ای خدا، بنْمای تو هر چیز را
آنچنانکه هست در خُدعهسرا
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۶۵)
خُدعهسرا: نیرنگخانه، کنایه از دنیا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
به من «امرِ قُمْ» را گفته، گفته بلند شو، هشدار بده به خودت. من الآن دارم به خودم هشدار میدهم. «انبیا بُردند»، دارم استقامت میکنم و به من گفته بلند شو از اینجا و زنده بشو به من و به خودت هشدار بده. درست است؟
پس الزامِ این منذهنی نیستیم [شکل ۹(افسانه منذهنی)]، لازم نیست ما دنبال حرفهای او برویم، او به ما بگوید چهکار کن ما بکنیم. به میخ طویلهای بستیم، داریم نظارتش میکنیم. سببسازی و حرفهایش را میبینیم بهصورت ناظر [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، ولی ما قبول نداریم، دنبالش نمیرویم. درست است؟
و در این قسمت که الآن میخوانم، این منذهنی میگوید که اجازه بده من بروم هر کاری دلم میخواهد بکنم و خداوند ما را نمیگیرد. من اگر جسمها را بیاورم مرکزم، ما را نخواهد گرفت. ولی این بیتها میگویند که بهمحض اینکه یک جسمی را بیاورم مرکزم، من تنبیه میشوم. و اگر کسی میگوید که خداوند من را نمیگیرد، درواقع منذهنیاش میگوید و شما باور نمیکنید بهعنوان حضور ناظر.
عکس میگویی و مقلوب، ای سَفیه
ای رها کرده ره و، بگْرفته تیهْ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۶۸)
سَفیه: نادان
تیهْ: بیابان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چند چندت گیرم و، تو بیخَبَر
در سَلاسِل ماندهای پا تا به سَر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۶۹)
سَلاسِل: زنجیرها، جمع سلسله
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اگر کسی میگوید بهوسیلهٔ ژاژ یا منذهنیاش که من چیزها را میآورم به مرکزم بهجای خداوند، او ما را نمیگیرد، دراینصورت «مقلوب» میگوید، عکسِ قضیهاش، حتماً میگیرد. پس «عکس میگویی و» و برعکس ای بیعقل، شما راه درست را که فضاگشایی است ول کردی رفتی بیابان را در پیش گرفتی و حرف منذهنی را گوش میکنی. چقدر دیگر تو را بگیرم، تو بیخبری.
یعنی خداوند ما را میگیرد و ما این درد را میکشیم و عادت میکنیم میگوییم زندگی این است. در زنجیرها «ماندهای پا تا به سَر»، در هر زمینهای بستم تو را، حرکت نمیتوانی بکنی، محدودت کردم.
این بیت را، پس از این دو بیت استفاده کردیم بگوییم که این منذهنی که میگوید من میتوانم چیزها را بیاورم مرکزم، خدا با این کاری ندارد، نمیگیرد. برعکس میگوید، مقلوب است، حتماً میگیرد.
و «چون جفا آری، فرستد گوشمال»، این بیت را حتماً شما حفظ کنید، «تا ز نقصان وارَوی سویِ کمال». همین که یک چیزی را بیاوری به مرکزت، میگویی من از جنس جسم هستم، از جنس تو نیستم خدایا، همان موقع یک گوشمال میآید.
🔟6️⃣3️⃣ ۳۹ 🔟6️⃣3️⃣
آنچنانکه هست در خُدعهسرا
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۶۵)
خُدعهسرا: نیرنگخانه، کنایه از دنیا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
به من «امرِ قُمْ» را گفته، گفته بلند شو، هشدار بده به خودت. من الآن دارم به خودم هشدار میدهم. «انبیا بُردند»، دارم استقامت میکنم و به من گفته بلند شو از اینجا و زنده بشو به من و به خودت هشدار بده. درست است؟
پس الزامِ این منذهنی نیستیم [شکل ۹(افسانه منذهنی)]، لازم نیست ما دنبال حرفهای او برویم، او به ما بگوید چهکار کن ما بکنیم. به میخ طویلهای بستیم، داریم نظارتش میکنیم. سببسازی و حرفهایش را میبینیم بهصورت ناظر [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، ولی ما قبول نداریم، دنبالش نمیرویم. درست است؟
و در این قسمت که الآن میخوانم، این منذهنی میگوید که اجازه بده من بروم هر کاری دلم میخواهد بکنم و خداوند ما را نمیگیرد. من اگر جسمها را بیاورم مرکزم، ما را نخواهد گرفت. ولی این بیتها میگویند که بهمحض اینکه یک جسمی را بیاورم مرکزم، من تنبیه میشوم. و اگر کسی میگوید که خداوند من را نمیگیرد، درواقع منذهنیاش میگوید و شما باور نمیکنید بهعنوان حضور ناظر.
عکس میگویی و مقلوب، ای سَفیه
ای رها کرده ره و، بگْرفته تیهْ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۶۸)
سَفیه: نادان
تیهْ: بیابان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چند چندت گیرم و، تو بیخَبَر
در سَلاسِل ماندهای پا تا به سَر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۶۹)
سَلاسِل: زنجیرها، جمع سلسله
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اگر کسی میگوید بهوسیلهٔ ژاژ یا منذهنیاش که من چیزها را میآورم به مرکزم بهجای خداوند، او ما را نمیگیرد، دراینصورت «مقلوب» میگوید، عکسِ قضیهاش، حتماً میگیرد. پس «عکس میگویی و» و برعکس ای بیعقل، شما راه درست را که فضاگشایی است ول کردی رفتی بیابان را در پیش گرفتی و حرف منذهنی را گوش میکنی. چقدر دیگر تو را بگیرم، تو بیخبری.
یعنی خداوند ما را میگیرد و ما این درد را میکشیم و عادت میکنیم میگوییم زندگی این است. در زنجیرها «ماندهای پا تا به سَر»، در هر زمینهای بستم تو را، حرکت نمیتوانی بکنی، محدودت کردم.
این بیت را، پس از این دو بیت استفاده کردیم بگوییم که این منذهنی که میگوید من میتوانم چیزها را بیاورم مرکزم، خدا با این کاری ندارد، نمیگیرد. برعکس میگوید، مقلوب است، حتماً میگیرد.
و «چون جفا آری، فرستد گوشمال»، این بیت را حتماً شما حفظ کنید، «تا ز نقصان وارَوی سویِ کمال». همین که یک چیزی را بیاوری به مرکزت، میگویی من از جنس جسم هستم، از جنس تو نیستم خدایا، همان موقع یک گوشمال میآید.
🔟6️⃣3️⃣ ۳۹ 🔟6️⃣3️⃣
اجازه بدهید راجعبه این بیت چندتا مطلب را نشان بدهم به شما.
چرا دنیا به نکتهٔ مُستَحیله
فریبد چون تو زیرک را به حیله؟
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
مُستَحیله: مؤنث مُستَحیل، محال، غیرممکن، جسمی که تبدیل به جسم دیگر شده باشد، تغییریافته، دگرگون، مبدل
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
که توضیح دادم. بعد آن موقع به اینها نگاه کنید:
♦️حقیقت ⬅️ شکلِ تغییریافته
[جدول نکاتِ مُستَحیلهٔ حقیقت] قسمت «حقیقت» و منِ اصلی. و این طرف، طرف چپ «شکلِ تغییریافته» است.
🔹هدایت زندگی ⬅️ گرفتن هدایت از چیزهای بیرونی
همینطوری که جدول نشان میدهد، در طرف راست است «هدایت زندگی» در قسمت منِ اصلی، و در منذهنی در حالت تغییرشکلیافته «گرفتن هدایت از چیزهای بیرونی».
یعنی هدایت ما میافتد دست خشم ما و ترس ما و همانیدگیها. داریم راجعبه چه صحبت میکنیم؟ راجعبه این صحبت میکنیم که وقتی از حالت اَلَست دگرگون شدیم به منذهنی، چه الگوهایی را پذیرفتیم که بهنظر ما صحیح میآید و غلط است. درست است؟ «هدایت» همیشه مال زندگی است.
🔹دیدن عیب در خود ⬅️ دیدن عیب دیگران
«دیدن عیب خود». وقتی فضا را باز میکنیم از جنس زندگی هستیم، عیب خودمان را میبینیم. در این یکی، در حالت مُستَحیله عیب دیگران را میبینیم. شما ببینید عیب دیگران را میبینید یا عیب خودتان؟
🔹گرفتن ارزش از ذات زندگی ⬅️ قرض گرفتن ارزش از جهاتِ بیرونی
«گرفتن ارزش از ذات زندگی»، که امروز گفتیم منِ اصلی ما میکند. «قرض گرفتن ارزش از جهان بیرونی». کدام یکی است مال شما؟
🔹عشق ⬅️ گرفتنِ هیجانات به جای عشق
در اینجا «عشق» است، «گرفتن هیجانات بهجای عشق». ما فهمیدیم الآن که علت اینکه ما غمگین هستیم و غم داریم از بیعشقی است، وصل به خداوند نیستیم. این یکی میگوید نه ما باید هیجانات خوبی ایجاد کنیم، بخندیم، جوک بگوییم یا مثلاً به همانیدگیها نگاه کنیم خوشحال بشویم، یعنی منذهنیمان را خوشحال کنیم.
🔹ناظر ذهن و شاهد بودن ⬅️ گم شدن در فکر
در این یکی، یعنی حقیقت، «ناظر ذهن و شاهد بودن» است. این یکی «گم شدن در فکر» است.
🔹گرمای عشق ⬅️ حال کردن با حالِ خوبِ منذهنی
در حالت منِ حقیقی «گرمای عشق» است. بعد در این یکی، «حال کردن با حالِ خوبِ منذهنی» است. دنبال خوب کردن حال منذهنیمان هستیم.
🔹صُنع و آفریدگاری زندگی، خلاقیت ⬅️ سببسازی
در این یکی که منِ اصلی است «صُنع» هست، «آفریدگاری زندگی، خلاقیت». در این یکی «سببسازی» هست. منذهنی سببسازی میکند براساس باورهای جامد و پوسیده.
🔹حضور در این لحظهٔ ابدی ⬅️ رفتن به گذشته یا آینده
و در حالت منِ حقیقی، دگرگوننشده، «حضور در این لحظهٔ ابدی» است، یعنی در این لحظه ما حاضر هستیم. در این یکی «رفتن به گذشته و آینده» است.
🔹تازهبهتازه زندگی کردن ⬅️ رفتن به داستانِ ذهن
«تازهبهتازه زندگی کردن» است در حقیقتِ زندگی، در منِ اصلی. بعد در آن یکی رفتن به داستان زندگی است، داستانی که ذهن درست کرده. مردم یک داستانی درست کردند با داستان همانیده شدند و داستان را ادامه میدهند و میخواهند آینده را بهتر کنند، در آینده به نتیجه و ثمر برسند.
🔹یادگیری ⬅️ ملامت کردن
در حالت منِ اصلی وقتی اشتباه میکنیم باید یاد بگیریم. در این یکی، در منذهنی ما شروع میکنیم به ملامت کردن.
🔹تعهد به قوانین زندگی ⬅️ تعهد به منذهنی و باورهایش
و یکی دیگر هست. در حالت حقیقی، منِ اصلی، «تعهد به قوانین زندگی» داریم. در این یکی «تعهد به منذهنی و باورهایش» داریم یا سببسازیاش داریم که ژاژ است.
🔹کوثر و فراوانیاندیش بودن ⬅️ کمیابیاندیشی
در این یکی در حالت حقیقت، «کوثر و فراوانیاندیش بودن» است. در آن یکی «کمیابیاندیشی» است که امروز توضیح دادم.
🔹فضاگشایی و انبساط ⬅️ فضابندی و انقباض
در حالت منِ اصلی «فضاگشایی و انبساط» است. در این یکی «فضابندی و انقباض» است در منذهنی.
🔹زندگی خواستن از مرکز عدم ⬅️ زندگی خواستن از چیزها
در حالت حقیقت، «زندگی خواستن از مرکز عدم» است یا خداوند است. در این یکی در منذهنی «زندگی خواستن از چیزها» است.
🔹حس امنیت ⬅️ ترس و ناامنی
در منِ حقیقی «حس امنیت» وجود دارد که از زندگی میآید، از خداوند میآید. در این یکی «ترس و ناامنی» است که از منذهنی بلند میشود.
🔹قدرت و توانایی ⬅️ ناتوانی و ضعف
در حالت حقیقی «قدرت و توانایی» است. در آن یکی «ناتوانی و ضعف» است در مقابل.
🔹برخورداری از راه حل ⬅️ بیچارگی و زبونی
در حالت منِ اصلی «برخورداری از راهحل» است. هر لحظه میتوانیم با صُنع به راهحل دسترسی پیدا کنیم. و در این یکی، «بیچارگی و زبونی» و سعی کردن به حل مسائل برحسب منذهنی است که امکان ندارد.
🔟6️⃣3️⃣ ۴۰ 🔟6️⃣3️⃣
چرا دنیا به نکتهٔ مُستَحیله
فریبد چون تو زیرک را به حیله؟
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
مُستَحیله: مؤنث مُستَحیل، محال، غیرممکن، جسمی که تبدیل به جسم دیگر شده باشد، تغییریافته، دگرگون، مبدل
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
که توضیح دادم. بعد آن موقع به اینها نگاه کنید:
♦️حقیقت ⬅️ شکلِ تغییریافته
[جدول نکاتِ مُستَحیلهٔ حقیقت] قسمت «حقیقت» و منِ اصلی. و این طرف، طرف چپ «شکلِ تغییریافته» است.
🔹هدایت زندگی ⬅️ گرفتن هدایت از چیزهای بیرونی
همینطوری که جدول نشان میدهد، در طرف راست است «هدایت زندگی» در قسمت منِ اصلی، و در منذهنی در حالت تغییرشکلیافته «گرفتن هدایت از چیزهای بیرونی».
یعنی هدایت ما میافتد دست خشم ما و ترس ما و همانیدگیها. داریم راجعبه چه صحبت میکنیم؟ راجعبه این صحبت میکنیم که وقتی از حالت اَلَست دگرگون شدیم به منذهنی، چه الگوهایی را پذیرفتیم که بهنظر ما صحیح میآید و غلط است. درست است؟ «هدایت» همیشه مال زندگی است.
🔹دیدن عیب در خود ⬅️ دیدن عیب دیگران
«دیدن عیب خود». وقتی فضا را باز میکنیم از جنس زندگی هستیم، عیب خودمان را میبینیم. در این یکی، در حالت مُستَحیله عیب دیگران را میبینیم. شما ببینید عیب دیگران را میبینید یا عیب خودتان؟
🔹گرفتن ارزش از ذات زندگی ⬅️ قرض گرفتن ارزش از جهاتِ بیرونی
«گرفتن ارزش از ذات زندگی»، که امروز گفتیم منِ اصلی ما میکند. «قرض گرفتن ارزش از جهان بیرونی». کدام یکی است مال شما؟
🔹عشق ⬅️ گرفتنِ هیجانات به جای عشق
در اینجا «عشق» است، «گرفتن هیجانات بهجای عشق». ما فهمیدیم الآن که علت اینکه ما غمگین هستیم و غم داریم از بیعشقی است، وصل به خداوند نیستیم. این یکی میگوید نه ما باید هیجانات خوبی ایجاد کنیم، بخندیم، جوک بگوییم یا مثلاً به همانیدگیها نگاه کنیم خوشحال بشویم، یعنی منذهنیمان را خوشحال کنیم.
🔹ناظر ذهن و شاهد بودن ⬅️ گم شدن در فکر
در این یکی، یعنی حقیقت، «ناظر ذهن و شاهد بودن» است. این یکی «گم شدن در فکر» است.
🔹گرمای عشق ⬅️ حال کردن با حالِ خوبِ منذهنی
در حالت منِ حقیقی «گرمای عشق» است. بعد در این یکی، «حال کردن با حالِ خوبِ منذهنی» است. دنبال خوب کردن حال منذهنیمان هستیم.
🔹صُنع و آفریدگاری زندگی، خلاقیت ⬅️ سببسازی
در این یکی که منِ اصلی است «صُنع» هست، «آفریدگاری زندگی، خلاقیت». در این یکی «سببسازی» هست. منذهنی سببسازی میکند براساس باورهای جامد و پوسیده.
🔹حضور در این لحظهٔ ابدی ⬅️ رفتن به گذشته یا آینده
و در حالت منِ حقیقی، دگرگوننشده، «حضور در این لحظهٔ ابدی» است، یعنی در این لحظه ما حاضر هستیم. در این یکی «رفتن به گذشته و آینده» است.
🔹تازهبهتازه زندگی کردن ⬅️ رفتن به داستانِ ذهن
«تازهبهتازه زندگی کردن» است در حقیقتِ زندگی، در منِ اصلی. بعد در آن یکی رفتن به داستان زندگی است، داستانی که ذهن درست کرده. مردم یک داستانی درست کردند با داستان همانیده شدند و داستان را ادامه میدهند و میخواهند آینده را بهتر کنند، در آینده به نتیجه و ثمر برسند.
🔹یادگیری ⬅️ ملامت کردن
در حالت منِ اصلی وقتی اشتباه میکنیم باید یاد بگیریم. در این یکی، در منذهنی ما شروع میکنیم به ملامت کردن.
🔹تعهد به قوانین زندگی ⬅️ تعهد به منذهنی و باورهایش
و یکی دیگر هست. در حالت حقیقی، منِ اصلی، «تعهد به قوانین زندگی» داریم. در این یکی «تعهد به منذهنی و باورهایش» داریم یا سببسازیاش داریم که ژاژ است.
🔹کوثر و فراوانیاندیش بودن ⬅️ کمیابیاندیشی
در این یکی در حالت حقیقت، «کوثر و فراوانیاندیش بودن» است. در آن یکی «کمیابیاندیشی» است که امروز توضیح دادم.
🔹فضاگشایی و انبساط ⬅️ فضابندی و انقباض
در حالت منِ اصلی «فضاگشایی و انبساط» است. در این یکی «فضابندی و انقباض» است در منذهنی.
🔹زندگی خواستن از مرکز عدم ⬅️ زندگی خواستن از چیزها
در حالت حقیقت، «زندگی خواستن از مرکز عدم» است یا خداوند است. در این یکی در منذهنی «زندگی خواستن از چیزها» است.
🔹حس امنیت ⬅️ ترس و ناامنی
در منِ حقیقی «حس امنیت» وجود دارد که از زندگی میآید، از خداوند میآید. در این یکی «ترس و ناامنی» است که از منذهنی بلند میشود.
🔹قدرت و توانایی ⬅️ ناتوانی و ضعف
در حالت حقیقی «قدرت و توانایی» است. در آن یکی «ناتوانی و ضعف» است در مقابل.
🔹برخورداری از راه حل ⬅️ بیچارگی و زبونی
در حالت منِ اصلی «برخورداری از راهحل» است. هر لحظه میتوانیم با صُنع به راهحل دسترسی پیدا کنیم. و در این یکی، «بیچارگی و زبونی» و سعی کردن به حل مسائل برحسب منذهنی است که امکان ندارد.
🔟6️⃣3️⃣ ۴۰ 🔟6️⃣3️⃣
🔹عقل کل ⬅️ عقل جزوی
در حالتِ حقیقت «عقل کل» یار ما است، عقل کلی که تمام کائنات را اداره میکند. در این یکی «عقل جزوی» ما که همان عقل منذهنی است و سببسازی ذهن است و دیدن برحسب همانیدگیها است، اسمش عقل جزوی است.
🔹هدایت کردن ⬅️ گمراه کردن
در حالت حقیقت «هدایت کردن» بهوسیلهٔ زندگی داریم با مرکز عدم. در این یکی «گمراه کردن» داریم و گمراه شدن، گم شدن در فکرها و در سببسازیها.
🔹آرامش ⬅️ آشفتگی و اضطراب
در این یکی «آرامش» داریم، در حالت حقیقت. در آن یکی «آشفتگی و اضطراب» داریم.
🔹اطمینان خاطر ⬅️ نگرانی، شک و دودلی
یکی دیگر هم میگویم به شما. در حالت حقیقی بودن «اطمینان خاطر» داریم. در این یکی «نگرانی و شک و دودلی» داریم. منذهنی حتماً شک دارد، نمیتواند مطمئن باشد و توکل داشته باشد.
🔹تسلیم و پذیرش ⬅️ مقاومت و ستیزه
در حالت منِ حقیقی «تسلیم و پذیرش» داریم، تسلیم و پذیرش در این لحظه. در این یکی «مقاومت و ستیزه» داریم در حالت منذهنی.
🔹عدم قضاوت ⬅️ قضاوت و دوبینی
در منِ اصلی «عدم قضاوت» داریم، عدم قضاوت. در این یکی «قضاوت و دوبینی» داریم.
🔹استقرار در این لحظه ⬅️ گیر کردن در گذشته و آینده
و در حالت حقیقی «استقرار در این لحظه» ما داریم، از این لحظه تکان نمیخوریم. در آن یکی «گیر کردن در گذشته و آینده» داریم.
🔹توکل و قائمیت به ذات ⬅️ وابستگی به چیزها و آدمها
«توکل و قائمیت به ذات» است در حالت منِ حقیقی. در منذهنی «وابستگی به چیزها و آدمها» است. یعنی توکل به خداوند نداریم ما در منذهنی، وابسته به چیزها و آدمها هستیم. اگر شما وابستگی دارید به آدمها، منذهنی دارید.
🔹نامحدود بودن ⬅️ محدودیت
و در حالت حقیقی «نامحدود بودن» داریم. در این یکی «محدودیت» داریم.
🔹رواداری ⬅️ تنگنظری و حسادت
در حالت حقیقی «رواداری» یا رواداشت داریم. در این یکی رواداشت نداریم، «تنگنظری و حسادت» داریم، بُخل داریم.
🔹قناعت ⬅️ حرص، طمع و زیادهخواهی
در این یکی «قناعت» داریم، قناعت یعنی راضی بودن در این لحظه به وضعیت. در این یکی «حرص» داریم که میخواهیم حتماً زیاد بشود این همانیدگی و «طمع» زندگی داریم و «زیادهخواهی» داریم.
🔹شادی بیسبب ⬅️ خوشی مصنوعی
در حالت حقیقی «شادی بیسبب» داریم. ولی در حالت تغییرشکلیافته «خوشی مصنوعی» داریم، خوشیهایی که از همانیدگیها میآید.
🔟6️⃣3️⃣ ۴۱ 🔟6️⃣3️⃣
در حالتِ حقیقت «عقل کل» یار ما است، عقل کلی که تمام کائنات را اداره میکند. در این یکی «عقل جزوی» ما که همان عقل منذهنی است و سببسازی ذهن است و دیدن برحسب همانیدگیها است، اسمش عقل جزوی است.
🔹هدایت کردن ⬅️ گمراه کردن
در حالت حقیقت «هدایت کردن» بهوسیلهٔ زندگی داریم با مرکز عدم. در این یکی «گمراه کردن» داریم و گمراه شدن، گم شدن در فکرها و در سببسازیها.
🔹آرامش ⬅️ آشفتگی و اضطراب
در این یکی «آرامش» داریم، در حالت حقیقت. در آن یکی «آشفتگی و اضطراب» داریم.
🔹اطمینان خاطر ⬅️ نگرانی، شک و دودلی
یکی دیگر هم میگویم به شما. در حالت حقیقی بودن «اطمینان خاطر» داریم. در این یکی «نگرانی و شک و دودلی» داریم. منذهنی حتماً شک دارد، نمیتواند مطمئن باشد و توکل داشته باشد.
🔹تسلیم و پذیرش ⬅️ مقاومت و ستیزه
در حالت منِ حقیقی «تسلیم و پذیرش» داریم، تسلیم و پذیرش در این لحظه. در این یکی «مقاومت و ستیزه» داریم در حالت منذهنی.
🔹عدم قضاوت ⬅️ قضاوت و دوبینی
در منِ اصلی «عدم قضاوت» داریم، عدم قضاوت. در این یکی «قضاوت و دوبینی» داریم.
🔹استقرار در این لحظه ⬅️ گیر کردن در گذشته و آینده
و در حالت حقیقی «استقرار در این لحظه» ما داریم، از این لحظه تکان نمیخوریم. در آن یکی «گیر کردن در گذشته و آینده» داریم.
🔹توکل و قائمیت به ذات ⬅️ وابستگی به چیزها و آدمها
«توکل و قائمیت به ذات» است در حالت منِ حقیقی. در منذهنی «وابستگی به چیزها و آدمها» است. یعنی توکل به خداوند نداریم ما در منذهنی، وابسته به چیزها و آدمها هستیم. اگر شما وابستگی دارید به آدمها، منذهنی دارید.
🔹نامحدود بودن ⬅️ محدودیت
و در حالت حقیقی «نامحدود بودن» داریم. در این یکی «محدودیت» داریم.
🔹رواداری ⬅️ تنگنظری و حسادت
در حالت حقیقی «رواداری» یا رواداشت داریم. در این یکی رواداشت نداریم، «تنگنظری و حسادت» داریم، بُخل داریم.
🔹قناعت ⬅️ حرص، طمع و زیادهخواهی
در این یکی «قناعت» داریم، قناعت یعنی راضی بودن در این لحظه به وضعیت. در این یکی «حرص» داریم که میخواهیم حتماً زیاد بشود این همانیدگی و «طمع» زندگی داریم و «زیادهخواهی» داریم.
🔹شادی بیسبب ⬅️ خوشی مصنوعی
در حالت حقیقی «شادی بیسبب» داریم. ولی در حالت تغییرشکلیافته «خوشی مصنوعی» داریم، خوشیهایی که از همانیدگیها میآید.
🔟6️⃣3️⃣ ۴۱ 🔟6️⃣3️⃣
بله، اجازه بدهید ما این را شروع کنیم.
تیتر
«در معنیِ این حدیث که اِغْتَنِمُوا بَرْدَ الرَّبیعِ اِلیٰ آخِرِه»
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۴۶)
«در معنیِ این حدیث که» در پایین آوردهایم، که غنیمت شمارید سرمای بهار را. تیترِ قسمتی است که برایتان میخوانم. این حدیث این است که تیترِ این قسمت است. که در اینجا مولانا میخواهد بگوید که سرمای بهار همینطور که درختان و طبیعت را زنده میکند، ما را هم زنده میکند. منظورش از سرمای بهار شاید حرفهایی است که مولانا میزند، منذهنی ما خوشش نمیآید، سرمای بهار است. بهار بزرگان هستند، در این مورد مولانا، بعضی موقعها حرفهایی میزند که ما خوشمان نمیآید، ولی باید قبول کنیم و گرمایَش هم تأیید است.
«اِغْتَنِمُوا بَرْدَ الرَّبیعِ فَاِنَّهُ یَعْمَلُ بِاَبْدانِکُمْ کَما یَعْمَلُ بِاَشْجارِکُمْ وِ اجْتَنِبُوا بَرْدَ الْخَریفِ فَاِنَّهُ یَعْمَلُ بِاَبْدانِکُمْ کَما یَعْمَلُ بِاَشْجارِکُمْ.»
«غنیمت شمرید بادِ بهاری را که با کالبدهای شما آن کند که با درختانِ شما. و بپرهیزید از سرمای خزانی که با کالبدهای شما آن کند که با درختانِ شما.»
🌴(حدیث)
میگوید «غنیمت شمرید بادِ بهاری را که با کالبدهای شما آن کند که با درختانِ شما». پس بنابراین باد بهاری همانطوری که درختان را زنده میکند، ما را هم زنده میکند. «و بپرهیزید از سرمای خزانی»، و بعداً خواهیم دید که سرمای خزانی انرژیای است که از منهای ذهنی صادر میشود. «که با کالبدهای شما آن کند که با درختانِ شما». همینطور که درختان را خشک میکند سرمای خزانی، سرمایی که از، انرژیای که از منهای ذهنی صادر میشود، آدمهای دردمند صادر میشود، انسانها را میتواند خشک کند.
گفت پیغمبر ز سرمایِ بهار
تن مپوشانید یاران زینهار
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۴۶)
ز آنکه با جانِ شما آن میکند
کآن بهاران با درختان میکند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۴۷)
لیک بگْریزید از سَردِ خزان
کآن کند کاو کرد با باغ و رَزان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۴۸)
کآن: که آن (که + آن)
کاو: که او (که + او)
رَزان: جمعِ رَز (درخت انگور) ولی غالباً به جای مفرد بهکار میرود.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میگوید حضرت رسول فرمود که از «سرمایِ بهار» تن را نپوشانید. عرض کردم ظاهرش سرمایی است که فصل بهار میآید نه فصل پاییز. و الآن خواهد گفت که سرمای بهار همین پیغامی است که از آدمهایی مثل مولانا میآید که به زندگی زنده شدهاند. پس پیغمبر میگوید فرموده که تنتان را نپوشانید، در معرض باد بهاری قرار بدهید حتماً. برای اینکه با جان شما آن کار را میکند که بهاران با درختان میکند، درختان را سبز میکند. پس بنابراین باد سردی که از مولانا میوزد، جان ما را زنده میکند.
اما میگوید بگریزید از سرمای خزان، برای اینکه با ما آن میکند، آن کار را میکند که با باغ میکند. رَزان یعنی جمعِ رَز، ولی غالباً بهجای مفرد بهکار میبرند. میدانید رَز یعنی باغ مُو، بعضی موقعها رَز را یا رَزان را بهجای باغ میگیرد. پس باغ شما را انرژیای که از منهای ذهنی صادر میشود که مثل باد خزان است، خشک میکند. میخواهد بگوید باد خزان، باد پاییز میدانید خشک میکند، باد اولِ بهار سبز میکند. یک، اولی که باد خزان است منهای ذهنی هستند، دردمند هستند. دومی آدمهایی مثل مولانا هستند.
راویان، این را به ظاهر بُردهاند
هم بر آن صورت، قناعت کردهاند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۴۹)
بیخبر بودند از جان، آن گروه
کوه را دیده، ندیده کان به کوه
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۰)
آن خزان، نزدِ خدا نَفْس و هواست
عقل و جان، عینِ بهارَست و بقاست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۱)
میگوید آنهایی که اینها را تفسیر کردهاند، راویان «به ظاهر بُردهاند»، فکر کردند که همین باد بهار را میگوید و بهار را میگوید، خزان را میگوید. میگوید نه، منظورِ حضرت رسول یک چیز دیگر بوده، «هم بر آن صورت، قناعت کردهاند».
«بیخبر بودند از جان، آن گروه». کسانی که تفسیر کردند اینطوری این حدیث را، درست تفسیر میگوید نکردند، ایشان میگویند. برای اینکه ظاهر را دیدهاند، جمله را دیدهاند، مثل کوه است، اما جان را در آن ندیدهاند.
همین که آدم کوه را ببیند، معدن را در آن نبیند. معدنِ طلا هست. میگوید در این عبارت معدنِ طلا هست، به ظاهر نباید بُرد. و همین که تفسیرش همین است که باد سرد بهاری همین مولانا است، بزرگان هستند. بعضی موقعها چرا سرد است؟ برای اینکه خوشمان نمیآید، منذهنی ما خوشش نمیآید، درنتیجه میگذاریم میرویم، بدمان میآید، به ناموسمان برمیخورد.
🔟6️⃣3️⃣ ۴۲ 🔟6️⃣3️⃣
تیتر
«در معنیِ این حدیث که اِغْتَنِمُوا بَرْدَ الرَّبیعِ اِلیٰ آخِرِه»
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۴۶)
«در معنیِ این حدیث که» در پایین آوردهایم، که غنیمت شمارید سرمای بهار را. تیترِ قسمتی است که برایتان میخوانم. این حدیث این است که تیترِ این قسمت است. که در اینجا مولانا میخواهد بگوید که سرمای بهار همینطور که درختان و طبیعت را زنده میکند، ما را هم زنده میکند. منظورش از سرمای بهار شاید حرفهایی است که مولانا میزند، منذهنی ما خوشش نمیآید، سرمای بهار است. بهار بزرگان هستند، در این مورد مولانا، بعضی موقعها حرفهایی میزند که ما خوشمان نمیآید، ولی باید قبول کنیم و گرمایَش هم تأیید است.
«اِغْتَنِمُوا بَرْدَ الرَّبیعِ فَاِنَّهُ یَعْمَلُ بِاَبْدانِکُمْ کَما یَعْمَلُ بِاَشْجارِکُمْ وِ اجْتَنِبُوا بَرْدَ الْخَریفِ فَاِنَّهُ یَعْمَلُ بِاَبْدانِکُمْ کَما یَعْمَلُ بِاَشْجارِکُمْ.»
«غنیمت شمرید بادِ بهاری را که با کالبدهای شما آن کند که با درختانِ شما. و بپرهیزید از سرمای خزانی که با کالبدهای شما آن کند که با درختانِ شما.»
🌴(حدیث)
میگوید «غنیمت شمرید بادِ بهاری را که با کالبدهای شما آن کند که با درختانِ شما». پس بنابراین باد بهاری همانطوری که درختان را زنده میکند، ما را هم زنده میکند. «و بپرهیزید از سرمای خزانی»، و بعداً خواهیم دید که سرمای خزانی انرژیای است که از منهای ذهنی صادر میشود. «که با کالبدهای شما آن کند که با درختانِ شما». همینطور که درختان را خشک میکند سرمای خزانی، سرمایی که از، انرژیای که از منهای ذهنی صادر میشود، آدمهای دردمند صادر میشود، انسانها را میتواند خشک کند.
گفت پیغمبر ز سرمایِ بهار
تن مپوشانید یاران زینهار
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۴۶)
ز آنکه با جانِ شما آن میکند
کآن بهاران با درختان میکند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۴۷)
لیک بگْریزید از سَردِ خزان
کآن کند کاو کرد با باغ و رَزان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۴۸)
کآن: که آن (که + آن)
کاو: که او (که + او)
رَزان: جمعِ رَز (درخت انگور) ولی غالباً به جای مفرد بهکار میرود.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میگوید حضرت رسول فرمود که از «سرمایِ بهار» تن را نپوشانید. عرض کردم ظاهرش سرمایی است که فصل بهار میآید نه فصل پاییز. و الآن خواهد گفت که سرمای بهار همین پیغامی است که از آدمهایی مثل مولانا میآید که به زندگی زنده شدهاند. پس پیغمبر میگوید فرموده که تنتان را نپوشانید، در معرض باد بهاری قرار بدهید حتماً. برای اینکه با جان شما آن کار را میکند که بهاران با درختان میکند، درختان را سبز میکند. پس بنابراین باد سردی که از مولانا میوزد، جان ما را زنده میکند.
اما میگوید بگریزید از سرمای خزان، برای اینکه با ما آن میکند، آن کار را میکند که با باغ میکند. رَزان یعنی جمعِ رَز، ولی غالباً بهجای مفرد بهکار میبرند. میدانید رَز یعنی باغ مُو، بعضی موقعها رَز را یا رَزان را بهجای باغ میگیرد. پس باغ شما را انرژیای که از منهای ذهنی صادر میشود که مثل باد خزان است، خشک میکند. میخواهد بگوید باد خزان، باد پاییز میدانید خشک میکند، باد اولِ بهار سبز میکند. یک، اولی که باد خزان است منهای ذهنی هستند، دردمند هستند. دومی آدمهایی مثل مولانا هستند.
راویان، این را به ظاهر بُردهاند
هم بر آن صورت، قناعت کردهاند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۴۹)
بیخبر بودند از جان، آن گروه
کوه را دیده، ندیده کان به کوه
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۰)
آن خزان، نزدِ خدا نَفْس و هواست
عقل و جان، عینِ بهارَست و بقاست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۱)
میگوید آنهایی که اینها را تفسیر کردهاند، راویان «به ظاهر بُردهاند»، فکر کردند که همین باد بهار را میگوید و بهار را میگوید، خزان را میگوید. میگوید نه، منظورِ حضرت رسول یک چیز دیگر بوده، «هم بر آن صورت، قناعت کردهاند».
«بیخبر بودند از جان، آن گروه». کسانی که تفسیر کردند اینطوری این حدیث را، درست تفسیر میگوید نکردند، ایشان میگویند. برای اینکه ظاهر را دیدهاند، جمله را دیدهاند، مثل کوه است، اما جان را در آن ندیدهاند.
همین که آدم کوه را ببیند، معدن را در آن نبیند. معدنِ طلا هست. میگوید در این عبارت معدنِ طلا هست، به ظاهر نباید بُرد. و همین که تفسیرش همین است که باد سرد بهاری همین مولانا است، بزرگان هستند. بعضی موقعها چرا سرد است؟ برای اینکه خوشمان نمیآید، منذهنی ما خوشش نمیآید، درنتیجه میگذاریم میرویم، بدمان میآید، به ناموسمان برمیخورد.
🔟6️⃣3️⃣ ۴۲ 🔟6️⃣3️⃣
«آن خزان» نزد خداوند «نَفْس» ما است، یعنی منذهنی ما است و خواهشهای او است، خواستههای او است. اما «عقل و جان»، چه بخواهد فضای گشودهشده باشد، چه بخواهیم اشعار مولانا را بخوانیم، عین بهار است و سبب بقای ما میشود، سبب جاودانگی ما میشود.
مر تو را عقلی است جُزوی در نهان
کاملُ الْعَقلی بجو اندر جهان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۲)
جزوِ تو از کُلِّ او کُلّی شود
عقل کُلّ بر نَفْس چون غُلّی شود
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۳)
غُلّی: منسوب به غُلّ، بهمعنیِ زنجیری که بر گردن زندانیان افکنند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس به تأویل این بُوَد کانفاسِ پاک
چون بهارست و حیاتِ برگ و تاک
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۴)
تاک: درخت انگور
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
غُلّی یعنی منسوب به غُلّ، بهمعنیِ زنجیری که بر گردن زندانیان افکنند. تاک هم یعنی درخت انگور.
میگوید که در ما یک عقلِ نهان وجود دارد که همان اَلَست است. در اینجا عقل جزو عقل منذهنی نیست. «مر تو را عقلی است جُزوی» که پوشیده است از شما، چون با منذهنی نگاه میکنیم. تو بیا یک «کاملُ الْعَقلی» مثل مولانا را انتخاب کن در جهان. که اگر ابیات مولانا را بخوانی، «جزو تو»، آن عقل کوچولوی تو که الآن پنهان است، «از کُل او کُلّی» میشود. یعنی میرود، این عقل میرود، الآن پوشیده است، تبدیل به عقل کُل میشود، وصل میشوی به خداوند، کلاً ادارهٔ تو از دست منذهنی بیرون میآید. و این عقل کُل اگر بیاید، بر منذهنی تو زنجیر میشود پایش را میبندد.
پس میبینید که ما پای منذهنی را چهجوری میبندیم. امروز میگفت بابا این را به میخ طویله ببند. همین فضاگشایی و آوردن عقل کل به زندگیمان است. میبینید رفتهرفته ژاژ کم میشود و داریم به منذهنی میمیریم. پس تفسیر یا «تأویل» این است که نَفَسهای پاک مثل مولانا مانند بهار هستند و ما را زنده میکنند، «حیاتِ برگ و تاک» هستند. درست است؟ حالا میگوید:
گفتههایِ اولیا نرم و درشت
تن مپوشان، زآنکه دینت راست پشت
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۵)
گرم گوید، سرد گوید، خوش بگیر
زآن ز گرم و سرد بجْهی، وز سَعیر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۶)
سَعیر: آتش و زبانۀ آن، یکی از درکات دوزخ
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گرم و سردش نوبهارِ زندگی است
مایهٔ صِدق و یقین و بندگی است
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۷)
سَعیر یعنی آتش و زبانهٔ آن. درست است؟ یکی از درکاتِ دوزخ. خلاصه منظور دردهای منذهنی است. «گفتههایِ اولیا»، منظور از اولیا آدمهایی مثل مولانا هستند. گفتههای اولیا چه نرم باشد چه درشت، یعنی چه شما خوشتان بیاید، چه بدتان میآید، تنتان را نپوشانید. یعنی قبول کنید و عمل کنید، باور کنید، به عمل دربیاورید، برای اینکه این پشتوانهٔ دین تو است. با منذهنی دین نداری، بیا پشتوانهٔ دینت را حرفِ یک بزرگی مثل مولانا بکن.
«گرم» بگوید، «سرد» بگوید باز هم، اگر با مهربانی بدهد، داد بکِشد، هرجور بگوید، درشت بگوید، ایراد بگیرد، یکدفعه خشمگین بشود، شما کاری با او نداشته باش، یا یک چیزی بگوید اصلاً بدت بیاید، چون بر ضد منذهنیات است. درست است؟ یک پیری شاید بلند بگوید به شما، برای اینکه نمیشنوی. این معنیاش این نیست که خشمگین میشود. آیا آدمی که به زندگی زنده شده، خشمگین هم میشود؟ با صدای بلند هم حرف میزند؟ بستگی به طرح زندگی دارد واقعاً که الآن چهجوری از طریق او حرف میزند. «گرم گوید، سرد گوید، خوش بگیر»، تو خوش بگیر. هرجور او میگوید، تو فضا را باز کن با خوشرویی بگیر.
🔟6️⃣3️⃣ ۴۳ 🔟6️⃣3️⃣
مر تو را عقلی است جُزوی در نهان
کاملُ الْعَقلی بجو اندر جهان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۲)
جزوِ تو از کُلِّ او کُلّی شود
عقل کُلّ بر نَفْس چون غُلّی شود
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۳)
غُلّی: منسوب به غُلّ، بهمعنیِ زنجیری که بر گردن زندانیان افکنند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس به تأویل این بُوَد کانفاسِ پاک
چون بهارست و حیاتِ برگ و تاک
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۴)
تاک: درخت انگور
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
غُلّی یعنی منسوب به غُلّ، بهمعنیِ زنجیری که بر گردن زندانیان افکنند. تاک هم یعنی درخت انگور.
میگوید که در ما یک عقلِ نهان وجود دارد که همان اَلَست است. در اینجا عقل جزو عقل منذهنی نیست. «مر تو را عقلی است جُزوی» که پوشیده است از شما، چون با منذهنی نگاه میکنیم. تو بیا یک «کاملُ الْعَقلی» مثل مولانا را انتخاب کن در جهان. که اگر ابیات مولانا را بخوانی، «جزو تو»، آن عقل کوچولوی تو که الآن پنهان است، «از کُل او کُلّی» میشود. یعنی میرود، این عقل میرود، الآن پوشیده است، تبدیل به عقل کُل میشود، وصل میشوی به خداوند، کلاً ادارهٔ تو از دست منذهنی بیرون میآید. و این عقل کُل اگر بیاید، بر منذهنی تو زنجیر میشود پایش را میبندد.
پس میبینید که ما پای منذهنی را چهجوری میبندیم. امروز میگفت بابا این را به میخ طویله ببند. همین فضاگشایی و آوردن عقل کل به زندگیمان است. میبینید رفتهرفته ژاژ کم میشود و داریم به منذهنی میمیریم. پس تفسیر یا «تأویل» این است که نَفَسهای پاک مثل مولانا مانند بهار هستند و ما را زنده میکنند، «حیاتِ برگ و تاک» هستند. درست است؟ حالا میگوید:
گفتههایِ اولیا نرم و درشت
تن مپوشان، زآنکه دینت راست پشت
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۵)
گرم گوید، سرد گوید، خوش بگیر
زآن ز گرم و سرد بجْهی، وز سَعیر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۶)
سَعیر: آتش و زبانۀ آن، یکی از درکات دوزخ
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گرم و سردش نوبهارِ زندگی است
مایهٔ صِدق و یقین و بندگی است
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۷)
سَعیر یعنی آتش و زبانهٔ آن. درست است؟ یکی از درکاتِ دوزخ. خلاصه منظور دردهای منذهنی است. «گفتههایِ اولیا»، منظور از اولیا آدمهایی مثل مولانا هستند. گفتههای اولیا چه نرم باشد چه درشت، یعنی چه شما خوشتان بیاید، چه بدتان میآید، تنتان را نپوشانید. یعنی قبول کنید و عمل کنید، باور کنید، به عمل دربیاورید، برای اینکه این پشتوانهٔ دین تو است. با منذهنی دین نداری، بیا پشتوانهٔ دینت را حرفِ یک بزرگی مثل مولانا بکن.
«گرم» بگوید، «سرد» بگوید باز هم، اگر با مهربانی بدهد، داد بکِشد، هرجور بگوید، درشت بگوید، ایراد بگیرد، یکدفعه خشمگین بشود، شما کاری با او نداشته باش، یا یک چیزی بگوید اصلاً بدت بیاید، چون بر ضد منذهنیات است. درست است؟ یک پیری شاید بلند بگوید به شما، برای اینکه نمیشنوی. این معنیاش این نیست که خشمگین میشود. آیا آدمی که به زندگی زنده شده، خشمگین هم میشود؟ با صدای بلند هم حرف میزند؟ بستگی به طرح زندگی دارد واقعاً که الآن چهجوری از طریق او حرف میزند. «گرم گوید، سرد گوید، خوش بگیر»، تو خوش بگیر. هرجور او میگوید، تو فضا را باز کن با خوشرویی بگیر.
🔟6️⃣3️⃣ ۴۳ 🔟6️⃣3️⃣
«زآن ز گرم و سرد بجْهی»، از دوییِ گرم و سردِ خودت که با منذهنی داری که میگوید از این خوشم میآید، از این خوشم نمیآید، این چیز را مولانا میگوید، این مثل اینکه غلط است من خوشم نمیآید، این خوب است برای اینکه این را بهکار میبرم بیزنِسم را رونق میدهد، آنطوری نیست؛ از دویی ذهن خواهی جهید و از دردهای ذهنی، از آتش جهنم ذهن.
گرم و سردش نوبهارِ زندگی است
مایهٔ صِدق و یقین و بندگی است
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۷)
این سهتا هم از آن برکات مهم زندگی است، صدق، یقین و بندگی. بندگی: کسی که در حالت تسلیم به سر میبرد، فضا را باز میکند. و یقین در فضای گشودهشده است، باید یقین داشته باشی. صدق هم که میدانید راست بودن است و گفتیم از نشانههایش که شما بتوانید ثابت کنید صدق دارید واقعاً، استقامت است، بعضی موقعها پرهیزها است که شما دنبالش نمیروید. دیده نشدن است. هر کاری بکنند، حواست از روی خودت برداشته نمیشود. هر کاری بکنند، تو فضا را نمیبندی، استقامت میکنی، اینها چیست؟ نشانههای صدق است.
«گرم و سرد» این مولانا، یعنی حرفهای خوشآیندش و بدآیندش به منذهنی ما واقعاً «نوبهارِ زندگی است» که سبب ما یعنی سرمایه یا زیربنای صدق و یقین و بندگی ما است. پس میبینید که تکرار ابیات چقدر به حال ما مفید است.
زآن، کزو بُستانِ جانها زنده است
زین جواهر، بحرِ دل آکنده است
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۸)
بر دلِ عاقل، هزاران غم بُوَد
گر ز باغِ دل، خِلالی کم بُوَد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۹)
خِلال: چوبی نازک که با آن دندانها را پاک میکنند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میگوید که برای اینکه از او است که، از باغِ دل است که «بُستانِ جانها زنده است». شما از فضای گشودهشده و دسترسی به انبار زندگی است که جان ما خوش میتواند زندگی کند. و از اینجور جواهرها «بحرِ دل» پُر است، یعنی ما نمیدانیم این فضا را که باز میکنیم، با ذهن که نمیتوانیم بفهمیم از آنجا چه میآید. بعضی چیزها را میشناسیم مثل شادی بیسبب، مثل صُنع، مثل آرامش، مثل هدایت، مثل قدرت، اینها یا هزارانتا چیز که نمیدانیم، در دریای دل پُر است از اینها. پس بنابراین ما میآییم به حرف مولانا گوش میکنیم ولو خوشمان نمیآید.
میگوید که یک کسی که عاقل است، یعنی عقل کل او را اداره میکند، بر دلش هزارانتا غم خواهد بود، خیلی محتاط است. اگر از این «باغِ دل» که باز کرده زندگی میکند، فضا باز شده، باغِ دل انعکاسش در جان ما، در زندگی بیرونی ما هم هست، دیده میشود، از این یک چوب کوچولو کم بشود، کلی غم به او دست میدهد. یعنی محتاط است و بسیار مراقب است که دل بسته نشود و باغِ دل خراب نشود.
🔟6️⃣3️⃣ ۴۴ 🔟6️⃣3️⃣
گرم و سردش نوبهارِ زندگی است
مایهٔ صِدق و یقین و بندگی است
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۷)
این سهتا هم از آن برکات مهم زندگی است، صدق، یقین و بندگی. بندگی: کسی که در حالت تسلیم به سر میبرد، فضا را باز میکند. و یقین در فضای گشودهشده است، باید یقین داشته باشی. صدق هم که میدانید راست بودن است و گفتیم از نشانههایش که شما بتوانید ثابت کنید صدق دارید واقعاً، استقامت است، بعضی موقعها پرهیزها است که شما دنبالش نمیروید. دیده نشدن است. هر کاری بکنند، حواست از روی خودت برداشته نمیشود. هر کاری بکنند، تو فضا را نمیبندی، استقامت میکنی، اینها چیست؟ نشانههای صدق است.
«گرم و سرد» این مولانا، یعنی حرفهای خوشآیندش و بدآیندش به منذهنی ما واقعاً «نوبهارِ زندگی است» که سبب ما یعنی سرمایه یا زیربنای صدق و یقین و بندگی ما است. پس میبینید که تکرار ابیات چقدر به حال ما مفید است.
زآن، کزو بُستانِ جانها زنده است
زین جواهر، بحرِ دل آکنده است
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۸)
بر دلِ عاقل، هزاران غم بُوَد
گر ز باغِ دل، خِلالی کم بُوَد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۹)
خِلال: چوبی نازک که با آن دندانها را پاک میکنند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میگوید که برای اینکه از او است که، از باغِ دل است که «بُستانِ جانها زنده است». شما از فضای گشودهشده و دسترسی به انبار زندگی است که جان ما خوش میتواند زندگی کند. و از اینجور جواهرها «بحرِ دل» پُر است، یعنی ما نمیدانیم این فضا را که باز میکنیم، با ذهن که نمیتوانیم بفهمیم از آنجا چه میآید. بعضی چیزها را میشناسیم مثل شادی بیسبب، مثل صُنع، مثل آرامش، مثل هدایت، مثل قدرت، اینها یا هزارانتا چیز که نمیدانیم، در دریای دل پُر است از اینها. پس بنابراین ما میآییم به حرف مولانا گوش میکنیم ولو خوشمان نمیآید.
میگوید که یک کسی که عاقل است، یعنی عقل کل او را اداره میکند، بر دلش هزارانتا غم خواهد بود، خیلی محتاط است. اگر از این «باغِ دل» که باز کرده زندگی میکند، فضا باز شده، باغِ دل انعکاسش در جان ما، در زندگی بیرونی ما هم هست، دیده میشود، از این یک چوب کوچولو کم بشود، کلی غم به او دست میدهد. یعنی محتاط است و بسیار مراقب است که دل بسته نشود و باغِ دل خراب نشود.
🔟6️⃣3️⃣ ۴۴ 🔟6️⃣3️⃣
برنامهٔ گنج حضور را ادامه میدهم. در این قسمت این حکایت چهار هندو را میخوانیم که میدانید ایراد همدیگر را میدیدند و ایراد را در خودشان نمیدیدند.
تیتر
«حکایت هندو که با یار خود، جنگ میکرد بر کاری و خبر نداشت که او هم بدآن مبتلاست.»
«مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۲۷»
و این میتواند یک قصهٔ خوبی باشد برای بیان اینکه هر عیبی در دیگران میبینیم، در ما هم هست. درضمن این مطلب که هر عیبی در دیگران میبینیم، در ما هست یا عیبی که در دیگران میبینیم، در ما هست یا انعکاس عیب خودمان را در دیگران میبینیم، این هم از آن مطالبی است که منذهنی ما قبول نمیکند، به این سادگی یعنی قبول نمیکند. بنابراین امروز با این قصه ابیات دیگری را هم میخوانیم، شاید به شما کمک کند که در این نکتهٔ مُستَحیله که غلط میبیند، ما این بینش را درست کنیم.
و درستِ این بینش این است که هر عیبی را در دیگران میبینیم، در ما هست و ما این را با منذهنی نمیتوانیم قبول کنیم. ولی شما با فضای گشودهشده و با هشیاری ناظر میتوانید قبول کنید. یا اگر اولش مقاومت میکنید، بعداً با تکرار ابیات یواشیواش این شناسایی در شما بهوجود میآید که بله، ایرادی که من در همسرم میبینم یا در بچهام میبینم یا در یکی دیگر میبینم، در خودم هست.
و اگر این شناسایی بهوجود بیاید، شما برمیگردید به اصلاح خودتان، بنابراین از اصلاح دیگران چشم میپوشید با این دانش که آن عیبی که در ایشان دیدم، در من هست، من باید این عیب را در خودم جستوجو کنم، پیدا کنم، رفع کنم. و بهجای اشتغال به اصلاح دیگران که مرا بدخلق و بداخلاق و تهی میکند، تمرکزم را بیاورم به روی خودم. با این شناسایی شاید بتوانم تمرکزم را به روی خودم بیاورم، یعنی مشکلترین کار را انجام بدهم.
و در این میان یک نیازی منذهنی دارد که منِ اصلیِ ما ندارد و آن هم نیازِ احتیاج دیگران به ما است. ما دوست داریم که ایراد را در دیگران ببینیم، بگوییم تقصیر آنها است. اولاً که کوچکشان کنیم در مقایسه با خود، تحقیر کنیم، بگوییم اینها از ما کمتر هستند، برای اینکه اینها عیب دارند، ما نداریم. ثانیاً نیاز به مفید بودن ما است، که مردم به ما احتیاج دارند، تا آنها را اصلاح کنیم. و منذهنی به این مفید بودن مصنوعی نیاز دارد. توجه میکنید؟ من اصلی ندارد.
من اصلی مثل یک درخت میماند که از ریشه به زمین وصل است، فرض کن یک درخت سیب است میگوید من بهترین سیبم را باید بدهم، من کاری ندارم که آن پرتقال، پرتقالهایش شیرین است، تُرش است، چیست، چندتا میدهد؟ حواسش به خودش است که بهترین کارش را انجام بدهد، ما اینطوری نیستیم. حالا.
چار هندو، در یکی مسجد شدند
بهرِ طاعت، راکع و ساجد شدند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۲۷)
راکع: رکوعکننده
ساجد: سجودکننده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
هر یکی بَر نیّتی تکبیر کرد
در نماز آمد به مسکینیّ و درد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۲۸)
مُؤْذِن آمد، زآن یکی لفظی بجَست
کای مُؤَذّن بانگ کردی وقت هست؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۲۹)
کِای: که ای (که + اِی)
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
راکع: رکوعکننده. ساجد: سجودکننده. چهار هندو یعنی چهار نفر، حالا هندو را بگوییم اهل هندوستان، ولی منظور همان منذهنی است. و این چهار هندو نماد درواقع تمام اهل زمین است که اینطوری رفتار میکنند، تمام انسانها یعنی.
«در یکی مسجد شدند» منظور این مسجد یکتایی است. همهٔ ما انسانها وارد مسجد یکتایی شدهایم، یعنی در آن مسجد هستیم، پیشگاه خداوند است. پس مسجد آن است، که همهٔ انسانها وارد آن مسجد شدهاند، که تقریباً همهشان همینطور که مولانا در این چهار نفر میآورد، همهشان منذهنی دارند.
برای «طاعت»، طاعت هم یعنی پیوستن به او. وقتی شما با فضاگشایی به او میپیوندید و او خودش را از شما بیان میکند، این طاعت است، عبادت است. درست است؟ یکی بودن با او، که او از طریق ما خودش را بیان کند، فکرهای ما را تعیین کند، خودش را از ما اظهار کند، این طاعت است. البته ما در منذهنی یک سری عبادات داریم و تعیین کردهایم آنها را انجام میدهیم. مولانا میخواهد بگوید که اگر آنها با منذهنی انجام میشود، دراینصورت طاعت نمیتواند باشد.
«راکع و ساجد شدند»، واقعاً الآن این هندوها که منذهنی دارند، سجده و رکوع درستی کردهاند؟ یعنی الآن از خود بیخود هستند؟ فقط به خداوند نظر دارند؟ چون «راکع و ساجد» یعنی این. ولی بیتهای بعدی نشان میدهد نه، اینها با منذهنی راکع و ساجد شدهاند.
حالا سؤال این است، شما در این مسجد هستید، واقعاً رکوع و سجود شما واقعی است؟ یعنی سبب شده شما با او یکی بشوید و از خودتان بیخود بشوید؟ حالا خواهیم دید، اگر از خودشان بیخود بودند، به شخص دیگر نظر نمیکردند.
🔟6️⃣3️⃣ ۴۵ 🔟6️⃣3️⃣
تیتر
«حکایت هندو که با یار خود، جنگ میکرد بر کاری و خبر نداشت که او هم بدآن مبتلاست.»
«مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۲۷»
و این میتواند یک قصهٔ خوبی باشد برای بیان اینکه هر عیبی در دیگران میبینیم، در ما هم هست. درضمن این مطلب که هر عیبی در دیگران میبینیم، در ما هست یا عیبی که در دیگران میبینیم، در ما هست یا انعکاس عیب خودمان را در دیگران میبینیم، این هم از آن مطالبی است که منذهنی ما قبول نمیکند، به این سادگی یعنی قبول نمیکند. بنابراین امروز با این قصه ابیات دیگری را هم میخوانیم، شاید به شما کمک کند که در این نکتهٔ مُستَحیله که غلط میبیند، ما این بینش را درست کنیم.
و درستِ این بینش این است که هر عیبی را در دیگران میبینیم، در ما هست و ما این را با منذهنی نمیتوانیم قبول کنیم. ولی شما با فضای گشودهشده و با هشیاری ناظر میتوانید قبول کنید. یا اگر اولش مقاومت میکنید، بعداً با تکرار ابیات یواشیواش این شناسایی در شما بهوجود میآید که بله، ایرادی که من در همسرم میبینم یا در بچهام میبینم یا در یکی دیگر میبینم، در خودم هست.
و اگر این شناسایی بهوجود بیاید، شما برمیگردید به اصلاح خودتان، بنابراین از اصلاح دیگران چشم میپوشید با این دانش که آن عیبی که در ایشان دیدم، در من هست، من باید این عیب را در خودم جستوجو کنم، پیدا کنم، رفع کنم. و بهجای اشتغال به اصلاح دیگران که مرا بدخلق و بداخلاق و تهی میکند، تمرکزم را بیاورم به روی خودم. با این شناسایی شاید بتوانم تمرکزم را به روی خودم بیاورم، یعنی مشکلترین کار را انجام بدهم.
و در این میان یک نیازی منذهنی دارد که منِ اصلیِ ما ندارد و آن هم نیازِ احتیاج دیگران به ما است. ما دوست داریم که ایراد را در دیگران ببینیم، بگوییم تقصیر آنها است. اولاً که کوچکشان کنیم در مقایسه با خود، تحقیر کنیم، بگوییم اینها از ما کمتر هستند، برای اینکه اینها عیب دارند، ما نداریم. ثانیاً نیاز به مفید بودن ما است، که مردم به ما احتیاج دارند، تا آنها را اصلاح کنیم. و منذهنی به این مفید بودن مصنوعی نیاز دارد. توجه میکنید؟ من اصلی ندارد.
من اصلی مثل یک درخت میماند که از ریشه به زمین وصل است، فرض کن یک درخت سیب است میگوید من بهترین سیبم را باید بدهم، من کاری ندارم که آن پرتقال، پرتقالهایش شیرین است، تُرش است، چیست، چندتا میدهد؟ حواسش به خودش است که بهترین کارش را انجام بدهد، ما اینطوری نیستیم. حالا.
چار هندو، در یکی مسجد شدند
بهرِ طاعت، راکع و ساجد شدند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۲۷)
راکع: رکوعکننده
ساجد: سجودکننده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
هر یکی بَر نیّتی تکبیر کرد
در نماز آمد به مسکینیّ و درد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۲۸)
مُؤْذِن آمد، زآن یکی لفظی بجَست
کای مُؤَذّن بانگ کردی وقت هست؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۲۹)
کِای: که ای (که + اِی)
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
راکع: رکوعکننده. ساجد: سجودکننده. چهار هندو یعنی چهار نفر، حالا هندو را بگوییم اهل هندوستان، ولی منظور همان منذهنی است. و این چهار هندو نماد درواقع تمام اهل زمین است که اینطوری رفتار میکنند، تمام انسانها یعنی.
«در یکی مسجد شدند» منظور این مسجد یکتایی است. همهٔ ما انسانها وارد مسجد یکتایی شدهایم، یعنی در آن مسجد هستیم، پیشگاه خداوند است. پس مسجد آن است، که همهٔ انسانها وارد آن مسجد شدهاند، که تقریباً همهشان همینطور که مولانا در این چهار نفر میآورد، همهشان منذهنی دارند.
برای «طاعت»، طاعت هم یعنی پیوستن به او. وقتی شما با فضاگشایی به او میپیوندید و او خودش را از شما بیان میکند، این طاعت است، عبادت است. درست است؟ یکی بودن با او، که او از طریق ما خودش را بیان کند، فکرهای ما را تعیین کند، خودش را از ما اظهار کند، این طاعت است. البته ما در منذهنی یک سری عبادات داریم و تعیین کردهایم آنها را انجام میدهیم. مولانا میخواهد بگوید که اگر آنها با منذهنی انجام میشود، دراینصورت طاعت نمیتواند باشد.
«راکع و ساجد شدند»، واقعاً الآن این هندوها که منذهنی دارند، سجده و رکوع درستی کردهاند؟ یعنی الآن از خود بیخود هستند؟ فقط به خداوند نظر دارند؟ چون «راکع و ساجد» یعنی این. ولی بیتهای بعدی نشان میدهد نه، اینها با منذهنی راکع و ساجد شدهاند.
حالا سؤال این است، شما در این مسجد هستید، واقعاً رکوع و سجود شما واقعی است؟ یعنی سبب شده شما با او یکی بشوید و از خودتان بیخود بشوید؟ حالا خواهیم دید، اگر از خودشان بیخود بودند، به شخص دیگر نظر نمیکردند.
🔟6️⃣3️⃣ ۴۵ 🔟6️⃣3️⃣
«هر یکی بر نیّتی تکبیر کرد»، این نصفِبیت نشان میدهد که اینها نیتهای مادی داشتند. برای اینکه عَلیالاصول نیتشان باید یک نیت میشد؛ میخواهیم به او زنده بشویم. ولی وقتی نیتهایشان جدا است، پس اینها بهوسیلهٔ اَلَست، امتداد خدا و هشیاری ایزدی رکوع نکردهاند.
«هر یکی بر نیّتی تکبیر کرد»، یعنی یک نیت مادی دارد، اما الله اکبرش را میگوید. الله اکبرشان یعنی چه؟ یعنی خدا بزرگتر است، یعنی من هم دارم بزرگ میشوم. آیا واقعاً بزرگ میشوند یا منقبض میشوند؟ الآن این را خواهیم دید اینها منبسط میشوند یا منقبض میشوند؟ خواهیم دید منقبض میشوند.
و در نماز آمدند. «در نماز آمد» منتها «به مسکینیّ و درد». خب شما میدانید کسی که در نماز مسکینی و دردهای ذهنی را ارائه میکند، این آدم وصل به خداوند نیست. اگر وصل بود که اصلاً درد نداشت و مسکین نبود، بیچاره نبود. چون اگر وصل است، چاره از آنور میآید. هیچ انسانی نیست که به خداوند وصل بشود، حس بیچارگی بکند. پس معلوم میشود این مسکینی و درد که منفی است در اینجا، از زمینه مشخص است و کارهای دیگر. پس اینها درد هم دارند، درد خودشان را به خداوند دارند ارائه میکنند.
آیا کسی که در مرکزش درد باشد، به خداوند اصلاً میتواند وصل بشود؟ نه، میدانید که نمیتواند بشود. پس اینها دارند یک دلِ پُردرد را به خداوند عرضه میکنند، که دارند چه میگویند؟ دارند میگویند این درد را زیادتر کن. منتها لفظشان ممکن است که یک چیز دیگر باشد.
«مُؤْذِن آمد»، مُؤْذِن نمادِ خداوند است. میگوید خداوند آمد، خواست با اینها صحبت کند و از یکی لفظ جَست که ای اذانگو، مُؤَذِّن یعنی اذانگو، ای کسی که از طریق ما «الله اکبر» میگویی، ای کسی که قرار است ما را بزرگ کنی در مرکز ما باشی، تو بزرگ بشوی، ما هم بزرگ بشویم، معنیاش این است دیگر، تو الآن میخواهی این کار را بکنی، وقت این کار است؟ این سؤال فضولی است، برای اینکه حتماً وقت این کار است. پس این شخص در زمان مجازی است که دنبال وقت میگردد. برای اینکه همیشه این لحظه است، همیشه هم وقتِ بیان خداوند از ما است.
این چهار هندو اگر منذهنی نداشتند، هیچ موقع به خداوند نمیگفتند الآن وقتش است؟ معلوم است وقتش است، وقتش همین لحظه است، این لحظه وقت است. پس کسی که میگوید وقتِ اذان است؟ یعنی چه؟ یعنی من در زمان مجازی هستم، یک وقتهای بهخصوصی هست که من دعا میکنم و آن وقتها را من با انقباضم، با منذهنیام تعیین میکنم. آیا این وقتی که تعیین میکنی تو، با وقت من جور درمیآید؟ میبینید که غلط است.
پس چهارتا منذهنی وارد مسجد یکتایی شدند و میبینید که از اول نمازشان باطل است، ولی حالا دارند ادامه میدهند. و ببینیم مولانا چه میگوید. حالا، یکی پرسیده، به ذهنش رسیده که آیا الآن وقت دعا است؟ الآن وقت وصل شدن است؟ گفتم پس در زمان مجازی است. حالا، وقتی ایشان این حرف را میزند، «گفت آن هندویِ دیگر از نیاز».
گفت آن هندویِ دگر از نیاز:
هِی سخن گفتیّ و، باطل شد نماز
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۰)
آن سوم گفت آن دوم را: ای عمو
چه زنی طعنه بر او؟ خود را بگو
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۱)
آن چهارم گفت: حَمْداللَّـه که من
درنیفتادم به چَهْ چون آن سه تن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۲)
خب اگر اینها وصل به خداوند بودند، میدانستند که خداوند همیشه در این لحظه کار میکند، با دل ما کار میکند، پس همیشه هم این لحظه است، پس وقتش است. پس نیستند، در این لحظه نیستند، در زمان مجازی گذشته و آینده هستند. پس بنابراین اولی که میگوید وقت نماز است؟ وقت اذان است؟ دومی از روی نیاز، این واژهٔ «نیاز» اینجا خیلی مهم است که نشان میدهد که ما نیازمند این هستیم که دیگران را راهنمایی کنیم، این نیاز منذهنی است. توجه میکنید؟
اگر شما حس میکنید که دیگران را باید راهنمایی کنید، پس به دیگران احتیاج دارید آنها را درست کنید، برای این کار ایراد خواهید دید. «گفت آن هندویِ دیگر از نیاز» که این نیاز مجازی است، «هِی سخن گفتی و، باطل شد نماز»، گفت چرا حرف زدی؟ نمازت باطل شد. اگر وصل به خداوند بود اصلاً نمیدانست که او حرف زده. در هفته، در درس گذشته خواندیم که اگر مست خدا باشد، بههیچوجه بیدار نمیشود حتی با نفخِ صور. چهجور میفهمد که یکی دارد حرف میزند؟ پس وقتی ایراد او را متوجه شد، حواسش به بیرون است، حواسش به خداوند نیست.
🔟6️⃣3️⃣ ۴۶ 🔟6️⃣3️⃣
«هر یکی بر نیّتی تکبیر کرد»، یعنی یک نیت مادی دارد، اما الله اکبرش را میگوید. الله اکبرشان یعنی چه؟ یعنی خدا بزرگتر است، یعنی من هم دارم بزرگ میشوم. آیا واقعاً بزرگ میشوند یا منقبض میشوند؟ الآن این را خواهیم دید اینها منبسط میشوند یا منقبض میشوند؟ خواهیم دید منقبض میشوند.
و در نماز آمدند. «در نماز آمد» منتها «به مسکینیّ و درد». خب شما میدانید کسی که در نماز مسکینی و دردهای ذهنی را ارائه میکند، این آدم وصل به خداوند نیست. اگر وصل بود که اصلاً درد نداشت و مسکین نبود، بیچاره نبود. چون اگر وصل است، چاره از آنور میآید. هیچ انسانی نیست که به خداوند وصل بشود، حس بیچارگی بکند. پس معلوم میشود این مسکینی و درد که منفی است در اینجا، از زمینه مشخص است و کارهای دیگر. پس اینها درد هم دارند، درد خودشان را به خداوند دارند ارائه میکنند.
آیا کسی که در مرکزش درد باشد، به خداوند اصلاً میتواند وصل بشود؟ نه، میدانید که نمیتواند بشود. پس اینها دارند یک دلِ پُردرد را به خداوند عرضه میکنند، که دارند چه میگویند؟ دارند میگویند این درد را زیادتر کن. منتها لفظشان ممکن است که یک چیز دیگر باشد.
«مُؤْذِن آمد»، مُؤْذِن نمادِ خداوند است. میگوید خداوند آمد، خواست با اینها صحبت کند و از یکی لفظ جَست که ای اذانگو، مُؤَذِّن یعنی اذانگو، ای کسی که از طریق ما «الله اکبر» میگویی، ای کسی که قرار است ما را بزرگ کنی در مرکز ما باشی، تو بزرگ بشوی، ما هم بزرگ بشویم، معنیاش این است دیگر، تو الآن میخواهی این کار را بکنی، وقت این کار است؟ این سؤال فضولی است، برای اینکه حتماً وقت این کار است. پس این شخص در زمان مجازی است که دنبال وقت میگردد. برای اینکه همیشه این لحظه است، همیشه هم وقتِ بیان خداوند از ما است.
این چهار هندو اگر منذهنی نداشتند، هیچ موقع به خداوند نمیگفتند الآن وقتش است؟ معلوم است وقتش است، وقتش همین لحظه است، این لحظه وقت است. پس کسی که میگوید وقتِ اذان است؟ یعنی چه؟ یعنی من در زمان مجازی هستم، یک وقتهای بهخصوصی هست که من دعا میکنم و آن وقتها را من با انقباضم، با منذهنیام تعیین میکنم. آیا این وقتی که تعیین میکنی تو، با وقت من جور درمیآید؟ میبینید که غلط است.
پس چهارتا منذهنی وارد مسجد یکتایی شدند و میبینید که از اول نمازشان باطل است، ولی حالا دارند ادامه میدهند. و ببینیم مولانا چه میگوید. حالا، یکی پرسیده، به ذهنش رسیده که آیا الآن وقت دعا است؟ الآن وقت وصل شدن است؟ گفتم پس در زمان مجازی است. حالا، وقتی ایشان این حرف را میزند، «گفت آن هندویِ دیگر از نیاز».
گفت آن هندویِ دگر از نیاز:
هِی سخن گفتیّ و، باطل شد نماز
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۰)
آن سوم گفت آن دوم را: ای عمو
چه زنی طعنه بر او؟ خود را بگو
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۱)
آن چهارم گفت: حَمْداللَّـه که من
درنیفتادم به چَهْ چون آن سه تن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۲)
خب اگر اینها وصل به خداوند بودند، میدانستند که خداوند همیشه در این لحظه کار میکند، با دل ما کار میکند، پس همیشه هم این لحظه است، پس وقتش است. پس نیستند، در این لحظه نیستند، در زمان مجازی گذشته و آینده هستند. پس بنابراین اولی که میگوید وقت نماز است؟ وقت اذان است؟ دومی از روی نیاز، این واژهٔ «نیاز» اینجا خیلی مهم است که نشان میدهد که ما نیازمند این هستیم که دیگران را راهنمایی کنیم، این نیاز منذهنی است. توجه میکنید؟
اگر شما حس میکنید که دیگران را باید راهنمایی کنید، پس به دیگران احتیاج دارید آنها را درست کنید، برای این کار ایراد خواهید دید. «گفت آن هندویِ دیگر از نیاز» که این نیاز مجازی است، «هِی سخن گفتی و، باطل شد نماز»، گفت چرا حرف زدی؟ نمازت باطل شد. اگر وصل به خداوند بود اصلاً نمیدانست که او حرف زده. در هفته، در درس گذشته خواندیم که اگر مست خدا باشد، بههیچوجه بیدار نمیشود حتی با نفخِ صور. چهجور میفهمد که یکی دارد حرف میزند؟ پس وقتی ایراد او را متوجه شد، حواسش به بیرون است، حواسش به خداوند نیست.
🔟6️⃣3️⃣ ۴۶ 🔟6️⃣3️⃣
گفت آن هندویِ دیگر از نیاز:
هِی سخن گفتیّ و، باطل شد نماز
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۰)
حالا سومی دوباره حواسش به خداوند نیست، حواسش به مردم است که آنها را کنترل کند، اداره کند و ایرادهایشان را ببیند. «آن سوم گفت آن دوم را: ای عمو»، چرا طعنه میزنی؟ چرا ایراد میگیری بیخودی؟ خودت را بگو! خب میبینید که وقتی ایراد او را دید، خودش هم مرتکب آن گناه شد و نمازش باطل شد، یعنی اتصال قطع شد، که از اول هم وصل نبودند. چهارم میگوید که بلند، خدا را شکر که من حرف نزدم.
آن چهارم گفت: حَمْداللَّـه که من
درنیفتادم به چَهْ چون آن سه تن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۲)
یعنی نیامدم به اینها ایراد بگیرم، خب او هم حرف زد. خب، این حرفها همه ژاژ بودند، همه بهوسیلهٔ منذهنی که دنبال ایراد بود و نیاز دارد که ایراد را ببیند تا بتواند آنها را اصلاح کند، تا بتواند مفید واقع بشود، که مفید نیست، هیچ موقع منذهنی مفید نیست، ولی به این ترتیب بهطور مجازی میخواهد مفید بودن را ایجاد کند که مردم به من احتیاج دارند. مردم به من نیازمند هستند.
خب شما چه؟ شما هم میگویید مردم باید به من نیازمند باشند، آن خانمی که دخترش را، پسرش را کنترل میکند و ایراد میگیرد، آیا واقعاً با عشق این کار را میکند؟ یا نیاز دارد؟ و این نیاز مجازی است. یعنی گدای این کار است، گدای دیدن ایراد در دختر یا پسرش است. حالا دختر، پسرش ممکن است چهل سالش باشد.
شما باید از یک دختر سیساله، سی و پنجساله، چهلساله یا پسر همینطوری ایراد بگیرید؟ چون مادر هستید؟ و نگران این موضوع باشید؟ نیاز به نگران بودن دارید شما؟ ببینید اینها نیازهای منذهنی است. حالا، بهاصطلاح آن هستۀ مرکزی صحبت ما این است که شما هر ایرادی در دیگران میبینید در شما هست و شما نمیخواهید قبول کنید این حقیقت را بهخاطر اینکه این «نکتهٔ مُستحیله»، یعنی این دگرگونشدهٔ ما، وقتی آمدیم همانیده شدیم از طریق همانیدگیها میبینیم مرکزمان مادی شده، نمیتوانیم ببینیم این را و نمیپذیریم.
مثلاً نفر چهارم میگوید که من که ایراد نگرفتم. ولی خب حرف زد. توجه میکنید؟ و «پس نمازِ هر چهاران شد تباه» از این تمثیل استفاده میکند که وسط نماز حرف بزنی نماز باطل میشود. و معادل این است که اگر شما وصل به خداوند بشوید و با منذهنی حرف بزنید، امروز خواندیم گفت این شبیه ادرار در نماز است و نمازت باطل میشود، کثیف شدی.
یعنی حرف زدن با منذهنی و ژاژ اینقدر مهم است برای ما که اجتناب کنیم، برای اینکه حرف بزنیم، دیگر آن اتصال که او خودش را از ما بیان میکند، که باید آنطوری باشد، آن صُنع، آن گرمای عشق که از آنور میآید قطع میشود.
پس نمازِ هر چهاران شد تباه
عیبگویان بیشتر گُم کرده راه
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۳)
پس نماز همهشان باطل شد، یعنی نتوانستند به خداوند وصل بشوند. و کسانی که عیب میگویند و عیب میبینند، راه را تماماً گم کردهاند. «بیشتر گم کرده راه» یعنی همهاش در بیراهه هستند. شما چه؟ شما عیب را در دیگران میبینید شروع میکنید به ژاژ؟ میدانید نمازتان باطل میشود، وصل به خداوند نیستید. اگر این کار را ادامه بدهید و بگویید که این را من براساس عشق انجام میدهم، این عشق نیست! اصلاً شما وصل نیستید که عشق باشید. عشق موقعی درست است که شما وصل به خداوند باشید، آن عشق است. یکی شدن با خداوند عشق است. شما وقتی نمیتوانید وصل بشوید، چه عشقی! پس شما دارید ایراد میگیرید.
خب الآن میگوییم شما این کار را نکنید، برای اینکه این سبب ژاژ بیشتر خواهد شد. اگر شما میگویید که من یک پندار کمال دارم، در سطح بالا هستم، پیشرفته هستم، ایراد مردم را باید اصلاح کنم، شما یکی از آن بدترینها هستید، یک منذهنی «رَه گُمکرده» هستید. آن بیت را بخوانید که گفته تو بهاصطلاح راه را خراب کردی، راه را خراب میکنی، درست نمیکنی. باید ببینیم که آیا ما درمانگرهای ژاژ هستیم؟ غول اندیشه هستیم؟
وگر غولانِ اندیشه همه یک گوشه رفتندی
بیابانهایِ بیمایه پر از نوش و نوایستی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۱)
نوش و نوا: نوای نوشِ میگساران و نوای مطربان، مَجازاً عیش و عشرت
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
و در این چهار نفر هم دیدید که اول مسکینی و درد را به خداوند عرضه میکنند، دردشان را. و آن بیت غزل درس قبلی که میگفت:
🔟6️⃣3️⃣ ۴۷ 🔟6️⃣3️⃣
هِی سخن گفتیّ و، باطل شد نماز
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۰)
حالا سومی دوباره حواسش به خداوند نیست، حواسش به مردم است که آنها را کنترل کند، اداره کند و ایرادهایشان را ببیند. «آن سوم گفت آن دوم را: ای عمو»، چرا طعنه میزنی؟ چرا ایراد میگیری بیخودی؟ خودت را بگو! خب میبینید که وقتی ایراد او را دید، خودش هم مرتکب آن گناه شد و نمازش باطل شد، یعنی اتصال قطع شد، که از اول هم وصل نبودند. چهارم میگوید که بلند، خدا را شکر که من حرف نزدم.
آن چهارم گفت: حَمْداللَّـه که من
درنیفتادم به چَهْ چون آن سه تن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۲)
یعنی نیامدم به اینها ایراد بگیرم، خب او هم حرف زد. خب، این حرفها همه ژاژ بودند، همه بهوسیلهٔ منذهنی که دنبال ایراد بود و نیاز دارد که ایراد را ببیند تا بتواند آنها را اصلاح کند، تا بتواند مفید واقع بشود، که مفید نیست، هیچ موقع منذهنی مفید نیست، ولی به این ترتیب بهطور مجازی میخواهد مفید بودن را ایجاد کند که مردم به من احتیاج دارند. مردم به من نیازمند هستند.
خب شما چه؟ شما هم میگویید مردم باید به من نیازمند باشند، آن خانمی که دخترش را، پسرش را کنترل میکند و ایراد میگیرد، آیا واقعاً با عشق این کار را میکند؟ یا نیاز دارد؟ و این نیاز مجازی است. یعنی گدای این کار است، گدای دیدن ایراد در دختر یا پسرش است. حالا دختر، پسرش ممکن است چهل سالش باشد.
شما باید از یک دختر سیساله، سی و پنجساله، چهلساله یا پسر همینطوری ایراد بگیرید؟ چون مادر هستید؟ و نگران این موضوع باشید؟ نیاز به نگران بودن دارید شما؟ ببینید اینها نیازهای منذهنی است. حالا، بهاصطلاح آن هستۀ مرکزی صحبت ما این است که شما هر ایرادی در دیگران میبینید در شما هست و شما نمیخواهید قبول کنید این حقیقت را بهخاطر اینکه این «نکتهٔ مُستحیله»، یعنی این دگرگونشدهٔ ما، وقتی آمدیم همانیده شدیم از طریق همانیدگیها میبینیم مرکزمان مادی شده، نمیتوانیم ببینیم این را و نمیپذیریم.
مثلاً نفر چهارم میگوید که من که ایراد نگرفتم. ولی خب حرف زد. توجه میکنید؟ و «پس نمازِ هر چهاران شد تباه» از این تمثیل استفاده میکند که وسط نماز حرف بزنی نماز باطل میشود. و معادل این است که اگر شما وصل به خداوند بشوید و با منذهنی حرف بزنید، امروز خواندیم گفت این شبیه ادرار در نماز است و نمازت باطل میشود، کثیف شدی.
یعنی حرف زدن با منذهنی و ژاژ اینقدر مهم است برای ما که اجتناب کنیم، برای اینکه حرف بزنیم، دیگر آن اتصال که او خودش را از ما بیان میکند، که باید آنطوری باشد، آن صُنع، آن گرمای عشق که از آنور میآید قطع میشود.
پس نمازِ هر چهاران شد تباه
عیبگویان بیشتر گُم کرده راه
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۳)
پس نماز همهشان باطل شد، یعنی نتوانستند به خداوند وصل بشوند. و کسانی که عیب میگویند و عیب میبینند، راه را تماماً گم کردهاند. «بیشتر گم کرده راه» یعنی همهاش در بیراهه هستند. شما چه؟ شما عیب را در دیگران میبینید شروع میکنید به ژاژ؟ میدانید نمازتان باطل میشود، وصل به خداوند نیستید. اگر این کار را ادامه بدهید و بگویید که این را من براساس عشق انجام میدهم، این عشق نیست! اصلاً شما وصل نیستید که عشق باشید. عشق موقعی درست است که شما وصل به خداوند باشید، آن عشق است. یکی شدن با خداوند عشق است. شما وقتی نمیتوانید وصل بشوید، چه عشقی! پس شما دارید ایراد میگیرید.
خب الآن میگوییم شما این کار را نکنید، برای اینکه این سبب ژاژ بیشتر خواهد شد. اگر شما میگویید که من یک پندار کمال دارم، در سطح بالا هستم، پیشرفته هستم، ایراد مردم را باید اصلاح کنم، شما یکی از آن بدترینها هستید، یک منذهنی «رَه گُمکرده» هستید. آن بیت را بخوانید که گفته تو بهاصطلاح راه را خراب کردی، راه را خراب میکنی، درست نمیکنی. باید ببینیم که آیا ما درمانگرهای ژاژ هستیم؟ غول اندیشه هستیم؟
وگر غولانِ اندیشه همه یک گوشه رفتندی
بیابانهایِ بیمایه پر از نوش و نوایستی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۱)
نوش و نوا: نوای نوشِ میگساران و نوای مطربان، مَجازاً عیش و عشرت
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
و در این چهار نفر هم دیدید که اول مسکینی و درد را به خداوند عرضه میکنند، دردشان را. و آن بیت غزل درس قبلی که میگفت:
🔟6️⃣3️⃣ ۴۷ 🔟6️⃣3️⃣
اگر یارِ مرا از من غم و سودا نَبایستی
مرا صد در دکان بودی، مرا صد عقل و رایستی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۱)
اگر هر لحظه دردهای منذهنی را به مرکزم نمیگذاشتم و به خداوند تقدیم کنم، دراینصورت همهٔ سرمایهای که او به من داده بود در اختیارم قرار میگرفت، تلف نمیشد. و من در هر کاری عقل و فکرِ خلاق داشتم. حالا شما پس میبینید که نماز ما چهجوری باطل میشود، یعنی چهجوری از خداوند منفصل میشویم، جدا میشویم و میافتیم به جدایی.
اگر بتوانیم این خاصیت بد را در خودمان ببینیم و درست کنیم، وقتی ایراد در مردم میبینیم برگردیم به خودمان، خیلی به خودمان کمک خواهیم کرد.
ای خُنُک جانی که عیبِ خویش دید
هر که عیبی گفت، آن بر خود خرید
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۴)
زآنکه نیمِ او ز عیبستان بُدهست
و آن دگر نیمش ز غیبستان بُدهست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۵)
چون که بر سر مر تو را دَه ریش هست
مَرْهَمت بر خویش باید کار بَست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۶)
ریش: زخم
مَرهَم: دارو
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
درست است؟ مَرهم یعنی دارو، همین پمادی که میزنند زخم خوب بشود. خوشا به حال جانی که عیب خودش را ببیند، و در هر کسی عیبی ببیند یا هر کسی بگوید این عیب را داری، نگوید نه، و در خودش جستوجو کند آن را.
پس میبینید دوتا راهحل پیش آمد. یکی اینکه عیبم را در دیگران میبینم، در دیگران عیب دیدم، برگردم به خودم. یکی هم میگوید شما این عیب را دارید، دوباره نگاه کنم به خودم. برای اینکه نصف من هشیاری حضور است، نصف من منذهنی است، «زآنکه نیمِ او ز عیبستان بُدهست».
و اگر شروع کنم به عیببینی، این نصف، درواقع نصف عیبستان زیاد میشود، مثلاً میشود هشتاد نود درصد، پس من جداتر میشوم. ولی اگر هر کسی عیبی میگوید من این را به خودم، در خودم ببینم، پس این غیبستان، این نصفه بزرگتر میشود و درنتیجه این عیبستان کوچکتر میشود. توجه میکنید؟ برای اینکه این عیب را در خودم پیدا کنم، من اصرار دارم عیبها را در خودم پیدا کنم. پس عیبستان کم میشود، غیبستان زیاد میشود.
در هر چالشی هم هر کسی فضاگشا است، فضا را باز میکند و منذهنی کوچک میشود تا راهحل از آن طرف بیاید و منذهنیاش یا اصلاً دخالت نمیکند یا کمتر دخالت میکند.
«چون که بر سر مر تو را دَه ریش هست»، اگر در سرت دهتا زخم داری، خب اگر مرهم داری باید سر خودت بزنی. یعنی اگر در وجودت صدتا عیب هست و شما میگویید من دارو دارم برای کچلی مردم، برای عیبهای مردم، آی مردم بیایید از من بپرسید، خب سر خودت را دوا کن، آن پمادی که داری سر خودت بزن، یعنی حال خودت را خوب کن.
شما بگویید من باید حواسم به خودم باشد، ایرادهای خودم را پیدا کنم. اگر در یکی ایراد دیدم هیچچیز نمیگویم، برمیگردم در خودم جستوجو میکنم. اگر یکی هم ایراد گرفت، نمیپرم بگویم که خودت آن ایراد را داری، میآیم در خودم جستوجو میکنم. درست است؟
عیب کردن ریش را دارویِ اوست
چون شکسته گشت، جای اِرْحَمُواست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۷)
ریش: زخم
اِرْحَمُوا: فعل امر بهمعنیِ رحم کنید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گر همان عیبت نبود، ایمن مباش
بوک آن عیب از تو گردد نیز فاش
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۸)
بهجای ریش میتوانیم «خویش» هم بخوانیم، «عیب کردن خویش را داروی اوست»، بعضی نسخهها اینطوری نوشتهاند. پس اینکه شما بیایید بگویید که این زخم، این عیب که الآن من دارم عیب است، یا عیب را بگویم من بهعنوان امتداد خداوند آمدم در این موجود مُستحیله، دگرگونشده، این عیب را پیدا کردم. درست است؟ ما امتداد خدا بودیم، بیایراد بودیم، آمدیم همانیده شدیم، در منذهنی کلی ایراد پیدا کردیم، ولی نمیبینیم. میخواهیم اینها را پیدا کنیم، رفع کنیم و بپریم بهسوی خداوند. تا این عیبها هست نمیتوانیم.
پس عیب دیدن این زخمها یا اینکه من بهعنوان اَلَست بگویم من این عیبها را دارم و زیر بار بروم، داروی من است. چون بهمحض اینکه اقرار کنم فضا باز میشود، و دوا از آنجا میآید. موضوع سرِ شکسته شدن است. «چون شکسته گشت، جای اِرْحَمُواست»، یعنی جای شفقت است، تَرَحُم است، رحمت است.
اگر شکسته نشوید چه؟ اگر نگویید من ایراد دارم چه؟ نه، نه مردم تَرَحُم میکنند، نه خداوند. پس شما باید شکسته بشوید بگویید ایراد دارم، ایراد مال من است. این مطلب خیلی مهم است. یک عدهای از ما بهنظر خودمان، مولانا هم میخوانیم، ولی همهاش ایراد میگیریم به مردم، انتقاد میکنیم. پس ما حس نکردیم، لمس نکردیم این موضوع را.
میگوید اگر نگاه کردی، مسلّم است که خیلی موقعها با ذهنمان نگاه میکنیم، دیدی آقا این عیب ما نیست، همچون عیبی ما نداریم، میگوید باز هم مطمئن نباش. باشد که بعداً از تو فاش بشود این عیب، واقعاً همینطور است.
🔟6️⃣3️⃣ ۴۸ 🔟6️⃣3️⃣
مرا صد در دکان بودی، مرا صد عقل و رایستی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۱)
اگر هر لحظه دردهای منذهنی را به مرکزم نمیگذاشتم و به خداوند تقدیم کنم، دراینصورت همهٔ سرمایهای که او به من داده بود در اختیارم قرار میگرفت، تلف نمیشد. و من در هر کاری عقل و فکرِ خلاق داشتم. حالا شما پس میبینید که نماز ما چهجوری باطل میشود، یعنی چهجوری از خداوند منفصل میشویم، جدا میشویم و میافتیم به جدایی.
اگر بتوانیم این خاصیت بد را در خودمان ببینیم و درست کنیم، وقتی ایراد در مردم میبینیم برگردیم به خودمان، خیلی به خودمان کمک خواهیم کرد.
ای خُنُک جانی که عیبِ خویش دید
هر که عیبی گفت، آن بر خود خرید
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۴)
زآنکه نیمِ او ز عیبستان بُدهست
و آن دگر نیمش ز غیبستان بُدهست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۵)
چون که بر سر مر تو را دَه ریش هست
مَرْهَمت بر خویش باید کار بَست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۶)
ریش: زخم
مَرهَم: دارو
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
درست است؟ مَرهم یعنی دارو، همین پمادی که میزنند زخم خوب بشود. خوشا به حال جانی که عیب خودش را ببیند، و در هر کسی عیبی ببیند یا هر کسی بگوید این عیب را داری، نگوید نه، و در خودش جستوجو کند آن را.
پس میبینید دوتا راهحل پیش آمد. یکی اینکه عیبم را در دیگران میبینم، در دیگران عیب دیدم، برگردم به خودم. یکی هم میگوید شما این عیب را دارید، دوباره نگاه کنم به خودم. برای اینکه نصف من هشیاری حضور است، نصف من منذهنی است، «زآنکه نیمِ او ز عیبستان بُدهست».
و اگر شروع کنم به عیببینی، این نصف، درواقع نصف عیبستان زیاد میشود، مثلاً میشود هشتاد نود درصد، پس من جداتر میشوم. ولی اگر هر کسی عیبی میگوید من این را به خودم، در خودم ببینم، پس این غیبستان، این نصفه بزرگتر میشود و درنتیجه این عیبستان کوچکتر میشود. توجه میکنید؟ برای اینکه این عیب را در خودم پیدا کنم، من اصرار دارم عیبها را در خودم پیدا کنم. پس عیبستان کم میشود، غیبستان زیاد میشود.
در هر چالشی هم هر کسی فضاگشا است، فضا را باز میکند و منذهنی کوچک میشود تا راهحل از آن طرف بیاید و منذهنیاش یا اصلاً دخالت نمیکند یا کمتر دخالت میکند.
«چون که بر سر مر تو را دَه ریش هست»، اگر در سرت دهتا زخم داری، خب اگر مرهم داری باید سر خودت بزنی. یعنی اگر در وجودت صدتا عیب هست و شما میگویید من دارو دارم برای کچلی مردم، برای عیبهای مردم، آی مردم بیایید از من بپرسید، خب سر خودت را دوا کن، آن پمادی که داری سر خودت بزن، یعنی حال خودت را خوب کن.
شما بگویید من باید حواسم به خودم باشد، ایرادهای خودم را پیدا کنم. اگر در یکی ایراد دیدم هیچچیز نمیگویم، برمیگردم در خودم جستوجو میکنم. اگر یکی هم ایراد گرفت، نمیپرم بگویم که خودت آن ایراد را داری، میآیم در خودم جستوجو میکنم. درست است؟
عیب کردن ریش را دارویِ اوست
چون شکسته گشت، جای اِرْحَمُواست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۷)
ریش: زخم
اِرْحَمُوا: فعل امر بهمعنیِ رحم کنید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گر همان عیبت نبود، ایمن مباش
بوک آن عیب از تو گردد نیز فاش
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۸)
بهجای ریش میتوانیم «خویش» هم بخوانیم، «عیب کردن خویش را داروی اوست»، بعضی نسخهها اینطوری نوشتهاند. پس اینکه شما بیایید بگویید که این زخم، این عیب که الآن من دارم عیب است، یا عیب را بگویم من بهعنوان امتداد خداوند آمدم در این موجود مُستحیله، دگرگونشده، این عیب را پیدا کردم. درست است؟ ما امتداد خدا بودیم، بیایراد بودیم، آمدیم همانیده شدیم، در منذهنی کلی ایراد پیدا کردیم، ولی نمیبینیم. میخواهیم اینها را پیدا کنیم، رفع کنیم و بپریم بهسوی خداوند. تا این عیبها هست نمیتوانیم.
پس عیب دیدن این زخمها یا اینکه من بهعنوان اَلَست بگویم من این عیبها را دارم و زیر بار بروم، داروی من است. چون بهمحض اینکه اقرار کنم فضا باز میشود، و دوا از آنجا میآید. موضوع سرِ شکسته شدن است. «چون شکسته گشت، جای اِرْحَمُواست»، یعنی جای شفقت است، تَرَحُم است، رحمت است.
اگر شکسته نشوید چه؟ اگر نگویید من ایراد دارم چه؟ نه، نه مردم تَرَحُم میکنند، نه خداوند. پس شما باید شکسته بشوید بگویید ایراد دارم، ایراد مال من است. این مطلب خیلی مهم است. یک عدهای از ما بهنظر خودمان، مولانا هم میخوانیم، ولی همهاش ایراد میگیریم به مردم، انتقاد میکنیم. پس ما حس نکردیم، لمس نکردیم این موضوع را.
میگوید اگر نگاه کردی، مسلّم است که خیلی موقعها با ذهنمان نگاه میکنیم، دیدی آقا این عیب ما نیست، همچون عیبی ما نداریم، میگوید باز هم مطمئن نباش. باشد که بعداً از تو فاش بشود این عیب، واقعاً همینطور است.
🔟6️⃣3️⃣ ۴۸ 🔟6️⃣3️⃣
خیلی موقعها ما خودمان را نگاه کنیم، آقا یک همچون عیبی نداریم ما که آخر! من که حسود نیستم، من که خودم را با دیگران مقایسه نمیکنم، من که خشمگین نمیشوم، من که نمیترسم، من که نگران نمیشوم، من که اصلاً گذشته یادم نیست، همه را بخشیدم تمام شده رفته، یکدفعه میبینید که یک چیزی گذشته، آمده ما را گرفته، دارد فاش میشود. «امتحان بر امتحان است ای پدر»
درضمن زندگی باید این ایرادها را بالا بیاورد به ما نشان بدهد که ما رفع کنیم، وگرنه به او نمیتوانیم وصل بشویم. پس اگر شما نگاه کردید دیدید همچون عیبی ندارید، که خواهید گفت ندارید، باز هم مطمئن نباش، بعداً فاش خواهد شد که شما دارید، وگرنه در دیگران نمیدیدید.
«اِرْحَمُوا» از بهاصطلاح از این حدیث میآید:
«اِرْحَمُوا تُرحَمُوا.»
«رحم کنید، تا بر شما رحم شود.»
🌴(حدیث)
«اِرْحَمُوا تُرحَمُوا»، شما رحم کنید. شما مهربان باشید، بگویید ایراد من است و آن کسی که فکر میکنید ایراد دارد، شاید ایراد خودتان را در او میبینید، با او مهربانی کنید، نگویید، برگردید به خودتان. بوک یعنی بُوَد که، باشد که. پس اگر دیدید شما آن ایراد را در دیگران دیدید ولی در خودتان پیدا نمیکنید، صبر کنید چند روزی، حتماً زندگی به شما نشان خواهد داد. پس «رحم کنید، تا بر شما رحم شود»، 🌴(حدیث است.
لاتَخافُوا از خدا نشنیدهیی؟
پس چه خود را ایمن و خوش دیدهیی؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۹)
لاتَخافُوا: نترسید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
لاتَخافُوا: نترسید، این قسمتی از آیهٔ قرآن است که زندگی به مؤمنان، آنهایی که ایمان آوردهاند و فضا را باز کردهاند میگوید که نترسید. «نترسید و محزون نشوید»، برای اینکه آنهایی که فضا را باز کردهاند، ایمان آوردهاند، میترسند خارج بشوند از این فضا، میترسند منفصل بشوند. پس بنابراین آنهایی که رفتهاند آن تو، میگوید شما نترسید، من حواسم به شما است.
ولی کسی که منذهنی دارد، این که اصلاً لاتَخافُوا را نشنیده. شما باید فضا را باز کنید بروی به فضای یکتایی تا «لاتَخافُوا» را بشنوید، یعنی نترسی را از خداوند بشنوید. اگر نروید آنجا، منذهنی داشته باشید که به شما که نگفته لاتَخافُوا. به آنها گفته که زحمت کشیدند رفتند آنجا و حواسشان هست که از کسی ایراد نگیرند و دارند ایرادهای خودشان را جستوجو میکنند و زندگی به آنها میگوید نترسید.
میگوید تو که منذهنی داری و لاتَخافُوا را نشنیدهای، چهجوری اینقدر ایمن و خوشحال هستی؟ یعنی هنوز در ذهن هستی، باید کار کنی، اینقدر مطمئن نباش. و آن موقع با منذهنی از دیگران ایراد میگیری، ایراد خودت را در دیگران میبینی، به روی خودت نمیآوری، میگویی شما ایراد دارید، من ندارم، درحالیکه ایراد تو است. زندگی به شما لاتَخافُوا نخواهد گفت. توجه میکنید؟
پس به کسانی که تصمیم گرفتند ایراد دیگران را نبینند، یا اگر دیدند در خودشان جستوجو کنند، اینها کسانی فضاگشا هستند و برای پیدا کردن ایراد در خود باید فضا را باز کنند. به آنها خداوند یا زندگی میگوید نترسید و محزون نباشید، آیهٔ مهم قرآن است.
«إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ.»
«بر آنان كه گفتند: پروردگار ما اللّه است و پايدارى ورزيدند، فرشتگان فرود مىآيند كه مترسيد و غمگين مباشيد، شما را به بهشتى كه به شما وعده داده شده بشارت است.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ فصّلت (۴۱)، آیهٔ ۳۰)
«بر آنان که گفتند: پروردگار ما اللّه است» آنها چه کسانی هستند؟ فضا را باز کردند و با او یکی شدند. «و پایداری ورزیدند»، این همان پایداری است که ما داریم میگوییم ها، پایداری ورزیدند. «فرشتگان فرود میآیند که مترسید و غمگین نباشید»، پس کسانی که فضا را باز کردند رفتند به فضای یکتایی، میگوید به آنها گفته میشود که مترسید، نه کسی که در منذهنی است، «شما را به بهشتی که به شما وعده داده شده بشارت است.»
پس بنابراین شما که الآن دنبال ایراد در مردم نیستید، دنبال ایرادهای خودتان هستید، فضا را باز کردید، من دارم به شما نشان میدهم، الآن ناظر ذهنتان هستید، دراینصورت مترسید و غمگین مباشید. و شما بهزودی همین مقدمهٔ بهشت را میبینید. بهزودی این فضا بینهایت باز خواهد شد، این فضای بینهایت بازشده، همین بهشتی است که به شما وعده داده شدهاست. و در دفتر اول راجعبه لاتَخافُوا اینطوری میگوید:
🔟6️⃣3️⃣ ۴۹ 🔟6️⃣3️⃣
درضمن زندگی باید این ایرادها را بالا بیاورد به ما نشان بدهد که ما رفع کنیم، وگرنه به او نمیتوانیم وصل بشویم. پس اگر شما نگاه کردید دیدید همچون عیبی ندارید، که خواهید گفت ندارید، باز هم مطمئن نباش، بعداً فاش خواهد شد که شما دارید، وگرنه در دیگران نمیدیدید.
«اِرْحَمُوا» از بهاصطلاح از این حدیث میآید:
«اِرْحَمُوا تُرحَمُوا.»
«رحم کنید، تا بر شما رحم شود.»
🌴(حدیث)
«اِرْحَمُوا تُرحَمُوا»، شما رحم کنید. شما مهربان باشید، بگویید ایراد من است و آن کسی که فکر میکنید ایراد دارد، شاید ایراد خودتان را در او میبینید، با او مهربانی کنید، نگویید، برگردید به خودتان. بوک یعنی بُوَد که، باشد که. پس اگر دیدید شما آن ایراد را در دیگران دیدید ولی در خودتان پیدا نمیکنید، صبر کنید چند روزی، حتماً زندگی به شما نشان خواهد داد. پس «رحم کنید، تا بر شما رحم شود»، 🌴(حدیث است.
لاتَخافُوا از خدا نشنیدهیی؟
پس چه خود را ایمن و خوش دیدهیی؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۹)
لاتَخافُوا: نترسید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
لاتَخافُوا: نترسید، این قسمتی از آیهٔ قرآن است که زندگی به مؤمنان، آنهایی که ایمان آوردهاند و فضا را باز کردهاند میگوید که نترسید. «نترسید و محزون نشوید»، برای اینکه آنهایی که فضا را باز کردهاند، ایمان آوردهاند، میترسند خارج بشوند از این فضا، میترسند منفصل بشوند. پس بنابراین آنهایی که رفتهاند آن تو، میگوید شما نترسید، من حواسم به شما است.
ولی کسی که منذهنی دارد، این که اصلاً لاتَخافُوا را نشنیده. شما باید فضا را باز کنید بروی به فضای یکتایی تا «لاتَخافُوا» را بشنوید، یعنی نترسی را از خداوند بشنوید. اگر نروید آنجا، منذهنی داشته باشید که به شما که نگفته لاتَخافُوا. به آنها گفته که زحمت کشیدند رفتند آنجا و حواسشان هست که از کسی ایراد نگیرند و دارند ایرادهای خودشان را جستوجو میکنند و زندگی به آنها میگوید نترسید.
میگوید تو که منذهنی داری و لاتَخافُوا را نشنیدهای، چهجوری اینقدر ایمن و خوشحال هستی؟ یعنی هنوز در ذهن هستی، باید کار کنی، اینقدر مطمئن نباش. و آن موقع با منذهنی از دیگران ایراد میگیری، ایراد خودت را در دیگران میبینی، به روی خودت نمیآوری، میگویی شما ایراد دارید، من ندارم، درحالیکه ایراد تو است. زندگی به شما لاتَخافُوا نخواهد گفت. توجه میکنید؟
پس به کسانی که تصمیم گرفتند ایراد دیگران را نبینند، یا اگر دیدند در خودشان جستوجو کنند، اینها کسانی فضاگشا هستند و برای پیدا کردن ایراد در خود باید فضا را باز کنند. به آنها خداوند یا زندگی میگوید نترسید و محزون نباشید، آیهٔ مهم قرآن است.
«إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ.»
«بر آنان كه گفتند: پروردگار ما اللّه است و پايدارى ورزيدند، فرشتگان فرود مىآيند كه مترسيد و غمگين مباشيد، شما را به بهشتى كه به شما وعده داده شده بشارت است.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ فصّلت (۴۱)، آیهٔ ۳۰)
«بر آنان که گفتند: پروردگار ما اللّه است» آنها چه کسانی هستند؟ فضا را باز کردند و با او یکی شدند. «و پایداری ورزیدند»، این همان پایداری است که ما داریم میگوییم ها، پایداری ورزیدند. «فرشتگان فرود میآیند که مترسید و غمگین نباشید»، پس کسانی که فضا را باز کردند رفتند به فضای یکتایی، میگوید به آنها گفته میشود که مترسید، نه کسی که در منذهنی است، «شما را به بهشتی که به شما وعده داده شده بشارت است.»
پس بنابراین شما که الآن دنبال ایراد در مردم نیستید، دنبال ایرادهای خودتان هستید، فضا را باز کردید، من دارم به شما نشان میدهم، الآن ناظر ذهنتان هستید، دراینصورت مترسید و غمگین مباشید. و شما بهزودی همین مقدمهٔ بهشت را میبینید. بهزودی این فضا بینهایت باز خواهد شد، این فضای بینهایت بازشده، همین بهشتی است که به شما وعده داده شدهاست. و در دفتر اول راجعبه لاتَخافُوا اینطوری میگوید:
🔟6️⃣3️⃣ ۴۹ 🔟6️⃣3️⃣
لاتَخٰافُوا هست نُزْلِ خایفان
هست درخور از برایِ خایف، آن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۲۹)
لاتَخافُوا: نترسید.
نُزل: طعامی که برای مهمان فراهم کنند.
خایِف: ترسان، ترسنده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
هر که ترسد، مر وَرا ایمن کنند
مَر، دلِ ترسنده را ساکن کنند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۳۰)
ورا: وی را، او را
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
آنکه خوفش نیست چون گویی مترس؟
درس چهْدهی؟ نیست او محتاجِ درس
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۳۱)
نُزل یعنی همین غذا، طعام. خایِف: ترسان. میگوید که «لاتَخافُوا» غذای کسانی است که رفتند به فضای یکتایی، آنجا میترسند. از چه میترسند؟ این ترس شبیه ترس منذهنی نیست. ترس که از آنجا بیرون انداخته بشوند، یکدفعه به ژاژ دست بزنند، یکدفعه اتصالشان قطع بشود، یکدفعه بروند به ژاژ، نمازشان باطل بشود، یعنی قطع بشوند. پس لاتَخافُوا غذای «خایفان» است، یعنی ترسندگان.
«هست درخور از برایِ خایِف، آن»، میگوید این «هست درخور» یعنی شایسته است برایِ ترسنده، آن. بنابراین این لاتَخافُوا، اینکه خدا به کسی میگوید نترسید، این خیلی چیز مهمی است. برای اینکه به هر کسی نمیگوید، به کسی میگوید که رفته آن تو و در فضای یکتایی. «هست درخور از برایِ خایِف، آن»، پس خایِف درخورِ یک همچون غذای خوشمزهای است که خداوند به او میگوید، من هوایت را دارم نترس.
میگوید «هر که» بترسد او را ایمن میکنند. اگر شما فضا را باز کنید، حواستان روی خودتان باشد، تأمل کنید، مراقب باشید، زندگی از این کار شما خوشش میآید. اگر بترسید، شما را ایمن میکنند. دل ترسنده را زندگی ساکن میکند.
آن کسی که منذهنی دارد، خوفش نیست، خرش را وِل کرده توی چمنزار جفتک میزند، همهچیز میگوید، هرچه میخواهد میچرد، همهچیز میخورد. «آنکه خوفش نیست»، چهجوری به او میگویی نترس؟ کسی که منذهنی دارد برایش مهم نیست اصلاً که خداوند به او میگوید مترس؟ او که در آن مقام نیست.
به او برای چه درس میدهی؟ او محتاج درس نیست. شما میگویید من محتاج درسم. درست است؟ درس زندگی. یعنی همهٔ اینها جمع میشود، اینکه من حواسم به خودم است، مراقبم که ژاژ نگویم، فضا را نبندم، منقبض نشوم، استقامت کنم، بلند شدم به خودم هشدار میدهم، امرِ قُم را اجرا میکنم.
این همیگوید که: آن ضال است و گُم
بیخبر از حالِ او و، ز امرِ قُمْ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۵۰۳)
ضال: گمراه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
منهای ذهنی به کسانی که رفتند به فضای یکتایی، فضاگشا هستند، مراقب هستند، میگویند اینها راه گم کردهاند. خبر ندارند که اینها «امرِ قُم» را اجرا کردند. قُم یعنی بلند شو، بلند شو به خودت هشدار بده. میبینی میگوید بلند شو به خودت هشدار بده، بلند شو به خودت هشدار بده. تمام هشدارها به خودمان است. ما فکر میکنیم باید بلند شویم به بقیه هشدار بدهیم، ما که اصلاً ایرادی نداریم. این طرز فکر درست نیست.
سالها ابلیس، نیکونام زیست
گشت رسوا، بین که او را نام چیست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۰)
در جهان، معروف بُد عُلیایِ او
گشت معروفی به عکس، ای وایِ او
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۱)
عُلیا : بزرگی، عظمت
عَلیا: مکانِ مرتفع، جای بلند
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
تا نهیی ایمن، تو معروفی مجو
رو بشو از خوف، پس بنْمای رو
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۲)
یا میتوانستیم بگوییم «رَو بشو از خوف» یعنی خودت را از ترس پاک کن و صورت اصلیات را نشان بده. سالها شیطان خوشنام بود، ولی یکدفعه امتحان شد، از امتحان رفوزه شد. در آدم عیب دید و درحالیکه تمثیل است دیگر، خداوند به او میگفت که سجده کن، باز هم در «نکتهٔ مُستَحیله» یعنی در منذهنی تبدیلشده نتوانست بپذیرد این را، نمیتوانست ببیند. میگفت هِی من از آتشم، او از گِل است، چهجوری من به او سجده کنم؟ و خداوند هم میگفت که من در او به خودم زنده شدم، تو به او که سجده میکنی، به من سجده میکنی، شیطان نتوانست این را بفهمد، همینطور که ما هم نمیتوانیم بفهمیم. درست است؟
«گشت رسوا»، رسوا شد، «بین که او را نام چیست؟»، میدانید ابلیس بهمعنی ناامید، ابلیس بهمعنی ناامید است. پس بنابراین ببین الآن نامش چیست؟ نامش ناامید است. این ناامیدی را در منذهنی به ما هم داده ابلیس، چون
نفْس و شیطان هردو یک تن بودهاند
در دو صورت خویش را بنْمودهاند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۵۳)
پس شیطان و منذهنی ما از یک جنساند، او که ناامید است، اسمش ناامید شده، آن ناامیدی را به ما هم میدهد. پس ما با فضاگشایی نباید ناامید بشویم.
🔟6️⃣3️⃣ ۵۰ 🔟6️⃣3️⃣
هست درخور از برایِ خایف، آن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۲۹)
لاتَخافُوا: نترسید.
نُزل: طعامی که برای مهمان فراهم کنند.
خایِف: ترسان، ترسنده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
هر که ترسد، مر وَرا ایمن کنند
مَر، دلِ ترسنده را ساکن کنند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۳۰)
ورا: وی را، او را
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
آنکه خوفش نیست چون گویی مترس؟
درس چهْدهی؟ نیست او محتاجِ درس
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۳۱)
نُزل یعنی همین غذا، طعام. خایِف: ترسان. میگوید که «لاتَخافُوا» غذای کسانی است که رفتند به فضای یکتایی، آنجا میترسند. از چه میترسند؟ این ترس شبیه ترس منذهنی نیست. ترس که از آنجا بیرون انداخته بشوند، یکدفعه به ژاژ دست بزنند، یکدفعه اتصالشان قطع بشود، یکدفعه بروند به ژاژ، نمازشان باطل بشود، یعنی قطع بشوند. پس لاتَخافُوا غذای «خایفان» است، یعنی ترسندگان.
«هست درخور از برایِ خایِف، آن»، میگوید این «هست درخور» یعنی شایسته است برایِ ترسنده، آن. بنابراین این لاتَخافُوا، اینکه خدا به کسی میگوید نترسید، این خیلی چیز مهمی است. برای اینکه به هر کسی نمیگوید، به کسی میگوید که رفته آن تو و در فضای یکتایی. «هست درخور از برایِ خایِف، آن»، پس خایِف درخورِ یک همچون غذای خوشمزهای است که خداوند به او میگوید، من هوایت را دارم نترس.
میگوید «هر که» بترسد او را ایمن میکنند. اگر شما فضا را باز کنید، حواستان روی خودتان باشد، تأمل کنید، مراقب باشید، زندگی از این کار شما خوشش میآید. اگر بترسید، شما را ایمن میکنند. دل ترسنده را زندگی ساکن میکند.
آن کسی که منذهنی دارد، خوفش نیست، خرش را وِل کرده توی چمنزار جفتک میزند، همهچیز میگوید، هرچه میخواهد میچرد، همهچیز میخورد. «آنکه خوفش نیست»، چهجوری به او میگویی نترس؟ کسی که منذهنی دارد برایش مهم نیست اصلاً که خداوند به او میگوید مترس؟ او که در آن مقام نیست.
به او برای چه درس میدهی؟ او محتاج درس نیست. شما میگویید من محتاج درسم. درست است؟ درس زندگی. یعنی همهٔ اینها جمع میشود، اینکه من حواسم به خودم است، مراقبم که ژاژ نگویم، فضا را نبندم، منقبض نشوم، استقامت کنم، بلند شدم به خودم هشدار میدهم، امرِ قُم را اجرا میکنم.
این همیگوید که: آن ضال است و گُم
بیخبر از حالِ او و، ز امرِ قُمْ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۵۰۳)
ضال: گمراه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
منهای ذهنی به کسانی که رفتند به فضای یکتایی، فضاگشا هستند، مراقب هستند، میگویند اینها راه گم کردهاند. خبر ندارند که اینها «امرِ قُم» را اجرا کردند. قُم یعنی بلند شو، بلند شو به خودت هشدار بده. میبینی میگوید بلند شو به خودت هشدار بده، بلند شو به خودت هشدار بده. تمام هشدارها به خودمان است. ما فکر میکنیم باید بلند شویم به بقیه هشدار بدهیم، ما که اصلاً ایرادی نداریم. این طرز فکر درست نیست.
سالها ابلیس، نیکونام زیست
گشت رسوا، بین که او را نام چیست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۰)
در جهان، معروف بُد عُلیایِ او
گشت معروفی به عکس، ای وایِ او
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۱)
عُلیا : بزرگی، عظمت
عَلیا: مکانِ مرتفع، جای بلند
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
تا نهیی ایمن، تو معروفی مجو
رو بشو از خوف، پس بنْمای رو
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۲)
یا میتوانستیم بگوییم «رَو بشو از خوف» یعنی خودت را از ترس پاک کن و صورت اصلیات را نشان بده. سالها شیطان خوشنام بود، ولی یکدفعه امتحان شد، از امتحان رفوزه شد. در آدم عیب دید و درحالیکه تمثیل است دیگر، خداوند به او میگفت که سجده کن، باز هم در «نکتهٔ مُستَحیله» یعنی در منذهنی تبدیلشده نتوانست بپذیرد این را، نمیتوانست ببیند. میگفت هِی من از آتشم، او از گِل است، چهجوری من به او سجده کنم؟ و خداوند هم میگفت که من در او به خودم زنده شدم، تو به او که سجده میکنی، به من سجده میکنی، شیطان نتوانست این را بفهمد، همینطور که ما هم نمیتوانیم بفهمیم. درست است؟
«گشت رسوا»، رسوا شد، «بین که او را نام چیست؟»، میدانید ابلیس بهمعنی ناامید، ابلیس بهمعنی ناامید است. پس بنابراین ببین الآن نامش چیست؟ نامش ناامید است. این ناامیدی را در منذهنی به ما هم داده ابلیس، چون
نفْس و شیطان هردو یک تن بودهاند
در دو صورت خویش را بنْمودهاند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۵۳)
پس شیطان و منذهنی ما از یک جنساند، او که ناامید است، اسمش ناامید شده، آن ناامیدی را به ما هم میدهد. پس ما با فضاگشایی نباید ناامید بشویم.
🔟6️⃣3️⃣ ۵۰ 🔟6️⃣3️⃣
عُلیا یعنی بزرگی، جای بلند. درست است؟ عظمت. عَلیا، مکان مرتفع، بعضیها عَلیا میخوانند، جای بلند. پس عُلیا، بزرگی، عظمت. عَلیا، بعضی عَلیا مینویسند. پس اگر بخوانیم، عَلیای او یعنی جای بلند او، در جهان معروف بود مقام او، بههرحال. معروفی به عکس شد، الآن بهصورت منفی معروف است، وای به حالش! به ما میگوید «تا نهیی ایمن»، ما کِی ایمن میشویم؟ وقتی فضا را باز کنیم همانیدگی نماند یا خیلی کم بشود.
تو نیا معروف بشوی که من هم میخواهم معروف بشوم. شما با منذهنی داری معروف میشوی و این برای تو ضرر دارد. «تا نهیی ایمن، تو معروفی مجو»، حالا برو خودت را از خوف بشوی یا رویت را از خوف بشوی از ترس. این ترس منذهنی است. اگر ترس منذهنی برود، آن موقع روی اصلی تو مشخص میشود. روی اصلی تو همین روی اَلَست تو است.
تا نرویَد ریشِ تو ای خوبِ من
بر دگر سادهزَنَخ طعنه مَزَن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۳)
سادهزَنَخ : آن که صورتش مو نَرُسته باشد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این نگر که مبتلا شد جانِ او
تا در افتادهست و، او شد پندِ تو
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۴)
تو نیفتادی که باشی پندِ او
زهر، او نوشید، تو خور قندِ او
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۵)
سادهزَنَخ: آن که صورتش مو نَرُسته. میگوید که، تمثیلش همین مو درآوردن صورت پسرها است که وقتی جوان هستند، حالا شاید قدیم اینطوری بوده، دوست داشتند حتماً زود ریش دربیاورند و مرد بشوند بهاصطلاح. یعنی اگر ریشت هنوز نروییده، نرو ایراد بگیری به کسانی که ریش درنیاوردند.
تا نرویَد ریشِ تو ای خوبِ من
بر دگر سادهزَنَخ طعنه مَزَن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۳)
سادهزَنَخ : آن که صورتش مو نَرُسته باشد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یعنی تو اگر کامل نشدی، هنوز ایرادهایت را برطرف نکردی، به کسانی که ایراد دارند ایراد نگیر. این را نگاه کن که جان او مبتلا است، و وقتی او افتاده، او پندِ تو شده. یعنی میگوید که تو اگر یکی میبینی که ایراد زیاد دارد افتاده، دیگر تو طعنه مَزَن. برای اینکه عبرت بگیر، یاد بگیر که تو نیفتی. تو که نیفتادی او از تو پند بگیرد.
پند گیر از مصائب دگران
تا نگیرند دیگران به تو پند
(سعدی، گلستان، باب هشتم در آداب صحبت)
بهقول سعدی، تو از مسائل و مصائبِ دیگران پند بگیر تا تو نیفتی آنها از تو پند بگیرند. اگر یکی افتاده و ایراد میگیری، هیچچیز نگو، پند گیر، بگو من هم از اینها دارم. او افتاده، من الآن ایرادم را میبینم برطرف میکنم، بنابراین او زهر خورده، من قندش را میخورم. یعنی چه؟ یعنی خودم را اصلاح میکنم. دیگر طعنه نزن، دیگر ایراد نگیر، نصیحت نکن، درست نکن، برو روی خودت کار کن.
این قصه در اینجا تمام شد که میبینید مربوط به این بود که ما هر ایرادی که در دیگران میبینیم در ما هست و ما نیاز این را داریم که در دیگران عیب ببینیم و این نیاز منذهنی است. منذهنی ما به حساب عشق میگذارد، که نیست، عشق نیست، نیاز منذهنی است. پس شما وقتی میروید ایراد یکی را پیدا میکنید به او میگویید پسرم، دخترم، برادرم، خواهرم، من دارم شما را راهنمایی میکنم، این نیاز منذهنی شما است، عشق نیست. توجه میکنید؟ برگرد روی خودت کار کن.
الآن ابیاتی میخوانم در این زمینه که کمک خواهد کرد. اگر شما این ابیات را تکرار کنید، ممکن است قبول کنید که هر ایرادی که در مردم میبینم در من هم هست، من باید هیچچیز نگویم، برگردم ایراد خودم را پیدا کنم و رفع کنم.
وآن گنه در وی ز جنسِ جُرمِ توست
باید آن خو را ز طبعِ خویش شُست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۱۵۲)
خُلقِ زشتت، اندر او رؤیت نمود
که تو را او صفحهٔ آیینه بود
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۱۵۳)
هر گناهی که در دیگران میبینی از جنس گناه تو است، جرم تو است، از جنس عیب تو است. پس هر عیبی در دیگران میبینی از جنس عیب تو است که در تو هم هست وگرنه نمیدیدی. تو باید برگردی بروی این خو را از منذهنی خودت بشویی. تو خُلقِ زشتت را در او دیدی، خُلقِ زشت تو یکدفعه در او نمایان شد که آن شخصی که خُلقِ زشت تو را به تو نشان داد، مثل صفحهٔ آینه عمل کرد.
پس اگر شما در دیگران عیب میبینید، آنها دارند مثل آینه عمل میکنند، دارند عیب شما را به شما نشان میدهند. من میدانم این را شما قبول ندارید، ولی پس از ابیات شاید قبول کنید.
🔟6️⃣3️⃣ ۵۱ 🔟6️⃣3️⃣
تو نیا معروف بشوی که من هم میخواهم معروف بشوم. شما با منذهنی داری معروف میشوی و این برای تو ضرر دارد. «تا نهیی ایمن، تو معروفی مجو»، حالا برو خودت را از خوف بشوی یا رویت را از خوف بشوی از ترس. این ترس منذهنی است. اگر ترس منذهنی برود، آن موقع روی اصلی تو مشخص میشود. روی اصلی تو همین روی اَلَست تو است.
تا نرویَد ریشِ تو ای خوبِ من
بر دگر سادهزَنَخ طعنه مَزَن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۳)
سادهزَنَخ : آن که صورتش مو نَرُسته باشد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این نگر که مبتلا شد جانِ او
تا در افتادهست و، او شد پندِ تو
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۴)
تو نیفتادی که باشی پندِ او
زهر، او نوشید، تو خور قندِ او
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۵)
سادهزَنَخ: آن که صورتش مو نَرُسته. میگوید که، تمثیلش همین مو درآوردن صورت پسرها است که وقتی جوان هستند، حالا شاید قدیم اینطوری بوده، دوست داشتند حتماً زود ریش دربیاورند و مرد بشوند بهاصطلاح. یعنی اگر ریشت هنوز نروییده، نرو ایراد بگیری به کسانی که ریش درنیاوردند.
تا نرویَد ریشِ تو ای خوبِ من
بر دگر سادهزَنَخ طعنه مَزَن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۳)
سادهزَنَخ : آن که صورتش مو نَرُسته باشد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یعنی تو اگر کامل نشدی، هنوز ایرادهایت را برطرف نکردی، به کسانی که ایراد دارند ایراد نگیر. این را نگاه کن که جان او مبتلا است، و وقتی او افتاده، او پندِ تو شده. یعنی میگوید که تو اگر یکی میبینی که ایراد زیاد دارد افتاده، دیگر تو طعنه مَزَن. برای اینکه عبرت بگیر، یاد بگیر که تو نیفتی. تو که نیفتادی او از تو پند بگیرد.
پند گیر از مصائب دگران
تا نگیرند دیگران به تو پند
(سعدی، گلستان، باب هشتم در آداب صحبت)
بهقول سعدی، تو از مسائل و مصائبِ دیگران پند بگیر تا تو نیفتی آنها از تو پند بگیرند. اگر یکی افتاده و ایراد میگیری، هیچچیز نگو، پند گیر، بگو من هم از اینها دارم. او افتاده، من الآن ایرادم را میبینم برطرف میکنم، بنابراین او زهر خورده، من قندش را میخورم. یعنی چه؟ یعنی خودم را اصلاح میکنم. دیگر طعنه نزن، دیگر ایراد نگیر، نصیحت نکن، درست نکن، برو روی خودت کار کن.
این قصه در اینجا تمام شد که میبینید مربوط به این بود که ما هر ایرادی که در دیگران میبینیم در ما هست و ما نیاز این را داریم که در دیگران عیب ببینیم و این نیاز منذهنی است. منذهنی ما به حساب عشق میگذارد، که نیست، عشق نیست، نیاز منذهنی است. پس شما وقتی میروید ایراد یکی را پیدا میکنید به او میگویید پسرم، دخترم، برادرم، خواهرم، من دارم شما را راهنمایی میکنم، این نیاز منذهنی شما است، عشق نیست. توجه میکنید؟ برگرد روی خودت کار کن.
الآن ابیاتی میخوانم در این زمینه که کمک خواهد کرد. اگر شما این ابیات را تکرار کنید، ممکن است قبول کنید که هر ایرادی که در مردم میبینم در من هم هست، من باید هیچچیز نگویم، برگردم ایراد خودم را پیدا کنم و رفع کنم.
وآن گنه در وی ز جنسِ جُرمِ توست
باید آن خو را ز طبعِ خویش شُست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۱۵۲)
خُلقِ زشتت، اندر او رؤیت نمود
که تو را او صفحهٔ آیینه بود
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۱۵۳)
هر گناهی که در دیگران میبینی از جنس گناه تو است، جرم تو است، از جنس عیب تو است. پس هر عیبی در دیگران میبینی از جنس عیب تو است که در تو هم هست وگرنه نمیدیدی. تو باید برگردی بروی این خو را از منذهنی خودت بشویی. تو خُلقِ زشتت را در او دیدی، خُلقِ زشت تو یکدفعه در او نمایان شد که آن شخصی که خُلقِ زشت تو را به تو نشان داد، مثل صفحهٔ آینه عمل کرد.
پس اگر شما در دیگران عیب میبینید، آنها دارند مثل آینه عمل میکنند، دارند عیب شما را به شما نشان میدهند. من میدانم این را شما قبول ندارید، ولی پس از ابیات شاید قبول کنید.
🔟6️⃣3️⃣ ۵۱ 🔟6️⃣3️⃣
جُرمِ خود را بر کسی دیگر منهْ
هوش و گوشِ خود بدین پاداش دِهْ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۲۶)
جُرم بر خود نِه، که تو خود کاشتی
با جزا و عدلِ حقْ کن آشتی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۲۷)
رنج را باشد سبب بد کردنی
بد ز فعلِ خود شناس، از بخت نی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۲۸)
هر کسی باید جُرم را به خودش بگذارد، روی خودش بگذارد، بگوید تقصیر من است. «جُرم خود را بر کسی دیگر منِهْ» میشود شما این کار را بکنید؟ اقرار کنید که این اتفاق افتاد، مسببش من خودم بودم. و هوش و گوش خودت را بیا، یعنی از این کار، از این حس مسئولیت یک پاداشی خواهد آمد و آن همین فضاگشایی است. وقتی میگویید من خودم کردم و اقرار میکنید، فضا گشوده میشود، شکسته میشوید.
توجه کنید این شکستگی خیلی مهم است. اگر شما میتوانید عذر بخواهید، نرم باشید، و بگویید، حقیقتاً اینجا هم صدق لازم است، نه اینکه سر مردم شیره بمالید که آقا تقصیر ما بوده، بله راست میگویی، آقا گفتم اینطوری شد. نه، واقعاً بگویی تقصیر من بوده، قبول کنی، خواهی دید که این یک گنج است.
چهبسا وقتی شما صادقانه به جرم خود اعتراف میکنید، مردم ببخشند، رابطه درست بشود یا از ضرر بگذرند یا تخفیف بدهند. توجه میکنید؟ اگر صداقت باشد. پس بنابراین پاداش خیلی زیاد است در شکستن خود و قبول جرم. تا اینکه انکار کنی «نه، تقصیر من نبود، ثابت کنم تقصیر من نبود؟ تقصیر آن بود، این بود.»
«جرم بر خود نِه» که خودت کاشتی، فکر خودت بوده، عمل خودت بوده، نیت خودت بوده، عیب خودت بوده، ژاژ خودت بوده. تو نگو که خداوند ظلم میکند. با جزا و عدل خداوند هم آشتی کن. بگو آقا درست پاداش میدهد، من اگر به درد افتادم حقم بوده، کار غلط کرده بودم. الآن میگوید درد که الآن تو داری، سببش بد کردن تو بوده. بد کردن هم یعنی عمل کردن برحسب درد یا منذهنی. پس رنج ما بهوسیلهٔ ژاژ ما درست شده.
تو بیا بد را از فعل خود بشناس، بگو عمل من، فکر من سبب این شده و این را خداوند نکرده، «از بخت نی»، بختْ خداوند است دیگر، وقتی میآید به مرکز شما این بخت است. اگر بتوانید فضا را دائماً باز کنید و مرکز شما عدم باشد، بخت یعنی این. ولی خب بخت را ما پیدا نمیکنیم، مرکز ما جسم است. مرکز ما جسم است عکسِ بخت است، بدبختی است، ژاژ است. ما متوجه نیستیم که چقدر فکرهای خطرناک میکنیم، مضر میکنیم، وقتی ناظر میشویم میبینیم اِ این فکرهای منفی بوده، فکرهای مخرب بوده که این مسائل را بهوجود آورده. ما حواسمان نیست که چقدر سببسازیهای بیجا و تُهی میکنیم.
منذهنی با ابزار سببسازی تعیین میکند که تقصیر کی بوده. و چون منذهنی پندار کمال دارد، زیر بار نمیخواهد برود. اگر زیر بار بروی، شکسته میشوی و اگر شکسته بشود، جای ترحم دارد. توجه میکنید؟ یادتان باشد آنجا خواندیم، «چون شکسته گشت، جای اِرْحَمُواست». شما میشود بشکنید خودتان را؟ شما میشوید سببسازی بیهوده نکنید و بگویید تقصیر خداوند است؟ «والله ما بدشانسیم، ما همهٔ کارمان درست است، نمیدانم چرا دچار این دردها شدیم، خداوند به ما درد میدهد.» نه، بخت به شما درد نمیدهد، خودت بهوجود آوردی. درست است؟ پس با سببسازی هر عیبی در دیگران میبینی که میگویی اینها باعث شدند، غلط است، خودت باعث شدی. همین را قبول کنی و اجرا کنی، میبینی زندگیات چقدر عوض میشود.
گر یکی عیبی بگویم، قصدِ من عیبِ مَن است
زآنکه ماهم را بپوشد ابرِ من اندر بدن
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۶۹)
اگر عیب بگویم، قصدم عیب خودم است. شما به این درجه رسیدید؟ که اگر بهنظرم میآید یکی دیگر عیب دارد آن عیب من است و اگر هم بگویم، راجعبه عیب خودم دارم صحبت میکنم. برای اینکه این ماه من را یعنی زندگی را میپوشاند. «زآنکه ماهم را بپوشد ابر من اندر بدن» ابر من همین ابر منذهنی است. ماهم را پوشانده، دیگر زندگی را نمیبینم. پس هر عیبی که میبینم در خودم است. هر عیبی که میگویم مال خودم است، یعنی به این شناسایی رسیدم. اگر بتوانم راجعبه عیب صحبت کنم، حتماً عیب خودم است.
🔟6️⃣3️⃣ ۵۲ 🔟6️⃣3️⃣
هوش و گوشِ خود بدین پاداش دِهْ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۲۶)
جُرم بر خود نِه، که تو خود کاشتی
با جزا و عدلِ حقْ کن آشتی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۲۷)
رنج را باشد سبب بد کردنی
بد ز فعلِ خود شناس، از بخت نی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۲۸)
هر کسی باید جُرم را به خودش بگذارد، روی خودش بگذارد، بگوید تقصیر من است. «جُرم خود را بر کسی دیگر منِهْ» میشود شما این کار را بکنید؟ اقرار کنید که این اتفاق افتاد، مسببش من خودم بودم. و هوش و گوش خودت را بیا، یعنی از این کار، از این حس مسئولیت یک پاداشی خواهد آمد و آن همین فضاگشایی است. وقتی میگویید من خودم کردم و اقرار میکنید، فضا گشوده میشود، شکسته میشوید.
توجه کنید این شکستگی خیلی مهم است. اگر شما میتوانید عذر بخواهید، نرم باشید، و بگویید، حقیقتاً اینجا هم صدق لازم است، نه اینکه سر مردم شیره بمالید که آقا تقصیر ما بوده، بله راست میگویی، آقا گفتم اینطوری شد. نه، واقعاً بگویی تقصیر من بوده، قبول کنی، خواهی دید که این یک گنج است.
چهبسا وقتی شما صادقانه به جرم خود اعتراف میکنید، مردم ببخشند، رابطه درست بشود یا از ضرر بگذرند یا تخفیف بدهند. توجه میکنید؟ اگر صداقت باشد. پس بنابراین پاداش خیلی زیاد است در شکستن خود و قبول جرم. تا اینکه انکار کنی «نه، تقصیر من نبود، ثابت کنم تقصیر من نبود؟ تقصیر آن بود، این بود.»
«جرم بر خود نِه» که خودت کاشتی، فکر خودت بوده، عمل خودت بوده، نیت خودت بوده، عیب خودت بوده، ژاژ خودت بوده. تو نگو که خداوند ظلم میکند. با جزا و عدل خداوند هم آشتی کن. بگو آقا درست پاداش میدهد، من اگر به درد افتادم حقم بوده، کار غلط کرده بودم. الآن میگوید درد که الآن تو داری، سببش بد کردن تو بوده. بد کردن هم یعنی عمل کردن برحسب درد یا منذهنی. پس رنج ما بهوسیلهٔ ژاژ ما درست شده.
تو بیا بد را از فعل خود بشناس، بگو عمل من، فکر من سبب این شده و این را خداوند نکرده، «از بخت نی»، بختْ خداوند است دیگر، وقتی میآید به مرکز شما این بخت است. اگر بتوانید فضا را دائماً باز کنید و مرکز شما عدم باشد، بخت یعنی این. ولی خب بخت را ما پیدا نمیکنیم، مرکز ما جسم است. مرکز ما جسم است عکسِ بخت است، بدبختی است، ژاژ است. ما متوجه نیستیم که چقدر فکرهای خطرناک میکنیم، مضر میکنیم، وقتی ناظر میشویم میبینیم اِ این فکرهای منفی بوده، فکرهای مخرب بوده که این مسائل را بهوجود آورده. ما حواسمان نیست که چقدر سببسازیهای بیجا و تُهی میکنیم.
منذهنی با ابزار سببسازی تعیین میکند که تقصیر کی بوده. و چون منذهنی پندار کمال دارد، زیر بار نمیخواهد برود. اگر زیر بار بروی، شکسته میشوی و اگر شکسته بشود، جای ترحم دارد. توجه میکنید؟ یادتان باشد آنجا خواندیم، «چون شکسته گشت، جای اِرْحَمُواست». شما میشود بشکنید خودتان را؟ شما میشوید سببسازی بیهوده نکنید و بگویید تقصیر خداوند است؟ «والله ما بدشانسیم، ما همهٔ کارمان درست است، نمیدانم چرا دچار این دردها شدیم، خداوند به ما درد میدهد.» نه، بخت به شما درد نمیدهد، خودت بهوجود آوردی. درست است؟ پس با سببسازی هر عیبی در دیگران میبینی که میگویی اینها باعث شدند، غلط است، خودت باعث شدی. همین را قبول کنی و اجرا کنی، میبینی زندگیات چقدر عوض میشود.
گر یکی عیبی بگویم، قصدِ من عیبِ مَن است
زآنکه ماهم را بپوشد ابرِ من اندر بدن
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۶۹)
اگر عیب بگویم، قصدم عیب خودم است. شما به این درجه رسیدید؟ که اگر بهنظرم میآید یکی دیگر عیب دارد آن عیب من است و اگر هم بگویم، راجعبه عیب خودم دارم صحبت میکنم. برای اینکه این ماه من را یعنی زندگی را میپوشاند. «زآنکه ماهم را بپوشد ابر من اندر بدن» ابر من همین ابر منذهنی است. ماهم را پوشانده، دیگر زندگی را نمیبینم. پس هر عیبی که میبینم در خودم است. هر عیبی که میگویم مال خودم است، یعنی به این شناسایی رسیدم. اگر بتوانم راجعبه عیب صحبت کنم، حتماً عیب خودم است.
🔟6️⃣3️⃣ ۵۲ 🔟6️⃣3️⃣
همه عیب از من آمد که ز من چنین فن آمد
که به قصد کزدمی را سوی پای خود کشیدم
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۶۲۳)
کَزدُم: کَژدُم، عقرب
فن [عربی: فنّ]: حیله، مکر، فریب
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
کَزدُم همان کَژدُم است یا عقرب. فن یعنی حیله و مکر. این بیت را میخوانیم میگوییم همهٔ عیبها از من است. از من چنین سببسازیِ غلط بروز کرد. شما نگاه کنید که منذهنی با سببسازیهای غلطش، ما از آن خواستیم ها! توجیه میکند، همهٔ مسائل را و همهٔ اتفاقات بد را آخرسر به اینجا میرسد که تقصیر من نیست. مثل اینکه منذهنی سببسازی را فقط برای این کار بهکار میبرد.
شما میگویید نه، ذهن من برای اینجور سببسازیها نیست که همینکه مثلاً موفق نمیشوم، نمیگویم تنبلی خودم است، قانون جبران را انجام ندادم، میگویم آقا بدشانس بودم، ظلم کردند، نمرهٔ من را به یکی دیگر دادند، کار را به یکی دیگر دادند، پارتیبازی کردند. درست است؟ نه، این من بودم که منذهنی و سببسازیهای غلطش را که مثل کژدم است بهسوی پای خود کشیدم، گفتم بیا نیش بزن مرا.
توجه کنید، منذهنی با سببسازیهایش، توجیهاتی که شما ممکن است بکنید، همهاش غلط باشد. بابا من اینجوری شدم تقصیر پدر و مادرم است. آخر چرا تقصیر پدر و مادرت است؟ شما الآن چهل سالت است، سی سالت است، خب اولش هم فرض کن که اصلاً گرفتند شما را کتک زدند، هیچچیز نگفتند، الآن که عقلت میرسد! تقصیر همسر سابقم است دیگر، اینطوری شدم. این چه سببسازی است؟!
خلاقیت تو، کار تو، قانون جبران تو، اینکه میتوانی با عقل خودت، خودت را و کارها را پیش ببری، مسائلت را حل کنی، کجا رفته؟ ولی اگر تو با ژاژ ذهنی داری مسئلهسازی میکنی و مسائلت را میخواهی با ژاژ حل کنی، برو به این کار برس. برو ببین این را که شما یک کژدمی را با دست خودت گذاشتی پای خودت، نیش زده، بعد یکی دیگر را ملامت میکنی.
کمالِ سِرِّ محبت ببین نه نقصِ گناه
که هرکه بیهنر افتد نظر به عیب کند
(حافظ، دیوان غزلیات، غزل ۱۸۸)
این بیت از حافظ است. پس شما گناه را نبین، عیب را نبین، تو فضا را باز کن قدرت عشق را ببین. این یک چیزی است که تو نمیدانی. هر کسی که فضاگشا نباشد، فضابند باشد، بیهنر است. هر کسی که فضاگشا است، هنر دارد. هنر یعنی صنع. هنر یعنی عشق. هنر یعنی توانایی محبت کردن، ندیدن عیب، پوشاندن عیب.
امروز در غزل داشتیم، میگفت کلاه را بده به کسی که هنوز میخواهد کچلیاش را بپوشاند. هر کسی که هنر عشق نداشته باشد، نظر به عیب میکند. تو بیا فضا را باز کن، با او یکی بشو، ببین که سِرّ عشق چه میکند. اتفاقاً سِرّ عشق عیب را بدون اینکه شما چیزی بگویید به مردم نشان میدهد و آنها میتوانند رفع کنند.
هرکسی کاو عیبِ خود دیدی ز پیش
کَی بُدی فارغ وی از اِصلاحِ خویش
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٨٨١)
کاو: که او (که + او)
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
غافلند این خلق از خود ای پدر
لاجَرَم گویند عیبِ همدگر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٨٨۲)
لاجَرَم: به ناچار
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
من نبینم رویِ خود را ای شَمَن
من ببینم رویِ تو، تو رویِ من
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٨٨۳)
شَمَن: بت
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
شَمَن یعنی بت. میگوید هر کسی اگر عیب خودش را میدید، شروع میکرد به اصلاح خودش، اصلاً کاری به دیگران نداشت. منتها این مردم از عیب خودشان غافل هستند، بنابراین عیب همدیگر را ذکر میکنند. شما چه؟ شما عیب خودتان را میبینید؟ اگر ببینید، خواهید دید اینقدر عیب دارید که باید بروید آنها را اصلاح کنید. اگر غافل باشید از عیب خودتان، حتماً دنبال عیب مردم هستید. و اگر دنبال عیب مردم هستید، بدانید که عیب دارید و نمیخواهید رفع کنید. این یعنی بیچارگی. میگوید که ای بتپرست، یا ای بت:
من نبینم رویِ خود را ای شَمَن
من ببینم رویِ تو، تو رویِ من
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٨٨۳)
شَمَن: بت
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
من روی تو را میبینم، بنابراین عیب خودم را در روی تو میبینم. تو هم روی من را میبینی، عیب خودت را در من میبینی. پس ما آینهٔ هم هستیم. من روی خودم را نمیتوانم ببینم.
پس چون منذهنی عیب خودش را نمیتواند ببیند، بنابراین ما از این ابیات میخواهیم درس بگیریم. یا نه، با خودمان قرار بگذاریم که من به صورتهای مختلف دنبال شناسایی عیبهای خودم هستم. اصلاً مأموریت من این نیست که عیبهای مردم را پیدا کنم به آنها بگویم و آنها رفع کنند، بگویم که یک کار بهاصطلاح خلاق و توأم با خدمت میکنم، این خدمت نیست. اگر من این کار را بکنم، میفهمم که این نیاز روانشناختی منذهنی من است. من وظیفهام این است که ایرادهای خودم را پیدا کنم. و من اگر در روی یکی ایراد ببینم، میفهمم که آن ایراد خودم است. آن هم همینطور است. شَمَن در اینجا همین بتپرست یا منذهنی است. بله، شَمَن بهمعنی بت هم هست.
🔟6️⃣3️⃣ ۵۳ 🔟6️⃣3️⃣
که به قصد کزدمی را سوی پای خود کشیدم
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۶۲۳)
کَزدُم: کَژدُم، عقرب
فن [عربی: فنّ]: حیله، مکر، فریب
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
کَزدُم همان کَژدُم است یا عقرب. فن یعنی حیله و مکر. این بیت را میخوانیم میگوییم همهٔ عیبها از من است. از من چنین سببسازیِ غلط بروز کرد. شما نگاه کنید که منذهنی با سببسازیهای غلطش، ما از آن خواستیم ها! توجیه میکند، همهٔ مسائل را و همهٔ اتفاقات بد را آخرسر به اینجا میرسد که تقصیر من نیست. مثل اینکه منذهنی سببسازی را فقط برای این کار بهکار میبرد.
شما میگویید نه، ذهن من برای اینجور سببسازیها نیست که همینکه مثلاً موفق نمیشوم، نمیگویم تنبلی خودم است، قانون جبران را انجام ندادم، میگویم آقا بدشانس بودم، ظلم کردند، نمرهٔ من را به یکی دیگر دادند، کار را به یکی دیگر دادند، پارتیبازی کردند. درست است؟ نه، این من بودم که منذهنی و سببسازیهای غلطش را که مثل کژدم است بهسوی پای خود کشیدم، گفتم بیا نیش بزن مرا.
توجه کنید، منذهنی با سببسازیهایش، توجیهاتی که شما ممکن است بکنید، همهاش غلط باشد. بابا من اینجوری شدم تقصیر پدر و مادرم است. آخر چرا تقصیر پدر و مادرت است؟ شما الآن چهل سالت است، سی سالت است، خب اولش هم فرض کن که اصلاً گرفتند شما را کتک زدند، هیچچیز نگفتند، الآن که عقلت میرسد! تقصیر همسر سابقم است دیگر، اینطوری شدم. این چه سببسازی است؟!
خلاقیت تو، کار تو، قانون جبران تو، اینکه میتوانی با عقل خودت، خودت را و کارها را پیش ببری، مسائلت را حل کنی، کجا رفته؟ ولی اگر تو با ژاژ ذهنی داری مسئلهسازی میکنی و مسائلت را میخواهی با ژاژ حل کنی، برو به این کار برس. برو ببین این را که شما یک کژدمی را با دست خودت گذاشتی پای خودت، نیش زده، بعد یکی دیگر را ملامت میکنی.
کمالِ سِرِّ محبت ببین نه نقصِ گناه
که هرکه بیهنر افتد نظر به عیب کند
(حافظ، دیوان غزلیات، غزل ۱۸۸)
این بیت از حافظ است. پس شما گناه را نبین، عیب را نبین، تو فضا را باز کن قدرت عشق را ببین. این یک چیزی است که تو نمیدانی. هر کسی که فضاگشا نباشد، فضابند باشد، بیهنر است. هر کسی که فضاگشا است، هنر دارد. هنر یعنی صنع. هنر یعنی عشق. هنر یعنی توانایی محبت کردن، ندیدن عیب، پوشاندن عیب.
امروز در غزل داشتیم، میگفت کلاه را بده به کسی که هنوز میخواهد کچلیاش را بپوشاند. هر کسی که هنر عشق نداشته باشد، نظر به عیب میکند. تو بیا فضا را باز کن، با او یکی بشو، ببین که سِرّ عشق چه میکند. اتفاقاً سِرّ عشق عیب را بدون اینکه شما چیزی بگویید به مردم نشان میدهد و آنها میتوانند رفع کنند.
هرکسی کاو عیبِ خود دیدی ز پیش
کَی بُدی فارغ وی از اِصلاحِ خویش
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٨٨١)
کاو: که او (که + او)
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
غافلند این خلق از خود ای پدر
لاجَرَم گویند عیبِ همدگر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٨٨۲)
لاجَرَم: به ناچار
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
من نبینم رویِ خود را ای شَمَن
من ببینم رویِ تو، تو رویِ من
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٨٨۳)
شَمَن: بت
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
شَمَن یعنی بت. میگوید هر کسی اگر عیب خودش را میدید، شروع میکرد به اصلاح خودش، اصلاً کاری به دیگران نداشت. منتها این مردم از عیب خودشان غافل هستند، بنابراین عیب همدیگر را ذکر میکنند. شما چه؟ شما عیب خودتان را میبینید؟ اگر ببینید، خواهید دید اینقدر عیب دارید که باید بروید آنها را اصلاح کنید. اگر غافل باشید از عیب خودتان، حتماً دنبال عیب مردم هستید. و اگر دنبال عیب مردم هستید، بدانید که عیب دارید و نمیخواهید رفع کنید. این یعنی بیچارگی. میگوید که ای بتپرست، یا ای بت:
من نبینم رویِ خود را ای شَمَن
من ببینم رویِ تو، تو رویِ من
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٨٨۳)
شَمَن: بت
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
من روی تو را میبینم، بنابراین عیب خودم را در روی تو میبینم. تو هم روی من را میبینی، عیب خودت را در من میبینی. پس ما آینهٔ هم هستیم. من روی خودم را نمیتوانم ببینم.
پس چون منذهنی عیب خودش را نمیتواند ببیند، بنابراین ما از این ابیات میخواهیم درس بگیریم. یا نه، با خودمان قرار بگذاریم که من به صورتهای مختلف دنبال شناسایی عیبهای خودم هستم. اصلاً مأموریت من این نیست که عیبهای مردم را پیدا کنم به آنها بگویم و آنها رفع کنند، بگویم که یک کار بهاصطلاح خلاق و توأم با خدمت میکنم، این خدمت نیست. اگر من این کار را بکنم، میفهمم که این نیاز روانشناختی منذهنی من است. من وظیفهام این است که ایرادهای خودم را پیدا کنم. و من اگر در روی یکی ایراد ببینم، میفهمم که آن ایراد خودم است. آن هم همینطور است. شَمَن در اینجا همین بتپرست یا منذهنی است. بله، شَمَن بهمعنی بت هم هست.
🔟6️⃣3️⃣ ۵۳ 🔟6️⃣3️⃣
آن کسی که او ببیند رویِ خویش
نورِ او از نورِ خلقان است پیش
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٨٨۴)
گر بمیرد، دیدِ او باقی بُود
زآنکه دیدش دیدِ خلّاقی بُوَد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٨٨۵)
خب اگر کسی فضا را باز کند، ناظر ذهنش باشد، روی خودش را میبیند، عیب خودش را میبیند. ولی خب امروز فهمیدیم که ممکن است فضاگشایی به تأخیر بیفتد، ممکن است ما ناظر ذهنمان نتوانیم بهزودی بشویم.
ولی شما میدانید که اگر واقعاً تمام برنامه را گوش بدهید و این ابیات را هر روز تکرار کنید، ناگهان، ناگهان این ژاژ منذهنی متوقف خواهد شد. این ناگهان در منذهنی هم بود، من میخواستم بعداً توضیح بدهم یادم رفت. «چو بربندند ناگاهت زنخدان»، ناگاهان، ناگهان بسته میشود. میگوید اگر ناگهان، یکدفعه دیدی این ژاژ قطع شد و شروع کردی به صنع، پس به واژۀ «ناگاهان»، بعضی جاها میگوید «ای رستخیزِ ناگهان وی رحمتِ بیمُنتها». پس در آنجا هم میگفت آن پرنده ناگهان میپرد. درست است؟ مرغ جذبه، مرغ جذبه ناگهان از آشیانه میپرد. آب ناگهان به جوش میآید. و شما هم روی خودتان کار میکنید، یکدفعه، ناگهان آن اتفاق میافتد که شما میبینید ناظر ذهنتان شدید.
اگر ناظر ذهنتان بشوید، روی خودتان را میبینید. پس در این صورت نور شما از مردم عادی بیشتر است. اگر این شخص که ناظر ذهنش است، یعنی زنده شده به زندگی، آینه شده، هم خودش را میبیند بهعنوان زندگی هم فکرهایش را میبیند. درست است؟ اگر این میگوید بمیرد، دیگر نمیمیرد، تا جاودانه شده.
گر بمیرد، دیدِ او باقی بُود
زآنکه دیدش دیدِ خلّاقی بُوَد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٨٨۵)
دید او دید خداوند است. دید او خلاق است. بنابراین ما باید از دید چنین آدمهایی استفاده کنیم، یکیاش هم همین مولانا است که ابیاتش را میبینیم. میبینیم که این ابیات را که میخوانیم دید ما عوض میشود. در همین برنامه با همین ابیات، اگر شما از اول بهاصطلاح در برنامه بودید، یک مقدار زیادی ممکن است طرز فکرتان عوض شده.
منم که شهرۀ شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالودهام به بد دیدن
(حافظ، دیوان غزلیات، غزل ۳۹۳)
این هم از حافظ است. ما در شهر کائنات، موجودات، مشهور هستیم در عشق ورزیدن. مثل ما کسی نمیتواند عشق بورزد، برای اینکه ما زنده میشویم و زندهتر میشویم، هی زندهتر میشویم به خداوند. کسی مثل ما نمیتواند عشق بورزد در شهر، در شهر کائنات، در شهر موجودات. منِ انسان «دیده نیالودهام به بد دیدن». پس کسی عشقورزنده میشود که دیدهاش را آلوده نکرده باشد به عیب دیدن، بدی را در دیگران دیدن.
اگر بدی دیدیم، برمیگردیم به خودمان. یادمان باشد دیدن بدی و دیدن عیب سبب نخواهد شد که دیگران به فکر عوض شدن باشند، ممکن است حتی مقاومت کنند. این مهم است شما بدانید که با عیب دیدن و به عیبگویی دیگران عوض نخواهند شد. این عشق است که میگفت «کمالِ سِرِّ محبت ببین، نه نقصِ گناه»، این عشق است که عوض میکند. فقط عشق است که عوض میکند. اگر عوض بتوانیم بکنیم، از طریق عشق است.
پاک کن دو چشم را از مویِ عیب
تا ببینی باغ و سَروستانِ غیب
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۹۴۴)
سَروستان: بوستان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
که مشخص است. از عیببینی چشمتان را پاک کنید. «پاک کن دو چشم را از مویِ عیب»، بد نبین، و اگر دیدی، برگرد به خودت و اصلاح کن تا فضا باز بشود، هم باغ غیب را ببینی، هم انعکاسش در جان شما که زندگی بیرونی تو است، ببینی چقدر زیبا شد. پس میبینیم که از نظر مولانا عیب دیدن چقدر مضر است، ولی اگر ببینی، میتوانی برگردی به خودت، فقط روی خودت کار کنی.
حرص، نابیناست، بیند مو به مو
عیبِ خلقان و، بگوید کو به کو
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۲۹)
کو: کوی، گذرگاه، کوچه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
عیبِ خود یک ذرّه چشمِ کورِ او
مینبیند، گرچه هست او عیبجو
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۳۰)
این ابیات کاملاً ساده است. حرص یعنی انسان حریص یا انسان منذهنی نابینا است. «بیند مو به مو»، «عیبِ خلقان»، عیب مردم را میبیند و از این کو به آن کو میرود، عیب مردم را میگوید. اما تمام آن عیبهایی که در مردم دیده و کو به کو میگوید، درست است؟ همهاش در خودش است، ولی چشم کورِ او حتی یک ذره از این عیبها هم نمیبیند در خودش.
عیبِ خود یک ذرّه چشمِ کورِ او
مینبیند، گرچه هست او عیبجو
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۳۰)
گرچه که دائماً دنبال عیب میگردد، ولی عیب خودش را نمیبیند. ما هم اینطوری هستیم؟ اگر منذهنی داریم، بله.
🔟6️⃣3️⃣ ۵۴ 🔟6️⃣3️⃣
نورِ او از نورِ خلقان است پیش
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٨٨۴)
گر بمیرد، دیدِ او باقی بُود
زآنکه دیدش دیدِ خلّاقی بُوَد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٨٨۵)
خب اگر کسی فضا را باز کند، ناظر ذهنش باشد، روی خودش را میبیند، عیب خودش را میبیند. ولی خب امروز فهمیدیم که ممکن است فضاگشایی به تأخیر بیفتد، ممکن است ما ناظر ذهنمان نتوانیم بهزودی بشویم.
ولی شما میدانید که اگر واقعاً تمام برنامه را گوش بدهید و این ابیات را هر روز تکرار کنید، ناگهان، ناگهان این ژاژ منذهنی متوقف خواهد شد. این ناگهان در منذهنی هم بود، من میخواستم بعداً توضیح بدهم یادم رفت. «چو بربندند ناگاهت زنخدان»، ناگاهان، ناگهان بسته میشود. میگوید اگر ناگهان، یکدفعه دیدی این ژاژ قطع شد و شروع کردی به صنع، پس به واژۀ «ناگاهان»، بعضی جاها میگوید «ای رستخیزِ ناگهان وی رحمتِ بیمُنتها». پس در آنجا هم میگفت آن پرنده ناگهان میپرد. درست است؟ مرغ جذبه، مرغ جذبه ناگهان از آشیانه میپرد. آب ناگهان به جوش میآید. و شما هم روی خودتان کار میکنید، یکدفعه، ناگهان آن اتفاق میافتد که شما میبینید ناظر ذهنتان شدید.
اگر ناظر ذهنتان بشوید، روی خودتان را میبینید. پس در این صورت نور شما از مردم عادی بیشتر است. اگر این شخص که ناظر ذهنش است، یعنی زنده شده به زندگی، آینه شده، هم خودش را میبیند بهعنوان زندگی هم فکرهایش را میبیند. درست است؟ اگر این میگوید بمیرد، دیگر نمیمیرد، تا جاودانه شده.
گر بمیرد، دیدِ او باقی بُود
زآنکه دیدش دیدِ خلّاقی بُوَد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٨٨۵)
دید او دید خداوند است. دید او خلاق است. بنابراین ما باید از دید چنین آدمهایی استفاده کنیم، یکیاش هم همین مولانا است که ابیاتش را میبینیم. میبینیم که این ابیات را که میخوانیم دید ما عوض میشود. در همین برنامه با همین ابیات، اگر شما از اول بهاصطلاح در برنامه بودید، یک مقدار زیادی ممکن است طرز فکرتان عوض شده.
منم که شهرۀ شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالودهام به بد دیدن
(حافظ، دیوان غزلیات، غزل ۳۹۳)
این هم از حافظ است. ما در شهر کائنات، موجودات، مشهور هستیم در عشق ورزیدن. مثل ما کسی نمیتواند عشق بورزد، برای اینکه ما زنده میشویم و زندهتر میشویم، هی زندهتر میشویم به خداوند. کسی مثل ما نمیتواند عشق بورزد در شهر، در شهر کائنات، در شهر موجودات. منِ انسان «دیده نیالودهام به بد دیدن». پس کسی عشقورزنده میشود که دیدهاش را آلوده نکرده باشد به عیب دیدن، بدی را در دیگران دیدن.
اگر بدی دیدیم، برمیگردیم به خودمان. یادمان باشد دیدن بدی و دیدن عیب سبب نخواهد شد که دیگران به فکر عوض شدن باشند، ممکن است حتی مقاومت کنند. این مهم است شما بدانید که با عیب دیدن و به عیبگویی دیگران عوض نخواهند شد. این عشق است که میگفت «کمالِ سِرِّ محبت ببین، نه نقصِ گناه»، این عشق است که عوض میکند. فقط عشق است که عوض میکند. اگر عوض بتوانیم بکنیم، از طریق عشق است.
پاک کن دو چشم را از مویِ عیب
تا ببینی باغ و سَروستانِ غیب
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۹۴۴)
سَروستان: بوستان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
که مشخص است. از عیببینی چشمتان را پاک کنید. «پاک کن دو چشم را از مویِ عیب»، بد نبین، و اگر دیدی، برگرد به خودت و اصلاح کن تا فضا باز بشود، هم باغ غیب را ببینی، هم انعکاسش در جان شما که زندگی بیرونی تو است، ببینی چقدر زیبا شد. پس میبینیم که از نظر مولانا عیب دیدن چقدر مضر است، ولی اگر ببینی، میتوانی برگردی به خودت، فقط روی خودت کار کنی.
حرص، نابیناست، بیند مو به مو
عیبِ خلقان و، بگوید کو به کو
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۲۹)
کو: کوی، گذرگاه، کوچه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
عیبِ خود یک ذرّه چشمِ کورِ او
مینبیند، گرچه هست او عیبجو
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۳۰)
این ابیات کاملاً ساده است. حرص یعنی انسان حریص یا انسان منذهنی نابینا است. «بیند مو به مو»، «عیبِ خلقان»، عیب مردم را میبیند و از این کو به آن کو میرود، عیب مردم را میگوید. اما تمام آن عیبهایی که در مردم دیده و کو به کو میگوید، درست است؟ همهاش در خودش است، ولی چشم کورِ او حتی یک ذره از این عیبها هم نمیبیند در خودش.
عیبِ خود یک ذرّه چشمِ کورِ او
مینبیند، گرچه هست او عیبجو
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۳۰)
گرچه که دائماً دنبال عیب میگردد، ولی عیب خودش را نمیبیند. ما هم اینطوری هستیم؟ اگر منذهنی داریم، بله.
🔟6️⃣3️⃣ ۵۴ 🔟6️⃣3️⃣
ای بسی ظُلمی که بینی از کَسان
خویِ تو باشد در ایشان، ای فلان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۱۹)
اندر ایشان تافته هستیِّ تو
از نفاق و ظلم و بدمستیِّ تو
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۲۰)
آن تُوی، و آن زخم بر خود میزنی
بر خود آن ساعت، تو لعنت میکنی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۲۱)
درست است؟ چقدر ما ظلم میبینیم که دیگران به ما روا میدارند و این خوی ما است که منعکس شده روی آنها.
ای بسی ظُلمی که بینی از کَسان
خویِ تو باشد در ایشان، ای فلان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۱۹)
اصلاً فکر نمیکنیم در ما همچو خویی هست. «اندر ایشان تافته هستیِّ تو»، این هستیِ مندار تو که پر از درد است، در ایشان تافته که به ما ظلم میکند. و اینها «از نفاق و ظلم و بدمستیِّ تو»، ما مست غرور هستیم، ما هم توانایی ظلم داریم، ما هم نفاق داریم، یعنی منذهنی در مرکزمان است و حرفهای خوبخوب در دهانمان است، این نفاق است. مرکز ما دارای توانایی ظلم است و مست کبر و غرور و پندار کمال و اینها است.
و میگوید آن تو هستی، «وآن زخم بر خود میزنی»، «بر خود آن ساعت، تو لعنت میکنی»، هر موقع مرکز ما اینطوری است، انعکاسش در بیرون به ما برمیگردد. میگوید آن تو هستی و آن زخم را به خودت میزنی. در آن لحظه، در آن ساعت به خودت لعنت میکنی. اگر منذهنی ما در مرکز ما است و مرکز ما آلوده است و ما آن را دل میدانیم و میبینیم که هر لحظه خودمان به خودمان لعنت میفرستیم و فکر میکنیم داریم به خودمان خدمت میکنیم و اینها برمیگردد. هرچه که میفرستیم برمیگردد به ما.
در خود آن بد را نمیبینی عِیان
ور نه دشمن بودهای خود را به جان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۲۲)
میگوید آن را در خودت نمیبینی. عیان این مرکز آلوده را و عیبهایش را نمیبینی وگرنه دشمن خودت میبودی، که همان بیت، «دشمنِ خویشیم و یارِ آنکه ما را میکُشد»، میگوییم آقا این منذهنی را نمیخواهم نگه دارم، این پر از عیب است. بنابراین این «نکتهٔ مستحیله» پر از عیب است، منتها هیچکدام را نمیبیند. این عیبها را در روی مردم میبیند، با آنها دعوا میکند و آنها برمیگردند عوض میکنند، فکر میکند که آنها دارند ظلم میکنند.
شما کژدم را با دست خودتان بهسوی خودتان نمیکشید؟ مسائل را بهسمت خودتان نمیکشید؟ دشمن را درست نمیکنید بهسمت خودتان بکشید؟ درد ایجاد نمیکنید بهسمت خودتان بکشید؟ جواب بدهید به خودتان.
چون به قعرِ خویِ خود اندر رسی
پس بدانی کز تو بود آن ناکسی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۲۴)
اگر دقیق خودمان را مورد بررسی قرار بدهیم و خوی منذهنیمان را واقعاً ببینیم، خواهیم دید که این ناکسی از ما بوده، رفتار ما این را باعث شده، حرف ما باعث شده، مرکز آلودهٔ ما باعث شده. ما اگر واقعاً به تهِ تهِ خویِ خودمان برسیم که پنهان را نمیبینیم با منذهنیمان، اگر فضا را باز کنیم ببینیم، در همهٔ موارد خواهیم دید که تقصیر خودمان بوده. توجه کنید اینها فقط بهوسیلهٔ مردم انجام نمیشود:
از مُسَبِّب میرسد هر خیر و شر
نیست اسباب و وسایط ای پدر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۵۵۴)
مسبِّب: خداوند، سببساز
اسباب: سببها، علتها
وسایط: واسطهها
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این بیت را میتوانید حفظ کنید، که درست است که ظاهراً ما متوجه نمیشویم، ولی مسبب در کار هست و جزای این خوی بد ما را، ناکسی ما را میدهد، و البته ما میگوییم که به ما ظلم شده. ما خوی بد خودمان را نمیدانیم، «بیچاره شدیم آقا، رحم کنید، آخر بدشانس شدیم، من یک آدم خوبی هستم، نه فکر ژاژ میکنم، نه سببسازی مخرّب میکنم، با سببسازیهای باورهای جامدِ خودم مسائل را گردن دیگران نمیاندازم، اصلاً من مسئله درست نمیکنم.» درست نگاه کنی، خواهی دید که تو بسیار مسئلهساز هستی، مانعساز هستی، میل میکنی به جبر که چارهای ندارم، میل میکنی به درد، درد پخش میکنی. پس به قعر خوی خودت برس.
گر نه کوری، این کبودی دان ز خویش
خویش را بد گو، مگو کس را تو بیش
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۳۰)
اگر کور نیستی، فضا را باز کردی، چشم عدم داری، این کبودی را، این درد را، این بدبینی را از خودت بدان. بگو من بد هستم. دیگر بیش از این گردن مردم نینداز.
🔟6️⃣3️⃣ ۵۵ 🔟6️⃣3️⃣
خویِ تو باشد در ایشان، ای فلان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۱۹)
اندر ایشان تافته هستیِّ تو
از نفاق و ظلم و بدمستیِّ تو
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۲۰)
آن تُوی، و آن زخم بر خود میزنی
بر خود آن ساعت، تو لعنت میکنی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۲۱)
درست است؟ چقدر ما ظلم میبینیم که دیگران به ما روا میدارند و این خوی ما است که منعکس شده روی آنها.
ای بسی ظُلمی که بینی از کَسان
خویِ تو باشد در ایشان، ای فلان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۱۹)
اصلاً فکر نمیکنیم در ما همچو خویی هست. «اندر ایشان تافته هستیِّ تو»، این هستیِ مندار تو که پر از درد است، در ایشان تافته که به ما ظلم میکند. و اینها «از نفاق و ظلم و بدمستیِّ تو»، ما مست غرور هستیم، ما هم توانایی ظلم داریم، ما هم نفاق داریم، یعنی منذهنی در مرکزمان است و حرفهای خوبخوب در دهانمان است، این نفاق است. مرکز ما دارای توانایی ظلم است و مست کبر و غرور و پندار کمال و اینها است.
و میگوید آن تو هستی، «وآن زخم بر خود میزنی»، «بر خود آن ساعت، تو لعنت میکنی»، هر موقع مرکز ما اینطوری است، انعکاسش در بیرون به ما برمیگردد. میگوید آن تو هستی و آن زخم را به خودت میزنی. در آن لحظه، در آن ساعت به خودت لعنت میکنی. اگر منذهنی ما در مرکز ما است و مرکز ما آلوده است و ما آن را دل میدانیم و میبینیم که هر لحظه خودمان به خودمان لعنت میفرستیم و فکر میکنیم داریم به خودمان خدمت میکنیم و اینها برمیگردد. هرچه که میفرستیم برمیگردد به ما.
در خود آن بد را نمیبینی عِیان
ور نه دشمن بودهای خود را به جان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۲۲)
میگوید آن را در خودت نمیبینی. عیان این مرکز آلوده را و عیبهایش را نمیبینی وگرنه دشمن خودت میبودی، که همان بیت، «دشمنِ خویشیم و یارِ آنکه ما را میکُشد»، میگوییم آقا این منذهنی را نمیخواهم نگه دارم، این پر از عیب است. بنابراین این «نکتهٔ مستحیله» پر از عیب است، منتها هیچکدام را نمیبیند. این عیبها را در روی مردم میبیند، با آنها دعوا میکند و آنها برمیگردند عوض میکنند، فکر میکند که آنها دارند ظلم میکنند.
شما کژدم را با دست خودتان بهسوی خودتان نمیکشید؟ مسائل را بهسمت خودتان نمیکشید؟ دشمن را درست نمیکنید بهسمت خودتان بکشید؟ درد ایجاد نمیکنید بهسمت خودتان بکشید؟ جواب بدهید به خودتان.
چون به قعرِ خویِ خود اندر رسی
پس بدانی کز تو بود آن ناکسی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۲۴)
اگر دقیق خودمان را مورد بررسی قرار بدهیم و خوی منذهنیمان را واقعاً ببینیم، خواهیم دید که این ناکسی از ما بوده، رفتار ما این را باعث شده، حرف ما باعث شده، مرکز آلودهٔ ما باعث شده. ما اگر واقعاً به تهِ تهِ خویِ خودمان برسیم که پنهان را نمیبینیم با منذهنیمان، اگر فضا را باز کنیم ببینیم، در همهٔ موارد خواهیم دید که تقصیر خودمان بوده. توجه کنید اینها فقط بهوسیلهٔ مردم انجام نمیشود:
از مُسَبِّب میرسد هر خیر و شر
نیست اسباب و وسایط ای پدر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۵۵۴)
مسبِّب: خداوند، سببساز
اسباب: سببها، علتها
وسایط: واسطهها
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این بیت را میتوانید حفظ کنید، که درست است که ظاهراً ما متوجه نمیشویم، ولی مسبب در کار هست و جزای این خوی بد ما را، ناکسی ما را میدهد، و البته ما میگوییم که به ما ظلم شده. ما خوی بد خودمان را نمیدانیم، «بیچاره شدیم آقا، رحم کنید، آخر بدشانس شدیم، من یک آدم خوبی هستم، نه فکر ژاژ میکنم، نه سببسازی مخرّب میکنم، با سببسازیهای باورهای جامدِ خودم مسائل را گردن دیگران نمیاندازم، اصلاً من مسئله درست نمیکنم.» درست نگاه کنی، خواهی دید که تو بسیار مسئلهساز هستی، مانعساز هستی، میل میکنی به جبر که چارهای ندارم، میل میکنی به درد، درد پخش میکنی. پس به قعر خوی خودت برس.
گر نه کوری، این کبودی دان ز خویش
خویش را بد گو، مگو کس را تو بیش
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۳۰)
اگر کور نیستی، فضا را باز کردی، چشم عدم داری، این کبودی را، این درد را، این بدبینی را از خودت بدان. بگو من بد هستم. دیگر بیش از این گردن مردم نینداز.
🔟6️⃣3️⃣ ۵۵ 🔟6️⃣3️⃣
ای بدیده عکسِ بَد، بر رویِ عَم
بَد نه عَمّ است، آن توی، از خود مَرَم
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۲۷)
عَم: عمو
مَرَم: فرار نکن.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
عَم در اینجا عَمو یعنی. مَرَم: فرار نکن. ای کسی که عکسِ بدِ خودت را بر رویِ عمویت دیدی یا کس دیگر دیدی، این عمویت بد نیست، این کس دیگر بد نیست، آن تو هستی، از خودت فرار نکن. توجه کنید منذهنی از خودش فرار میکند. نمیخواهد قبول کند، نمیخواهد ببیند. عرض کردم مهم است بدانید که اگر به منذهنی شما ثابت کنید که اشتباه میکند، مقاومتش بیشتر میشود، سفتیاش بیشتر میشود.
غیبدان کُن سینههایِ خلق را
سینههایِ عیبدان را برشکن
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۰۱۱)
ای خدا، کمک کن ما فضا را باز کنیم سینههای ما غیبدان بشود، یعنی با نور تو ببینیم، با چشم تو ببینیم و سینههای عیبدان که در مرکزشان منذهنی دارند، اینها را برشکن. درست است؟ خب ما باید همکاری کنیم. این دعای خوبی است که خدایا من خودم را میخواهم بشکنم، تا حالا ناموس منذهنیام نگذاشته، پندار کمالم نگذاشته، من میدانم اگر نمیشکنم خودم را، جای رحمت تو و ترحم مردم نخواهم بود پس کمک کن من خودم را بشکنم.
بربند دو چشمِ عیببین را
بگشای دو چشمِ غیبدان را
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۴)
دو چشم عیببین منذهنی را ببند، فضا را باز کن، دو چشم غیبدان را باز کن و با آن ببین.
پس تو را هر غَم که پیش آید زِ دَرد
بر کسی تُهمت مَنِه بر خویش گَرد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۱۳)
پس هر غمی پیش میآید برای تو، از دردهایی که از همانیدگیها میآید، به هیچکس تهمت نگذار، گردن هیچکس نینداز، به خودت برگرد. بگو من کردم، پیدا کن که با چه الگویی، با چه سببسازیای این کار را انجام دادهای.
دلا خود را در آیینه، چو کَژْ بینی، هر آیینه
تو کَژْ باشی نه آیینه، تو خود را راست کُن اوّل
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۳۳۷)
گفتوگوی خوبی است با دلمان. ای دل من، در آینه اگر خودت را کژ ببینی، یعنی در روی مردم عیب ببینی، آنها آینهٔ تو هستند. میدانید که آینه کژ نیست. تو کژی، نه آینه. تو بیا خودت را درست کن، راست کن اول. اول ما باید خودمان را درست کنیم، بله.
زآن نمیپَرّد به سویِ ذوالْجَلال
کاو گُمانی میبَرَد خود را کمال
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۱۳)
چرا بهسوی خدا نمیپریم؟ ذوالجلال یعنی خداوند. برای اینکه ما فکر میکنیم کامل هستیم، پندار کمال داریم. پندار کمال، کمال نیست. هر کسی که پندار کمال دارد کلی عیب دارد و عیبهایش را نمیخواهد ببیند.
جمله در ایذایِ بیجُرمان حریص
در قفایِ همدگر جویان نَقیص
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۳۸)
ایذا: اذیت کردن
قفا: پشت گردن، پسِ سر
نَقیص: عیبجویی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بله. نقیص یعنی عیبجویی. قفا: پشتِ گردن، میدانیم، پسِ سر. ایذا: اذیت کردن. «جمله در ایذایِ بیجُرمان حریص»، آیا واقعاً این مثل آن بیت میگوید که «خلقْ رنجورِ دق و بیچارهاند»، آیا همان است؟ مثل آن است؟ ما همهمان حریص هستیم در اذیت کردن بیجرمان و پشت همدیگر میرویم که بتوانیم ایراد پیدا کنیم. آیا این خوب است؟ نه.
خلقْ رنجورِ دِق و بیچارهاند
وز خِداعِ دیو، سیلیبارهاند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۳۷)
خِداع: حیلهگری
سیلیباره: کسیکه میل فراوانی به زدن سیلی دارد. در اینجا مراد کسی است که خوی آزار و تهاجم بسیار داشته باشد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چقدر این را خواندهایم واقعاً، از آن یاد بگیریم. خلق، بیشتر مردم، مریض منذهنی هستند، مریض روانی هستند. ببینید که این حالت دگرگونشدهٔ ما مریض روانی هم هست، «رنجورِ دق و بیچاره» است. بیچاره است برای اینکه با منذهنی میخواهد چاره پیدا کند، و از فریبِ دیو سیلیباره است.
ور ببینی رویِ زشت، آن هم تویی
ور ببینی عیسی و مریم، تویی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۱۴۲)
پس اگر روی زشت میبینی، در تو هست، خودت هستی. و اگر زیبا میبینی، مثلاً عیسی و مریم را میبینی، باز هم تو هستی.
مویْ بشکافی به عیبِ دیگران
ور بپرسم عیبِ تو کوری در آن
🌲(عطار، منطقالطیر، عذر آوردن مرغان)
خب موشکافی میکنیم، این از عطار است، در عیب دیگران. اینقدر دقیق عیب دیگران را میبینیم و میگوییم، ولی از عیب ما بپرسند، در دیدن آن کور هستیم. پس میبینید که منذهنی ما عیبهای مردم را میبیند، ولی تصور نمیکند که این عیبها مال خودش است در روی آنها منعکس شده. عرض کردم مشکل است این کار، برای اینکه یک سببسازی اتوماتیک وجود دارد که «نه، این درست نمیتواند باشد، این آدمها واقعاً معیوب هستند، آقا دیگر شوهر من یا زن من که من میشناسم دیگر، این حرفها چیست؟! این عیبها را دارد.» نه، ندارد، آنها عیبهای تو است. حالا یک کمی روی آن. تمام شد! خیلی خب.
🔟6️⃣3️⃣ ۵۶ 🔟6️⃣3️⃣
بَد نه عَمّ است، آن توی، از خود مَرَم
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۲۷)
عَم: عمو
مَرَم: فرار نکن.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
عَم در اینجا عَمو یعنی. مَرَم: فرار نکن. ای کسی که عکسِ بدِ خودت را بر رویِ عمویت دیدی یا کس دیگر دیدی، این عمویت بد نیست، این کس دیگر بد نیست، آن تو هستی، از خودت فرار نکن. توجه کنید منذهنی از خودش فرار میکند. نمیخواهد قبول کند، نمیخواهد ببیند. عرض کردم مهم است بدانید که اگر به منذهنی شما ثابت کنید که اشتباه میکند، مقاومتش بیشتر میشود، سفتیاش بیشتر میشود.
غیبدان کُن سینههایِ خلق را
سینههایِ عیبدان را برشکن
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۰۱۱)
ای خدا، کمک کن ما فضا را باز کنیم سینههای ما غیبدان بشود، یعنی با نور تو ببینیم، با چشم تو ببینیم و سینههای عیبدان که در مرکزشان منذهنی دارند، اینها را برشکن. درست است؟ خب ما باید همکاری کنیم. این دعای خوبی است که خدایا من خودم را میخواهم بشکنم، تا حالا ناموس منذهنیام نگذاشته، پندار کمالم نگذاشته، من میدانم اگر نمیشکنم خودم را، جای رحمت تو و ترحم مردم نخواهم بود پس کمک کن من خودم را بشکنم.
بربند دو چشمِ عیببین را
بگشای دو چشمِ غیبدان را
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۴)
دو چشم عیببین منذهنی را ببند، فضا را باز کن، دو چشم غیبدان را باز کن و با آن ببین.
پس تو را هر غَم که پیش آید زِ دَرد
بر کسی تُهمت مَنِه بر خویش گَرد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۱۳)
پس هر غمی پیش میآید برای تو، از دردهایی که از همانیدگیها میآید، به هیچکس تهمت نگذار، گردن هیچکس نینداز، به خودت برگرد. بگو من کردم، پیدا کن که با چه الگویی، با چه سببسازیای این کار را انجام دادهای.
دلا خود را در آیینه، چو کَژْ بینی، هر آیینه
تو کَژْ باشی نه آیینه، تو خود را راست کُن اوّل
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۳۳۷)
گفتوگوی خوبی است با دلمان. ای دل من، در آینه اگر خودت را کژ ببینی، یعنی در روی مردم عیب ببینی، آنها آینهٔ تو هستند. میدانید که آینه کژ نیست. تو کژی، نه آینه. تو بیا خودت را درست کن، راست کن اول. اول ما باید خودمان را درست کنیم، بله.
زآن نمیپَرّد به سویِ ذوالْجَلال
کاو گُمانی میبَرَد خود را کمال
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۱۳)
چرا بهسوی خدا نمیپریم؟ ذوالجلال یعنی خداوند. برای اینکه ما فکر میکنیم کامل هستیم، پندار کمال داریم. پندار کمال، کمال نیست. هر کسی که پندار کمال دارد کلی عیب دارد و عیبهایش را نمیخواهد ببیند.
جمله در ایذایِ بیجُرمان حریص
در قفایِ همدگر جویان نَقیص
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۳۸)
ایذا: اذیت کردن
قفا: پشت گردن، پسِ سر
نَقیص: عیبجویی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بله. نقیص یعنی عیبجویی. قفا: پشتِ گردن، میدانیم، پسِ سر. ایذا: اذیت کردن. «جمله در ایذایِ بیجُرمان حریص»، آیا واقعاً این مثل آن بیت میگوید که «خلقْ رنجورِ دق و بیچارهاند»، آیا همان است؟ مثل آن است؟ ما همهمان حریص هستیم در اذیت کردن بیجرمان و پشت همدیگر میرویم که بتوانیم ایراد پیدا کنیم. آیا این خوب است؟ نه.
خلقْ رنجورِ دِق و بیچارهاند
وز خِداعِ دیو، سیلیبارهاند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۳۷)
خِداع: حیلهگری
سیلیباره: کسیکه میل فراوانی به زدن سیلی دارد. در اینجا مراد کسی است که خوی آزار و تهاجم بسیار داشته باشد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چقدر این را خواندهایم واقعاً، از آن یاد بگیریم. خلق، بیشتر مردم، مریض منذهنی هستند، مریض روانی هستند. ببینید که این حالت دگرگونشدهٔ ما مریض روانی هم هست، «رنجورِ دق و بیچاره» است. بیچاره است برای اینکه با منذهنی میخواهد چاره پیدا کند، و از فریبِ دیو سیلیباره است.
ور ببینی رویِ زشت، آن هم تویی
ور ببینی عیسی و مریم، تویی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۱۴۲)
پس اگر روی زشت میبینی، در تو هست، خودت هستی. و اگر زیبا میبینی، مثلاً عیسی و مریم را میبینی، باز هم تو هستی.
مویْ بشکافی به عیبِ دیگران
ور بپرسم عیبِ تو کوری در آن
🌲(عطار، منطقالطیر، عذر آوردن مرغان)
خب موشکافی میکنیم، این از عطار است، در عیب دیگران. اینقدر دقیق عیب دیگران را میبینیم و میگوییم، ولی از عیب ما بپرسند، در دیدن آن کور هستیم. پس میبینید که منذهنی ما عیبهای مردم را میبیند، ولی تصور نمیکند که این عیبها مال خودش است در روی آنها منعکس شده. عرض کردم مشکل است این کار، برای اینکه یک سببسازی اتوماتیک وجود دارد که «نه، این درست نمیتواند باشد، این آدمها واقعاً معیوب هستند، آقا دیگر شوهر من یا زن من که من میشناسم دیگر، این حرفها چیست؟! این عیبها را دارد.» نه، ندارد، آنها عیبهای تو است. حالا یک کمی روی آن. تمام شد! خیلی خب.
🔟6️⃣3️⃣ ۵۶ 🔟6️⃣3️⃣