بعد یوسف خداوند یادش نمیرود، بنابراین وقتی در چاه بوده، از چاه نجات پیدا میکند، میافتد به زندان، به زندان همانیدگیها. یک دفعه یک زندانی از زندان میرود بیرون، و به او میگوید که برو پیش شاه بگو من بیگناهم، یعنی خدا را رها میکند یا فضاگشایی را رها میکند، گرفتن زندگی از مرکزش را رها میکند، این کانِکشِن (اتصال :connection) را، این ارتباط را رها میکند، میافتد به اتفاق، که این اتفاق این زندانی میرود و به من میتواند کمک کند. بنابراین این بیت میآید:
پس جزایِ آنکه دید او را مُعین
مانْد یوسف حبس در بِضْعَ سِنین
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۰۶)
مُعین: یار، یاریکننده
حبس در: در حبس
بِضْعَ سِنین: چند سال، اشاره به آیهٔ ۴۲ از سورهٔ یوسف (۱۲)
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یعنی بهخاطر اینکه دیگر از خداوند کمک نخواست و از اتفاق یا از آن شخص که ذهنش نشان میداد کمک خواست، چند وقت یا چند سال بیشتر در زندان ماند. یعنی چه این بیت؟ یعنی اگر شما بهجای فضاگشایی منقبض بشوید و از اتفاقات بخواهید کمک بگیرید یا چیزهایی که ذهنتان نشان میدهد، چند سال بیشتر در زندان ذهن خواهیم ماند. درست است؟
یعنی اینها را من نشان میدهم؛ فضا را گشودید [شکل ۲ (دایره عدم)]، دیگر نباید ببندید [شکل ۱ (دایره همانیدگیها)]. حواستان باشد که این وفاداری را حفظ کنید. پس حواستان به این است که من باید از زندگی کمک بگیرم [شکل ۲ (دایره عدم)]. پس باید مرکزم عدم بشود و برای من اتفاقات مهم نیست. همین یادتان باشد، کافی است. برای من اتفاق مهم نیست، معتبر است. درست است که پولم کم میشود، ولی من مهمترین چیز این است که من مرتبط با زندگی بمانم و مرکزم را عدم نگه دارم و آن جنس اولیهام را حفظ کنم. و بعد این دو بیت را در نظر بگیرید:
گر خُفاشی رفت در کور و کبود
بازِ سلطاندیده را باری چه بود؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۱۲)
کور و کبود: در اینجا بهمعنیِ زشت و ناقص، گول و نادان، منذهنی
باز: نوعی پرندۀ شکاری که در قدیم آن را برای شکار کردن جانوران تربیت میکردند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس ادب کردَش بدین جُرم اوستاد
که مَساز از چوبِ پوسیده عِماد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۱۳)
اوستاد: استاد
عِماد: ستون، تکیهگاه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
کور و کبود میدانید یعنی زشت و ناقص، یعنی همان منذهنی است. «باز» هم اصل ما است. استاد، خداوند است. عماد یعنی ستون. میگوید اگر یک منذهنی رفت به ذهن، هم کور شد، هم آنجا آسیب دید و انقباض را حفظ کرد، تو که چند بار سلطان را دیدی بهعنوان باز، یعنی خداوند را دیدی، چند بار فضا گشودی، دیدی گشایش میآید، تو چرا دیگر رفتی به انقباض دوباره مرکز را جسم کردی و اتفاقات را مهم دانستی، از اتفاقات زندگی خواستی. پس «اوستاد» یعنی خداوند «بدین جُرم» او را ادب کرد، یعنی چند سال آنجا بیشتر ماند که تو از چوب پوسیده ستون نساز، متکی نشو. چوب پوسیده همان منذهنی و همانیدگیهای آفل است که در این غزل گفته «جگر».
پس شما میدانید که نباید متکی به منذهنیتان بشوید و به اتفاقات بشوید. باید فضا را باز کنید متکی به استاد بشوید. استاد نماد خداوند است. و با این چیزها هم داریم نشان میدهیم میبینید. [شکل ۱ (دایره همانیدگیها)] این همان خفاش است که مرکزش همانیده است، در کور و کبود است. [شکل ۲ (دایره عدم)] این بازِ سلطاندیده است . این بازِ سلطاندیده که چند بار فضا را باز کرده و از خداوند کمک گرفته، دوباره برمیگردد میرود اینجا [شکل ۱ (دایره همانیدگیها)]، دراینصورت تنبیه خواهد شد، دوباره دارد به چوب پوسیده متکی میشود. شما نشوید، یعنی به ذهنتان متکی نشوید. پس چهکار کنید؟ میگوید:
دست، کورانه بِحَبْلِ الله زن
جز بر امر و نهیِ یزدانی مَتَن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۹۲)
چیست حَبْلُ الله؟ رها کردن هوا
کاین هوا شد صَرصَری مر عاد را
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۹۳)
کاین: که این (که + این)
صَرصَر: تندباد
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
صَرصَر یعنی تندباد. پس بنابراین فضا را باز کن، آن فضای بازشده بهاصطلاح ریسمان خداوند است، محکم آن را بگیر، یعنی مرتب فضا باز کن. منقبض نشو. واکنش نشان نده. پس در این فضای گشودهشده هرچه زندگی میگوید، به آن گوش کن، نه هرچه منذهنی میگوید. میگوید «حَبْلُ الله» چیست؟ ریسمان خدا چیست؟ خواستههای منذهنی را رها کردن، یعنی همان پرهیز. شما میگویید منذهنی این را میخواهد، خشم من این را میخواهد، حسادت من این را میخواهد، اینکه من میخواهم دیده بشوم این را میخواهد، پندار کمال من این را میخواهد، ناموس من این را ایجاب میکند چون به من برخورده، اینها چه هستند؟ اینها همه «هوا» است، یعنی خواستههای نارَوای منذهنی.
🔟6️⃣4️⃣ ۱۰ 🔟6️⃣4️⃣
پس جزایِ آنکه دید او را مُعین
مانْد یوسف حبس در بِضْعَ سِنین
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۰۶)
مُعین: یار، یاریکننده
حبس در: در حبس
بِضْعَ سِنین: چند سال، اشاره به آیهٔ ۴۲ از سورهٔ یوسف (۱۲)
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یعنی بهخاطر اینکه دیگر از خداوند کمک نخواست و از اتفاق یا از آن شخص که ذهنش نشان میداد کمک خواست، چند وقت یا چند سال بیشتر در زندان ماند. یعنی چه این بیت؟ یعنی اگر شما بهجای فضاگشایی منقبض بشوید و از اتفاقات بخواهید کمک بگیرید یا چیزهایی که ذهنتان نشان میدهد، چند سال بیشتر در زندان ذهن خواهیم ماند. درست است؟
یعنی اینها را من نشان میدهم؛ فضا را گشودید [شکل ۲ (دایره عدم)]، دیگر نباید ببندید [شکل ۱ (دایره همانیدگیها)]. حواستان باشد که این وفاداری را حفظ کنید. پس حواستان به این است که من باید از زندگی کمک بگیرم [شکل ۲ (دایره عدم)]. پس باید مرکزم عدم بشود و برای من اتفاقات مهم نیست. همین یادتان باشد، کافی است. برای من اتفاق مهم نیست، معتبر است. درست است که پولم کم میشود، ولی من مهمترین چیز این است که من مرتبط با زندگی بمانم و مرکزم را عدم نگه دارم و آن جنس اولیهام را حفظ کنم. و بعد این دو بیت را در نظر بگیرید:
گر خُفاشی رفت در کور و کبود
بازِ سلطاندیده را باری چه بود؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۱۲)
کور و کبود: در اینجا بهمعنیِ زشت و ناقص، گول و نادان، منذهنی
باز: نوعی پرندۀ شکاری که در قدیم آن را برای شکار کردن جانوران تربیت میکردند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس ادب کردَش بدین جُرم اوستاد
که مَساز از چوبِ پوسیده عِماد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۱۳)
اوستاد: استاد
عِماد: ستون، تکیهگاه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
کور و کبود میدانید یعنی زشت و ناقص، یعنی همان منذهنی است. «باز» هم اصل ما است. استاد، خداوند است. عماد یعنی ستون. میگوید اگر یک منذهنی رفت به ذهن، هم کور شد، هم آنجا آسیب دید و انقباض را حفظ کرد، تو که چند بار سلطان را دیدی بهعنوان باز، یعنی خداوند را دیدی، چند بار فضا گشودی، دیدی گشایش میآید، تو چرا دیگر رفتی به انقباض دوباره مرکز را جسم کردی و اتفاقات را مهم دانستی، از اتفاقات زندگی خواستی. پس «اوستاد» یعنی خداوند «بدین جُرم» او را ادب کرد، یعنی چند سال آنجا بیشتر ماند که تو از چوب پوسیده ستون نساز، متکی نشو. چوب پوسیده همان منذهنی و همانیدگیهای آفل است که در این غزل گفته «جگر».
پس شما میدانید که نباید متکی به منذهنیتان بشوید و به اتفاقات بشوید. باید فضا را باز کنید متکی به استاد بشوید. استاد نماد خداوند است. و با این چیزها هم داریم نشان میدهیم میبینید. [شکل ۱ (دایره همانیدگیها)] این همان خفاش است که مرکزش همانیده است، در کور و کبود است. [شکل ۲ (دایره عدم)] این بازِ سلطاندیده است . این بازِ سلطاندیده که چند بار فضا را باز کرده و از خداوند کمک گرفته، دوباره برمیگردد میرود اینجا [شکل ۱ (دایره همانیدگیها)]، دراینصورت تنبیه خواهد شد، دوباره دارد به چوب پوسیده متکی میشود. شما نشوید، یعنی به ذهنتان متکی نشوید. پس چهکار کنید؟ میگوید:
دست، کورانه بِحَبْلِ الله زن
جز بر امر و نهیِ یزدانی مَتَن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۹۲)
چیست حَبْلُ الله؟ رها کردن هوا
کاین هوا شد صَرصَری مر عاد را
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۹۳)
کاین: که این (که + این)
صَرصَر: تندباد
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
صَرصَر یعنی تندباد. پس بنابراین فضا را باز کن، آن فضای بازشده بهاصطلاح ریسمان خداوند است، محکم آن را بگیر، یعنی مرتب فضا باز کن. منقبض نشو. واکنش نشان نده. پس در این فضای گشودهشده هرچه زندگی میگوید، به آن گوش کن، نه هرچه منذهنی میگوید. میگوید «حَبْلُ الله» چیست؟ ریسمان خدا چیست؟ خواستههای منذهنی را رها کردن، یعنی همان پرهیز. شما میگویید منذهنی این را میخواهد، خشم من این را میخواهد، حسادت من این را میخواهد، اینکه من میخواهم دیده بشوم این را میخواهد، پندار کمال من این را میخواهد، ناموس من این را ایجاب میکند چون به من برخورده، اینها چه هستند؟ اینها همه «هوا» است، یعنی خواستههای نارَوای منذهنی.
🔟6️⃣4️⃣ ۱۰ 🔟6️⃣4️⃣
پس میبینید این هم پرهیز است شما آنها را رها کنید. پس در این برنامه میبینید که بهوسیلۀ ذهن آن چیزهایی را که شما رها باید بکنید، میشناسید. پس باید عمل کنید. ریسمان خدا چیست؟ هوای نفس را رها کردن. این «هوا» میگوید که این خواستههای بهاصطلاح منذهنی ما است که یواشیواش جمع میشود، میشود باد تندی که، طوفانی که ما را میبرد میکوبد به زمین. این انرژیِ بد است، این انرژیِ بد زندگی ما را خراب میکند. و همینطور این آیه:
«وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللهِ جَمِيعًا وَلَا تَفَرَّقُوا… .»
«و همگان دست در ريسمان خدا زنيد و پراكنده مشَويد… .»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ آل عمران (۳)، آیهٔ ۱۰۳)
پس ریسمان خدا این است که شما پرهیز کنید تا این فضا باز بشود، مرکز عدم بشود. این مرکز عدم را بچسبید، اتصال به خداوند را بچسبید. درست است؟ ریسمان نیست ها! خب برای یوسف ریسمان آمد در آن چاه. پس یوسف بلد بود فضاگشایی را، از چاه همانش آمد بیرون، ولی بهتدریج دوباره در زندان همانیدگیها افتاد. [شکل ۱ (دایره همانیدگیها)] اگر هم نمیبینی، قبول کن که وقتی فضا باز شد، دست به آن بزنی یعنی دست به پرهیز بزنی.
چیست ریسمان خدا؟ پرهیز از آن چیزهایی که منذهنی میخواهد. که این هوا اگر، نگاه کنید از هر کدام از این نقطهچینها یک هوایی بیاید، یک ذره باد آنها ایجاد کنند، میشود طوفان. و همین طوفان در زندگی ما الآن بهپا است. در زندگی جمعی ما هم بهپا است.
[شکل ۲ (دایره عدم)] پس اگر شما این کار را بکنید، فضا باز خواهد شد، باز خواهد شد و همیشه یادمان باشد «لولهها بربند و پُر دارش ز خُم». الآن خُم، دارد خُمِ درون شما، این فضای درون شما از آب زندگی پُر میشود. پس الآن داریم یواشیواش میفهمیم که میگوید آبت در جگر نیست، آبت در دل است. درست است؟ ولی متأسفانه نِسیان یا فراموشی خدا نمیگذارد.
صورتی را چون به دل ره میدهند
از ندامت آخرش دَه میدهند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۴)
ندامت: پشیمانی
دَه میدهند: ابراز حسِ انزجار و نفرت میکنند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖ ➖
توبه میآرند هم پروانهوار
باز نِسیان میکَشَدْشان سویِ کار
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۵)
نِسیان: فراموشی، فراموش کردن خداوند
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
همچو پروانه ز دور آن نار را
نور دید و بست آن سو بار را
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۶)
نار: آتش، در اینجا بهمعنیِ خوشیهای منذهنی یا همانیدگی و دردهای آن است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چه میگوید؟ «دَه میدهند» یعنی یک رسمی است در بین بههرحال شاید بین تمام تُرکزبانها که اینطوری که میکنند [اشاره با دست]، یعنی حالت انزجار و بد آمدن است، یعنی خاک بر سرت، چقدر ذلیلی. نِسیان یعنی فراموشی خداوند. نار یعنی آتش. میگوید ما مثل پروانه هستیم. ما وقتی یک صورتی میآید به مرکز ما، آخرسر این صورت میخواهد پول باشد، میخواهد تصویر ذهنی یک آدم باشد، از او منزجر خواهیم شد. با هر کسی که همانیده بشویم، از او متنفر خواهیم شد دارد میگوید.
میگوید ما توبه میکنیم که چیزها را به مرکزمان نیاوریم، ما توبه میکنیم از ابزارهای منذهنی استفاده نکنیم ولی فراموشی خداوند، یک لحظه برویم ذهن، باز هم ما را میکشاند بهسوی کار بد، بهسوی هواهای منذهنی. و مثل پروانه، پروانه میآید میسوزد توی آتش، میگوید آقا سوختم، بعد توبه نمیکند دوباره برمیگردد برای اینکه از دور این آتش را نور میبیند.
شما هم در انباشتن پول خوشبختی میبینید. چرا؟ به ما یاد ندادند که، پدر و مادرمان همان اول اگر ما را بهصورت زندگی شناسایی کرده بودند و ما را وصل میکردند به خداوند و قطع نمیکردند، ما گرما را از درونمان میگرفتیم. ولی الآن گفتیم که ببین پدر و مادرمان میگویند که آدم پولش زیاد بشود به عشق میرسد، اگر مثلاً بنشیند عبادت کند با منذهنی به خداوند میرسد، اینقدر نماز بخواند، اینقدر روزه بگیرد، اینقدر فلان کار را بکند. اینها را هم جمع میکند. امروز میبینیم که این عبادت با منذهنی هیچ فایده ندارد.
پس بنابراین همینطور که پروانه از دور آتش را نور میبیند فکر میکند دارد میرود آنجا بهاصطلاح نور را ببیند، زندگی را ببیند، روشنایی را ببیند، برایش بهتر است، یکدفعه میبیند آتش بود.
ما هم در انباشتگیِ یک چیزی عشق میبینیم؛ آخرسر به من عشق خواهد داد یا اگر این زیاد بشود مقامم این بشود، بابا مردم میآیند به من عشق میدهند دیگر، میگویند این دیگر به اینجا رسیده، شایستهٔ عشق است! نه، نمیدهند. پس نور دید و رفت آنور. شما هم آن چیزی که آتش است، نور نبینید. آن چیزی که آتش است، زندگی نبینید. و این در نِسیان است. نِسیان یعنی ما تایم ایجاد کردیم و در زمان زندگی میکنیم، با منذهنی درست نمیبینیم، آتش را نور میبینیم.
🔟6️⃣4️⃣ ۱۱ 🔟6️⃣4️⃣
«وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللهِ جَمِيعًا وَلَا تَفَرَّقُوا… .»
«و همگان دست در ريسمان خدا زنيد و پراكنده مشَويد… .»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ آل عمران (۳)، آیهٔ ۱۰۳)
پس ریسمان خدا این است که شما پرهیز کنید تا این فضا باز بشود، مرکز عدم بشود. این مرکز عدم را بچسبید، اتصال به خداوند را بچسبید. درست است؟ ریسمان نیست ها! خب برای یوسف ریسمان آمد در آن چاه. پس یوسف بلد بود فضاگشایی را، از چاه همانش آمد بیرون، ولی بهتدریج دوباره در زندان همانیدگیها افتاد. [شکل ۱ (دایره همانیدگیها)] اگر هم نمیبینی، قبول کن که وقتی فضا باز شد، دست به آن بزنی یعنی دست به پرهیز بزنی.
چیست ریسمان خدا؟ پرهیز از آن چیزهایی که منذهنی میخواهد. که این هوا اگر، نگاه کنید از هر کدام از این نقطهچینها یک هوایی بیاید، یک ذره باد آنها ایجاد کنند، میشود طوفان. و همین طوفان در زندگی ما الآن بهپا است. در زندگی جمعی ما هم بهپا است.
[شکل ۲ (دایره عدم)] پس اگر شما این کار را بکنید، فضا باز خواهد شد، باز خواهد شد و همیشه یادمان باشد «لولهها بربند و پُر دارش ز خُم». الآن خُم، دارد خُمِ درون شما، این فضای درون شما از آب زندگی پُر میشود. پس الآن داریم یواشیواش میفهمیم که میگوید آبت در جگر نیست، آبت در دل است. درست است؟ ولی متأسفانه نِسیان یا فراموشی خدا نمیگذارد.
صورتی را چون به دل ره میدهند
از ندامت آخرش دَه میدهند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۴)
ندامت: پشیمانی
دَه میدهند: ابراز حسِ انزجار و نفرت میکنند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖ ➖
توبه میآرند هم پروانهوار
باز نِسیان میکَشَدْشان سویِ کار
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۵)
نِسیان: فراموشی، فراموش کردن خداوند
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
همچو پروانه ز دور آن نار را
نور دید و بست آن سو بار را
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۶)
نار: آتش، در اینجا بهمعنیِ خوشیهای منذهنی یا همانیدگی و دردهای آن است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چه میگوید؟ «دَه میدهند» یعنی یک رسمی است در بین بههرحال شاید بین تمام تُرکزبانها که اینطوری که میکنند [اشاره با دست]، یعنی حالت انزجار و بد آمدن است، یعنی خاک بر سرت، چقدر ذلیلی. نِسیان یعنی فراموشی خداوند. نار یعنی آتش. میگوید ما مثل پروانه هستیم. ما وقتی یک صورتی میآید به مرکز ما، آخرسر این صورت میخواهد پول باشد، میخواهد تصویر ذهنی یک آدم باشد، از او منزجر خواهیم شد. با هر کسی که همانیده بشویم، از او متنفر خواهیم شد دارد میگوید.
میگوید ما توبه میکنیم که چیزها را به مرکزمان نیاوریم، ما توبه میکنیم از ابزارهای منذهنی استفاده نکنیم ولی فراموشی خداوند، یک لحظه برویم ذهن، باز هم ما را میکشاند بهسوی کار بد، بهسوی هواهای منذهنی. و مثل پروانه، پروانه میآید میسوزد توی آتش، میگوید آقا سوختم، بعد توبه نمیکند دوباره برمیگردد برای اینکه از دور این آتش را نور میبیند.
شما هم در انباشتن پول خوشبختی میبینید. چرا؟ به ما یاد ندادند که، پدر و مادرمان همان اول اگر ما را بهصورت زندگی شناسایی کرده بودند و ما را وصل میکردند به خداوند و قطع نمیکردند، ما گرما را از درونمان میگرفتیم. ولی الآن گفتیم که ببین پدر و مادرمان میگویند که آدم پولش زیاد بشود به عشق میرسد، اگر مثلاً بنشیند عبادت کند با منذهنی به خداوند میرسد، اینقدر نماز بخواند، اینقدر روزه بگیرد، اینقدر فلان کار را بکند. اینها را هم جمع میکند. امروز میبینیم که این عبادت با منذهنی هیچ فایده ندارد.
پس بنابراین همینطور که پروانه از دور آتش را نور میبیند فکر میکند دارد میرود آنجا بهاصطلاح نور را ببیند، زندگی را ببیند، روشنایی را ببیند، برایش بهتر است، یکدفعه میبیند آتش بود.
ما هم در انباشتگیِ یک چیزی عشق میبینیم؛ آخرسر به من عشق خواهد داد یا اگر این زیاد بشود مقامم این بشود، بابا مردم میآیند به من عشق میدهند دیگر، میگویند این دیگر به اینجا رسیده، شایستهٔ عشق است! نه، نمیدهند. پس نور دید و رفت آنور. شما هم آن چیزی که آتش است، نور نبینید. آن چیزی که آتش است، زندگی نبینید. و این در نِسیان است. نِسیان یعنی ما تایم ایجاد کردیم و در زمان زندگی میکنیم، با منذهنی درست نمیبینیم، آتش را نور میبینیم.
🔟6️⃣4️⃣ ۱۱ 🔟6️⃣4️⃣
[شکل ۱ (دایره همانیدگیها)] همینطور هم که میبینید الآن این فرد صورتها را گذاشته مرکزش. هر کدام از نقطهچینها میخواهد آدم باشد، میخواهد نمیدانم پول باشد، میخواهد هرچه مقام باشد، آخرسر از آن دلزده خواهد شد. توبه میکند ولی یادش میرود توبهاش، دوباره برمیگردد مثل آن پروانه.
[شکل ۲ (دایره عدم)] باید فضا را باز کند، فضا را گشوده نگه دارد. برای این کار گفتیم امروز، شما میگویید اتفاقات برای من مهم نیستند، معتبراَند، مهم نیستند. معتبراَند یعنی اثراتی روی پولم میگذارد، اثراتی روی وضعیت زندگی من میگذارد، ولی من در اطرافش فضا باز میکنم. این فضاگشایی من را به خِرد زندگی، به عشق زندگی وصل میکند. شما اگر زندگی را، عشق را از خداوند بگیرید، دیگر لزومی ندارد که برای عشق به چیزها نگاه کنید. نه؟
[شکل ۰ (دایره عدم اولیه)] همینطور که، این سه بیت را یک بار دیگر میخوانم.
گر آبت بر جگر بودی، دلِ تو پس چه کارهستی؟
تنت گر آنچنان بودی که گفتی، دلنگارهستی
وگر بر کار بودی دل، درونِ کارگاهِ عشق
ملالت بر برونِ تو نمیگویی چه کارهستی؟
غنیمت دار رمْضان را، چو عیدت روی ننمودهست
ز عیدت گر کنارستی، ز غم جان بر کنارهستی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۰)
دلنگاره: دارای صُوَر و نقوش قلبی، نقش دلکِشَنده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس آبت بر جگر نیست. این مرکز عدم تو یا زندگی یا خداوند در مرکز تو همهکاره است، باید آن باشد. پس شما میبینید که همهٔ این چیزهایی که بهصورت نقطهچین نشان میدهیم، آن جگر شما است، آن نمیتواند زندگی شما را اداره کند. و اگر فکر میکنی آنها میتوانند اداره کنند و اینجوری میخواهی باشی، پس دلت پر از نقش و نگار است و دراینصورت دلِ تو در کارگاه عشق یعنی فضای گشودهشده نیست، دلِ تو را خداوند اداره نمیکند و بنابراین برونِ تو، یعنی در همین جگر تو هرچه که با ذهنت میبینی در تنت، در فکرت اغتشاش خواهد بود، ملالت خواهد بود.
حالا بیا پرهیز را تو غنیمت شمار، قدرش را بدان، پرهیز کن، از ابزارهای منذهنی استفاده نکن. و شما میدانید که عید به شما هنوز رو ننموده، یعنی ماه را ندیدید، خداوند را ندیدید، خودتان را بهصورت خداوند شناسایی نکردید.
بعد میگوید «ز عیدت گر کنارستی» اگر عید تو را در آغوش میگرفت درست مثل اینکه خداوند تو را در آغوش میگرفت، «ز غم جان بر کنارهستی» جان شما غم نداشت. پس اگر جان شما غم دارد، دراینصورت هنوز عیدت نشده. یعنی خودت را بهعنوان زندگی و اَلَست شناسایی نکردی.
حالا اگر پدر و مادر ما به ما عشق ندادند و بهصورت زندگی شناسایی نکردند، خود ما که نمردیم، خود ما میتوانیم این کار را بکنیم. معنیاش همین است. معنیاش این است که «جریده رو، که گذرگاه عافیت تنگ است». شما باید تنها بکنی این کار را. برای این کار باید حواست روی خودت باشد و اتفاق مهم نباشد و فضاگشایی کنید.
آبی که میآید، یک ستون گذاشتند آنجا، ستون برایش مهم است؟ نه، از پهلویش رد میشود میرود، یا از بالایش میرود. اتفاقات هم همینطوراَند. برای علاج به این اتفاق بد باید از پهلویش رد بشوی و فضا گشوده بشود، از خرد زندگی استفاده کنی تا راهحل بیاید، از آنور بیاید. درست است؟ و همینطور این بیت را میخوانم:
چونکه اصلِ کارگاه آن نیستیست
که خلا و بینشان است و تهیست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۶۷)
جمله استادان پیِ اظهارِ کار
نیستی جویند و جایِ اِنکسار
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۶۸)
اِنکسار: شکسته شدن، شکستگی؛ مجازاً خضوع و فروتنی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
لاجَرَم استادِ استادان صَمَد
کارگاهش نیستیّ و لا بُوَد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۶۹)
صَمَد: بینیاز و پاینده، از صفاتِ خداوند
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اِنکسار: شکسته شدن. صَمَد: بینیاز، که از صفات خداوند است و صفت ما هم هست. توجه میکنید؟ اصلِ ما بینیاز است. هر موقع خودتان را بسیار نیازمند میبینید به چیزهای اینجهانی که اینها نباشد من میمیرم، یعنی آن حالت بینیازی و صَمَدیت را که خاصیت اصلی ما است، از دست دادید. خداوند تنها است، ما هم تنها هستیم. درست است؟ خداوند بینیاز است، ما هم بینیاز هستیم. شبیه خداوند در این جهان نیست، شبیه ما هم در این جهان نیست.
🔟6️⃣4️⃣ ۱۲ 🔟6️⃣4️⃣
[شکل ۲ (دایره عدم)] باید فضا را باز کند، فضا را گشوده نگه دارد. برای این کار گفتیم امروز، شما میگویید اتفاقات برای من مهم نیستند، معتبراَند، مهم نیستند. معتبراَند یعنی اثراتی روی پولم میگذارد، اثراتی روی وضعیت زندگی من میگذارد، ولی من در اطرافش فضا باز میکنم. این فضاگشایی من را به خِرد زندگی، به عشق زندگی وصل میکند. شما اگر زندگی را، عشق را از خداوند بگیرید، دیگر لزومی ندارد که برای عشق به چیزها نگاه کنید. نه؟
[شکل ۰ (دایره عدم اولیه)] همینطور که، این سه بیت را یک بار دیگر میخوانم.
گر آبت بر جگر بودی، دلِ تو پس چه کارهستی؟
تنت گر آنچنان بودی که گفتی، دلنگارهستی
وگر بر کار بودی دل، درونِ کارگاهِ عشق
ملالت بر برونِ تو نمیگویی چه کارهستی؟
غنیمت دار رمْضان را، چو عیدت روی ننمودهست
ز عیدت گر کنارستی، ز غم جان بر کنارهستی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۰)
دلنگاره: دارای صُوَر و نقوش قلبی، نقش دلکِشَنده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس آبت بر جگر نیست. این مرکز عدم تو یا زندگی یا خداوند در مرکز تو همهکاره است، باید آن باشد. پس شما میبینید که همهٔ این چیزهایی که بهصورت نقطهچین نشان میدهیم، آن جگر شما است، آن نمیتواند زندگی شما را اداره کند. و اگر فکر میکنی آنها میتوانند اداره کنند و اینجوری میخواهی باشی، پس دلت پر از نقش و نگار است و دراینصورت دلِ تو در کارگاه عشق یعنی فضای گشودهشده نیست، دلِ تو را خداوند اداره نمیکند و بنابراین برونِ تو، یعنی در همین جگر تو هرچه که با ذهنت میبینی در تنت، در فکرت اغتشاش خواهد بود، ملالت خواهد بود.
حالا بیا پرهیز را تو غنیمت شمار، قدرش را بدان، پرهیز کن، از ابزارهای منذهنی استفاده نکن. و شما میدانید که عید به شما هنوز رو ننموده، یعنی ماه را ندیدید، خداوند را ندیدید، خودتان را بهصورت خداوند شناسایی نکردید.
بعد میگوید «ز عیدت گر کنارستی» اگر عید تو را در آغوش میگرفت درست مثل اینکه خداوند تو را در آغوش میگرفت، «ز غم جان بر کنارهستی» جان شما غم نداشت. پس اگر جان شما غم دارد، دراینصورت هنوز عیدت نشده. یعنی خودت را بهعنوان زندگی و اَلَست شناسایی نکردی.
حالا اگر پدر و مادر ما به ما عشق ندادند و بهصورت زندگی شناسایی نکردند، خود ما که نمردیم، خود ما میتوانیم این کار را بکنیم. معنیاش همین است. معنیاش این است که «جریده رو، که گذرگاه عافیت تنگ است». شما باید تنها بکنی این کار را. برای این کار باید حواست روی خودت باشد و اتفاق مهم نباشد و فضاگشایی کنید.
آبی که میآید، یک ستون گذاشتند آنجا، ستون برایش مهم است؟ نه، از پهلویش رد میشود میرود، یا از بالایش میرود. اتفاقات هم همینطوراَند. برای علاج به این اتفاق بد باید از پهلویش رد بشوی و فضا گشوده بشود، از خرد زندگی استفاده کنی تا راهحل بیاید، از آنور بیاید. درست است؟ و همینطور این بیت را میخوانم:
چونکه اصلِ کارگاه آن نیستیست
که خلا و بینشان است و تهیست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۶۷)
جمله استادان پیِ اظهارِ کار
نیستی جویند و جایِ اِنکسار
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۶۸)
اِنکسار: شکسته شدن، شکستگی؛ مجازاً خضوع و فروتنی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
لاجَرَم استادِ استادان صَمَد
کارگاهش نیستیّ و لا بُوَد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۶۹)
صَمَد: بینیاز و پاینده، از صفاتِ خداوند
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اِنکسار: شکسته شدن. صَمَد: بینیاز، که از صفات خداوند است و صفت ما هم هست. توجه میکنید؟ اصلِ ما بینیاز است. هر موقع خودتان را بسیار نیازمند میبینید به چیزهای اینجهانی که اینها نباشد من میمیرم، یعنی آن حالت بینیازی و صَمَدیت را که خاصیت اصلی ما است، از دست دادید. خداوند تنها است، ما هم تنها هستیم. درست است؟ خداوند بینیاز است، ما هم بینیاز هستیم. شبیه خداوند در این جهان نیست، شبیه ما هم در این جهان نیست.
🔟6️⃣4️⃣ ۱۲ 🔟6️⃣4️⃣
بهمحض اینکه شما تایم ایجاد میکنید منذهنی میسازید، مشابهتان در این جهان خیلی زیاد است. برای همین است که ما میتوانیم مقایسه کنیم. مقایسهمان براساس چیزهای اینجهانی است. مثلاً ما فرممان را مقایسه میکنیم، زیباییمان را، بدنمان را با دیگران مقایسه میکنیم، پولمان را مقایسه میکنیم، خانهمان را مقایسه میکنیم، بچهمان را مقایسه میکنیم. و متأسفانه با دید منذهنی اینها را ما داریم، درحالیکه با دید اصل، من اصلی، هیچچیز نداریم. میگوید «امن در فقر است، اندر فقر رُو» امنیت در این است که در مرکزت هیچچیز نباشد، در آن برو.
پس بنابراین اصلِ کارگاه این فضای گشودهشده است. اگر شما فضا را باز نکنید، خداوند با دل تو نمیتواند کار کند. نمیتواند شما را اداره کند. مرکز شما جسم باشد، دسترسی به شما ندارد که فضای لا اَنساب است که خالی است و بینشان و تُهی است. و همهٔ استادان برای اظهار کارشان یک نیستی پیدا میکنند، یک چیز خرابی را پیدا میکنند درست میکنند جایی که شکسته شده.
این قضیۀ، الآن میخوانیم چند بیت، اِنکسار خیلی مهم است. در مورد ما اِنکسار یا شکسته شدن این است که شما بالاخره پس از خواندن مولانا به اینجا برسید که شما یک منذهنی کامل نیستید، شما انسان کامل نیستید. شما بگویید نمیدانم، این منذهنیِ من ناقص است، من الآن ناقصم، من پر از عیبم، من درست فکر نمیکنم، من گوش میدهم، واقعاً مطیعم. و شکستگی. هر کسی که میشکند، درواقع غرور و کبر منذهنی را میشکند.
امروز چند بیت راجعبه شکسته شدن میخوانیم و این درواقع نقطهٔ عطفی است برای انسان که شکسته میشود یا نمیشود. اگر هنوز ناموس دارد، پندار کمال دارد، میگوید من میدانم، بحث و جدل میکند، شکسته نشده. وقتی لَهلَه میزند به یاد گرفتن، پیدا کردن ایرادهایش برای رفع کردن آنها، وقتی اقرار میکند برای خودش، برای خودش، نه برای دیگران، که من ایراد دارم باید دنبال آنها باشم، اصلاً چیزی که این لحظه یاد میگیرم این است که ایرادم چیست. یک صدمهای خورده، شما دنبالش میگردید من این را چهجوری ایجاد کردم؟ هرچه هم بهاصطلاح منذهنیتان میگوید نه بابا تو نکردی بینداز گردن یکی دیگر، میگویی نه، من میخواهم ببینم چهجوری این را ایجاد کردم، شما شکسته شدید.
دراینصورت مسئله ایجاد نمیکنید و مسائل قدیمی که شما ایجاد کردید، فوراً حل میشوند. اگر شما شکسته بشوید، مسئله دیگر ایجاد نمیکنید، ستیزه نمیکنید، مقاومت نمیکنید، در این لحظه میگویید من میخواهم یاد بگیرم. بنابراین استاد استادان صَمَد یعنی خداوند کارگاهش در این فضای گشودهشده است. کارگاهش موقعی شروع میشود که شما میگویید من پُر از ایراد هستم.
یک نجار میآید یک کُندهٔ درخت را میگیرد، یک دَر درست میکند. خب آن اگر، کُنده اینهمه ایراد دارد دیگر، دَر که نیست که. من هم اینهمه ایراد دارم، پس بنابراین اگر ایرادهایم را، اگر شکسته بشوم و قبول کنم، وارد کارگاه خداوند میشوم، میگویم حالا درست کن.
«لاجَرَم استادِ استادان صَمَد» یعنی کارگاه خداوند در این فضای گشودهشده است. شما وقتی فضا را باز میکنید، میگویید یعنی عقلِ جگر را و هرچه که عقل داشتم گذاشتم کنار، حالا تو درست کن. و من پر از عیب هستم و من البته فعالانه دارم کار میکنم، من دارم نگاه میکنم، عمل میکنم، من گوش میدهم، درک میکنم، مینویسم، عمل میکنم، عمل میکنم، هِی عمل میکنم.
هر کجا این نیستی افزونتر است
کارِ حق و کارگاهش آن سَر است
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۷۰)
خب هر انسانی که بهصورت منذهنی بلند نمیشود، یعنی تواضع دارد کاملاً، شکسته شده، درون او کارگاه خداوند است. توجه میکنید؟ هر کسی بلند میشود هر لحظه میگوید من میدانم، نه، درون او کارگاه خداوند نیست.
شما یک سؤال بکنید: درون شما کارگاه خداوند است یا کارگاه شیطان است؟ اگر هِی بلند میشوید من را ببینید، من بلدم، من میدانم، بحث و جدل میکنید، اگر از چیزهایی که در مرکزتان هست، زندگی میخواهید، اگر در کار دیگران دخالت میکنید، حواستان به خودتان نیست، اصلاً اگر حواستان به خودتان نیست، حواستان به دیگران است، کارگاه تعطیل است. حواس ما به خودمان، رفع ایرادهای خودمان و فضاگشایی است. دراینصورت احتمال اینکه کارگاه باز بشود در درون ما خیلی زیاد است.
🔟6️⃣4️⃣ ۱۳ 🔟6️⃣4️⃣
پس بنابراین اصلِ کارگاه این فضای گشودهشده است. اگر شما فضا را باز نکنید، خداوند با دل تو نمیتواند کار کند. نمیتواند شما را اداره کند. مرکز شما جسم باشد، دسترسی به شما ندارد که فضای لا اَنساب است که خالی است و بینشان و تُهی است. و همهٔ استادان برای اظهار کارشان یک نیستی پیدا میکنند، یک چیز خرابی را پیدا میکنند درست میکنند جایی که شکسته شده.
این قضیۀ، الآن میخوانیم چند بیت، اِنکسار خیلی مهم است. در مورد ما اِنکسار یا شکسته شدن این است که شما بالاخره پس از خواندن مولانا به اینجا برسید که شما یک منذهنی کامل نیستید، شما انسان کامل نیستید. شما بگویید نمیدانم، این منذهنیِ من ناقص است، من الآن ناقصم، من پر از عیبم، من درست فکر نمیکنم، من گوش میدهم، واقعاً مطیعم. و شکستگی. هر کسی که میشکند، درواقع غرور و کبر منذهنی را میشکند.
امروز چند بیت راجعبه شکسته شدن میخوانیم و این درواقع نقطهٔ عطفی است برای انسان که شکسته میشود یا نمیشود. اگر هنوز ناموس دارد، پندار کمال دارد، میگوید من میدانم، بحث و جدل میکند، شکسته نشده. وقتی لَهلَه میزند به یاد گرفتن، پیدا کردن ایرادهایش برای رفع کردن آنها، وقتی اقرار میکند برای خودش، برای خودش، نه برای دیگران، که من ایراد دارم باید دنبال آنها باشم، اصلاً چیزی که این لحظه یاد میگیرم این است که ایرادم چیست. یک صدمهای خورده، شما دنبالش میگردید من این را چهجوری ایجاد کردم؟ هرچه هم بهاصطلاح منذهنیتان میگوید نه بابا تو نکردی بینداز گردن یکی دیگر، میگویی نه، من میخواهم ببینم چهجوری این را ایجاد کردم، شما شکسته شدید.
دراینصورت مسئله ایجاد نمیکنید و مسائل قدیمی که شما ایجاد کردید، فوراً حل میشوند. اگر شما شکسته بشوید، مسئله دیگر ایجاد نمیکنید، ستیزه نمیکنید، مقاومت نمیکنید، در این لحظه میگویید من میخواهم یاد بگیرم. بنابراین استاد استادان صَمَد یعنی خداوند کارگاهش در این فضای گشودهشده است. کارگاهش موقعی شروع میشود که شما میگویید من پُر از ایراد هستم.
یک نجار میآید یک کُندهٔ درخت را میگیرد، یک دَر درست میکند. خب آن اگر، کُنده اینهمه ایراد دارد دیگر، دَر که نیست که. من هم اینهمه ایراد دارم، پس بنابراین اگر ایرادهایم را، اگر شکسته بشوم و قبول کنم، وارد کارگاه خداوند میشوم، میگویم حالا درست کن.
«لاجَرَم استادِ استادان صَمَد» یعنی کارگاه خداوند در این فضای گشودهشده است. شما وقتی فضا را باز میکنید، میگویید یعنی عقلِ جگر را و هرچه که عقل داشتم گذاشتم کنار، حالا تو درست کن. و من پر از عیب هستم و من البته فعالانه دارم کار میکنم، من دارم نگاه میکنم، عمل میکنم، من گوش میدهم، درک میکنم، مینویسم، عمل میکنم، عمل میکنم، هِی عمل میکنم.
هر کجا این نیستی افزونتر است
کارِ حق و کارگاهش آن سَر است
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۷۰)
خب هر انسانی که بهصورت منذهنی بلند نمیشود، یعنی تواضع دارد کاملاً، شکسته شده، درون او کارگاه خداوند است. توجه میکنید؟ هر کسی بلند میشود هر لحظه میگوید من میدانم، نه، درون او کارگاه خداوند نیست.
شما یک سؤال بکنید: درون شما کارگاه خداوند است یا کارگاه شیطان است؟ اگر هِی بلند میشوید من را ببینید، من بلدم، من میدانم، بحث و جدل میکنید، اگر از چیزهایی که در مرکزتان هست، زندگی میخواهید، اگر در کار دیگران دخالت میکنید، حواستان به خودتان نیست، اصلاً اگر حواستان به خودتان نیست، حواستان به دیگران است، کارگاه تعطیل است. حواس ما به خودمان، رفع ایرادهای خودمان و فضاگشایی است. دراینصورت احتمال اینکه کارگاه باز بشود در درون ما خیلی زیاد است.
🔟6️⃣4️⃣ ۱۳ 🔟6️⃣4️⃣
الآن همینطور که ملاحظه فرمودید، غزل میگفت:
وگر بر کار بودی دل، درونِ کارگاهِ عشق
ملالت بر برونِ تو نمیگویی چه کارهستی؟
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۰)
الآن متوجه شدیم که اگر ما شکسته بشویم و بگوییم ما ایراد داریم، آنطور که منذهنی نشان میداد ما بیایراد هستیم در پندار کمال، اگر آن را ما به خداوند ارائه نکنیم، مرکز ما میشود کارگاه خداوند. یک نگاهی به خودتان بکنید، ببینید که شما درونتان کارگاه خداوند هست یا نیست. اگر هست که شما بهسوی خوشبختی میروید، وگرنه مقاومت میکنید و ایجاد تایم میکنید، منذهنی را قوی میکنید و با انباشتگی چیزها در زندگیتان به آنجایی که باید برسید، نخواهید رسید، یعنی به عشق و به خرد و به خوشبختی و اینها نخواهید رسید. باید این کارگاه در درون هر کسی شروع کند به کار.
و همینکه شما این چیزها را بدانید و این بیتها را هم بخوانید و لحظهبهلحظه تسلیم بشوید، تسلیم شدن یعنی پذیرش اتفاق این لحظه قبل از قضاوت و رفتن به ذهن. پذیرش اتفاق نه اینکه میگویید که این اتفاق را من قبول میکنم و نمیخواهم عوض کنم، پذیرش یعنی همیشه این لحظه است.
توجه کنید شما همیشه در این لحظه هستید، از جنس این لحظه هستید و این لحظه زمان نیست، این لحظه زمان روانشناختی نیست که فرم در آن کار کند. این لحظه خداوند است، این لحظه شما هستید. درست است؟ وقتی زمان ایجاد میکنید، از این لحظه دور میشوید. زمان باید کمتر ایجاد بکنید، زمان درواقع ضد این لحظه است. کسی که در زمان است، دیگر از این لحظه دور دارد میشود. پس شما مقاومت نمیکنید، زمان ایجاد نمیکنید تا بیایید به این لحظه. هرچه بیشتر نزدیک میشوید به این لحظه، این کارگاه باز میشود و خداوند همیشه آنجا است که شما این کار را بکنید. توجه میکنید؟
همین انکسار، همین شکستگی، که آنطوری که منذهنی نشان میدهد نیست و این دید غلط است که من کامل هستم، من همهچیز را میدانم، من بلند بشوم، بلندتر از دیگران بهنظر بیایم و از این سودا اصلاً بیرون میآییم. درست است؟
حالا، پس بنابراین این دل خیلی مهم است. الآن راجعبه دل صحبت میکنیم، اینها را خواندهایم، ولی یک استنباطی از دل داشته باشیم. میگوید که «دلِ تو پس چه کارهستی؟» میخواهیم ببینیم دل چیست پس؟ میگوید:
دل نباشد غیرِ آن دریایِ نور
دل نظرگاهِ خدا و آنگاه کور؟!
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۶۹)
دل همین خداوند است، دریای هشیاری است. باید فضا را باز کنید، خودتان بشوید، هی وفادار به اَلَست باشید. و هر تنبیهی را تفسیر کنید به اینکه من از جنس اَلَست نیستم، از جنس آن هشیاری اولیه نیستم، من بهقولم وفادار نیستم. توجه کنید، اول باید ما به قولمان وفادار باشیم، با شعوری که داریم. شما ننشینید بگویید که خب خودِ خداوند درست میکند دیگر، یک کاری بکند که من به او وفادار باشم. نه، این کار با درک و شعور شما باید صورت بگیرد، اِشکال در اینجا است دیگر و میبینیم مولانا به ما کمک میکند.
پس الآن میبینید که دل، همین خودِ زندگی است که با فضاگشایی میآید به مرکز شما. آن موقع میگوید خداوند نظرگاهش، آنجایی که نگاه میکند، دل شما است، یعنی به خودش نگاه میکند. خداوند دنبال خودش میگردد در شما، نه منذهنی شما.
میگوید دل جایی است که خداوند نگاه میکند و تو میخواهی کور نگه داری؟ یعنی چیزها را بگذاری آن تو؟ و شما میدانید که، امروز شعرش هم میخوانیم، اگر چیزها آنجا باشد، عشق چیزها تو را کور و کر میکند، دل شما را کور و کر میکند.
دل تو این آلوده را پنداشتی
لاجَرَم دل ز اهلِ دل برداشتی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۶۳)
پنداشتن: تصور کردن، خیال کردن، فرض کردن
لاجَرَم: بهناچار، ناگزیر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ما انسانها دل را همین منذهنی آلوده میپنداریم میگذاریم اینجا، همان جگر که گفت، بنابراین دلمان را از آدمهایی مثل مولانا که به زندگی زنده شدهاند، برمیداریم. الآن میفهمیم این درست نیست. تعهد به آموزش مولانا دل اصلی ما را به ما نشان میدهد و دل ما را دل اصلی میکند، نه دل فرعی. و:
دل و جان به آبِ حکمت ز غبارها بشویید
هَله تا دو چشمِ حسرت سوی خاکدان نمانَد
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۷۷۱)
هَله: از اداتِ تنبیه، آگاه باش!
خاکدان: مجازاً این دنیای مادی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس وظیفهٔ ما است که با فضاگشایی این مرکزمان را با آب حکمتی که از آنور میآید، از غبارهای همانیدگی و درد بشوییم. کِی میفهمیم؟ وقتی چشم حسرت ما به این دنیا نماند. وقتی شما فهمیدید که از پولتان نمیتوانید زندگی بگیرید، خوشبختی بگیرید، پولتان شما را به عشق نخواهد رساند و شما دنبال گرمای عشق بودید، دنبال این بودید که شما را بهصورت زندگی شناسایی کنند.
🔟6️⃣4️⃣ ۱۴ 🔟6️⃣4️⃣
وگر بر کار بودی دل، درونِ کارگاهِ عشق
ملالت بر برونِ تو نمیگویی چه کارهستی؟
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۰)
الآن متوجه شدیم که اگر ما شکسته بشویم و بگوییم ما ایراد داریم، آنطور که منذهنی نشان میداد ما بیایراد هستیم در پندار کمال، اگر آن را ما به خداوند ارائه نکنیم، مرکز ما میشود کارگاه خداوند. یک نگاهی به خودتان بکنید، ببینید که شما درونتان کارگاه خداوند هست یا نیست. اگر هست که شما بهسوی خوشبختی میروید، وگرنه مقاومت میکنید و ایجاد تایم میکنید، منذهنی را قوی میکنید و با انباشتگی چیزها در زندگیتان به آنجایی که باید برسید، نخواهید رسید، یعنی به عشق و به خرد و به خوشبختی و اینها نخواهید رسید. باید این کارگاه در درون هر کسی شروع کند به کار.
و همینکه شما این چیزها را بدانید و این بیتها را هم بخوانید و لحظهبهلحظه تسلیم بشوید، تسلیم شدن یعنی پذیرش اتفاق این لحظه قبل از قضاوت و رفتن به ذهن. پذیرش اتفاق نه اینکه میگویید که این اتفاق را من قبول میکنم و نمیخواهم عوض کنم، پذیرش یعنی همیشه این لحظه است.
توجه کنید شما همیشه در این لحظه هستید، از جنس این لحظه هستید و این لحظه زمان نیست، این لحظه زمان روانشناختی نیست که فرم در آن کار کند. این لحظه خداوند است، این لحظه شما هستید. درست است؟ وقتی زمان ایجاد میکنید، از این لحظه دور میشوید. زمان باید کمتر ایجاد بکنید، زمان درواقع ضد این لحظه است. کسی که در زمان است، دیگر از این لحظه دور دارد میشود. پس شما مقاومت نمیکنید، زمان ایجاد نمیکنید تا بیایید به این لحظه. هرچه بیشتر نزدیک میشوید به این لحظه، این کارگاه باز میشود و خداوند همیشه آنجا است که شما این کار را بکنید. توجه میکنید؟
همین انکسار، همین شکستگی، که آنطوری که منذهنی نشان میدهد نیست و این دید غلط است که من کامل هستم، من همهچیز را میدانم، من بلند بشوم، بلندتر از دیگران بهنظر بیایم و از این سودا اصلاً بیرون میآییم. درست است؟
حالا، پس بنابراین این دل خیلی مهم است. الآن راجعبه دل صحبت میکنیم، اینها را خواندهایم، ولی یک استنباطی از دل داشته باشیم. میگوید که «دلِ تو پس چه کارهستی؟» میخواهیم ببینیم دل چیست پس؟ میگوید:
دل نباشد غیرِ آن دریایِ نور
دل نظرگاهِ خدا و آنگاه کور؟!
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۶۹)
دل همین خداوند است، دریای هشیاری است. باید فضا را باز کنید، خودتان بشوید، هی وفادار به اَلَست باشید. و هر تنبیهی را تفسیر کنید به اینکه من از جنس اَلَست نیستم، از جنس آن هشیاری اولیه نیستم، من بهقولم وفادار نیستم. توجه کنید، اول باید ما به قولمان وفادار باشیم، با شعوری که داریم. شما ننشینید بگویید که خب خودِ خداوند درست میکند دیگر، یک کاری بکند که من به او وفادار باشم. نه، این کار با درک و شعور شما باید صورت بگیرد، اِشکال در اینجا است دیگر و میبینیم مولانا به ما کمک میکند.
پس الآن میبینید که دل، همین خودِ زندگی است که با فضاگشایی میآید به مرکز شما. آن موقع میگوید خداوند نظرگاهش، آنجایی که نگاه میکند، دل شما است، یعنی به خودش نگاه میکند. خداوند دنبال خودش میگردد در شما، نه منذهنی شما.
میگوید دل جایی است که خداوند نگاه میکند و تو میخواهی کور نگه داری؟ یعنی چیزها را بگذاری آن تو؟ و شما میدانید که، امروز شعرش هم میخوانیم، اگر چیزها آنجا باشد، عشق چیزها تو را کور و کر میکند، دل شما را کور و کر میکند.
دل تو این آلوده را پنداشتی
لاجَرَم دل ز اهلِ دل برداشتی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۶۳)
پنداشتن: تصور کردن، خیال کردن، فرض کردن
لاجَرَم: بهناچار، ناگزیر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ما انسانها دل را همین منذهنی آلوده میپنداریم میگذاریم اینجا، همان جگر که گفت، بنابراین دلمان را از آدمهایی مثل مولانا که به زندگی زنده شدهاند، برمیداریم. الآن میفهمیم این درست نیست. تعهد به آموزش مولانا دل اصلی ما را به ما نشان میدهد و دل ما را دل اصلی میکند، نه دل فرعی. و:
دل و جان به آبِ حکمت ز غبارها بشویید
هَله تا دو چشمِ حسرت سوی خاکدان نمانَد
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۷۷۱)
هَله: از اداتِ تنبیه، آگاه باش!
خاکدان: مجازاً این دنیای مادی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس وظیفهٔ ما است که با فضاگشایی این مرکزمان را با آب حکمتی که از آنور میآید، از غبارهای همانیدگی و درد بشوییم. کِی میفهمیم؟ وقتی چشم حسرت ما به این دنیا نماند. وقتی شما فهمیدید که از پولتان نمیتوانید زندگی بگیرید، خوشبختی بگیرید، پولتان شما را به عشق نخواهد رساند و شما دنبال گرمای عشق بودید، دنبال این بودید که شما را بهصورت زندگی شناسایی کنند.
🔟6️⃣4️⃣ ۱۴ 🔟6️⃣4️⃣
اصلاً ببینید آخرسر به اینجا میرسیم ما که ما خودمان را بهصورت زندگی شناسایی کنیم، بهصورت امتداد خداوند شناسایی کنیم، مرکز ما آن دریای نور بشود، ما دنبال این هستیم. البته ما دنبال خوشبختی میگردیم با منذهنی که به این آقا یا به آن خانم هی التماس میکنیم که به من عشق بده، نمیدهد. تصویر او را میآوریم به مرکزمان همانیده میشویم، کنترل میکنیم او را، عشق نمیدهد.
خب فقط یک نفر میماند دیگر، خودمان. خودمان باید فضا را باز کنیم، خودمان را بهصورت عشق، بهصورت امتداد خداوند، بهصورت زندگی شناسایی کنیم. و خودتان هستید که فضا را باید باز کنید، از آن ایدهها، از آن باورها که چیزها عشق دارند، بشویید، یعنی آنها از مرکزتان برود بیرون. شما در ضمن میدانید که عشق چیزها ما را کور و کر میکند، همیشه این یادمان باشد. اگر چیزی در مرکز ما باشد، خداوند نمیتواند نگاه کند به آنجا. ببینید «دل نظرگاهِ خدا و آنگاه کور؟!»
در این غزل که «دلنگاره» داریم، اگر کسی دلش نگاره است، پُر از تصویر است، خداوند به آنجا نگاه نمیکند. درست است؟ پس آلوده نمیتواند دل ما بشود، باید بشوییم، خودمان باید بشوییم. و:
ای دلا منظورِ حق آنگه شوی
که چو جزوی سویِ کُلِّ خود رَوی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۴۳)
حق همی گوید: نظرمان بر دل است
نیست بر صورت که آن آب و گِل است
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۴۴)
تو همی گویی: مرا دل نیز هست
دل فرازِ عرش باشد، نی به پست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۴۵)
فراز: بر بالایِ
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
«إنَّ اللهَ لا يَنْظُرُ إاِلى صُوَرِكُمْ و اَموالِكُمْ وَلكِنْ يَنْظُرُ اِلى قُلوبِكُم وأعمالِكُم.»
«همانا خداوند ننگرد به صورتها و دارایی شما، بل نگرد به دلها و رفتار شما.»
🌴(حدیث)
«همانا خداوند ننگرد به صورتها و دارایی شما»، حدیث است، «بلکه نگرد به دلها و رفتار شما.» دیگر هر کسی که دین دارد باید این را قبول کند. خداوند به دلی که پُر از صورت است و همانیدگیها، داراییهایش را گذاشته، نمینگرد، بلکه مینگرد بر دل بازشده، دلی که خودش است و ببیند که عمل شما براساس آن دل جدید است یا نه، دل اصلی. درست است؟
پس داریم میگوییم که، به خودمان میگوییم، ای دل من، یا دل هر کسی، نظرگاه خداوند آن موقع خواهی شد، آن موقع خداوند میتواند به تو نگاه کند که بهصورت امتداد خداوند، جزوی، بهسوی خداوند بروی. مگر امتداد او نیستی؟ بهجای اینکه هی زمان ایجاد کنی، بروی به فرم و فرمت را بزرگ کنی، نه، برگردی بروی بهسوی کلِ خودت که خداوند است.
و خداوند میگوید «حق همی گوید: نظرمان بر دل است» ما فقط به دل نگاه میکنیم، به صورت نیست که آن آب و گِل است، ولی تویِ منذهنی میگویی که من هم دل دارم. بابا جان، این دل که دل نیست! دل بهاندازهٔ عرش است، نه کوچولو، پست و منقبض. دل این پایین نیست که، دل جگر نیست که! شما اینها را البته میدانید.
حالا این دلی که باز بشود، درواقع شما دارید باز میشوید، شمای اصلی. پس بنابراین شما الآن فهمیدید اتفاق مهم نیست، منذهنی آلوده است، مرکز من نمیتواند باشد، چیزها نمیتوانند در مرکز من باشند. دل باید دل باشد، چیزهای بهوجود آمده، تازه بهوجود آمده، مثل تن من، فکرهای من، نمیتوانند در مرکز من باشند. حالا میگوید که
دل محیط است اندرین خِطّهٔ وجود
زر همیافشاند از احسان و جود
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۷۲)
خِطّه: سرزمین
جود: بخشش
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
از سلامِ حق، سلامتها نثار
میکند بر اهلِ عالَم اختیار
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۷۳)
هر که را دامن درست است و مُعَدّ
آن نثارِ دل بدآن کس میرسد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۷۴)
مُعَدّ: آمادهشده، شمردهشده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
توجه کنید به دل. میگوید دل چیست؟ دل نظرگاه خدا است. دل همان دریای نور است، پس دل ما همان خداوند است. پس محیط است، یعنی دل ما باید باز بشود، هر فرمی را در آغوش بگیرد، از جمله این بدن ما، فکرهای ما، همهچیز ما و دیگران را، همهچیز را در عالم. میگوید دل محیط است به این قلمروِ وجود، خطهٔ وجود، یعنی هرچه که شما برای خودت درست کردی و دیگران درست کردند، همه را در آغوش میگیرد.
و نور و زندگی میافشاند، این دل ما، از احسان و جود، پول نمیگیرد. خداوند میدهد، این هم میدهد به بیرون. هر لحظه فضا را باز میکند، به خداوند سلام میکند، از آن سلامش خداوند به او همین زر میدهد، زندگی میدهد، خوشبختی میدهد، او هم هم به خودش میدهد، هم به اهل عالم.
🔟6️⃣4️⃣ ۱۵ 🔟6️⃣4️⃣
خب فقط یک نفر میماند دیگر، خودمان. خودمان باید فضا را باز کنیم، خودمان را بهصورت عشق، بهصورت امتداد خداوند، بهصورت زندگی شناسایی کنیم. و خودتان هستید که فضا را باید باز کنید، از آن ایدهها، از آن باورها که چیزها عشق دارند، بشویید، یعنی آنها از مرکزتان برود بیرون. شما در ضمن میدانید که عشق چیزها ما را کور و کر میکند، همیشه این یادمان باشد. اگر چیزی در مرکز ما باشد، خداوند نمیتواند نگاه کند به آنجا. ببینید «دل نظرگاهِ خدا و آنگاه کور؟!»
در این غزل که «دلنگاره» داریم، اگر کسی دلش نگاره است، پُر از تصویر است، خداوند به آنجا نگاه نمیکند. درست است؟ پس آلوده نمیتواند دل ما بشود، باید بشوییم، خودمان باید بشوییم. و:
ای دلا منظورِ حق آنگه شوی
که چو جزوی سویِ کُلِّ خود رَوی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۴۳)
حق همی گوید: نظرمان بر دل است
نیست بر صورت که آن آب و گِل است
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۴۴)
تو همی گویی: مرا دل نیز هست
دل فرازِ عرش باشد، نی به پست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۴۵)
فراز: بر بالایِ
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
«إنَّ اللهَ لا يَنْظُرُ إاِلى صُوَرِكُمْ و اَموالِكُمْ وَلكِنْ يَنْظُرُ اِلى قُلوبِكُم وأعمالِكُم.»
«همانا خداوند ننگرد به صورتها و دارایی شما، بل نگرد به دلها و رفتار شما.»
🌴(حدیث)
«همانا خداوند ننگرد به صورتها و دارایی شما»، حدیث است، «بلکه نگرد به دلها و رفتار شما.» دیگر هر کسی که دین دارد باید این را قبول کند. خداوند به دلی که پُر از صورت است و همانیدگیها، داراییهایش را گذاشته، نمینگرد، بلکه مینگرد بر دل بازشده، دلی که خودش است و ببیند که عمل شما براساس آن دل جدید است یا نه، دل اصلی. درست است؟
پس داریم میگوییم که، به خودمان میگوییم، ای دل من، یا دل هر کسی، نظرگاه خداوند آن موقع خواهی شد، آن موقع خداوند میتواند به تو نگاه کند که بهصورت امتداد خداوند، جزوی، بهسوی خداوند بروی. مگر امتداد او نیستی؟ بهجای اینکه هی زمان ایجاد کنی، بروی به فرم و فرمت را بزرگ کنی، نه، برگردی بروی بهسوی کلِ خودت که خداوند است.
و خداوند میگوید «حق همی گوید: نظرمان بر دل است» ما فقط به دل نگاه میکنیم، به صورت نیست که آن آب و گِل است، ولی تویِ منذهنی میگویی که من هم دل دارم. بابا جان، این دل که دل نیست! دل بهاندازهٔ عرش است، نه کوچولو، پست و منقبض. دل این پایین نیست که، دل جگر نیست که! شما اینها را البته میدانید.
حالا این دلی که باز بشود، درواقع شما دارید باز میشوید، شمای اصلی. پس بنابراین شما الآن فهمیدید اتفاق مهم نیست، منذهنی آلوده است، مرکز من نمیتواند باشد، چیزها نمیتوانند در مرکز من باشند. دل باید دل باشد، چیزهای بهوجود آمده، تازه بهوجود آمده، مثل تن من، فکرهای من، نمیتوانند در مرکز من باشند. حالا میگوید که
دل محیط است اندرین خِطّهٔ وجود
زر همیافشاند از احسان و جود
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۷۲)
خِطّه: سرزمین
جود: بخشش
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
از سلامِ حق، سلامتها نثار
میکند بر اهلِ عالَم اختیار
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۷۳)
هر که را دامن درست است و مُعَدّ
آن نثارِ دل بدآن کس میرسد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۷۴)
مُعَدّ: آمادهشده، شمردهشده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
توجه کنید به دل. میگوید دل چیست؟ دل نظرگاه خدا است. دل همان دریای نور است، پس دل ما همان خداوند است. پس محیط است، یعنی دل ما باید باز بشود، هر فرمی را در آغوش بگیرد، از جمله این بدن ما، فکرهای ما، همهچیز ما و دیگران را، همهچیز را در عالم. میگوید دل محیط است به این قلمروِ وجود، خطهٔ وجود، یعنی هرچه که شما برای خودت درست کردی و دیگران درست کردند، همه را در آغوش میگیرد.
و نور و زندگی میافشاند، این دل ما، از احسان و جود، پول نمیگیرد. خداوند میدهد، این هم میدهد به بیرون. هر لحظه فضا را باز میکند، به خداوند سلام میکند، از آن سلامش خداوند به او همین زر میدهد، زندگی میدهد، خوشبختی میدهد، او هم هم به خودش میدهد، هم به اهل عالم.
🔟6️⃣4️⃣ ۱۵ 🔟6️⃣4️⃣
هر کسی دامنش درست است، میتواند این زندگی را جمع کند، این خرد را جمع کند. «هر که را دامن درست است و مُعَدّ» یعنی آماده، آمادهشده و آماده. شما آماده کردید؟ آماده کردن یعنی شناسایی همانیدگیها و ابزارهای ذهنی و استفاده نکردن از آنها و بستن لولههایی که آب از آنجا میرود بیرون، «لولهها بربند و پُر دارش ز خُم».
«هر که را دامن درست است» و آمادهشده، «آن نثارِ دل بدآن کس میرسد». مولانا نثار میکند، شما نثار میکنید، هر کسی دامنش درست باشد، او جمع میکند. هر کسی دامنش پُر از همانیدگی باشد، نمیتواند جمع کند. برای اینکه شما به او میدهید، آن هم از آن لولهها میرود بیرون. درست است؟
دامنِ تو آن نیاز است و حضور
هین منه در دامن آن سنگِ فُجور
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۷۵)
فُجور: تبهکاری، گناه کردن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس شما میدانید تا زمانی که این همانیدگیها و دردها در شما هست، دامنِ تو سوراخ است، هرچه هم آن شخص بریزد، میرود پایین. شما باید از تهِ دل نیاز داشته باشی و فضا را باز کنی، حضور داشته باشی تا مثلاً از همین گنج حضور بتوانی اطلاعات بگیری، والّا نمیتوانی بگیری.
اگر شما به این برنامه گوش میکنید، هر لحظه قضاوت میکنید، مقاومت میکنید، تفسیر میکنید برحسب منذهنیتان، هیچچیز نمیتوانید بگیرید، از این ابیات نمیتوانید چیزی بگیرید. باید شکسته بشوید. باید بگویید این ضررها را من خودم به خودم زدم، این بلاها را سر خودم، خودم آوردم. گرچه که منذهنیتان میگوید نه، اینها را دیگران کردند. سببسازی میکند.
منذهنی استاد سببسازی غلط است. توجه میکنید؟ این در همهٔ منهای ذهنی هست. دامن تو، آن نیاز حقیقی تو است. درک میکنی که من واقعاً متواضع هستم، من ایراد دارم، نیاز دارم به مولانا و انسانهای بهحضوررسیده و فضا را باز میکنم و سنگهای فجور یعنی همانیدگی را در دامنم نمیگذارم و الآن هم میگوید که از این خیالِ سیم و زر، خیال سیم و زر، سیم و زر نیست.
از خیالِ سیم و زر، چون زر نبود
دامنِ صدقت درید و، غم فزود
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۷۸)
اگر شما آنجا که مقاومت کردید و تایم ایجاد کردید، منذهنی درست کردید، آنجا تصور میکنید که زندگی چیست، معمولاً زندگی را در چیزها تصور خواهید کرد.
از خیالِ سیم و زر، چون زر نبود
دامنِ صدقت درید و، غم فزود
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۷۸)
کِی نماید کودکان را سنگ، سنگ؟
تا نگیرد عقل، دامنْشان به چنگ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۷۹)
در منذهنی، در آن تایمی که ایجاد کردید، خیال زندگی، زندگی نیست. او چون جسمپرست است و مقصدپرست است، زندگی را در مقصدها میداند، در چیزها میداند، موقعیتها میداند، آنها زر نیستند، آنها زندگی نیستند. بنابراین تا زمانی که آن منذهنی داریم، ما صادق نیستیم، یک موجود راستین نیستیم.
چقدر ببینید مهم است که فضا باز بشود و ما متواضع بشویم، فروتن بشویم، صفر بشویم، شکسته بشویم و بگوییم نمیدانیم و نزدیک بشویم به این لحظه، نزدیک بشویم به فقیرِ کامل که فضا باز بشود و مرکز ما عدم بشود.
آن کسانی که منذهنی دارند، تایم ایجاد کردهاند، آنها کودکان هستند و چیزهایی که تصور میکنند آنها زندگی دارند، برای آنها سنگ، سنگ بهنظر نمیآید، فکر میکنند جواهر است، مگر اینکه فضا را باز کنند، مرکز را عدم کنند، دوباره عاقل بشوند. بله، از حافظ سه بیت بخوانم:
بکَش جفایِ رقیبان مدام و جورِ حسود
که سهل باشد اگر یارِ مهربان داری
به وصلِ دوست گَرَت دست میدهد یک دَم
برو که هرچه مراد است در جهان داری
چو گُل به دامن از این باغ میبَری حافظ
چه غم ز ناله و فریادِ باغبان داری؟
🌲(حافظ، دیوان غزلیات، غزل ۴۴۵)
جفا: ستم
جور: ستم
سهل: آسان
دست دادن: کنایه از میّسر گشتن و حاصل شدن
مراد: مقصود، منظور
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
باز هم این سه بیت هم میگوید که اگر شما فضا را باز کنید و به دوست وصل باشید، همهچیز دارید. پس جفای منهای ذهنیِ دیگر و حسودان را بکش. وقتی فضا را میتوانی باز کنی و از درون به خداوند وصل بشوی، این کار سهل است، آسان است.
و اگر فضا را باز میکنی، هر دم به وصلِ دوست میرسی، به وصلِ خداوند میرسی، دیگر برو، هرچه مراد هست در جهان میتوانی داشته باشی. یعنی پس مراد را بهدست آوردن و فیض بردن از حتی مرادهای اینجهانی، مستلزم فضاگشایی و وصل شدن به خداوند است.
میگوید اگر از این باغ، از این باغِ فضای گشودهشده گل به دامن میبری، شما به حرف این باغبانانِ اینجهانی و غم و ناله و فریاد آنها توجه نکنید. درست است؟ «چو گُل به دامن از این باغ میبری حافظ»، شما دامن را درست کن، میبینی که از مولانا پُر از زر گرفتی، پُر از جواهر گرفتی. بهوسیلهٔ این جواهرات به خداوند وصل بشو، دیگر به حرف مردم گوش نده، از آنور زندگی بگیر و زندگی بکن.
🔟6️⃣4️⃣ ۱۶ 🔟6️⃣4️⃣
«هر که را دامن درست است» و آمادهشده، «آن نثارِ دل بدآن کس میرسد». مولانا نثار میکند، شما نثار میکنید، هر کسی دامنش درست باشد، او جمع میکند. هر کسی دامنش پُر از همانیدگی باشد، نمیتواند جمع کند. برای اینکه شما به او میدهید، آن هم از آن لولهها میرود بیرون. درست است؟
دامنِ تو آن نیاز است و حضور
هین منه در دامن آن سنگِ فُجور
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۷۵)
فُجور: تبهکاری، گناه کردن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس شما میدانید تا زمانی که این همانیدگیها و دردها در شما هست، دامنِ تو سوراخ است، هرچه هم آن شخص بریزد، میرود پایین. شما باید از تهِ دل نیاز داشته باشی و فضا را باز کنی، حضور داشته باشی تا مثلاً از همین گنج حضور بتوانی اطلاعات بگیری، والّا نمیتوانی بگیری.
اگر شما به این برنامه گوش میکنید، هر لحظه قضاوت میکنید، مقاومت میکنید، تفسیر میکنید برحسب منذهنیتان، هیچچیز نمیتوانید بگیرید، از این ابیات نمیتوانید چیزی بگیرید. باید شکسته بشوید. باید بگویید این ضررها را من خودم به خودم زدم، این بلاها را سر خودم، خودم آوردم. گرچه که منذهنیتان میگوید نه، اینها را دیگران کردند. سببسازی میکند.
منذهنی استاد سببسازی غلط است. توجه میکنید؟ این در همهٔ منهای ذهنی هست. دامن تو، آن نیاز حقیقی تو است. درک میکنی که من واقعاً متواضع هستم، من ایراد دارم، نیاز دارم به مولانا و انسانهای بهحضوررسیده و فضا را باز میکنم و سنگهای فجور یعنی همانیدگی را در دامنم نمیگذارم و الآن هم میگوید که از این خیالِ سیم و زر، خیال سیم و زر، سیم و زر نیست.
از خیالِ سیم و زر، چون زر نبود
دامنِ صدقت درید و، غم فزود
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۷۸)
اگر شما آنجا که مقاومت کردید و تایم ایجاد کردید، منذهنی درست کردید، آنجا تصور میکنید که زندگی چیست، معمولاً زندگی را در چیزها تصور خواهید کرد.
از خیالِ سیم و زر، چون زر نبود
دامنِ صدقت درید و، غم فزود
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۷۸)
کِی نماید کودکان را سنگ، سنگ؟
تا نگیرد عقل، دامنْشان به چنگ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۷۹)
در منذهنی، در آن تایمی که ایجاد کردید، خیال زندگی، زندگی نیست. او چون جسمپرست است و مقصدپرست است، زندگی را در مقصدها میداند، در چیزها میداند، موقعیتها میداند، آنها زر نیستند، آنها زندگی نیستند. بنابراین تا زمانی که آن منذهنی داریم، ما صادق نیستیم، یک موجود راستین نیستیم.
چقدر ببینید مهم است که فضا باز بشود و ما متواضع بشویم، فروتن بشویم، صفر بشویم، شکسته بشویم و بگوییم نمیدانیم و نزدیک بشویم به این لحظه، نزدیک بشویم به فقیرِ کامل که فضا باز بشود و مرکز ما عدم بشود.
آن کسانی که منذهنی دارند، تایم ایجاد کردهاند، آنها کودکان هستند و چیزهایی که تصور میکنند آنها زندگی دارند، برای آنها سنگ، سنگ بهنظر نمیآید، فکر میکنند جواهر است، مگر اینکه فضا را باز کنند، مرکز را عدم کنند، دوباره عاقل بشوند. بله، از حافظ سه بیت بخوانم:
بکَش جفایِ رقیبان مدام و جورِ حسود
که سهل باشد اگر یارِ مهربان داری
به وصلِ دوست گَرَت دست میدهد یک دَم
برو که هرچه مراد است در جهان داری
چو گُل به دامن از این باغ میبَری حافظ
چه غم ز ناله و فریادِ باغبان داری؟
🌲(حافظ، دیوان غزلیات، غزل ۴۴۵)
جفا: ستم
جور: ستم
سهل: آسان
دست دادن: کنایه از میّسر گشتن و حاصل شدن
مراد: مقصود، منظور
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
باز هم این سه بیت هم میگوید که اگر شما فضا را باز کنید و به دوست وصل باشید، همهچیز دارید. پس جفای منهای ذهنیِ دیگر و حسودان را بکش. وقتی فضا را میتوانی باز کنی و از درون به خداوند وصل بشوی، این کار سهل است، آسان است.
و اگر فضا را باز میکنی، هر دم به وصلِ دوست میرسی، به وصلِ خداوند میرسی، دیگر برو، هرچه مراد هست در جهان میتوانی داشته باشی. یعنی پس مراد را بهدست آوردن و فیض بردن از حتی مرادهای اینجهانی، مستلزم فضاگشایی و وصل شدن به خداوند است.
میگوید اگر از این باغ، از این باغِ فضای گشودهشده گل به دامن میبری، شما به حرف این باغبانانِ اینجهانی و غم و ناله و فریاد آنها توجه نکنید. درست است؟ «چو گُل به دامن از این باغ میبری حافظ»، شما دامن را درست کن، میبینی که از مولانا پُر از زر گرفتی، پُر از جواهر گرفتی. بهوسیلهٔ این جواهرات به خداوند وصل بشو، دیگر به حرف مردم گوش نده، از آنور زندگی بگیر و زندگی بکن.
🔟6️⃣4️⃣ ۱۶ 🔟6️⃣4️⃣
به وصلِ دوست گَرَت دست میدهد یک دَم
برو که هرچه مراد است در جهان داری
🌲(حافظ، دیوان غزلیات، غزل ۴۴۵)
مراد: مقصود، منظور
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
جفا: ستم. جور هم ستم. سهل: آسان. دست دادن: کنایه از میسر گشتن و حاصل شدن. مراد: مقصود، منظور. درست است؟
چو آبت بر جگر باشد، درختِ سبز را مانی
که میوهٔ نو دهد دایم، درونِ دل سفر دارد
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۵۶۳)
توجه کنید، اگر شما فضا را باز کنید، دل اصلی بیاید دل شما بشود، زندگی دل شما بشود، در جان شما، در جگر شما، یعنی هرچه که ساخته شده در شما، آبِ آن دلتان خواهد بود. این آبِ خوب که از دل شما بیاید وارد فرم شما بشود، مثل درختِ سبز میمانی که هر لحظه یک خلاقیتی در شما بهوجود میآید، یک شیرینی در شما تولید میشود که میوهٔ نو میدهد دائم، برای اینکه درونِ دل، درونِ خداوند، درونِ زندگی، سفر دارد.
پس میبینید که عدم کردن مرکز و وصل شدن به خداوند چقدر مهم است. این در مقابل نسیان خداوند و تمرکز کردن روی انباشتگی چیزها که اگر من این چیزها را جمع کنم و به این موقعیتها برسم، مردم به من عشق خواهند داد، و برایش اتفاقات مهم هستند. و چون اتفاقات مهم هستند و ستیزه میکند یا مقاومت میکند در مقابل آنها، هر لحظه منذهنیاش قویتر میشود. شما نمیتوانید با قوی کردن منذهنی به خوشبختی دست پیدا کنید. همهٔ ابیات را میخوانیم که شما به اینجور بینشها برسید.
آبِ باران باغِ صد رنگ آورَد
ناودان همسایه در جنگ آورَد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ٢۴٩٣)
آبِ باران یعنی وقتی فضا را باز میکنی، آب از درونت میآید. درست مثل اینکه میبینید این آب از بالا میآید، این آبِ باران باغها را آباد میکند، گلهای رنگارنگ بهوجود میآورد، درحالتیکه ناودانِ ما آب را میریزد به حیاط همسایه و ما را به جنگ وامیدارد.
یعنی «آبِ ناودان» در اینجا آبهایی است که از ذهن میآید بیرون. «آب باران» آبی است که از فضای گشودهشده میآید بیرون. پس آبِ آمده، بیرونآمده از فضای گشودهشده در زندگی شما گلهای رنگارنگ بهوجود میآورد. ولی اگر منقبض بشوی و از این منذهنیِ شما، از حسهای همانیدهٔ شما آب بیرون بیاید، یعنی شما منقبض بشوی حرف بزنی، با مردم به جنگ خواهی افتاد. درست است؟ با خودت هم به جنگ خواهی افتاد، بر ضدّ خودت عمل خواهی کرد. پس هشیاری ناودانی شما را با جنگ با خودت و به دیگران وامیدارد و هشیاری فضای گشودهشده زندگی شما را آبادان میکند، رابطهٔ شما را با مردم درست میکند. این سه بیت را قبلاً خواندهایم در برنامهٔ گذشته، اینجا آوردهام، از آن میخواهیم استفاده کنیم. در غزل ۱۹۱۷ خواندیم:
نمیبینم تو را آن مردی و زور
که بر گردون رَوی نارفته در گور
چرا دنیا به نکتهٔ مُستَحیله
فریبد چون تو زیرک را به حیله؟
تو را عمری کشید این غول در تیه
بکن با غول خود بحثی به توجیه
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
مُستَحیله: مؤنث مُستَحیل، محال، غیرممکن، جسمی که تبدیل به جسم دیگر شده باشد، تغییریافته، دگرگون، مبدل
تیه: بیابان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
مُستَحیله: مؤنث مُستَحیل، یعنی محال، غیرممکن، جسمی که تبدیل به جسم دیگر شده باشد، تغییریافته، دگرگون، مبدل. پس میگوید مولانا که انسان این مردانگی و زور را ندارد که اگر به منذهنی نمیرد، برود به آسمان یعنی با خداوند یکی بشود. یعنی شما با تقویت منذهنی، قویتر کردن منذهنی به آنجا نخواهی رسید. و اگر درست به حالمان دقت کنیم، خواهیم دید که ما دنبال مُردن به منذهنی نیستیم بلکه قویتر کردن آن هستیم. حتی امروز گفتم من، اگر شما با منذهنی فضاگشایی میکنید، دارید تایم ایجاد میکنید و منذهنی را قویتر میکنید، این اقدام را نکنید.
هرچه منذهنی ضعیفتر میشود، امکان فضاگشایی وجود دارد. پس شما با منذهنی نمیخواهد فضا باز کنید. تمام آن فنهای منذهنی برای فضاگشایی فریب است، چون منذهنی خداوند را نمیشناسد. بنابه تعریف اصلاً این یعنی جدایی از زندگی، این تایم است، این فرم است. و تایم و فرمش هم موهومی است، برای همین گفت که صداقت ندارد این، صادق نیست. اصلاً دروغین است، یک چیز توهمی است. این هوشش باید از بین برود، این باید ضعیف بشود تا ما به هوش اصلی، هوش منِ اصلی زنده بشویم. بعد گفت:
🔟6️⃣4️⃣ ۱۷ 🔟6️⃣4️⃣
برو که هرچه مراد است در جهان داری
🌲(حافظ، دیوان غزلیات، غزل ۴۴۵)
مراد: مقصود، منظور
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
جفا: ستم. جور هم ستم. سهل: آسان. دست دادن: کنایه از میسر گشتن و حاصل شدن. مراد: مقصود، منظور. درست است؟
چو آبت بر جگر باشد، درختِ سبز را مانی
که میوهٔ نو دهد دایم، درونِ دل سفر دارد
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۵۶۳)
توجه کنید، اگر شما فضا را باز کنید، دل اصلی بیاید دل شما بشود، زندگی دل شما بشود، در جان شما، در جگر شما، یعنی هرچه که ساخته شده در شما، آبِ آن دلتان خواهد بود. این آبِ خوب که از دل شما بیاید وارد فرم شما بشود، مثل درختِ سبز میمانی که هر لحظه یک خلاقیتی در شما بهوجود میآید، یک شیرینی در شما تولید میشود که میوهٔ نو میدهد دائم، برای اینکه درونِ دل، درونِ خداوند، درونِ زندگی، سفر دارد.
پس میبینید که عدم کردن مرکز و وصل شدن به خداوند چقدر مهم است. این در مقابل نسیان خداوند و تمرکز کردن روی انباشتگی چیزها که اگر من این چیزها را جمع کنم و به این موقعیتها برسم، مردم به من عشق خواهند داد، و برایش اتفاقات مهم هستند. و چون اتفاقات مهم هستند و ستیزه میکند یا مقاومت میکند در مقابل آنها، هر لحظه منذهنیاش قویتر میشود. شما نمیتوانید با قوی کردن منذهنی به خوشبختی دست پیدا کنید. همهٔ ابیات را میخوانیم که شما به اینجور بینشها برسید.
آبِ باران باغِ صد رنگ آورَد
ناودان همسایه در جنگ آورَد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ٢۴٩٣)
آبِ باران یعنی وقتی فضا را باز میکنی، آب از درونت میآید. درست مثل اینکه میبینید این آب از بالا میآید، این آبِ باران باغها را آباد میکند، گلهای رنگارنگ بهوجود میآورد، درحالتیکه ناودانِ ما آب را میریزد به حیاط همسایه و ما را به جنگ وامیدارد.
یعنی «آبِ ناودان» در اینجا آبهایی است که از ذهن میآید بیرون. «آب باران» آبی است که از فضای گشودهشده میآید بیرون. پس آبِ آمده، بیرونآمده از فضای گشودهشده در زندگی شما گلهای رنگارنگ بهوجود میآورد. ولی اگر منقبض بشوی و از این منذهنیِ شما، از حسهای همانیدهٔ شما آب بیرون بیاید، یعنی شما منقبض بشوی حرف بزنی، با مردم به جنگ خواهی افتاد. درست است؟ با خودت هم به جنگ خواهی افتاد، بر ضدّ خودت عمل خواهی کرد. پس هشیاری ناودانی شما را با جنگ با خودت و به دیگران وامیدارد و هشیاری فضای گشودهشده زندگی شما را آبادان میکند، رابطهٔ شما را با مردم درست میکند. این سه بیت را قبلاً خواندهایم در برنامهٔ گذشته، اینجا آوردهام، از آن میخواهیم استفاده کنیم. در غزل ۱۹۱۷ خواندیم:
نمیبینم تو را آن مردی و زور
که بر گردون رَوی نارفته در گور
چرا دنیا به نکتهٔ مُستَحیله
فریبد چون تو زیرک را به حیله؟
تو را عمری کشید این غول در تیه
بکن با غول خود بحثی به توجیه
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
مُستَحیله: مؤنث مُستَحیل، محال، غیرممکن، جسمی که تبدیل به جسم دیگر شده باشد، تغییریافته، دگرگون، مبدل
تیه: بیابان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
مُستَحیله: مؤنث مُستَحیل، یعنی محال، غیرممکن، جسمی که تبدیل به جسم دیگر شده باشد، تغییریافته، دگرگون، مبدل. پس میگوید مولانا که انسان این مردانگی و زور را ندارد که اگر به منذهنی نمیرد، برود به آسمان یعنی با خداوند یکی بشود. یعنی شما با تقویت منذهنی، قویتر کردن منذهنی به آنجا نخواهی رسید. و اگر درست به حالمان دقت کنیم، خواهیم دید که ما دنبال مُردن به منذهنی نیستیم بلکه قویتر کردن آن هستیم. حتی امروز گفتم من، اگر شما با منذهنی فضاگشایی میکنید، دارید تایم ایجاد میکنید و منذهنی را قویتر میکنید، این اقدام را نکنید.
هرچه منذهنی ضعیفتر میشود، امکان فضاگشایی وجود دارد. پس شما با منذهنی نمیخواهد فضا باز کنید. تمام آن فنهای منذهنی برای فضاگشایی فریب است، چون منذهنی خداوند را نمیشناسد. بنابه تعریف اصلاً این یعنی جدایی از زندگی، این تایم است، این فرم است. و تایم و فرمش هم موهومی است، برای همین گفت که صداقت ندارد این، صادق نیست. اصلاً دروغین است، یک چیز توهمی است. این هوشش باید از بین برود، این باید ضعیف بشود تا ما به هوش اصلی، هوش منِ اصلی زنده بشویم. بعد گفت:
🔟6️⃣4️⃣ ۱۷ 🔟6️⃣4️⃣
چرا دنیا به نکتهٔ مُستَحیله
فریبد چون تو زیرک را به حیله؟
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷ )
مُستَحیله: مؤنث مُستَحیل، محال، غیرممکن، جسمی که تبدیل به جسم دیگر شده باشد، تغییریافته، دگرگون، مبدل
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این دنیا، آن چیزی که ذهن نشان میدهد، با همین منذهنیِ جدید که ما ساختیم، با این منِ جدید که در این غزل گفته «جگر»، چرا دنیا، که ذهنمان دنیا را نشان میدهد، با این دیدش، با وجود موهومیاش که هر کاری میکند بر ضد ما است، چرا نفهمیم این را؟ ما را میفریبد، مایی که امتداد خداوند هستیم، خیلی زیرکیم، به حیله. حیله هم سببسازیهای بیاساسش است. این را هم خواندیم.
میگوید این غول، یعنی منذهنی ما، عمری ما را کشیده به بیابان، حالا بیا با غول خودت به توجیه، با استدلال به زبان خودش دعوا نکن، صحبت کن. پس ما الآن میخواهیم با منذهنیمان به زبان خودش که سببسازی است و توجیه است، یواشیواش، نرم، صحبت کنیم، دعوا نکنیم. دعوا کِی هست؟ وقتی ملامت میکنی خودت را.
ما فکر میکنیم وقتی ملامت میکنیم، هی به خودمان فحش میدهیم، داریم به خودمان خدمت میکنیم. نه، ما باید با خودمان مهربان باشیم. بهخاطر اینکه ما پندار کمال داریم، با خودمان دعوا میکنیم. چطور من این موضوع را نمیدانستم؟! چطور من همچون اشتباهی کردم؟! یعنی من خودم را خیلی بالا میدانم. نه، شما همان هستید که این اشتباه را میکنید. باید یاد بگیرید.
شما میگویید که این اتفاقات در گذشته که من بهاصطلاح با آنها دعوا دارم، در مقابلشان مقاومت میکنم، چرا اینطوری افتاد؟ دلیلش این است که باید اینطوری میافتاد که افتاد، یک جور دیگر نمیتوانست اتفاق بیفتد، برای اینکه عقل تو اینقدر میرسیده. بهنظرِ تو خیلی خردمند هستی، نیستی!
بهنظر خود ما، ما پندار کمال داریم، ما خیلی بالا هستیم. ما که اینهمه میدانیم، چطور این اتفاق برای ما افتاد؟! نه، نیستی. اصلاً این اتفاق نشان میدهد که نیستی دیگر، برای اینکه اینطوری افتاد وگرنه نمیافتاد. تو در آن معامله ضرر کردی، برای اینکه نمیدانستی. چطور من نمیدانستم؟! من حتماً میدانم، به ما نمیآید، حتماً یکی دیگر باعث شده، گول زدند ما را، من که این چیزها را میدانم! نه، نمیدانستی. و بنابراین اینها ما را میشکند، ما حقیقتبین میشویم. درست است؟ پس ما داریم با این غولمان که ما را فریب داده، میخواهیم بحث کنیم، نرم، دعوا نداریم.
و این سه بیت هم میخوانم از مولانا که شما دیگر با غولتان دعوا نکنید بلکه استدلال کنید، اولش. چون مولانا الآن دارد میگوید اگر فضا را باز نکردی و دید درستی نداری، بیا حَزم و استدلال بکن. استدلال یعنی سببسازیِ درست، با منذهنیات صحبت کن، نرم.
چشم اگر داری تو، کورانه مَیا
ور نداری چشم، دست آور عصا
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۶)
آن عصایِ حَزم و استدلال را
چون نداری دید، میکُن پیشوا
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۷)
حَزم: تامّل با هشیاریِ نظر، دوراندیشی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ور عصایِ حَزم و استدلال نیست
بیعصاکَش بر سَرِ هر رَه مَایست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۸)
حَزم: تامّل با هشیاریِ نظر، دوراندیشی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
درست است؟ حزم میدانید یعنی تأمل با هشیاری نظر، دوراندیشی. این حزم و استدلال از، یک طیف است، از پایین شروع میشود که شما با غولتان یعنی منذهنیتان با استدلال صحبت میکنید، با تأمل صحبت میکنید، بعد میرود آن انتهای طیف، حزم ما میشود خداوند. توجه میکنید؟ میگوید حزم سروران و شاهان از زمان آدم تا کنون خودش بوده، خودِ خداوند بوده. درست است؟ از عهد آدم تا کنون حزم سروران و شاهان خودش بوده. این بیت را خواندیم.
پس بنابراین اگر چشم بینا داری، فضا را باز کردی، دیگر کارهای منذهنیات را نکن. اگر نداری، یک عصا بهدست بیاور. آن عصا چیست؟ عصای حزم و استدلال. عصای تأمل، درست در همین حالت، تأمل و استدلال. استدلال هم سببسازی، منتها سببسازیای که مولانا میکند. مثلاً مولانا میتواند به شما سببسازیهای درست را یاد بدهد و این سببسازیها در مقابل هر سببسازیهای ژاژ و بیهودهٔ منذهنی قرار میگیرد.
پس «آن عصایِ حَزم و استدلال را»، «چون نداری دید» با چشم عدم نمیتوانی ببینی چون هنوز عدم نشده مرکزت، پیشوا کن. درست است؟ این بیت خیلی مهم است. شما از اینجا شروع میکنید. اگر برای اولین بار میخواهید به این برنامه گوش بکنید، با عصای حزم و استدلال گوش میکنید. اما میگوید اگر عصایِ حزم و استدلال نداری دراینصورت باید بدون عصاکَش بر سَرِ هر راه نَایستی. درست است؟
🔟6️⃣4️⃣ ۱۸ 🔟6️⃣4️⃣
فریبد چون تو زیرک را به حیله؟
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷ )
مُستَحیله: مؤنث مُستَحیل، محال، غیرممکن، جسمی که تبدیل به جسم دیگر شده باشد، تغییریافته، دگرگون، مبدل
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این دنیا، آن چیزی که ذهن نشان میدهد، با همین منذهنیِ جدید که ما ساختیم، با این منِ جدید که در این غزل گفته «جگر»، چرا دنیا، که ذهنمان دنیا را نشان میدهد، با این دیدش، با وجود موهومیاش که هر کاری میکند بر ضد ما است، چرا نفهمیم این را؟ ما را میفریبد، مایی که امتداد خداوند هستیم، خیلی زیرکیم، به حیله. حیله هم سببسازیهای بیاساسش است. این را هم خواندیم.
میگوید این غول، یعنی منذهنی ما، عمری ما را کشیده به بیابان، حالا بیا با غول خودت به توجیه، با استدلال به زبان خودش دعوا نکن، صحبت کن. پس ما الآن میخواهیم با منذهنیمان به زبان خودش که سببسازی است و توجیه است، یواشیواش، نرم، صحبت کنیم، دعوا نکنیم. دعوا کِی هست؟ وقتی ملامت میکنی خودت را.
ما فکر میکنیم وقتی ملامت میکنیم، هی به خودمان فحش میدهیم، داریم به خودمان خدمت میکنیم. نه، ما باید با خودمان مهربان باشیم. بهخاطر اینکه ما پندار کمال داریم، با خودمان دعوا میکنیم. چطور من این موضوع را نمیدانستم؟! چطور من همچون اشتباهی کردم؟! یعنی من خودم را خیلی بالا میدانم. نه، شما همان هستید که این اشتباه را میکنید. باید یاد بگیرید.
شما میگویید که این اتفاقات در گذشته که من بهاصطلاح با آنها دعوا دارم، در مقابلشان مقاومت میکنم، چرا اینطوری افتاد؟ دلیلش این است که باید اینطوری میافتاد که افتاد، یک جور دیگر نمیتوانست اتفاق بیفتد، برای اینکه عقل تو اینقدر میرسیده. بهنظرِ تو خیلی خردمند هستی، نیستی!
بهنظر خود ما، ما پندار کمال داریم، ما خیلی بالا هستیم. ما که اینهمه میدانیم، چطور این اتفاق برای ما افتاد؟! نه، نیستی. اصلاً این اتفاق نشان میدهد که نیستی دیگر، برای اینکه اینطوری افتاد وگرنه نمیافتاد. تو در آن معامله ضرر کردی، برای اینکه نمیدانستی. چطور من نمیدانستم؟! من حتماً میدانم، به ما نمیآید، حتماً یکی دیگر باعث شده، گول زدند ما را، من که این چیزها را میدانم! نه، نمیدانستی. و بنابراین اینها ما را میشکند، ما حقیقتبین میشویم. درست است؟ پس ما داریم با این غولمان که ما را فریب داده، میخواهیم بحث کنیم، نرم، دعوا نداریم.
و این سه بیت هم میخوانم از مولانا که شما دیگر با غولتان دعوا نکنید بلکه استدلال کنید، اولش. چون مولانا الآن دارد میگوید اگر فضا را باز نکردی و دید درستی نداری، بیا حَزم و استدلال بکن. استدلال یعنی سببسازیِ درست، با منذهنیات صحبت کن، نرم.
چشم اگر داری تو، کورانه مَیا
ور نداری چشم، دست آور عصا
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۶)
آن عصایِ حَزم و استدلال را
چون نداری دید، میکُن پیشوا
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۷)
حَزم: تامّل با هشیاریِ نظر، دوراندیشی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ور عصایِ حَزم و استدلال نیست
بیعصاکَش بر سَرِ هر رَه مَایست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۸)
حَزم: تامّل با هشیاریِ نظر، دوراندیشی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
درست است؟ حزم میدانید یعنی تأمل با هشیاری نظر، دوراندیشی. این حزم و استدلال از، یک طیف است، از پایین شروع میشود که شما با غولتان یعنی منذهنیتان با استدلال صحبت میکنید، با تأمل صحبت میکنید، بعد میرود آن انتهای طیف، حزم ما میشود خداوند. توجه میکنید؟ میگوید حزم سروران و شاهان از زمان آدم تا کنون خودش بوده، خودِ خداوند بوده. درست است؟ از عهد آدم تا کنون حزم سروران و شاهان خودش بوده. این بیت را خواندیم.
پس بنابراین اگر چشم بینا داری، فضا را باز کردی، دیگر کارهای منذهنیات را نکن. اگر نداری، یک عصا بهدست بیاور. آن عصا چیست؟ عصای حزم و استدلال. عصای تأمل، درست در همین حالت، تأمل و استدلال. استدلال هم سببسازی، منتها سببسازیای که مولانا میکند. مثلاً مولانا میتواند به شما سببسازیهای درست را یاد بدهد و این سببسازیها در مقابل هر سببسازیهای ژاژ و بیهودهٔ منذهنی قرار میگیرد.
پس «آن عصایِ حَزم و استدلال را»، «چون نداری دید» با چشم عدم نمیتوانی ببینی چون هنوز عدم نشده مرکزت، پیشوا کن. درست است؟ این بیت خیلی مهم است. شما از اینجا شروع میکنید. اگر برای اولین بار میخواهید به این برنامه گوش بکنید، با عصای حزم و استدلال گوش میکنید. اما میگوید اگر عصایِ حزم و استدلال نداری دراینصورت باید بدون عصاکَش بر سَرِ هر راه نَایستی. درست است؟
🔟6️⃣4️⃣ ۱۸ 🔟6️⃣4️⃣
اگر خودت نمیتوانی حزم و استدلال کنی، دراینصورت خودت را بسپار به یک آدمی مثل مولانا بگو هرچه که ایشان میگوید من گوش میکنم، آن عصاکشِ من است. من کورم آن هم یک طرف عصا را گرفته، یک طرفش را من گرفتم، دارد من را میبرد. هرچه او میگوید من عمل میکنم. بعد متوجه میشوم که من را به راه درستی برده این بزرگ.
«بیعصاکَش بر سَرِ هر رَه مَایست»، یکی را که به آن واقعاً معتقد هستی به حرفهایش باور کن، به حرفهایش عمل کن. «بر سرِ هر رَه» یعنی یک عدهای آمدند میگویند آقا، حافظ این را میگوید، مولوی این را میگوید، عطار این را میگوید، شاهنامه این را میگوید، این هم این را میگوید، آن یکی هم این را میگوید، خب آقا تو چه میگویی؟ من هیچچیز، من فقط دارم توضیح میدهم اینها اینها را میگویند. نباید تو، تو از اینها باید چیزی یاد بگیری، یکیاش را بگیر. یکیاش را بگیر، تو کوری بگذار عصایت را بکشد و راهنمایی کند به راه درست. اینها را هم فهمیدیم.
اینها را داریم میگوییم که، توجه کنید، این بیت توجه کنید، گفت با «بحثی به توجیه». شما الآن میخواهید با منذهنیتان صحبت کنید. نه کُتکش بزنید، نه ملامتش کنید، نه محکومش کنید، نه بگویید من از تو متنفرم، تو نمیدانم فلان هستی بیسار هستی، تو من را بدبخت کردی، نه. «بحثی به توجیه» و «حَزم و استدلال»، درست است؟ یواش. فکر میکنیم و کمک میگیریم. حالا اگر یک بزرگی داریم مثل مولانا از آن هم ما مثال میزنیم.
میگوییم ای منذهنی من، حالا اسمش هم غول نمیگذاریم. حالا ای خانمِ فلان، ای آقایِ فلان که خودم هستم و منذهنیِ من هستی، آن سببسازیای که میکنی به ما ضرر میزند. تو فکر میکنی که مثلاً میخواهی دیده بشوی در این مجلس، اگر بلند بشوی به من ضرر میخورد و این به نفع من نیست. بنابه این استدلالی که مولانا میکند، این بیت را میگوید، شما بلند نشو خواهش میکنم. آن هم گوش میکند اگر یواش بگوییم. اما اینها را پس فهمیدیم، ببینیم خداوند چه میگوید. میگوید:
حق همی خواهد که تو زاهد شوی
تا غَرَض بگذاری و شاهد شوی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۲)
شاهد: گواه، مَجازاً معادلِ ناظر است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
کاین غَرَضها پردهٔ دیده بُوَد
بر نظر چون پرده پیچیده بُوَد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۳)
پس نبیند جمله را با طِمّ و رِمّ
حُبُّکَالْـاَشیاءَ یُعْمی وَ یُصِمّ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۴)
طِمّ: دریا و آب فراوان
رِمّ: زمین و خاک
با طِمّ و رِمّ: در اینجا یعنی با جزئیات
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
حالا ببینید خداوند از شما چه میخواهد؟ میگوید شما باید زاهد بشوی. اما زاهد منذهنی؟ نه. بلکه این چیزهایی که همانیدگیها میگویند، اینها را بگذاری کنار. اینها غَرَض است، غَرَضهای منذهنی. غَرَضها یعنی خواستههای منذهنی.
مثلاً من پولدار میخواهم بشوم مورد توجه قرار بگیرم، عشق بگیرم. نه، الآن ما فهمیدیم که این عشق به پول منجر میشود، ولی به عشق منجر نمیشود. به عشق منجر نشود شما به آن منظورِ آمدن نرسیدید.
توجه کنید این «منظور آمدن» که میگوییم این مقصودپرستی است نه مقصدپرستی، همیشه باید برقرار باشد. ما آمدیم به بینهایت و ابدیت خداوند زنده بشویم، هر لحظه و این لحظه قابل اجرا است.
ولی شما اگر دنبال مقصد باشید، بروم آنجا، آنجا هم اگر برسم به این مقام، به مقصدم رسیدم. به مقصد رسیدم به مقصود هم رسیدم. نه به مقصود نرسیدی. تا این فضا گشوده نشود، تا شما از این منذهنی بیرون نیایید، خودتان را که در آن پیچیدید، الآن دارد میگوید دیگر، مثل پرده، درست است؟ باز نکنید این را شما به خوشبختی و سعادت نمیرسید.
حق همی خواهد که تو زاهد بشوی، زاهد واقعی، زاهد واقعی کسی است که از ابزارهای منذهنی استفاده نمیکند، تا این غرضهایی که همانیدگیها به شما نشان میدهند بیا به اینجا برس تا آدم حسابی بشوی و به عشق برسی، آن را هم بگذاری کنار، اینها را منذهنی میگوید، تا ناظر بشوی.
این را بگذاری کنار شاهد بشوی، یعنی ناظر ذهنت بشوی. برای اینکه این غرضها، حرفهایی که این همانیدگیها میزنند اینها پردهٔ چشم ما است و بر «نظر» یعنی هشیاریِ نظر که خداوند با آن میبیند، من هم بهعنوان منِ اصلی باید با آن ببینم نه هشیاری جسمی، مثل پرده پیچیده. همان موقع که مقاومت کردیم و تایم ایجاد کردیم، خودمان را پیچاندیم توی این تایم، توی این فرم. درست است؟
و بنابراین اگر مثل پرده پیچیده باشیم، درواقع ما پیچیدیم در اینها، اینها ما را میپیچانند، برای همین میگوید این مثل گردون است، مثل گرداب میگردیم ما.
🔟6️⃣4️⃣ ۱۹ 🔟6️⃣4️⃣
«بیعصاکَش بر سَرِ هر رَه مَایست»، یکی را که به آن واقعاً معتقد هستی به حرفهایش باور کن، به حرفهایش عمل کن. «بر سرِ هر رَه» یعنی یک عدهای آمدند میگویند آقا، حافظ این را میگوید، مولوی این را میگوید، عطار این را میگوید، شاهنامه این را میگوید، این هم این را میگوید، آن یکی هم این را میگوید، خب آقا تو چه میگویی؟ من هیچچیز، من فقط دارم توضیح میدهم اینها اینها را میگویند. نباید تو، تو از اینها باید چیزی یاد بگیری، یکیاش را بگیر. یکیاش را بگیر، تو کوری بگذار عصایت را بکشد و راهنمایی کند به راه درست. اینها را هم فهمیدیم.
اینها را داریم میگوییم که، توجه کنید، این بیت توجه کنید، گفت با «بحثی به توجیه». شما الآن میخواهید با منذهنیتان صحبت کنید. نه کُتکش بزنید، نه ملامتش کنید، نه محکومش کنید، نه بگویید من از تو متنفرم، تو نمیدانم فلان هستی بیسار هستی، تو من را بدبخت کردی، نه. «بحثی به توجیه» و «حَزم و استدلال»، درست است؟ یواش. فکر میکنیم و کمک میگیریم. حالا اگر یک بزرگی داریم مثل مولانا از آن هم ما مثال میزنیم.
میگوییم ای منذهنی من، حالا اسمش هم غول نمیگذاریم. حالا ای خانمِ فلان، ای آقایِ فلان که خودم هستم و منذهنیِ من هستی، آن سببسازیای که میکنی به ما ضرر میزند. تو فکر میکنی که مثلاً میخواهی دیده بشوی در این مجلس، اگر بلند بشوی به من ضرر میخورد و این به نفع من نیست. بنابه این استدلالی که مولانا میکند، این بیت را میگوید، شما بلند نشو خواهش میکنم. آن هم گوش میکند اگر یواش بگوییم. اما اینها را پس فهمیدیم، ببینیم خداوند چه میگوید. میگوید:
حق همی خواهد که تو زاهد شوی
تا غَرَض بگذاری و شاهد شوی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۲)
شاهد: گواه، مَجازاً معادلِ ناظر است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
کاین غَرَضها پردهٔ دیده بُوَد
بر نظر چون پرده پیچیده بُوَد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۳)
پس نبیند جمله را با طِمّ و رِمّ
حُبُّکَالْـاَشیاءَ یُعْمی وَ یُصِمّ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۴)
طِمّ: دریا و آب فراوان
رِمّ: زمین و خاک
با طِمّ و رِمّ: در اینجا یعنی با جزئیات
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
حالا ببینید خداوند از شما چه میخواهد؟ میگوید شما باید زاهد بشوی. اما زاهد منذهنی؟ نه. بلکه این چیزهایی که همانیدگیها میگویند، اینها را بگذاری کنار. اینها غَرَض است، غَرَضهای منذهنی. غَرَضها یعنی خواستههای منذهنی.
مثلاً من پولدار میخواهم بشوم مورد توجه قرار بگیرم، عشق بگیرم. نه، الآن ما فهمیدیم که این عشق به پول منجر میشود، ولی به عشق منجر نمیشود. به عشق منجر نشود شما به آن منظورِ آمدن نرسیدید.
توجه کنید این «منظور آمدن» که میگوییم این مقصودپرستی است نه مقصدپرستی، همیشه باید برقرار باشد. ما آمدیم به بینهایت و ابدیت خداوند زنده بشویم، هر لحظه و این لحظه قابل اجرا است.
ولی شما اگر دنبال مقصد باشید، بروم آنجا، آنجا هم اگر برسم به این مقام، به مقصدم رسیدم. به مقصد رسیدم به مقصود هم رسیدم. نه به مقصود نرسیدی. تا این فضا گشوده نشود، تا شما از این منذهنی بیرون نیایید، خودتان را که در آن پیچیدید، الآن دارد میگوید دیگر، مثل پرده، درست است؟ باز نکنید این را شما به خوشبختی و سعادت نمیرسید.
حق همی خواهد که تو زاهد بشوی، زاهد واقعی، زاهد واقعی کسی است که از ابزارهای منذهنی استفاده نمیکند، تا این غرضهایی که همانیدگیها به شما نشان میدهند بیا به اینجا برس تا آدم حسابی بشوی و به عشق برسی، آن را هم بگذاری کنار، اینها را منذهنی میگوید، تا ناظر بشوی.
این را بگذاری کنار شاهد بشوی، یعنی ناظر ذهنت بشوی. برای اینکه این غرضها، حرفهایی که این همانیدگیها میزنند اینها پردهٔ چشم ما است و بر «نظر» یعنی هشیاریِ نظر که خداوند با آن میبیند، من هم بهعنوان منِ اصلی باید با آن ببینم نه هشیاری جسمی، مثل پرده پیچیده. همان موقع که مقاومت کردیم و تایم ایجاد کردیم، خودمان را پیچاندیم توی این تایم، توی این فرم. درست است؟
و بنابراین اگر مثل پرده پیچیده باشیم، درواقع ما پیچیدیم در اینها، اینها ما را میپیچانند، برای همین میگوید این مثل گردون است، مثل گرداب میگردیم ما.
🔟6️⃣4️⃣ ۱۹ 🔟6️⃣4️⃣
پس همه را «با طِمّ و رِمّ». طِمّ و رمّ درواقع یعنی شاهد بشوی بگویی من از جنس زندگی هستم، روی پای خودت بایستی، نه پای چیزی در این جهان. پس مُتکی به هیچ ستونی نیستی، که ستون پوسیده. روی پای خداوند هستی، روی پای اصلت هستی، تماشا میکنی. بله؟ هم او را میبینی، میگویی من از جنس زندگی هستم، فکرهایم را هم میبینم، این طِمّ و رِمّ است. هم ذهنت را میبینی، فکرهایی که داری تولید میکنی میبینی و هم از جنس زندگی هستی.
و الآن متوجه میشوی که عشق اشیاء شما را کور و کر میکند. و اگر عشق اشیاء شما را کور و کر بکند، همین برسیم به این که «دل نظرگاهِ خدا و آنگاه کور؟!» شما میگویید خداوند به این دل من نگاه میکند، من این را کور کردم با عشق چیزها و این درست نیست.
پس الآن شما متوجه شدید که خداوند هر لحظه میخواهد ما زاهد بشویم، که همین غنیمت دار پرهیز را، رمضان را، قدرش را بدان، نه زُهدِ خشک. البته این «نکتهٔ مُستَحیله» میدانید که، الآن میخوانیم، از زهد یک چیز خشکی ساخته. وقتی منذهنی زاهد میشود یک چیز خشک و بیمزهای میشود، یک باور منجمدی میشود که هیچگونه ذوقی ندارد، هیچ لذتی ندارد، خشک است. نه به خداوند وصل است، نه ذوق زندگی دارد، فقط یک موجود توهمیِ خشک است. درست است؟
و اگر بگوییم طِمّ و رِمّ، یعنی جزئیات، منظورمان این است که هم زندگی را میبینیم، هم آینه هستیم، هم از جنس زندگی هستیم، میفهمیم که از جنس منِ اصلی هستیم، عیدمان شده، برای اینکه ماه را دیدیم، میتوانیم غذاهای خوشمزه از آنور بگیریم بخوریم، از طرف زندگی. غذاهای منذهنی را نمیخوریم. حالمان حالِ منذهنی نیست، نمیگوییم امروز مثلاً فلان همانیدگی زیاد شده من خوشحالم. چه کسی خوشحال است؟ منذهنی.
ما میدانیم حال من اصلیمان، حال اصلی است. قالِ منذهنیمان قال نیست، یک ژاژ است. قالِ من اصلیمان که الآن دارد نگاه میکند واقعاً حرف زدنِ واقعی است خرد است. پس حال و قال ما میشود حال و قال زندگی، خداوند، یا ما بهعنوان امتداد او زندهشده به او. آن حال و قال منذهنی که ژاژ میگفت و حال منذهنی را خوب کرد آن از بین میرود. توجه میکنید؟
«حُبُّکَ الْـاَشَّیءَ یُعْمی و یُصِمّ.»
«عشقِ تو به اشيا تو را كور و كر میکند.»
🌴(حدیث)
این حدیث است، یعنی این از دهان حضرت رسول درآمده. اگر کسی مسلمان است باید واقعاً این بگیرد، یعنی همین بس است اصلاً. که عشقِ تو به اشیا که ذهن نشان میدهد، تو را کور و کر میکند. برای اینکه آنها را میآورد به مرکزت، تو آنها را میپرستی و بهسوی آنها میروی و آنها را میپرستی. برای همین ما موقعیتپرستیم، ما مکانپرستیم، ما زمانپرستیم، ما باورپرستیم، ما جسمپرستیم. مرکز ما اگر کور باشد پس ما خداپرست نیستیم که.
ما اصلاً با مقصود چهکار داریم؟ ما دنبال مقصد هستیم، موقعیت هستیم. ما در ذهنمان زندانی شدیم از یک موقعیتی، از یک مکانی، از یک جایی میرویم به یک جای دیگر. در ذهنمان زندانی هستیم، نه؟ اینها را باید خوب یاد بگیریم.
در دلش خورشید چون نوری نشاند
پیشش اختر را مقادیری نماند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۵)
اختر: ستاره، در اینجا مراد همانیدگیها هستند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اگر شما زاهد بشوید، زاهد واقعی، و ناظر بشوید، یکدفعه میبینید که فضا دارد باز میشود و خورشیدِ خداوند میتابد به دلتان. حالا دیگر تابید، برای اینکه دلتان را دل واقعی کردید. فهمیدید چه؟ که عشق تو به اشیاء شما را کور و کر میکند. بنابراین تصویر ذهنی یک آدم دیگر را نمیآورید مرکزتان، با او همانیده نمیشوید، او را کنترل نمیکنید. حالا فهمیدید که کنترل دیگران آزادی را از شما میگیرد.
کنترل دیگران یعنی با یکی همانیده شدی و او در مرکز تو است و براساس آن هر لحظه زمان ایجاد میکنی. منذهنی را قویتر میکنی، دردناکتر میکنی، این تو را کور و کر میکند. به دلِ کور و کر خداوند نمیتواند نگاه کند و نگاه نمیکند. اینها را امروز هم خواندیم، قبلاً هم خوانده بودیم یعنی. درست است؟
پس بنابراین اگر فضا باز بشود و خورشیدِ خداوند به مرکزتان بتابد، این پیش میآید، «در دلش خورشید» چون نورش را نشاند، مستقر کرد، «پیشش اختر» یعنی همانیدگیها، ارزششان را از دست میدهد، شما دیگر به همانیدگی نگاه نمیکنید. برای اینکه نور زندگی به مرکزتان تابید، خودش را مستقر کرد، شادی اصیل و قال و فکرها را، راهحلها را، گرمای عشق را از آنجا میگیرید.
🔟6️⃣4️⃣ ۲۰ 🔟6️⃣4️⃣
و الآن متوجه میشوی که عشق اشیاء شما را کور و کر میکند. و اگر عشق اشیاء شما را کور و کر بکند، همین برسیم به این که «دل نظرگاهِ خدا و آنگاه کور؟!» شما میگویید خداوند به این دل من نگاه میکند، من این را کور کردم با عشق چیزها و این درست نیست.
پس الآن شما متوجه شدید که خداوند هر لحظه میخواهد ما زاهد بشویم، که همین غنیمت دار پرهیز را، رمضان را، قدرش را بدان، نه زُهدِ خشک. البته این «نکتهٔ مُستَحیله» میدانید که، الآن میخوانیم، از زهد یک چیز خشکی ساخته. وقتی منذهنی زاهد میشود یک چیز خشک و بیمزهای میشود، یک باور منجمدی میشود که هیچگونه ذوقی ندارد، هیچ لذتی ندارد، خشک است. نه به خداوند وصل است، نه ذوق زندگی دارد، فقط یک موجود توهمیِ خشک است. درست است؟
و اگر بگوییم طِمّ و رِمّ، یعنی جزئیات، منظورمان این است که هم زندگی را میبینیم، هم آینه هستیم، هم از جنس زندگی هستیم، میفهمیم که از جنس منِ اصلی هستیم، عیدمان شده، برای اینکه ماه را دیدیم، میتوانیم غذاهای خوشمزه از آنور بگیریم بخوریم، از طرف زندگی. غذاهای منذهنی را نمیخوریم. حالمان حالِ منذهنی نیست، نمیگوییم امروز مثلاً فلان همانیدگی زیاد شده من خوشحالم. چه کسی خوشحال است؟ منذهنی.
ما میدانیم حال من اصلیمان، حال اصلی است. قالِ منذهنیمان قال نیست، یک ژاژ است. قالِ من اصلیمان که الآن دارد نگاه میکند واقعاً حرف زدنِ واقعی است خرد است. پس حال و قال ما میشود حال و قال زندگی، خداوند، یا ما بهعنوان امتداد او زندهشده به او. آن حال و قال منذهنی که ژاژ میگفت و حال منذهنی را خوب کرد آن از بین میرود. توجه میکنید؟
«حُبُّکَ الْـاَشَّیءَ یُعْمی و یُصِمّ.»
«عشقِ تو به اشيا تو را كور و كر میکند.»
🌴(حدیث)
این حدیث است، یعنی این از دهان حضرت رسول درآمده. اگر کسی مسلمان است باید واقعاً این بگیرد، یعنی همین بس است اصلاً. که عشقِ تو به اشیا که ذهن نشان میدهد، تو را کور و کر میکند. برای اینکه آنها را میآورد به مرکزت، تو آنها را میپرستی و بهسوی آنها میروی و آنها را میپرستی. برای همین ما موقعیتپرستیم، ما مکانپرستیم، ما زمانپرستیم، ما باورپرستیم، ما جسمپرستیم. مرکز ما اگر کور باشد پس ما خداپرست نیستیم که.
ما اصلاً با مقصود چهکار داریم؟ ما دنبال مقصد هستیم، موقعیت هستیم. ما در ذهنمان زندانی شدیم از یک موقعیتی، از یک مکانی، از یک جایی میرویم به یک جای دیگر. در ذهنمان زندانی هستیم، نه؟ اینها را باید خوب یاد بگیریم.
در دلش خورشید چون نوری نشاند
پیشش اختر را مقادیری نماند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۵)
اختر: ستاره، در اینجا مراد همانیدگیها هستند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اگر شما زاهد بشوید، زاهد واقعی، و ناظر بشوید، یکدفعه میبینید که فضا دارد باز میشود و خورشیدِ خداوند میتابد به دلتان. حالا دیگر تابید، برای اینکه دلتان را دل واقعی کردید. فهمیدید چه؟ که عشق تو به اشیاء شما را کور و کر میکند. بنابراین تصویر ذهنی یک آدم دیگر را نمیآورید مرکزتان، با او همانیده نمیشوید، او را کنترل نمیکنید. حالا فهمیدید که کنترل دیگران آزادی را از شما میگیرد.
کنترل دیگران یعنی با یکی همانیده شدی و او در مرکز تو است و براساس آن هر لحظه زمان ایجاد میکنی. منذهنی را قویتر میکنی، دردناکتر میکنی، این تو را کور و کر میکند. به دلِ کور و کر خداوند نمیتواند نگاه کند و نگاه نمیکند. اینها را امروز هم خواندیم، قبلاً هم خوانده بودیم یعنی. درست است؟
پس بنابراین اگر فضا باز بشود و خورشیدِ خداوند به مرکزتان بتابد، این پیش میآید، «در دلش خورشید» چون نورش را نشاند، مستقر کرد، «پیشش اختر» یعنی همانیدگیها، ارزششان را از دست میدهد، شما دیگر به همانیدگی نگاه نمیکنید. برای اینکه نور زندگی به مرکزتان تابید، خودش را مستقر کرد، شادی اصیل و قال و فکرها را، راهحلها را، گرمای عشق را از آنجا میگیرید.
🔟6️⃣4️⃣ ۲۰ 🔟6️⃣4️⃣
توجه بکنید که ما محتاج عشق هستیم، و بهعنوان منذهنی از هیچکس نمیتوانیم عشق بگیریم. باید فضا را باز کنیم از درونمان، از طریق فضاگشایی، به زندگی، به خداوند وصل بشویم، اول از آنجا عشق بگیریم. اگر شما آنجا را ببندید، یعنی خودتان را کور و کر کنید و بخواهید همینطور کورانه بروید از یک آدمی بخواهید عشق بگیرید، امکان ندارد. این بههم خوردن روابط در خانوادهها از اینجا است که زن و شوهر از همدیگر عشق میخواهند، درحالیکه هر دویشان منذهنی دارند، امکان ندارد. شما بیایید به این حرفها گوش بدهید، همین «جَریده رو» را بخوانید.
جَریده رو که گذرگاهِ عافیت تنگ است
پیاله گیر که عمرِ عزیز بیبَدَل است
🌲(حافظ، دیوان غزلیات، غزل ۴۵)
جَریده: تنها، یگانه، یکتا
بیبَدَل: بدونِ مانند
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
شما بیایید این همانیدگیها را بدهید پیاله از زندگی بگیرید. درست است؟
ای عاشقِ جَریده، بر عاشقان گُزیده
بگذر ز آفریده، بنْگر در آفریدن
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۰۲۹)
جَریده: یگانه، تنها
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
«بگذر ز آفریده»، چیزهایی که آفریده شده آمده به مرکزت. هر چیزی را که میبینید شما بهانهای است که او را ببینید، در اطرافش فضاگشایی کنید. درست است؟
ننگرم کس را وگر هم بنگرم
او بهانه باشد و، تو مَنْظَرم
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۵۹)
مَنْظَر: جای نگریستن و نظر انداختن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
به هیچچیز نگاه نمیکنم. هر چیزی را هم که نگاه میکنم اگر ببینم بهانهای است برای دیدن تو. درست است؟
گرچه دوری، دور میجُنبان تو دُم
حَیثُ ما کُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُمْ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣٣۵۴)
«گرچه در ذهن هستی و از او دوری، از دور دُمِ آشنایی با او (از جنسِ او بودن) را به حرکت دَرآور. به این آیهٔ قرآن توجه کن که میگوید: «در هرجا که هستی روی به او کن.»»
درست است که دوری از او، از دور با فضاگشایی آشناییت نشان بده به زندگی، به خداوند. او به شما گفته در هر موقعیتی به من نظر کنید، فقط من را ببینید. اینها را شاید امروز هم بخوانیم برایتان.
اما اجازه بدهید این که میگوید زاهد بشوید، «حق همی خواهد که تو زاهد شوی»، ببینید که انسان در نکتهٔ مُستَحیله چهجوری زاهد میشود.
♦️«زُهد در نکتهٔ مُستَحیله، زُهدِ بیاثرِ منذهنی است.»
شما با منذهنی که زهد میکنید هیچ اثری ندارد. درست است؟ این سه بیت را ببینید.
زهد و پیری، ضعف بر ضعف آمده
واندر آن زُهدش گشادی ناشده
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۲۰)
رنج دیده، گنج نادیده ز یار
کارها دیده، ندیده مزدِ کار
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۲۱)
یا نبود آن کارِ او را خود گُهَر
یا نیامد وقتِ پاداش از قَدَر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۲۲)
درست است؟ «زهد و پیری» یعنی زهد کردن با منذهنی و پیری انسان، که بهصورت یک منذهنی پیر درآمده. یک منذهنی دهساله با منذهنی هفتادساله فرق دارد. زهدِ خشک و پیری ضعف بر ضعف آمده و از این زهدش هیچ فایدهای ندیده، هیچچیز در زندگیاش گشاده نشده با زهد منذهنی.
رنج دیده، اما از خداوند، از یار گنج را ندیده. خیلی بلاها سرش آمده، خیلی کارها کرده، با منذهنی کرده، زاهد هم بوده، ولی مزدِ کارش را نگرفته. چرا؟ بیت بعدی میگوید.
«یا نبود آن کارِ او را خود گُهَر» اصلاً کاری کرده با منذهنی که فایده نداشته، فضا را باز نکرده که زندگی کار کند. «یا نبود آن کارِ او را خود گُهَر» گهری نداشته کارش. «یا نیامد وقتِ پاداش از قَدَر»، یا اینقدر کار نکرد پشتسرهم، ادامه نداد، متعهد نبود که وقتِ پاداش بشود از خداوند. خب شما با این سه بیت زهدتان را بسنجید.
اما صبر هم که در غزل هست میگوید که، چه میگوید؟ میگوید که
بهتدریج ار کُنی تو پی خرِ دجّال از روزه
ببینی عیسیِ مریم که در میدان سوارهستی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۰)
پی کردن: رگ و پی پا را قطع کردن، عاجز کردن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یعنی اگر صبر کنی تدریج، تدریج، کار و تدریج، در این نکتهٔ مُستَحیله. یعنی ما آمدیم بهعنوان منِ اصلی منذهنی ساختیم، دل را ول کردیم به جگر چسبیدیم. از چیزهای آفریدهشده که آمده به مرکزمان از اینها ما زندگی میخواهیم، خرد میخواهیم، گشایش میخواهیم. با دیدِ اینها ما داریم فکر و عمل میکنیم و زندگی میکنیم. میگوید:
🔟6️⃣4️⃣ ۲۱ 🔟6️⃣4️⃣
جَریده رو که گذرگاهِ عافیت تنگ است
پیاله گیر که عمرِ عزیز بیبَدَل است
🌲(حافظ، دیوان غزلیات، غزل ۴۵)
جَریده: تنها، یگانه، یکتا
بیبَدَل: بدونِ مانند
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
شما بیایید این همانیدگیها را بدهید پیاله از زندگی بگیرید. درست است؟
ای عاشقِ جَریده، بر عاشقان گُزیده
بگذر ز آفریده، بنْگر در آفریدن
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۰۲۹)
جَریده: یگانه، تنها
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
«بگذر ز آفریده»، چیزهایی که آفریده شده آمده به مرکزت. هر چیزی را که میبینید شما بهانهای است که او را ببینید، در اطرافش فضاگشایی کنید. درست است؟
ننگرم کس را وگر هم بنگرم
او بهانه باشد و، تو مَنْظَرم
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۵۹)
مَنْظَر: جای نگریستن و نظر انداختن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
به هیچچیز نگاه نمیکنم. هر چیزی را هم که نگاه میکنم اگر ببینم بهانهای است برای دیدن تو. درست است؟
گرچه دوری، دور میجُنبان تو دُم
حَیثُ ما کُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُمْ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣٣۵۴)
«گرچه در ذهن هستی و از او دوری، از دور دُمِ آشنایی با او (از جنسِ او بودن) را به حرکت دَرآور. به این آیهٔ قرآن توجه کن که میگوید: «در هرجا که هستی روی به او کن.»»
درست است که دوری از او، از دور با فضاگشایی آشناییت نشان بده به زندگی، به خداوند. او به شما گفته در هر موقعیتی به من نظر کنید، فقط من را ببینید. اینها را شاید امروز هم بخوانیم برایتان.
اما اجازه بدهید این که میگوید زاهد بشوید، «حق همی خواهد که تو زاهد شوی»، ببینید که انسان در نکتهٔ مُستَحیله چهجوری زاهد میشود.
♦️«زُهد در نکتهٔ مُستَحیله، زُهدِ بیاثرِ منذهنی است.»
شما با منذهنی که زهد میکنید هیچ اثری ندارد. درست است؟ این سه بیت را ببینید.
زهد و پیری، ضعف بر ضعف آمده
واندر آن زُهدش گشادی ناشده
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۲۰)
رنج دیده، گنج نادیده ز یار
کارها دیده، ندیده مزدِ کار
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۲۱)
یا نبود آن کارِ او را خود گُهَر
یا نیامد وقتِ پاداش از قَدَر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۲۲)
درست است؟ «زهد و پیری» یعنی زهد کردن با منذهنی و پیری انسان، که بهصورت یک منذهنی پیر درآمده. یک منذهنی دهساله با منذهنی هفتادساله فرق دارد. زهدِ خشک و پیری ضعف بر ضعف آمده و از این زهدش هیچ فایدهای ندیده، هیچچیز در زندگیاش گشاده نشده با زهد منذهنی.
رنج دیده، اما از خداوند، از یار گنج را ندیده. خیلی بلاها سرش آمده، خیلی کارها کرده، با منذهنی کرده، زاهد هم بوده، ولی مزدِ کارش را نگرفته. چرا؟ بیت بعدی میگوید.
«یا نبود آن کارِ او را خود گُهَر» اصلاً کاری کرده با منذهنی که فایده نداشته، فضا را باز نکرده که زندگی کار کند. «یا نبود آن کارِ او را خود گُهَر» گهری نداشته کارش. «یا نیامد وقتِ پاداش از قَدَر»، یا اینقدر کار نکرد پشتسرهم، ادامه نداد، متعهد نبود که وقتِ پاداش بشود از خداوند. خب شما با این سه بیت زهدتان را بسنجید.
اما صبر هم که در غزل هست میگوید که، چه میگوید؟ میگوید که
بهتدریج ار کُنی تو پی خرِ دجّال از روزه
ببینی عیسیِ مریم که در میدان سوارهستی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۰)
پی کردن: رگ و پی پا را قطع کردن، عاجز کردن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یعنی اگر صبر کنی تدریج، تدریج، کار و تدریج، در این نکتهٔ مُستَحیله. یعنی ما آمدیم بهعنوان منِ اصلی منذهنی ساختیم، دل را ول کردیم به جگر چسبیدیم. از چیزهای آفریدهشده که آمده به مرکزمان از اینها ما زندگی میخواهیم، خرد میخواهیم، گشایش میخواهیم. با دیدِ اینها ما داریم فکر و عمل میکنیم و زندگی میکنیم. میگوید:
🔟6️⃣4️⃣ ۲۱ 🔟6️⃣4️⃣
♦️«صبرِ نکتهٔ مُستَحیله، تحمّلِ توأم با دردِ منذهنی است.»
«صبر»، اینجا که صبر آمده یعنی بهتدریج تو فضا را باز کنی، درد هشیارانه بکشی و اجازه بدهی، مثل اینکه گُل در زمان خودش بهاندازهٔ کافی وقت میگیرد باز بشود. یا آن تمثیل، میگوید که تو آب را میخواهی به جوش بیاوری، باید صبر کنی به صد درجه برسد. ممکن است پنج دقیقه طول بکشد یک کتری به جوش بیاید. اگر شما در یک دقیقه این را بردارید جوش نیامده هنوز.
تو هم باید دو سال کار کنی، میآیی یک ماه کار میکنی میگویی نتیجه کو؟ صبر باید داشته باشی. و تحمل، تحمل مال منذهنی است. هر دفعه که شما میگویید دیگر باید حرف نزنم وگرنه دعوا میشود، شما دارید تحمل میکنید، فضا را باز نمیکنید.
و تحمل، و مولانا میگوید شبیه این است که یک کسی میخواهد استفراغ بکند و بالاخره میکند. هر دفعه که تحمل میکنی، یک واکنشی است که فشار میآورد. خب این فشار منذهنی را قویتر میکند. هر واکنشی ایجاد تایم میکند. توجه میکنید؟
هر واکنش منذهنی، تمام واکنشها ایجاد تایم میکنند، ایجاد مقاومت میکنند. اصلاً واکنش یعنی مقاومت. واکنش منذهنی، مثلاً شما خشمگین میشوید، میرنجید، حسادت میکنید، میترسید، اینها چه هستند؟ اینها واکنش هستند، منذهنیتان شروع میکند به حرف زدن. درست است؟
عکس واکنش چیست؟ فضاگشایی، صنع، منذهنی بیکار بشود. گفتیم که اگر اتفاق را مهم ندانید منذهنی بیکار میشود.
اگر فقط این موضوع را بفهمیم که ما، من میگویم، شما بگویید به خودم، من به خودم میخواهم القا کنم، یاد بگیرم، درک کنم که اتفاق برای من مهم نیست. برای «من» مهم نیست، نگویید برای «ما» مهم نیست، نه. برای من بهصورت جَریده، بهصورت تنها که من روی خودم کار میکنم اتفاق مهم نیست، معتبر است. ممکن است یک مقدار پول از دست بدهم، ممکن است یک ضرری به یک جایی بخورد، این معتبر است، بله ضرر کردم، ولی این ضرر از جنس حادث است. من میخواهم ببینم همیشه میتوانم یکی باشم با زندگی؟
چون کسی کاو خورده باشد آشِ بَد
میبشورانَد دلش تا قِی کند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۳۷۸)
کاو: که او (که + او)
قِی: استفراغ
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
هر کسی که بهاصطلاح تحمل میکند بالاخره بالا میآورد، یکدفعه منفجر میشود. یک بار، دو بار، سه بار بابا چیزی نمیگویم دیگر شما اینقدر پُررو نشوید، این تحمل است. بالاخره پنجمین بار میپرم بالا دعوا میکنم، واکنش نشان میدهم. این تحمل است، صبر نیست.
پس شما میبینید در آن چیزی که ما ساختیم، من اصلیمان را از دست دادیم، یعنی فراموش کردیم، من اصلیمان تبدیل شد به این منذهنی. منذهنی نکتهٔ مُستَحیله است، یعنی مُبَدَل شدهٔ من اصلی ما که از جنس این لحظه است، به چیزیست که در زمان است. بهجای صبر تحمل میکند. بهجای صنع واکنش نشان میدهد. بهجای صنع سببسازی میکند. سببسازیهای ژاژ و بیهوده که اساس درستی ندارد.
اگر شما این موضوع را در خودتان متوجه بشوید که ممکن است اکثر سببسازیهای من، یعنی علت و معلول من، اینها ژاژ باشد. چرا؟ برای اینکه من ناموس دارم، چیزها به من برمیخورد، من پندار کمال دارم و تمام همّوغم این منذهنی ما این است که پندار کمالم و ناموسم حفظ بشود. این ناموس من آبروی مصنوعی است، آبرویم نباید پیش مردم برود، من نباید کوچک بشوم. اگر شما اجازه دادید منذهنی شما اینطوری اینها را که رعایت میکند، اینها اساس سببسازی شما است، سببسازی دیگر درست نمیشود که! ما هیچ موقع زیر بار اشتباهمان نمیرویم، ما اصلاً اشتباهمان را نمیفهمیم، از آن چیزی یاد نمیگیریم. درست است؟
اما «عبادت» ما که موضوع درس امروز ما است که در غزل میگوید. میگوید اگر با منذهنی عبادت کنید این فایده ندارد. و علت اینکه شما به خداوند نمیرسید این است که نیازمند یک همچون دلی هستید. که دل شما همان جگر است و فکر نمیکنید که با این وضعی که شما عبادت میکنید این به کمک احتیاج دارد، و شما میگویید من به اینجور دل که درواقع جگر است احتیاج دارم.
این یادداشتها از پیغام آقای فرهنگ گرفته شده و عیناً برایتان میخوانم که خیلی جالب است.
🔟6️⃣4️⃣ ۲۲ 🔟6️⃣4️⃣
«صبر»، اینجا که صبر آمده یعنی بهتدریج تو فضا را باز کنی، درد هشیارانه بکشی و اجازه بدهی، مثل اینکه گُل در زمان خودش بهاندازهٔ کافی وقت میگیرد باز بشود. یا آن تمثیل، میگوید که تو آب را میخواهی به جوش بیاوری، باید صبر کنی به صد درجه برسد. ممکن است پنج دقیقه طول بکشد یک کتری به جوش بیاید. اگر شما در یک دقیقه این را بردارید جوش نیامده هنوز.
تو هم باید دو سال کار کنی، میآیی یک ماه کار میکنی میگویی نتیجه کو؟ صبر باید داشته باشی. و تحمل، تحمل مال منذهنی است. هر دفعه که شما میگویید دیگر باید حرف نزنم وگرنه دعوا میشود، شما دارید تحمل میکنید، فضا را باز نمیکنید.
و تحمل، و مولانا میگوید شبیه این است که یک کسی میخواهد استفراغ بکند و بالاخره میکند. هر دفعه که تحمل میکنی، یک واکنشی است که فشار میآورد. خب این فشار منذهنی را قویتر میکند. هر واکنشی ایجاد تایم میکند. توجه میکنید؟
هر واکنش منذهنی، تمام واکنشها ایجاد تایم میکنند، ایجاد مقاومت میکنند. اصلاً واکنش یعنی مقاومت. واکنش منذهنی، مثلاً شما خشمگین میشوید، میرنجید، حسادت میکنید، میترسید، اینها چه هستند؟ اینها واکنش هستند، منذهنیتان شروع میکند به حرف زدن. درست است؟
عکس واکنش چیست؟ فضاگشایی، صنع، منذهنی بیکار بشود. گفتیم که اگر اتفاق را مهم ندانید منذهنی بیکار میشود.
اگر فقط این موضوع را بفهمیم که ما، من میگویم، شما بگویید به خودم، من به خودم میخواهم القا کنم، یاد بگیرم، درک کنم که اتفاق برای من مهم نیست. برای «من» مهم نیست، نگویید برای «ما» مهم نیست، نه. برای من بهصورت جَریده، بهصورت تنها که من روی خودم کار میکنم اتفاق مهم نیست، معتبر است. ممکن است یک مقدار پول از دست بدهم، ممکن است یک ضرری به یک جایی بخورد، این معتبر است، بله ضرر کردم، ولی این ضرر از جنس حادث است. من میخواهم ببینم همیشه میتوانم یکی باشم با زندگی؟
چون کسی کاو خورده باشد آشِ بَد
میبشورانَد دلش تا قِی کند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۳۷۸)
کاو: که او (که + او)
قِی: استفراغ
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
هر کسی که بهاصطلاح تحمل میکند بالاخره بالا میآورد، یکدفعه منفجر میشود. یک بار، دو بار، سه بار بابا چیزی نمیگویم دیگر شما اینقدر پُررو نشوید، این تحمل است. بالاخره پنجمین بار میپرم بالا دعوا میکنم، واکنش نشان میدهم. این تحمل است، صبر نیست.
پس شما میبینید در آن چیزی که ما ساختیم، من اصلیمان را از دست دادیم، یعنی فراموش کردیم، من اصلیمان تبدیل شد به این منذهنی. منذهنی نکتهٔ مُستَحیله است، یعنی مُبَدَل شدهٔ من اصلی ما که از جنس این لحظه است، به چیزیست که در زمان است. بهجای صبر تحمل میکند. بهجای صنع واکنش نشان میدهد. بهجای صنع سببسازی میکند. سببسازیهای ژاژ و بیهوده که اساس درستی ندارد.
اگر شما این موضوع را در خودتان متوجه بشوید که ممکن است اکثر سببسازیهای من، یعنی علت و معلول من، اینها ژاژ باشد. چرا؟ برای اینکه من ناموس دارم، چیزها به من برمیخورد، من پندار کمال دارم و تمام همّوغم این منذهنی ما این است که پندار کمالم و ناموسم حفظ بشود. این ناموس من آبروی مصنوعی است، آبرویم نباید پیش مردم برود، من نباید کوچک بشوم. اگر شما اجازه دادید منذهنی شما اینطوری اینها را که رعایت میکند، اینها اساس سببسازی شما است، سببسازی دیگر درست نمیشود که! ما هیچ موقع زیر بار اشتباهمان نمیرویم، ما اصلاً اشتباهمان را نمیفهمیم، از آن چیزی یاد نمیگیریم. درست است؟
اما «عبادت» ما که موضوع درس امروز ما است که در غزل میگوید. میگوید اگر با منذهنی عبادت کنید این فایده ندارد. و علت اینکه شما به خداوند نمیرسید این است که نیازمند یک همچون دلی هستید. که دل شما همان جگر است و فکر نمیکنید که با این وضعی که شما عبادت میکنید این به کمک احتیاج دارد، و شما میگویید من به اینجور دل که درواقع جگر است احتیاج دارم.
این یادداشتها از پیغام آقای فرهنگ گرفته شده و عیناً برایتان میخوانم که خیلی جالب است.
🔟6️⃣4️⃣ ۲۲ 🔟6️⃣4️⃣
♦️عبادت:
منذهنی عبادتِ راستین که حضور، فضاگشایی و اتّصالِ پیوسته به زندگی است را به تکرارِ تکلّفبار و بدون حضور الفاظ و باورهای منجمد ذهنی تبدیل کردهاست. آداب و عاداتی که برای منذهنی هیچ ثمر و میوهای در بر ندارند.
یعنی منذهنی عبادت راستین که درواقع فضاگشایی و حضور است و اتصال به خداوند است، این را گذاشته کنار و یک چیزهایی را بهصورت تکلّفبار و از روی اجبار و وظیفه و این کار را باید بکنم با منذهنی، که حضور ندارد، به الفاظ و باورهای منجمد ذهنی تبدیل کرده. آداب و عاداتی که برای منذهنی هیچ ثمر و میوهای در بر ندارد. این عادتها و آداب و رسوم و اینجور عبادتها هیچ ثمری به ما نمیدهد. باید ببینیم که عبادت ما اینجوری هست یا نیست. و این شعرها را برایتان میخوانم.
وز نماز و از زَکات و غیرِ آن
لیک یک ذَرّه ندارد ذوقِ جان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۹۳)
میکند طاعات و افعالِ سَنی
لیک یک ذَرّه ندارد چاشنی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۹۴)
سَنی: بلند، رفیع
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یعنی شما اگر به خداوند وصل نباشید، حضور نداشته باشید، «از نماز و از زَکات و غیرِ آن» یعنی هر عبادتی که میکنید، ذوقِ جان نخواهید داشت، ذوقِ زندگی نخواهید داشت. یعنی ذوق نمیتوانید بگیرید، چیزی از آنور نمیتوانید بگیرید. «میکند طاعات» یعنی عبادات و افعالِ بسیار مهم انجام میدهد، همان کارهایی که ما میکنیم دیگر، موقع عبادت.
«لیک» اینها «یک ذَرّه» مزه ندارند. مزه یعنی درواقع کیفیتی است که از طرف زندگی میآید مثل شادی بیسبب، مثل عشق. درست است؟ پس میبینید که وقتی حضور نیست، وقتی وصل نیستیم، عبادت ما اینطوری میشود.
ذوق باید، تا دهد طاعات، بَر
مغز باید، تا دهد دانه، شَجَر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۹۶)
بَر: بار درخت، میوه، محصول
شَجَر: درخت
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میگوید ذوق باید داشته باشیم ما. ما باید با تکلّف، وظیفهام است، نه؛ من باید واقعاً از ته دل علاقه داشته باشم، عشق داشته باشم به این عبادت و از ته دلم این کار را بکنم. «ذوق باید» تا این «طاعات» میوه بدهد. «مغز باید، تا دهد دانه، شَجَر». اگر بادام پوک را بکاری، از آن درخت بادام نمیآید. یعنی چه؟ یعنی ما آمدیم یک منذهنی پوک درست کردیم، با آن بدون حضور، بدون وصل شدن به زندگی داریم عبادت میکنیم. و این دو بیت در غزل هست که میگوید:
چو روشن گشتی از طاعت، شدی تاریک از عصیان
دلِ بیچاره را میدان که او محتاجِ چارهستی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۰)
وقتی از عبادت با منذهنی روشن میشوی، یعنی روشنایی ذهنی پیدا میکنی، عصیان میکنی، سرکشی میکنی، طغیان میکنی، تاریک میشوی. آن موقع بدان که دلِ بیچارهات محتاج کمک تو است. درست است؟
وگر محتاجِ این طاعت نماندستی دلِ مسکین
ورای کفر و ایمان، دل همیشه در نظارهستی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۰)
اگر شما این حس نیاز را به اینجور دل پلاستیکی و تقلبی نداشتید که اینجور عبادت کند، فکر میکنید اینها بهدرد میخورد، آن موقع چه؟ ورای دوییِ ذهن که در آنجا میگویید، در منذهنی، بهصورت ذهنی، این کفر است، این ایمان است و هر دوی آن ذهنی است. «ورای کفر و ایمان» دل تو ناظر به خداوند میشد و ناظر به ذهنتان میشد.
«دلِ بیچاره را میدان که او محتاجِ چارهستی»، «ورای کفر و ایمان، دل همیشه در نظارهستی». وقتی فضا باز بشود دل شما خداوند بشود، شما ناظر میشوید. ناظر، هم از خودش اطلاع دارد که از جنس زندگی است، شما آن موقع میگویید من من اصلی هستم، ذهنم را هم تماشا میکنم، فکرهایم را میبینم، دردهایم را میبینم. این موقع است که ناظر جنس منظور را تعیین میکند.
اگر از جنس خدا بشوید، فوراً این یخهایتان آب میشود. توجه میکنید؟ شناسایی مساوی آزادی است. بهمحض اینکه یک گره میبینید، درحالیکه ناظر هستید، شناسایی کنید، فوراً باز میشود، زندگی را به شما پس میدهد. درست است؟
ذوق باید، تا دهد طاعات، بَر
مغز باید، تا دهد دانه، شَجَر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۹۶)
بَر: بار درخت، میوه، محصول
شَجَر: درخت
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس فهمیدیم که با منذهنی، که اینجا بود در نوشته:
♦️عبادت:
منذهنی عبادتِ راستین که حضور، فضاگشایی و اتّصالِ پیوسته به زندگی است را به تکرارِ تکلّفبار و بدون حضور الفاظ و باورهای منجمد ذهنی تبدیل کردهاست. آداب و عاداتی که برای منذهنی هیچ ثمر و میوهای در بر ندارند.
منذهنی، تکلّف، مجبورم آقا، مجبورم، بهخاطر اینکه یک ثوابی کنم، یک چیزی گیرم بیاید، یک سری الفاظ را که اصلاً معنیاش را هم نمیفهمم چیست تکرار میکنم. درست است؟ درحالیکه باید عبادت راستین حضور دارد، فضاگشایی دارد، اتصال به خداوند دارد. توجه میکنید؟ و ما فکر میکنیم به اینجور عبادت و به اینجور دل ما نیاز داریم. درست است؟
🔟6️⃣4️⃣ ۲۳ 🔟6️⃣4️⃣
منذهنی عبادتِ راستین که حضور، فضاگشایی و اتّصالِ پیوسته به زندگی است را به تکرارِ تکلّفبار و بدون حضور الفاظ و باورهای منجمد ذهنی تبدیل کردهاست. آداب و عاداتی که برای منذهنی هیچ ثمر و میوهای در بر ندارند.
یعنی منذهنی عبادت راستین که درواقع فضاگشایی و حضور است و اتصال به خداوند است، این را گذاشته کنار و یک چیزهایی را بهصورت تکلّفبار و از روی اجبار و وظیفه و این کار را باید بکنم با منذهنی، که حضور ندارد، به الفاظ و باورهای منجمد ذهنی تبدیل کرده. آداب و عاداتی که برای منذهنی هیچ ثمر و میوهای در بر ندارد. این عادتها و آداب و رسوم و اینجور عبادتها هیچ ثمری به ما نمیدهد. باید ببینیم که عبادت ما اینجوری هست یا نیست. و این شعرها را برایتان میخوانم.
وز نماز و از زَکات و غیرِ آن
لیک یک ذَرّه ندارد ذوقِ جان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۹۳)
میکند طاعات و افعالِ سَنی
لیک یک ذَرّه ندارد چاشنی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۹۴)
سَنی: بلند، رفیع
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یعنی شما اگر به خداوند وصل نباشید، حضور نداشته باشید، «از نماز و از زَکات و غیرِ آن» یعنی هر عبادتی که میکنید، ذوقِ جان نخواهید داشت، ذوقِ زندگی نخواهید داشت. یعنی ذوق نمیتوانید بگیرید، چیزی از آنور نمیتوانید بگیرید. «میکند طاعات» یعنی عبادات و افعالِ بسیار مهم انجام میدهد، همان کارهایی که ما میکنیم دیگر، موقع عبادت.
«لیک» اینها «یک ذَرّه» مزه ندارند. مزه یعنی درواقع کیفیتی است که از طرف زندگی میآید مثل شادی بیسبب، مثل عشق. درست است؟ پس میبینید که وقتی حضور نیست، وقتی وصل نیستیم، عبادت ما اینطوری میشود.
ذوق باید، تا دهد طاعات، بَر
مغز باید، تا دهد دانه، شَجَر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۹۶)
بَر: بار درخت، میوه، محصول
شَجَر: درخت
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میگوید ذوق باید داشته باشیم ما. ما باید با تکلّف، وظیفهام است، نه؛ من باید واقعاً از ته دل علاقه داشته باشم، عشق داشته باشم به این عبادت و از ته دلم این کار را بکنم. «ذوق باید» تا این «طاعات» میوه بدهد. «مغز باید، تا دهد دانه، شَجَر». اگر بادام پوک را بکاری، از آن درخت بادام نمیآید. یعنی چه؟ یعنی ما آمدیم یک منذهنی پوک درست کردیم، با آن بدون حضور، بدون وصل شدن به زندگی داریم عبادت میکنیم. و این دو بیت در غزل هست که میگوید:
چو روشن گشتی از طاعت، شدی تاریک از عصیان
دلِ بیچاره را میدان که او محتاجِ چارهستی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۰)
وقتی از عبادت با منذهنی روشن میشوی، یعنی روشنایی ذهنی پیدا میکنی، عصیان میکنی، سرکشی میکنی، طغیان میکنی، تاریک میشوی. آن موقع بدان که دلِ بیچارهات محتاج کمک تو است. درست است؟
وگر محتاجِ این طاعت نماندستی دلِ مسکین
ورای کفر و ایمان، دل همیشه در نظارهستی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۰)
اگر شما این حس نیاز را به اینجور دل پلاستیکی و تقلبی نداشتید که اینجور عبادت کند، فکر میکنید اینها بهدرد میخورد، آن موقع چه؟ ورای دوییِ ذهن که در آنجا میگویید، در منذهنی، بهصورت ذهنی، این کفر است، این ایمان است و هر دوی آن ذهنی است. «ورای کفر و ایمان» دل تو ناظر به خداوند میشد و ناظر به ذهنتان میشد.
«دلِ بیچاره را میدان که او محتاجِ چارهستی»، «ورای کفر و ایمان، دل همیشه در نظارهستی». وقتی فضا باز بشود دل شما خداوند بشود، شما ناظر میشوید. ناظر، هم از خودش اطلاع دارد که از جنس زندگی است، شما آن موقع میگویید من من اصلی هستم، ذهنم را هم تماشا میکنم، فکرهایم را میبینم، دردهایم را میبینم. این موقع است که ناظر جنس منظور را تعیین میکند.
اگر از جنس خدا بشوید، فوراً این یخهایتان آب میشود. توجه میکنید؟ شناسایی مساوی آزادی است. بهمحض اینکه یک گره میبینید، درحالیکه ناظر هستید، شناسایی کنید، فوراً باز میشود، زندگی را به شما پس میدهد. درست است؟
ذوق باید، تا دهد طاعات، بَر
مغز باید، تا دهد دانه، شَجَر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۹۶)
بَر: بار درخت، میوه، محصول
شَجَر: درخت
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس فهمیدیم که با منذهنی، که اینجا بود در نوشته:
♦️عبادت:
منذهنی عبادتِ راستین که حضور، فضاگشایی و اتّصالِ پیوسته به زندگی است را به تکرارِ تکلّفبار و بدون حضور الفاظ و باورهای منجمد ذهنی تبدیل کردهاست. آداب و عاداتی که برای منذهنی هیچ ثمر و میوهای در بر ندارند.
منذهنی، تکلّف، مجبورم آقا، مجبورم، بهخاطر اینکه یک ثوابی کنم، یک چیزی گیرم بیاید، یک سری الفاظ را که اصلاً معنیاش را هم نمیفهمم چیست تکرار میکنم. درست است؟ درحالیکه باید عبادت راستین حضور دارد، فضاگشایی دارد، اتصال به خداوند دارد. توجه میکنید؟ و ما فکر میکنیم به اینجور عبادت و به اینجور دل ما نیاز داریم. درست است؟
🔟6️⃣4️⃣ ۲۳ 🔟6️⃣4️⃣
بشنو از اَخبارِ آن صدرِ صُدور
لٰا صَلٰوةَ تَمَّ اِلّٰا بِالْحُضور
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۸۱)
«ای انسان، از آن بزرگِ بزرگان یعنی حضرت رسول یاد بگیر که میفرماید: هیچ نمازی و هیچ عبادتی بدون «حضور ناظر» یا فضاگشایی کامل و تمام نیست.»
صدرِ صُدور: بزرگِ بزرگان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بله؟ این هم کامل است دیگر. یعنی هیچ عبادتی، هیچ نمازی بدون حضور مورد قبول خداوند نیست، فقط یک حرکت بیمزهٔ ذهنی است.
بله صدرِ صُدور یعنی بزرگِ بزرگان. صدر یعنی بزرگ یا قلب، قلبِ همهٔ قلبها، یعنی هشیاری خالص. توجه میکنید؟ صدر یعنی همین صدرِ مجلس، صدر یعنی دل. صدرِ صُدور، صُدور هم یعنی صدرها، یعنی قلبها، یعنی هشیاری خالص. لقب میدهد به حضرت رسول. بله این هم حدیث است:
«لا صَلوةَ الّا بِالْحُضور الْقَلْب.»
«نماز (عبادت)، بدونِ حضور کامل نیست.»
🌴(حدیث)
نماز بدون حضور کامل نیست یا مورد قبول نیست. بله، یکی هم درد هشیارانه است. ببینیم نکتهٔ مستحیله چهجوری است. ببینید ما حتماً باید درد هشیارانه بکشیم، نمیشود بدون درد هشیارانه، برای اینکه منذهنی قبول ندارد، ما باید استدلال کنیم با او، صحبت کنیم و یک مدتی درد خواهد کشید و باید تماشای این درد را بکنیم و بکشیم. و درد را او میکشد، منِ اصلی ما درد نمیکشد.
مثلاً شما میگویید که من با این شخص همانیده شدم، با این خانم یا آقا و باید این همانیدگی را تمام کنم. هرچه که شما میخواهید با منذهنی تمام کنید میبینید که قویتر میشود، برای اینکه مقاومت میکنید، فقط باید فضا را باز کنید. توجه میکنید؟ اجازه بدهید فضا باز بشود. و
اَلَست گفت حق و جانها بلی گفتند
برایِ صدقِ بلی حق رهِ بلا بگشاد
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۹۳۰)
خداوند گفت «اَلَست»، یعنی شما از جنس من هستید؟ جانهای ما، هشیاری ما گفت بله ما هستیم. اما این را باید به عمل دربیاوریم. «برایِ صدقِ بلی» یعنی همان بلی که ما از جنس تو هستیم، حالا دیگر باید یک مقدار درد هشیارانه بکشیم، این همانیدگیها را ذهن ول کند.
امروز مولانا میگوید تو با این غولِ خودت میتوانی صحبت کنی، میتوانی آرام صحبت کنی، به توجیه. و شعر مولانا را هم خواندیم که توجیه، حَزم و استدلال، وقتی هنوز چشمت باز نشده میتوانی بکنی. و خیلی از این حزم و استدلالها را میتوانی از مولانا بگیری. به غولِ خودمان یعنی به منذهنیِ خودمان میگوییم نگاه کن مولانا این بزرگ اینطوری میگوید، این درست است، آن که تو میگویی درست نیست. دو سه بار به او بگویی قبول میکند. نگاه کن اگر ما این را عمل کنیم ما بهتر باقی میمانیم.
ای منذهنیِ من، تو برای بقای من هستی، این چیزها را به من پیشنهاد میکنی که به من سود برسانی، ولی من اگر این کار را نکنم، این کار را بکنم، و این چیز را از دست بدهم، این چیز را بگیرم، این ما بهتر باقی میمانیم. شما که میدانید این چیزها را، اینطوری باید با او صحبت کرد. وگرنه بخواهی، وگرنه میزنم ها، اگر دوباره دنبال این کار بروی فحش میدهم ها! آن موقع تایم ایجاد میشود.
هر مقاومتی که میکنید ایجاد تایم میکند و فرم میکند. تایم، فرم، تایم، فرم، منذهنی قویتر میشود. یکدفعه میبینید یک چیزی که اصلاً اهمیت نداشت، چنان مهم شده برای شما اصلاً میگویید که من بدون این نمیتوانم زندگی کنم. شما نگاه کنید مثلاً فرض کنید دو ماه پیش شما با یک نفر آشنا شدید و قبل از دو ماه هیچ خبری نبود، شما زندگیتان را راحت میکردید. دو ماه است با این آدم حالا یا خانم است یا آقا است همانیده شُدید، میگویید من این را دوست دارم، عاشقش هستم، الآن نباشد میمیرم. آقا پس، خانم، شما دو ماه پیش چهجوری زندگی میکردید؟! چطور شده که الآن دو ماه بدون این نمیتوانید زندگی کنید؟
یا با اتومبیل. آقا، خانم، این اتومبیل نباشد اصلاً من دیگر زندگیام زندگی نمیشود، حتماً باید این مدل را بخرم و همین دیگر، هیچ اتومبیل دیگری نیست، فقط همین است. ایجاد کمیابی میکند. اصلاً بینظیر است! این خانم و آقا اصلاً بینظیر، مثل این پیدا نمیشود، یک دانه است دیگر. نیست، اینها همه توهمات ذهن است. با او میشود صحبت کرد.
🔟6️⃣4️⃣ ۲۴ 🔟6️⃣4️⃣
لٰا صَلٰوةَ تَمَّ اِلّٰا بِالْحُضور
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۸۱)
«ای انسان، از آن بزرگِ بزرگان یعنی حضرت رسول یاد بگیر که میفرماید: هیچ نمازی و هیچ عبادتی بدون «حضور ناظر» یا فضاگشایی کامل و تمام نیست.»
صدرِ صُدور: بزرگِ بزرگان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بله؟ این هم کامل است دیگر. یعنی هیچ عبادتی، هیچ نمازی بدون حضور مورد قبول خداوند نیست، فقط یک حرکت بیمزهٔ ذهنی است.
بله صدرِ صُدور یعنی بزرگِ بزرگان. صدر یعنی بزرگ یا قلب، قلبِ همهٔ قلبها، یعنی هشیاری خالص. توجه میکنید؟ صدر یعنی همین صدرِ مجلس، صدر یعنی دل. صدرِ صُدور، صُدور هم یعنی صدرها، یعنی قلبها، یعنی هشیاری خالص. لقب میدهد به حضرت رسول. بله این هم حدیث است:
«لا صَلوةَ الّا بِالْحُضور الْقَلْب.»
«نماز (عبادت)، بدونِ حضور کامل نیست.»
🌴(حدیث)
نماز بدون حضور کامل نیست یا مورد قبول نیست. بله، یکی هم درد هشیارانه است. ببینیم نکتهٔ مستحیله چهجوری است. ببینید ما حتماً باید درد هشیارانه بکشیم، نمیشود بدون درد هشیارانه، برای اینکه منذهنی قبول ندارد، ما باید استدلال کنیم با او، صحبت کنیم و یک مدتی درد خواهد کشید و باید تماشای این درد را بکنیم و بکشیم. و درد را او میکشد، منِ اصلی ما درد نمیکشد.
مثلاً شما میگویید که من با این شخص همانیده شدم، با این خانم یا آقا و باید این همانیدگی را تمام کنم. هرچه که شما میخواهید با منذهنی تمام کنید میبینید که قویتر میشود، برای اینکه مقاومت میکنید، فقط باید فضا را باز کنید. توجه میکنید؟ اجازه بدهید فضا باز بشود. و
اَلَست گفت حق و جانها بلی گفتند
برایِ صدقِ بلی حق رهِ بلا بگشاد
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۹۳۰)
خداوند گفت «اَلَست»، یعنی شما از جنس من هستید؟ جانهای ما، هشیاری ما گفت بله ما هستیم. اما این را باید به عمل دربیاوریم. «برایِ صدقِ بلی» یعنی همان بلی که ما از جنس تو هستیم، حالا دیگر باید یک مقدار درد هشیارانه بکشیم، این همانیدگیها را ذهن ول کند.
امروز مولانا میگوید تو با این غولِ خودت میتوانی صحبت کنی، میتوانی آرام صحبت کنی، به توجیه. و شعر مولانا را هم خواندیم که توجیه، حَزم و استدلال، وقتی هنوز چشمت باز نشده میتوانی بکنی. و خیلی از این حزم و استدلالها را میتوانی از مولانا بگیری. به غولِ خودمان یعنی به منذهنیِ خودمان میگوییم نگاه کن مولانا این بزرگ اینطوری میگوید، این درست است، آن که تو میگویی درست نیست. دو سه بار به او بگویی قبول میکند. نگاه کن اگر ما این را عمل کنیم ما بهتر باقی میمانیم.
ای منذهنیِ من، تو برای بقای من هستی، این چیزها را به من پیشنهاد میکنی که به من سود برسانی، ولی من اگر این کار را نکنم، این کار را بکنم، و این چیز را از دست بدهم، این چیز را بگیرم، این ما بهتر باقی میمانیم. شما که میدانید این چیزها را، اینطوری باید با او صحبت کرد. وگرنه بخواهی، وگرنه میزنم ها، اگر دوباره دنبال این کار بروی فحش میدهم ها! آن موقع تایم ایجاد میشود.
هر مقاومتی که میکنید ایجاد تایم میکند و فرم میکند. تایم، فرم، تایم، فرم، منذهنی قویتر میشود. یکدفعه میبینید یک چیزی که اصلاً اهمیت نداشت، چنان مهم شده برای شما اصلاً میگویید که من بدون این نمیتوانم زندگی کنم. شما نگاه کنید مثلاً فرض کنید دو ماه پیش شما با یک نفر آشنا شدید و قبل از دو ماه هیچ خبری نبود، شما زندگیتان را راحت میکردید. دو ماه است با این آدم حالا یا خانم است یا آقا است همانیده شُدید، میگویید من این را دوست دارم، عاشقش هستم، الآن نباشد میمیرم. آقا پس، خانم، شما دو ماه پیش چهجوری زندگی میکردید؟! چطور شده که الآن دو ماه بدون این نمیتوانید زندگی کنید؟
یا با اتومبیل. آقا، خانم، این اتومبیل نباشد اصلاً من دیگر زندگیام زندگی نمیشود، حتماً باید این مدل را بخرم و همین دیگر، هیچ اتومبیل دیگری نیست، فقط همین است. ایجاد کمیابی میکند. اصلاً بینظیر است! این خانم و آقا اصلاً بینظیر، مثل این پیدا نمیشود، یک دانه است دیگر. نیست، اینها همه توهمات ذهن است. با او میشود صحبت کرد.
🔟6️⃣4️⃣ ۲۴ 🔟6️⃣4️⃣
♦️درد هشیارانه:
منذهنی دردِ آگاهانه همراه با صبر، شناساییِ همانیدگیها و تبدیل هشیاری را به عذاب و درد کشیدنِ بینتیجه تغییرِ ماهیت میدهد. با این توجیه که در آن دنیا در راحتی و آرامش خواهد بود.
منذهنی دردِ آگاهانهٔ همراه با صبر، شناساییِ همانیدگیها و تبدیل هشیاری را به عذاب و درد کشیدنِ بینتیجه تغییرِ ماهیت میدهد. توجه میکنید؟ با این توجیه که در آن دنیا در راحتی و آرامش خواهد بود. یک چیز بدی هم یاد گرفته این منذهنی و آن دردهای بیهوده است. و اجازه بدهید این قسمت را برایتان بخوانم.
حَد ندارد وصفِ رنجِ آن جهان
سهل باشد رنجِ دنیا، پیشِ آن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۷۲)
شخص فکر میکند که آن جهان پر از درد است و این جهان، دردهای این دنیا پیش آن هیچچیز نیست. و فرضش بر این است که اگر در این جهان ما درد بیشتری بکشیم، در آن جهان راحت میشویم. درست است؟
این از داستانی است که حضرت رسول میرود به عیادت یک بیمار منذهنی. منذهنی میگوید که من فکر کردم اگر در این جهان درد بکشم، هرچه بیشتر درد بکشم، در آن جهان کمتر خواهد بود دردم، به خوشی میرسم. ایشان میفرمایند تو اشتباه کردی.
این فکر کاملاً اشتباه است و در این بیتها آمده. توجه میکنید؟ میخوانیم، همه را که نمیتوانیم بخوانیم، دو سه بیت برای اینکه از این تمثیل استفاده کنید. پس بنابراین این تصور منذهنی که من درد بکشم به نفعم است و این یک جایی به آن پاداش میدهند، این کاملاً بیاساس است. بعضیها در قالب مذهبِ توهمی اعتقاد دارند که در این جهان ما هرچه بیشتر درد بکشیم، در آن جهان راحتتر خواهیم بود. این کاملاً غلط است، از این داستان هم نتیجه میگیرد.
من همی گفتم که یا رب آن عذاب
هم درین عالَم بِران بَر من شتاب
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۷۵)
من به خداوند گفتم آن عذابی که آنجا میخواهی بدهی، همین الآن اجرا کن برایم. یعنی منهای ذهنی درد میکشند، درد بیهوده، اساس فکرشان این است؛ وگرنه برای چه درد میکشید شما؟
تا در آن عالَم فراغت باشدم
در چنین درخواست حلقه میزدم
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۷۶)
این شخص به حضرت رسول میگوید. میگوید تو چرا به این روز افتادی؟ میگوید فکر من این است دیگر، فکر کردم بروم آنجا راحت بشوم، در این جهان دنبال همچو فکرهایی بودم که هرچه بیشتر درد بکشم بهتر است. و حالا این جواب را میدهد حضرت رسول، میگوید:
گفت: هَی هَی این دعا دیگر مکُن
بَر مَکَن تو خویش را از بیخ و بن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۸۱)
تو چه طاقت داری ای مورِ نَژَند
که نَهَد بر تو چنان کوهِ بلند؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۸۲)
نَژَند: افسرده، پژمرده، پریشان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گفت: توبه کردم ای سلطان که من
از سَرِ جَلْدی نلافم هیچ فن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۸۳)
جَلْدی: گستاخی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
نَژَند: افسرده. جَلْدی: گستاخی، زیرکی. پس این جواب را میگیرد. گفت نه نه نه! مواظب باش! این دعا را از مرکزت دربیاور که من درد را گذاشتم مرکزم، درد میکشم به آن امید که در آن جهان کمتر درد بکشم، این جهان و آن جهان بههم مربوط هستند. درواقع این جهانی که تو الآن هستی، در داخل آن جهان است. بهراحتی میتوانی از این جهان دربیایی بروی به آن جهان اگر درد نکشی.
درد، منذهنی شما را قویتر میکند، شما را مریضتر میکند. بنابراین میگوید که این دعا را، اینجور خواستهها را از مرکزت دربیاور، خودت را از ریشه که از زندگی است نکَن بیرون. تو مثل یک درختی هستی که خودت را کَندی، ریشههایش بیرون است، دیگر وصل نیستی.
ای مور، ای مورچۀ افسرده، ای انسان تو چقدر طاقت داری که خداوند این بار را مثل کوه را بر پشتت بگذارد؟ یعنی فکرهای بیهوده و دردهای بیهوده که همهمان میکِشیم. ولی آن مریض، آدم عاقلی بوده.
گفت: توبه کردم ای سلطان که من
از سَرِ جَلْدی نلافم هیچ فن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۸۳)
جَلْدی: گستاخی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
من دیگر گستاخ نمیشوم، من دیگر اینجور فنها را براساس منذهنی نمیبافم. از این ادعاها نمیکنم که بلدم، که در این دنیا هرچه بیشتر درد بکشم، به نفعم است، برای اینکه آنجا راحت خواهم بود! پس توبه کردم از این. شما چه؟ شما توبه میکنید؟
«… وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا أَنْتَ مَوْلَانَا … .»
«… اى پروردگار ما، آنچه را كه طاقت آن نداريم، بر ما تكليف مكن. گناه ما ببخش و ما را بيامرز و بر ما رحمت آور. تو مولاى ما هستى… .»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۲۸۶)
این یک آیه است. ولی حالا یک چیز دیگر هم اینجا هست.
🔟6️⃣4️⃣ ۲۵ 🔟6️⃣4️⃣
منذهنی دردِ آگاهانه همراه با صبر، شناساییِ همانیدگیها و تبدیل هشیاری را به عذاب و درد کشیدنِ بینتیجه تغییرِ ماهیت میدهد. با این توجیه که در آن دنیا در راحتی و آرامش خواهد بود.
منذهنی دردِ آگاهانهٔ همراه با صبر، شناساییِ همانیدگیها و تبدیل هشیاری را به عذاب و درد کشیدنِ بینتیجه تغییرِ ماهیت میدهد. توجه میکنید؟ با این توجیه که در آن دنیا در راحتی و آرامش خواهد بود. یک چیز بدی هم یاد گرفته این منذهنی و آن دردهای بیهوده است. و اجازه بدهید این قسمت را برایتان بخوانم.
حَد ندارد وصفِ رنجِ آن جهان
سهل باشد رنجِ دنیا، پیشِ آن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۷۲)
شخص فکر میکند که آن جهان پر از درد است و این جهان، دردهای این دنیا پیش آن هیچچیز نیست. و فرضش بر این است که اگر در این جهان ما درد بیشتری بکشیم، در آن جهان راحت میشویم. درست است؟
این از داستانی است که حضرت رسول میرود به عیادت یک بیمار منذهنی. منذهنی میگوید که من فکر کردم اگر در این جهان درد بکشم، هرچه بیشتر درد بکشم، در آن جهان کمتر خواهد بود دردم، به خوشی میرسم. ایشان میفرمایند تو اشتباه کردی.
این فکر کاملاً اشتباه است و در این بیتها آمده. توجه میکنید؟ میخوانیم، همه را که نمیتوانیم بخوانیم، دو سه بیت برای اینکه از این تمثیل استفاده کنید. پس بنابراین این تصور منذهنی که من درد بکشم به نفعم است و این یک جایی به آن پاداش میدهند، این کاملاً بیاساس است. بعضیها در قالب مذهبِ توهمی اعتقاد دارند که در این جهان ما هرچه بیشتر درد بکشیم، در آن جهان راحتتر خواهیم بود. این کاملاً غلط است، از این داستان هم نتیجه میگیرد.
من همی گفتم که یا رب آن عذاب
هم درین عالَم بِران بَر من شتاب
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۷۵)
من به خداوند گفتم آن عذابی که آنجا میخواهی بدهی، همین الآن اجرا کن برایم. یعنی منهای ذهنی درد میکشند، درد بیهوده، اساس فکرشان این است؛ وگرنه برای چه درد میکشید شما؟
تا در آن عالَم فراغت باشدم
در چنین درخواست حلقه میزدم
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۷۶)
این شخص به حضرت رسول میگوید. میگوید تو چرا به این روز افتادی؟ میگوید فکر من این است دیگر، فکر کردم بروم آنجا راحت بشوم، در این جهان دنبال همچو فکرهایی بودم که هرچه بیشتر درد بکشم بهتر است. و حالا این جواب را میدهد حضرت رسول، میگوید:
گفت: هَی هَی این دعا دیگر مکُن
بَر مَکَن تو خویش را از بیخ و بن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۸۱)
تو چه طاقت داری ای مورِ نَژَند
که نَهَد بر تو چنان کوهِ بلند؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۸۲)
نَژَند: افسرده، پژمرده، پریشان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گفت: توبه کردم ای سلطان که من
از سَرِ جَلْدی نلافم هیچ فن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۸۳)
جَلْدی: گستاخی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
نَژَند: افسرده. جَلْدی: گستاخی، زیرکی. پس این جواب را میگیرد. گفت نه نه نه! مواظب باش! این دعا را از مرکزت دربیاور که من درد را گذاشتم مرکزم، درد میکشم به آن امید که در آن جهان کمتر درد بکشم، این جهان و آن جهان بههم مربوط هستند. درواقع این جهانی که تو الآن هستی، در داخل آن جهان است. بهراحتی میتوانی از این جهان دربیایی بروی به آن جهان اگر درد نکشی.
درد، منذهنی شما را قویتر میکند، شما را مریضتر میکند. بنابراین میگوید که این دعا را، اینجور خواستهها را از مرکزت دربیاور، خودت را از ریشه که از زندگی است نکَن بیرون. تو مثل یک درختی هستی که خودت را کَندی، ریشههایش بیرون است، دیگر وصل نیستی.
ای مور، ای مورچۀ افسرده، ای انسان تو چقدر طاقت داری که خداوند این بار را مثل کوه را بر پشتت بگذارد؟ یعنی فکرهای بیهوده و دردهای بیهوده که همهمان میکِشیم. ولی آن مریض، آدم عاقلی بوده.
گفت: توبه کردم ای سلطان که من
از سَرِ جَلْدی نلافم هیچ فن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۸۳)
جَلْدی: گستاخی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
من دیگر گستاخ نمیشوم، من دیگر اینجور فنها را براساس منذهنی نمیبافم. از این ادعاها نمیکنم که بلدم، که در این دنیا هرچه بیشتر درد بکشم، به نفعم است، برای اینکه آنجا راحت خواهم بود! پس توبه کردم از این. شما چه؟ شما توبه میکنید؟
«… وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا أَنْتَ مَوْلَانَا … .»
«… اى پروردگار ما، آنچه را كه طاقت آن نداريم، بر ما تكليف مكن. گناه ما ببخش و ما را بيامرز و بر ما رحمت آور. تو مولاى ما هستى… .»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۲۸۶)
این یک آیه است. ولی حالا یک چیز دیگر هم اینجا هست.
🔟6️⃣4️⃣ ۲۵ 🔟6️⃣4️⃣
این جهان تیه است و، تو موسی و ما
از گُنه در تیه مانَد مبتلا
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۸۴)
تیه: بیابان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
سالها رَه میرویم و، در اخیر
همچنان در منزلِ اوّل اسیر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۸۵)
گر دل موسی ز ما راضی بُدی
تیه را راه و کران پیدا شدی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۸۶)
تیه: بیابان
کران: انتها، کناره
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
تیه: بیابان. کَران: انتها. پس بنابراین میبینید مولانا از زبان حضرت رسول به آن بیمار منذهنی اینها را میگوید. میگوید به این آیه هم توجه کن که ما طاقت نداریم این کوه را بیاوری به پشت ما بگذاری، گناه ما را ببخش.
ما هم لزومی ندارد که با آوردن چیزها و مقاومت در مقابل اتفاقات، ما منذهنی را قویتر کنیم و ایجاد زمان بکنیم. هرچه ایجاد زمان بیشتری میکنیم، بار ما و درد ما بیشتر میشود. به ما رحمت آور. و واقعاً مولای ما با فضاگشایی خداوند است، چیزهای ذهنی نیست.
و این ابیات: این جهان مثل بیابان است جهان ذهن. و زندگی، خداوند، موسایِ ما است و ما چون به حرف او گوش نمیدهیم، در این بیابان سرگردان ماندهایم و سالها راه میرویم از این موقعیت به آن. میگوییم که از اینجا بروم به آنجا، به عشق میرسم، منتها داخل ذهن میرویم، داخل این بیابان. «سالها رَه میرویم و، در اخیر» در اخیر یعنی بالاخره، همین الآن، همین در منزلِ اوّل هستیم، هیچ تکان نخوردیم.
اگر دل موسی یعنی خداوند از ما راضی بود، دراینصورت ما متوجه میشدیم که این بیابان انتها دارد. و انتها این است که من این را ادامه ندهم، من مقاومت نکنم، من بگویم اتفاقات مهم نیستند.
من اتفاق را مهم میدانم، مقاومت میکنم، زمان تولید میکنم. من اگر از این موضوع آگاه بشوم که اتفاق مهم نیست، بلکه صنع زندگی مهم است، بلکه یکی شدن با زندگی مهم است، فضاگشایی مهم است، این فضاگشایی است که من را با او یکی میکند، فضاگشایی است که مرکزمان را عدم میکند، دراینصورت دل موسی، در اینجا بهجای خداوند موسی آمده، به آن قصه اشاره میکند، اگر دل موسی از پیروان موسی راضی بود، اگر به حرف او گوش میکردند که نکردند، در بیابان چهل سال اسیر بیابان نمیشدند.
آن موقع متوجه میشدیم که اِ اِ اِ، این زمان روانشناختی میتواند بدون مقاومت ما، کم کردن مقاومت و ستیزه نکردن با چیزهای ذهنی میتواند تمام بشود. بهجای اینکه هی جلو میرویم بیابان را باز میکنیم، بعد باید این را ما کوتاه کنیم با مقاومت نکردن، با این درک که آن چیزی که اتفاق میافتد، توی آن زندگی ندارد. من نباید این را اساس سببسازی قرار بدهم. من نباید مطابق ایجاب و اقتضای اتفاق در منذهنی کار کنم یا سببسازی کنم. توجه میکنید؟
دوتا اقتضا داریم. یکی اقتضای اتفاق که در ذهن میگوید این کار را باید بکنی، همیشه واکنش است و الگوهای پوسیدهٔ منذهنی است. یکی فضاگشایی و صنع و خرد زندگی. از آنجا یک عقلی میآید که آن عقل براساسِ اینکه مولانا میگوید «یَفْعَلْ ما یَشا» آن کاری که خداوند دلش میخواهد میکند، یا «قضا و کُنفَکان». شما قضاوت نمیکنید، قضاوت را میگذارید بهعهدهٔ خداوند و او میگوید «بشو و میشود» و راهحل از آنجا میآید. میگوید که تا آن را نبینیم و آن را نیاوریم به مرکزمان، راهحل پیدا نمیشود. درست است؟
گفت پیغمبر: مَر آن بیمار را
این بگو کِای سهلْکُن دشوار را
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۵۱)
کِای: که اِی (که + اِی)
سهلکُن: آسان کننده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس پیغمبر فرمود میگوید به آن بیمار اینطوری بگو ای خدایی که دشوارها را آسان میکنی. درست است؟ دعایت این باشد.
آتِنا فی دارِ دُنیانا حَسَن
آتِنا فی دارِ عُقْبانا حَسَن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۵۲)
«ای خدا، در سرای دنیا بر ما خیر و نیکی ارزانی دار، و در سرای آخرت نیز خیر و نیکی بر ما عطا فرما.»
این را بگو. پس بنابراین هم در این دنیا، هم در آن دنیا. توجه کنید که این دنیا همین دنیای ذهن است که در شکمِ آن یکی دنیا است. اگر از این دنیا شما خودتان را بکشید بیرون، در آن دنیا هستید. درست است؟
راه را بر ما چو بُستان کن لطیف
منزلِ ما، خود تو باشی ای شَریف
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۵۳)
پس بنابراین راهی که ما میرویم، درست است که الآن منذهنی داریم، اگر فضا را باز بکنیم، منزل ما خودِ تو باشی، یعنی تو را بگذاریم مرکزمان، بگوییم از خدا فقط تو را میخواهیم،
🔟6️⃣4️⃣ ۲۶ 🔟6️⃣4️⃣
از گُنه در تیه مانَد مبتلا
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۸۴)
تیه: بیابان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
سالها رَه میرویم و، در اخیر
همچنان در منزلِ اوّل اسیر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۸۵)
گر دل موسی ز ما راضی بُدی
تیه را راه و کران پیدا شدی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۸۶)
تیه: بیابان
کران: انتها، کناره
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
تیه: بیابان. کَران: انتها. پس بنابراین میبینید مولانا از زبان حضرت رسول به آن بیمار منذهنی اینها را میگوید. میگوید به این آیه هم توجه کن که ما طاقت نداریم این کوه را بیاوری به پشت ما بگذاری، گناه ما را ببخش.
ما هم لزومی ندارد که با آوردن چیزها و مقاومت در مقابل اتفاقات، ما منذهنی را قویتر کنیم و ایجاد زمان بکنیم. هرچه ایجاد زمان بیشتری میکنیم، بار ما و درد ما بیشتر میشود. به ما رحمت آور. و واقعاً مولای ما با فضاگشایی خداوند است، چیزهای ذهنی نیست.
و این ابیات: این جهان مثل بیابان است جهان ذهن. و زندگی، خداوند، موسایِ ما است و ما چون به حرف او گوش نمیدهیم، در این بیابان سرگردان ماندهایم و سالها راه میرویم از این موقعیت به آن. میگوییم که از اینجا بروم به آنجا، به عشق میرسم، منتها داخل ذهن میرویم، داخل این بیابان. «سالها رَه میرویم و، در اخیر» در اخیر یعنی بالاخره، همین الآن، همین در منزلِ اوّل هستیم، هیچ تکان نخوردیم.
اگر دل موسی یعنی خداوند از ما راضی بود، دراینصورت ما متوجه میشدیم که این بیابان انتها دارد. و انتها این است که من این را ادامه ندهم، من مقاومت نکنم، من بگویم اتفاقات مهم نیستند.
من اتفاق را مهم میدانم، مقاومت میکنم، زمان تولید میکنم. من اگر از این موضوع آگاه بشوم که اتفاق مهم نیست، بلکه صنع زندگی مهم است، بلکه یکی شدن با زندگی مهم است، فضاگشایی مهم است، این فضاگشایی است که من را با او یکی میکند، فضاگشایی است که مرکزمان را عدم میکند، دراینصورت دل موسی، در اینجا بهجای خداوند موسی آمده، به آن قصه اشاره میکند، اگر دل موسی از پیروان موسی راضی بود، اگر به حرف او گوش میکردند که نکردند، در بیابان چهل سال اسیر بیابان نمیشدند.
آن موقع متوجه میشدیم که اِ اِ اِ، این زمان روانشناختی میتواند بدون مقاومت ما، کم کردن مقاومت و ستیزه نکردن با چیزهای ذهنی میتواند تمام بشود. بهجای اینکه هی جلو میرویم بیابان را باز میکنیم، بعد باید این را ما کوتاه کنیم با مقاومت نکردن، با این درک که آن چیزی که اتفاق میافتد، توی آن زندگی ندارد. من نباید این را اساس سببسازی قرار بدهم. من نباید مطابق ایجاب و اقتضای اتفاق در منذهنی کار کنم یا سببسازی کنم. توجه میکنید؟
دوتا اقتضا داریم. یکی اقتضای اتفاق که در ذهن میگوید این کار را باید بکنی، همیشه واکنش است و الگوهای پوسیدهٔ منذهنی است. یکی فضاگشایی و صنع و خرد زندگی. از آنجا یک عقلی میآید که آن عقل براساسِ اینکه مولانا میگوید «یَفْعَلْ ما یَشا» آن کاری که خداوند دلش میخواهد میکند، یا «قضا و کُنفَکان». شما قضاوت نمیکنید، قضاوت را میگذارید بهعهدهٔ خداوند و او میگوید «بشو و میشود» و راهحل از آنجا میآید. میگوید که تا آن را نبینیم و آن را نیاوریم به مرکزمان، راهحل پیدا نمیشود. درست است؟
گفت پیغمبر: مَر آن بیمار را
این بگو کِای سهلْکُن دشوار را
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۵۱)
کِای: که اِی (که + اِی)
سهلکُن: آسان کننده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس پیغمبر فرمود میگوید به آن بیمار اینطوری بگو ای خدایی که دشوارها را آسان میکنی. درست است؟ دعایت این باشد.
آتِنا فی دارِ دُنیانا حَسَن
آتِنا فی دارِ عُقْبانا حَسَن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۵۲)
«ای خدا، در سرای دنیا بر ما خیر و نیکی ارزانی دار، و در سرای آخرت نیز خیر و نیکی بر ما عطا فرما.»
این را بگو. پس بنابراین هم در این دنیا، هم در آن دنیا. توجه کنید که این دنیا همین دنیای ذهن است که در شکمِ آن یکی دنیا است. اگر از این دنیا شما خودتان را بکشید بیرون، در آن دنیا هستید. درست است؟
راه را بر ما چو بُستان کن لطیف
منزلِ ما، خود تو باشی ای شَریف
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۵۳)
پس بنابراین راهی که ما میرویم، درست است که الآن منذهنی داریم، اگر فضا را باز بکنیم، منزل ما خودِ تو باشی، یعنی تو را بگذاریم مرکزمان، بگوییم از خدا فقط تو را میخواهیم،
🔟6️⃣4️⃣ ۲۶ 🔟6️⃣4️⃣
از خدا غیرِ خدا را خواستن
ظنِّ افزونیست و کُلّی کاستن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۷۳)
ما از خداوند خودش را میخواهیم بگذاریم مرکزمان. میگوید راه ما را، این راهی که میخواهیم برگردیم، پیچیدیم در این زمان روانشناختی، یک فرمی ایجاد کردیم بهنام منذهنی که میخواهد رها بشود، بدتر گیر میافتد. میخواهد فضاگشایی کند، بیشتر منقبض میشود. میخواهد به راه درست برود، راه غلط میرود. فکرهای غلط میکند، فکر میکند هرچه به درد بیفتد در این جهان، در آن جهان بهتر است برایش. در حالتی که این جهان و آن جهان یکی است. اینطوری نیست که ما میمیریم، میرویم به آن جهان به حساب و کتاب ما رسیدگی میکنند. لحظهبهلحظه بهحساب و کتاب ما رسیدگی میشود.
اگر شما مقاومت میکنید، اگر شما زمان ایجاد میکنید، اگر شما با یک منذهنی پلاستیکی عبادت میکنید، همهٔ اینها سبب بزرگتر شدن منذهنی شما و محرومیت شما از زندگی میشود. اگر شما نفرین میکنید، شکایت میکنید، حس نارضایتی میکنید، شکر نمیکنید، فضا را باز نمیکنید، درگیر میشوید با اتفاق، داری از او دور میشوی، درحالیکه ذهن میگوید داری به او نزدیک میشوی.
این درد کشیدنِ غیرهشیارانه یعنی بیهوده و ژاژگویی هیچ معنی ندارد، هیچ وجهی ندارد، هیچ توجیهی ندارد جز خراب کردن بدن ما، جز وقت تلف کردن. پس بنابراین میگوید این دعا را بکن:
راه را بر ما چو بُستان کن لطیف
منزلِ ما، خود تو باشی ای شریف
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۵۳)
یعنی ای خدا، منزل من هر لحظه تو هستی، من فضا را باز میکنم، تو راه را به من نشان میدهی، من راه را با منذهنیام نمیتوانم پیدا کنم. همین را عمل کن. توجه میکنید؟
تو ببند آن چشم و، خود تسلیم کن
خویش را بینی در آن شهرِ کهن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۱۳)
این چشمی که به ذهن باز شده، این را ببند، خودت را تسلیم کن، یکدفعه خودت را در آن شهر میبینی. پس این شهر ذهن که شهر پلاستیکی است، در داخل آن شهر بزرگ است، یعنی در داخل خداوند است، ولی جدا شده، یک چیز پلاستیکی شده، جامد شده، درد میکشد و این دردهایش بیخود است. و شما اگر شناسایی کنید که بهخاطر پیچیدن در این همانیدگیها و دردها من اینطوری شدم و باید این گرهها را باز کنم، دوباره آن شعر را میخوانید:
در دلش خورشید چون نوری نشاند
پیشش اختر را مقادیری نماند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۵)
اختر: ستاره، در اینجا مراد همانیدگیها هستند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اگر فضا را باز کنید و خورشید خداوند بتابد و خودش را آنجا مستقر کند، یواشیواش میبینید که این همانیدگیها ارزششان را از دست میدهند. یعنی از ذهنتان میروند بیرون، از مرکزتان میروند بیرون و آن قدرت جذب را ندارند، آن زور را ندارند بیایند به مرکز شما، برای اینکه ارزششان را از دست دادهاند.
میگویید آقا خب پولم زیاد میشود، چقدر خوب است، کم میشود هم اصلاً مهم نیست. یعنی این زیاد و کم شدن پول، حال شما را تغییر نمیدهد، سبب ستیزه نمیشود، مقاومت نمیشود، ایجاد تایم نمیکنید. توجه میکنید؟ آن موقع عجیب است که پولتان هم شروع میکند به زیاد شدن، روابطتان شروع میکند به بهتر شدن. خیلی نیازهای روانشناختی از بین میرود؛ نیاز به کنترل دیگران، نیاز به داشتن دیگران. شما میگویید من نمیتوانم کسی را داشته باشم، نیاز به اینکه کسی به من خوشبختی بدهد، عشق بدهد، من نمیتوانم بگیرم. اینها را با ذهن هم میتوانیم بفهمیم.
من نباید کسی را کنترل کنم. اصلاً اولین اقدام به کنترلِ یکی، از دست دادن آزادی خودم است. یعنی هرچه که دیگران را کنترل میکنم، زمان ایجاد میکنم، توی آن گیر میافتم، منجمدتر میشوم، دردم زیادتر میشود. درست است؟ پس در این دنیا زیبایی، یعنی در جهان ذهن زیبایی و هدایت و چیزهای خوب، در آن دنیا هم همینطور. پس من میتوانم با فضاگشایی این دنیا را زیر کنترلِ آن دنیا قرار بدهم همین لحظه، شما بکنید. هم ذهنمان خوب کار میکند، هم فضای گشودهشده. درست است؟
«صلوات بر تو آرَم که فزوده باد قُربت». میگوید که من درود به تو میفرستم، فضا را باز میکنم که هر لحظه قرب تو بیشتر بشود. «که به قُربِ کلّ گردد همه جزوها مُقَرَّب». که اگر من به کُل نزدیک بشوم، تمام اجزای وجود من درست کار میکنند.
🔟6️⃣4️⃣ ۲۷ 🔟6️⃣4️⃣
ظنِّ افزونیست و کُلّی کاستن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۷۳)
ما از خداوند خودش را میخواهیم بگذاریم مرکزمان. میگوید راه ما را، این راهی که میخواهیم برگردیم، پیچیدیم در این زمان روانشناختی، یک فرمی ایجاد کردیم بهنام منذهنی که میخواهد رها بشود، بدتر گیر میافتد. میخواهد فضاگشایی کند، بیشتر منقبض میشود. میخواهد به راه درست برود، راه غلط میرود. فکرهای غلط میکند، فکر میکند هرچه به درد بیفتد در این جهان، در آن جهان بهتر است برایش. در حالتی که این جهان و آن جهان یکی است. اینطوری نیست که ما میمیریم، میرویم به آن جهان به حساب و کتاب ما رسیدگی میکنند. لحظهبهلحظه بهحساب و کتاب ما رسیدگی میشود.
اگر شما مقاومت میکنید، اگر شما زمان ایجاد میکنید، اگر شما با یک منذهنی پلاستیکی عبادت میکنید، همهٔ اینها سبب بزرگتر شدن منذهنی شما و محرومیت شما از زندگی میشود. اگر شما نفرین میکنید، شکایت میکنید، حس نارضایتی میکنید، شکر نمیکنید، فضا را باز نمیکنید، درگیر میشوید با اتفاق، داری از او دور میشوی، درحالیکه ذهن میگوید داری به او نزدیک میشوی.
این درد کشیدنِ غیرهشیارانه یعنی بیهوده و ژاژگویی هیچ معنی ندارد، هیچ وجهی ندارد، هیچ توجیهی ندارد جز خراب کردن بدن ما، جز وقت تلف کردن. پس بنابراین میگوید این دعا را بکن:
راه را بر ما چو بُستان کن لطیف
منزلِ ما، خود تو باشی ای شریف
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۵۳)
یعنی ای خدا، منزل من هر لحظه تو هستی، من فضا را باز میکنم، تو راه را به من نشان میدهی، من راه را با منذهنیام نمیتوانم پیدا کنم. همین را عمل کن. توجه میکنید؟
تو ببند آن چشم و، خود تسلیم کن
خویش را بینی در آن شهرِ کهن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۱۳)
این چشمی که به ذهن باز شده، این را ببند، خودت را تسلیم کن، یکدفعه خودت را در آن شهر میبینی. پس این شهر ذهن که شهر پلاستیکی است، در داخل آن شهر بزرگ است، یعنی در داخل خداوند است، ولی جدا شده، یک چیز پلاستیکی شده، جامد شده، درد میکشد و این دردهایش بیخود است. و شما اگر شناسایی کنید که بهخاطر پیچیدن در این همانیدگیها و دردها من اینطوری شدم و باید این گرهها را باز کنم، دوباره آن شعر را میخوانید:
در دلش خورشید چون نوری نشاند
پیشش اختر را مقادیری نماند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۵)
اختر: ستاره، در اینجا مراد همانیدگیها هستند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اگر فضا را باز کنید و خورشید خداوند بتابد و خودش را آنجا مستقر کند، یواشیواش میبینید که این همانیدگیها ارزششان را از دست میدهند. یعنی از ذهنتان میروند بیرون، از مرکزتان میروند بیرون و آن قدرت جذب را ندارند، آن زور را ندارند بیایند به مرکز شما، برای اینکه ارزششان را از دست دادهاند.
میگویید آقا خب پولم زیاد میشود، چقدر خوب است، کم میشود هم اصلاً مهم نیست. یعنی این زیاد و کم شدن پول، حال شما را تغییر نمیدهد، سبب ستیزه نمیشود، مقاومت نمیشود، ایجاد تایم نمیکنید. توجه میکنید؟ آن موقع عجیب است که پولتان هم شروع میکند به زیاد شدن، روابطتان شروع میکند به بهتر شدن. خیلی نیازهای روانشناختی از بین میرود؛ نیاز به کنترل دیگران، نیاز به داشتن دیگران. شما میگویید من نمیتوانم کسی را داشته باشم، نیاز به اینکه کسی به من خوشبختی بدهد، عشق بدهد، من نمیتوانم بگیرم. اینها را با ذهن هم میتوانیم بفهمیم.
من نباید کسی را کنترل کنم. اصلاً اولین اقدام به کنترلِ یکی، از دست دادن آزادی خودم است. یعنی هرچه که دیگران را کنترل میکنم، زمان ایجاد میکنم، توی آن گیر میافتم، منجمدتر میشوم، دردم زیادتر میشود. درست است؟ پس در این دنیا زیبایی، یعنی در جهان ذهن زیبایی و هدایت و چیزهای خوب، در آن دنیا هم همینطور. پس من میتوانم با فضاگشایی این دنیا را زیر کنترلِ آن دنیا قرار بدهم همین لحظه، شما بکنید. هم ذهنمان خوب کار میکند، هم فضای گشودهشده. درست است؟
«صلوات بر تو آرَم که فزوده باد قُربت». میگوید که من درود به تو میفرستم، فضا را باز میکنم که هر لحظه قرب تو بیشتر بشود. «که به قُربِ کلّ گردد همه جزوها مُقَرَّب». که اگر من به کُل نزدیک بشوم، تمام اجزای وجود من درست کار میکنند.
🔟6️⃣4️⃣ ۲۷ 🔟6️⃣4️⃣