💠💠💠💠💠💠
لینک های مختلف برنامه شماره ۱۰۶۴ گنج حضور
💠💠💠💠💠💠
🔵 شکلهای هندسی این برنامه
🔵 غزل اصلی برنامه ۱۰۶۴
🔵 فایل صوتی و تصویری و شروع بخش اول برنامه ۱۰۶۴
🔵 فایل صوتی و تصویری و شروع بخش دوم برنامه ۱۰۶۴
🔵 فایل صوتی و تصویری و شروع بخش سوم برنامه ۱۰۶۴
🔵 فایل صوتی و تصویری و شروع بخش چهارم برنامه ۱۰۶۴
🔵 فایل WORD و PDF متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۶۴
🔵 فایل WORD و PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۰-۱۰۶۴ (روز چهارشنبه)
🔴 فایل WORD و PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۱-۱۰۶۴ (روز جمعه)
🔵 فایل WORD و PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۲-۱۰۶۴ (روز سهشنبه)
🔴 فایل WORD و PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۳-۱۰۶۴ (روز جمعه)
🟩 فایلهای PDF متن کامل برنامه ۱۰۶۴ با لینک ابیات و آیات به «فایل اصلی تصویری و صوتی» در سایت گنج حضور
WWW.PARVIZSHAHBAZI.COM
🔵 لینک متن کامل تمامی برنامه های موجود در کانال
🟠🔴🟣🟢⚪️
لینک های مختلف برنامه شماره ۱۰۶۴ گنج حضور
💠💠💠💠💠💠
🔵 شکلهای هندسی این برنامه
🔵 غزل اصلی برنامه ۱۰۶۴
🔵 فایل صوتی و تصویری و شروع بخش اول برنامه ۱۰۶۴
🔵 فایل صوتی و تصویری و شروع بخش دوم برنامه ۱۰۶۴
🔵 فایل صوتی و تصویری و شروع بخش سوم برنامه ۱۰۶۴
🔵 فایل صوتی و تصویری و شروع بخش چهارم برنامه ۱۰۶۴
🔵 فایل WORD و PDF متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۶۴
🔵 فایل WORD و PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۰-۱۰۶۴ (روز چهارشنبه)
🔴 فایل WORD و PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۱-۱۰۶۴ (روز جمعه)
🔵 فایل WORD و PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۲-۱۰۶۴ (روز سهشنبه)
🔴 فایل WORD و PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۳-۱۰۶۴ (روز جمعه)
🟩 فایلهای PDF متن کامل برنامه ۱۰۶۴ با لینک ابیات و آیات به «فایل اصلی تصویری و صوتی» در سایت گنج حضور
WWW.PARVIZSHAHBAZI.COM
🔵 لینک متن کامل تمامی برنامه های موجود در کانال
🟠🔴🟣🟢⚪️
Telegram
گنج حضور متن کامل برنامهها - Ganje Hozour
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۰)
گر آبت بر جگر بودی، دلِ تو پس چه کارهستی؟
تنت گر آنچنان بودی که گفتی، دلنگارهستی
وگر بر کار بودی دل، درونِ کارگاهِ عشق
ملالت بر برونِ تو نمیگویی چه کارهستی؟
غنیمت دار رمْضان را، چو عیدت روی ننمودهست
ز عیدت گر کنارستی، ز غم جان بر کنارهستی
چو روشن گشتی از طاعت، شدی تاریک از عصیان
دلِ بیچاره را میدان که او محتاجِ چارهستی
وگر محتاجِ این طاعت نماندستی دلِ مسکین
ورای کفر و ایمان، دل همیشه در نظارهستی
تو گویی جانِ من لعل است، مگر نَبْوَد بدین لعلی
ز تابشهایِ خورشیدش مبُر، گو سنگِ خارهستی
به گردِ قلعهٔ ظلمت نماندی سنگ یکپاره
اگر خود مَنجَنیقِ صوم دایم سویِ بارهستی
بزن این مَنجَنیقِ صوم قلعهٔ کفر و ظلمت بر
اگر بودی مسلمانی، مؤذّن بر منارهستی
اگر از عیدِ قربانِ سرافرازان بدانندی
نه هر پاره ز گاوِ نَفْس آویزِ قَنارهستی
اگر سوزِ دلِ مسکین بدیدیای از این لقمه
ز بهرِ ساکنی سوزَش، شکمسوزی همارهستی
در اوّل منزلت این عشق با این لوت ضدّانند
اگر این عشقبارهستی چرا او لوتبارهستی؟
همه عالم خر و گاوان به عیش اندر خزیدندی
اگر عاشق بُدی آنکس که دایم لوتخوارهستی
اگر دیدی تو ظلمتها ز قوّتهایِ این لقمه
ز جورِ نَفْسِ تَردامن گریبانهات پارهستی
بهتدریج ار کُنی تو پی خرِ دجّال از روزه
ببینی عیسیِ مریم که در میدان سوارهستی
اگر امرِ تَصُومُوا را نگه داری به امرِ رب
به هر یا رب که میگویی تو، لبّیکت دوبارهستی
🌸🌸🌸
دلنگاره: دارای صُوَر و نقوش قلبی، نقش دلکِشَنده
مَنجَنیق: سنگانداز، آلتی که در جنگهای قدیم برای پرتاب کردن سنگ یا گلولههای آتش بهکار میرفته.
صوم: روزه گرفتن، روزه
باره: حصار، قلعه
آویز: آویخته، آویزان
قَناره: چوب یا آهنی که قصّابان از آن گوشت آویزان کنند.
هماره: دائم، پیوسته
لوت: غذا، طعام
عشقباره: عاشقپیشه
لوتباره: حریص، شکمباره
لوتخواره: کسی که غذاهای لذیذ خورَد.
جور: جفا، ستم
تَردامن: [مجاز] بدکار، گناهکار
پی کردن: رگ و پی پا را قطع کردن، عاجز کردن
تَصُومُوا: اشاره به سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۱۸۴
لبّیک: فرمانت را ایستادهام، جواب دادن، امرِ تو را اطاعت میکنم.
«... وَأَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ ۖ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ.»
«… و اگر میخواهید بدانید، بهتر آن است كه خود روزه بدارید.»
(قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۱۸۴)
گر آبت بر جگر بودی، دلِ تو پس چه کارهستی؟
تنت گر آنچنان بودی که گفتی، دلنگارهستی
وگر بر کار بودی دل، درونِ کارگاهِ عشق
ملالت بر برونِ تو نمیگویی چه کارهستی؟
غنیمت دار رمْضان را، چو عیدت روی ننمودهست
ز عیدت گر کنارستی، ز غم جان بر کنارهستی
چو روشن گشتی از طاعت، شدی تاریک از عصیان
دلِ بیچاره را میدان که او محتاجِ چارهستی
وگر محتاجِ این طاعت نماندستی دلِ مسکین
ورای کفر و ایمان، دل همیشه در نظارهستی
تو گویی جانِ من لعل است، مگر نَبْوَد بدین لعلی
ز تابشهایِ خورشیدش مبُر، گو سنگِ خارهستی
به گردِ قلعهٔ ظلمت نماندی سنگ یکپاره
اگر خود مَنجَنیقِ صوم دایم سویِ بارهستی
بزن این مَنجَنیقِ صوم قلعهٔ کفر و ظلمت بر
اگر بودی مسلمانی، مؤذّن بر منارهستی
اگر از عیدِ قربانِ سرافرازان بدانندی
نه هر پاره ز گاوِ نَفْس آویزِ قَنارهستی
اگر سوزِ دلِ مسکین بدیدیای از این لقمه
ز بهرِ ساکنی سوزَش، شکمسوزی همارهستی
در اوّل منزلت این عشق با این لوت ضدّانند
اگر این عشقبارهستی چرا او لوتبارهستی؟
همه عالم خر و گاوان به عیش اندر خزیدندی
اگر عاشق بُدی آنکس که دایم لوتخوارهستی
اگر دیدی تو ظلمتها ز قوّتهایِ این لقمه
ز جورِ نَفْسِ تَردامن گریبانهات پارهستی
بهتدریج ار کُنی تو پی خرِ دجّال از روزه
ببینی عیسیِ مریم که در میدان سوارهستی
اگر امرِ تَصُومُوا را نگه داری به امرِ رب
به هر یا رب که میگویی تو، لبّیکت دوبارهستی
🌸🌸🌸
دلنگاره: دارای صُوَر و نقوش قلبی، نقش دلکِشَنده
مَنجَنیق: سنگانداز، آلتی که در جنگهای قدیم برای پرتاب کردن سنگ یا گلولههای آتش بهکار میرفته.
صوم: روزه گرفتن، روزه
باره: حصار، قلعه
آویز: آویخته، آویزان
قَناره: چوب یا آهنی که قصّابان از آن گوشت آویزان کنند.
هماره: دائم، پیوسته
لوت: غذا، طعام
عشقباره: عاشقپیشه
لوتباره: حریص، شکمباره
لوتخواره: کسی که غذاهای لذیذ خورَد.
جور: جفا، ستم
تَردامن: [مجاز] بدکار، گناهکار
پی کردن: رگ و پی پا را قطع کردن، عاجز کردن
تَصُومُوا: اشاره به سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۱۸۴
لبّیک: فرمانت را ایستادهام، جواب دادن، امرِ تو را اطاعت میکنم.
«... وَأَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ ۖ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ.»
«… و اگر میخواهید بدانید، بهتر آن است كه خود روزه بدارید.»
(قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۱۸۴)
با سلام و احوالپرسی برنامهٔ گنج حضور امروز را با غزل شماره ۲۵۲۰ از دیوان شمس مولانا شروع میکنم.
گر آبت بر جگر بودی، دلِ تو پس چه کارهستی؟
تنت گر آنچنان بودی که گفتی، دلنگارهستی
وگر بر کار بودی دل، درونِ کارگاهِ عشق
ملالت بر برونِ تو نمیگویی چه کارهستی؟
غنیمت دار رمْضان را، چو عیدت روی ننمودهست
ز عیدت گر کنارستی، ز غم جان بر کنارهستی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۰)
دلنگاره: دارای صُوَر و نقوش قلبی، نقش دلکِشَنده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
توجه میکنید که مولانا مرکز انسان را که باید خود زندگی باشد، خود خداوند باشد، به دل تشبیه میکند. و جگر تمام آن چیزهایی است که تازه ساخته شده. یعنی ما که از جنس زندگی هستیم و میآییم در این جهان تن میسازیم، فکر میسازیم، هیجان میسازیم، همهٔ اینها را میسازیم، اینها جگراَند. پس هر چیزِ خلقشده که پس از ورود به این جهان ساختیم ما، عرض کردم از جمله بدنمان و فکرهایمان و جان ذهنیمان و ترکیب اینها، همهٔ همانیدگیها، همهٔ دردهایمان، اینها همه جگراَند.
و دارد میپرسد اگر آن چیزی که تو برای زندگی لازم داری یعنی آب، آب یعنی هشیاری، خرد، عشق، گرمای عشق، هر چیزی که برای زندگی لازم است که در شکلها چهارتا از اینها را ما نشان میدهیم؛ حس امنیت، خرد، حس هدایت، قدرت. میگوید اگر اینها در چیزهای خلقشده بود، دراینصورت دل تو پس چهکاره است؟
یعنی اگر قرار بود شما با این چیزهایی که از نو ساخته شده، اینها را مبنا قرار بدهید، مخصوصاً فکرهایتان را، با اینها همهچیزتان را اداره کنید و از آن گرما بگیرید، زندگی بگیرید، خوشبختی بگیرید، مثلاً از تصویر ذهنی انسانها خوشبختی بگیرید، گرمای زندگی بگیرید، پس دل تو که همان خداوند است، آن چهکاره است؟ یعنی هیچکاره. یعنی تو داری اشتباه میکنی. درست است؟
و اگر آنطور که تو میگویی، یعنی منذهنی میگوید، انسان معمولی میگوید، «تَنَت گر آنچنان بودی که گفتی»، اگر تو میگویی نه، من این تنم را، همهٔ اینها را تن مینامد، هر چیزی که ما درست کردیم. درست است؟ و اگر آنطور که تو میگویی، آنطور بودی، یعنی اگر آنطور باشی که هستی، یعنی تمام این چیزهای ساختهشده، اینها مرکز تو است.
کما اینکه میبینی همانیدگیهایمان، دردهایمان و بالاخره منذهنیمان مرکزمان است، و عقلِ آن را بهکار میبریم و آن عقل جزوی است. و میدانید این از شعور کافی برای زندگی ما برخوردار نیست. بعضی موقعها در جهان مادی موفق میشود، بعضی موقعها شکست میخورد. بعضی موقعها همانیدگیها را بهدست میآورد، بعضی موقعها نمیتواند. عقل جزوی است اسمش.
عقلِ جُزوی گاه چیره، گَه نگون
عقلِ کلّی ایمن از رَیبُالْمَنُون
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ١١۴۵)
نگون: سرنگون
رَیبُالْمَنُون: حوادثِ ناگوارِ روزگار
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
رَیبُالْمَنُون یعنی حوادث ناگوار. یعنی اینکه بعضی موقعها عقل جزوی موفق میشود، بعضی موقعها شکست میخورد، ولی از مصیبتهای حوادث ناگواری که وجود دارد، از آنها نمیتواند جان سالم به در ببرد.
بهعبارت دیگر میگوید نمیشود جگر دل ما باشد. در حالتی که جگر و چیزهایی که ساختهایم ما، اینها مرکز ما است و از اینها زندگی میخواهیم. مثلاً ما از همسرمان، از پولمان و از مقاممان خوشبختی میخواهیم، زندگی میخواهیم، کیفیت میخواهیم. «دلنگارهستی» یعنی اینکه دل تو پر از نقش و نگار است، آدمی هستی که مرکز تو پر از نقش و نگار است. درست است؟ تصویر است.
پس این بیت میگوید بهطور غیرمستقیم آن چیزی که برای زندگی میخواهیم، در چیزهای خلقشده بهوسیلهٔ ما نیست یا بهوسیلهٔ زندگی در ما نیست. مثلاً در بدنمان نیست که اینهمه ما ستایشش میکنیم، در مکانها نیست، در زمانها نیست، در هر چیزی که ذهنمان نشان میدهد. جگر درواقع همان چیزی است که ذهنمان نشان میدهد، در اینها نیست، درحالیکه ما از اینها میخواهیم. بنابراین اینها آمده مرکزمان و مرکزمان پر از نگاره است. و میبینید دلنگاره بودن را مولانا میگوید این خیلی خطرناک است. ما باید یک علاجی برای این کار بکنیم.
خود شما هم این سؤال را میتوانید بکنید که تمام این کائنات را و هر چیزی در این زمین را عقل کل اداره میکند، خداوند اداره میکند. خب اگر قرار باشد که من را همین عقل من و چیزهایی که یاد گرفتم که برای من مهم است، اینها اداره کنند، پس خداوند و زندگی چهکاره است؟ من آن را بیکار کردم و با مرکز پر از تصویر زندگی میکنم. پس این غلط است. من باید خودم را با فضاگشایی در جهت ادارهٔ خرد زندگی قرار بدهم، بهجای اینکه عقل منذهنیام من را اداره کند. و در بیت دوم میگوید:
🔟6️⃣4️⃣ ۱ 🔟6️⃣4️⃣
گر آبت بر جگر بودی، دلِ تو پس چه کارهستی؟
تنت گر آنچنان بودی که گفتی، دلنگارهستی
وگر بر کار بودی دل، درونِ کارگاهِ عشق
ملالت بر برونِ تو نمیگویی چه کارهستی؟
غنیمت دار رمْضان را، چو عیدت روی ننمودهست
ز عیدت گر کنارستی، ز غم جان بر کنارهستی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۰)
دلنگاره: دارای صُوَر و نقوش قلبی، نقش دلکِشَنده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
توجه میکنید که مولانا مرکز انسان را که باید خود زندگی باشد، خود خداوند باشد، به دل تشبیه میکند. و جگر تمام آن چیزهایی است که تازه ساخته شده. یعنی ما که از جنس زندگی هستیم و میآییم در این جهان تن میسازیم، فکر میسازیم، هیجان میسازیم، همهٔ اینها را میسازیم، اینها جگراَند. پس هر چیزِ خلقشده که پس از ورود به این جهان ساختیم ما، عرض کردم از جمله بدنمان و فکرهایمان و جان ذهنیمان و ترکیب اینها، همهٔ همانیدگیها، همهٔ دردهایمان، اینها همه جگراَند.
و دارد میپرسد اگر آن چیزی که تو برای زندگی لازم داری یعنی آب، آب یعنی هشیاری، خرد، عشق، گرمای عشق، هر چیزی که برای زندگی لازم است که در شکلها چهارتا از اینها را ما نشان میدهیم؛ حس امنیت، خرد، حس هدایت، قدرت. میگوید اگر اینها در چیزهای خلقشده بود، دراینصورت دل تو پس چهکاره است؟
یعنی اگر قرار بود شما با این چیزهایی که از نو ساخته شده، اینها را مبنا قرار بدهید، مخصوصاً فکرهایتان را، با اینها همهچیزتان را اداره کنید و از آن گرما بگیرید، زندگی بگیرید، خوشبختی بگیرید، مثلاً از تصویر ذهنی انسانها خوشبختی بگیرید، گرمای زندگی بگیرید، پس دل تو که همان خداوند است، آن چهکاره است؟ یعنی هیچکاره. یعنی تو داری اشتباه میکنی. درست است؟
و اگر آنطور که تو میگویی، یعنی منذهنی میگوید، انسان معمولی میگوید، «تَنَت گر آنچنان بودی که گفتی»، اگر تو میگویی نه، من این تنم را، همهٔ اینها را تن مینامد، هر چیزی که ما درست کردیم. درست است؟ و اگر آنطور که تو میگویی، آنطور بودی، یعنی اگر آنطور باشی که هستی، یعنی تمام این چیزهای ساختهشده، اینها مرکز تو است.
کما اینکه میبینی همانیدگیهایمان، دردهایمان و بالاخره منذهنیمان مرکزمان است، و عقلِ آن را بهکار میبریم و آن عقل جزوی است. و میدانید این از شعور کافی برای زندگی ما برخوردار نیست. بعضی موقعها در جهان مادی موفق میشود، بعضی موقعها شکست میخورد. بعضی موقعها همانیدگیها را بهدست میآورد، بعضی موقعها نمیتواند. عقل جزوی است اسمش.
عقلِ جُزوی گاه چیره، گَه نگون
عقلِ کلّی ایمن از رَیبُالْمَنُون
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ١١۴۵)
نگون: سرنگون
رَیبُالْمَنُون: حوادثِ ناگوارِ روزگار
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
رَیبُالْمَنُون یعنی حوادث ناگوار. یعنی اینکه بعضی موقعها عقل جزوی موفق میشود، بعضی موقعها شکست میخورد، ولی از مصیبتهای حوادث ناگواری که وجود دارد، از آنها نمیتواند جان سالم به در ببرد.
بهعبارت دیگر میگوید نمیشود جگر دل ما باشد. در حالتی که جگر و چیزهایی که ساختهایم ما، اینها مرکز ما است و از اینها زندگی میخواهیم. مثلاً ما از همسرمان، از پولمان و از مقاممان خوشبختی میخواهیم، زندگی میخواهیم، کیفیت میخواهیم. «دلنگارهستی» یعنی اینکه دل تو پر از نقش و نگار است، آدمی هستی که مرکز تو پر از نقش و نگار است. درست است؟ تصویر است.
پس این بیت میگوید بهطور غیرمستقیم آن چیزی که برای زندگی میخواهیم، در چیزهای خلقشده بهوسیلهٔ ما نیست یا بهوسیلهٔ زندگی در ما نیست. مثلاً در بدنمان نیست که اینهمه ما ستایشش میکنیم، در مکانها نیست، در زمانها نیست، در هر چیزی که ذهنمان نشان میدهد. جگر درواقع همان چیزی است که ذهنمان نشان میدهد، در اینها نیست، درحالیکه ما از اینها میخواهیم. بنابراین اینها آمده مرکزمان و مرکزمان پر از نگاره است. و میبینید دلنگاره بودن را مولانا میگوید این خیلی خطرناک است. ما باید یک علاجی برای این کار بکنیم.
خود شما هم این سؤال را میتوانید بکنید که تمام این کائنات را و هر چیزی در این زمین را عقل کل اداره میکند، خداوند اداره میکند. خب اگر قرار باشد که من را همین عقل من و چیزهایی که یاد گرفتم که برای من مهم است، اینها اداره کنند، پس خداوند و زندگی چهکاره است؟ من آن را بیکار کردم و با مرکز پر از تصویر زندگی میکنم. پس این غلط است. من باید خودم را با فضاگشایی در جهت ادارهٔ خرد زندگی قرار بدهم، بهجای اینکه عقل منذهنیام من را اداره کند. و در بیت دوم میگوید:
🔟6️⃣4️⃣ ۱ 🔟6️⃣4️⃣
وگر بر کار بودی دل، درونِ کارگاهِ عشق
ملالت بر برونِ تو نمیگویی چه کارهستی؟
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۰)
میگوید نگاه کن به خودت، میبینی پر از غم و غصه هستی، نگرانی هستی، اضطراب داری، حسود هستی. اینها چه هستند؟ ملالتاند. پژمرده هستی. و اگر این دل تو که نگاره است، واقعاً در کارگاه عشق یعنی درونِ فضای گشودهشده بهوسیلهٔ خداوند اداره میشد، «وگر بر کار بودی دل» یعنی همین دلِ پر از تصویرِ تو بهوسیلهٔ خداوند اداره میشد، پس نمیشود. درست است؟ «کارگاه عشق» میدانید این فضای گشودهشده است. و میبینید که این گشوده شدن فضا را ما مرتب رویش تأکید داریم.
«وگر بر کار بودی دل» یعنی اگر دلِ پر از تصویر شما میتوانست بهوسیلهٔ خداوند اداره بشود، دراینصورت این «ملالت»، این غم و غصه، تو نمیگویی در برونِ من، برونِ من همین جگر من است، در ذهن من، در بدن من «چه کارهستی؟» یعنی چرا من غمگینم؟
میدانید ذهن من بیرون است دیگر، تن من بیرون است دیگر. اصل من اَلَست است، اصل من امتداد خداوند است یا هم میتوانید بگویید هشیاری است، روح من است. درست است؟ آن چیزی که از زندگی جدا شده آمده، زندگی من آن است. اگر واقعاً من آن هشیاری بودم، امتداد خداوند بودم و خداوند من را اداره میکرد، دراینصورت خداوند غم و غصه هم آفریده؟ نگرانی هم آفریده؟ اصلاً برایش مهم است چه اتفاقی میافتد؟ نه.
پس بنابراین این دل من که پر از تصویر است، در کارگاه عشق کار نمیکند، بیرون از آن کار میکند و بهوسیلهٔ من، منذهنی من، کار میکند. برای همین اینهمه ملالت و غم و غصه در وجود من وجود دارد. یادمان باشد خداوند غم و غصه به ما نمیدهد. این ادارهٔ غلط امور بهوسیلهٔ ما، بهوسیلهٔ منذهنی ما، عقل جزوی ما است که اینهمه ملالت را باعث میشود.
«ملالت بر برونِ تو». پس یک درون داریم که خود زندگی است، یک برون ما. این برونِ ما است این تن. فکرهای ما برون ما است، هیجانات ما مثل خشم و ترس و خوشیهای ذهنی و اینها، اینها همه بیرون است. جان ذهنی ما هم بیرون است، هر چیزی که جگر است، خلق شده و ملالت را در آن ما تجربه میکنیم البته. اگر الآن دل اصلی ما خداوند بود، این ملالت را ما تجربه نمیکردیم.
«ملالت بر برونِ تو نمیگویی چه کارهستی؟» تو نمیگویی این غم و غصه در من چهکار میکند اگر خداوند من را اداره میکند؟ پس خداوند من را اداره نمیکند، برای اینکه دل من پر از تصویر است، مرکز من پر از تصویر است. مرکز من پس پر از تصویر نمیتواند باشد.
حالا، حالا که اینطوری شده، میگوید «غنیمت دار رمْضان را»، رمْضان یعنی رمَضان. درست است؟ برای قافیه میخوانیم رمْضان. منتها منظورش همین ماهِ روزه نیست، منظورش پرهیز است. پرهیز یعنی نیاوردن چیزهای ذهنی به مرکز یا استفاده نکردن از ابزارهای منذهنی. که میدانید وقتی ما وارد این جهان میشویم، با چیزها همانیده میشویم و از فکر آنها مرتب رد میشویم و یک تصویر ذهنی پویا میسازیم که آن منذهنی است.
«غنیمت دار رمْضان را»، غنیمت دار یعنی قدرش را بدان، از آن استفاده کن. اولاً میدانید که عمر کوتاه است، ثانیاً معلوم نیست ما چقدر عمر داریم. ثالثاً این یک چیز باارزشی است پرهیز، که از ابزارهای منذهنیات استفاده نکنی. بهعبارت دیگر جگرت را دل ندانی. پرهیز کنی از آوردن هر چیزی که ذهنت نشان میدهد به مرکزت، یعنی دل را نگاره نکنی.
غنیمت دار پرهیز را، «چو عیدت روی ننمودهست». یعنی اگر عید فطرت نشده، عید فطر هم یعنی دیدن ماه، ماه یعنی برای اولین بار شما حس میکنید که اِ اِ من منذهنی نیستم، از جنس زندگی هستم. و این کار با نیاوردن چیزها به مرکز و استفاده نکردن از ابزارهای منذهنی که اسمش پرهیز است. پس میگوید، درست مثل اینکه میگوید غنیمت دار پرهیز را. یعنی ارزش پرهیز را و این ابزار را بدان و از آن استفاده کن. «غنیمت دار» یعنی از آن استفاده کن.
البته ما از پرهیز خوشمان نمیآید. خواهیم دید در این موجود تازه بهاصطلاح بهوجودآمده بهعنوان منذهنی، پرهیز یعنی محرومیت. پرهیز بهمعنی محرومیت نیست که شما از غذا خوردن، نمیدانم از این را داشتن، آن را داشتن یا خیلی چیزهای دیگر محروم بمانید. نه، یعنی نیاوردن چیزها به مرکزتان و استفاده نکردن از ابزارهای منذهنی، یعنی منذهنی نساختن، امروز خواهیم گفت یعنی زمان ایجاد نکردن.
🔟6️⃣4️⃣ ۲ 🔟6️⃣4️⃣
ملالت بر برونِ تو نمیگویی چه کارهستی؟
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۰)
میگوید نگاه کن به خودت، میبینی پر از غم و غصه هستی، نگرانی هستی، اضطراب داری، حسود هستی. اینها چه هستند؟ ملالتاند. پژمرده هستی. و اگر این دل تو که نگاره است، واقعاً در کارگاه عشق یعنی درونِ فضای گشودهشده بهوسیلهٔ خداوند اداره میشد، «وگر بر کار بودی دل» یعنی همین دلِ پر از تصویرِ تو بهوسیلهٔ خداوند اداره میشد، پس نمیشود. درست است؟ «کارگاه عشق» میدانید این فضای گشودهشده است. و میبینید که این گشوده شدن فضا را ما مرتب رویش تأکید داریم.
«وگر بر کار بودی دل» یعنی اگر دلِ پر از تصویر شما میتوانست بهوسیلهٔ خداوند اداره بشود، دراینصورت این «ملالت»، این غم و غصه، تو نمیگویی در برونِ من، برونِ من همین جگر من است، در ذهن من، در بدن من «چه کارهستی؟» یعنی چرا من غمگینم؟
میدانید ذهن من بیرون است دیگر، تن من بیرون است دیگر. اصل من اَلَست است، اصل من امتداد خداوند است یا هم میتوانید بگویید هشیاری است، روح من است. درست است؟ آن چیزی که از زندگی جدا شده آمده، زندگی من آن است. اگر واقعاً من آن هشیاری بودم، امتداد خداوند بودم و خداوند من را اداره میکرد، دراینصورت خداوند غم و غصه هم آفریده؟ نگرانی هم آفریده؟ اصلاً برایش مهم است چه اتفاقی میافتد؟ نه.
پس بنابراین این دل من که پر از تصویر است، در کارگاه عشق کار نمیکند، بیرون از آن کار میکند و بهوسیلهٔ من، منذهنی من، کار میکند. برای همین اینهمه ملالت و غم و غصه در وجود من وجود دارد. یادمان باشد خداوند غم و غصه به ما نمیدهد. این ادارهٔ غلط امور بهوسیلهٔ ما، بهوسیلهٔ منذهنی ما، عقل جزوی ما است که اینهمه ملالت را باعث میشود.
«ملالت بر برونِ تو». پس یک درون داریم که خود زندگی است، یک برون ما. این برونِ ما است این تن. فکرهای ما برون ما است، هیجانات ما مثل خشم و ترس و خوشیهای ذهنی و اینها، اینها همه بیرون است. جان ذهنی ما هم بیرون است، هر چیزی که جگر است، خلق شده و ملالت را در آن ما تجربه میکنیم البته. اگر الآن دل اصلی ما خداوند بود، این ملالت را ما تجربه نمیکردیم.
«ملالت بر برونِ تو نمیگویی چه کارهستی؟» تو نمیگویی این غم و غصه در من چهکار میکند اگر خداوند من را اداره میکند؟ پس خداوند من را اداره نمیکند، برای اینکه دل من پر از تصویر است، مرکز من پر از تصویر است. مرکز من پس پر از تصویر نمیتواند باشد.
حالا، حالا که اینطوری شده، میگوید «غنیمت دار رمْضان را»، رمْضان یعنی رمَضان. درست است؟ برای قافیه میخوانیم رمْضان. منتها منظورش همین ماهِ روزه نیست، منظورش پرهیز است. پرهیز یعنی نیاوردن چیزهای ذهنی به مرکز یا استفاده نکردن از ابزارهای منذهنی. که میدانید وقتی ما وارد این جهان میشویم، با چیزها همانیده میشویم و از فکر آنها مرتب رد میشویم و یک تصویر ذهنی پویا میسازیم که آن منذهنی است.
«غنیمت دار رمْضان را»، غنیمت دار یعنی قدرش را بدان، از آن استفاده کن. اولاً میدانید که عمر کوتاه است، ثانیاً معلوم نیست ما چقدر عمر داریم. ثالثاً این یک چیز باارزشی است پرهیز، که از ابزارهای منذهنیات استفاده نکنی. بهعبارت دیگر جگرت را دل ندانی. پرهیز کنی از آوردن هر چیزی که ذهنت نشان میدهد به مرکزت، یعنی دل را نگاره نکنی.
غنیمت دار پرهیز را، «چو عیدت روی ننمودهست». یعنی اگر عید فطرت نشده، عید فطر هم یعنی دیدن ماه، ماه یعنی برای اولین بار شما حس میکنید که اِ اِ من منذهنی نیستم، از جنس زندگی هستم. و این کار با نیاوردن چیزها به مرکز و استفاده نکردن از ابزارهای منذهنی که اسمش پرهیز است. پس میگوید، درست مثل اینکه میگوید غنیمت دار پرهیز را. یعنی ارزش پرهیز را و این ابزار را بدان و از آن استفاده کن. «غنیمت دار» یعنی از آن استفاده کن.
البته ما از پرهیز خوشمان نمیآید. خواهیم دید در این موجود تازه بهاصطلاح بهوجودآمده بهعنوان منذهنی، پرهیز یعنی محرومیت. پرهیز بهمعنی محرومیت نیست که شما از غذا خوردن، نمیدانم از این را داشتن، آن را داشتن یا خیلی چیزهای دیگر محروم بمانید. نه، یعنی نیاوردن چیزها به مرکزتان و استفاده نکردن از ابزارهای منذهنی، یعنی منذهنی نساختن، امروز خواهیم گفت یعنی زمان ایجاد نکردن.
🔟6️⃣4️⃣ ۲ 🔟6️⃣4️⃣
و امروز خواهیم دید که هشیاری وقتی وارد این جهان میشود، وقتی از پدر و مادر میشنود، یک بچه، که چه چیزی مهم است، بله؟ مثلاً پول مهم است، از رفتارشان، از گفتارشان، باور مهم است، اعضای خانواده مهم هستند، با تصویر ذهنی اینها همانیده میشود، اصطلاحاً میگوییم به اینها حس هویت تزریق میکند و این حس هویت تزریق کردن که درواقع با مقاومت در مقابل آنها صورت میگیرد، تایم (زمان :time) ایجاد میکند، زمان ایجاد میکند.
و زمان ایجاد کردن یعنی فرم ایجاد کردن، یعنی پس از ورود به این جهان ما چیزهای مهم را میگیریم، فرض کن پول را، تمرکز میکنیم، تمرکز روی یک چیزی بهعنوان امتداد خداوند یا هشیاری که تمام توجه ما میرود به آن جسم، یعنی مقاومت و مقاومت ایجاد تایم میکند. یکدفعه میبینید که یک موجودی دارد درست میشود که از فکر ساخته شده، یک چیز توهمی است و میدانید از آنور که میآییم ما بهعنوان خداوند، مثل آب روان هستیم، همینکه با یک چیزی برخورد میکنیم، تایم ایجاد میشود.
بهعبارت دیگر میگوییم، اگر ما که از جنس خداوند هستیم، دربارهٔ خداوند فکر کنیم، دربارهاش، نه خودش بشویم، دو راه دارد، یا خودش میشوید یا دربارهاش فکر میکنید. همینکه دربارهاش فکر میکنید، تایم ایجاد میشود، زمان ایجاد میشود و این زمان روانشناختی است. هر زمان معادل با فرم است، یعنی یک چیز ساختهشده است یا هر چیز ساختهشدهای در زمان است.
میبینید ما وقتی وارد این جهان شدیم بهعنوان امتداد خداوند این تن را ایجاد کردیم، تن در زمان است و هر چیزی که در زمان است یک روزی خواهد مُرد، هر چیزی که به زمان میافتد. توجه میکنید؟
صحبت سر این است که ما دراصل به زمان نمیافتیم. ما از جنس خداوند هستیم و میگوییم ما نباید تایم ایجاد کنیم و پیچیده بشویم بر آن، به زمان بیفتیم و این کار صورت میگیرد. توجه میکنید؟ این کار با مقاومت صورت میگیرد.
مقاومت یعنی یک چیزی که ذهن نشان میدهد برای شما مهم است و توجه شما را جلب میکند و میآید مرکزتان و میشود مرکز جدید. همینکه مرکز جدید میشود و شما این مقاومت را ادامه میدهید، فرم ایجاد میشود، زمان ایجاد میشود.
میدانید که ما همیشه در این لحظه هستیم، از جنس خداوند هستیم، خداوند از جنس این لحظه است. اگر قرار باشد زمان ایجاد کنیم، فرم ایجاد کنیم، موهومی است، آن ما نیستیم. درست است؟ آن اسمش همین منذهنی است.
پس منذهنی را ما ایجاد میکنیم و منذهنی چیزی است در زمان و چون ما آب هستیم، میبینید با آب شروع میکند، بسیار انعطافپذیر هستیم. میتوانیم، میتوانیم و این کار را نمیکنیم البته، در قدرت ما هست که زمان روانشناختی ایجاد کنیم، زمان ایجاد کنیم و چون آب هستیم خودمان را بکشیم عقب، ما این کار را نمیکنیم، برای اینکه به ما یاد میدهند که منذهنی اصل شما است که نیست. توجه میکنید؟
مطلب بسیار مهم این است که وقتی ما از آنور میآییم، اجازه بدهید با این شکلها صحبت کنیم. [شکل ۰ (دایره عدم اولیه)] ما وقتی از آنور میآییم میبینید که این دایرهٔ خالی نشان میدهد، ما از جنس خداوند هستیم، از جنس زندگی هستیم، اصطلاحاً میگوییم از جنس اَلَست هستیم، حالا از جنس هشیاری هستیم. درست است؟
این جنسی که ما آن هستیم قبل از ورود به این جهان، میبینید گرمای عشق را از خود خداوند، از خود زندگی میگیرد، عقل را از او میگیرد. این چهارتا چیز درواقع یک جوری آن کیفیتهایی است که ما لازم داریم، عقل و حس امنیت و هدایت و قدرت. و مرکز ما عدم است، مرکز ما عدم است، یعنی ما زمان روانشناختی ایجاد نمیکنیم، زمان ایجاد نمیکنیم، قبل از ورود به این جهان زمان ایجاد نمیکنیم، چون چیزی نیست.
همینکه وارد این جهان میشویم، شکم مادرمان این تن را میسازیم، حالا زمان ایجاد شد. درست است؟ وقتی چیزی ساخته میشود و ما آن تو هستیم، زمان ایجاد شده. پس میبینید که این تن را ما ساختیم، یک روزی هم خواهد مرد، متلاشی خواهد شد، نمیشود جلویش را گرفت. هر چیزی که به زمان میافتد باید متلاشی بشود.
ولی فقط این تن را نمیسازیم، با مقاومت یک تن دیگر میسازیم که اسمش را گذاشتیم منذهنی، آن هم ایجاد زمان است. آن منذهنی، نه این تن، آن منذهنی یک چیزی است که از فکر ساخته شده و شما با انتخاب در این لحظه قدرت این را دارید چون آب هستید و بینهایت انعطافپذیری هستید، آن را بسازید و خراب کنید. بسازید، با آن بپیچید، بعد خودتان را باز کنید، دوباره همان بیایید به این لحظه.
🔟6️⃣4️⃣ ۳ 🔟6️⃣4️⃣
و زمان ایجاد کردن یعنی فرم ایجاد کردن، یعنی پس از ورود به این جهان ما چیزهای مهم را میگیریم، فرض کن پول را، تمرکز میکنیم، تمرکز روی یک چیزی بهعنوان امتداد خداوند یا هشیاری که تمام توجه ما میرود به آن جسم، یعنی مقاومت و مقاومت ایجاد تایم میکند. یکدفعه میبینید که یک موجودی دارد درست میشود که از فکر ساخته شده، یک چیز توهمی است و میدانید از آنور که میآییم ما بهعنوان خداوند، مثل آب روان هستیم، همینکه با یک چیزی برخورد میکنیم، تایم ایجاد میشود.
بهعبارت دیگر میگوییم، اگر ما که از جنس خداوند هستیم، دربارهٔ خداوند فکر کنیم، دربارهاش، نه خودش بشویم، دو راه دارد، یا خودش میشوید یا دربارهاش فکر میکنید. همینکه دربارهاش فکر میکنید، تایم ایجاد میشود، زمان ایجاد میشود و این زمان روانشناختی است. هر زمان معادل با فرم است، یعنی یک چیز ساختهشده است یا هر چیز ساختهشدهای در زمان است.
میبینید ما وقتی وارد این جهان شدیم بهعنوان امتداد خداوند این تن را ایجاد کردیم، تن در زمان است و هر چیزی که در زمان است یک روزی خواهد مُرد، هر چیزی که به زمان میافتد. توجه میکنید؟
صحبت سر این است که ما دراصل به زمان نمیافتیم. ما از جنس خداوند هستیم و میگوییم ما نباید تایم ایجاد کنیم و پیچیده بشویم بر آن، به زمان بیفتیم و این کار صورت میگیرد. توجه میکنید؟ این کار با مقاومت صورت میگیرد.
مقاومت یعنی یک چیزی که ذهن نشان میدهد برای شما مهم است و توجه شما را جلب میکند و میآید مرکزتان و میشود مرکز جدید. همینکه مرکز جدید میشود و شما این مقاومت را ادامه میدهید، فرم ایجاد میشود، زمان ایجاد میشود.
میدانید که ما همیشه در این لحظه هستیم، از جنس خداوند هستیم، خداوند از جنس این لحظه است. اگر قرار باشد زمان ایجاد کنیم، فرم ایجاد کنیم، موهومی است، آن ما نیستیم. درست است؟ آن اسمش همین منذهنی است.
پس منذهنی را ما ایجاد میکنیم و منذهنی چیزی است در زمان و چون ما آب هستیم، میبینید با آب شروع میکند، بسیار انعطافپذیر هستیم. میتوانیم، میتوانیم و این کار را نمیکنیم البته، در قدرت ما هست که زمان روانشناختی ایجاد کنیم، زمان ایجاد کنیم و چون آب هستیم خودمان را بکشیم عقب، ما این کار را نمیکنیم، برای اینکه به ما یاد میدهند که منذهنی اصل شما است که نیست. توجه میکنید؟
مطلب بسیار مهم این است که وقتی ما از آنور میآییم، اجازه بدهید با این شکلها صحبت کنیم. [شکل ۰ (دایره عدم اولیه)] ما وقتی از آنور میآییم میبینید که این دایرهٔ خالی نشان میدهد، ما از جنس خداوند هستیم، از جنس زندگی هستیم، اصطلاحاً میگوییم از جنس اَلَست هستیم، حالا از جنس هشیاری هستیم. درست است؟
این جنسی که ما آن هستیم قبل از ورود به این جهان، میبینید گرمای عشق را از خود خداوند، از خود زندگی میگیرد، عقل را از او میگیرد. این چهارتا چیز درواقع یک جوری آن کیفیتهایی است که ما لازم داریم، عقل و حس امنیت و هدایت و قدرت. و مرکز ما عدم است، مرکز ما عدم است، یعنی ما زمان روانشناختی ایجاد نمیکنیم، زمان ایجاد نمیکنیم، قبل از ورود به این جهان زمان ایجاد نمیکنیم، چون چیزی نیست.
همینکه وارد این جهان میشویم، شکم مادرمان این تن را میسازیم، حالا زمان ایجاد شد. درست است؟ وقتی چیزی ساخته میشود و ما آن تو هستیم، زمان ایجاد شده. پس میبینید که این تن را ما ساختیم، یک روزی هم خواهد مرد، متلاشی خواهد شد، نمیشود جلویش را گرفت. هر چیزی که به زمان میافتد باید متلاشی بشود.
ولی فقط این تن را نمیسازیم، با مقاومت یک تن دیگر میسازیم که اسمش را گذاشتیم منذهنی، آن هم ایجاد زمان است. آن منذهنی، نه این تن، آن منذهنی یک چیزی است که از فکر ساخته شده و شما با انتخاب در این لحظه قدرت این را دارید چون آب هستید و بینهایت انعطافپذیری هستید، آن را بسازید و خراب کنید. بسازید، با آن بپیچید، بعد خودتان را باز کنید، دوباره همان بیایید به این لحظه.
🔟6️⃣4️⃣ ۳ 🔟6️⃣4️⃣
اما چون پدر و مادر ما عاشق نبودهاند و عشق نداشتهاند، به ما عشق ندادند، یعنی ما را بهعنوان زندگی شناسایی نکردند، درنتیجه ما را بهصورت فرم، همین زمان روانشناختی شناسایی کردند، ما یک چیزی ساختیم بهنام منذهنی، چون آنها هم منذهنی ساختهاند برای خودشان با آن کار میکنند، همیشه میگویند ناظر جنس منظور را تعیین میکند، بهعنوان ناظر ما را بهعنوان منذهنی شناختند.
شاید مهمترین اعتراضی که یک کودک دو سهساله میکند به پدر و مادرش این است که میگوید من را چرا بهصورت زندگی شناسایی نمیکنید؟ من از جنس خدا هستم، چرا من را بهصورت فرم میبینید؟ ولی خب آن توانایی بیان را ندارد، ولی گِلهمند است از اینکه هنوز از جنس زندگی است، انعطافپذیر است بچهٔ دوساله، سهساله، پنجساله، تا میآید میشود ده دوازدهساله، بالاخره ما از آن یک دانه یا منذهنی میسازیم یا کمک میکنیم میگوییم که شناسایی میکنیم بهصورت عشق.
اینکه میگوییم پدر و مادر ما به ما عشق ندادند، عاشق نبودند معنیاش این نیست که برگردیم آنها را ملامت کنیم. داریم یک عیب کلی در جهان را میگوییم، یک اِشکال را میگوییم، یک نقص را میگوییم که ما داریم. ما دنبال عشق میگردیم، همین آب، آب که میگوید ها! ما تشنهٔ این هستیم که بیاییم دوباره از آن آبِ زندگی بخوریم که از زندگی میتوانیم بگیریم. باید توجه کنیم.
حالا اجازه بدهید این یک ذره جلو برویم. [شکل ۰ (دایره عدم اولیه)] پس میبینیم بهصورت امتداد خدا هستیم ما قبل از ورود به جهان اصطلاحاً میگوییم ما از جنس «اَلَست» هستیم. همیشه این واژهٔ اَلَست را میگوییم. اَلَست، معنیاش این است که ما از جنس زندگی هستیم و یک معنیاش این است که ما باید همیشه از این جنس باشیم، نمیتوانیم جنس دیگر بشویم.
بهعبارت دیگر ما قول دادیم به زندگی یا خداوند که همیشه مرکز ما خداوند باشد، همیشه این جنسیت را حفظ کنیم. این را میگویند وفا به عهد، وفا به اَلَست. و بنابه این اَلَست، اصلاً اتفاقات و آن چیزی که اتفاق میافتد برای ما مهم نیست، برای ما مهم این است که همیشه این جنسیت را نگه داریم، همیشه از جنس این لحظه باشیم و این را ما میدانیم. میدانیم که باید وفادار باشیم به اَلَست و با ابیات مولانا درضمن شما میدانید که هر موقع این جنسیت را ما از دست میدهیم موقتاً وقتی منذهنی درست میکنیم، تنبیه میشویم، اصطلاحاً است جفا میآوریم.
چون جفا آری، فرستد گوشمال
تا ز نقصان وارَوی سویِ کمال
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۴۸)
گوشمال: گوشمالی، تنبیه، تأدیب
نقصان: کمی، کاستی
وارفتن: برگشتن، بازگشتن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
همینکه ما میآییم همانیده میشویم، مرکزمان جسم میشود، گوشمال میآید، [شکل ۱ (دایره همانیدگیها)] یعنی تنبیه میآید، یک تنبیههای مختصری که همین خشم و ترس و اینها، همین گوشمالها است تا از این نقصان، یعنی از این فضایی که ما تایم ایجاد کردیم، زمان ایجاد کردیم در آن پیچیدیم برگردیم برویم به کجا؟ به این فضای گشودهشده یا مرکز عدم، دوباره از جنس او بشویم.
یعنی مرتب باید ما این تمرین را بکنیم یا پدر و مادرها به بچههایشان یاد بدهند، چهجوری یاد میدهند؟ اگر خودشان عاشق باشند، او را بهصورت زندگی شناسایی میکنند. شناسایی بچهٔ دو سهساله بهصورت زندگی، ناظر جنس منظور را تعیین میکند، یعنی اینکه دارید میگویید که نپیچ توی این تایمی که ایجاد میکنی، برگرد دوباره به اَلَست، وفا بکن، جفا نکن.
و میدانید که پس بنابراین گوشمال میآید، یعنی درد ایجاد میشود. ولی درمانهای ژاژ این را هم میدانید، «خادعِ دردَند درمانهایِ ژاژ». یعنی حرفها و رفتارهای پدر و مادر ما که از جنس منذهنی هستند، آن درد را منحرف میکنند. درد یعنی اینکه تو مرکزت جسم است الآن، باید برگردی. درست است؟
پس بنابراین همینطور که میبینید با این چیزها میتوانیم همانیده بشویم، چیزهایی که داخل دایره هست مثل باورها، مثل پول، مثل همسر، مثل بچه، مثل پدر و مادر، اعضای خانواده، دوست و علم، نمیدانم همهچیز که میتواند، بتواند بهاصطلاح برای ما مهم باشد، میتواند بیاید مرکز ما اینها را با [شکل ۱ (دایره همانیدگیها)] نقطهچین نشان میدهیم.
🔟6️⃣4️⃣ ۴ 🔟6️⃣4️⃣
شاید مهمترین اعتراضی که یک کودک دو سهساله میکند به پدر و مادرش این است که میگوید من را چرا بهصورت زندگی شناسایی نمیکنید؟ من از جنس خدا هستم، چرا من را بهصورت فرم میبینید؟ ولی خب آن توانایی بیان را ندارد، ولی گِلهمند است از اینکه هنوز از جنس زندگی است، انعطافپذیر است بچهٔ دوساله، سهساله، پنجساله، تا میآید میشود ده دوازدهساله، بالاخره ما از آن یک دانه یا منذهنی میسازیم یا کمک میکنیم میگوییم که شناسایی میکنیم بهصورت عشق.
اینکه میگوییم پدر و مادر ما به ما عشق ندادند، عاشق نبودند معنیاش این نیست که برگردیم آنها را ملامت کنیم. داریم یک عیب کلی در جهان را میگوییم، یک اِشکال را میگوییم، یک نقص را میگوییم که ما داریم. ما دنبال عشق میگردیم، همین آب، آب که میگوید ها! ما تشنهٔ این هستیم که بیاییم دوباره از آن آبِ زندگی بخوریم که از زندگی میتوانیم بگیریم. باید توجه کنیم.
حالا اجازه بدهید این یک ذره جلو برویم. [شکل ۰ (دایره عدم اولیه)] پس میبینیم بهصورت امتداد خدا هستیم ما قبل از ورود به جهان اصطلاحاً میگوییم ما از جنس «اَلَست» هستیم. همیشه این واژهٔ اَلَست را میگوییم. اَلَست، معنیاش این است که ما از جنس زندگی هستیم و یک معنیاش این است که ما باید همیشه از این جنس باشیم، نمیتوانیم جنس دیگر بشویم.
بهعبارت دیگر ما قول دادیم به زندگی یا خداوند که همیشه مرکز ما خداوند باشد، همیشه این جنسیت را حفظ کنیم. این را میگویند وفا به عهد، وفا به اَلَست. و بنابه این اَلَست، اصلاً اتفاقات و آن چیزی که اتفاق میافتد برای ما مهم نیست، برای ما مهم این است که همیشه این جنسیت را نگه داریم، همیشه از جنس این لحظه باشیم و این را ما میدانیم. میدانیم که باید وفادار باشیم به اَلَست و با ابیات مولانا درضمن شما میدانید که هر موقع این جنسیت را ما از دست میدهیم موقتاً وقتی منذهنی درست میکنیم، تنبیه میشویم، اصطلاحاً است جفا میآوریم.
چون جفا آری، فرستد گوشمال
تا ز نقصان وارَوی سویِ کمال
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۴۸)
گوشمال: گوشمالی، تنبیه، تأدیب
نقصان: کمی، کاستی
وارفتن: برگشتن، بازگشتن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
همینکه ما میآییم همانیده میشویم، مرکزمان جسم میشود، گوشمال میآید، [شکل ۱ (دایره همانیدگیها)] یعنی تنبیه میآید، یک تنبیههای مختصری که همین خشم و ترس و اینها، همین گوشمالها است تا از این نقصان، یعنی از این فضایی که ما تایم ایجاد کردیم، زمان ایجاد کردیم در آن پیچیدیم برگردیم برویم به کجا؟ به این فضای گشودهشده یا مرکز عدم، دوباره از جنس او بشویم.
یعنی مرتب باید ما این تمرین را بکنیم یا پدر و مادرها به بچههایشان یاد بدهند، چهجوری یاد میدهند؟ اگر خودشان عاشق باشند، او را بهصورت زندگی شناسایی میکنند. شناسایی بچهٔ دو سهساله بهصورت زندگی، ناظر جنس منظور را تعیین میکند، یعنی اینکه دارید میگویید که نپیچ توی این تایمی که ایجاد میکنی، برگرد دوباره به اَلَست، وفا بکن، جفا نکن.
و میدانید که پس بنابراین گوشمال میآید، یعنی درد ایجاد میشود. ولی درمانهای ژاژ این را هم میدانید، «خادعِ دردَند درمانهایِ ژاژ». یعنی حرفها و رفتارهای پدر و مادر ما که از جنس منذهنی هستند، آن درد را منحرف میکنند. درد یعنی اینکه تو مرکزت جسم است الآن، باید برگردی. درست است؟
پس بنابراین همینطور که میبینید با این چیزها میتوانیم همانیده بشویم، چیزهایی که داخل دایره هست مثل باورها، مثل پول، مثل همسر، مثل بچه، مثل پدر و مادر، اعضای خانواده، دوست و علم، نمیدانم همهچیز که میتواند، بتواند بهاصطلاح برای ما مهم باشد، میتواند بیاید مرکز ما اینها را با [شکل ۱ (دایره همانیدگیها)] نقطهچین نشان میدهیم.
🔟6️⃣4️⃣ ۴ 🔟6️⃣4️⃣
حالا این تصویر را میبینید، نقطهچینها در مرکز ما هست و هر کدام از این نقطهچینها را که میبینید، ما در مقابلش مقاومت کردیم و ایجاد تایم کردیم. درست است؟ و تایم ایجاد فرم کرده. این فرم جمع شده، شده منذهنی. هر کدام از اینها یک درد دارد، هر کدام از اینها میگوید که تو مرکزت دیگر اَلَست نیست، زندگی نیست، و دردها نمایندهٔ این هستند.
اما یک اشکالی که بهوجود میآید این است که قبل از ورود به این جهان ما گرمای عشق و این نورِ خرد را از خود خداوند میگرفتیم. وقتی وارد این جهان میشویم و اعضای خانواده به ما عشق نمیدهند، برای اینکه از جنس منذهنی هستند و ما اینها را وارد مرکزمان میکنیم، بهنظر منذهنی ما میآید که حالا که پدر و مادرمان عشق نمیدهند، خودم هم که جدا شدم از خداوند نمیتوانم از او عشق بگیرم، پس میتوانم این نقطهچینها را جمع کنم و اگر اینها را زیاد کنم، مردم به من عشق خواهند داد. و اگر مثلاً به این مقام برسم، اگر اینقدر پول داشته باشم، اگر این خانه را بخرم، میتوانم همان عشقی را که از دست دادم بگیرم، ولی این توهم است.
درنتیجه فرد شروع میکند سخت کار کردن، بهدست آوردن این، بهدست آوردن آن، جمع کردن آن، آخرسر سرخورده میشود؛ یعنی منذهنی نمیتواند به این ترتیب عشق پیدا کند و از عشق دور میشود. و با همهویت شدن و جمع کردن اینها به عشق نمیرسد. ممکن است به احترام سطحی مردم برسد یا به نیازمندی مردم برسد، ولی مردم به او عشق نمیدهند، اصلاً با منذهنی نمیتواند عشق بگیرد.
پس بنابراین اینکه ما نتوانستیم از پدر و مادرمان عشق بگیریم، یعنی توجه کنید ما را بهصورت زندگی شناسایی نکردند، بعد ما را هدایت کردند برویم چیزها را جمع کنیم تا مثلاً از چیزها بگیریم یا موقعیتهایی که بهدست خواهیم آورد، مثل مثلاً یک مقام بالا، آن موقع مردم به ما عشق بدهند، این هم بعداً میفهمیم توهم بوده. باید ما دوباره وفا به اَلَست میکردیم، همان جنسی که از اول بودیم آن میشدیم. پس همین است که میگوید:
اوّل و آخِر تویی ما در میان
هیچِ هیچی که نیاید در بیان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۰۱)
یعنی اول تو بودی، یعنی قبل از ورود به این جهان، بعداً هم من باید یک کاری کنم برای این دلم، اینها را از دلم دربیاورم و از این همانیدگیها جدا بشوم، دوباره تو بشوم. و بعد میگوید «خود ندارم هیچ، بِهْ سازد مرا» یعنی اینهایی که من بهدست آوردهام میخواهم از مردم عشق بگیرم، از این چیزها عشق بگیرم، اینها حال من را خوب نمیکنند. «که ز وَهمِ دارم است این صد عَنا»، این صدتا درد و رنج را از وهمِ «داشتن» دارم.
توجه میکنید ما بهعنوان امتداد خداوند چیزی نمیتوانیم داشته باشیم. آن چیزی که طبق قرارداد ما مالکش هستیم در این جهان در حیطهٔ ذهن است و مجوز موقتی است ما از آنها استفاده کنیم، ما آنها را نمیتوانیم داشته باشیم. یعنی امتداد خداوند، اَلَست، هشیاری، چیزی نمیتواند داشته باشد و اگر چیزی داشته باشد، یعنی تایم ایجاد شده، یک منذهنی ایجاد شده و در آن ذهن با یک ارتباط نَسَبی به یک چیزی وصل شده، مثلاً یک خانهای، به بدنی، که میخواهد از آن عشق بگیرد که نمیتواند بگیرد. توجه کنید، تمام اینها برمیگردد به اینکه ما اصلاً از بیرون نمیتوانیم عشق بگیریم.
«گر آبت بر جگر بودی» یعنی اگر تو میتوانستی عشق را، گرما را، خرد را از این چیزهای ساختهشده و جمعشده بگیری، پس دل تو که خداوند است و زندگی است، آن چهکاره است؟ یعنی از اینها نمیتوانی بگیری. این موضوع ما را میکشاند به اینکه اتفاقات مهم هستند. توجه میکنید؟
ما بالاخره بهوسیلهٔ منذهنی که پدر و مادرمان عشق ندادند، خود ما هم عشق نداریم، منذهنی ساختیم، رفتیم و رسیدیم به یک چیزهایی که رسیدن ما را دلزده میکند، نرسیدن ما را سرخورده میکند. دوتا است، ما داریم میرویم چیزها را بهدست بیاوریم بلکه عشق بگیریم، گرما بگیریم، زندگی بگیریم، حس زنده بودن بکنیم، میخواهیم زندگیمان کیفیت داشته باشد، نمیتوانیم، برای اینکه از چیزها میخواهیم بگیریم. ممکن است خیلی دیر بشود، بعدها بفهمیم که ما اشتباه کردیم. بهتر است هرچه زودتر بفهمیم، در جوانی بفهمیم.
و امروز راجعبه این موضوع صحبت میکنیم که بهوسیلهٔ ایجاد تایم و فرم، تایم یعنی فرم، فرم یعنی تایم، و انباشتن اینها و بزرگ کردن این فرم، ما از زندگی دور میشویم و بهنظرِ این چیزی که ما داریم ایجاد میکنیم، اتفاق مهم است.
🔟6️⃣4️⃣ ۵ 🔟6️⃣4️⃣
اما یک اشکالی که بهوجود میآید این است که قبل از ورود به این جهان ما گرمای عشق و این نورِ خرد را از خود خداوند میگرفتیم. وقتی وارد این جهان میشویم و اعضای خانواده به ما عشق نمیدهند، برای اینکه از جنس منذهنی هستند و ما اینها را وارد مرکزمان میکنیم، بهنظر منذهنی ما میآید که حالا که پدر و مادرمان عشق نمیدهند، خودم هم که جدا شدم از خداوند نمیتوانم از او عشق بگیرم، پس میتوانم این نقطهچینها را جمع کنم و اگر اینها را زیاد کنم، مردم به من عشق خواهند داد. و اگر مثلاً به این مقام برسم، اگر اینقدر پول داشته باشم، اگر این خانه را بخرم، میتوانم همان عشقی را که از دست دادم بگیرم، ولی این توهم است.
درنتیجه فرد شروع میکند سخت کار کردن، بهدست آوردن این، بهدست آوردن آن، جمع کردن آن، آخرسر سرخورده میشود؛ یعنی منذهنی نمیتواند به این ترتیب عشق پیدا کند و از عشق دور میشود. و با همهویت شدن و جمع کردن اینها به عشق نمیرسد. ممکن است به احترام سطحی مردم برسد یا به نیازمندی مردم برسد، ولی مردم به او عشق نمیدهند، اصلاً با منذهنی نمیتواند عشق بگیرد.
پس بنابراین اینکه ما نتوانستیم از پدر و مادرمان عشق بگیریم، یعنی توجه کنید ما را بهصورت زندگی شناسایی نکردند، بعد ما را هدایت کردند برویم چیزها را جمع کنیم تا مثلاً از چیزها بگیریم یا موقعیتهایی که بهدست خواهیم آورد، مثل مثلاً یک مقام بالا، آن موقع مردم به ما عشق بدهند، این هم بعداً میفهمیم توهم بوده. باید ما دوباره وفا به اَلَست میکردیم، همان جنسی که از اول بودیم آن میشدیم. پس همین است که میگوید:
اوّل و آخِر تویی ما در میان
هیچِ هیچی که نیاید در بیان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۰۱)
یعنی اول تو بودی، یعنی قبل از ورود به این جهان، بعداً هم من باید یک کاری کنم برای این دلم، اینها را از دلم دربیاورم و از این همانیدگیها جدا بشوم، دوباره تو بشوم. و بعد میگوید «خود ندارم هیچ، بِهْ سازد مرا» یعنی اینهایی که من بهدست آوردهام میخواهم از مردم عشق بگیرم، از این چیزها عشق بگیرم، اینها حال من را خوب نمیکنند. «که ز وَهمِ دارم است این صد عَنا»، این صدتا درد و رنج را از وهمِ «داشتن» دارم.
توجه میکنید ما بهعنوان امتداد خداوند چیزی نمیتوانیم داشته باشیم. آن چیزی که طبق قرارداد ما مالکش هستیم در این جهان در حیطهٔ ذهن است و مجوز موقتی است ما از آنها استفاده کنیم، ما آنها را نمیتوانیم داشته باشیم. یعنی امتداد خداوند، اَلَست، هشیاری، چیزی نمیتواند داشته باشد و اگر چیزی داشته باشد، یعنی تایم ایجاد شده، یک منذهنی ایجاد شده و در آن ذهن با یک ارتباط نَسَبی به یک چیزی وصل شده، مثلاً یک خانهای، به بدنی، که میخواهد از آن عشق بگیرد که نمیتواند بگیرد. توجه کنید، تمام اینها برمیگردد به اینکه ما اصلاً از بیرون نمیتوانیم عشق بگیریم.
«گر آبت بر جگر بودی» یعنی اگر تو میتوانستی عشق را، گرما را، خرد را از این چیزهای ساختهشده و جمعشده بگیری، پس دل تو که خداوند است و زندگی است، آن چهکاره است؟ یعنی از اینها نمیتوانی بگیری. این موضوع ما را میکشاند به اینکه اتفاقات مهم هستند. توجه میکنید؟
ما بالاخره بهوسیلهٔ منذهنی که پدر و مادرمان عشق ندادند، خود ما هم عشق نداریم، منذهنی ساختیم، رفتیم و رسیدیم به یک چیزهایی که رسیدن ما را دلزده میکند، نرسیدن ما را سرخورده میکند. دوتا است، ما داریم میرویم چیزها را بهدست بیاوریم بلکه عشق بگیریم، گرما بگیریم، زندگی بگیریم، حس زنده بودن بکنیم، میخواهیم زندگیمان کیفیت داشته باشد، نمیتوانیم، برای اینکه از چیزها میخواهیم بگیریم. ممکن است خیلی دیر بشود، بعدها بفهمیم که ما اشتباه کردیم. بهتر است هرچه زودتر بفهمیم، در جوانی بفهمیم.
و امروز راجعبه این موضوع صحبت میکنیم که بهوسیلهٔ ایجاد تایم و فرم، تایم یعنی فرم، فرم یعنی تایم، و انباشتن اینها و بزرگ کردن این فرم، ما از زندگی دور میشویم و بهنظرِ این چیزی که ما داریم ایجاد میکنیم، اتفاق مهم است.
🔟6️⃣4️⃣ ۵ 🔟6️⃣4️⃣
ولی یک چیزی شما یاد میگیرید که این درواقع درست است و از طرف زندگی میآید، مولانا میگوید. میگوید، شما میگویید بهعنوان فرد، برای من اتفاق مهم نیست. برعکسِ اعتقاد منذهنی، برای من اتفاق مهم نیست، چون ما عادت کردیم از اتفاق زندگی بخواهیم، در مقابل اتفاق مقاومت کنیم، چون زندگی میخواهیم. بنابراین شما میگویید اتفاق مهم نیست.
اگر اتفاق برای شما مهم نباشد و این حقیقت را بتوانید درک کنید، دراینصورت فضا باز میشود، برای اینکه شما بهعنوان اَلَست هنوز آن هشیاری هستید. آن هشیاری از بین نمیرود، یعنی امتداد خدا نه میمیرد، نه خیس میشود، نه آتش میگیرد. ما، اصل ما، من اصلی ما از بین نمیرود، آسیب نمیبیند. «بر صدف آید ضرر، نی بر گُهَر»، هرچه که ضرر میرسد به آن «جگر» است و چیزهایی که ما ساختیم، به آن گوهر اصلی آسیب نمیرسد. پس شما هیچ موقع آسیب نمیبینید، هیچ موقع ندیدید.
این چیزهای حادث، که همهچیز اتفاق است، این بدن اتفاق است، هر فکری میکنید اتفاق است. حالا بهعنوان امتداد خداوند میگویید اینها برای من مهم نیست، این اتفاقات. مهم چیست؟ من از جنس آن اَلَست باشم، از جنس اولیه باشم. اگر شما این را خوب درک کنید، میبینید که بهعنوان آب، هشیاری، از کنار اتفاقات رد میشوید یا فضا باز میشود. اصلاً فضا خودش باز میشود.
اگر شما این موضوع را درک کنید که اتفاق برای من مهم نیست، معتبر است البته، مهم نیست، چون مهم این است که شما مقاومت میکنید و تایم ایجاد میکنید، تایم ایجاد نمیشود. تایم ایجاد نشود، اتفاق مهم نباشد، یکدفعه متوجه میشوید که یک گشایشی در کارها دارد صورت میگیرد و فضا باز میشود. فضا که باز بشود، شما متوجه میشوید که اِاِ آن منِ اصلیتان خودش را دارد به شما نشان میدهد و بارها خواسته نشان بدهد و شما مقاومت کردید، تایم ایجاد کردید و نگذاشتید. این چیزها را دارد میگوید توی این غزل. درست است؟
پس بنابراین شما میگویید اتفاق برای من مهم نیست، برای من ها! نه برای ما. نه برای همسرم هم مهم نباشد، برای بچهام هم مهم نباشد، اگر برای آنها مهم نباشد برای من هم مهم نیست. نه، شما همیشه جریده میروید.
جَریده رو که گذرگاهِ عافیت تنگ است
پیاله گیر که عمرِ عزیز بیبَدَل است
🌲(حافظ، دیوان غزلیات، غزل ۴۵)
جَریده: تنها، یگانه، یکتا
بیبَدَل: بدونِ مانند
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
تنها برو که این گذرگاه رسیدن به عشق، رسیدن مجدد به خداوند بسیار تنگ است، با یکی دیگر نمیتوانی بروی. درست است؟ و شما باید ببینید که این عمر را میدهی، که دارد میگوید «غنیمت دار رمْضان را»، عمر را میدهی، چه میگیری؟ چون این عمر هم مقدارش ثابت است و قابل جایگزینی نیست.
پس میگوید «پیاله گیر»، سعی کنی فضا باز بشود و عشق را از زندگی بگیری، فقط از درون خودت میتوانی عشق بگیری با فضاگشایی، و عمر عزیز بدل ندارد، یدکی ندارد، اضافه نمیشود کرد، نمیشود عمر خرید. پس بنابراین غنیمت دار پرهیز را و همچنین حساب کن که الآن این عمر میرود، عوضش چه میگیری؟ درست است؟ اینها همه تنهایی باید شما حسابکتاب بکنید.
پس بنابراین به این نتیجه رسیدیم که اتفاق برای منذهنی مهم است، برای شما بهعنوان اَلَست مهم نیست. اگر اتفاق مهم نباشد، دراینصورت فضا باز میشود. اگر شما بتوانید مقاومت را کم کنید، اگر شما بگویید من زمان ایجاد نمیکنم، این منذهنی شروع میکند به ضعیف شدن؛ یعنی شما باز میشوید، پیچیده شدید به این فکرها با همانش و شما میتوانید خودتان را بکشید بیرون، آزاد کنید.
یادمان باشد دوباره، ما بینهایت انعطافپذیری هستیم، بسیار انعطافپذیر هستیم و وقتی تایم ایجاد میکنیم و فرم میشویم، فکر میکنیم منذهنی هستیم، انعطافمان را از دست میدهیم و میبینید که هرچه منذهنی بزرگتر میشود، سفتتر میشود، ما جامدتر میشویم. بله؟
پس بهعنوان امتداد زندگی، اَلَست، اتفاق برای شما مهم نیست، اتفاقات این جهان مهم نیست، حتی این بدن هم که دارد میمیرد برای شما مهم نیست، دارد متلاشی میشود، آن هم اتفاق است. شما همهٔ حواستان به این است که آیا من جنس اولم را دارم حفظ میکنم؟ وفادار به جنس اولیهام که اَلَست است هستم یا نه؟
از طرفی، اگر برای شما این درک بهوجود بیاید، حتی در فهمیدن، که اتفاق مهم نیست، میتوانید تعمیم بدهید به گذشته، بگویید که پس اتفاقات گذشته هم مهم نبوده، من اشتباه کردم اینها را مهم دانستم و با آنها همانیده شدم، گیر افتادم در این اتفاقات. بنابراین من خودم را از اینها هم باز میکنم، آن اشتباه بوده. یکدفعه میبینید تمام اتفاقاتی که در گذشته اتفاق افتاده و شما را گیر انداخته، همه گیرشان را وِل میکنند، چون شما میگویید این اتفاقات مهم نبوده، من اشتباه کردم. بهعنوان منذهنی مهم دیدم و سببسازی کردم.
🔟6️⃣4️⃣ ۶ 🔟6️⃣4️⃣
اگر اتفاق برای شما مهم نباشد و این حقیقت را بتوانید درک کنید، دراینصورت فضا باز میشود، برای اینکه شما بهعنوان اَلَست هنوز آن هشیاری هستید. آن هشیاری از بین نمیرود، یعنی امتداد خدا نه میمیرد، نه خیس میشود، نه آتش میگیرد. ما، اصل ما، من اصلی ما از بین نمیرود، آسیب نمیبیند. «بر صدف آید ضرر، نی بر گُهَر»، هرچه که ضرر میرسد به آن «جگر» است و چیزهایی که ما ساختیم، به آن گوهر اصلی آسیب نمیرسد. پس شما هیچ موقع آسیب نمیبینید، هیچ موقع ندیدید.
این چیزهای حادث، که همهچیز اتفاق است، این بدن اتفاق است، هر فکری میکنید اتفاق است. حالا بهعنوان امتداد خداوند میگویید اینها برای من مهم نیست، این اتفاقات. مهم چیست؟ من از جنس آن اَلَست باشم، از جنس اولیه باشم. اگر شما این را خوب درک کنید، میبینید که بهعنوان آب، هشیاری، از کنار اتفاقات رد میشوید یا فضا باز میشود. اصلاً فضا خودش باز میشود.
اگر شما این موضوع را درک کنید که اتفاق برای من مهم نیست، معتبر است البته، مهم نیست، چون مهم این است که شما مقاومت میکنید و تایم ایجاد میکنید، تایم ایجاد نمیشود. تایم ایجاد نشود، اتفاق مهم نباشد، یکدفعه متوجه میشوید که یک گشایشی در کارها دارد صورت میگیرد و فضا باز میشود. فضا که باز بشود، شما متوجه میشوید که اِاِ آن منِ اصلیتان خودش را دارد به شما نشان میدهد و بارها خواسته نشان بدهد و شما مقاومت کردید، تایم ایجاد کردید و نگذاشتید. این چیزها را دارد میگوید توی این غزل. درست است؟
پس بنابراین شما میگویید اتفاق برای من مهم نیست، برای من ها! نه برای ما. نه برای همسرم هم مهم نباشد، برای بچهام هم مهم نباشد، اگر برای آنها مهم نباشد برای من هم مهم نیست. نه، شما همیشه جریده میروید.
جَریده رو که گذرگاهِ عافیت تنگ است
پیاله گیر که عمرِ عزیز بیبَدَل است
🌲(حافظ، دیوان غزلیات، غزل ۴۵)
جَریده: تنها، یگانه، یکتا
بیبَدَل: بدونِ مانند
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
تنها برو که این گذرگاه رسیدن به عشق، رسیدن مجدد به خداوند بسیار تنگ است، با یکی دیگر نمیتوانی بروی. درست است؟ و شما باید ببینید که این عمر را میدهی، که دارد میگوید «غنیمت دار رمْضان را»، عمر را میدهی، چه میگیری؟ چون این عمر هم مقدارش ثابت است و قابل جایگزینی نیست.
پس میگوید «پیاله گیر»، سعی کنی فضا باز بشود و عشق را از زندگی بگیری، فقط از درون خودت میتوانی عشق بگیری با فضاگشایی، و عمر عزیز بدل ندارد، یدکی ندارد، اضافه نمیشود کرد، نمیشود عمر خرید. پس بنابراین غنیمت دار پرهیز را و همچنین حساب کن که الآن این عمر میرود، عوضش چه میگیری؟ درست است؟ اینها همه تنهایی باید شما حسابکتاب بکنید.
پس بنابراین به این نتیجه رسیدیم که اتفاق برای منذهنی مهم است، برای شما بهعنوان اَلَست مهم نیست. اگر اتفاق مهم نباشد، دراینصورت فضا باز میشود. اگر شما بتوانید مقاومت را کم کنید، اگر شما بگویید من زمان ایجاد نمیکنم، این منذهنی شروع میکند به ضعیف شدن؛ یعنی شما باز میشوید، پیچیده شدید به این فکرها با همانش و شما میتوانید خودتان را بکشید بیرون، آزاد کنید.
یادمان باشد دوباره، ما بینهایت انعطافپذیری هستیم، بسیار انعطافپذیر هستیم و وقتی تایم ایجاد میکنیم و فرم میشویم، فکر میکنیم منذهنی هستیم، انعطافمان را از دست میدهیم و میبینید که هرچه منذهنی بزرگتر میشود، سفتتر میشود، ما جامدتر میشویم. بله؟
پس بهعنوان امتداد زندگی، اَلَست، اتفاق برای شما مهم نیست، اتفاقات این جهان مهم نیست، حتی این بدن هم که دارد میمیرد برای شما مهم نیست، دارد متلاشی میشود، آن هم اتفاق است. شما همهٔ حواستان به این است که آیا من جنس اولم را دارم حفظ میکنم؟ وفادار به جنس اولیهام که اَلَست است هستم یا نه؟
از طرفی، اگر برای شما این درک بهوجود بیاید، حتی در فهمیدن، که اتفاق مهم نیست، میتوانید تعمیم بدهید به گذشته، بگویید که پس اتفاقات گذشته هم مهم نبوده، من اشتباه کردم اینها را مهم دانستم و با آنها همانیده شدم، گیر افتادم در این اتفاقات. بنابراین من خودم را از اینها هم باز میکنم، آن اشتباه بوده. یکدفعه میبینید تمام اتفاقاتی که در گذشته اتفاق افتاده و شما را گیر انداخته، همه گیرشان را وِل میکنند، چون شما میگویید این اتفاقات مهم نبوده، من اشتباه کردم. بهعنوان منذهنی مهم دیدم و سببسازی کردم.
🔟6️⃣4️⃣ ۶ 🔟6️⃣4️⃣
منذهنی اتفاق را مهم میداند، اتفاق را مبنای سببسازی قرار میدهد و سببسازیهای غلط میکند. میبینید که اتفاق نباید مهم باشد برای شما بهعنوان امتدادِ زندگی. پس از اینکه این همانیدگیها باز شدند و شما افتادید بیرون از اینها، مرکز کاملاً عدم شد، زندگی یا خداوند شما را اداره خواهد کرد.
امروز ما ابیات زیادی آوردیم که این چیزها را به شما توضیح بدهیم. و خدمت شما توضیح بدهم که در این برنامه تعداد زیادی بیت میخوانیم و خواهش میکنم شما این بیتها را بخوانید و تکرار کنید. مبنای استدلال ما و آموزش ما این ابیات مولانا هستند. فقط ذهناً چیزهایی را یاد نگیرید. البته توجه میکنید که هر آموزشی که از مولانا میگیریم بهصورت ذهنی و دست میزنیم به پرهیز، مثلاً آن کار را نمیکنیم، یک قسمتی از فشارِ بیرون را که آن فرم ایجاد میکند قطع میکنیم، خودمان را از زیر فشار بیرون میآوریم.
مثلاً شما میگویید که من در کار دیگران دخالت نمیکنم، این را میفهمید از مولانا. درست است؟ حواسم به خودم هست، حواسم به فضاگشایی است، حواسم به درست کردن خودم است، حواسم به دیگران نیست. این همین یک کار میبینید تعداد زیادی از مسائلی که بهوجود میآمد برای شما بهوسیلۀ دخالت در امور دیگران، حل میکند، یک مقدار فشار رفت.
شما میگویید من توقع ندارم کسی برای من کاری انجام بدهد، خودم انجام میدهم. بنابراین آن توقعاتتان شد صفر، یک مقدار از فشار برداشته شد. شما میگویید من در کسی ایراد نمیبینم، نمیخواهم ایرادهای مردم را ببینم و قضاوت کنم. و مولانا به ما یاد داده در هر کسی ایراد میگیرید، این در شما هست. حالا ما این را باور کردیم.
پس بنابراین وقت من باید صرف این بشود که اگر در کسی ایراد دیدم، بگویم، برگردم این ایراد را در خودم پیدا کنم. منذهنیام نمیگذارد پیدا کنم، نه، پس کارِ سخت من این است که این ایراد را در خودم ببینم. بنابراین اینها همه سبب میشود که شما فشارهایی که منذهنی روی شما میگذارد، اینها را یکییکی قطع کنید. میرسیم به آن بیتی که همیشه میخوانیم، میگوید:
لولهها بربند و پُر دارش ز خُم
گفت: غُضُّوا عَنْ هَوا أبصارکُمْ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۷۱۴)
غُضُّوا عَنْ هَوا أبصارکُمْ: دیدگانتان را از هویٰ و هوس فروبندید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یعنی این لولههایی که انرژی شما میرود بیرون تلف میشود، اینها را یکییکی ببند تا این هشیاری جمع بشود، تا این فشارها از روی شما برداشته بشود، که در این بیت میبینید میگوید «ملالت بر برونِ تو». اگر شما این ملالتها را، فشارها را کم کنید، این اَلَستِ شما یعنی منِ اصلی شما میل به باز شدن دارد.
پس شما سؤال میکنید چهجوری من میتوانم فضا باز کنم، شما با منذهنی نمیتوانید. اگر با منذهنی بخواهید فضا باز کنید، تایم ایجاد میشود، منذهنی قویتر میشود. اگر با منذهنی که نمیتواند به خداوند وصل بشود برای اینکه جسم است و در زمان زندگی میکند، خداوند در زمان نیست، شما هم در زمان نیستید، اصلِ شما.
اگر بخواهید با چیزی که در زمان است، با زمان دارد تغییر میکند، خداوند را نمیشناسد، نمیتواند وصل بشود، بهوسیلهٔ آن به خداوند وصل بشوید، نمیتوانید؛ بهوسیلهٔ آن اصلتان را بشناسید، نمیتوانید. درست است؟ این ملالت ایجاد میکند، این پژمردگی ایجاد میکند، این غم و غصه ایجاد میکند.
پس بنابراین شما الآن هم که دارید یاد میگیرید، یک مقدار با کم کردن این فشارها دارید میگویید که من لولهها را دارم میبندم، زندگی به من زندگی میدهد و من تلف میکنم. بیشترش صرف همین کارهایی است که منذهنی باید انجام بدهد. من میآیم مثلاً نیازهای روانشناختیام را میشناسم. همان ضرورتسنجی، آیا ضرورت دارد من اینها که پول ندارم بخرم، بعد زیر بار قرض بروم، برای اینکه بخواهم دیده بشوم؟ اصلاً ضرورت دارد من بهعنوان منذهنی بلند شوم دیده بشوم؟ اگر شما خوب درک کنید که نباید دیده بشوید، مقدار زیادی از اذیتهای مردم و فشارهایی که منذهنی میآورد کم میشود.
پس شما با آموزشهای مولانا، با تکرار ابیات این فشارها را که از هر طرف به شما وارد میشود دارید کم میکنید و اگر کم کنید همین هشیاری جمع میشود. شما بهعنوان هشیاری جمع میشوید و این باز میشود، فضا باز میشود.
داریم میگوییم، پس ببینید چه چیزهایی گفتیم، اتفاقات مهم نیستند برای منِ اصلی شما، اتفاقات مهم هستند برای منِ فرعی شما. مرتب خودتان میگویید که اتفاقات مهم نیستند. همینکه اتفاق مهم میشود، یعنی دارید مقاومت میکنید و دارید تایم ایجاد میکنید، منذهنیتان را قوی میکنید.
🔟6️⃣4️⃣ ۷ 🔟6️⃣4️⃣
امروز ما ابیات زیادی آوردیم که این چیزها را به شما توضیح بدهیم. و خدمت شما توضیح بدهم که در این برنامه تعداد زیادی بیت میخوانیم و خواهش میکنم شما این بیتها را بخوانید و تکرار کنید. مبنای استدلال ما و آموزش ما این ابیات مولانا هستند. فقط ذهناً چیزهایی را یاد نگیرید. البته توجه میکنید که هر آموزشی که از مولانا میگیریم بهصورت ذهنی و دست میزنیم به پرهیز، مثلاً آن کار را نمیکنیم، یک قسمتی از فشارِ بیرون را که آن فرم ایجاد میکند قطع میکنیم، خودمان را از زیر فشار بیرون میآوریم.
مثلاً شما میگویید که من در کار دیگران دخالت نمیکنم، این را میفهمید از مولانا. درست است؟ حواسم به خودم هست، حواسم به فضاگشایی است، حواسم به درست کردن خودم است، حواسم به دیگران نیست. این همین یک کار میبینید تعداد زیادی از مسائلی که بهوجود میآمد برای شما بهوسیلۀ دخالت در امور دیگران، حل میکند، یک مقدار فشار رفت.
شما میگویید من توقع ندارم کسی برای من کاری انجام بدهد، خودم انجام میدهم. بنابراین آن توقعاتتان شد صفر، یک مقدار از فشار برداشته شد. شما میگویید من در کسی ایراد نمیبینم، نمیخواهم ایرادهای مردم را ببینم و قضاوت کنم. و مولانا به ما یاد داده در هر کسی ایراد میگیرید، این در شما هست. حالا ما این را باور کردیم.
پس بنابراین وقت من باید صرف این بشود که اگر در کسی ایراد دیدم، بگویم، برگردم این ایراد را در خودم پیدا کنم. منذهنیام نمیگذارد پیدا کنم، نه، پس کارِ سخت من این است که این ایراد را در خودم ببینم. بنابراین اینها همه سبب میشود که شما فشارهایی که منذهنی روی شما میگذارد، اینها را یکییکی قطع کنید. میرسیم به آن بیتی که همیشه میخوانیم، میگوید:
لولهها بربند و پُر دارش ز خُم
گفت: غُضُّوا عَنْ هَوا أبصارکُمْ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۷۱۴)
غُضُّوا عَنْ هَوا أبصارکُمْ: دیدگانتان را از هویٰ و هوس فروبندید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یعنی این لولههایی که انرژی شما میرود بیرون تلف میشود، اینها را یکییکی ببند تا این هشیاری جمع بشود، تا این فشارها از روی شما برداشته بشود، که در این بیت میبینید میگوید «ملالت بر برونِ تو». اگر شما این ملالتها را، فشارها را کم کنید، این اَلَستِ شما یعنی منِ اصلی شما میل به باز شدن دارد.
پس شما سؤال میکنید چهجوری من میتوانم فضا باز کنم، شما با منذهنی نمیتوانید. اگر با منذهنی بخواهید فضا باز کنید، تایم ایجاد میشود، منذهنی قویتر میشود. اگر با منذهنی که نمیتواند به خداوند وصل بشود برای اینکه جسم است و در زمان زندگی میکند، خداوند در زمان نیست، شما هم در زمان نیستید، اصلِ شما.
اگر بخواهید با چیزی که در زمان است، با زمان دارد تغییر میکند، خداوند را نمیشناسد، نمیتواند وصل بشود، بهوسیلهٔ آن به خداوند وصل بشوید، نمیتوانید؛ بهوسیلهٔ آن اصلتان را بشناسید، نمیتوانید. درست است؟ این ملالت ایجاد میکند، این پژمردگی ایجاد میکند، این غم و غصه ایجاد میکند.
پس بنابراین شما الآن هم که دارید یاد میگیرید، یک مقدار با کم کردن این فشارها دارید میگویید که من لولهها را دارم میبندم، زندگی به من زندگی میدهد و من تلف میکنم. بیشترش صرف همین کارهایی است که منذهنی باید انجام بدهد. من میآیم مثلاً نیازهای روانشناختیام را میشناسم. همان ضرورتسنجی، آیا ضرورت دارد من اینها که پول ندارم بخرم، بعد زیر بار قرض بروم، برای اینکه بخواهم دیده بشوم؟ اصلاً ضرورت دارد من بهعنوان منذهنی بلند شوم دیده بشوم؟ اگر شما خوب درک کنید که نباید دیده بشوید، مقدار زیادی از اذیتهای مردم و فشارهایی که منذهنی میآورد کم میشود.
پس شما با آموزشهای مولانا، با تکرار ابیات این فشارها را که از هر طرف به شما وارد میشود دارید کم میکنید و اگر کم کنید همین هشیاری جمع میشود. شما بهعنوان هشیاری جمع میشوید و این باز میشود، فضا باز میشود.
داریم میگوییم، پس ببینید چه چیزهایی گفتیم، اتفاقات مهم نیستند برای منِ اصلی شما، اتفاقات مهم هستند برای منِ فرعی شما. مرتب خودتان میگویید که اتفاقات مهم نیستند. همینکه اتفاق مهم میشود، یعنی دارید مقاومت میکنید و دارید تایم ایجاد میکنید، منذهنیتان را قوی میکنید.
🔟6️⃣4️⃣ ۷ 🔟6️⃣4️⃣
اگر با منذهنی خداوند را جستوجو کنید، تایم ایجاد میکنید، فرمتان قویتر میشود، نهتنها به خداوند نمیرسید بلکه دورتر میشوید، همین اتفاق میافتد. اگر گله و شکایت و غم و غصه بکنید، دراینصورت میدانید که از خداوند دارید دور میشوید. درست است؟ به او نزدیک نمیشوید، دارید تایم ایجاد میکنید. تایم ایجاد کردن یعنی زمان ایجاد کردن، یعنی فرم ایجاد کردن. و ما بهراحتی با مقاومت در مقابل یک اتفاق که ذهن نشان میدهد، تایم ایجاد میکنیم.
اما برای منِ اصلی اتفاق مهم نیست. اتفاق مهم نباشد، من اصلی باز میشود، خودش را به شما نشان میدهد. درست است؟ منِ اصلی شما سببسازی نمیکند. منِ فرعی شما سببسازی میکند؛ اتفاق مهم است، اتفاق را میگیرد مبنای سببسازی میکند. این سببسازیهایش از جنس ژاژ است، درست نیست. توجه میکنید؟
سببسازیها، آنهایی که، سببسازیهایی که ما در این جهان میکنیم، اگر مبنای علمی داشته باشد درست است. مثلاً ما میگوییم دو دوتا چهارتا، این درست است، سببسازی است دیگر. ما میگوییم مثلاً سرعت نور از سرعت صوت بیشتر است، اگر باور نمیکنی نگاه کن؛ وقتی رعد و برق میزند، اول نور را میبینی، بعد صدا را میشنوی. توی این «من» نیست. درست است؟ این سببسازی است.
پس سببسازیهایی که مبنایش علمی باشد درست است. ولی سببسازیهای ذهنی ما با توجه به اینکه ما ناموس داریم و میخواهیم منذهنی را حفظ کنیم، میخواهیم بگوییم که من میدانم و پندار کمالمان را حفظ کنیم، این سببسازیها که بهوسیلهٔ این موجود موهومی ایجاد میشود، همه غلط است. سببسازیهایی که شما میکنید برای رسیدن به خداوند، برای مقصودتان، کلاً با منذهنی غلط است، که امروز داریم صحبت میکنیم. آن بیتها را هم که مولانا گفته راجعبه سببسازی بخوانید.
جمله قرآن هست در قطعِ سبب
عِزِّ درویش و هلاکِ بولهب
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۵۲۰)
عِزّ: ارجمندی و گرامی داشتن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یعنی همهٔ قرآن برای این آمده که ما بگوییم اتفاق مهم نیست و سببسازی نکنیم، بلکه برویم فضا را باز کنیم به صنع زندگی، به اینکه او الآن در این لحظه چهجوری از ما خودش را بیان میکند. اصلاً ما آمدیم که زندگی خودش را از ما بیان کند، «بَهرِ اِظهارَست این خلقِ جهان». یعنی ما فقط برای این هستیم که او خودش را از ما اظهار کند، یعنی خداوند خودش را از ما اظهار کند، هیچچیز دیگر نه. ولی این کار را گذاشتیم کنار، داریم منذهنی را بالا میآوریم و منذهنی هم هر کاری که میکند به ضرر ما است. بهاندازهٔ کافی توضیح دادم اینها را [شکل ۱ (دایره همانیدگیها)]، میبینید؟
پس این سه بیت را تا حدود زیادی فهمیدیم ما. ببینید این تایمِ ایجادشده یا منذهنیِ ایجادشده فضول است، منقبض است، برای اینکه مقاومت میکند، بر مختار مطلق که خداوند است اعتراض دارد هر لحظه، میدانید این را.
و داخل این منذهنی فضای اَنساب [شکل۲۱ (فضای انساب)] وجود دارد. یعنی این همانیدگیها یکجوری به همدیگر مربوط هستند و در این فضایی که ایجاد شده، دراثر مقاومت گفتیم تایم ایجاد شد و تایم فرم ایجاد کرد. این فرم بهوسیلهٔ همانش با چیزهایی صورت گرفته که اینها با هم خویشی دارند. و کل این مجموعه که اسمش منذهنی است، یک آهنگی دارد برای خودش و میخواهد این آهنگ را حفظ کند، برای همین تغییرش خیلی سخت است، اسمش فضای اَنساب است.
گفتیم این فضای اَنساب فقط فضای اَنساب خودت نیست، مثل اینکه یک مستطیلی باشد داخل یک صفحهٔ بزرگ که هزارانتا مستطیل هست توی آن و همه اثر میگذارند که ما میگوییم اثرِ قرین. و شما اثر قرین را اصلاً نباید دستکم بگیرید. اثر قرین بههیچوجه دستکمگرفتنی نیست. یعنی در این فضای اَنساب، اَنساب یعنی نسبتها، ما مربوط هستیم به، اولاً این چیزهایی که در درون من هستند به هم مربوط هستند، من با این فضای اَنساب به همهٔ آدمها تقریباً مربوط هستم و آنها روی من اثر میگذارند.
حالا قرار است من از این فضای اَنساب بهعنوان آب، هشیاری، امتداد خدا خارج بشوم. هم منذهنی شما نمیخواهد بگذارد، هم دید شما غلط است، هم دیگران نمیخواهند بگذارند. درست است؟ این فضای اَنساب است [شکل۲۱ (فضای انساب)].
[شکل ۲ (دایره عدم)] آدمهایی مثل مولانا به ما میگویند که، و شعرهایش را هم خواندیم، شما اگر فشار را از روی خودتان بردارید و زمان روانشناختی ایجاد نکنید و مقاومت نکنید و بگویید اتفاق این لحظه مهم نیست، اتفاق است، من باید از جنس اَلَست باشم، وفا به اَلَست بکنم، فضا باز میشود، درست است؟ فضا باز میشود مرکزت عدم میشود. مرکز عدم یعنی خداوند دوباره آمده مرکزت.
🔟6️⃣4️⃣ ۸ 🔟6️⃣4️⃣
اما برای منِ اصلی اتفاق مهم نیست. اتفاق مهم نباشد، من اصلی باز میشود، خودش را به شما نشان میدهد. درست است؟ منِ اصلی شما سببسازی نمیکند. منِ فرعی شما سببسازی میکند؛ اتفاق مهم است، اتفاق را میگیرد مبنای سببسازی میکند. این سببسازیهایش از جنس ژاژ است، درست نیست. توجه میکنید؟
سببسازیها، آنهایی که، سببسازیهایی که ما در این جهان میکنیم، اگر مبنای علمی داشته باشد درست است. مثلاً ما میگوییم دو دوتا چهارتا، این درست است، سببسازی است دیگر. ما میگوییم مثلاً سرعت نور از سرعت صوت بیشتر است، اگر باور نمیکنی نگاه کن؛ وقتی رعد و برق میزند، اول نور را میبینی، بعد صدا را میشنوی. توی این «من» نیست. درست است؟ این سببسازی است.
پس سببسازیهایی که مبنایش علمی باشد درست است. ولی سببسازیهای ذهنی ما با توجه به اینکه ما ناموس داریم و میخواهیم منذهنی را حفظ کنیم، میخواهیم بگوییم که من میدانم و پندار کمالمان را حفظ کنیم، این سببسازیها که بهوسیلهٔ این موجود موهومی ایجاد میشود، همه غلط است. سببسازیهایی که شما میکنید برای رسیدن به خداوند، برای مقصودتان، کلاً با منذهنی غلط است، که امروز داریم صحبت میکنیم. آن بیتها را هم که مولانا گفته راجعبه سببسازی بخوانید.
جمله قرآن هست در قطعِ سبب
عِزِّ درویش و هلاکِ بولهب
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۵۲۰)
عِزّ: ارجمندی و گرامی داشتن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یعنی همهٔ قرآن برای این آمده که ما بگوییم اتفاق مهم نیست و سببسازی نکنیم، بلکه برویم فضا را باز کنیم به صنع زندگی، به اینکه او الآن در این لحظه چهجوری از ما خودش را بیان میکند. اصلاً ما آمدیم که زندگی خودش را از ما بیان کند، «بَهرِ اِظهارَست این خلقِ جهان». یعنی ما فقط برای این هستیم که او خودش را از ما اظهار کند، یعنی خداوند خودش را از ما اظهار کند، هیچچیز دیگر نه. ولی این کار را گذاشتیم کنار، داریم منذهنی را بالا میآوریم و منذهنی هم هر کاری که میکند به ضرر ما است. بهاندازهٔ کافی توضیح دادم اینها را [شکل ۱ (دایره همانیدگیها)]، میبینید؟
پس این سه بیت را تا حدود زیادی فهمیدیم ما. ببینید این تایمِ ایجادشده یا منذهنیِ ایجادشده فضول است، منقبض است، برای اینکه مقاومت میکند، بر مختار مطلق که خداوند است اعتراض دارد هر لحظه، میدانید این را.
و داخل این منذهنی فضای اَنساب [شکل۲۱ (فضای انساب)] وجود دارد. یعنی این همانیدگیها یکجوری به همدیگر مربوط هستند و در این فضایی که ایجاد شده، دراثر مقاومت گفتیم تایم ایجاد شد و تایم فرم ایجاد کرد. این فرم بهوسیلهٔ همانش با چیزهایی صورت گرفته که اینها با هم خویشی دارند. و کل این مجموعه که اسمش منذهنی است، یک آهنگی دارد برای خودش و میخواهد این آهنگ را حفظ کند، برای همین تغییرش خیلی سخت است، اسمش فضای اَنساب است.
گفتیم این فضای اَنساب فقط فضای اَنساب خودت نیست، مثل اینکه یک مستطیلی باشد داخل یک صفحهٔ بزرگ که هزارانتا مستطیل هست توی آن و همه اثر میگذارند که ما میگوییم اثرِ قرین. و شما اثر قرین را اصلاً نباید دستکم بگیرید. اثر قرین بههیچوجه دستکمگرفتنی نیست. یعنی در این فضای اَنساب، اَنساب یعنی نسبتها، ما مربوط هستیم به، اولاً این چیزهایی که در درون من هستند به هم مربوط هستند، من با این فضای اَنساب به همهٔ آدمها تقریباً مربوط هستم و آنها روی من اثر میگذارند.
حالا قرار است من از این فضای اَنساب بهعنوان آب، هشیاری، امتداد خدا خارج بشوم. هم منذهنی شما نمیخواهد بگذارد، هم دید شما غلط است، هم دیگران نمیخواهند بگذارند. درست است؟ این فضای اَنساب است [شکل۲۱ (فضای انساب)].
[شکل ۲ (دایره عدم)] آدمهایی مثل مولانا به ما میگویند که، و شعرهایش را هم خواندیم، شما اگر فشار را از روی خودتان بردارید و زمان روانشناختی ایجاد نکنید و مقاومت نکنید و بگویید اتفاق این لحظه مهم نیست، اتفاق است، من باید از جنس اَلَست باشم، وفا به اَلَست بکنم، فضا باز میشود، درست است؟ فضا باز میشود مرکزت عدم میشود. مرکز عدم یعنی خداوند دوباره آمده مرکزت.
🔟6️⃣4️⃣ ۸ 🔟6️⃣4️⃣
پس کار ما، عرض کردم با منذهنی نمیشود فضاگشایی کرد، این است که منذهنی را بیکار کنیم یا ابزارهایش را استفاده نکنیم. این همین «غنیمت دار رمْضان را»، غنیمت دار پرهیز را.
بهنظر میآید بین همهٔ عبادتهایی که میکنیم ما، همین پرهیز است فقط اصلش. منذهنی هم پرهیز را تفسیر میکند به محرومیت، از آن بدش میآید. آ میخواهی من کمتر بخورم، کمتر سکس کنم، کمتر مسافرت بروم، کمتر، پرهیز پس محروم بشوم دیگر؟! نه، آن را نمیگوید، اصلاً آن را نمیگوید. شما میتوانید فضا را باز کنید، مرکز را عدم کنید و خواهیم دید امروز از همهٔ نعمتهای این جهان هم استفاده کنید، منتها شما را یک عقل دیگری اداره میکند که آن عقل نمیگوید کمتر، به شما نمیگوید محروم بشو.
اتفاقاً تا ما آن هشیاری نشویم و بیدار نشویم از این خواب ذهن، مرکز را عدم نکنیم، از این نعمتهای اینجهانی نمیتوانیم استفاده کنیم. برای اینکه ما هِی میخواهیم از اینها زیاد داشته باشیم با منذهنی، یا سرخورده میشویم یعنی ناامید میشویم یا دلزده میشویم.
مثلاً ما معتاد میشویم به یک چیزی، مثلاً به پول درآوردن معتاد میشویم، بعد از یک مدتی میبینیم آقا پولمان زیاد شد، چه فایده دارد این؟! هیچچیز نمیدهد به من، به من شادی نمیدهد، نوکر پولم شدم من، کارگر گرفته من را، این به چه درد من میخورد! توجه میکنید؟ ولی معتاد شدم، میخواهم هر لحظه دنبال پول هستم برای اینکه این در مرکز من است، برحسب آن فکر میکنم، عمل میکنم و رفتار من را بهعنوان اَلَست کنترل میکند.
و مولانا دارد میگوید چطور شما به آن بیت را که امروز هم میخوانیم که چرا دنیا باید با این موجود تبدیلشده تُویِ زیرک را که امتداد خدا هستی، کنترل کند و اداره کند.
چرا دنیا به نکتهٔ مُستَحیله
فریبد چون تو زیرک را به حیله؟
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
مُستَحیله: مؤنث مُستَحیل، محال، غیرممکن، جسمی که تبدیل به جسم دیگر شده باشد، تغییریافته، دگرگون، مبدل
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چرا باید یک مثلاً پول بیاید یا یک چیزی بیاید به تو بگوید که اِ تو بیا من را زیاد کن بالاخره به خدا میرسی، به عشق میرسی، به گرما میرسی، به خوشبختی میرسی. چرا تو این را باور میکنی؟ درحالیکه زرنگی من را داری. «چرا دنیا به نکتهٔ مُستَحیله»، نکتهٔ مستحیله همین «جگر» است. همین چیزهای تازهتولیدشده است، ساختهشده است. هر چیزی که غیر از اَلَست و هشیاری من بهوجود آمده و حالت بهاصطلاح فرم روانشناختی گرفته، این نکتهٔ مستحیله است یعنی مُبدَّلشده، یعنی دگرگونشده.
یک من اصلی داشتم، این دگرگون شد اینجا، شد منذهنی و دنیا بهوسیلهٔ این منِ زیرک را که عقل خدا را دارم دارد فریب میدهد، برای اینکه به من میگوید تو اگر پولت زیاد بشود، اگر خانهات بزرگ بشود، اگر فلان طلا را داشته باشی، فلان مقام را داشته باشی، تو به خوشبختی میرسی، تو به عشق میرسی، به گرما میرسی، تو به آزادی میرسی! و من هرچه جلوتر میروم، میبینم که آزادیام بدتر میشود و دیگر اصلاً آزادی ندارم الآن، من همه نوکر این چیزها شدم.
پس بنابراین میبینید [شکل ۲ (دایره عدم)] فضا باز میشود و این فضا باز شد عرض کردم برای این فضای بازشده با مرکز عدم که درواقع اتحاد شما با خداوند است، الآن اتفاق مهم نیست، بلکه حفظ این حالت مهم است که پیوستگی با خداوند باشد [شکل۲۲ (فضای لا انساب)] و این فضا لا اَنساب است چون توی آن هیچچیز نیست، فقط عدم است. پس بنابراین فضاهای اَنساب بیرونی نمیتواند به این فضا اثر داشته باشد، شما میتوانید جلو بروید.
حالا توجه میکنید، الآن شروع میکنم به یک سری ابیات برایتان خواهم خواند. در این فضا [شکل۲۲ (فضای لا انساب)] شما فقط از خداوند کمک میخواهید، از زندگی کمک میخواهید. اگر اتفاق مهم نیست، پس آن چیزی که اتفاق میافتد، شما از آن کمک نمیخواهید دیگر. درنتیجه فضا را باز میکنید از خودِ زندگی کمک میخواهید.
میدانید که یوسف وقتی، این تمثیل یوسف خیلی جالب است، یوسف را بهخاطر حسادت برادرانش به چاه انداختند. برادرانش همین پدر و مادر و اعضای خانواده و جامعه بودند. یعنی یک کسی که، یک هشیاری که وارد این جهان میشود، منهای ذهنی جمع میشوند برادرهای او هستند، وارد چاه همانیدگی میکنند. چاه یعنی چاه همانیدگی. درست است؟
🔟6️⃣4️⃣ ۹ 🔟6️⃣4️⃣
بهنظر میآید بین همهٔ عبادتهایی که میکنیم ما، همین پرهیز است فقط اصلش. منذهنی هم پرهیز را تفسیر میکند به محرومیت، از آن بدش میآید. آ میخواهی من کمتر بخورم، کمتر سکس کنم، کمتر مسافرت بروم، کمتر، پرهیز پس محروم بشوم دیگر؟! نه، آن را نمیگوید، اصلاً آن را نمیگوید. شما میتوانید فضا را باز کنید، مرکز را عدم کنید و خواهیم دید امروز از همهٔ نعمتهای این جهان هم استفاده کنید، منتها شما را یک عقل دیگری اداره میکند که آن عقل نمیگوید کمتر، به شما نمیگوید محروم بشو.
اتفاقاً تا ما آن هشیاری نشویم و بیدار نشویم از این خواب ذهن، مرکز را عدم نکنیم، از این نعمتهای اینجهانی نمیتوانیم استفاده کنیم. برای اینکه ما هِی میخواهیم از اینها زیاد داشته باشیم با منذهنی، یا سرخورده میشویم یعنی ناامید میشویم یا دلزده میشویم.
مثلاً ما معتاد میشویم به یک چیزی، مثلاً به پول درآوردن معتاد میشویم، بعد از یک مدتی میبینیم آقا پولمان زیاد شد، چه فایده دارد این؟! هیچچیز نمیدهد به من، به من شادی نمیدهد، نوکر پولم شدم من، کارگر گرفته من را، این به چه درد من میخورد! توجه میکنید؟ ولی معتاد شدم، میخواهم هر لحظه دنبال پول هستم برای اینکه این در مرکز من است، برحسب آن فکر میکنم، عمل میکنم و رفتار من را بهعنوان اَلَست کنترل میکند.
و مولانا دارد میگوید چطور شما به آن بیت را که امروز هم میخوانیم که چرا دنیا باید با این موجود تبدیلشده تُویِ زیرک را که امتداد خدا هستی، کنترل کند و اداره کند.
چرا دنیا به نکتهٔ مُستَحیله
فریبد چون تو زیرک را به حیله؟
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
مُستَحیله: مؤنث مُستَحیل، محال، غیرممکن، جسمی که تبدیل به جسم دیگر شده باشد، تغییریافته، دگرگون، مبدل
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چرا باید یک مثلاً پول بیاید یا یک چیزی بیاید به تو بگوید که اِ تو بیا من را زیاد کن بالاخره به خدا میرسی، به عشق میرسی، به گرما میرسی، به خوشبختی میرسی. چرا تو این را باور میکنی؟ درحالیکه زرنگی من را داری. «چرا دنیا به نکتهٔ مُستَحیله»، نکتهٔ مستحیله همین «جگر» است. همین چیزهای تازهتولیدشده است، ساختهشده است. هر چیزی که غیر از اَلَست و هشیاری من بهوجود آمده و حالت بهاصطلاح فرم روانشناختی گرفته، این نکتهٔ مستحیله است یعنی مُبدَّلشده، یعنی دگرگونشده.
یک من اصلی داشتم، این دگرگون شد اینجا، شد منذهنی و دنیا بهوسیلهٔ این منِ زیرک را که عقل خدا را دارم دارد فریب میدهد، برای اینکه به من میگوید تو اگر پولت زیاد بشود، اگر خانهات بزرگ بشود، اگر فلان طلا را داشته باشی، فلان مقام را داشته باشی، تو به خوشبختی میرسی، تو به عشق میرسی، به گرما میرسی، تو به آزادی میرسی! و من هرچه جلوتر میروم، میبینم که آزادیام بدتر میشود و دیگر اصلاً آزادی ندارم الآن، من همه نوکر این چیزها شدم.
پس بنابراین میبینید [شکل ۲ (دایره عدم)] فضا باز میشود و این فضا باز شد عرض کردم برای این فضای بازشده با مرکز عدم که درواقع اتحاد شما با خداوند است، الآن اتفاق مهم نیست، بلکه حفظ این حالت مهم است که پیوستگی با خداوند باشد [شکل۲۲ (فضای لا انساب)] و این فضا لا اَنساب است چون توی آن هیچچیز نیست، فقط عدم است. پس بنابراین فضاهای اَنساب بیرونی نمیتواند به این فضا اثر داشته باشد، شما میتوانید جلو بروید.
حالا توجه میکنید، الآن شروع میکنم به یک سری ابیات برایتان خواهم خواند. در این فضا [شکل۲۲ (فضای لا انساب)] شما فقط از خداوند کمک میخواهید، از زندگی کمک میخواهید. اگر اتفاق مهم نیست، پس آن چیزی که اتفاق میافتد، شما از آن کمک نمیخواهید دیگر. درنتیجه فضا را باز میکنید از خودِ زندگی کمک میخواهید.
میدانید که یوسف وقتی، این تمثیل یوسف خیلی جالب است، یوسف را بهخاطر حسادت برادرانش به چاه انداختند. برادرانش همین پدر و مادر و اعضای خانواده و جامعه بودند. یعنی یک کسی که، یک هشیاری که وارد این جهان میشود، منهای ذهنی جمع میشوند برادرهای او هستند، وارد چاه همانیدگی میکنند. چاه یعنی چاه همانیدگی. درست است؟
🔟6️⃣4️⃣ ۹ 🔟6️⃣4️⃣
بعد یوسف خداوند یادش نمیرود، بنابراین وقتی در چاه بوده، از چاه نجات پیدا میکند، میافتد به زندان، به زندان همانیدگیها. یک دفعه یک زندانی از زندان میرود بیرون، و به او میگوید که برو پیش شاه بگو من بیگناهم، یعنی خدا را رها میکند یا فضاگشایی را رها میکند، گرفتن زندگی از مرکزش را رها میکند، این کانِکشِن (اتصال :connection) را، این ارتباط را رها میکند، میافتد به اتفاق، که این اتفاق این زندانی میرود و به من میتواند کمک کند. بنابراین این بیت میآید:
پس جزایِ آنکه دید او را مُعین
مانْد یوسف حبس در بِضْعَ سِنین
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۰۶)
مُعین: یار، یاریکننده
حبس در: در حبس
بِضْعَ سِنین: چند سال، اشاره به آیهٔ ۴۲ از سورهٔ یوسف (۱۲)
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یعنی بهخاطر اینکه دیگر از خداوند کمک نخواست و از اتفاق یا از آن شخص که ذهنش نشان میداد کمک خواست، چند وقت یا چند سال بیشتر در زندان ماند. یعنی چه این بیت؟ یعنی اگر شما بهجای فضاگشایی منقبض بشوید و از اتفاقات بخواهید کمک بگیرید یا چیزهایی که ذهنتان نشان میدهد، چند سال بیشتر در زندان ذهن خواهیم ماند. درست است؟
یعنی اینها را من نشان میدهم؛ فضا را گشودید [شکل ۲ (دایره عدم)]، دیگر نباید ببندید [شکل ۱ (دایره همانیدگیها)]. حواستان باشد که این وفاداری را حفظ کنید. پس حواستان به این است که من باید از زندگی کمک بگیرم [شکل ۲ (دایره عدم)]. پس باید مرکزم عدم بشود و برای من اتفاقات مهم نیست. همین یادتان باشد، کافی است. برای من اتفاق مهم نیست، معتبر است. درست است که پولم کم میشود، ولی من مهمترین چیز این است که من مرتبط با زندگی بمانم و مرکزم را عدم نگه دارم و آن جنس اولیهام را حفظ کنم. و بعد این دو بیت را در نظر بگیرید:
گر خُفاشی رفت در کور و کبود
بازِ سلطاندیده را باری چه بود؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۱۲)
کور و کبود: در اینجا بهمعنیِ زشت و ناقص، گول و نادان، منذهنی
باز: نوعی پرندۀ شکاری که در قدیم آن را برای شکار کردن جانوران تربیت میکردند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس ادب کردَش بدین جُرم اوستاد
که مَساز از چوبِ پوسیده عِماد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۱۳)
اوستاد: استاد
عِماد: ستون، تکیهگاه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
کور و کبود میدانید یعنی زشت و ناقص، یعنی همان منذهنی است. «باز» هم اصل ما است. استاد، خداوند است. عماد یعنی ستون. میگوید اگر یک منذهنی رفت به ذهن، هم کور شد، هم آنجا آسیب دید و انقباض را حفظ کرد، تو که چند بار سلطان را دیدی بهعنوان باز، یعنی خداوند را دیدی، چند بار فضا گشودی، دیدی گشایش میآید، تو چرا دیگر رفتی به انقباض دوباره مرکز را جسم کردی و اتفاقات را مهم دانستی، از اتفاقات زندگی خواستی. پس «اوستاد» یعنی خداوند «بدین جُرم» او را ادب کرد، یعنی چند سال آنجا بیشتر ماند که تو از چوب پوسیده ستون نساز، متکی نشو. چوب پوسیده همان منذهنی و همانیدگیهای آفل است که در این غزل گفته «جگر».
پس شما میدانید که نباید متکی به منذهنیتان بشوید و به اتفاقات بشوید. باید فضا را باز کنید متکی به استاد بشوید. استاد نماد خداوند است. و با این چیزها هم داریم نشان میدهیم میبینید. [شکل ۱ (دایره همانیدگیها)] این همان خفاش است که مرکزش همانیده است، در کور و کبود است. [شکل ۲ (دایره عدم)] این بازِ سلطاندیده است . این بازِ سلطاندیده که چند بار فضا را باز کرده و از خداوند کمک گرفته، دوباره برمیگردد میرود اینجا [شکل ۱ (دایره همانیدگیها)]، دراینصورت تنبیه خواهد شد، دوباره دارد به چوب پوسیده متکی میشود. شما نشوید، یعنی به ذهنتان متکی نشوید. پس چهکار کنید؟ میگوید:
دست، کورانه بِحَبْلِ الله زن
جز بر امر و نهیِ یزدانی مَتَن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۹۲)
چیست حَبْلُ الله؟ رها کردن هوا
کاین هوا شد صَرصَری مر عاد را
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۹۳)
کاین: که این (که + این)
صَرصَر: تندباد
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
صَرصَر یعنی تندباد. پس بنابراین فضا را باز کن، آن فضای بازشده بهاصطلاح ریسمان خداوند است، محکم آن را بگیر، یعنی مرتب فضا باز کن. منقبض نشو. واکنش نشان نده. پس در این فضای گشودهشده هرچه زندگی میگوید، به آن گوش کن، نه هرچه منذهنی میگوید. میگوید «حَبْلُ الله» چیست؟ ریسمان خدا چیست؟ خواستههای منذهنی را رها کردن، یعنی همان پرهیز. شما میگویید منذهنی این را میخواهد، خشم من این را میخواهد، حسادت من این را میخواهد، اینکه من میخواهم دیده بشوم این را میخواهد، پندار کمال من این را میخواهد، ناموس من این را ایجاب میکند چون به من برخورده، اینها چه هستند؟ اینها همه «هوا» است، یعنی خواستههای نارَوای منذهنی.
🔟6️⃣4️⃣ ۱۰ 🔟6️⃣4️⃣
پس جزایِ آنکه دید او را مُعین
مانْد یوسف حبس در بِضْعَ سِنین
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۰۶)
مُعین: یار، یاریکننده
حبس در: در حبس
بِضْعَ سِنین: چند سال، اشاره به آیهٔ ۴۲ از سورهٔ یوسف (۱۲)
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یعنی بهخاطر اینکه دیگر از خداوند کمک نخواست و از اتفاق یا از آن شخص که ذهنش نشان میداد کمک خواست، چند وقت یا چند سال بیشتر در زندان ماند. یعنی چه این بیت؟ یعنی اگر شما بهجای فضاگشایی منقبض بشوید و از اتفاقات بخواهید کمک بگیرید یا چیزهایی که ذهنتان نشان میدهد، چند سال بیشتر در زندان ذهن خواهیم ماند. درست است؟
یعنی اینها را من نشان میدهم؛ فضا را گشودید [شکل ۲ (دایره عدم)]، دیگر نباید ببندید [شکل ۱ (دایره همانیدگیها)]. حواستان باشد که این وفاداری را حفظ کنید. پس حواستان به این است که من باید از زندگی کمک بگیرم [شکل ۲ (دایره عدم)]. پس باید مرکزم عدم بشود و برای من اتفاقات مهم نیست. همین یادتان باشد، کافی است. برای من اتفاق مهم نیست، معتبر است. درست است که پولم کم میشود، ولی من مهمترین چیز این است که من مرتبط با زندگی بمانم و مرکزم را عدم نگه دارم و آن جنس اولیهام را حفظ کنم. و بعد این دو بیت را در نظر بگیرید:
گر خُفاشی رفت در کور و کبود
بازِ سلطاندیده را باری چه بود؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۱۲)
کور و کبود: در اینجا بهمعنیِ زشت و ناقص، گول و نادان، منذهنی
باز: نوعی پرندۀ شکاری که در قدیم آن را برای شکار کردن جانوران تربیت میکردند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس ادب کردَش بدین جُرم اوستاد
که مَساز از چوبِ پوسیده عِماد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۱۳)
اوستاد: استاد
عِماد: ستون، تکیهگاه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
کور و کبود میدانید یعنی زشت و ناقص، یعنی همان منذهنی است. «باز» هم اصل ما است. استاد، خداوند است. عماد یعنی ستون. میگوید اگر یک منذهنی رفت به ذهن، هم کور شد، هم آنجا آسیب دید و انقباض را حفظ کرد، تو که چند بار سلطان را دیدی بهعنوان باز، یعنی خداوند را دیدی، چند بار فضا گشودی، دیدی گشایش میآید، تو چرا دیگر رفتی به انقباض دوباره مرکز را جسم کردی و اتفاقات را مهم دانستی، از اتفاقات زندگی خواستی. پس «اوستاد» یعنی خداوند «بدین جُرم» او را ادب کرد، یعنی چند سال آنجا بیشتر ماند که تو از چوب پوسیده ستون نساز، متکی نشو. چوب پوسیده همان منذهنی و همانیدگیهای آفل است که در این غزل گفته «جگر».
پس شما میدانید که نباید متکی به منذهنیتان بشوید و به اتفاقات بشوید. باید فضا را باز کنید متکی به استاد بشوید. استاد نماد خداوند است. و با این چیزها هم داریم نشان میدهیم میبینید. [شکل ۱ (دایره همانیدگیها)] این همان خفاش است که مرکزش همانیده است، در کور و کبود است. [شکل ۲ (دایره عدم)] این بازِ سلطاندیده است . این بازِ سلطاندیده که چند بار فضا را باز کرده و از خداوند کمک گرفته، دوباره برمیگردد میرود اینجا [شکل ۱ (دایره همانیدگیها)]، دراینصورت تنبیه خواهد شد، دوباره دارد به چوب پوسیده متکی میشود. شما نشوید، یعنی به ذهنتان متکی نشوید. پس چهکار کنید؟ میگوید:
دست، کورانه بِحَبْلِ الله زن
جز بر امر و نهیِ یزدانی مَتَن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۹۲)
چیست حَبْلُ الله؟ رها کردن هوا
کاین هوا شد صَرصَری مر عاد را
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۹۳)
کاین: که این (که + این)
صَرصَر: تندباد
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
صَرصَر یعنی تندباد. پس بنابراین فضا را باز کن، آن فضای بازشده بهاصطلاح ریسمان خداوند است، محکم آن را بگیر، یعنی مرتب فضا باز کن. منقبض نشو. واکنش نشان نده. پس در این فضای گشودهشده هرچه زندگی میگوید، به آن گوش کن، نه هرچه منذهنی میگوید. میگوید «حَبْلُ الله» چیست؟ ریسمان خدا چیست؟ خواستههای منذهنی را رها کردن، یعنی همان پرهیز. شما میگویید منذهنی این را میخواهد، خشم من این را میخواهد، حسادت من این را میخواهد، اینکه من میخواهم دیده بشوم این را میخواهد، پندار کمال من این را میخواهد، ناموس من این را ایجاب میکند چون به من برخورده، اینها چه هستند؟ اینها همه «هوا» است، یعنی خواستههای نارَوای منذهنی.
🔟6️⃣4️⃣ ۱۰ 🔟6️⃣4️⃣
پس میبینید این هم پرهیز است شما آنها را رها کنید. پس در این برنامه میبینید که بهوسیلۀ ذهن آن چیزهایی را که شما رها باید بکنید، میشناسید. پس باید عمل کنید. ریسمان خدا چیست؟ هوای نفس را رها کردن. این «هوا» میگوید که این خواستههای بهاصطلاح منذهنی ما است که یواشیواش جمع میشود، میشود باد تندی که، طوفانی که ما را میبرد میکوبد به زمین. این انرژیِ بد است، این انرژیِ بد زندگی ما را خراب میکند. و همینطور این آیه:
«وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللهِ جَمِيعًا وَلَا تَفَرَّقُوا… .»
«و همگان دست در ريسمان خدا زنيد و پراكنده مشَويد… .»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ آل عمران (۳)، آیهٔ ۱۰۳)
پس ریسمان خدا این است که شما پرهیز کنید تا این فضا باز بشود، مرکز عدم بشود. این مرکز عدم را بچسبید، اتصال به خداوند را بچسبید. درست است؟ ریسمان نیست ها! خب برای یوسف ریسمان آمد در آن چاه. پس یوسف بلد بود فضاگشایی را، از چاه همانش آمد بیرون، ولی بهتدریج دوباره در زندان همانیدگیها افتاد. [شکل ۱ (دایره همانیدگیها)] اگر هم نمیبینی، قبول کن که وقتی فضا باز شد، دست به آن بزنی یعنی دست به پرهیز بزنی.
چیست ریسمان خدا؟ پرهیز از آن چیزهایی که منذهنی میخواهد. که این هوا اگر، نگاه کنید از هر کدام از این نقطهچینها یک هوایی بیاید، یک ذره باد آنها ایجاد کنند، میشود طوفان. و همین طوفان در زندگی ما الآن بهپا است. در زندگی جمعی ما هم بهپا است.
[شکل ۲ (دایره عدم)] پس اگر شما این کار را بکنید، فضا باز خواهد شد، باز خواهد شد و همیشه یادمان باشد «لولهها بربند و پُر دارش ز خُم». الآن خُم، دارد خُمِ درون شما، این فضای درون شما از آب زندگی پُر میشود. پس الآن داریم یواشیواش میفهمیم که میگوید آبت در جگر نیست، آبت در دل است. درست است؟ ولی متأسفانه نِسیان یا فراموشی خدا نمیگذارد.
صورتی را چون به دل ره میدهند
از ندامت آخرش دَه میدهند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۴)
ندامت: پشیمانی
دَه میدهند: ابراز حسِ انزجار و نفرت میکنند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖ ➖
توبه میآرند هم پروانهوار
باز نِسیان میکَشَدْشان سویِ کار
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۵)
نِسیان: فراموشی، فراموش کردن خداوند
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
همچو پروانه ز دور آن نار را
نور دید و بست آن سو بار را
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۶)
نار: آتش، در اینجا بهمعنیِ خوشیهای منذهنی یا همانیدگی و دردهای آن است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چه میگوید؟ «دَه میدهند» یعنی یک رسمی است در بین بههرحال شاید بین تمام تُرکزبانها که اینطوری که میکنند [اشاره با دست]، یعنی حالت انزجار و بد آمدن است، یعنی خاک بر سرت، چقدر ذلیلی. نِسیان یعنی فراموشی خداوند. نار یعنی آتش. میگوید ما مثل پروانه هستیم. ما وقتی یک صورتی میآید به مرکز ما، آخرسر این صورت میخواهد پول باشد، میخواهد تصویر ذهنی یک آدم باشد، از او منزجر خواهیم شد. با هر کسی که همانیده بشویم، از او متنفر خواهیم شد دارد میگوید.
میگوید ما توبه میکنیم که چیزها را به مرکزمان نیاوریم، ما توبه میکنیم از ابزارهای منذهنی استفاده نکنیم ولی فراموشی خداوند، یک لحظه برویم ذهن، باز هم ما را میکشاند بهسوی کار بد، بهسوی هواهای منذهنی. و مثل پروانه، پروانه میآید میسوزد توی آتش، میگوید آقا سوختم، بعد توبه نمیکند دوباره برمیگردد برای اینکه از دور این آتش را نور میبیند.
شما هم در انباشتن پول خوشبختی میبینید. چرا؟ به ما یاد ندادند که، پدر و مادرمان همان اول اگر ما را بهصورت زندگی شناسایی کرده بودند و ما را وصل میکردند به خداوند و قطع نمیکردند، ما گرما را از درونمان میگرفتیم. ولی الآن گفتیم که ببین پدر و مادرمان میگویند که آدم پولش زیاد بشود به عشق میرسد، اگر مثلاً بنشیند عبادت کند با منذهنی به خداوند میرسد، اینقدر نماز بخواند، اینقدر روزه بگیرد، اینقدر فلان کار را بکند. اینها را هم جمع میکند. امروز میبینیم که این عبادت با منذهنی هیچ فایده ندارد.
پس بنابراین همینطور که پروانه از دور آتش را نور میبیند فکر میکند دارد میرود آنجا بهاصطلاح نور را ببیند، زندگی را ببیند، روشنایی را ببیند، برایش بهتر است، یکدفعه میبیند آتش بود.
ما هم در انباشتگیِ یک چیزی عشق میبینیم؛ آخرسر به من عشق خواهد داد یا اگر این زیاد بشود مقامم این بشود، بابا مردم میآیند به من عشق میدهند دیگر، میگویند این دیگر به اینجا رسیده، شایستهٔ عشق است! نه، نمیدهند. پس نور دید و رفت آنور. شما هم آن چیزی که آتش است، نور نبینید. آن چیزی که آتش است، زندگی نبینید. و این در نِسیان است. نِسیان یعنی ما تایم ایجاد کردیم و در زمان زندگی میکنیم، با منذهنی درست نمیبینیم، آتش را نور میبینیم.
🔟6️⃣4️⃣ ۱۱ 🔟6️⃣4️⃣
«وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللهِ جَمِيعًا وَلَا تَفَرَّقُوا… .»
«و همگان دست در ريسمان خدا زنيد و پراكنده مشَويد… .»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ آل عمران (۳)، آیهٔ ۱۰۳)
پس ریسمان خدا این است که شما پرهیز کنید تا این فضا باز بشود، مرکز عدم بشود. این مرکز عدم را بچسبید، اتصال به خداوند را بچسبید. درست است؟ ریسمان نیست ها! خب برای یوسف ریسمان آمد در آن چاه. پس یوسف بلد بود فضاگشایی را، از چاه همانش آمد بیرون، ولی بهتدریج دوباره در زندان همانیدگیها افتاد. [شکل ۱ (دایره همانیدگیها)] اگر هم نمیبینی، قبول کن که وقتی فضا باز شد، دست به آن بزنی یعنی دست به پرهیز بزنی.
چیست ریسمان خدا؟ پرهیز از آن چیزهایی که منذهنی میخواهد. که این هوا اگر، نگاه کنید از هر کدام از این نقطهچینها یک هوایی بیاید، یک ذره باد آنها ایجاد کنند، میشود طوفان. و همین طوفان در زندگی ما الآن بهپا است. در زندگی جمعی ما هم بهپا است.
[شکل ۲ (دایره عدم)] پس اگر شما این کار را بکنید، فضا باز خواهد شد، باز خواهد شد و همیشه یادمان باشد «لولهها بربند و پُر دارش ز خُم». الآن خُم، دارد خُمِ درون شما، این فضای درون شما از آب زندگی پُر میشود. پس الآن داریم یواشیواش میفهمیم که میگوید آبت در جگر نیست، آبت در دل است. درست است؟ ولی متأسفانه نِسیان یا فراموشی خدا نمیگذارد.
صورتی را چون به دل ره میدهند
از ندامت آخرش دَه میدهند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۴)
ندامت: پشیمانی
دَه میدهند: ابراز حسِ انزجار و نفرت میکنند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖ ➖
توبه میآرند هم پروانهوار
باز نِسیان میکَشَدْشان سویِ کار
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۵)
نِسیان: فراموشی، فراموش کردن خداوند
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
همچو پروانه ز دور آن نار را
نور دید و بست آن سو بار را
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۶)
نار: آتش، در اینجا بهمعنیِ خوشیهای منذهنی یا همانیدگی و دردهای آن است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چه میگوید؟ «دَه میدهند» یعنی یک رسمی است در بین بههرحال شاید بین تمام تُرکزبانها که اینطوری که میکنند [اشاره با دست]، یعنی حالت انزجار و بد آمدن است، یعنی خاک بر سرت، چقدر ذلیلی. نِسیان یعنی فراموشی خداوند. نار یعنی آتش. میگوید ما مثل پروانه هستیم. ما وقتی یک صورتی میآید به مرکز ما، آخرسر این صورت میخواهد پول باشد، میخواهد تصویر ذهنی یک آدم باشد، از او منزجر خواهیم شد. با هر کسی که همانیده بشویم، از او متنفر خواهیم شد دارد میگوید.
میگوید ما توبه میکنیم که چیزها را به مرکزمان نیاوریم، ما توبه میکنیم از ابزارهای منذهنی استفاده نکنیم ولی فراموشی خداوند، یک لحظه برویم ذهن، باز هم ما را میکشاند بهسوی کار بد، بهسوی هواهای منذهنی. و مثل پروانه، پروانه میآید میسوزد توی آتش، میگوید آقا سوختم، بعد توبه نمیکند دوباره برمیگردد برای اینکه از دور این آتش را نور میبیند.
شما هم در انباشتن پول خوشبختی میبینید. چرا؟ به ما یاد ندادند که، پدر و مادرمان همان اول اگر ما را بهصورت زندگی شناسایی کرده بودند و ما را وصل میکردند به خداوند و قطع نمیکردند، ما گرما را از درونمان میگرفتیم. ولی الآن گفتیم که ببین پدر و مادرمان میگویند که آدم پولش زیاد بشود به عشق میرسد، اگر مثلاً بنشیند عبادت کند با منذهنی به خداوند میرسد، اینقدر نماز بخواند، اینقدر روزه بگیرد، اینقدر فلان کار را بکند. اینها را هم جمع میکند. امروز میبینیم که این عبادت با منذهنی هیچ فایده ندارد.
پس بنابراین همینطور که پروانه از دور آتش را نور میبیند فکر میکند دارد میرود آنجا بهاصطلاح نور را ببیند، زندگی را ببیند، روشنایی را ببیند، برایش بهتر است، یکدفعه میبیند آتش بود.
ما هم در انباشتگیِ یک چیزی عشق میبینیم؛ آخرسر به من عشق خواهد داد یا اگر این زیاد بشود مقامم این بشود، بابا مردم میآیند به من عشق میدهند دیگر، میگویند این دیگر به اینجا رسیده، شایستهٔ عشق است! نه، نمیدهند. پس نور دید و رفت آنور. شما هم آن چیزی که آتش است، نور نبینید. آن چیزی که آتش است، زندگی نبینید. و این در نِسیان است. نِسیان یعنی ما تایم ایجاد کردیم و در زمان زندگی میکنیم، با منذهنی درست نمیبینیم، آتش را نور میبینیم.
🔟6️⃣4️⃣ ۱۱ 🔟6️⃣4️⃣
[شکل ۱ (دایره همانیدگیها)] همینطور هم که میبینید الآن این فرد صورتها را گذاشته مرکزش. هر کدام از نقطهچینها میخواهد آدم باشد، میخواهد نمیدانم پول باشد، میخواهد هرچه مقام باشد، آخرسر از آن دلزده خواهد شد. توبه میکند ولی یادش میرود توبهاش، دوباره برمیگردد مثل آن پروانه.
[شکل ۲ (دایره عدم)] باید فضا را باز کند، فضا را گشوده نگه دارد. برای این کار گفتیم امروز، شما میگویید اتفاقات برای من مهم نیستند، معتبراَند، مهم نیستند. معتبراَند یعنی اثراتی روی پولم میگذارد، اثراتی روی وضعیت زندگی من میگذارد، ولی من در اطرافش فضا باز میکنم. این فضاگشایی من را به خِرد زندگی، به عشق زندگی وصل میکند. شما اگر زندگی را، عشق را از خداوند بگیرید، دیگر لزومی ندارد که برای عشق به چیزها نگاه کنید. نه؟
[شکل ۰ (دایره عدم اولیه)] همینطور که، این سه بیت را یک بار دیگر میخوانم.
گر آبت بر جگر بودی، دلِ تو پس چه کارهستی؟
تنت گر آنچنان بودی که گفتی، دلنگارهستی
وگر بر کار بودی دل، درونِ کارگاهِ عشق
ملالت بر برونِ تو نمیگویی چه کارهستی؟
غنیمت دار رمْضان را، چو عیدت روی ننمودهست
ز عیدت گر کنارستی، ز غم جان بر کنارهستی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۰)
دلنگاره: دارای صُوَر و نقوش قلبی، نقش دلکِشَنده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس آبت بر جگر نیست. این مرکز عدم تو یا زندگی یا خداوند در مرکز تو همهکاره است، باید آن باشد. پس شما میبینید که همهٔ این چیزهایی که بهصورت نقطهچین نشان میدهیم، آن جگر شما است، آن نمیتواند زندگی شما را اداره کند. و اگر فکر میکنی آنها میتوانند اداره کنند و اینجوری میخواهی باشی، پس دلت پر از نقش و نگار است و دراینصورت دلِ تو در کارگاه عشق یعنی فضای گشودهشده نیست، دلِ تو را خداوند اداره نمیکند و بنابراین برونِ تو، یعنی در همین جگر تو هرچه که با ذهنت میبینی در تنت، در فکرت اغتشاش خواهد بود، ملالت خواهد بود.
حالا بیا پرهیز را تو غنیمت شمار، قدرش را بدان، پرهیز کن، از ابزارهای منذهنی استفاده نکن. و شما میدانید که عید به شما هنوز رو ننموده، یعنی ماه را ندیدید، خداوند را ندیدید، خودتان را بهصورت خداوند شناسایی نکردید.
بعد میگوید «ز عیدت گر کنارستی» اگر عید تو را در آغوش میگرفت درست مثل اینکه خداوند تو را در آغوش میگرفت، «ز غم جان بر کنارهستی» جان شما غم نداشت. پس اگر جان شما غم دارد، دراینصورت هنوز عیدت نشده. یعنی خودت را بهعنوان زندگی و اَلَست شناسایی نکردی.
حالا اگر پدر و مادر ما به ما عشق ندادند و بهصورت زندگی شناسایی نکردند، خود ما که نمردیم، خود ما میتوانیم این کار را بکنیم. معنیاش همین است. معنیاش این است که «جریده رو، که گذرگاه عافیت تنگ است». شما باید تنها بکنی این کار را. برای این کار باید حواست روی خودت باشد و اتفاق مهم نباشد و فضاگشایی کنید.
آبی که میآید، یک ستون گذاشتند آنجا، ستون برایش مهم است؟ نه، از پهلویش رد میشود میرود، یا از بالایش میرود. اتفاقات هم همینطوراَند. برای علاج به این اتفاق بد باید از پهلویش رد بشوی و فضا گشوده بشود، از خرد زندگی استفاده کنی تا راهحل بیاید، از آنور بیاید. درست است؟ و همینطور این بیت را میخوانم:
چونکه اصلِ کارگاه آن نیستیست
که خلا و بینشان است و تهیست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۶۷)
جمله استادان پیِ اظهارِ کار
نیستی جویند و جایِ اِنکسار
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۶۸)
اِنکسار: شکسته شدن، شکستگی؛ مجازاً خضوع و فروتنی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
لاجَرَم استادِ استادان صَمَد
کارگاهش نیستیّ و لا بُوَد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۶۹)
صَمَد: بینیاز و پاینده، از صفاتِ خداوند
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اِنکسار: شکسته شدن. صَمَد: بینیاز، که از صفات خداوند است و صفت ما هم هست. توجه میکنید؟ اصلِ ما بینیاز است. هر موقع خودتان را بسیار نیازمند میبینید به چیزهای اینجهانی که اینها نباشد من میمیرم، یعنی آن حالت بینیازی و صَمَدیت را که خاصیت اصلی ما است، از دست دادید. خداوند تنها است، ما هم تنها هستیم. درست است؟ خداوند بینیاز است، ما هم بینیاز هستیم. شبیه خداوند در این جهان نیست، شبیه ما هم در این جهان نیست.
🔟6️⃣4️⃣ ۱۲ 🔟6️⃣4️⃣
[شکل ۲ (دایره عدم)] باید فضا را باز کند، فضا را گشوده نگه دارد. برای این کار گفتیم امروز، شما میگویید اتفاقات برای من مهم نیستند، معتبراَند، مهم نیستند. معتبراَند یعنی اثراتی روی پولم میگذارد، اثراتی روی وضعیت زندگی من میگذارد، ولی من در اطرافش فضا باز میکنم. این فضاگشایی من را به خِرد زندگی، به عشق زندگی وصل میکند. شما اگر زندگی را، عشق را از خداوند بگیرید، دیگر لزومی ندارد که برای عشق به چیزها نگاه کنید. نه؟
[شکل ۰ (دایره عدم اولیه)] همینطور که، این سه بیت را یک بار دیگر میخوانم.
گر آبت بر جگر بودی، دلِ تو پس چه کارهستی؟
تنت گر آنچنان بودی که گفتی، دلنگارهستی
وگر بر کار بودی دل، درونِ کارگاهِ عشق
ملالت بر برونِ تو نمیگویی چه کارهستی؟
غنیمت دار رمْضان را، چو عیدت روی ننمودهست
ز عیدت گر کنارستی، ز غم جان بر کنارهستی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۰)
دلنگاره: دارای صُوَر و نقوش قلبی، نقش دلکِشَنده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس آبت بر جگر نیست. این مرکز عدم تو یا زندگی یا خداوند در مرکز تو همهکاره است، باید آن باشد. پس شما میبینید که همهٔ این چیزهایی که بهصورت نقطهچین نشان میدهیم، آن جگر شما است، آن نمیتواند زندگی شما را اداره کند. و اگر فکر میکنی آنها میتوانند اداره کنند و اینجوری میخواهی باشی، پس دلت پر از نقش و نگار است و دراینصورت دلِ تو در کارگاه عشق یعنی فضای گشودهشده نیست، دلِ تو را خداوند اداره نمیکند و بنابراین برونِ تو، یعنی در همین جگر تو هرچه که با ذهنت میبینی در تنت، در فکرت اغتشاش خواهد بود، ملالت خواهد بود.
حالا بیا پرهیز را تو غنیمت شمار، قدرش را بدان، پرهیز کن، از ابزارهای منذهنی استفاده نکن. و شما میدانید که عید به شما هنوز رو ننموده، یعنی ماه را ندیدید، خداوند را ندیدید، خودتان را بهصورت خداوند شناسایی نکردید.
بعد میگوید «ز عیدت گر کنارستی» اگر عید تو را در آغوش میگرفت درست مثل اینکه خداوند تو را در آغوش میگرفت، «ز غم جان بر کنارهستی» جان شما غم نداشت. پس اگر جان شما غم دارد، دراینصورت هنوز عیدت نشده. یعنی خودت را بهعنوان زندگی و اَلَست شناسایی نکردی.
حالا اگر پدر و مادر ما به ما عشق ندادند و بهصورت زندگی شناسایی نکردند، خود ما که نمردیم، خود ما میتوانیم این کار را بکنیم. معنیاش همین است. معنیاش این است که «جریده رو، که گذرگاه عافیت تنگ است». شما باید تنها بکنی این کار را. برای این کار باید حواست روی خودت باشد و اتفاق مهم نباشد و فضاگشایی کنید.
آبی که میآید، یک ستون گذاشتند آنجا، ستون برایش مهم است؟ نه، از پهلویش رد میشود میرود، یا از بالایش میرود. اتفاقات هم همینطوراَند. برای علاج به این اتفاق بد باید از پهلویش رد بشوی و فضا گشوده بشود، از خرد زندگی استفاده کنی تا راهحل بیاید، از آنور بیاید. درست است؟ و همینطور این بیت را میخوانم:
چونکه اصلِ کارگاه آن نیستیست
که خلا و بینشان است و تهیست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۶۷)
جمله استادان پیِ اظهارِ کار
نیستی جویند و جایِ اِنکسار
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۶۸)
اِنکسار: شکسته شدن، شکستگی؛ مجازاً خضوع و فروتنی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
لاجَرَم استادِ استادان صَمَد
کارگاهش نیستیّ و لا بُوَد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۶۹)
صَمَد: بینیاز و پاینده، از صفاتِ خداوند
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اِنکسار: شکسته شدن. صَمَد: بینیاز، که از صفات خداوند است و صفت ما هم هست. توجه میکنید؟ اصلِ ما بینیاز است. هر موقع خودتان را بسیار نیازمند میبینید به چیزهای اینجهانی که اینها نباشد من میمیرم، یعنی آن حالت بینیازی و صَمَدیت را که خاصیت اصلی ما است، از دست دادید. خداوند تنها است، ما هم تنها هستیم. درست است؟ خداوند بینیاز است، ما هم بینیاز هستیم. شبیه خداوند در این جهان نیست، شبیه ما هم در این جهان نیست.
🔟6️⃣4️⃣ ۱۲ 🔟6️⃣4️⃣
بهمحض اینکه شما تایم ایجاد میکنید منذهنی میسازید، مشابهتان در این جهان خیلی زیاد است. برای همین است که ما میتوانیم مقایسه کنیم. مقایسهمان براساس چیزهای اینجهانی است. مثلاً ما فرممان را مقایسه میکنیم، زیباییمان را، بدنمان را با دیگران مقایسه میکنیم، پولمان را مقایسه میکنیم، خانهمان را مقایسه میکنیم، بچهمان را مقایسه میکنیم. و متأسفانه با دید منذهنی اینها را ما داریم، درحالیکه با دید اصل، من اصلی، هیچچیز نداریم. میگوید «امن در فقر است، اندر فقر رُو» امنیت در این است که در مرکزت هیچچیز نباشد، در آن برو.
پس بنابراین اصلِ کارگاه این فضای گشودهشده است. اگر شما فضا را باز نکنید، خداوند با دل تو نمیتواند کار کند. نمیتواند شما را اداره کند. مرکز شما جسم باشد، دسترسی به شما ندارد که فضای لا اَنساب است که خالی است و بینشان و تُهی است. و همهٔ استادان برای اظهار کارشان یک نیستی پیدا میکنند، یک چیز خرابی را پیدا میکنند درست میکنند جایی که شکسته شده.
این قضیۀ، الآن میخوانیم چند بیت، اِنکسار خیلی مهم است. در مورد ما اِنکسار یا شکسته شدن این است که شما بالاخره پس از خواندن مولانا به اینجا برسید که شما یک منذهنی کامل نیستید، شما انسان کامل نیستید. شما بگویید نمیدانم، این منذهنیِ من ناقص است، من الآن ناقصم، من پر از عیبم، من درست فکر نمیکنم، من گوش میدهم، واقعاً مطیعم. و شکستگی. هر کسی که میشکند، درواقع غرور و کبر منذهنی را میشکند.
امروز چند بیت راجعبه شکسته شدن میخوانیم و این درواقع نقطهٔ عطفی است برای انسان که شکسته میشود یا نمیشود. اگر هنوز ناموس دارد، پندار کمال دارد، میگوید من میدانم، بحث و جدل میکند، شکسته نشده. وقتی لَهلَه میزند به یاد گرفتن، پیدا کردن ایرادهایش برای رفع کردن آنها، وقتی اقرار میکند برای خودش، برای خودش، نه برای دیگران، که من ایراد دارم باید دنبال آنها باشم، اصلاً چیزی که این لحظه یاد میگیرم این است که ایرادم چیست. یک صدمهای خورده، شما دنبالش میگردید من این را چهجوری ایجاد کردم؟ هرچه هم بهاصطلاح منذهنیتان میگوید نه بابا تو نکردی بینداز گردن یکی دیگر، میگویی نه، من میخواهم ببینم چهجوری این را ایجاد کردم، شما شکسته شدید.
دراینصورت مسئله ایجاد نمیکنید و مسائل قدیمی که شما ایجاد کردید، فوراً حل میشوند. اگر شما شکسته بشوید، مسئله دیگر ایجاد نمیکنید، ستیزه نمیکنید، مقاومت نمیکنید، در این لحظه میگویید من میخواهم یاد بگیرم. بنابراین استاد استادان صَمَد یعنی خداوند کارگاهش در این فضای گشودهشده است. کارگاهش موقعی شروع میشود که شما میگویید من پُر از ایراد هستم.
یک نجار میآید یک کُندهٔ درخت را میگیرد، یک دَر درست میکند. خب آن اگر، کُنده اینهمه ایراد دارد دیگر، دَر که نیست که. من هم اینهمه ایراد دارم، پس بنابراین اگر ایرادهایم را، اگر شکسته بشوم و قبول کنم، وارد کارگاه خداوند میشوم، میگویم حالا درست کن.
«لاجَرَم استادِ استادان صَمَد» یعنی کارگاه خداوند در این فضای گشودهشده است. شما وقتی فضا را باز میکنید، میگویید یعنی عقلِ جگر را و هرچه که عقل داشتم گذاشتم کنار، حالا تو درست کن. و من پر از عیب هستم و من البته فعالانه دارم کار میکنم، من دارم نگاه میکنم، عمل میکنم، من گوش میدهم، درک میکنم، مینویسم، عمل میکنم، عمل میکنم، هِی عمل میکنم.
هر کجا این نیستی افزونتر است
کارِ حق و کارگاهش آن سَر است
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۷۰)
خب هر انسانی که بهصورت منذهنی بلند نمیشود، یعنی تواضع دارد کاملاً، شکسته شده، درون او کارگاه خداوند است. توجه میکنید؟ هر کسی بلند میشود هر لحظه میگوید من میدانم، نه، درون او کارگاه خداوند نیست.
شما یک سؤال بکنید: درون شما کارگاه خداوند است یا کارگاه شیطان است؟ اگر هِی بلند میشوید من را ببینید، من بلدم، من میدانم، بحث و جدل میکنید، اگر از چیزهایی که در مرکزتان هست، زندگی میخواهید، اگر در کار دیگران دخالت میکنید، حواستان به خودتان نیست، اصلاً اگر حواستان به خودتان نیست، حواستان به دیگران است، کارگاه تعطیل است. حواس ما به خودمان، رفع ایرادهای خودمان و فضاگشایی است. دراینصورت احتمال اینکه کارگاه باز بشود در درون ما خیلی زیاد است.
🔟6️⃣4️⃣ ۱۳ 🔟6️⃣4️⃣
پس بنابراین اصلِ کارگاه این فضای گشودهشده است. اگر شما فضا را باز نکنید، خداوند با دل تو نمیتواند کار کند. نمیتواند شما را اداره کند. مرکز شما جسم باشد، دسترسی به شما ندارد که فضای لا اَنساب است که خالی است و بینشان و تُهی است. و همهٔ استادان برای اظهار کارشان یک نیستی پیدا میکنند، یک چیز خرابی را پیدا میکنند درست میکنند جایی که شکسته شده.
این قضیۀ، الآن میخوانیم چند بیت، اِنکسار خیلی مهم است. در مورد ما اِنکسار یا شکسته شدن این است که شما بالاخره پس از خواندن مولانا به اینجا برسید که شما یک منذهنی کامل نیستید، شما انسان کامل نیستید. شما بگویید نمیدانم، این منذهنیِ من ناقص است، من الآن ناقصم، من پر از عیبم، من درست فکر نمیکنم، من گوش میدهم، واقعاً مطیعم. و شکستگی. هر کسی که میشکند، درواقع غرور و کبر منذهنی را میشکند.
امروز چند بیت راجعبه شکسته شدن میخوانیم و این درواقع نقطهٔ عطفی است برای انسان که شکسته میشود یا نمیشود. اگر هنوز ناموس دارد، پندار کمال دارد، میگوید من میدانم، بحث و جدل میکند، شکسته نشده. وقتی لَهلَه میزند به یاد گرفتن، پیدا کردن ایرادهایش برای رفع کردن آنها، وقتی اقرار میکند برای خودش، برای خودش، نه برای دیگران، که من ایراد دارم باید دنبال آنها باشم، اصلاً چیزی که این لحظه یاد میگیرم این است که ایرادم چیست. یک صدمهای خورده، شما دنبالش میگردید من این را چهجوری ایجاد کردم؟ هرچه هم بهاصطلاح منذهنیتان میگوید نه بابا تو نکردی بینداز گردن یکی دیگر، میگویی نه، من میخواهم ببینم چهجوری این را ایجاد کردم، شما شکسته شدید.
دراینصورت مسئله ایجاد نمیکنید و مسائل قدیمی که شما ایجاد کردید، فوراً حل میشوند. اگر شما شکسته بشوید، مسئله دیگر ایجاد نمیکنید، ستیزه نمیکنید، مقاومت نمیکنید، در این لحظه میگویید من میخواهم یاد بگیرم. بنابراین استاد استادان صَمَد یعنی خداوند کارگاهش در این فضای گشودهشده است. کارگاهش موقعی شروع میشود که شما میگویید من پُر از ایراد هستم.
یک نجار میآید یک کُندهٔ درخت را میگیرد، یک دَر درست میکند. خب آن اگر، کُنده اینهمه ایراد دارد دیگر، دَر که نیست که. من هم اینهمه ایراد دارم، پس بنابراین اگر ایرادهایم را، اگر شکسته بشوم و قبول کنم، وارد کارگاه خداوند میشوم، میگویم حالا درست کن.
«لاجَرَم استادِ استادان صَمَد» یعنی کارگاه خداوند در این فضای گشودهشده است. شما وقتی فضا را باز میکنید، میگویید یعنی عقلِ جگر را و هرچه که عقل داشتم گذاشتم کنار، حالا تو درست کن. و من پر از عیب هستم و من البته فعالانه دارم کار میکنم، من دارم نگاه میکنم، عمل میکنم، من گوش میدهم، درک میکنم، مینویسم، عمل میکنم، عمل میکنم، هِی عمل میکنم.
هر کجا این نیستی افزونتر است
کارِ حق و کارگاهش آن سَر است
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۷۰)
خب هر انسانی که بهصورت منذهنی بلند نمیشود، یعنی تواضع دارد کاملاً، شکسته شده، درون او کارگاه خداوند است. توجه میکنید؟ هر کسی بلند میشود هر لحظه میگوید من میدانم، نه، درون او کارگاه خداوند نیست.
شما یک سؤال بکنید: درون شما کارگاه خداوند است یا کارگاه شیطان است؟ اگر هِی بلند میشوید من را ببینید، من بلدم، من میدانم، بحث و جدل میکنید، اگر از چیزهایی که در مرکزتان هست، زندگی میخواهید، اگر در کار دیگران دخالت میکنید، حواستان به خودتان نیست، اصلاً اگر حواستان به خودتان نیست، حواستان به دیگران است، کارگاه تعطیل است. حواس ما به خودمان، رفع ایرادهای خودمان و فضاگشایی است. دراینصورت احتمال اینکه کارگاه باز بشود در درون ما خیلی زیاد است.
🔟6️⃣4️⃣ ۱۳ 🔟6️⃣4️⃣