است. ظاهر با زمان یکی است.

ای خُنُک آن مرد کز خود رَسته شد
در وجودِ زندهٔ پاینده شد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۵۳۵)

خُنُک: خوشا
رَسته شد: رها شد.


خوشا به حال انسانی که از من‌ذهنی رَسته بشود و در وجود خداوند که جاودانه است یا این لحظهٔ ابدی زنده بشود. خوشا به حال کسی که از زمان جمع بشود و در این لحظه زنده بشود به یک زندهٔ پاینده، یعنی زندهٔ پاینده بشود، دیگر مردنی نشود. شما هستید؟

همچنین جویایِ درگاهِ خدا
چون خدا آمد، شود جوینده لا
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶۵۸)

همین‌طور کسی که دنبال فضای گشوده است، می‌خواهد فضا را باز کند به درگاه خدا برسد، وقتی خدا می‌آید، دیگر این من‌ذهنی که جست‌وجو می‌کرد باید صفر بشود. جست‌وجو زمان ایجاد می‌کند، جست‌وجو با من‌ذهنی زمان ایجاد می‌کند. درست است؟ این‌ها آسان است.
 
مُرده است از خود، شده زنده به رب
ز آن بُوَد اسرارِ حقّش در دو لب
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۳۶۴)
 
یعنی نسبت‌به من‌ذهنی مرده است و زنده شده به خدا. برای همین اسرار خداوند به‌صورت حال و قال در زبانش است. کسی که اسرار خدا را می‌گوید، اسرار زندگی را فاش می‌کند، به ما می‌گوید مثل مولانا، به من‌ذهنی‌اش مرده و زنده شده به بی‌نهایت خداوند یا ابدیت خداوند. شما هم باید این کار را بکنید.

مُردنِ تن در ریاضت، زندگی‌ست
رنجِ این تن، روح را پایندگی‌ست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۳۶۵)

امروز داریم چه؟ «غنیمت‌ دار رمْضان را»، یعنی پرهیز را غنیمت‌ دار. و گفتیم پرهیز انسان در من‌ذهنی به‌صورت محرومیت است و یک چیز دوست‌داشتنی نیست. هیچ‌کس ذوق پرهیز ندارد، حالا ممکن است من‌ذهنی داشته باشد. یک موقع این فضا باز می‌شود، به‌محض این‌که یک کسی فضایش باز شده می‌گوید از این کار باید دوری کنم، ذوقش را دارد، خوشحال می‌شود، می‌گوید این کار را دیگر نمی‌کنم. «مُردنِ تن در ریاضت، زندگی‌ست»، پس مردن به من‌ذهنی در ریاضت، در رنج هشیارانه، سختی کشیدن، پرهیز، زندگی است و رنج دادن این من‌ذهنی سبب پایندگی روح شما است، یعنی آمدن شما به این لحظه و اقامت کردن شما در این لحظه، جاودانه شدن شما.

همرهِ غم باش، با وحشت بساز
می‏‌طلب در مرگِ خود عُمرِ دراز
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۲۶۵)

همراه این غم هشیارانه باش، درد هشیارانه باش و با ترس آن بساز، فرار نکن. واقعاً چقدر مهم است که شما وقتی فضا گشوده می‌شود، ذهنتان را می‌بینید که این‌همه آن‌جا درد هست یا مثلاً همانیدگی هست، فرار نکنید. و باید درد هشیارانه بکشی. همراه درد هشیارانه و با وحشت و ترس آن بساز، فرار نکن و بیا بمیر به من‌ذهنی خودت تا عمر دراز بی‌نهایت پیدا کنی، جاودانه بشوی. درست است؟ این‌ها را شما باید می‌خوانیم عمل کنید. عرض کردم این‌ها کد هستند، هر کسی که می‌خواهد واقعاً موفق بشود این بیت‌ها را باید تکرار کند. این بیت‌ها هر کدام یک چیز کوچولو را در شما درست می‌کند.
 
هرکسی که می‌خواهد واقعاً موفق بشود، این بیت‌ها را باید تکرار کند. این بیت‌ها هر کدام یک چیز کوچولو را در شما درست می‌کند و همان چیز کوچولو کلی شما را جلو می‌اندازد، سبب می‌شود لوله‌ها بسته بشود.
 
🔟6️⃣4️⃣ ۳۱ 🔟6️⃣4️⃣
بهرِ روزِ مرگ، این دَم مُرده باش
تا شوی با عشقِ سَرمَد، خواجه‌تاش
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۶۰)

سَرمَد: جاوان، همیشگی، منظور خداوند است.
خواجه‌تاش: هر‌یک از غلام یا نوکرانی که یک خواجه یا رئیس دارند. در این‌جا به‌معنیِ ملازم و همراه است.


برای این‌که روزِ مرگت بیاید، یعنی مرگ نسبت‌به من‌ذهنی. در غزل دیدید که عیدِ فطر را به عیدِ قربان منطبق کرده. می‌گوید شما اگر پرهیز را خوب بکنید، یک‌دفعه عید را که می‌بینید این من‌ذهنی متلاشی می‌شود. اگر از عیدِ قربانِ سرافرازان بدانندی.

سرافرازان کسانی هستند که پرهیز کردند، یک‌دفعه عیدِ فطرشان شد، یعنی ماه را دیدند، ماه یعنی اصلشان را دیدند. دیدند اِ اِ ناظر شدند، از جنس زندگی شدند. یک‌دفعه دیدند که من‌ذهنی‌شان سقوط کرد، درنتیجه عیدِ قربان هم گرفتند، یعنی من‌ذهنی‌شان قربانی شد، زنده شدند به بی‌نهایتِ زندگی. برای روزِ مرگِ کامل ذهن این لحظه‌لحظه مرده باش. که در تسلیم، ما چون مردگانیم.

شما چنان تسلیم می‌شوید، چنان فضاگشایی می‌کنید که من‌ذهنی صفر می‌شود، مثل مرده هیچ حرف نمی‌زند. «بهرِ روزِ مرگ، این دَم مُرده باش»، «تا شوی با عشقِ سَرمَد»، با عشقِ جاودانه، خواجه‌تاش. یعنی با خداوند یکی بشوی. «خواجه‌تاش» یعنی دو‌تا غلامی که یک سرور دارند. درست است؟ یعنی همه‌اش با او یکی بشوی، همه‌اش به او زنده بشوی و زنده بمانی، یعنی آگاه بشوی از این لحظهٔ ابدی، زمان تمام شد. آن زمانِ گذشته تمام شد که درست کرده بودی، جدیداً هم دیگر زمان درست نمی‌کنی برای این‌که مقاومت نمی‌کنی، برای این‌که فهمیدی اتفاقات مهم نیستند.

این قضیهٔ اتفاق مهم نیست، اوّلش به‌صورت ذهنی است، مفهوم است. شما عمل می‌کنید، بعد یواش‌یواش عینی می‌شود، یعنی دیگر اتوماتیک می‌شود. شما یک اتفاق می‌افتد، اطرافش فضا باز می‌کنید، یاد می‌گیرید و از زندگی عقل می‌آید، خرد می‌آید، راه‌حل می‌آید. به‌هیچ‌وجه از ذهن و این باورهای پوسیدهٔ قدیمی و الگوها و سبب‌سازی من‌ذهنی استفاده نمی‌کنید. یعنی سبب‌سازی نمی‌کنید که توی آن هویت باشد. در چه‌چیزی هویت است؟ وقتی هیجان وجود دارد. توجه می‌کنید؟

سَرمَد یعنی جاودان. خواجه‌تاش: هر یکی از غلام یا نوکرانی که یک خواجه یا رئیس دارند، در این‌جا به‌معنی مُلازم و همراه. پس بنابراین ملازم و همراه خداوند هستی. شما و خداوند یکی می‌شوید. پس «با عشقِ سَرمَد، خواجه‌تاش» به همین معنی است.

مرگِ ‌پیش از مرگ، اَمن است ای فَتیٰ
این چنین فرمود ما را مُصطفیٰ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۲۷۲)

فَتی: جوان‌مَرد، جوان


می‌گوید حضرت رسول فرموده که مرگِ پیش از مرگِ تن [اشاره به دست] امنیت است ای جوان. اگر شما جوان هستید، جوانمرد هستید، قبل از این‌که راست‌راستی بمیرید به تن بروید زیرِ زمین، باید نسبت‌به من‌ذهنی بمیرید، زمان روان‌شناختی را پایان ببرید.

ای فسرده عاشقِ ننگین‌نَمَد
کاو ز بیم جان ز جانان می‌رَمَد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۹۱۰)

کاو: که او (که + او)
می‌رَمَد: فرار می‌کند.


سویِ تیغ عشقش ای ننگِ زنان
صد هزاران جان نگر، دَستَک‌زنان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۹۱۱)

دَستک‌زنان:‌ شادی‌کنان


می‌رَمَد: فرار می‌کند. دَستک‌زنان یعنی شادی‌کنان و بِشکن‌زنان، در حال رقص. ای کسی که نَمَد ننگین من‌ذهنی یا همانیدگی‌ها را پوشیدی، ای کسی که، «ای فسرده عاشقِ ننگین‌نَمَد» ای کسی که من‌ذهنی داری، این لباس، پیراهنِ همانیدگی را پوشیدی، اِسمت را هم عاشق گذاشتی، ولی من‌ذهنی داری افسرده شدی، که از بیمِ جان من‌ذهنی‌ات از خداوند می‌رَمی، از این لحظه می‌رَمی، تو بیا این کار را بکن، فضا را باز کن به سویِ تیغ عشقش، ای ننگِ ترسویان.

در این‌جا «زنان» مراد ترسویان است. «سویِ تیغ عشقش» یعنی بگذار تو را بکُشد تیغ عشقش، هِی هر لحظه شناسایی کن، نترس، آزاد بشو، شناسایی کن بینداز، شناسایی کن بینداز. مجرد کار می‌کنی. جریده کار می‌کنی. حواست به خودت هست، فضاگشایی می‌کنی. سویِ تیغ عشقِ خداوند ای ننگِ زنان، صد هزاران جان ببین که «دَستک‌زنان» بِشکن‌زنان دارند می‌روند، تو هم با آن‌ها برو.

🔟6️⃣4️⃣ ۳۲ 🔟6️⃣4️⃣
وآنکه ایشان را شِکَر باشد اَجَل
چون نظرْشان مست باشد در دُوَل؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۱۲)

اَجَل: مرگ
دُوَل: جمع دولت، دولت‌ها، منظور همانیدگی‌ها است.


تلخ نَبْوَد پیشِ ایشان مرگِ تن
چون رَوَند از چاه و زندان در چمن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۱۳)

وارهیدند از جهانِ پیچ ‌پیچ
کس نَگِریَد بر فَواتِ هیچ، هیچ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۱۴)

فَوات: فوت شدن، از بین رفتن، مرگ


اَجَل: مرگ. دُوَل: جمع دولت است، در این‌جا منظور همانیدگی‌ها است. فَوات یعنی فوت شدن، از بین رفتن. هر کسی که مردن به من‌ذهنی به او شیرین است مثل شِکَر، چه‌جوری مست می‌شود از همانیدگی‌ها و چیزی که ذهن آن‌ها را دولت می‌نامد، سرمایه می‌نامد، فکر می‌کند سبب عشق خواهد شد؟ پیش این اشخاص که برایشان مرگ من‌ذهنی شِکَر است، تلخ نیست، برای این‌که می‌دانند از چاه و زندان بیرون می‌آیند، می‌روند در گُلزار و دشتِ پُر از گُل. «چون رَوَند از چاه و زندان». پس بنابراین ذهن و زمان چاه و زندان است. اگر کسی را از چاه و زندان بیاورند بیرون بگویند بفرمایید آزاد شدی برو، جاهای باغ و سبز و خرّم را ببین، ناراحت می‌شود؟

«وارهیدند از جهانِ پیچ ‌پیچ» جهانِ پیچ‌ پیچ، همین‌که ما پیچاندیم خودمان را در همانیدگی‌ها و در زمان. شما نگاه کنید که در زمان‌هایی که برای ما مهم بوده گیر افتادیم، آن‌ها زمان‌های موهومی، روان‌شناختی است. شما نگاه کنید چه‌جوری ما داستان درست کردیم. هر کسی داستان دارد. آقا بگذار من بگویم چه بلاهایی سرم آمده. همه‌اش افسانه است. چه داستانی؟ به این علت داستان داری که آن اتفاقات هنوز برای تو تمام نشده.

شما بیایید یک خدمتی به خودتان بکنید، هر پروندهٔ باز را ببندید. بابا یک ذرّه بحث می‌کنند، یک چیزی یاد می‌گیرند، پرونده را دیگر می‌بندند، تمام شد رفت. هِی می‌گوییم، می‌گوییم، می‌گوییم، تمام نمی‌شود، باز هم می‌گوییم. ببندید، تمام شد، آن واقعه تمام شد.

این را هم بفهمیم، به ذهنمان بفهمیم، هم با من اصلی‌مان که واقعه مهم نیست، این‌همه حرف می‌زنم، این‌ها ژاژ است. چرا آن‌ها آن کار را کردند؟ چرا این حرف را زدند؟ چرا من این اشتباه را کردم؟ چرا این‌طوری شد، چرا آن‌طوری شد؟ هِی دارم حرف می‌زنم، ژاژ است. «وارهیدند از جهانِ پیچ ‌پیچ» از جهانِ ذهنیِ پیچیده‌شده در همانیدگی‌ها و زمان‌ها.

آیا برای فوتِ هیچ، آدم غصه می‌خورد؟ هیچ! «کس نَگِریَد بر فَواتِ هیچ» تو می‌دانی که این هیچ بوده، چرا گریه می‌کنی برایش؟ چرا ناراحت هستی؟ با این استدلال، با این توجیه گفت با غول خود بیا بنشین توجیه کن، با توجیه صحبت کن و گر نداری دید، بیا این استدلال را، این حزم را پیشوا بکن. خب الآن شما فرض کن دید هم ندارید، با این صحبت‌های مولانا نمی‌خواهید بگذارید آن اتفاقاتی که شما را گیر انداخته و هنوز گیر آن‌ها هستید، وِل کنید آزاد بشوید، بپرید بیرون؟ پرونده‌ها را ببندید.

و اگر مردن به من‌ذهنی و پایان بردن این زمانی که درست کردم برای من مهم باشد، چه‌جوری دولت‌ها و آن چیز که من‌ذهنی مهم نشان می‌دهد، برای من مهم است؟ چه‌جوری من مست آن‌ها باشم؟ هِی از آن‌ها دارم حرف می‌زنم. نباید بزنم. چه‌جوری من مست غرور هستم؟ چه‌جوری من تکبر دارم؟ چه‌جوری من می‌خواهم خودم را نشان بدهم به‌خاطر ارزش‌هایی که از جهان قرض کردم؟

اوّل شما تعیین کنید که شما عاشق مردن به من‌ذهنی هستید؟ امروز ثابت کردیم به شما که باید این زمانی که ایجاد کردید، به پایان ببرید. خداوند می‌گوید دیگر به اندازهٔ کافی در گذشته‌ و آینده بودید، باید بیایید به این لحظه. زود بیا. تمام کن، این توهم است. شما هم باید گوش بدهید با این ابیات.


خود ندارم هیچ، بِهْ سازد مرا
که ز وَهمِ دارم است این صد عَنا
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۳۴)

بِهْ: بهتر
عَنا: رنج


من به‌عنوان هشیاری، امتداد خدا نمی‌توانم چیزی داشته باشم. اگر دارم، این توهم است. و هر توهمی از داشتن که این همسر من است، این بچهٔ من است، این خانهٔ من است، این توهم است داشتن. اگر شما می‌گویید به‌طور جدی این خانهٔ من است، این همسر من است، این فرزند من است، من مالکِ آن هستم، دارم کنترل می‌کنم، پس شما به‌عنوان امتداد خدا چیزی می‌توانید داشته باشید، این تَوهم است و صدها درد از این‌جور تفکر خواهد برخاست. رها کن.

🔟6️⃣4️⃣ ۳۳ 🔟6️⃣4️⃣
شما بگو این یک قراردادی بوده، اجازه دادند من چند وقتی توی این خانه زندگی کنم، چند وقتی همسر این خانم یا آقا باشم، چند وقتی هم پدر یا مادر این بچه باشم، این هم خیلی موقتی است، پس از چند وقتی این تمام خواهد شد، صد سال دیگر من دیگر صاحب این خانه نیستم، یکی دیگر این‌جا هست، پس آن را من چه‌جوری می‌خواهم تحمل کنم؟ قبل از این‌که من بخرم کسی دیگر مالک این‌جا بود. پس من مالک چیزی نیستم، از این توهم بیدار بشوم.

هم ز اوّ‌ل تو دهی میلِ دعا
تو دهی آخِر دعاها را جزا
📚(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۰۰)

او‌ّل و آخِر تو‌یی ما در میان
هیچِ هیچی که نیاید در بیان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۰۱)

پس ما می‌دانیم به‌محض کم کردن زمان یا کوچک کردن من‌ذهنی، خداوند میل دعای خوب را به ما می‌دهد، آن می‌آید مرکز ما و ما میل دعای خوب را پیدا می‌کنیم. نه دعاهایی که شما می‌کنید که اسمش «حرص» است. خدایا این را بده، این یکی هم زیاد کن، این هم که خیلی کم است، این را هم زیاد کن، این هم زیاد کن. نه.

از خدا غیرِ خدا را خواستن
ظنِّ افزونی‌ست و کُلّی کاستن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۷۳)

از خدا فقط خودش را باید بخواهی. اگر خودش را بخواهی، همه‌چیز را داری. اگر خودش را نخواهی، چیزها را بخواهی که از آن چیزها عشق بگیری، خوشبختی بگیری، این حرص است، این زمان است، این من‌ذهنی است، همه‌چیز را داری خراب می‌کنی. اگر این‌طوری بروی، زندگی‌ات خراب خواهد شد.

شما که ناله می‌کنید، شکایت می‌کنید که او کمک نمی‌کند خداوند، نه! شما از خدا غیر خدا را خواستید به این روز افتادید. اگر خودش را می‌خواستید با فضاگشایی، الآن هم خدا را داشتید، هم آن چیزهایی که دنبالش هستیم، داشتید. دعای بدی کردی. «تو دهی آخِر دعاها را جزا» درست است؟ پس اوّ‌ل تو بودی. شما قبل از این‌که وارد این جهان بشوی مگر او نبودی؟ بعد از این‌که از این من‌ذهنی رها می‌شوی مگر او نخواهی شد؟ مگر سعی نمی‌کنی که با او یکی بشوی؟ دنبال عشق نیستی. عشق یعنی یکی شدن با خداوند دیگر.

پس اوّ‌ل و آخر او است. این وسط گفتیم این دوازده سال طول می‌کشد، تو باید بیدار بشوی از این. این‌که ما بچه‌هایمان را یا دیگران را به‌صورت عشق، به‌صورت زندگی شناسایی نمی‌کنیم، این است که دارد زمان را جلو می‌برد.

ما چه‌کار می‌کنیم؟ ما من‌ذهنی داریم، ناظر جنس منظور را تعیین می‌کند، همه را به‌صورت من‌ذهنی می‌بینیم، وادار می‌کنیم که آن زمان درست کند. توجه می‌کنید؟ ما داریم القا می‌کنیم که تو از جنس ذهن باش، از جنس زمان باش به همدیگر. یک روزی باید بیدار بشویم از این خواب‌، و هر کسی حواسش روی خودش باشد و فضاگشایی کند. به همدیگر که می‌رسیم ما انسان‌ها، از هر نژادی، از همه، همدیگر را به‌صورت زندگی شناسایی کنیم و بگوییم ظاهر مهم نیست.

ظاهر اتفاق است، این سیاه است، سفید است، نمی‌دانم، این‌یکی این دین را دارد، آن‌یکی آن دین را دارد. این‌که این، الآن ادیان باورپرستی شده، چه فرق می‌کند شما این باور را بپرستی یا آن باور را؟ اصل این است که از این باورپرستی بیرون بپرید و خداپرست باشید. برای این‌ کار باید متحول بشوید، باید زمان را تمام بکنید، باید آن چیزهایی را که در مرکزتان گذاشتید شما را کور و کر کرده، آن‌ها را ول کنید، آن‌ها همه از جنس اتفاق است. پس دوباره برمی‌گردیم به این‌که اتفاق مهم نیست، معتبر است. و

از خدا غیرِ خدا را خواستن
ظنِّ افزونی‌ست و کُلّی کاستن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۷۳)

امروز چندین‌بار این بیت را خواندم. از خداوند فقط خودش را می‌خواهید، این معادل فضاگشایی است و عدم مقاومت به اتفاق است و بی‌اثر کردن اتفاق است. هر اتفاقی که می‌افتد می‌گوید که این اتفاق افتاده من تو را ببینم، «او بهانه باشد و، تو مَنْظَرم».

ننگرم کس را وگر هم بنگرم
او بهانه باشد و، تو مَنْظَرم
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۵۹)
مَنْظَر: جای نگریستن و نظر انداختن


هر اتفاقی می‌افتد برای این می‌افتد که من تو را ببینم. و اگر از خدا غیرِ خدا را بخواهید که عموماً این‌طوری است و همین ایجاد زمان و من‌ذهنی را کرده که دور شدیم ما، و هرچه دور می‌شویم از او، از زندگی جدا می‌شویم، از عشق جدا می‌شویم، رمق زندگی در ما نمی‌ماند. این درواقع فکر اضافه کردن است. فکر اضافه کردن مال من‌ذهنی است.

من‌ذهنی شغلش چیست؟ می‌گوید این چیزها زندگی دارند، این‌ها را باید اگر شده هر روز این‌قدر [اشاره با انگشتان] زیادتر کنم که زندگی‌ام بیشتر بشود. آخر‌ِسر به این نتیجه خواهیم رسید که این‌ها به ما عشق نمی‌دهند بلکه دشمن ما بودند، چراکه آمدند به مرکز ما. تقصیر چه کسی بوده که این‌ها را به مرکز آورده؟ تقصیر خودم. الآن مولانا می‌گوید نیاورید.

🔟6️⃣4️⃣ ۳۴ 🔟6️⃣4️⃣