تاجِ کَرَّمْناست بر فرقِ سَرَت
طُوقِ اَعْطَیناکَ آویزِ بَرَت
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۷۴)
طُوق: گردنبند
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
برای چه میگوید؟ برای اینکه این دوتا خیلی مهم است که تو من را بیاور به مرکزت، فراوانی من را داشته باش، صُنع من را هم داشته باش، ذهن تو ساده میشود و تبدیل به ابزار خلاقیت میشود، تو الآن از ذهنت بد استفاده میکنی. تو از ذهنت استفاده میکنی به تو بگوید که به من شادی بده، هویت بده، من کی هستم؟ ذهن به تو نمیتواند بگوید کی هستی. بالاخره فوقش میگوید تو فلان نقش را داری، تو معلم هستی، تو استاد هستی، تو پدر هستی، تو مادر هستی، فوقش اینها را میگوید دیگر. اینها که تو نیستی، اینها نقش است.
ذهن اصلاً اصلِ شما را نمیشناسد. بعد آن موقع یک غلط استفاده کردن هم میگوییم تو سببسازی کن با فکرهای جامدِ همانیده، بعد آن موقع راهحل مسائل را که خودت درست کردی به من بگو. گفت اینکه نمیشود که، غلط است این. مگر میشود منذهنی مسئله درست کرده راهحلش را به شما بگوید؟ نه. پس معلوم میشود شما از ذهنتان غلط استفاده میکنید.
شما به خودتان میگویید من باید درست استفاده کنم. این ذهن برای این درست نشده که برای من مسئله بسازد، مسئله حل کند. آخر شما فکر کنید انسان برای این آمده که مسئله بسازد مسئله حل کند، جنگ کند هی صلح بهوجود بیاورد، هی دوباره جنگ کند صلح بهوجود بیاورد. برای این آفریده شده؟ فکر نمیکنید این خیلی سبک است؟ خداوند همچون چیزی در نظر نداشته، پس ما یک اشتباهی داریم میکنیم. درست است، اشتباه میکنیم، همان دیدهای غلطِ «نکتهٔ مُستَحیله» است که مولانا میگوید.
چرا دنیا به نکتهٔ مُستَحیله
فریبد چون تو زیرک را به حیله؟
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
مُستَحیله: مؤنث مُستَحیل، محال، غیرممکن، جسمی که تبدیل به جسم دیگر شده باشد، تغییریافته، دگرگون، مبدل
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
روی این بیت صحبت خواهد شد، حالا بعداً انشاءالله شما هم انشا بنویسید. بله، خودتان انشا مینویسید متوجه میشوید.
خلق را طاق و طُرُم عاریّتیست
امر را طاق و طُرُم ماهیّتیست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۱۰٣)
طاق و طُرُم: جلال و شکوهِ ظاهری
عاریّتی: قرضی
ماهیّتی: ذاتی
➖➖➖➖➖➖➖➖
از پیِ طاق و طُرُم، خواری کَشند
بر امیدِ عِزّ، در خواری خَوشند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۱۰۴)
منهای ذهنی جلال و شکوه و عشق و راهحلها را از جهان قرض میگیرند. اما کسی که خودش را امر خدا میداند، از جنس زندگی است، طاق و طُرُمش، همهچیزش از ماهیتش میآید، وصل میشود به زندگی، ماهیتش اینها را دارد. پس شما از جهان ارزش قرض نمیکنید.
اما آن کسی که از جهان ارزش قرض میکند، یک طلا میاندازد، نمیدانم یک ماشین خیلی گرانقیمت میخرد که مثلاً به او عشق بدهد، مسائلش را حل کند، ارزش بدهد. ارزش بهخاطر ماهیتش است، ماهیتش باید بروز کند.
شما نمیتوانید ماهیت را پنهان کنید بعد یک اتومبیل گرانقیمت بگویید مال من است آهای مردم، ببینید این اصلاً کسی ندارد، فقط من دارم. بهنظر منهای ذهنی میآید که خوشا به حالش که همچون چیزهایی دارد، عجب جایی زندگی میکند، چقدر پول دارد. شما بگویید بَدها به حالش، برای اینکه او در آن راه خیلیخیلی افراط کرده، نمیتواند حالش را درست کند. خیلی از آدمها که شما فکر میکنید حالشان خیلی خوب است، حالشان خیلی بد است.
اینها خیلی زیاد از جهان قرض کردهاند و به آن ارزشهایی که از جهان قرض کردهاند افتخار میکنند و آنها را افتخار میدانند، نه ماهیت اصلیشان را، نه عشق را. شاید شما هم آن اشتباه را کردید. وقتی پدر و مادرتان عشق ندادند، دنبال عشق میگشتید، به چه چیزهایی رو کردید؟ کجاها رفتید؟ عشق پیدا کردید؟ نه، نکردید.
«امر را طاق و طُرُم ماهیّتیست»، منهای ذهنی بهخاطر ارزشهای اینجهانی که به خودشان اضافه کنند، باارزش بشوند، خواری میکشند، ذلیل میکنند خودشان را و به امید اینکه یک روزی به بزرگی برسند از طریق اضافه کردن این چیزها، در خواری و ترس و گرفتاری الآن خوش هستند. خب هی داریم گرفتاریم، خواری میکشیم، بدبختیم، بالاخره به آن مقصد که رسیدیم خوشحال خواهیم شد. همچو چیزی نیست.
🔟6️⃣3️⃣ ۳۴ 🔟6️⃣3️⃣
طُوقِ اَعْطَیناکَ آویزِ بَرَت
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۷۴)
طُوق: گردنبند
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
برای چه میگوید؟ برای اینکه این دوتا خیلی مهم است که تو من را بیاور به مرکزت، فراوانی من را داشته باش، صُنع من را هم داشته باش، ذهن تو ساده میشود و تبدیل به ابزار خلاقیت میشود، تو الآن از ذهنت بد استفاده میکنی. تو از ذهنت استفاده میکنی به تو بگوید که به من شادی بده، هویت بده، من کی هستم؟ ذهن به تو نمیتواند بگوید کی هستی. بالاخره فوقش میگوید تو فلان نقش را داری، تو معلم هستی، تو استاد هستی، تو پدر هستی، تو مادر هستی، فوقش اینها را میگوید دیگر. اینها که تو نیستی، اینها نقش است.
ذهن اصلاً اصلِ شما را نمیشناسد. بعد آن موقع یک غلط استفاده کردن هم میگوییم تو سببسازی کن با فکرهای جامدِ همانیده، بعد آن موقع راهحل مسائل را که خودت درست کردی به من بگو. گفت اینکه نمیشود که، غلط است این. مگر میشود منذهنی مسئله درست کرده راهحلش را به شما بگوید؟ نه. پس معلوم میشود شما از ذهنتان غلط استفاده میکنید.
شما به خودتان میگویید من باید درست استفاده کنم. این ذهن برای این درست نشده که برای من مسئله بسازد، مسئله حل کند. آخر شما فکر کنید انسان برای این آمده که مسئله بسازد مسئله حل کند، جنگ کند هی صلح بهوجود بیاورد، هی دوباره جنگ کند صلح بهوجود بیاورد. برای این آفریده شده؟ فکر نمیکنید این خیلی سبک است؟ خداوند همچون چیزی در نظر نداشته، پس ما یک اشتباهی داریم میکنیم. درست است، اشتباه میکنیم، همان دیدهای غلطِ «نکتهٔ مُستَحیله» است که مولانا میگوید.
چرا دنیا به نکتهٔ مُستَحیله
فریبد چون تو زیرک را به حیله؟
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
مُستَحیله: مؤنث مُستَحیل، محال، غیرممکن، جسمی که تبدیل به جسم دیگر شده باشد، تغییریافته، دگرگون، مبدل
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
روی این بیت صحبت خواهد شد، حالا بعداً انشاءالله شما هم انشا بنویسید. بله، خودتان انشا مینویسید متوجه میشوید.
خلق را طاق و طُرُم عاریّتیست
امر را طاق و طُرُم ماهیّتیست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۱۰٣)
طاق و طُرُم: جلال و شکوهِ ظاهری
عاریّتی: قرضی
ماهیّتی: ذاتی
➖➖➖➖➖➖➖➖
از پیِ طاق و طُرُم، خواری کَشند
بر امیدِ عِزّ، در خواری خَوشند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۱۰۴)
منهای ذهنی جلال و شکوه و عشق و راهحلها را از جهان قرض میگیرند. اما کسی که خودش را امر خدا میداند، از جنس زندگی است، طاق و طُرُمش، همهچیزش از ماهیتش میآید، وصل میشود به زندگی، ماهیتش اینها را دارد. پس شما از جهان ارزش قرض نمیکنید.
اما آن کسی که از جهان ارزش قرض میکند، یک طلا میاندازد، نمیدانم یک ماشین خیلی گرانقیمت میخرد که مثلاً به او عشق بدهد، مسائلش را حل کند، ارزش بدهد. ارزش بهخاطر ماهیتش است، ماهیتش باید بروز کند.
شما نمیتوانید ماهیت را پنهان کنید بعد یک اتومبیل گرانقیمت بگویید مال من است آهای مردم، ببینید این اصلاً کسی ندارد، فقط من دارم. بهنظر منهای ذهنی میآید که خوشا به حالش که همچون چیزهایی دارد، عجب جایی زندگی میکند، چقدر پول دارد. شما بگویید بَدها به حالش، برای اینکه او در آن راه خیلیخیلی افراط کرده، نمیتواند حالش را درست کند. خیلی از آدمها که شما فکر میکنید حالشان خیلی خوب است، حالشان خیلی بد است.
اینها خیلی زیاد از جهان قرض کردهاند و به آن ارزشهایی که از جهان قرض کردهاند افتخار میکنند و آنها را افتخار میدانند، نه ماهیت اصلیشان را، نه عشق را. شاید شما هم آن اشتباه را کردید. وقتی پدر و مادرتان عشق ندادند، دنبال عشق میگشتید، به چه چیزهایی رو کردید؟ کجاها رفتید؟ عشق پیدا کردید؟ نه، نکردید.
«امر را طاق و طُرُم ماهیّتیست»، منهای ذهنی بهخاطر ارزشهای اینجهانی که به خودشان اضافه کنند، باارزش بشوند، خواری میکشند، ذلیل میکنند خودشان را و به امید اینکه یک روزی به بزرگی برسند از طریق اضافه کردن این چیزها، در خواری و ترس و گرفتاری الآن خوش هستند. خب هی داریم گرفتاریم، خواری میکشیم، بدبختیم، بالاخره به آن مقصد که رسیدیم خوشحال خواهیم شد. همچو چیزی نیست.
🔟6️⃣3️⃣ ۳۴ 🔟6️⃣3️⃣
خود ندارم هیچ، بِهْ سازد مرا
که ز وَهمِ دارم است این صد عَنا
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۳۴)
بِهْ: بهتر
عَنا: رنج
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
شما میدانید بهعنوان امتداد خداوند ما نمیتوانیم مالکِ چیزی بشویم و این وَهم اگر شما فکر کنید که مالکِ یک چیزی هستید و این به شما هویت میدهد و شادی میدهد و عشق میدهد، این غلط است.
انسان نمیتواند چیزی را مالک بشود. این چیزهایی که ما مالکیتش را داریم چیزهای قراردادی است، موقتی که اجازهٔ استفادهاش را به ما دادهاند. حتی این بدن، این بدن الآن از مواد شیمیایی درست شده موقتا دادند به من استفاده کنم، بعد از یک مدتی دوباره پس میدهم به زمین. موقت است و هیچ اشکالی ندارد، درست هم است. همهچیز همینطور است.
خانهای که شما نشستید، اگر شما مثلاً پنجاه سالتان است، پنجاه سال دیگر اصلاً کسی دیگر آنجا زندگی خواهد کرد، قبلاً هم کسی دیگر زندگی میکرده. فهمیدن این چیزها که من نمیتوانم مالکِ چیزی بشوم، وابستگی را و چسبیدن را کم میکند و ژاژ را کم میکند، سکوت و سکون را در ما برقرار میکند که من میخواهم از جنس امر بشوم، من نمیخواهم از جهان چیزی قرض کنم، من که نمیتوانم صاحبِ چیزی بشوم و من میدانم این چیزها، میتوانم داشته باشم، اگر پول دارم بخرم، ولی میدانم به من آن شادی و گرمای عشق را نخواهند داد.
«خود ندارم هیچ بِهْ سازد مرا» که این داشتن این چیزها وَهم است، مَجاز است و من دردها را به این دلیل دارم. اصلاً دردهای من بهخاطر این است که فکر میکنم مالک یک چیزهایی هستم، ممکن است اینها را از دست بدهم. بفهم که این وَهم است.
به سردی نکته گوید سرد سِیلی
نداری پایِ آن خر را شِکالی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
شِکال: پایبند، ریسمانی که پای چهارپایان را ببندند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میتوانستیم سیلی هم بخوانیم.
به سردی نکته گوید سرد سیلی
نداری پایِ آن خر را شِکالی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
شِکال: پایبند، ریسمانی که پای چهارپایان را ببندند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
«شِکالی» هست درواقع. شِکال بهمعنی پابند است. میگوید این خر یعنی منذهنی، باید پایش را ببندی. اگر پایش را نبندی، اگر زیر نظارت تو نباشد، میشود ذهن بدون ناظر. ذهنِ بدون ناظر چیزی را کنترل کند، هی ژاژ میگوید، آن هم سرد است. سرد یعنی همهٔ حرفهای دردزا. شما گوش بدهید به آدمها، ببین چه میگویند آنهایی که منذهنی دارند، نه بهخاطر قضاوت، برای اینکه چیزی یاد بگیرید.
میبینید همه حرفهای دردزا میزنند. یا ناله و شکایت میکنند یا ایراد میگیرند، یک چیز بدی میگویند، راهحل نمیگویند، راجعبه مسائل میگویند، مسئله درست میکنند. و این سِیل است، یکی دوتا نیست، سیلِ حرفهای سرد، همراه با درد، جاری است. یا به سردی، نکته میکند، نکته میگوید، بعد سیلی، درد ایجاد میکند، هر دو درست است. اگر پای این خَر را نبندی با پابند. درست است؟ این همان خَری است که پایش بسته نشده، ولی وقتی فضا را باز میکنی ناظر میشوی، این ناظر بودن یعنی پای خر را بستن. درست است؟
پس شما میدانید الآن، اگر این منذهنی را رها کنی که حرف بزند، حرفهای خوب نخواهد زد. باید بگویی که یا حرف نزن یا من هرچه میگویم، آنها را بگو، حرفهای سرد نزن، راجعبه دردها حرف نزن، راجعبه مسائل حرف نزن، ما باید راهحل پیدا کنیم، درضمن راهحل هم نمیتوانی بدهی تو. درنتیجه داریم به سمت متوقف کردنِ ژاژ میرویم. «به سردی نکته گوید سرد سِیلی» یکی دوتا نیست. «نداری پایِ آن خر را شِکالی» اگر نبندی، یک پابند بزن، نگذار.
بر سرِ عیسیٰ نهاده تَنگِ بار
خر سِکیزه میزند در مَرغزار
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۹۴)
سِکیزه: جُفتَک
مَرغزار: سبزهزار
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ما آمدیم سرِ عیسیٰ، همین منِ اصلیمان یک بارِ سنگینی گذاشتیم، همین همانیدگیها است، آن موقع خرِ ما جُفتَک میاندازد در مَرغزار. مشغول درواقع قوی کردن خرِمان هستیم.
بر سرِ عیسیٰ نهاده تَنگِ بار
خر سِکیزه میزند در مَرغزار
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۹۴)
سِکیزه: جُفتَک
مَرغزار: سبزهزار
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
خرِ شما پابند دارد؟ شما به خودتان بگویید این خرِ من، منذهنیِ من زیر نظارت من است، یا هر کاری دلش میخواهد بکند، میکند؟ هر حرفی دلش میخواهد میزند؟ اگر دیدید ناله میکند، شکایت میکند، از دردهای گذشته میزند و دارد خودش را ثابت میکند، دارد ژاژ میگوید، دارد جُفتَک میزند در مَرغزار. مدتها بوده این خَر را ما رها کرده بودیم، همینطوری داشت هر کاری میکرد، مسائل زیادی ایجاد کرده. الآن این را زیر ادارهٔ خودتان بگیرید، فضاگشایی کنید، میتوانید مسائل را که این ایجاد کرده، پاک کنید، حل کنید، دیگر مسئله ایجاد نکنید، مسئلهٔ جدید.
🔟6️⃣3️⃣ ۳۵ 🔟6️⃣3️⃣
که ز وَهمِ دارم است این صد عَنا
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۳۴)
بِهْ: بهتر
عَنا: رنج
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
شما میدانید بهعنوان امتداد خداوند ما نمیتوانیم مالکِ چیزی بشویم و این وَهم اگر شما فکر کنید که مالکِ یک چیزی هستید و این به شما هویت میدهد و شادی میدهد و عشق میدهد، این غلط است.
انسان نمیتواند چیزی را مالک بشود. این چیزهایی که ما مالکیتش را داریم چیزهای قراردادی است، موقتی که اجازهٔ استفادهاش را به ما دادهاند. حتی این بدن، این بدن الآن از مواد شیمیایی درست شده موقتا دادند به من استفاده کنم، بعد از یک مدتی دوباره پس میدهم به زمین. موقت است و هیچ اشکالی ندارد، درست هم است. همهچیز همینطور است.
خانهای که شما نشستید، اگر شما مثلاً پنجاه سالتان است، پنجاه سال دیگر اصلاً کسی دیگر آنجا زندگی خواهد کرد، قبلاً هم کسی دیگر زندگی میکرده. فهمیدن این چیزها که من نمیتوانم مالکِ چیزی بشوم، وابستگی را و چسبیدن را کم میکند و ژاژ را کم میکند، سکوت و سکون را در ما برقرار میکند که من میخواهم از جنس امر بشوم، من نمیخواهم از جهان چیزی قرض کنم، من که نمیتوانم صاحبِ چیزی بشوم و من میدانم این چیزها، میتوانم داشته باشم، اگر پول دارم بخرم، ولی میدانم به من آن شادی و گرمای عشق را نخواهند داد.
«خود ندارم هیچ بِهْ سازد مرا» که این داشتن این چیزها وَهم است، مَجاز است و من دردها را به این دلیل دارم. اصلاً دردهای من بهخاطر این است که فکر میکنم مالک یک چیزهایی هستم، ممکن است اینها را از دست بدهم. بفهم که این وَهم است.
به سردی نکته گوید سرد سِیلی
نداری پایِ آن خر را شِکالی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
شِکال: پایبند، ریسمانی که پای چهارپایان را ببندند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میتوانستیم سیلی هم بخوانیم.
به سردی نکته گوید سرد سیلی
نداری پایِ آن خر را شِکالی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
شِکال: پایبند، ریسمانی که پای چهارپایان را ببندند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
«شِکالی» هست درواقع. شِکال بهمعنی پابند است. میگوید این خر یعنی منذهنی، باید پایش را ببندی. اگر پایش را نبندی، اگر زیر نظارت تو نباشد، میشود ذهن بدون ناظر. ذهنِ بدون ناظر چیزی را کنترل کند، هی ژاژ میگوید، آن هم سرد است. سرد یعنی همهٔ حرفهای دردزا. شما گوش بدهید به آدمها، ببین چه میگویند آنهایی که منذهنی دارند، نه بهخاطر قضاوت، برای اینکه چیزی یاد بگیرید.
میبینید همه حرفهای دردزا میزنند. یا ناله و شکایت میکنند یا ایراد میگیرند، یک چیز بدی میگویند، راهحل نمیگویند، راجعبه مسائل میگویند، مسئله درست میکنند. و این سِیل است، یکی دوتا نیست، سیلِ حرفهای سرد، همراه با درد، جاری است. یا به سردی، نکته میکند، نکته میگوید، بعد سیلی، درد ایجاد میکند، هر دو درست است. اگر پای این خَر را نبندی با پابند. درست است؟ این همان خَری است که پایش بسته نشده، ولی وقتی فضا را باز میکنی ناظر میشوی، این ناظر بودن یعنی پای خر را بستن. درست است؟
پس شما میدانید الآن، اگر این منذهنی را رها کنی که حرف بزند، حرفهای خوب نخواهد زد. باید بگویی که یا حرف نزن یا من هرچه میگویم، آنها را بگو، حرفهای سرد نزن، راجعبه دردها حرف نزن، راجعبه مسائل حرف نزن، ما باید راهحل پیدا کنیم، درضمن راهحل هم نمیتوانی بدهی تو. درنتیجه داریم به سمت متوقف کردنِ ژاژ میرویم. «به سردی نکته گوید سرد سِیلی» یکی دوتا نیست. «نداری پایِ آن خر را شِکالی» اگر نبندی، یک پابند بزن، نگذار.
بر سرِ عیسیٰ نهاده تَنگِ بار
خر سِکیزه میزند در مَرغزار
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۹۴)
سِکیزه: جُفتَک
مَرغزار: سبزهزار
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ما آمدیم سرِ عیسیٰ، همین منِ اصلیمان یک بارِ سنگینی گذاشتیم، همین همانیدگیها است، آن موقع خرِ ما جُفتَک میاندازد در مَرغزار. مشغول درواقع قوی کردن خرِمان هستیم.
بر سرِ عیسیٰ نهاده تَنگِ بار
خر سِکیزه میزند در مَرغزار
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۹۴)
سِکیزه: جُفتَک
مَرغزار: سبزهزار
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
خرِ شما پابند دارد؟ شما به خودتان بگویید این خرِ من، منذهنیِ من زیر نظارت من است، یا هر کاری دلش میخواهد بکند، میکند؟ هر حرفی دلش میخواهد میزند؟ اگر دیدید ناله میکند، شکایت میکند، از دردهای گذشته میزند و دارد خودش را ثابت میکند، دارد ژاژ میگوید، دارد جُفتَک میزند در مَرغزار. مدتها بوده این خَر را ما رها کرده بودیم، همینطوری داشت هر کاری میکرد، مسائل زیادی ایجاد کرده. الآن این را زیر ادارهٔ خودتان بگیرید، فضاگشایی کنید، میتوانید مسائل را که این ایجاد کرده، پاک کنید، حل کنید، دیگر مسئله ایجاد نکنید، مسئلهٔ جدید.
🔟6️⃣3️⃣ ۳۵ 🔟6️⃣3️⃣
گردنِ خر گیر و سویِ راه کَش
سویِ رَهبانان و رَهدانانِ خَوش
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۵۱)
یعنی این خرِ منذهنی را الآن بگیریم ما، بکشیم بهسوی راه، بگوییم شما تا حالا بیراهه بودی، رفتی چیزهای بد یاد گرفتی، بیا بهسوی مولانا که هم رَهدان است، هم رَهبان است. رَهبان یعنی نگهبانِ راه. برای همین است که اگر شما شروع کنید، ولو اینکه خر قبول نمیکند، این خر بهراحتی زیر نفوذ شما بهعنوان من اصلی درنخواهد آمد بهعنوان هشیاری. درست است؟ باید عمل کنید، اینجا جایِ عمل است.
گر ندانی ره، هر آنچه خر بخواست
عکسِ آن کن، خود بُوَد آن راهِ راست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۵۵)
اگر راه را نمیشناسی، چون هنوز منذهنی هستی، هرچه منذهنیات میخواهد عکس آن را بکن که آن راه راست میشود. یعنی هر حرفی که ما بهوسیلهٔ منذهنیمان میزنیم ژاژ است، واقعاً عکسش درست است. اینها را ما نمیدانستیم دیگر، نه؟
شد خرِ نَفْسِ تو، بر میخیش بند
چند بگریزد ز کار و بار چند؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۷۲۹)
شد: رفت.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
رفت، خرِ نَفْس ما رفته، دارد هر کاری که دلش میخواهد میکند. شما به او بگو چه کسی گفته شما این حرفها را بزنی؟ هر حرفی دلت میخواهد میزنی. هِی عیب میبینی، عیب میگیری، میگویی، غیبت میکنی، حرفهای کمیابی میزنی، بُخل میورزی، حسادت میکنی، نگران میشوی، میترسی. چه کسی گفته شما این کارها را بکنید؟ وِل نکنید خر را هر کاری میخواهد بکند. دارد میگوید شد، یعنی رفت، رفت برو بگیر، ببند به میخطویله، میخطویلهاش همین فضاگشایی است، فضا را باز کن، ناظر باش. چقدر بگریزد از کار و بار؟ بکِش زیرِ کار. و اتفاقاً میگوید:
اگر دوران دلیل آرد در آن قال
تخلّف دیدهای، در روی او مال
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
اگر فضا را باز کردی و متوجه شدی که قالِ خداوند را میگویی، ولی این رفت سببسازی، میخواهد بگوید تو اشتباه میکنی، اگر منذهنی تو حرف زد، درحالیکه خداوند دارد حرف میزند، به او بگو تخلُّف نکن، حرف نزن و گناهش را بر رویش بمال، به رویَش دربمال، به آن بگو، خجالت نکش، نترس. ما داریم با منذهنی خودمان صحبت میکنیم، نه با دیگران.
«اگر دُوران»، میتوانستیم «دوران» هم بخوانیم. دوران یعنی آن کسانی که از خداوند دور هستند، در منذهنی هستند. حالا میخوانیم دُوران، دُوران. «اگر دُوران» دُوران در اینجا یعنی ذهن و چرخش ما برحسب همانیدگیها، سببسازی ذهن ما با آن باورهای کهنهٔ جامد و پوسیده که بیشتر اوقات واقعاً حالت داگما (عقاید تعصبآمیز: dogma) دارند. یعنی یک باوری که قابل تعویض نیست از نظر ما، و ما براساس آنها سببسازی میکنیم، خانهمان را ویران میکنیم.
اگر آنطوری منذهنی، این خر رفت دلیل آورد، درحالیکه فضا گشوده شده زندگی دارد حرف میزند، بگو من مگر نگفته بودم حرف نزن، تو باز هم خلاف کردی؟ تو باز هم حرف زدی؟ تو باز هم ژاژ گفتی؟ به رویش بیاور و به آن بگو حرف نزند.
بله، این [شکل ۹(افسانه منذهنی)] همینکه ول کنی میخواهد دلیل بیاورد. دلیل همین سببسازیهای ذهن است. پس شما سببسازیهای ذهنت را عقیم کن. شما حالتان خراب است؟ از خودت، از منذهنیات میپرسد که چرا حالت خراب است؟ نمیگوید من کردم که، میگوید همسرت کرده، میگوید فلان حرف را زده به من برخورده. ولی شما نمیفهمید که یا نمیبینید که این پندار کمال دارد، ناموس دارد، مقدار زیادی درد، پشتوانۀ این کارها کرده. درست است؟
مانع آید از سخنهایِ مهم
انبیا بُردند امرِ فَاسْتَقِمْ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۶۸)
فَاسْتَقِم: پس راست و مستقیم باش، ثابتقدم باش.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این منذهنی سببسازی میکند، ما را میکشاند، چون ما هم به آن سببسازیها عادت داریم، حرفهایش را باور کردیم قبلاً، احتمال دارد دوباره سببسازیهایی بکند ما را بکشاند و ما از سخنهای مهمی که زندگی میخواهد بزند بازبمانیم. چه منذهنی ما باشد، چه منذهنی مردم باشد، میآیند ما را از سخنهای مهمی که خداوند میخواهد از طریق ما بزند بازمیدارند.
منتها انبیا یک امر بردند و آن «فَاسْتَقِم» بود. فَاسْتَقِم یعنی راست و مستقیم باش، مخصوصاً ثابتقدم باش، صبر کن، مواظب باش، پرهیز کن، حواست به خودت باشد. یکی از مصادیق این «فَاسْتَقِم» یعنی استقامت کن، همین تمرکز روی خود است. واقعاً این «فَاسْتَقِم» یعنی استقامت کن.
🔟6️⃣3️⃣ ۳۶ 🔟6️⃣3️⃣
سویِ رَهبانان و رَهدانانِ خَوش
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۵۱)
یعنی این خرِ منذهنی را الآن بگیریم ما، بکشیم بهسوی راه، بگوییم شما تا حالا بیراهه بودی، رفتی چیزهای بد یاد گرفتی، بیا بهسوی مولانا که هم رَهدان است، هم رَهبان است. رَهبان یعنی نگهبانِ راه. برای همین است که اگر شما شروع کنید، ولو اینکه خر قبول نمیکند، این خر بهراحتی زیر نفوذ شما بهعنوان من اصلی درنخواهد آمد بهعنوان هشیاری. درست است؟ باید عمل کنید، اینجا جایِ عمل است.
گر ندانی ره، هر آنچه خر بخواست
عکسِ آن کن، خود بُوَد آن راهِ راست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۵۵)
اگر راه را نمیشناسی، چون هنوز منذهنی هستی، هرچه منذهنیات میخواهد عکس آن را بکن که آن راه راست میشود. یعنی هر حرفی که ما بهوسیلهٔ منذهنیمان میزنیم ژاژ است، واقعاً عکسش درست است. اینها را ما نمیدانستیم دیگر، نه؟
شد خرِ نَفْسِ تو، بر میخیش بند
چند بگریزد ز کار و بار چند؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۷۲۹)
شد: رفت.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
رفت، خرِ نَفْس ما رفته، دارد هر کاری که دلش میخواهد میکند. شما به او بگو چه کسی گفته شما این حرفها را بزنی؟ هر حرفی دلت میخواهد میزنی. هِی عیب میبینی، عیب میگیری، میگویی، غیبت میکنی، حرفهای کمیابی میزنی، بُخل میورزی، حسادت میکنی، نگران میشوی، میترسی. چه کسی گفته شما این کارها را بکنید؟ وِل نکنید خر را هر کاری میخواهد بکند. دارد میگوید شد، یعنی رفت، رفت برو بگیر، ببند به میخطویله، میخطویلهاش همین فضاگشایی است، فضا را باز کن، ناظر باش. چقدر بگریزد از کار و بار؟ بکِش زیرِ کار. و اتفاقاً میگوید:
اگر دوران دلیل آرد در آن قال
تخلّف دیدهای، در روی او مال
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
اگر فضا را باز کردی و متوجه شدی که قالِ خداوند را میگویی، ولی این رفت سببسازی، میخواهد بگوید تو اشتباه میکنی، اگر منذهنی تو حرف زد، درحالیکه خداوند دارد حرف میزند، به او بگو تخلُّف نکن، حرف نزن و گناهش را بر رویش بمال، به رویَش دربمال، به آن بگو، خجالت نکش، نترس. ما داریم با منذهنی خودمان صحبت میکنیم، نه با دیگران.
«اگر دُوران»، میتوانستیم «دوران» هم بخوانیم. دوران یعنی آن کسانی که از خداوند دور هستند، در منذهنی هستند. حالا میخوانیم دُوران، دُوران. «اگر دُوران» دُوران در اینجا یعنی ذهن و چرخش ما برحسب همانیدگیها، سببسازی ذهن ما با آن باورهای کهنهٔ جامد و پوسیده که بیشتر اوقات واقعاً حالت داگما (عقاید تعصبآمیز: dogma) دارند. یعنی یک باوری که قابل تعویض نیست از نظر ما، و ما براساس آنها سببسازی میکنیم، خانهمان را ویران میکنیم.
اگر آنطوری منذهنی، این خر رفت دلیل آورد، درحالیکه فضا گشوده شده زندگی دارد حرف میزند، بگو من مگر نگفته بودم حرف نزن، تو باز هم خلاف کردی؟ تو باز هم حرف زدی؟ تو باز هم ژاژ گفتی؟ به رویش بیاور و به آن بگو حرف نزند.
بله، این [شکل ۹(افسانه منذهنی)] همینکه ول کنی میخواهد دلیل بیاورد. دلیل همین سببسازیهای ذهن است. پس شما سببسازیهای ذهنت را عقیم کن. شما حالتان خراب است؟ از خودت، از منذهنیات میپرسد که چرا حالت خراب است؟ نمیگوید من کردم که، میگوید همسرت کرده، میگوید فلان حرف را زده به من برخورده. ولی شما نمیفهمید که یا نمیبینید که این پندار کمال دارد، ناموس دارد، مقدار زیادی درد، پشتوانۀ این کارها کرده. درست است؟
مانع آید از سخنهایِ مهم
انبیا بُردند امرِ فَاسْتَقِمْ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۶۸)
فَاسْتَقِم: پس راست و مستقیم باش، ثابتقدم باش.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این منذهنی سببسازی میکند، ما را میکشاند، چون ما هم به آن سببسازیها عادت داریم، حرفهایش را باور کردیم قبلاً، احتمال دارد دوباره سببسازیهایی بکند ما را بکشاند و ما از سخنهای مهمی که زندگی میخواهد بزند بازبمانیم. چه منذهنی ما باشد، چه منذهنی مردم باشد، میآیند ما را از سخنهای مهمی که خداوند میخواهد از طریق ما بزند بازمیدارند.
منتها انبیا یک امر بردند و آن «فَاسْتَقِم» بود. فَاسْتَقِم یعنی راست و مستقیم باش، مخصوصاً ثابتقدم باش، صبر کن، مواظب باش، پرهیز کن، حواست به خودت باشد. یکی از مصادیق این «فَاسْتَقِم» یعنی استقامت کن، همین تمرکز روی خود است. واقعاً این «فَاسْتَقِم» یعنی استقامت کن.
🔟6️⃣3️⃣ ۳۶ 🔟6️⃣3️⃣
هر کسی میخواهد از آن طرف پیغام بیاورد، باید استقامت کند در مقابل وسوسههای قرینها، سببسازیهای منذهنی خودش، دردهایی که دارد میخواهند بیایند بالا حالش را خراب کنند. شما بعضی موقعها خواهید دید که فکر میکنید حالتان خوب شده، یکدفعه یک دردی بالا آمد، یک مود (حالت: mood) سیاهی آمد، باید استقامت کنید. باید بگویید که من به این سادگی درنمیروم. حالم را خراب نمیکنم شروع کنم به رفتن به فضای ذهن و دوباره سببسازی کردن و آن حالتهای منذهنی را بالا آوردن. نمیروم، ایستادم اینجا. درست است که این چالش است و فضاگشایی سخت است، ولی من زورم را میزنم چون به من گفتند استقامت کن.
«… وَاسْتَقِمْ… .»
«… پايدارى ورز… .»
«… استقامت کن… .»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ شورىٰ (۴۲)، آیهٔ ۱۵)
میدانید آیهٔ قرآن است میگوید: «پایداری وَرْز. استقامت کن». «انبیا بُردند امرِ فَاستَقِم». فَاستَقِم میدانید امر است. هِی مرتب داریم میرویم و این اوامر را که بهصورت فرمان مولانا آورده، یعنی فرمان خداوند، من دارم به شما میگویم، امر است این. امر خداوند را نمیشود زیر پا گذاشت.
تو را عمری کشید این غول در تیهْ
بکن با غول خود بحثی به توجیه
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
تیهْ: بیابان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یعنی این منذهنی شما که غول است ما را کشانده به بیابان، تمام عمرمان، یعنی به بیابان ذهن. بیابان ذهن ما گفتیم گلستان است بَه بَه بَه! با دعوا زندگی میکنیم، اوقاتتلخی میکنیم در خانواده، انرژی منفی است، مسموم است، شاد نیستیم، میگوییم اینجا بیابان نیست، غول هم نداریم ما، اینجا گلستان است! نه نیست.
تو را عمری کشید این غول در بیابانِ ذهن، بکن با غول خود بحثی به توجیه. بنشین با غول خودت حرف بزن. به توجیه یعنی ناظر باش، او دلیل میآورد، تو هم دلیل خودت را بیاور. منتها دلیل تو چون از زندگی میآید، به او میچربد. منذهنی چرا این دلایل را میآورد؟ میخواهد به ما کمک کند، برای بقا است.
پس «تو را عمری کشید این غول در تیهْ»، تیهْ یعنی بیابان. «بکن با غول خود بحثی به توجیه». بله یعنی این [شکل ۹(افسانه منذهنی)] غول است، اگر خبر نداشته باشیم ما را میکِشد به بیابان ذهن، آنجا زندگی نیست. و حالا ما بهاندازهٔ کافی فضا را باز کردیم [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، این ژاژ متوقف شده، داریم با سببسازی او را میبینیم، ما هم سببسازی میکنیم. سببسازی او از قبل تعیین شده، سببسازیهای منذهنیِ ما، آشنا هستیم با آن. الآن سببسازی جدید بکن با زندگی، با صنع. توجیه یعنی این دیگر. بگو شما آن را میگویی، شما میگویی باشد ما خِسَّت به خرج بدهیم و روا نداشته باشیم، چون شما میگویید که کمیابی هست و اینجا یک مقدار برکت هست که اگر یکی دیگر ببرد کمش میماند. شما آنطوری میگویید؟ ما هم میگوییم خداوند بینهایت است، فراوانی است در این جهان، من باید فراوانیاندیش باشم. شما میگویید آنطوری ما بهتر باقی خواهیم ماند، وضع ما بهتر میشود، ولی شما بدان آن غلط است.
بلکه من الآن از مولانا میخوانم که میگوید ما کوثر را به تو عطا کردیم، خداوند فراوانی را دوست دارد، خداوند فقط به کسانی کمک میکند که فراوانیاندیش هستند. آنهایی که خسیس هستند و کمیابیاندیش هستند و روا نمیدارند دیگران موفق بشوند، اصلاً به آنها کمک نمیکند. آنها خودشان خودشان را بدبخت میکنند. تو چرا اینطوری میاندیشی؟ خب کوتاه میآید.
ولی اگر با او دعوا بکنی، میزنم ها، از این حرفها نزن، او آن حرفها را میزند. باید متقاعد کنید که آن باورهایی که از قبل داشتید و براساس آنها سببسازی میکنید، آنها غلط هستند. هم باور غلط است، به او بگویید ای منذهنی من، هم باور غلط است، کهنه است، هم سببسازی تو.
باباجان، این همسر من نیست سبب غم من. همین تو هستی، فکرهای تو است که من را به خودت مشغول کردی، راههای غلط به من نشان دادی. با تو دعوایی ندارم. دیگر خیلی ممنون، خدمتت را کردی دیگر تا حالا، به ما هم کمک کردی، خب الآن بیا برو ما نمیخواهیم، ما الآن میخواهیم از صنع استفاده کنیم. درست است؟
گام در صحرایِ دل باید نهاد
زآنکه در صحرایِ گِل نَبْوَد گشاد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۵۱۴)
پس ما الآن میگوییم ببین مولانا این را گفته، ای منذهنی من، تو من را میکِشی به صحرای گِل، صحرای همانیدگیها، من نمیآیم، در آنجا گشادی نیست. بگذار من بروم همین صحرای دل، دل را باز کنم، دل را درست کنم، تو هم یواشیواش کوچک بشوی، اشکالی ندارد، به من ضرر نمیخورد.
🔟6️⃣3️⃣ ۳۷ 🔟6️⃣3️⃣
«… وَاسْتَقِمْ… .»
«… پايدارى ورز… .»
«… استقامت کن… .»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ شورىٰ (۴۲)، آیهٔ ۱۵)
میدانید آیهٔ قرآن است میگوید: «پایداری وَرْز. استقامت کن». «انبیا بُردند امرِ فَاستَقِم». فَاستَقِم میدانید امر است. هِی مرتب داریم میرویم و این اوامر را که بهصورت فرمان مولانا آورده، یعنی فرمان خداوند، من دارم به شما میگویم، امر است این. امر خداوند را نمیشود زیر پا گذاشت.
تو را عمری کشید این غول در تیهْ
بکن با غول خود بحثی به توجیه
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
تیهْ: بیابان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یعنی این منذهنی شما که غول است ما را کشانده به بیابان، تمام عمرمان، یعنی به بیابان ذهن. بیابان ذهن ما گفتیم گلستان است بَه بَه بَه! با دعوا زندگی میکنیم، اوقاتتلخی میکنیم در خانواده، انرژی منفی است، مسموم است، شاد نیستیم، میگوییم اینجا بیابان نیست، غول هم نداریم ما، اینجا گلستان است! نه نیست.
تو را عمری کشید این غول در بیابانِ ذهن، بکن با غول خود بحثی به توجیه. بنشین با غول خودت حرف بزن. به توجیه یعنی ناظر باش، او دلیل میآورد، تو هم دلیل خودت را بیاور. منتها دلیل تو چون از زندگی میآید، به او میچربد. منذهنی چرا این دلایل را میآورد؟ میخواهد به ما کمک کند، برای بقا است.
پس «تو را عمری کشید این غول در تیهْ»، تیهْ یعنی بیابان. «بکن با غول خود بحثی به توجیه». بله یعنی این [شکل ۹(افسانه منذهنی)] غول است، اگر خبر نداشته باشیم ما را میکِشد به بیابان ذهن، آنجا زندگی نیست. و حالا ما بهاندازهٔ کافی فضا را باز کردیم [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، این ژاژ متوقف شده، داریم با سببسازی او را میبینیم، ما هم سببسازی میکنیم. سببسازی او از قبل تعیین شده، سببسازیهای منذهنیِ ما، آشنا هستیم با آن. الآن سببسازی جدید بکن با زندگی، با صنع. توجیه یعنی این دیگر. بگو شما آن را میگویی، شما میگویی باشد ما خِسَّت به خرج بدهیم و روا نداشته باشیم، چون شما میگویید که کمیابی هست و اینجا یک مقدار برکت هست که اگر یکی دیگر ببرد کمش میماند. شما آنطوری میگویید؟ ما هم میگوییم خداوند بینهایت است، فراوانی است در این جهان، من باید فراوانیاندیش باشم. شما میگویید آنطوری ما بهتر باقی خواهیم ماند، وضع ما بهتر میشود، ولی شما بدان آن غلط است.
بلکه من الآن از مولانا میخوانم که میگوید ما کوثر را به تو عطا کردیم، خداوند فراوانی را دوست دارد، خداوند فقط به کسانی کمک میکند که فراوانیاندیش هستند. آنهایی که خسیس هستند و کمیابیاندیش هستند و روا نمیدارند دیگران موفق بشوند، اصلاً به آنها کمک نمیکند. آنها خودشان خودشان را بدبخت میکنند. تو چرا اینطوری میاندیشی؟ خب کوتاه میآید.
ولی اگر با او دعوا بکنی، میزنم ها، از این حرفها نزن، او آن حرفها را میزند. باید متقاعد کنید که آن باورهایی که از قبل داشتید و براساس آنها سببسازی میکنید، آنها غلط هستند. هم باور غلط است، به او بگویید ای منذهنی من، هم باور غلط است، کهنه است، هم سببسازی تو.
باباجان، این همسر من نیست سبب غم من. همین تو هستی، فکرهای تو است که من را به خودت مشغول کردی، راههای غلط به من نشان دادی. با تو دعوایی ندارم. دیگر خیلی ممنون، خدمتت را کردی دیگر تا حالا، به ما هم کمک کردی، خب الآن بیا برو ما نمیخواهیم، ما الآن میخواهیم از صنع استفاده کنیم. درست است؟
گام در صحرایِ دل باید نهاد
زآنکه در صحرایِ گِل نَبْوَد گشاد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۵۱۴)
پس ما الآن میگوییم ببین مولانا این را گفته، ای منذهنی من، تو من را میکِشی به صحرای گِل، صحرای همانیدگیها، من نمیآیم، در آنجا گشادی نیست. بگذار من بروم همین صحرای دل، دل را باز کنم، دل را درست کنم، تو هم یواشیواش کوچک بشوی، اشکالی ندارد، به من ضرر نمیخورد.
🔟6️⃣3️⃣ ۳۷ 🔟6️⃣3️⃣
خویش را از رهروان کمتر شُمَر
تو حریفِ رهزنانی، گُه مخَور
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۹۵)
داریم به منذهنی خودمان میگوییم، حالا مؤدبانه میگوییم. و البته آثارش را نشان میدهیم به او، میگوییم ای منذهنی من، ببین اینها را تو خراب کردی، شما از روی طمع رفتی از چیزها زندگی بخواهی و این غلط بوده. زندگی من در عشق بوده، در خداوند بوده، تو نمیتوانستی ببینی. فهمیدی؟ تو خودت را از رهروان میشماری ای منذهنی من؟ نه، نشمار، تو نمیتوانی از رهروان راه خدا باشی. اتفاقاً آن بیت که بعضی جاها هست میگوید «تو حریف رَهریانی، گُه مخَور»، یعنی تو از جنس کسانی هستند که توی راه کثافت کردهاند، راه من را تو کثیف کردی، راه دیگران را هم کثیف کردی، حرف نزن. به خودمان میگوییم، داریم با غولمان با توجیه حرف میزنیم. و
او فضولی بوده است از اِنقباض
کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷)
انقباض: دلتنگی و گرفتگی
مختارِ مطلق: در اینجا خداوند است.
مختار: صاحباختیار
مطلق: کامل، تمام، بهدور از نقص و محدودیت و استثنا و قید و بند
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
به منذهنیمان میگوییم نگاه کن تو همهاش منقبض میشوی، امر خداوند این است که من منبسط بشوم. تو عقل جزوی هستی که مختار مطلق کردی خودت را. تو چرا نمیگذاری من عقل کل را بگیرم و از آن استفاده کنم؟ تو عقل خودت را به من تحمیل کردی و این درست نیست! هم تو میمیری هم من ها! تو داری من را میکُشی! دارم با منذهنیام صحبت میکنم.
چرا الزامِ اویی؟ چیست سکته؟
جوابش گو، که مقلوب است نکته
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
سکته: درنگ، وقفه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
«چرا الزامِ اویی؟» چرا تو مُلزم هستی که حرفهای منذهنیات را قبول کنی، راه او را بروی؟ چرا این لحظه منذهنی تو تصمیم بگیرد و شما فضاگشایی نکنید که زندگی به شما بگوید چهکار کنید؟
منذهنی براساس نیازهای روانشناختی ایجاب میکند شما این کار را بکنی، آن کار را بکنی، همه غلط است. بعد براساس نیازهای روانشناختی سببسازی میکند. خب ببین فلانی این گردنبند را خریده اینقدر قیمتش است، من باید یکی را بخرم که دو برابر قیمت، که به او نشان بدهم که من از او بهترم. اینها الزام منذهنی است، سببسازیاش است. راست میگوید دیگر، ما خودمان را نشان بدهیم بالاخره، ما بهتر از آنها هستیم. چون مقایسه هم جزوش است.
منذهنی الگوهای خودش را دارد، این طرف هم الگوهای دیگری هست. درنتیجه در سببسازی از آن چیزهایی که قبلاً به شما قبولانده، از آنها استفاده میکند و شما قبول میکنید. مگر نباید ما مقایسه کنیم؟! منذهنی شما میگوید. بله باید مقایسه کنیم. نباید مگر بهتر باشیم؟ نباید اعتبار مگر از جهان قرض کنیم؟ خب این گردنبند هم از جهان داریم قرض میکنیم. شما بیا یک چیزی بخر که وقتی آنها میبینند دهانشان باز بماند بگویند ما بهتریم، ارزش داریم. خب این ارزشهای زندگی رفت.
حالا شما فضا را باز کردید میگویید بابا جان برو دنبال کارت، من مُلزم نیستم به حرفهای تو گوش بدهم. من الگوی مقایسه را دوست ندارم، اصلاً قبول ندارم دیگر، برای اینکه اصلاً من از جنس مقایسه نیستم. من الآن فضا را باز کردم به خداوند زنده شدم، او از طریق سببسازی کار نمیکند، اصلاً اجازه نمیدهد من سببسازی کنم، او باید، میخواهد صُنعش را من قبول کنم. او اجازه نمیدهد من قضاوت کنم، من باید قضا و کُنْفَکانِ او را قبول کنم. اصلاً اجازه نمیدهد که من بگویم این بد است این خوب است، او میگوید من هر کاری دلم میخواهد میکنم، که همین «یَفْعَل ما یَشا» است.
دردها را تو ایجاد کردی، من باید از این دردها که میپذیرم، از آنجا راهحل او باید به من بدهد. تو اصلاً همهاش درد میسازی، گرفتاری ایجاد میکنی، بابا بیا برو! دیگر نمیخواهم، من مُلزم نیستم حرفهای تو را قبول کنم، حرفهای تو ژاژ بوده، شناسایی کردم.
«چرا الزامِ اویی؟»، این بیحرکتی، این وقفه، هیچچیز نمیگویی، حرکت نمیکنی، چرا؟ «جوابش گو»، بگو نه، فضا را باز کن، بگو من حرفهای تو را قبول ندارم ژاژ است، که نکته را برعکس میگویی تو. هر حرفی میزنی ای منذهنی من، برعکسش درست است.
🔟6️⃣3️⃣ ۳۸ 🔟6️⃣3️⃣
تو حریفِ رهزنانی، گُه مخَور
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۹۵)
داریم به منذهنی خودمان میگوییم، حالا مؤدبانه میگوییم. و البته آثارش را نشان میدهیم به او، میگوییم ای منذهنی من، ببین اینها را تو خراب کردی، شما از روی طمع رفتی از چیزها زندگی بخواهی و این غلط بوده. زندگی من در عشق بوده، در خداوند بوده، تو نمیتوانستی ببینی. فهمیدی؟ تو خودت را از رهروان میشماری ای منذهنی من؟ نه، نشمار، تو نمیتوانی از رهروان راه خدا باشی. اتفاقاً آن بیت که بعضی جاها هست میگوید «تو حریف رَهریانی، گُه مخَور»، یعنی تو از جنس کسانی هستند که توی راه کثافت کردهاند، راه من را تو کثیف کردی، راه دیگران را هم کثیف کردی، حرف نزن. به خودمان میگوییم، داریم با غولمان با توجیه حرف میزنیم. و
او فضولی بوده است از اِنقباض
کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷)
انقباض: دلتنگی و گرفتگی
مختارِ مطلق: در اینجا خداوند است.
مختار: صاحباختیار
مطلق: کامل، تمام، بهدور از نقص و محدودیت و استثنا و قید و بند
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
به منذهنیمان میگوییم نگاه کن تو همهاش منقبض میشوی، امر خداوند این است که من منبسط بشوم. تو عقل جزوی هستی که مختار مطلق کردی خودت را. تو چرا نمیگذاری من عقل کل را بگیرم و از آن استفاده کنم؟ تو عقل خودت را به من تحمیل کردی و این درست نیست! هم تو میمیری هم من ها! تو داری من را میکُشی! دارم با منذهنیام صحبت میکنم.
چرا الزامِ اویی؟ چیست سکته؟
جوابش گو، که مقلوب است نکته
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
سکته: درنگ، وقفه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
«چرا الزامِ اویی؟» چرا تو مُلزم هستی که حرفهای منذهنیات را قبول کنی، راه او را بروی؟ چرا این لحظه منذهنی تو تصمیم بگیرد و شما فضاگشایی نکنید که زندگی به شما بگوید چهکار کنید؟
منذهنی براساس نیازهای روانشناختی ایجاب میکند شما این کار را بکنی، آن کار را بکنی، همه غلط است. بعد براساس نیازهای روانشناختی سببسازی میکند. خب ببین فلانی این گردنبند را خریده اینقدر قیمتش است، من باید یکی را بخرم که دو برابر قیمت، که به او نشان بدهم که من از او بهترم. اینها الزام منذهنی است، سببسازیاش است. راست میگوید دیگر، ما خودمان را نشان بدهیم بالاخره، ما بهتر از آنها هستیم. چون مقایسه هم جزوش است.
منذهنی الگوهای خودش را دارد، این طرف هم الگوهای دیگری هست. درنتیجه در سببسازی از آن چیزهایی که قبلاً به شما قبولانده، از آنها استفاده میکند و شما قبول میکنید. مگر نباید ما مقایسه کنیم؟! منذهنی شما میگوید. بله باید مقایسه کنیم. نباید مگر بهتر باشیم؟ نباید اعتبار مگر از جهان قرض کنیم؟ خب این گردنبند هم از جهان داریم قرض میکنیم. شما بیا یک چیزی بخر که وقتی آنها میبینند دهانشان باز بماند بگویند ما بهتریم، ارزش داریم. خب این ارزشهای زندگی رفت.
حالا شما فضا را باز کردید میگویید بابا جان برو دنبال کارت، من مُلزم نیستم به حرفهای تو گوش بدهم. من الگوی مقایسه را دوست ندارم، اصلاً قبول ندارم دیگر، برای اینکه اصلاً من از جنس مقایسه نیستم. من الآن فضا را باز کردم به خداوند زنده شدم، او از طریق سببسازی کار نمیکند، اصلاً اجازه نمیدهد من سببسازی کنم، او باید، میخواهد صُنعش را من قبول کنم. او اجازه نمیدهد من قضاوت کنم، من باید قضا و کُنْفَکانِ او را قبول کنم. اصلاً اجازه نمیدهد که من بگویم این بد است این خوب است، او میگوید من هر کاری دلم میخواهد میکنم، که همین «یَفْعَل ما یَشا» است.
دردها را تو ایجاد کردی، من باید از این دردها که میپذیرم، از آنجا راهحل او باید به من بدهد. تو اصلاً همهاش درد میسازی، گرفتاری ایجاد میکنی، بابا بیا برو! دیگر نمیخواهم، من مُلزم نیستم حرفهای تو را قبول کنم، حرفهای تو ژاژ بوده، شناسایی کردم.
«چرا الزامِ اویی؟»، این بیحرکتی، این وقفه، هیچچیز نمیگویی، حرکت نمیکنی، چرا؟ «جوابش گو»، بگو نه، فضا را باز کن، بگو من حرفهای تو را قبول ندارم ژاژ است، که نکته را برعکس میگویی تو. هر حرفی میزنی ای منذهنی من، برعکسش درست است.
🔟6️⃣3️⃣ ۳۸ 🔟6️⃣3️⃣
ای خدا، بنْمای تو هر چیز را
آنچنانکه هست در خُدعهسرا
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۶۵)
خُدعهسرا: نیرنگخانه، کنایه از دنیا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
به من «امرِ قُمْ» را گفته، گفته بلند شو، هشدار بده به خودت. من الآن دارم به خودم هشدار میدهم. «انبیا بُردند»، دارم استقامت میکنم و به من گفته بلند شو از اینجا و زنده بشو به من و به خودت هشدار بده. درست است؟
پس الزامِ این منذهنی نیستیم [شکل ۹(افسانه منذهنی)]، لازم نیست ما دنبال حرفهای او برویم، او به ما بگوید چهکار کن ما بکنیم. به میخ طویلهای بستیم، داریم نظارتش میکنیم. سببسازی و حرفهایش را میبینیم بهصورت ناظر [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، ولی ما قبول نداریم، دنبالش نمیرویم. درست است؟
و در این قسمت که الآن میخوانم، این منذهنی میگوید که اجازه بده من بروم هر کاری دلم میخواهد بکنم و خداوند ما را نمیگیرد. من اگر جسمها را بیاورم مرکزم، ما را نخواهد گرفت. ولی این بیتها میگویند که بهمحض اینکه یک جسمی را بیاورم مرکزم، من تنبیه میشوم. و اگر کسی میگوید که خداوند من را نمیگیرد، درواقع منذهنیاش میگوید و شما باور نمیکنید بهعنوان حضور ناظر.
عکس میگویی و مقلوب، ای سَفیه
ای رها کرده ره و، بگْرفته تیهْ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۶۸)
سَفیه: نادان
تیهْ: بیابان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چند چندت گیرم و، تو بیخَبَر
در سَلاسِل ماندهای پا تا به سَر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۶۹)
سَلاسِل: زنجیرها، جمع سلسله
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اگر کسی میگوید بهوسیلهٔ ژاژ یا منذهنیاش که من چیزها را میآورم به مرکزم بهجای خداوند، او ما را نمیگیرد، دراینصورت «مقلوب» میگوید، عکسِ قضیهاش، حتماً میگیرد. پس «عکس میگویی و» و برعکس ای بیعقل، شما راه درست را که فضاگشایی است ول کردی رفتی بیابان را در پیش گرفتی و حرف منذهنی را گوش میکنی. چقدر دیگر تو را بگیرم، تو بیخبری.
یعنی خداوند ما را میگیرد و ما این درد را میکشیم و عادت میکنیم میگوییم زندگی این است. در زنجیرها «ماندهای پا تا به سَر»، در هر زمینهای بستم تو را، حرکت نمیتوانی بکنی، محدودت کردم.
این بیت را، پس از این دو بیت استفاده کردیم بگوییم که این منذهنی که میگوید من میتوانم چیزها را بیاورم مرکزم، خدا با این کاری ندارد، نمیگیرد. برعکس میگوید، مقلوب است، حتماً میگیرد.
و «چون جفا آری، فرستد گوشمال»، این بیت را حتماً شما حفظ کنید، «تا ز نقصان وارَوی سویِ کمال». همین که یک چیزی را بیاوری به مرکزت، میگویی من از جنس جسم هستم، از جنس تو نیستم خدایا، همان موقع یک گوشمال میآید.
🔟6️⃣3️⃣ ۳۹ 🔟6️⃣3️⃣
آنچنانکه هست در خُدعهسرا
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۶۵)
خُدعهسرا: نیرنگخانه، کنایه از دنیا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
به من «امرِ قُمْ» را گفته، گفته بلند شو، هشدار بده به خودت. من الآن دارم به خودم هشدار میدهم. «انبیا بُردند»، دارم استقامت میکنم و به من گفته بلند شو از اینجا و زنده بشو به من و به خودت هشدار بده. درست است؟
پس الزامِ این منذهنی نیستیم [شکل ۹(افسانه منذهنی)]، لازم نیست ما دنبال حرفهای او برویم، او به ما بگوید چهکار کن ما بکنیم. به میخ طویلهای بستیم، داریم نظارتش میکنیم. سببسازی و حرفهایش را میبینیم بهصورت ناظر [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، ولی ما قبول نداریم، دنبالش نمیرویم. درست است؟
و در این قسمت که الآن میخوانم، این منذهنی میگوید که اجازه بده من بروم هر کاری دلم میخواهد بکنم و خداوند ما را نمیگیرد. من اگر جسمها را بیاورم مرکزم، ما را نخواهد گرفت. ولی این بیتها میگویند که بهمحض اینکه یک جسمی را بیاورم مرکزم، من تنبیه میشوم. و اگر کسی میگوید که خداوند من را نمیگیرد، درواقع منذهنیاش میگوید و شما باور نمیکنید بهعنوان حضور ناظر.
عکس میگویی و مقلوب، ای سَفیه
ای رها کرده ره و، بگْرفته تیهْ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۶۸)
سَفیه: نادان
تیهْ: بیابان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چند چندت گیرم و، تو بیخَبَر
در سَلاسِل ماندهای پا تا به سَر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۶۹)
سَلاسِل: زنجیرها، جمع سلسله
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اگر کسی میگوید بهوسیلهٔ ژاژ یا منذهنیاش که من چیزها را میآورم به مرکزم بهجای خداوند، او ما را نمیگیرد، دراینصورت «مقلوب» میگوید، عکسِ قضیهاش، حتماً میگیرد. پس «عکس میگویی و» و برعکس ای بیعقل، شما راه درست را که فضاگشایی است ول کردی رفتی بیابان را در پیش گرفتی و حرف منذهنی را گوش میکنی. چقدر دیگر تو را بگیرم، تو بیخبری.
یعنی خداوند ما را میگیرد و ما این درد را میکشیم و عادت میکنیم میگوییم زندگی این است. در زنجیرها «ماندهای پا تا به سَر»، در هر زمینهای بستم تو را، حرکت نمیتوانی بکنی، محدودت کردم.
این بیت را، پس از این دو بیت استفاده کردیم بگوییم که این منذهنی که میگوید من میتوانم چیزها را بیاورم مرکزم، خدا با این کاری ندارد، نمیگیرد. برعکس میگوید، مقلوب است، حتماً میگیرد.
و «چون جفا آری، فرستد گوشمال»، این بیت را حتماً شما حفظ کنید، «تا ز نقصان وارَوی سویِ کمال». همین که یک چیزی را بیاوری به مرکزت، میگویی من از جنس جسم هستم، از جنس تو نیستم خدایا، همان موقع یک گوشمال میآید.
🔟6️⃣3️⃣ ۳۹ 🔟6️⃣3️⃣
اجازه بدهید راجعبه این بیت چندتا مطلب را نشان بدهم به شما.
چرا دنیا به نکتهٔ مُستَحیله
فریبد چون تو زیرک را به حیله؟
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
مُستَحیله: مؤنث مُستَحیل، محال، غیرممکن، جسمی که تبدیل به جسم دیگر شده باشد، تغییریافته، دگرگون، مبدل
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
که توضیح دادم. بعد آن موقع به اینها نگاه کنید:
♦️حقیقت ⬅️ شکلِ تغییریافته
[جدول نکاتِ مُستَحیلهٔ حقیقت] قسمت «حقیقت» و منِ اصلی. و این طرف، طرف چپ «شکلِ تغییریافته» است.
🔹هدایت زندگی ⬅️ گرفتن هدایت از چیزهای بیرونی
همینطوری که جدول نشان میدهد، در طرف راست است «هدایت زندگی» در قسمت منِ اصلی، و در منذهنی در حالت تغییرشکلیافته «گرفتن هدایت از چیزهای بیرونی».
یعنی هدایت ما میافتد دست خشم ما و ترس ما و همانیدگیها. داریم راجعبه چه صحبت میکنیم؟ راجعبه این صحبت میکنیم که وقتی از حالت اَلَست دگرگون شدیم به منذهنی، چه الگوهایی را پذیرفتیم که بهنظر ما صحیح میآید و غلط است. درست است؟ «هدایت» همیشه مال زندگی است.
🔹دیدن عیب در خود ⬅️ دیدن عیب دیگران
«دیدن عیب خود». وقتی فضا را باز میکنیم از جنس زندگی هستیم، عیب خودمان را میبینیم. در این یکی، در حالت مُستَحیله عیب دیگران را میبینیم. شما ببینید عیب دیگران را میبینید یا عیب خودتان؟
🔹گرفتن ارزش از ذات زندگی ⬅️ قرض گرفتن ارزش از جهاتِ بیرونی
«گرفتن ارزش از ذات زندگی»، که امروز گفتیم منِ اصلی ما میکند. «قرض گرفتن ارزش از جهان بیرونی». کدام یکی است مال شما؟
🔹عشق ⬅️ گرفتنِ هیجانات به جای عشق
در اینجا «عشق» است، «گرفتن هیجانات بهجای عشق». ما فهمیدیم الآن که علت اینکه ما غمگین هستیم و غم داریم از بیعشقی است، وصل به خداوند نیستیم. این یکی میگوید نه ما باید هیجانات خوبی ایجاد کنیم، بخندیم، جوک بگوییم یا مثلاً به همانیدگیها نگاه کنیم خوشحال بشویم، یعنی منذهنیمان را خوشحال کنیم.
🔹ناظر ذهن و شاهد بودن ⬅️ گم شدن در فکر
در این یکی، یعنی حقیقت، «ناظر ذهن و شاهد بودن» است. این یکی «گم شدن در فکر» است.
🔹گرمای عشق ⬅️ حال کردن با حالِ خوبِ منذهنی
در حالت منِ حقیقی «گرمای عشق» است. بعد در این یکی، «حال کردن با حالِ خوبِ منذهنی» است. دنبال خوب کردن حال منذهنیمان هستیم.
🔹صُنع و آفریدگاری زندگی، خلاقیت ⬅️ سببسازی
در این یکی که منِ اصلی است «صُنع» هست، «آفریدگاری زندگی، خلاقیت». در این یکی «سببسازی» هست. منذهنی سببسازی میکند براساس باورهای جامد و پوسیده.
🔹حضور در این لحظهٔ ابدی ⬅️ رفتن به گذشته یا آینده
و در حالت منِ حقیقی، دگرگوننشده، «حضور در این لحظهٔ ابدی» است، یعنی در این لحظه ما حاضر هستیم. در این یکی «رفتن به گذشته و آینده» است.
🔹تازهبهتازه زندگی کردن ⬅️ رفتن به داستانِ ذهن
«تازهبهتازه زندگی کردن» است در حقیقتِ زندگی، در منِ اصلی. بعد در آن یکی رفتن به داستان زندگی است، داستانی که ذهن درست کرده. مردم یک داستانی درست کردند با داستان همانیده شدند و داستان را ادامه میدهند و میخواهند آینده را بهتر کنند، در آینده به نتیجه و ثمر برسند.
🔹یادگیری ⬅️ ملامت کردن
در حالت منِ اصلی وقتی اشتباه میکنیم باید یاد بگیریم. در این یکی، در منذهنی ما شروع میکنیم به ملامت کردن.
🔹تعهد به قوانین زندگی ⬅️ تعهد به منذهنی و باورهایش
و یکی دیگر هست. در حالت حقیقی، منِ اصلی، «تعهد به قوانین زندگی» داریم. در این یکی «تعهد به منذهنی و باورهایش» داریم یا سببسازیاش داریم که ژاژ است.
🔹کوثر و فراوانیاندیش بودن ⬅️ کمیابیاندیشی
در این یکی در حالت حقیقت، «کوثر و فراوانیاندیش بودن» است. در آن یکی «کمیابیاندیشی» است که امروز توضیح دادم.
🔹فضاگشایی و انبساط ⬅️ فضابندی و انقباض
در حالت منِ اصلی «فضاگشایی و انبساط» است. در این یکی «فضابندی و انقباض» است در منذهنی.
🔹زندگی خواستن از مرکز عدم ⬅️ زندگی خواستن از چیزها
در حالت حقیقت، «زندگی خواستن از مرکز عدم» است یا خداوند است. در این یکی در منذهنی «زندگی خواستن از چیزها» است.
🔹حس امنیت ⬅️ ترس و ناامنی
در منِ حقیقی «حس امنیت» وجود دارد که از زندگی میآید، از خداوند میآید. در این یکی «ترس و ناامنی» است که از منذهنی بلند میشود.
🔹قدرت و توانایی ⬅️ ناتوانی و ضعف
در حالت حقیقی «قدرت و توانایی» است. در آن یکی «ناتوانی و ضعف» است در مقابل.
🔹برخورداری از راه حل ⬅️ بیچارگی و زبونی
در حالت منِ اصلی «برخورداری از راهحل» است. هر لحظه میتوانیم با صُنع به راهحل دسترسی پیدا کنیم. و در این یکی، «بیچارگی و زبونی» و سعی کردن به حل مسائل برحسب منذهنی است که امکان ندارد.
🔟6️⃣3️⃣ ۴۰ 🔟6️⃣3️⃣
چرا دنیا به نکتهٔ مُستَحیله
فریبد چون تو زیرک را به حیله؟
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
مُستَحیله: مؤنث مُستَحیل، محال، غیرممکن، جسمی که تبدیل به جسم دیگر شده باشد، تغییریافته، دگرگون، مبدل
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
که توضیح دادم. بعد آن موقع به اینها نگاه کنید:
♦️حقیقت ⬅️ شکلِ تغییریافته
[جدول نکاتِ مُستَحیلهٔ حقیقت] قسمت «حقیقت» و منِ اصلی. و این طرف، طرف چپ «شکلِ تغییریافته» است.
🔹هدایت زندگی ⬅️ گرفتن هدایت از چیزهای بیرونی
همینطوری که جدول نشان میدهد، در طرف راست است «هدایت زندگی» در قسمت منِ اصلی، و در منذهنی در حالت تغییرشکلیافته «گرفتن هدایت از چیزهای بیرونی».
یعنی هدایت ما میافتد دست خشم ما و ترس ما و همانیدگیها. داریم راجعبه چه صحبت میکنیم؟ راجعبه این صحبت میکنیم که وقتی از حالت اَلَست دگرگون شدیم به منذهنی، چه الگوهایی را پذیرفتیم که بهنظر ما صحیح میآید و غلط است. درست است؟ «هدایت» همیشه مال زندگی است.
🔹دیدن عیب در خود ⬅️ دیدن عیب دیگران
«دیدن عیب خود». وقتی فضا را باز میکنیم از جنس زندگی هستیم، عیب خودمان را میبینیم. در این یکی، در حالت مُستَحیله عیب دیگران را میبینیم. شما ببینید عیب دیگران را میبینید یا عیب خودتان؟
🔹گرفتن ارزش از ذات زندگی ⬅️ قرض گرفتن ارزش از جهاتِ بیرونی
«گرفتن ارزش از ذات زندگی»، که امروز گفتیم منِ اصلی ما میکند. «قرض گرفتن ارزش از جهان بیرونی». کدام یکی است مال شما؟
🔹عشق ⬅️ گرفتنِ هیجانات به جای عشق
در اینجا «عشق» است، «گرفتن هیجانات بهجای عشق». ما فهمیدیم الآن که علت اینکه ما غمگین هستیم و غم داریم از بیعشقی است، وصل به خداوند نیستیم. این یکی میگوید نه ما باید هیجانات خوبی ایجاد کنیم، بخندیم، جوک بگوییم یا مثلاً به همانیدگیها نگاه کنیم خوشحال بشویم، یعنی منذهنیمان را خوشحال کنیم.
🔹ناظر ذهن و شاهد بودن ⬅️ گم شدن در فکر
در این یکی، یعنی حقیقت، «ناظر ذهن و شاهد بودن» است. این یکی «گم شدن در فکر» است.
🔹گرمای عشق ⬅️ حال کردن با حالِ خوبِ منذهنی
در حالت منِ حقیقی «گرمای عشق» است. بعد در این یکی، «حال کردن با حالِ خوبِ منذهنی» است. دنبال خوب کردن حال منذهنیمان هستیم.
🔹صُنع و آفریدگاری زندگی، خلاقیت ⬅️ سببسازی
در این یکی که منِ اصلی است «صُنع» هست، «آفریدگاری زندگی، خلاقیت». در این یکی «سببسازی» هست. منذهنی سببسازی میکند براساس باورهای جامد و پوسیده.
🔹حضور در این لحظهٔ ابدی ⬅️ رفتن به گذشته یا آینده
و در حالت منِ حقیقی، دگرگوننشده، «حضور در این لحظهٔ ابدی» است، یعنی در این لحظه ما حاضر هستیم. در این یکی «رفتن به گذشته و آینده» است.
🔹تازهبهتازه زندگی کردن ⬅️ رفتن به داستانِ ذهن
«تازهبهتازه زندگی کردن» است در حقیقتِ زندگی، در منِ اصلی. بعد در آن یکی رفتن به داستان زندگی است، داستانی که ذهن درست کرده. مردم یک داستانی درست کردند با داستان همانیده شدند و داستان را ادامه میدهند و میخواهند آینده را بهتر کنند، در آینده به نتیجه و ثمر برسند.
🔹یادگیری ⬅️ ملامت کردن
در حالت منِ اصلی وقتی اشتباه میکنیم باید یاد بگیریم. در این یکی، در منذهنی ما شروع میکنیم به ملامت کردن.
🔹تعهد به قوانین زندگی ⬅️ تعهد به منذهنی و باورهایش
و یکی دیگر هست. در حالت حقیقی، منِ اصلی، «تعهد به قوانین زندگی» داریم. در این یکی «تعهد به منذهنی و باورهایش» داریم یا سببسازیاش داریم که ژاژ است.
🔹کوثر و فراوانیاندیش بودن ⬅️ کمیابیاندیشی
در این یکی در حالت حقیقت، «کوثر و فراوانیاندیش بودن» است. در آن یکی «کمیابیاندیشی» است که امروز توضیح دادم.
🔹فضاگشایی و انبساط ⬅️ فضابندی و انقباض
در حالت منِ اصلی «فضاگشایی و انبساط» است. در این یکی «فضابندی و انقباض» است در منذهنی.
🔹زندگی خواستن از مرکز عدم ⬅️ زندگی خواستن از چیزها
در حالت حقیقت، «زندگی خواستن از مرکز عدم» است یا خداوند است. در این یکی در منذهنی «زندگی خواستن از چیزها» است.
🔹حس امنیت ⬅️ ترس و ناامنی
در منِ حقیقی «حس امنیت» وجود دارد که از زندگی میآید، از خداوند میآید. در این یکی «ترس و ناامنی» است که از منذهنی بلند میشود.
🔹قدرت و توانایی ⬅️ ناتوانی و ضعف
در حالت حقیقی «قدرت و توانایی» است. در آن یکی «ناتوانی و ضعف» است در مقابل.
🔹برخورداری از راه حل ⬅️ بیچارگی و زبونی
در حالت منِ اصلی «برخورداری از راهحل» است. هر لحظه میتوانیم با صُنع به راهحل دسترسی پیدا کنیم. و در این یکی، «بیچارگی و زبونی» و سعی کردن به حل مسائل برحسب منذهنی است که امکان ندارد.
🔟6️⃣3️⃣ ۴۰ 🔟6️⃣3️⃣
🔹عقل کل ⬅️ عقل جزوی
در حالتِ حقیقت «عقل کل» یار ما است، عقل کلی که تمام کائنات را اداره میکند. در این یکی «عقل جزوی» ما که همان عقل منذهنی است و سببسازی ذهن است و دیدن برحسب همانیدگیها است، اسمش عقل جزوی است.
🔹هدایت کردن ⬅️ گمراه کردن
در حالت حقیقت «هدایت کردن» بهوسیلهٔ زندگی داریم با مرکز عدم. در این یکی «گمراه کردن» داریم و گمراه شدن، گم شدن در فکرها و در سببسازیها.
🔹آرامش ⬅️ آشفتگی و اضطراب
در این یکی «آرامش» داریم، در حالت حقیقت. در آن یکی «آشفتگی و اضطراب» داریم.
🔹اطمینان خاطر ⬅️ نگرانی، شک و دودلی
یکی دیگر هم میگویم به شما. در حالت حقیقی بودن «اطمینان خاطر» داریم. در این یکی «نگرانی و شک و دودلی» داریم. منذهنی حتماً شک دارد، نمیتواند مطمئن باشد و توکل داشته باشد.
🔹تسلیم و پذیرش ⬅️ مقاومت و ستیزه
در حالت منِ حقیقی «تسلیم و پذیرش» داریم، تسلیم و پذیرش در این لحظه. در این یکی «مقاومت و ستیزه» داریم در حالت منذهنی.
🔹عدم قضاوت ⬅️ قضاوت و دوبینی
در منِ اصلی «عدم قضاوت» داریم، عدم قضاوت. در این یکی «قضاوت و دوبینی» داریم.
🔹استقرار در این لحظه ⬅️ گیر کردن در گذشته و آینده
و در حالت حقیقی «استقرار در این لحظه» ما داریم، از این لحظه تکان نمیخوریم. در آن یکی «گیر کردن در گذشته و آینده» داریم.
🔹توکل و قائمیت به ذات ⬅️ وابستگی به چیزها و آدمها
«توکل و قائمیت به ذات» است در حالت منِ حقیقی. در منذهنی «وابستگی به چیزها و آدمها» است. یعنی توکل به خداوند نداریم ما در منذهنی، وابسته به چیزها و آدمها هستیم. اگر شما وابستگی دارید به آدمها، منذهنی دارید.
🔹نامحدود بودن ⬅️ محدودیت
و در حالت حقیقی «نامحدود بودن» داریم. در این یکی «محدودیت» داریم.
🔹رواداری ⬅️ تنگنظری و حسادت
در حالت حقیقی «رواداری» یا رواداشت داریم. در این یکی رواداشت نداریم، «تنگنظری و حسادت» داریم، بُخل داریم.
🔹قناعت ⬅️ حرص، طمع و زیادهخواهی
در این یکی «قناعت» داریم، قناعت یعنی راضی بودن در این لحظه به وضعیت. در این یکی «حرص» داریم که میخواهیم حتماً زیاد بشود این همانیدگی و «طمع» زندگی داریم و «زیادهخواهی» داریم.
🔹شادی بیسبب ⬅️ خوشی مصنوعی
در حالت حقیقی «شادی بیسبب» داریم. ولی در حالت تغییرشکلیافته «خوشی مصنوعی» داریم، خوشیهایی که از همانیدگیها میآید.
🔟6️⃣3️⃣ ۴۱ 🔟6️⃣3️⃣
در حالتِ حقیقت «عقل کل» یار ما است، عقل کلی که تمام کائنات را اداره میکند. در این یکی «عقل جزوی» ما که همان عقل منذهنی است و سببسازی ذهن است و دیدن برحسب همانیدگیها است، اسمش عقل جزوی است.
🔹هدایت کردن ⬅️ گمراه کردن
در حالت حقیقت «هدایت کردن» بهوسیلهٔ زندگی داریم با مرکز عدم. در این یکی «گمراه کردن» داریم و گمراه شدن، گم شدن در فکرها و در سببسازیها.
🔹آرامش ⬅️ آشفتگی و اضطراب
در این یکی «آرامش» داریم، در حالت حقیقت. در آن یکی «آشفتگی و اضطراب» داریم.
🔹اطمینان خاطر ⬅️ نگرانی، شک و دودلی
یکی دیگر هم میگویم به شما. در حالت حقیقی بودن «اطمینان خاطر» داریم. در این یکی «نگرانی و شک و دودلی» داریم. منذهنی حتماً شک دارد، نمیتواند مطمئن باشد و توکل داشته باشد.
🔹تسلیم و پذیرش ⬅️ مقاومت و ستیزه
در حالت منِ حقیقی «تسلیم و پذیرش» داریم، تسلیم و پذیرش در این لحظه. در این یکی «مقاومت و ستیزه» داریم در حالت منذهنی.
🔹عدم قضاوت ⬅️ قضاوت و دوبینی
در منِ اصلی «عدم قضاوت» داریم، عدم قضاوت. در این یکی «قضاوت و دوبینی» داریم.
🔹استقرار در این لحظه ⬅️ گیر کردن در گذشته و آینده
و در حالت حقیقی «استقرار در این لحظه» ما داریم، از این لحظه تکان نمیخوریم. در آن یکی «گیر کردن در گذشته و آینده» داریم.
🔹توکل و قائمیت به ذات ⬅️ وابستگی به چیزها و آدمها
«توکل و قائمیت به ذات» است در حالت منِ حقیقی. در منذهنی «وابستگی به چیزها و آدمها» است. یعنی توکل به خداوند نداریم ما در منذهنی، وابسته به چیزها و آدمها هستیم. اگر شما وابستگی دارید به آدمها، منذهنی دارید.
🔹نامحدود بودن ⬅️ محدودیت
و در حالت حقیقی «نامحدود بودن» داریم. در این یکی «محدودیت» داریم.
🔹رواداری ⬅️ تنگنظری و حسادت
در حالت حقیقی «رواداری» یا رواداشت داریم. در این یکی رواداشت نداریم، «تنگنظری و حسادت» داریم، بُخل داریم.
🔹قناعت ⬅️ حرص، طمع و زیادهخواهی
در این یکی «قناعت» داریم، قناعت یعنی راضی بودن در این لحظه به وضعیت. در این یکی «حرص» داریم که میخواهیم حتماً زیاد بشود این همانیدگی و «طمع» زندگی داریم و «زیادهخواهی» داریم.
🔹شادی بیسبب ⬅️ خوشی مصنوعی
در حالت حقیقی «شادی بیسبب» داریم. ولی در حالت تغییرشکلیافته «خوشی مصنوعی» داریم، خوشیهایی که از همانیدگیها میآید.
🔟6️⃣3️⃣ ۴۱ 🔟6️⃣3️⃣
بله، اجازه بدهید ما این را شروع کنیم.
تیتر
«در معنیِ این حدیث که اِغْتَنِمُوا بَرْدَ الرَّبیعِ اِلیٰ آخِرِه»
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۴۶)
«در معنیِ این حدیث که» در پایین آوردهایم، که غنیمت شمارید سرمای بهار را. تیترِ قسمتی است که برایتان میخوانم. این حدیث این است که تیترِ این قسمت است. که در اینجا مولانا میخواهد بگوید که سرمای بهار همینطور که درختان و طبیعت را زنده میکند، ما را هم زنده میکند. منظورش از سرمای بهار شاید حرفهایی است که مولانا میزند، منذهنی ما خوشش نمیآید، سرمای بهار است. بهار بزرگان هستند، در این مورد مولانا، بعضی موقعها حرفهایی میزند که ما خوشمان نمیآید، ولی باید قبول کنیم و گرمایَش هم تأیید است.
«اِغْتَنِمُوا بَرْدَ الرَّبیعِ فَاِنَّهُ یَعْمَلُ بِاَبْدانِکُمْ کَما یَعْمَلُ بِاَشْجارِکُمْ وِ اجْتَنِبُوا بَرْدَ الْخَریفِ فَاِنَّهُ یَعْمَلُ بِاَبْدانِکُمْ کَما یَعْمَلُ بِاَشْجارِکُمْ.»
«غنیمت شمرید بادِ بهاری را که با کالبدهای شما آن کند که با درختانِ شما. و بپرهیزید از سرمای خزانی که با کالبدهای شما آن کند که با درختانِ شما.»
🌴(حدیث)
میگوید «غنیمت شمرید بادِ بهاری را که با کالبدهای شما آن کند که با درختانِ شما». پس بنابراین باد بهاری همانطوری که درختان را زنده میکند، ما را هم زنده میکند. «و بپرهیزید از سرمای خزانی»، و بعداً خواهیم دید که سرمای خزانی انرژیای است که از منهای ذهنی صادر میشود. «که با کالبدهای شما آن کند که با درختانِ شما». همینطور که درختان را خشک میکند سرمای خزانی، سرمایی که از، انرژیای که از منهای ذهنی صادر میشود، آدمهای دردمند صادر میشود، انسانها را میتواند خشک کند.
گفت پیغمبر ز سرمایِ بهار
تن مپوشانید یاران زینهار
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۴۶)
ز آنکه با جانِ شما آن میکند
کآن بهاران با درختان میکند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۴۷)
لیک بگْریزید از سَردِ خزان
کآن کند کاو کرد با باغ و رَزان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۴۸)
کآن: که آن (که + آن)
کاو: که او (که + او)
رَزان: جمعِ رَز (درخت انگور) ولی غالباً به جای مفرد بهکار میرود.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میگوید حضرت رسول فرمود که از «سرمایِ بهار» تن را نپوشانید. عرض کردم ظاهرش سرمایی است که فصل بهار میآید نه فصل پاییز. و الآن خواهد گفت که سرمای بهار همین پیغامی است که از آدمهایی مثل مولانا میآید که به زندگی زنده شدهاند. پس پیغمبر میگوید فرموده که تنتان را نپوشانید، در معرض باد بهاری قرار بدهید حتماً. برای اینکه با جان شما آن کار را میکند که بهاران با درختان میکند، درختان را سبز میکند. پس بنابراین باد سردی که از مولانا میوزد، جان ما را زنده میکند.
اما میگوید بگریزید از سرمای خزان، برای اینکه با ما آن میکند، آن کار را میکند که با باغ میکند. رَزان یعنی جمعِ رَز، ولی غالباً بهجای مفرد بهکار میبرند. میدانید رَز یعنی باغ مُو، بعضی موقعها رَز را یا رَزان را بهجای باغ میگیرد. پس باغ شما را انرژیای که از منهای ذهنی صادر میشود که مثل باد خزان است، خشک میکند. میخواهد بگوید باد خزان، باد پاییز میدانید خشک میکند، باد اولِ بهار سبز میکند. یک، اولی که باد خزان است منهای ذهنی هستند، دردمند هستند. دومی آدمهایی مثل مولانا هستند.
راویان، این را به ظاهر بُردهاند
هم بر آن صورت، قناعت کردهاند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۴۹)
بیخبر بودند از جان، آن گروه
کوه را دیده، ندیده کان به کوه
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۰)
آن خزان، نزدِ خدا نَفْس و هواست
عقل و جان، عینِ بهارَست و بقاست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۱)
میگوید آنهایی که اینها را تفسیر کردهاند، راویان «به ظاهر بُردهاند»، فکر کردند که همین باد بهار را میگوید و بهار را میگوید، خزان را میگوید. میگوید نه، منظورِ حضرت رسول یک چیز دیگر بوده، «هم بر آن صورت، قناعت کردهاند».
«بیخبر بودند از جان، آن گروه». کسانی که تفسیر کردند اینطوری این حدیث را، درست تفسیر میگوید نکردند، ایشان میگویند. برای اینکه ظاهر را دیدهاند، جمله را دیدهاند، مثل کوه است، اما جان را در آن ندیدهاند.
همین که آدم کوه را ببیند، معدن را در آن نبیند. معدنِ طلا هست. میگوید در این عبارت معدنِ طلا هست، به ظاهر نباید بُرد. و همین که تفسیرش همین است که باد سرد بهاری همین مولانا است، بزرگان هستند. بعضی موقعها چرا سرد است؟ برای اینکه خوشمان نمیآید، منذهنی ما خوشش نمیآید، درنتیجه میگذاریم میرویم، بدمان میآید، به ناموسمان برمیخورد.
🔟6️⃣3️⃣ ۴۲ 🔟6️⃣3️⃣
تیتر
«در معنیِ این حدیث که اِغْتَنِمُوا بَرْدَ الرَّبیعِ اِلیٰ آخِرِه»
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۴۶)
«در معنیِ این حدیث که» در پایین آوردهایم، که غنیمت شمارید سرمای بهار را. تیترِ قسمتی است که برایتان میخوانم. این حدیث این است که تیترِ این قسمت است. که در اینجا مولانا میخواهد بگوید که سرمای بهار همینطور که درختان و طبیعت را زنده میکند، ما را هم زنده میکند. منظورش از سرمای بهار شاید حرفهایی است که مولانا میزند، منذهنی ما خوشش نمیآید، سرمای بهار است. بهار بزرگان هستند، در این مورد مولانا، بعضی موقعها حرفهایی میزند که ما خوشمان نمیآید، ولی باید قبول کنیم و گرمایَش هم تأیید است.
«اِغْتَنِمُوا بَرْدَ الرَّبیعِ فَاِنَّهُ یَعْمَلُ بِاَبْدانِکُمْ کَما یَعْمَلُ بِاَشْجارِکُمْ وِ اجْتَنِبُوا بَرْدَ الْخَریفِ فَاِنَّهُ یَعْمَلُ بِاَبْدانِکُمْ کَما یَعْمَلُ بِاَشْجارِکُمْ.»
«غنیمت شمرید بادِ بهاری را که با کالبدهای شما آن کند که با درختانِ شما. و بپرهیزید از سرمای خزانی که با کالبدهای شما آن کند که با درختانِ شما.»
🌴(حدیث)
میگوید «غنیمت شمرید بادِ بهاری را که با کالبدهای شما آن کند که با درختانِ شما». پس بنابراین باد بهاری همانطوری که درختان را زنده میکند، ما را هم زنده میکند. «و بپرهیزید از سرمای خزانی»، و بعداً خواهیم دید که سرمای خزانی انرژیای است که از منهای ذهنی صادر میشود. «که با کالبدهای شما آن کند که با درختانِ شما». همینطور که درختان را خشک میکند سرمای خزانی، سرمایی که از، انرژیای که از منهای ذهنی صادر میشود، آدمهای دردمند صادر میشود، انسانها را میتواند خشک کند.
گفت پیغمبر ز سرمایِ بهار
تن مپوشانید یاران زینهار
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۴۶)
ز آنکه با جانِ شما آن میکند
کآن بهاران با درختان میکند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۴۷)
لیک بگْریزید از سَردِ خزان
کآن کند کاو کرد با باغ و رَزان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۴۸)
کآن: که آن (که + آن)
کاو: که او (که + او)
رَزان: جمعِ رَز (درخت انگور) ولی غالباً به جای مفرد بهکار میرود.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میگوید حضرت رسول فرمود که از «سرمایِ بهار» تن را نپوشانید. عرض کردم ظاهرش سرمایی است که فصل بهار میآید نه فصل پاییز. و الآن خواهد گفت که سرمای بهار همین پیغامی است که از آدمهایی مثل مولانا میآید که به زندگی زنده شدهاند. پس پیغمبر میگوید فرموده که تنتان را نپوشانید، در معرض باد بهاری قرار بدهید حتماً. برای اینکه با جان شما آن کار را میکند که بهاران با درختان میکند، درختان را سبز میکند. پس بنابراین باد سردی که از مولانا میوزد، جان ما را زنده میکند.
اما میگوید بگریزید از سرمای خزان، برای اینکه با ما آن میکند، آن کار را میکند که با باغ میکند. رَزان یعنی جمعِ رَز، ولی غالباً بهجای مفرد بهکار میبرند. میدانید رَز یعنی باغ مُو، بعضی موقعها رَز را یا رَزان را بهجای باغ میگیرد. پس باغ شما را انرژیای که از منهای ذهنی صادر میشود که مثل باد خزان است، خشک میکند. میخواهد بگوید باد خزان، باد پاییز میدانید خشک میکند، باد اولِ بهار سبز میکند. یک، اولی که باد خزان است منهای ذهنی هستند، دردمند هستند. دومی آدمهایی مثل مولانا هستند.
راویان، این را به ظاهر بُردهاند
هم بر آن صورت، قناعت کردهاند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۴۹)
بیخبر بودند از جان، آن گروه
کوه را دیده، ندیده کان به کوه
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۰)
آن خزان، نزدِ خدا نَفْس و هواست
عقل و جان، عینِ بهارَست و بقاست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۱)
میگوید آنهایی که اینها را تفسیر کردهاند، راویان «به ظاهر بُردهاند»، فکر کردند که همین باد بهار را میگوید و بهار را میگوید، خزان را میگوید. میگوید نه، منظورِ حضرت رسول یک چیز دیگر بوده، «هم بر آن صورت، قناعت کردهاند».
«بیخبر بودند از جان، آن گروه». کسانی که تفسیر کردند اینطوری این حدیث را، درست تفسیر میگوید نکردند، ایشان میگویند. برای اینکه ظاهر را دیدهاند، جمله را دیدهاند، مثل کوه است، اما جان را در آن ندیدهاند.
همین که آدم کوه را ببیند، معدن را در آن نبیند. معدنِ طلا هست. میگوید در این عبارت معدنِ طلا هست، به ظاهر نباید بُرد. و همین که تفسیرش همین است که باد سرد بهاری همین مولانا است، بزرگان هستند. بعضی موقعها چرا سرد است؟ برای اینکه خوشمان نمیآید، منذهنی ما خوشش نمیآید، درنتیجه میگذاریم میرویم، بدمان میآید، به ناموسمان برمیخورد.
🔟6️⃣3️⃣ ۴۲ 🔟6️⃣3️⃣
«آن خزان» نزد خداوند «نَفْس» ما است، یعنی منذهنی ما است و خواهشهای او است، خواستههای او است. اما «عقل و جان»، چه بخواهد فضای گشودهشده باشد، چه بخواهیم اشعار مولانا را بخوانیم، عین بهار است و سبب بقای ما میشود، سبب جاودانگی ما میشود.
مر تو را عقلی است جُزوی در نهان
کاملُ الْعَقلی بجو اندر جهان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۲)
جزوِ تو از کُلِّ او کُلّی شود
عقل کُلّ بر نَفْس چون غُلّی شود
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۳)
غُلّی: منسوب به غُلّ، بهمعنیِ زنجیری که بر گردن زندانیان افکنند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس به تأویل این بُوَد کانفاسِ پاک
چون بهارست و حیاتِ برگ و تاک
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۴)
تاک: درخت انگور
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
غُلّی یعنی منسوب به غُلّ، بهمعنیِ زنجیری که بر گردن زندانیان افکنند. تاک هم یعنی درخت انگور.
میگوید که در ما یک عقلِ نهان وجود دارد که همان اَلَست است. در اینجا عقل جزو عقل منذهنی نیست. «مر تو را عقلی است جُزوی» که پوشیده است از شما، چون با منذهنی نگاه میکنیم. تو بیا یک «کاملُ الْعَقلی» مثل مولانا را انتخاب کن در جهان. که اگر ابیات مولانا را بخوانی، «جزو تو»، آن عقل کوچولوی تو که الآن پنهان است، «از کُل او کُلّی» میشود. یعنی میرود، این عقل میرود، الآن پوشیده است، تبدیل به عقل کُل میشود، وصل میشوی به خداوند، کلاً ادارهٔ تو از دست منذهنی بیرون میآید. و این عقل کُل اگر بیاید، بر منذهنی تو زنجیر میشود پایش را میبندد.
پس میبینید که ما پای منذهنی را چهجوری میبندیم. امروز میگفت بابا این را به میخ طویله ببند. همین فضاگشایی و آوردن عقل کل به زندگیمان است. میبینید رفتهرفته ژاژ کم میشود و داریم به منذهنی میمیریم. پس تفسیر یا «تأویل» این است که نَفَسهای پاک مثل مولانا مانند بهار هستند و ما را زنده میکنند، «حیاتِ برگ و تاک» هستند. درست است؟ حالا میگوید:
گفتههایِ اولیا نرم و درشت
تن مپوشان، زآنکه دینت راست پشت
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۵)
گرم گوید، سرد گوید، خوش بگیر
زآن ز گرم و سرد بجْهی، وز سَعیر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۶)
سَعیر: آتش و زبانۀ آن، یکی از درکات دوزخ
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گرم و سردش نوبهارِ زندگی است
مایهٔ صِدق و یقین و بندگی است
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۷)
سَعیر یعنی آتش و زبانهٔ آن. درست است؟ یکی از درکاتِ دوزخ. خلاصه منظور دردهای منذهنی است. «گفتههایِ اولیا»، منظور از اولیا آدمهایی مثل مولانا هستند. گفتههای اولیا چه نرم باشد چه درشت، یعنی چه شما خوشتان بیاید، چه بدتان میآید، تنتان را نپوشانید. یعنی قبول کنید و عمل کنید، باور کنید، به عمل دربیاورید، برای اینکه این پشتوانهٔ دین تو است. با منذهنی دین نداری، بیا پشتوانهٔ دینت را حرفِ یک بزرگی مثل مولانا بکن.
«گرم» بگوید، «سرد» بگوید باز هم، اگر با مهربانی بدهد، داد بکِشد، هرجور بگوید، درشت بگوید، ایراد بگیرد، یکدفعه خشمگین بشود، شما کاری با او نداشته باش، یا یک چیزی بگوید اصلاً بدت بیاید، چون بر ضد منذهنیات است. درست است؟ یک پیری شاید بلند بگوید به شما، برای اینکه نمیشنوی. این معنیاش این نیست که خشمگین میشود. آیا آدمی که به زندگی زنده شده، خشمگین هم میشود؟ با صدای بلند هم حرف میزند؟ بستگی به طرح زندگی دارد واقعاً که الآن چهجوری از طریق او حرف میزند. «گرم گوید، سرد گوید، خوش بگیر»، تو خوش بگیر. هرجور او میگوید، تو فضا را باز کن با خوشرویی بگیر.
🔟6️⃣3️⃣ ۴۳ 🔟6️⃣3️⃣
مر تو را عقلی است جُزوی در نهان
کاملُ الْعَقلی بجو اندر جهان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۲)
جزوِ تو از کُلِّ او کُلّی شود
عقل کُلّ بر نَفْس چون غُلّی شود
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۳)
غُلّی: منسوب به غُلّ، بهمعنیِ زنجیری که بر گردن زندانیان افکنند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس به تأویل این بُوَد کانفاسِ پاک
چون بهارست و حیاتِ برگ و تاک
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۴)
تاک: درخت انگور
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
غُلّی یعنی منسوب به غُلّ، بهمعنیِ زنجیری که بر گردن زندانیان افکنند. تاک هم یعنی درخت انگور.
میگوید که در ما یک عقلِ نهان وجود دارد که همان اَلَست است. در اینجا عقل جزو عقل منذهنی نیست. «مر تو را عقلی است جُزوی» که پوشیده است از شما، چون با منذهنی نگاه میکنیم. تو بیا یک «کاملُ الْعَقلی» مثل مولانا را انتخاب کن در جهان. که اگر ابیات مولانا را بخوانی، «جزو تو»، آن عقل کوچولوی تو که الآن پنهان است، «از کُل او کُلّی» میشود. یعنی میرود، این عقل میرود، الآن پوشیده است، تبدیل به عقل کُل میشود، وصل میشوی به خداوند، کلاً ادارهٔ تو از دست منذهنی بیرون میآید. و این عقل کُل اگر بیاید، بر منذهنی تو زنجیر میشود پایش را میبندد.
پس میبینید که ما پای منذهنی را چهجوری میبندیم. امروز میگفت بابا این را به میخ طویله ببند. همین فضاگشایی و آوردن عقل کل به زندگیمان است. میبینید رفتهرفته ژاژ کم میشود و داریم به منذهنی میمیریم. پس تفسیر یا «تأویل» این است که نَفَسهای پاک مثل مولانا مانند بهار هستند و ما را زنده میکنند، «حیاتِ برگ و تاک» هستند. درست است؟ حالا میگوید:
گفتههایِ اولیا نرم و درشت
تن مپوشان، زآنکه دینت راست پشت
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۵)
گرم گوید، سرد گوید، خوش بگیر
زآن ز گرم و سرد بجْهی، وز سَعیر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۶)
سَعیر: آتش و زبانۀ آن، یکی از درکات دوزخ
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گرم و سردش نوبهارِ زندگی است
مایهٔ صِدق و یقین و بندگی است
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۷)
سَعیر یعنی آتش و زبانهٔ آن. درست است؟ یکی از درکاتِ دوزخ. خلاصه منظور دردهای منذهنی است. «گفتههایِ اولیا»، منظور از اولیا آدمهایی مثل مولانا هستند. گفتههای اولیا چه نرم باشد چه درشت، یعنی چه شما خوشتان بیاید، چه بدتان میآید، تنتان را نپوشانید. یعنی قبول کنید و عمل کنید، باور کنید، به عمل دربیاورید، برای اینکه این پشتوانهٔ دین تو است. با منذهنی دین نداری، بیا پشتوانهٔ دینت را حرفِ یک بزرگی مثل مولانا بکن.
«گرم» بگوید، «سرد» بگوید باز هم، اگر با مهربانی بدهد، داد بکِشد، هرجور بگوید، درشت بگوید، ایراد بگیرد، یکدفعه خشمگین بشود، شما کاری با او نداشته باش، یا یک چیزی بگوید اصلاً بدت بیاید، چون بر ضد منذهنیات است. درست است؟ یک پیری شاید بلند بگوید به شما، برای اینکه نمیشنوی. این معنیاش این نیست که خشمگین میشود. آیا آدمی که به زندگی زنده شده، خشمگین هم میشود؟ با صدای بلند هم حرف میزند؟ بستگی به طرح زندگی دارد واقعاً که الآن چهجوری از طریق او حرف میزند. «گرم گوید، سرد گوید، خوش بگیر»، تو خوش بگیر. هرجور او میگوید، تو فضا را باز کن با خوشرویی بگیر.
🔟6️⃣3️⃣ ۴۳ 🔟6️⃣3️⃣
«زآن ز گرم و سرد بجْهی»، از دوییِ گرم و سردِ خودت که با منذهنی داری که میگوید از این خوشم میآید، از این خوشم نمیآید، این چیز را مولانا میگوید، این مثل اینکه غلط است من خوشم نمیآید، این خوب است برای اینکه این را بهکار میبرم بیزنِسم را رونق میدهد، آنطوری نیست؛ از دویی ذهن خواهی جهید و از دردهای ذهنی، از آتش جهنم ذهن.
گرم و سردش نوبهارِ زندگی است
مایهٔ صِدق و یقین و بندگی است
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۷)
این سهتا هم از آن برکات مهم زندگی است، صدق، یقین و بندگی. بندگی: کسی که در حالت تسلیم به سر میبرد، فضا را باز میکند. و یقین در فضای گشودهشده است، باید یقین داشته باشی. صدق هم که میدانید راست بودن است و گفتیم از نشانههایش که شما بتوانید ثابت کنید صدق دارید واقعاً، استقامت است، بعضی موقعها پرهیزها است که شما دنبالش نمیروید. دیده نشدن است. هر کاری بکنند، حواست از روی خودت برداشته نمیشود. هر کاری بکنند، تو فضا را نمیبندی، استقامت میکنی، اینها چیست؟ نشانههای صدق است.
«گرم و سرد» این مولانا، یعنی حرفهای خوشآیندش و بدآیندش به منذهنی ما واقعاً «نوبهارِ زندگی است» که سبب ما یعنی سرمایه یا زیربنای صدق و یقین و بندگی ما است. پس میبینید که تکرار ابیات چقدر به حال ما مفید است.
زآن، کزو بُستانِ جانها زنده است
زین جواهر، بحرِ دل آکنده است
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۸)
بر دلِ عاقل، هزاران غم بُوَد
گر ز باغِ دل، خِلالی کم بُوَد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۹)
خِلال: چوبی نازک که با آن دندانها را پاک میکنند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میگوید که برای اینکه از او است که، از باغِ دل است که «بُستانِ جانها زنده است». شما از فضای گشودهشده و دسترسی به انبار زندگی است که جان ما خوش میتواند زندگی کند. و از اینجور جواهرها «بحرِ دل» پُر است، یعنی ما نمیدانیم این فضا را که باز میکنیم، با ذهن که نمیتوانیم بفهمیم از آنجا چه میآید. بعضی چیزها را میشناسیم مثل شادی بیسبب، مثل صُنع، مثل آرامش، مثل هدایت، مثل قدرت، اینها یا هزارانتا چیز که نمیدانیم، در دریای دل پُر است از اینها. پس بنابراین ما میآییم به حرف مولانا گوش میکنیم ولو خوشمان نمیآید.
میگوید که یک کسی که عاقل است، یعنی عقل کل او را اداره میکند، بر دلش هزارانتا غم خواهد بود، خیلی محتاط است. اگر از این «باغِ دل» که باز کرده زندگی میکند، فضا باز شده، باغِ دل انعکاسش در جان ما، در زندگی بیرونی ما هم هست، دیده میشود، از این یک چوب کوچولو کم بشود، کلی غم به او دست میدهد. یعنی محتاط است و بسیار مراقب است که دل بسته نشود و باغِ دل خراب نشود.
🔟6️⃣3️⃣ ۴۴ 🔟6️⃣3️⃣
گرم و سردش نوبهارِ زندگی است
مایهٔ صِدق و یقین و بندگی است
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۷)
این سهتا هم از آن برکات مهم زندگی است، صدق، یقین و بندگی. بندگی: کسی که در حالت تسلیم به سر میبرد، فضا را باز میکند. و یقین در فضای گشودهشده است، باید یقین داشته باشی. صدق هم که میدانید راست بودن است و گفتیم از نشانههایش که شما بتوانید ثابت کنید صدق دارید واقعاً، استقامت است، بعضی موقعها پرهیزها است که شما دنبالش نمیروید. دیده نشدن است. هر کاری بکنند، حواست از روی خودت برداشته نمیشود. هر کاری بکنند، تو فضا را نمیبندی، استقامت میکنی، اینها چیست؟ نشانههای صدق است.
«گرم و سرد» این مولانا، یعنی حرفهای خوشآیندش و بدآیندش به منذهنی ما واقعاً «نوبهارِ زندگی است» که سبب ما یعنی سرمایه یا زیربنای صدق و یقین و بندگی ما است. پس میبینید که تکرار ابیات چقدر به حال ما مفید است.
زآن، کزو بُستانِ جانها زنده است
زین جواهر، بحرِ دل آکنده است
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۸)
بر دلِ عاقل، هزاران غم بُوَد
گر ز باغِ دل، خِلالی کم بُوَد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۹)
خِلال: چوبی نازک که با آن دندانها را پاک میکنند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میگوید که برای اینکه از او است که، از باغِ دل است که «بُستانِ جانها زنده است». شما از فضای گشودهشده و دسترسی به انبار زندگی است که جان ما خوش میتواند زندگی کند. و از اینجور جواهرها «بحرِ دل» پُر است، یعنی ما نمیدانیم این فضا را که باز میکنیم، با ذهن که نمیتوانیم بفهمیم از آنجا چه میآید. بعضی چیزها را میشناسیم مثل شادی بیسبب، مثل صُنع، مثل آرامش، مثل هدایت، مثل قدرت، اینها یا هزارانتا چیز که نمیدانیم، در دریای دل پُر است از اینها. پس بنابراین ما میآییم به حرف مولانا گوش میکنیم ولو خوشمان نمیآید.
میگوید که یک کسی که عاقل است، یعنی عقل کل او را اداره میکند، بر دلش هزارانتا غم خواهد بود، خیلی محتاط است. اگر از این «باغِ دل» که باز کرده زندگی میکند، فضا باز شده، باغِ دل انعکاسش در جان ما، در زندگی بیرونی ما هم هست، دیده میشود، از این یک چوب کوچولو کم بشود، کلی غم به او دست میدهد. یعنی محتاط است و بسیار مراقب است که دل بسته نشود و باغِ دل خراب نشود.
🔟6️⃣3️⃣ ۴۴ 🔟6️⃣3️⃣
برنامهٔ گنج حضور را ادامه میدهم. در این قسمت این حکایت چهار هندو را میخوانیم که میدانید ایراد همدیگر را میدیدند و ایراد را در خودشان نمیدیدند.
تیتر
«حکایت هندو که با یار خود، جنگ میکرد بر کاری و خبر نداشت که او هم بدآن مبتلاست.»
«مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۲۷»
و این میتواند یک قصهٔ خوبی باشد برای بیان اینکه هر عیبی در دیگران میبینیم، در ما هم هست. درضمن این مطلب که هر عیبی در دیگران میبینیم، در ما هست یا عیبی که در دیگران میبینیم، در ما هست یا انعکاس عیب خودمان را در دیگران میبینیم، این هم از آن مطالبی است که منذهنی ما قبول نمیکند، به این سادگی یعنی قبول نمیکند. بنابراین امروز با این قصه ابیات دیگری را هم میخوانیم، شاید به شما کمک کند که در این نکتهٔ مُستَحیله که غلط میبیند، ما این بینش را درست کنیم.
و درستِ این بینش این است که هر عیبی را در دیگران میبینیم، در ما هست و ما این را با منذهنی نمیتوانیم قبول کنیم. ولی شما با فضای گشودهشده و با هشیاری ناظر میتوانید قبول کنید. یا اگر اولش مقاومت میکنید، بعداً با تکرار ابیات یواشیواش این شناسایی در شما بهوجود میآید که بله، ایرادی که من در همسرم میبینم یا در بچهام میبینم یا در یکی دیگر میبینم، در خودم هست.
و اگر این شناسایی بهوجود بیاید، شما برمیگردید به اصلاح خودتان، بنابراین از اصلاح دیگران چشم میپوشید با این دانش که آن عیبی که در ایشان دیدم، در من هست، من باید این عیب را در خودم جستوجو کنم، پیدا کنم، رفع کنم. و بهجای اشتغال به اصلاح دیگران که مرا بدخلق و بداخلاق و تهی میکند، تمرکزم را بیاورم به روی خودم. با این شناسایی شاید بتوانم تمرکزم را به روی خودم بیاورم، یعنی مشکلترین کار را انجام بدهم.
و در این میان یک نیازی منذهنی دارد که منِ اصلیِ ما ندارد و آن هم نیازِ احتیاج دیگران به ما است. ما دوست داریم که ایراد را در دیگران ببینیم، بگوییم تقصیر آنها است. اولاً که کوچکشان کنیم در مقایسه با خود، تحقیر کنیم، بگوییم اینها از ما کمتر هستند، برای اینکه اینها عیب دارند، ما نداریم. ثانیاً نیاز به مفید بودن ما است، که مردم به ما احتیاج دارند، تا آنها را اصلاح کنیم. و منذهنی به این مفید بودن مصنوعی نیاز دارد. توجه میکنید؟ من اصلی ندارد.
من اصلی مثل یک درخت میماند که از ریشه به زمین وصل است، فرض کن یک درخت سیب است میگوید من بهترین سیبم را باید بدهم، من کاری ندارم که آن پرتقال، پرتقالهایش شیرین است، تُرش است، چیست، چندتا میدهد؟ حواسش به خودش است که بهترین کارش را انجام بدهد، ما اینطوری نیستیم. حالا.
چار هندو، در یکی مسجد شدند
بهرِ طاعت، راکع و ساجد شدند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۲۷)
راکع: رکوعکننده
ساجد: سجودکننده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
هر یکی بَر نیّتی تکبیر کرد
در نماز آمد به مسکینیّ و درد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۲۸)
مُؤْذِن آمد، زآن یکی لفظی بجَست
کای مُؤَذّن بانگ کردی وقت هست؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۲۹)
کِای: که ای (که + اِی)
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
راکع: رکوعکننده. ساجد: سجودکننده. چهار هندو یعنی چهار نفر، حالا هندو را بگوییم اهل هندوستان، ولی منظور همان منذهنی است. و این چهار هندو نماد درواقع تمام اهل زمین است که اینطوری رفتار میکنند، تمام انسانها یعنی.
«در یکی مسجد شدند» منظور این مسجد یکتایی است. همهٔ ما انسانها وارد مسجد یکتایی شدهایم، یعنی در آن مسجد هستیم، پیشگاه خداوند است. پس مسجد آن است، که همهٔ انسانها وارد آن مسجد شدهاند، که تقریباً همهشان همینطور که مولانا در این چهار نفر میآورد، همهشان منذهنی دارند.
برای «طاعت»، طاعت هم یعنی پیوستن به او. وقتی شما با فضاگشایی به او میپیوندید و او خودش را از شما بیان میکند، این طاعت است، عبادت است. درست است؟ یکی بودن با او، که او از طریق ما خودش را بیان کند، فکرهای ما را تعیین کند، خودش را از ما اظهار کند، این طاعت است. البته ما در منذهنی یک سری عبادات داریم و تعیین کردهایم آنها را انجام میدهیم. مولانا میخواهد بگوید که اگر آنها با منذهنی انجام میشود، دراینصورت طاعت نمیتواند باشد.
«راکع و ساجد شدند»، واقعاً الآن این هندوها که منذهنی دارند، سجده و رکوع درستی کردهاند؟ یعنی الآن از خود بیخود هستند؟ فقط به خداوند نظر دارند؟ چون «راکع و ساجد» یعنی این. ولی بیتهای بعدی نشان میدهد نه، اینها با منذهنی راکع و ساجد شدهاند.
حالا سؤال این است، شما در این مسجد هستید، واقعاً رکوع و سجود شما واقعی است؟ یعنی سبب شده شما با او یکی بشوید و از خودتان بیخود بشوید؟ حالا خواهیم دید، اگر از خودشان بیخود بودند، به شخص دیگر نظر نمیکردند.
🔟6️⃣3️⃣ ۴۵ 🔟6️⃣3️⃣
تیتر
«حکایت هندو که با یار خود، جنگ میکرد بر کاری و خبر نداشت که او هم بدآن مبتلاست.»
«مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۲۷»
و این میتواند یک قصهٔ خوبی باشد برای بیان اینکه هر عیبی در دیگران میبینیم، در ما هم هست. درضمن این مطلب که هر عیبی در دیگران میبینیم، در ما هست یا عیبی که در دیگران میبینیم، در ما هست یا انعکاس عیب خودمان را در دیگران میبینیم، این هم از آن مطالبی است که منذهنی ما قبول نمیکند، به این سادگی یعنی قبول نمیکند. بنابراین امروز با این قصه ابیات دیگری را هم میخوانیم، شاید به شما کمک کند که در این نکتهٔ مُستَحیله که غلط میبیند، ما این بینش را درست کنیم.
و درستِ این بینش این است که هر عیبی را در دیگران میبینیم، در ما هست و ما این را با منذهنی نمیتوانیم قبول کنیم. ولی شما با فضای گشودهشده و با هشیاری ناظر میتوانید قبول کنید. یا اگر اولش مقاومت میکنید، بعداً با تکرار ابیات یواشیواش این شناسایی در شما بهوجود میآید که بله، ایرادی که من در همسرم میبینم یا در بچهام میبینم یا در یکی دیگر میبینم، در خودم هست.
و اگر این شناسایی بهوجود بیاید، شما برمیگردید به اصلاح خودتان، بنابراین از اصلاح دیگران چشم میپوشید با این دانش که آن عیبی که در ایشان دیدم، در من هست، من باید این عیب را در خودم جستوجو کنم، پیدا کنم، رفع کنم. و بهجای اشتغال به اصلاح دیگران که مرا بدخلق و بداخلاق و تهی میکند، تمرکزم را بیاورم به روی خودم. با این شناسایی شاید بتوانم تمرکزم را به روی خودم بیاورم، یعنی مشکلترین کار را انجام بدهم.
و در این میان یک نیازی منذهنی دارد که منِ اصلیِ ما ندارد و آن هم نیازِ احتیاج دیگران به ما است. ما دوست داریم که ایراد را در دیگران ببینیم، بگوییم تقصیر آنها است. اولاً که کوچکشان کنیم در مقایسه با خود، تحقیر کنیم، بگوییم اینها از ما کمتر هستند، برای اینکه اینها عیب دارند، ما نداریم. ثانیاً نیاز به مفید بودن ما است، که مردم به ما احتیاج دارند، تا آنها را اصلاح کنیم. و منذهنی به این مفید بودن مصنوعی نیاز دارد. توجه میکنید؟ من اصلی ندارد.
من اصلی مثل یک درخت میماند که از ریشه به زمین وصل است، فرض کن یک درخت سیب است میگوید من بهترین سیبم را باید بدهم، من کاری ندارم که آن پرتقال، پرتقالهایش شیرین است، تُرش است، چیست، چندتا میدهد؟ حواسش به خودش است که بهترین کارش را انجام بدهد، ما اینطوری نیستیم. حالا.
چار هندو، در یکی مسجد شدند
بهرِ طاعت، راکع و ساجد شدند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۲۷)
راکع: رکوعکننده
ساجد: سجودکننده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
هر یکی بَر نیّتی تکبیر کرد
در نماز آمد به مسکینیّ و درد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۲۸)
مُؤْذِن آمد، زآن یکی لفظی بجَست
کای مُؤَذّن بانگ کردی وقت هست؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۲۹)
کِای: که ای (که + اِی)
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
راکع: رکوعکننده. ساجد: سجودکننده. چهار هندو یعنی چهار نفر، حالا هندو را بگوییم اهل هندوستان، ولی منظور همان منذهنی است. و این چهار هندو نماد درواقع تمام اهل زمین است که اینطوری رفتار میکنند، تمام انسانها یعنی.
«در یکی مسجد شدند» منظور این مسجد یکتایی است. همهٔ ما انسانها وارد مسجد یکتایی شدهایم، یعنی در آن مسجد هستیم، پیشگاه خداوند است. پس مسجد آن است، که همهٔ انسانها وارد آن مسجد شدهاند، که تقریباً همهشان همینطور که مولانا در این چهار نفر میآورد، همهشان منذهنی دارند.
برای «طاعت»، طاعت هم یعنی پیوستن به او. وقتی شما با فضاگشایی به او میپیوندید و او خودش را از شما بیان میکند، این طاعت است، عبادت است. درست است؟ یکی بودن با او، که او از طریق ما خودش را بیان کند، فکرهای ما را تعیین کند، خودش را از ما اظهار کند، این طاعت است. البته ما در منذهنی یک سری عبادات داریم و تعیین کردهایم آنها را انجام میدهیم. مولانا میخواهد بگوید که اگر آنها با منذهنی انجام میشود، دراینصورت طاعت نمیتواند باشد.
«راکع و ساجد شدند»، واقعاً الآن این هندوها که منذهنی دارند، سجده و رکوع درستی کردهاند؟ یعنی الآن از خود بیخود هستند؟ فقط به خداوند نظر دارند؟ چون «راکع و ساجد» یعنی این. ولی بیتهای بعدی نشان میدهد نه، اینها با منذهنی راکع و ساجد شدهاند.
حالا سؤال این است، شما در این مسجد هستید، واقعاً رکوع و سجود شما واقعی است؟ یعنی سبب شده شما با او یکی بشوید و از خودتان بیخود بشوید؟ حالا خواهیم دید، اگر از خودشان بیخود بودند، به شخص دیگر نظر نمیکردند.
🔟6️⃣3️⃣ ۴۵ 🔟6️⃣3️⃣
«هر یکی بر نیّتی تکبیر کرد»، این نصفِبیت نشان میدهد که اینها نیتهای مادی داشتند. برای اینکه عَلیالاصول نیتشان باید یک نیت میشد؛ میخواهیم به او زنده بشویم. ولی وقتی نیتهایشان جدا است، پس اینها بهوسیلهٔ اَلَست، امتداد خدا و هشیاری ایزدی رکوع نکردهاند.
«هر یکی بر نیّتی تکبیر کرد»، یعنی یک نیت مادی دارد، اما الله اکبرش را میگوید. الله اکبرشان یعنی چه؟ یعنی خدا بزرگتر است، یعنی من هم دارم بزرگ میشوم. آیا واقعاً بزرگ میشوند یا منقبض میشوند؟ الآن این را خواهیم دید اینها منبسط میشوند یا منقبض میشوند؟ خواهیم دید منقبض میشوند.
و در نماز آمدند. «در نماز آمد» منتها «به مسکینیّ و درد». خب شما میدانید کسی که در نماز مسکینی و دردهای ذهنی را ارائه میکند، این آدم وصل به خداوند نیست. اگر وصل بود که اصلاً درد نداشت و مسکین نبود، بیچاره نبود. چون اگر وصل است، چاره از آنور میآید. هیچ انسانی نیست که به خداوند وصل بشود، حس بیچارگی بکند. پس معلوم میشود این مسکینی و درد که منفی است در اینجا، از زمینه مشخص است و کارهای دیگر. پس اینها درد هم دارند، درد خودشان را به خداوند دارند ارائه میکنند.
آیا کسی که در مرکزش درد باشد، به خداوند اصلاً میتواند وصل بشود؟ نه، میدانید که نمیتواند بشود. پس اینها دارند یک دلِ پُردرد را به خداوند عرضه میکنند، که دارند چه میگویند؟ دارند میگویند این درد را زیادتر کن. منتها لفظشان ممکن است که یک چیز دیگر باشد.
«مُؤْذِن آمد»، مُؤْذِن نمادِ خداوند است. میگوید خداوند آمد، خواست با اینها صحبت کند و از یکی لفظ جَست که ای اذانگو، مُؤَذِّن یعنی اذانگو، ای کسی که از طریق ما «الله اکبر» میگویی، ای کسی که قرار است ما را بزرگ کنی در مرکز ما باشی، تو بزرگ بشوی، ما هم بزرگ بشویم، معنیاش این است دیگر، تو الآن میخواهی این کار را بکنی، وقت این کار است؟ این سؤال فضولی است، برای اینکه حتماً وقت این کار است. پس این شخص در زمان مجازی است که دنبال وقت میگردد. برای اینکه همیشه این لحظه است، همیشه هم وقتِ بیان خداوند از ما است.
این چهار هندو اگر منذهنی نداشتند، هیچ موقع به خداوند نمیگفتند الآن وقتش است؟ معلوم است وقتش است، وقتش همین لحظه است، این لحظه وقت است. پس کسی که میگوید وقتِ اذان است؟ یعنی چه؟ یعنی من در زمان مجازی هستم، یک وقتهای بهخصوصی هست که من دعا میکنم و آن وقتها را من با انقباضم، با منذهنیام تعیین میکنم. آیا این وقتی که تعیین میکنی تو، با وقت من جور درمیآید؟ میبینید که غلط است.
پس چهارتا منذهنی وارد مسجد یکتایی شدند و میبینید که از اول نمازشان باطل است، ولی حالا دارند ادامه میدهند. و ببینیم مولانا چه میگوید. حالا، یکی پرسیده، به ذهنش رسیده که آیا الآن وقت دعا است؟ الآن وقت وصل شدن است؟ گفتم پس در زمان مجازی است. حالا، وقتی ایشان این حرف را میزند، «گفت آن هندویِ دیگر از نیاز».
گفت آن هندویِ دگر از نیاز:
هِی سخن گفتیّ و، باطل شد نماز
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۰)
آن سوم گفت آن دوم را: ای عمو
چه زنی طعنه بر او؟ خود را بگو
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۱)
آن چهارم گفت: حَمْداللَّـه که من
درنیفتادم به چَهْ چون آن سه تن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۲)
خب اگر اینها وصل به خداوند بودند، میدانستند که خداوند همیشه در این لحظه کار میکند، با دل ما کار میکند، پس همیشه هم این لحظه است، پس وقتش است. پس نیستند، در این لحظه نیستند، در زمان مجازی گذشته و آینده هستند. پس بنابراین اولی که میگوید وقت نماز است؟ وقت اذان است؟ دومی از روی نیاز، این واژهٔ «نیاز» اینجا خیلی مهم است که نشان میدهد که ما نیازمند این هستیم که دیگران را راهنمایی کنیم، این نیاز منذهنی است. توجه میکنید؟
اگر شما حس میکنید که دیگران را باید راهنمایی کنید، پس به دیگران احتیاج دارید آنها را درست کنید، برای این کار ایراد خواهید دید. «گفت آن هندویِ دیگر از نیاز» که این نیاز مجازی است، «هِی سخن گفتی و، باطل شد نماز»، گفت چرا حرف زدی؟ نمازت باطل شد. اگر وصل به خداوند بود اصلاً نمیدانست که او حرف زده. در هفته، در درس گذشته خواندیم که اگر مست خدا باشد، بههیچوجه بیدار نمیشود حتی با نفخِ صور. چهجور میفهمد که یکی دارد حرف میزند؟ پس وقتی ایراد او را متوجه شد، حواسش به بیرون است، حواسش به خداوند نیست.
🔟6️⃣3️⃣ ۴۶ 🔟6️⃣3️⃣
«هر یکی بر نیّتی تکبیر کرد»، یعنی یک نیت مادی دارد، اما الله اکبرش را میگوید. الله اکبرشان یعنی چه؟ یعنی خدا بزرگتر است، یعنی من هم دارم بزرگ میشوم. آیا واقعاً بزرگ میشوند یا منقبض میشوند؟ الآن این را خواهیم دید اینها منبسط میشوند یا منقبض میشوند؟ خواهیم دید منقبض میشوند.
و در نماز آمدند. «در نماز آمد» منتها «به مسکینیّ و درد». خب شما میدانید کسی که در نماز مسکینی و دردهای ذهنی را ارائه میکند، این آدم وصل به خداوند نیست. اگر وصل بود که اصلاً درد نداشت و مسکین نبود، بیچاره نبود. چون اگر وصل است، چاره از آنور میآید. هیچ انسانی نیست که به خداوند وصل بشود، حس بیچارگی بکند. پس معلوم میشود این مسکینی و درد که منفی است در اینجا، از زمینه مشخص است و کارهای دیگر. پس اینها درد هم دارند، درد خودشان را به خداوند دارند ارائه میکنند.
آیا کسی که در مرکزش درد باشد، به خداوند اصلاً میتواند وصل بشود؟ نه، میدانید که نمیتواند بشود. پس اینها دارند یک دلِ پُردرد را به خداوند عرضه میکنند، که دارند چه میگویند؟ دارند میگویند این درد را زیادتر کن. منتها لفظشان ممکن است که یک چیز دیگر باشد.
«مُؤْذِن آمد»، مُؤْذِن نمادِ خداوند است. میگوید خداوند آمد، خواست با اینها صحبت کند و از یکی لفظ جَست که ای اذانگو، مُؤَذِّن یعنی اذانگو، ای کسی که از طریق ما «الله اکبر» میگویی، ای کسی که قرار است ما را بزرگ کنی در مرکز ما باشی، تو بزرگ بشوی، ما هم بزرگ بشویم، معنیاش این است دیگر، تو الآن میخواهی این کار را بکنی، وقت این کار است؟ این سؤال فضولی است، برای اینکه حتماً وقت این کار است. پس این شخص در زمان مجازی است که دنبال وقت میگردد. برای اینکه همیشه این لحظه است، همیشه هم وقتِ بیان خداوند از ما است.
این چهار هندو اگر منذهنی نداشتند، هیچ موقع به خداوند نمیگفتند الآن وقتش است؟ معلوم است وقتش است، وقتش همین لحظه است، این لحظه وقت است. پس کسی که میگوید وقتِ اذان است؟ یعنی چه؟ یعنی من در زمان مجازی هستم، یک وقتهای بهخصوصی هست که من دعا میکنم و آن وقتها را من با انقباضم، با منذهنیام تعیین میکنم. آیا این وقتی که تعیین میکنی تو، با وقت من جور درمیآید؟ میبینید که غلط است.
پس چهارتا منذهنی وارد مسجد یکتایی شدند و میبینید که از اول نمازشان باطل است، ولی حالا دارند ادامه میدهند. و ببینیم مولانا چه میگوید. حالا، یکی پرسیده، به ذهنش رسیده که آیا الآن وقت دعا است؟ الآن وقت وصل شدن است؟ گفتم پس در زمان مجازی است. حالا، وقتی ایشان این حرف را میزند، «گفت آن هندویِ دیگر از نیاز».
گفت آن هندویِ دگر از نیاز:
هِی سخن گفتیّ و، باطل شد نماز
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۰)
آن سوم گفت آن دوم را: ای عمو
چه زنی طعنه بر او؟ خود را بگو
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۱)
آن چهارم گفت: حَمْداللَّـه که من
درنیفتادم به چَهْ چون آن سه تن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۲)
خب اگر اینها وصل به خداوند بودند، میدانستند که خداوند همیشه در این لحظه کار میکند، با دل ما کار میکند، پس همیشه هم این لحظه است، پس وقتش است. پس نیستند، در این لحظه نیستند، در زمان مجازی گذشته و آینده هستند. پس بنابراین اولی که میگوید وقت نماز است؟ وقت اذان است؟ دومی از روی نیاز، این واژهٔ «نیاز» اینجا خیلی مهم است که نشان میدهد که ما نیازمند این هستیم که دیگران را راهنمایی کنیم، این نیاز منذهنی است. توجه میکنید؟
اگر شما حس میکنید که دیگران را باید راهنمایی کنید، پس به دیگران احتیاج دارید آنها را درست کنید، برای این کار ایراد خواهید دید. «گفت آن هندویِ دیگر از نیاز» که این نیاز مجازی است، «هِی سخن گفتی و، باطل شد نماز»، گفت چرا حرف زدی؟ نمازت باطل شد. اگر وصل به خداوند بود اصلاً نمیدانست که او حرف زده. در هفته، در درس گذشته خواندیم که اگر مست خدا باشد، بههیچوجه بیدار نمیشود حتی با نفخِ صور. چهجور میفهمد که یکی دارد حرف میزند؟ پس وقتی ایراد او را متوجه شد، حواسش به بیرون است، حواسش به خداوند نیست.
🔟6️⃣3️⃣ ۴۶ 🔟6️⃣3️⃣
گفت آن هندویِ دیگر از نیاز:
هِی سخن گفتیّ و، باطل شد نماز
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۰)
حالا سومی دوباره حواسش به خداوند نیست، حواسش به مردم است که آنها را کنترل کند، اداره کند و ایرادهایشان را ببیند. «آن سوم گفت آن دوم را: ای عمو»، چرا طعنه میزنی؟ چرا ایراد میگیری بیخودی؟ خودت را بگو! خب میبینید که وقتی ایراد او را دید، خودش هم مرتکب آن گناه شد و نمازش باطل شد، یعنی اتصال قطع شد، که از اول هم وصل نبودند. چهارم میگوید که بلند، خدا را شکر که من حرف نزدم.
آن چهارم گفت: حَمْداللَّـه که من
درنیفتادم به چَهْ چون آن سه تن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۲)
یعنی نیامدم به اینها ایراد بگیرم، خب او هم حرف زد. خب، این حرفها همه ژاژ بودند، همه بهوسیلهٔ منذهنی که دنبال ایراد بود و نیاز دارد که ایراد را ببیند تا بتواند آنها را اصلاح کند، تا بتواند مفید واقع بشود، که مفید نیست، هیچ موقع منذهنی مفید نیست، ولی به این ترتیب بهطور مجازی میخواهد مفید بودن را ایجاد کند که مردم به من احتیاج دارند. مردم به من نیازمند هستند.
خب شما چه؟ شما هم میگویید مردم باید به من نیازمند باشند، آن خانمی که دخترش را، پسرش را کنترل میکند و ایراد میگیرد، آیا واقعاً با عشق این کار را میکند؟ یا نیاز دارد؟ و این نیاز مجازی است. یعنی گدای این کار است، گدای دیدن ایراد در دختر یا پسرش است. حالا دختر، پسرش ممکن است چهل سالش باشد.
شما باید از یک دختر سیساله، سی و پنجساله، چهلساله یا پسر همینطوری ایراد بگیرید؟ چون مادر هستید؟ و نگران این موضوع باشید؟ نیاز به نگران بودن دارید شما؟ ببینید اینها نیازهای منذهنی است. حالا، بهاصطلاح آن هستۀ مرکزی صحبت ما این است که شما هر ایرادی در دیگران میبینید در شما هست و شما نمیخواهید قبول کنید این حقیقت را بهخاطر اینکه این «نکتهٔ مُستحیله»، یعنی این دگرگونشدهٔ ما، وقتی آمدیم همانیده شدیم از طریق همانیدگیها میبینیم مرکزمان مادی شده، نمیتوانیم ببینیم این را و نمیپذیریم.
مثلاً نفر چهارم میگوید که من که ایراد نگرفتم. ولی خب حرف زد. توجه میکنید؟ و «پس نمازِ هر چهاران شد تباه» از این تمثیل استفاده میکند که وسط نماز حرف بزنی نماز باطل میشود. و معادل این است که اگر شما وصل به خداوند بشوید و با منذهنی حرف بزنید، امروز خواندیم گفت این شبیه ادرار در نماز است و نمازت باطل میشود، کثیف شدی.
یعنی حرف زدن با منذهنی و ژاژ اینقدر مهم است برای ما که اجتناب کنیم، برای اینکه حرف بزنیم، دیگر آن اتصال که او خودش را از ما بیان میکند، که باید آنطوری باشد، آن صُنع، آن گرمای عشق که از آنور میآید قطع میشود.
پس نمازِ هر چهاران شد تباه
عیبگویان بیشتر گُم کرده راه
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۳)
پس نماز همهشان باطل شد، یعنی نتوانستند به خداوند وصل بشوند. و کسانی که عیب میگویند و عیب میبینند، راه را تماماً گم کردهاند. «بیشتر گم کرده راه» یعنی همهاش در بیراهه هستند. شما چه؟ شما عیب را در دیگران میبینید شروع میکنید به ژاژ؟ میدانید نمازتان باطل میشود، وصل به خداوند نیستید. اگر این کار را ادامه بدهید و بگویید که این را من براساس عشق انجام میدهم، این عشق نیست! اصلاً شما وصل نیستید که عشق باشید. عشق موقعی درست است که شما وصل به خداوند باشید، آن عشق است. یکی شدن با خداوند عشق است. شما وقتی نمیتوانید وصل بشوید، چه عشقی! پس شما دارید ایراد میگیرید.
خب الآن میگوییم شما این کار را نکنید، برای اینکه این سبب ژاژ بیشتر خواهد شد. اگر شما میگویید که من یک پندار کمال دارم، در سطح بالا هستم، پیشرفته هستم، ایراد مردم را باید اصلاح کنم، شما یکی از آن بدترینها هستید، یک منذهنی «رَه گُمکرده» هستید. آن بیت را بخوانید که گفته تو بهاصطلاح راه را خراب کردی، راه را خراب میکنی، درست نمیکنی. باید ببینیم که آیا ما درمانگرهای ژاژ هستیم؟ غول اندیشه هستیم؟
وگر غولانِ اندیشه همه یک گوشه رفتندی
بیابانهایِ بیمایه پر از نوش و نوایستی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۱)
نوش و نوا: نوای نوشِ میگساران و نوای مطربان، مَجازاً عیش و عشرت
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
و در این چهار نفر هم دیدید که اول مسکینی و درد را به خداوند عرضه میکنند، دردشان را. و آن بیت غزل درس قبلی که میگفت:
🔟6️⃣3️⃣ ۴۷ 🔟6️⃣3️⃣
هِی سخن گفتیّ و، باطل شد نماز
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۰)
حالا سومی دوباره حواسش به خداوند نیست، حواسش به مردم است که آنها را کنترل کند، اداره کند و ایرادهایشان را ببیند. «آن سوم گفت آن دوم را: ای عمو»، چرا طعنه میزنی؟ چرا ایراد میگیری بیخودی؟ خودت را بگو! خب میبینید که وقتی ایراد او را دید، خودش هم مرتکب آن گناه شد و نمازش باطل شد، یعنی اتصال قطع شد، که از اول هم وصل نبودند. چهارم میگوید که بلند، خدا را شکر که من حرف نزدم.
آن چهارم گفت: حَمْداللَّـه که من
درنیفتادم به چَهْ چون آن سه تن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۲)
یعنی نیامدم به اینها ایراد بگیرم، خب او هم حرف زد. خب، این حرفها همه ژاژ بودند، همه بهوسیلهٔ منذهنی که دنبال ایراد بود و نیاز دارد که ایراد را ببیند تا بتواند آنها را اصلاح کند، تا بتواند مفید واقع بشود، که مفید نیست، هیچ موقع منذهنی مفید نیست، ولی به این ترتیب بهطور مجازی میخواهد مفید بودن را ایجاد کند که مردم به من احتیاج دارند. مردم به من نیازمند هستند.
خب شما چه؟ شما هم میگویید مردم باید به من نیازمند باشند، آن خانمی که دخترش را، پسرش را کنترل میکند و ایراد میگیرد، آیا واقعاً با عشق این کار را میکند؟ یا نیاز دارد؟ و این نیاز مجازی است. یعنی گدای این کار است، گدای دیدن ایراد در دختر یا پسرش است. حالا دختر، پسرش ممکن است چهل سالش باشد.
شما باید از یک دختر سیساله، سی و پنجساله، چهلساله یا پسر همینطوری ایراد بگیرید؟ چون مادر هستید؟ و نگران این موضوع باشید؟ نیاز به نگران بودن دارید شما؟ ببینید اینها نیازهای منذهنی است. حالا، بهاصطلاح آن هستۀ مرکزی صحبت ما این است که شما هر ایرادی در دیگران میبینید در شما هست و شما نمیخواهید قبول کنید این حقیقت را بهخاطر اینکه این «نکتهٔ مُستحیله»، یعنی این دگرگونشدهٔ ما، وقتی آمدیم همانیده شدیم از طریق همانیدگیها میبینیم مرکزمان مادی شده، نمیتوانیم ببینیم این را و نمیپذیریم.
مثلاً نفر چهارم میگوید که من که ایراد نگرفتم. ولی خب حرف زد. توجه میکنید؟ و «پس نمازِ هر چهاران شد تباه» از این تمثیل استفاده میکند که وسط نماز حرف بزنی نماز باطل میشود. و معادل این است که اگر شما وصل به خداوند بشوید و با منذهنی حرف بزنید، امروز خواندیم گفت این شبیه ادرار در نماز است و نمازت باطل میشود، کثیف شدی.
یعنی حرف زدن با منذهنی و ژاژ اینقدر مهم است برای ما که اجتناب کنیم، برای اینکه حرف بزنیم، دیگر آن اتصال که او خودش را از ما بیان میکند، که باید آنطوری باشد، آن صُنع، آن گرمای عشق که از آنور میآید قطع میشود.
پس نمازِ هر چهاران شد تباه
عیبگویان بیشتر گُم کرده راه
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۳)
پس نماز همهشان باطل شد، یعنی نتوانستند به خداوند وصل بشوند. و کسانی که عیب میگویند و عیب میبینند، راه را تماماً گم کردهاند. «بیشتر گم کرده راه» یعنی همهاش در بیراهه هستند. شما چه؟ شما عیب را در دیگران میبینید شروع میکنید به ژاژ؟ میدانید نمازتان باطل میشود، وصل به خداوند نیستید. اگر این کار را ادامه بدهید و بگویید که این را من براساس عشق انجام میدهم، این عشق نیست! اصلاً شما وصل نیستید که عشق باشید. عشق موقعی درست است که شما وصل به خداوند باشید، آن عشق است. یکی شدن با خداوند عشق است. شما وقتی نمیتوانید وصل بشوید، چه عشقی! پس شما دارید ایراد میگیرید.
خب الآن میگوییم شما این کار را نکنید، برای اینکه این سبب ژاژ بیشتر خواهد شد. اگر شما میگویید که من یک پندار کمال دارم، در سطح بالا هستم، پیشرفته هستم، ایراد مردم را باید اصلاح کنم، شما یکی از آن بدترینها هستید، یک منذهنی «رَه گُمکرده» هستید. آن بیت را بخوانید که گفته تو بهاصطلاح راه را خراب کردی، راه را خراب میکنی، درست نمیکنی. باید ببینیم که آیا ما درمانگرهای ژاژ هستیم؟ غول اندیشه هستیم؟
وگر غولانِ اندیشه همه یک گوشه رفتندی
بیابانهایِ بیمایه پر از نوش و نوایستی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۱)
نوش و نوا: نوای نوشِ میگساران و نوای مطربان، مَجازاً عیش و عشرت
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
و در این چهار نفر هم دیدید که اول مسکینی و درد را به خداوند عرضه میکنند، دردشان را. و آن بیت غزل درس قبلی که میگفت:
🔟6️⃣3️⃣ ۴۷ 🔟6️⃣3️⃣
اگر یارِ مرا از من غم و سودا نَبایستی
مرا صد در دکان بودی، مرا صد عقل و رایستی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۱)
اگر هر لحظه دردهای منذهنی را به مرکزم نمیگذاشتم و به خداوند تقدیم کنم، دراینصورت همهٔ سرمایهای که او به من داده بود در اختیارم قرار میگرفت، تلف نمیشد. و من در هر کاری عقل و فکرِ خلاق داشتم. حالا شما پس میبینید که نماز ما چهجوری باطل میشود، یعنی چهجوری از خداوند منفصل میشویم، جدا میشویم و میافتیم به جدایی.
اگر بتوانیم این خاصیت بد را در خودمان ببینیم و درست کنیم، وقتی ایراد در مردم میبینیم برگردیم به خودمان، خیلی به خودمان کمک خواهیم کرد.
ای خُنُک جانی که عیبِ خویش دید
هر که عیبی گفت، آن بر خود خرید
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۴)
زآنکه نیمِ او ز عیبستان بُدهست
و آن دگر نیمش ز غیبستان بُدهست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۵)
چون که بر سر مر تو را دَه ریش هست
مَرْهَمت بر خویش باید کار بَست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۶)
ریش: زخم
مَرهَم: دارو
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
درست است؟ مَرهم یعنی دارو، همین پمادی که میزنند زخم خوب بشود. خوشا به حال جانی که عیب خودش را ببیند، و در هر کسی عیبی ببیند یا هر کسی بگوید این عیب را داری، نگوید نه، و در خودش جستوجو کند آن را.
پس میبینید دوتا راهحل پیش آمد. یکی اینکه عیبم را در دیگران میبینم، در دیگران عیب دیدم، برگردم به خودم. یکی هم میگوید شما این عیب را دارید، دوباره نگاه کنم به خودم. برای اینکه نصف من هشیاری حضور است، نصف من منذهنی است، «زآنکه نیمِ او ز عیبستان بُدهست».
و اگر شروع کنم به عیببینی، این نصف، درواقع نصف عیبستان زیاد میشود، مثلاً میشود هشتاد نود درصد، پس من جداتر میشوم. ولی اگر هر کسی عیبی میگوید من این را به خودم، در خودم ببینم، پس این غیبستان، این نصفه بزرگتر میشود و درنتیجه این عیبستان کوچکتر میشود. توجه میکنید؟ برای اینکه این عیب را در خودم پیدا کنم، من اصرار دارم عیبها را در خودم پیدا کنم. پس عیبستان کم میشود، غیبستان زیاد میشود.
در هر چالشی هم هر کسی فضاگشا است، فضا را باز میکند و منذهنی کوچک میشود تا راهحل از آن طرف بیاید و منذهنیاش یا اصلاً دخالت نمیکند یا کمتر دخالت میکند.
«چون که بر سر مر تو را دَه ریش هست»، اگر در سرت دهتا زخم داری، خب اگر مرهم داری باید سر خودت بزنی. یعنی اگر در وجودت صدتا عیب هست و شما میگویید من دارو دارم برای کچلی مردم، برای عیبهای مردم، آی مردم بیایید از من بپرسید، خب سر خودت را دوا کن، آن پمادی که داری سر خودت بزن، یعنی حال خودت را خوب کن.
شما بگویید من باید حواسم به خودم باشد، ایرادهای خودم را پیدا کنم. اگر در یکی ایراد دیدم هیچچیز نمیگویم، برمیگردم در خودم جستوجو میکنم. اگر یکی هم ایراد گرفت، نمیپرم بگویم که خودت آن ایراد را داری، میآیم در خودم جستوجو میکنم. درست است؟
عیب کردن ریش را دارویِ اوست
چون شکسته گشت، جای اِرْحَمُواست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۷)
ریش: زخم
اِرْحَمُوا: فعل امر بهمعنیِ رحم کنید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گر همان عیبت نبود، ایمن مباش
بوک آن عیب از تو گردد نیز فاش
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۸)
بهجای ریش میتوانیم «خویش» هم بخوانیم، «عیب کردن خویش را داروی اوست»، بعضی نسخهها اینطوری نوشتهاند. پس اینکه شما بیایید بگویید که این زخم، این عیب که الآن من دارم عیب است، یا عیب را بگویم من بهعنوان امتداد خداوند آمدم در این موجود مُستحیله، دگرگونشده، این عیب را پیدا کردم. درست است؟ ما امتداد خدا بودیم، بیایراد بودیم، آمدیم همانیده شدیم، در منذهنی کلی ایراد پیدا کردیم، ولی نمیبینیم. میخواهیم اینها را پیدا کنیم، رفع کنیم و بپریم بهسوی خداوند. تا این عیبها هست نمیتوانیم.
پس عیب دیدن این زخمها یا اینکه من بهعنوان اَلَست بگویم من این عیبها را دارم و زیر بار بروم، داروی من است. چون بهمحض اینکه اقرار کنم فضا باز میشود، و دوا از آنجا میآید. موضوع سرِ شکسته شدن است. «چون شکسته گشت، جای اِرْحَمُواست»، یعنی جای شفقت است، تَرَحُم است، رحمت است.
اگر شکسته نشوید چه؟ اگر نگویید من ایراد دارم چه؟ نه، نه مردم تَرَحُم میکنند، نه خداوند. پس شما باید شکسته بشوید بگویید ایراد دارم، ایراد مال من است. این مطلب خیلی مهم است. یک عدهای از ما بهنظر خودمان، مولانا هم میخوانیم، ولی همهاش ایراد میگیریم به مردم، انتقاد میکنیم. پس ما حس نکردیم، لمس نکردیم این موضوع را.
میگوید اگر نگاه کردی، مسلّم است که خیلی موقعها با ذهنمان نگاه میکنیم، دیدی آقا این عیب ما نیست، همچون عیبی ما نداریم، میگوید باز هم مطمئن نباش. باشد که بعداً از تو فاش بشود این عیب، واقعاً همینطور است.
🔟6️⃣3️⃣ ۴۸ 🔟6️⃣3️⃣
مرا صد در دکان بودی، مرا صد عقل و رایستی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۲۱)
اگر هر لحظه دردهای منذهنی را به مرکزم نمیگذاشتم و به خداوند تقدیم کنم، دراینصورت همهٔ سرمایهای که او به من داده بود در اختیارم قرار میگرفت، تلف نمیشد. و من در هر کاری عقل و فکرِ خلاق داشتم. حالا شما پس میبینید که نماز ما چهجوری باطل میشود، یعنی چهجوری از خداوند منفصل میشویم، جدا میشویم و میافتیم به جدایی.
اگر بتوانیم این خاصیت بد را در خودمان ببینیم و درست کنیم، وقتی ایراد در مردم میبینیم برگردیم به خودمان، خیلی به خودمان کمک خواهیم کرد.
ای خُنُک جانی که عیبِ خویش دید
هر که عیبی گفت، آن بر خود خرید
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۴)
زآنکه نیمِ او ز عیبستان بُدهست
و آن دگر نیمش ز غیبستان بُدهست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۵)
چون که بر سر مر تو را دَه ریش هست
مَرْهَمت بر خویش باید کار بَست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۶)
ریش: زخم
مَرهَم: دارو
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
درست است؟ مَرهم یعنی دارو، همین پمادی که میزنند زخم خوب بشود. خوشا به حال جانی که عیب خودش را ببیند، و در هر کسی عیبی ببیند یا هر کسی بگوید این عیب را داری، نگوید نه، و در خودش جستوجو کند آن را.
پس میبینید دوتا راهحل پیش آمد. یکی اینکه عیبم را در دیگران میبینم، در دیگران عیب دیدم، برگردم به خودم. یکی هم میگوید شما این عیب را دارید، دوباره نگاه کنم به خودم. برای اینکه نصف من هشیاری حضور است، نصف من منذهنی است، «زآنکه نیمِ او ز عیبستان بُدهست».
و اگر شروع کنم به عیببینی، این نصف، درواقع نصف عیبستان زیاد میشود، مثلاً میشود هشتاد نود درصد، پس من جداتر میشوم. ولی اگر هر کسی عیبی میگوید من این را به خودم، در خودم ببینم، پس این غیبستان، این نصفه بزرگتر میشود و درنتیجه این عیبستان کوچکتر میشود. توجه میکنید؟ برای اینکه این عیب را در خودم پیدا کنم، من اصرار دارم عیبها را در خودم پیدا کنم. پس عیبستان کم میشود، غیبستان زیاد میشود.
در هر چالشی هم هر کسی فضاگشا است، فضا را باز میکند و منذهنی کوچک میشود تا راهحل از آن طرف بیاید و منذهنیاش یا اصلاً دخالت نمیکند یا کمتر دخالت میکند.
«چون که بر سر مر تو را دَه ریش هست»، اگر در سرت دهتا زخم داری، خب اگر مرهم داری باید سر خودت بزنی. یعنی اگر در وجودت صدتا عیب هست و شما میگویید من دارو دارم برای کچلی مردم، برای عیبهای مردم، آی مردم بیایید از من بپرسید، خب سر خودت را دوا کن، آن پمادی که داری سر خودت بزن، یعنی حال خودت را خوب کن.
شما بگویید من باید حواسم به خودم باشد، ایرادهای خودم را پیدا کنم. اگر در یکی ایراد دیدم هیچچیز نمیگویم، برمیگردم در خودم جستوجو میکنم. اگر یکی هم ایراد گرفت، نمیپرم بگویم که خودت آن ایراد را داری، میآیم در خودم جستوجو میکنم. درست است؟
عیب کردن ریش را دارویِ اوست
چون شکسته گشت، جای اِرْحَمُواست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۷)
ریش: زخم
اِرْحَمُوا: فعل امر بهمعنیِ رحم کنید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گر همان عیبت نبود، ایمن مباش
بوک آن عیب از تو گردد نیز فاش
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۸)
بهجای ریش میتوانیم «خویش» هم بخوانیم، «عیب کردن خویش را داروی اوست»، بعضی نسخهها اینطوری نوشتهاند. پس اینکه شما بیایید بگویید که این زخم، این عیب که الآن من دارم عیب است، یا عیب را بگویم من بهعنوان امتداد خداوند آمدم در این موجود مُستحیله، دگرگونشده، این عیب را پیدا کردم. درست است؟ ما امتداد خدا بودیم، بیایراد بودیم، آمدیم همانیده شدیم، در منذهنی کلی ایراد پیدا کردیم، ولی نمیبینیم. میخواهیم اینها را پیدا کنیم، رفع کنیم و بپریم بهسوی خداوند. تا این عیبها هست نمیتوانیم.
پس عیب دیدن این زخمها یا اینکه من بهعنوان اَلَست بگویم من این عیبها را دارم و زیر بار بروم، داروی من است. چون بهمحض اینکه اقرار کنم فضا باز میشود، و دوا از آنجا میآید. موضوع سرِ شکسته شدن است. «چون شکسته گشت، جای اِرْحَمُواست»، یعنی جای شفقت است، تَرَحُم است، رحمت است.
اگر شکسته نشوید چه؟ اگر نگویید من ایراد دارم چه؟ نه، نه مردم تَرَحُم میکنند، نه خداوند. پس شما باید شکسته بشوید بگویید ایراد دارم، ایراد مال من است. این مطلب خیلی مهم است. یک عدهای از ما بهنظر خودمان، مولانا هم میخوانیم، ولی همهاش ایراد میگیریم به مردم، انتقاد میکنیم. پس ما حس نکردیم، لمس نکردیم این موضوع را.
میگوید اگر نگاه کردی، مسلّم است که خیلی موقعها با ذهنمان نگاه میکنیم، دیدی آقا این عیب ما نیست، همچون عیبی ما نداریم، میگوید باز هم مطمئن نباش. باشد که بعداً از تو فاش بشود این عیب، واقعاً همینطور است.
🔟6️⃣3️⃣ ۴۸ 🔟6️⃣3️⃣
خیلی موقعها ما خودمان را نگاه کنیم، آقا یک همچون عیبی نداریم ما که آخر! من که حسود نیستم، من که خودم را با دیگران مقایسه نمیکنم، من که خشمگین نمیشوم، من که نمیترسم، من که نگران نمیشوم، من که اصلاً گذشته یادم نیست، همه را بخشیدم تمام شده رفته، یکدفعه میبینید که یک چیزی گذشته، آمده ما را گرفته، دارد فاش میشود. «امتحان بر امتحان است ای پدر»
درضمن زندگی باید این ایرادها را بالا بیاورد به ما نشان بدهد که ما رفع کنیم، وگرنه به او نمیتوانیم وصل بشویم. پس اگر شما نگاه کردید دیدید همچون عیبی ندارید، که خواهید گفت ندارید، باز هم مطمئن نباش، بعداً فاش خواهد شد که شما دارید، وگرنه در دیگران نمیدیدید.
«اِرْحَمُوا» از بهاصطلاح از این حدیث میآید:
«اِرْحَمُوا تُرحَمُوا.»
«رحم کنید، تا بر شما رحم شود.»
🌴(حدیث)
«اِرْحَمُوا تُرحَمُوا»، شما رحم کنید. شما مهربان باشید، بگویید ایراد من است و آن کسی که فکر میکنید ایراد دارد، شاید ایراد خودتان را در او میبینید، با او مهربانی کنید، نگویید، برگردید به خودتان. بوک یعنی بُوَد که، باشد که. پس اگر دیدید شما آن ایراد را در دیگران دیدید ولی در خودتان پیدا نمیکنید، صبر کنید چند روزی، حتماً زندگی به شما نشان خواهد داد. پس «رحم کنید، تا بر شما رحم شود»، 🌴(حدیث است.
لاتَخافُوا از خدا نشنیدهیی؟
پس چه خود را ایمن و خوش دیدهیی؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۹)
لاتَخافُوا: نترسید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
لاتَخافُوا: نترسید، این قسمتی از آیهٔ قرآن است که زندگی به مؤمنان، آنهایی که ایمان آوردهاند و فضا را باز کردهاند میگوید که نترسید. «نترسید و محزون نشوید»، برای اینکه آنهایی که فضا را باز کردهاند، ایمان آوردهاند، میترسند خارج بشوند از این فضا، میترسند منفصل بشوند. پس بنابراین آنهایی که رفتهاند آن تو، میگوید شما نترسید، من حواسم به شما است.
ولی کسی که منذهنی دارد، این که اصلاً لاتَخافُوا را نشنیده. شما باید فضا را باز کنید بروی به فضای یکتایی تا «لاتَخافُوا» را بشنوید، یعنی نترسی را از خداوند بشنوید. اگر نروید آنجا، منذهنی داشته باشید که به شما که نگفته لاتَخافُوا. به آنها گفته که زحمت کشیدند رفتند آنجا و حواسشان هست که از کسی ایراد نگیرند و دارند ایرادهای خودشان را جستوجو میکنند و زندگی به آنها میگوید نترسید.
میگوید تو که منذهنی داری و لاتَخافُوا را نشنیدهای، چهجوری اینقدر ایمن و خوشحال هستی؟ یعنی هنوز در ذهن هستی، باید کار کنی، اینقدر مطمئن نباش. و آن موقع با منذهنی از دیگران ایراد میگیری، ایراد خودت را در دیگران میبینی، به روی خودت نمیآوری، میگویی شما ایراد دارید، من ندارم، درحالیکه ایراد تو است. زندگی به شما لاتَخافُوا نخواهد گفت. توجه میکنید؟
پس به کسانی که تصمیم گرفتند ایراد دیگران را نبینند، یا اگر دیدند در خودشان جستوجو کنند، اینها کسانی فضاگشا هستند و برای پیدا کردن ایراد در خود باید فضا را باز کنند. به آنها خداوند یا زندگی میگوید نترسید و محزون نباشید، آیهٔ مهم قرآن است.
«إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ.»
«بر آنان كه گفتند: پروردگار ما اللّه است و پايدارى ورزيدند، فرشتگان فرود مىآيند كه مترسيد و غمگين مباشيد، شما را به بهشتى كه به شما وعده داده شده بشارت است.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ فصّلت (۴۱)، آیهٔ ۳۰)
«بر آنان که گفتند: پروردگار ما اللّه است» آنها چه کسانی هستند؟ فضا را باز کردند و با او یکی شدند. «و پایداری ورزیدند»، این همان پایداری است که ما داریم میگوییم ها، پایداری ورزیدند. «فرشتگان فرود میآیند که مترسید و غمگین نباشید»، پس کسانی که فضا را باز کردند رفتند به فضای یکتایی، میگوید به آنها گفته میشود که مترسید، نه کسی که در منذهنی است، «شما را به بهشتی که به شما وعده داده شده بشارت است.»
پس بنابراین شما که الآن دنبال ایراد در مردم نیستید، دنبال ایرادهای خودتان هستید، فضا را باز کردید، من دارم به شما نشان میدهم، الآن ناظر ذهنتان هستید، دراینصورت مترسید و غمگین مباشید. و شما بهزودی همین مقدمهٔ بهشت را میبینید. بهزودی این فضا بینهایت باز خواهد شد، این فضای بینهایت بازشده، همین بهشتی است که به شما وعده داده شدهاست. و در دفتر اول راجعبه لاتَخافُوا اینطوری میگوید:
🔟6️⃣3️⃣ ۴۹ 🔟6️⃣3️⃣
درضمن زندگی باید این ایرادها را بالا بیاورد به ما نشان بدهد که ما رفع کنیم، وگرنه به او نمیتوانیم وصل بشویم. پس اگر شما نگاه کردید دیدید همچون عیبی ندارید، که خواهید گفت ندارید، باز هم مطمئن نباش، بعداً فاش خواهد شد که شما دارید، وگرنه در دیگران نمیدیدید.
«اِرْحَمُوا» از بهاصطلاح از این حدیث میآید:
«اِرْحَمُوا تُرحَمُوا.»
«رحم کنید، تا بر شما رحم شود.»
🌴(حدیث)
«اِرْحَمُوا تُرحَمُوا»، شما رحم کنید. شما مهربان باشید، بگویید ایراد من است و آن کسی که فکر میکنید ایراد دارد، شاید ایراد خودتان را در او میبینید، با او مهربانی کنید، نگویید، برگردید به خودتان. بوک یعنی بُوَد که، باشد که. پس اگر دیدید شما آن ایراد را در دیگران دیدید ولی در خودتان پیدا نمیکنید، صبر کنید چند روزی، حتماً زندگی به شما نشان خواهد داد. پس «رحم کنید، تا بر شما رحم شود»، 🌴(حدیث است.
لاتَخافُوا از خدا نشنیدهیی؟
پس چه خود را ایمن و خوش دیدهیی؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۹)
لاتَخافُوا: نترسید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
لاتَخافُوا: نترسید، این قسمتی از آیهٔ قرآن است که زندگی به مؤمنان، آنهایی که ایمان آوردهاند و فضا را باز کردهاند میگوید که نترسید. «نترسید و محزون نشوید»، برای اینکه آنهایی که فضا را باز کردهاند، ایمان آوردهاند، میترسند خارج بشوند از این فضا، میترسند منفصل بشوند. پس بنابراین آنهایی که رفتهاند آن تو، میگوید شما نترسید، من حواسم به شما است.
ولی کسی که منذهنی دارد، این که اصلاً لاتَخافُوا را نشنیده. شما باید فضا را باز کنید بروی به فضای یکتایی تا «لاتَخافُوا» را بشنوید، یعنی نترسی را از خداوند بشنوید. اگر نروید آنجا، منذهنی داشته باشید که به شما که نگفته لاتَخافُوا. به آنها گفته که زحمت کشیدند رفتند آنجا و حواسشان هست که از کسی ایراد نگیرند و دارند ایرادهای خودشان را جستوجو میکنند و زندگی به آنها میگوید نترسید.
میگوید تو که منذهنی داری و لاتَخافُوا را نشنیدهای، چهجوری اینقدر ایمن و خوشحال هستی؟ یعنی هنوز در ذهن هستی، باید کار کنی، اینقدر مطمئن نباش. و آن موقع با منذهنی از دیگران ایراد میگیری، ایراد خودت را در دیگران میبینی، به روی خودت نمیآوری، میگویی شما ایراد دارید، من ندارم، درحالیکه ایراد تو است. زندگی به شما لاتَخافُوا نخواهد گفت. توجه میکنید؟
پس به کسانی که تصمیم گرفتند ایراد دیگران را نبینند، یا اگر دیدند در خودشان جستوجو کنند، اینها کسانی فضاگشا هستند و برای پیدا کردن ایراد در خود باید فضا را باز کنند. به آنها خداوند یا زندگی میگوید نترسید و محزون نباشید، آیهٔ مهم قرآن است.
«إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ.»
«بر آنان كه گفتند: پروردگار ما اللّه است و پايدارى ورزيدند، فرشتگان فرود مىآيند كه مترسيد و غمگين مباشيد، شما را به بهشتى كه به شما وعده داده شده بشارت است.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ فصّلت (۴۱)، آیهٔ ۳۰)
«بر آنان که گفتند: پروردگار ما اللّه است» آنها چه کسانی هستند؟ فضا را باز کردند و با او یکی شدند. «و پایداری ورزیدند»، این همان پایداری است که ما داریم میگوییم ها، پایداری ورزیدند. «فرشتگان فرود میآیند که مترسید و غمگین نباشید»، پس کسانی که فضا را باز کردند رفتند به فضای یکتایی، میگوید به آنها گفته میشود که مترسید، نه کسی که در منذهنی است، «شما را به بهشتی که به شما وعده داده شده بشارت است.»
پس بنابراین شما که الآن دنبال ایراد در مردم نیستید، دنبال ایرادهای خودتان هستید، فضا را باز کردید، من دارم به شما نشان میدهم، الآن ناظر ذهنتان هستید، دراینصورت مترسید و غمگین مباشید. و شما بهزودی همین مقدمهٔ بهشت را میبینید. بهزودی این فضا بینهایت باز خواهد شد، این فضای بینهایت بازشده، همین بهشتی است که به شما وعده داده شدهاست. و در دفتر اول راجعبه لاتَخافُوا اینطوری میگوید:
🔟6️⃣3️⃣ ۴۹ 🔟6️⃣3️⃣
لاتَخٰافُوا هست نُزْلِ خایفان
هست درخور از برایِ خایف، آن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۲۹)
لاتَخافُوا: نترسید.
نُزل: طعامی که برای مهمان فراهم کنند.
خایِف: ترسان، ترسنده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
هر که ترسد، مر وَرا ایمن کنند
مَر، دلِ ترسنده را ساکن کنند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۳۰)
ورا: وی را، او را
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
آنکه خوفش نیست چون گویی مترس؟
درس چهْدهی؟ نیست او محتاجِ درس
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۳۱)
نُزل یعنی همین غذا، طعام. خایِف: ترسان. میگوید که «لاتَخافُوا» غذای کسانی است که رفتند به فضای یکتایی، آنجا میترسند. از چه میترسند؟ این ترس شبیه ترس منذهنی نیست. ترس که از آنجا بیرون انداخته بشوند، یکدفعه به ژاژ دست بزنند، یکدفعه اتصالشان قطع بشود، یکدفعه بروند به ژاژ، نمازشان باطل بشود، یعنی قطع بشوند. پس لاتَخافُوا غذای «خایفان» است، یعنی ترسندگان.
«هست درخور از برایِ خایِف، آن»، میگوید این «هست درخور» یعنی شایسته است برایِ ترسنده، آن. بنابراین این لاتَخافُوا، اینکه خدا به کسی میگوید نترسید، این خیلی چیز مهمی است. برای اینکه به هر کسی نمیگوید، به کسی میگوید که رفته آن تو و در فضای یکتایی. «هست درخور از برایِ خایِف، آن»، پس خایِف درخورِ یک همچون غذای خوشمزهای است که خداوند به او میگوید، من هوایت را دارم نترس.
میگوید «هر که» بترسد او را ایمن میکنند. اگر شما فضا را باز کنید، حواستان روی خودتان باشد، تأمل کنید، مراقب باشید، زندگی از این کار شما خوشش میآید. اگر بترسید، شما را ایمن میکنند. دل ترسنده را زندگی ساکن میکند.
آن کسی که منذهنی دارد، خوفش نیست، خرش را وِل کرده توی چمنزار جفتک میزند، همهچیز میگوید، هرچه میخواهد میچرد، همهچیز میخورد. «آنکه خوفش نیست»، چهجوری به او میگویی نترس؟ کسی که منذهنی دارد برایش مهم نیست اصلاً که خداوند به او میگوید مترس؟ او که در آن مقام نیست.
به او برای چه درس میدهی؟ او محتاج درس نیست. شما میگویید من محتاج درسم. درست است؟ درس زندگی. یعنی همهٔ اینها جمع میشود، اینکه من حواسم به خودم است، مراقبم که ژاژ نگویم، فضا را نبندم، منقبض نشوم، استقامت کنم، بلند شدم به خودم هشدار میدهم، امرِ قُم را اجرا میکنم.
این همیگوید که: آن ضال است و گُم
بیخبر از حالِ او و، ز امرِ قُمْ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۵۰۳)
ضال: گمراه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
منهای ذهنی به کسانی که رفتند به فضای یکتایی، فضاگشا هستند، مراقب هستند، میگویند اینها راه گم کردهاند. خبر ندارند که اینها «امرِ قُم» را اجرا کردند. قُم یعنی بلند شو، بلند شو به خودت هشدار بده. میبینی میگوید بلند شو به خودت هشدار بده، بلند شو به خودت هشدار بده. تمام هشدارها به خودمان است. ما فکر میکنیم باید بلند شویم به بقیه هشدار بدهیم، ما که اصلاً ایرادی نداریم. این طرز فکر درست نیست.
سالها ابلیس، نیکونام زیست
گشت رسوا، بین که او را نام چیست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۰)
در جهان، معروف بُد عُلیایِ او
گشت معروفی به عکس، ای وایِ او
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۱)
عُلیا : بزرگی، عظمت
عَلیا: مکانِ مرتفع، جای بلند
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
تا نهیی ایمن، تو معروفی مجو
رو بشو از خوف، پس بنْمای رو
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۲)
یا میتوانستیم بگوییم «رَو بشو از خوف» یعنی خودت را از ترس پاک کن و صورت اصلیات را نشان بده. سالها شیطان خوشنام بود، ولی یکدفعه امتحان شد، از امتحان رفوزه شد. در آدم عیب دید و درحالیکه تمثیل است دیگر، خداوند به او میگفت که سجده کن، باز هم در «نکتهٔ مُستَحیله» یعنی در منذهنی تبدیلشده نتوانست بپذیرد این را، نمیتوانست ببیند. میگفت هِی من از آتشم، او از گِل است، چهجوری من به او سجده کنم؟ و خداوند هم میگفت که من در او به خودم زنده شدم، تو به او که سجده میکنی، به من سجده میکنی، شیطان نتوانست این را بفهمد، همینطور که ما هم نمیتوانیم بفهمیم. درست است؟
«گشت رسوا»، رسوا شد، «بین که او را نام چیست؟»، میدانید ابلیس بهمعنی ناامید، ابلیس بهمعنی ناامید است. پس بنابراین ببین الآن نامش چیست؟ نامش ناامید است. این ناامیدی را در منذهنی به ما هم داده ابلیس، چون
نفْس و شیطان هردو یک تن بودهاند
در دو صورت خویش را بنْمودهاند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۵۳)
پس شیطان و منذهنی ما از یک جنساند، او که ناامید است، اسمش ناامید شده، آن ناامیدی را به ما هم میدهد. پس ما با فضاگشایی نباید ناامید بشویم.
🔟6️⃣3️⃣ ۵۰ 🔟6️⃣3️⃣
هست درخور از برایِ خایف، آن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۲۹)
لاتَخافُوا: نترسید.
نُزل: طعامی که برای مهمان فراهم کنند.
خایِف: ترسان، ترسنده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
هر که ترسد، مر وَرا ایمن کنند
مَر، دلِ ترسنده را ساکن کنند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۳۰)
ورا: وی را، او را
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
آنکه خوفش نیست چون گویی مترس؟
درس چهْدهی؟ نیست او محتاجِ درس
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۳۱)
نُزل یعنی همین غذا، طعام. خایِف: ترسان. میگوید که «لاتَخافُوا» غذای کسانی است که رفتند به فضای یکتایی، آنجا میترسند. از چه میترسند؟ این ترس شبیه ترس منذهنی نیست. ترس که از آنجا بیرون انداخته بشوند، یکدفعه به ژاژ دست بزنند، یکدفعه اتصالشان قطع بشود، یکدفعه بروند به ژاژ، نمازشان باطل بشود، یعنی قطع بشوند. پس لاتَخافُوا غذای «خایفان» است، یعنی ترسندگان.
«هست درخور از برایِ خایِف، آن»، میگوید این «هست درخور» یعنی شایسته است برایِ ترسنده، آن. بنابراین این لاتَخافُوا، اینکه خدا به کسی میگوید نترسید، این خیلی چیز مهمی است. برای اینکه به هر کسی نمیگوید، به کسی میگوید که رفته آن تو و در فضای یکتایی. «هست درخور از برایِ خایِف، آن»، پس خایِف درخورِ یک همچون غذای خوشمزهای است که خداوند به او میگوید، من هوایت را دارم نترس.
میگوید «هر که» بترسد او را ایمن میکنند. اگر شما فضا را باز کنید، حواستان روی خودتان باشد، تأمل کنید، مراقب باشید، زندگی از این کار شما خوشش میآید. اگر بترسید، شما را ایمن میکنند. دل ترسنده را زندگی ساکن میکند.
آن کسی که منذهنی دارد، خوفش نیست، خرش را وِل کرده توی چمنزار جفتک میزند، همهچیز میگوید، هرچه میخواهد میچرد، همهچیز میخورد. «آنکه خوفش نیست»، چهجوری به او میگویی نترس؟ کسی که منذهنی دارد برایش مهم نیست اصلاً که خداوند به او میگوید مترس؟ او که در آن مقام نیست.
به او برای چه درس میدهی؟ او محتاج درس نیست. شما میگویید من محتاج درسم. درست است؟ درس زندگی. یعنی همهٔ اینها جمع میشود، اینکه من حواسم به خودم است، مراقبم که ژاژ نگویم، فضا را نبندم، منقبض نشوم، استقامت کنم، بلند شدم به خودم هشدار میدهم، امرِ قُم را اجرا میکنم.
این همیگوید که: آن ضال است و گُم
بیخبر از حالِ او و، ز امرِ قُمْ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۵۰۳)
ضال: گمراه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
منهای ذهنی به کسانی که رفتند به فضای یکتایی، فضاگشا هستند، مراقب هستند، میگویند اینها راه گم کردهاند. خبر ندارند که اینها «امرِ قُم» را اجرا کردند. قُم یعنی بلند شو، بلند شو به خودت هشدار بده. میبینی میگوید بلند شو به خودت هشدار بده، بلند شو به خودت هشدار بده. تمام هشدارها به خودمان است. ما فکر میکنیم باید بلند شویم به بقیه هشدار بدهیم، ما که اصلاً ایرادی نداریم. این طرز فکر درست نیست.
سالها ابلیس، نیکونام زیست
گشت رسوا، بین که او را نام چیست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۰)
در جهان، معروف بُد عُلیایِ او
گشت معروفی به عکس، ای وایِ او
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۱)
عُلیا : بزرگی، عظمت
عَلیا: مکانِ مرتفع، جای بلند
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
تا نهیی ایمن، تو معروفی مجو
رو بشو از خوف، پس بنْمای رو
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۲)
یا میتوانستیم بگوییم «رَو بشو از خوف» یعنی خودت را از ترس پاک کن و صورت اصلیات را نشان بده. سالها شیطان خوشنام بود، ولی یکدفعه امتحان شد، از امتحان رفوزه شد. در آدم عیب دید و درحالیکه تمثیل است دیگر، خداوند به او میگفت که سجده کن، باز هم در «نکتهٔ مُستَحیله» یعنی در منذهنی تبدیلشده نتوانست بپذیرد این را، نمیتوانست ببیند. میگفت هِی من از آتشم، او از گِل است، چهجوری من به او سجده کنم؟ و خداوند هم میگفت که من در او به خودم زنده شدم، تو به او که سجده میکنی، به من سجده میکنی، شیطان نتوانست این را بفهمد، همینطور که ما هم نمیتوانیم بفهمیم. درست است؟
«گشت رسوا»، رسوا شد، «بین که او را نام چیست؟»، میدانید ابلیس بهمعنی ناامید، ابلیس بهمعنی ناامید است. پس بنابراین ببین الآن نامش چیست؟ نامش ناامید است. این ناامیدی را در منذهنی به ما هم داده ابلیس، چون
نفْس و شیطان هردو یک تن بودهاند
در دو صورت خویش را بنْمودهاند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۵۳)
پس شیطان و منذهنی ما از یک جنساند، او که ناامید است، اسمش ناامید شده، آن ناامیدی را به ما هم میدهد. پس ما با فضاگشایی نباید ناامید بشویم.
🔟6️⃣3️⃣ ۵۰ 🔟6️⃣3️⃣
عُلیا یعنی بزرگی، جای بلند. درست است؟ عظمت. عَلیا، مکان مرتفع، بعضیها عَلیا میخوانند، جای بلند. پس عُلیا، بزرگی، عظمت. عَلیا، بعضی عَلیا مینویسند. پس اگر بخوانیم، عَلیای او یعنی جای بلند او، در جهان معروف بود مقام او، بههرحال. معروفی به عکس شد، الآن بهصورت منفی معروف است، وای به حالش! به ما میگوید «تا نهیی ایمن»، ما کِی ایمن میشویم؟ وقتی فضا را باز کنیم همانیدگی نماند یا خیلی کم بشود.
تو نیا معروف بشوی که من هم میخواهم معروف بشوم. شما با منذهنی داری معروف میشوی و این برای تو ضرر دارد. «تا نهیی ایمن، تو معروفی مجو»، حالا برو خودت را از خوف بشوی یا رویت را از خوف بشوی از ترس. این ترس منذهنی است. اگر ترس منذهنی برود، آن موقع روی اصلی تو مشخص میشود. روی اصلی تو همین روی اَلَست تو است.
تا نرویَد ریشِ تو ای خوبِ من
بر دگر سادهزَنَخ طعنه مَزَن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۳)
سادهزَنَخ : آن که صورتش مو نَرُسته باشد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این نگر که مبتلا شد جانِ او
تا در افتادهست و، او شد پندِ تو
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۴)
تو نیفتادی که باشی پندِ او
زهر، او نوشید، تو خور قندِ او
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۵)
سادهزَنَخ: آن که صورتش مو نَرُسته. میگوید که، تمثیلش همین مو درآوردن صورت پسرها است که وقتی جوان هستند، حالا شاید قدیم اینطوری بوده، دوست داشتند حتماً زود ریش دربیاورند و مرد بشوند بهاصطلاح. یعنی اگر ریشت هنوز نروییده، نرو ایراد بگیری به کسانی که ریش درنیاوردند.
تا نرویَد ریشِ تو ای خوبِ من
بر دگر سادهزَنَخ طعنه مَزَن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۳)
سادهزَنَخ : آن که صورتش مو نَرُسته باشد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یعنی تو اگر کامل نشدی، هنوز ایرادهایت را برطرف نکردی، به کسانی که ایراد دارند ایراد نگیر. این را نگاه کن که جان او مبتلا است، و وقتی او افتاده، او پندِ تو شده. یعنی میگوید که تو اگر یکی میبینی که ایراد زیاد دارد افتاده، دیگر تو طعنه مَزَن. برای اینکه عبرت بگیر، یاد بگیر که تو نیفتی. تو که نیفتادی او از تو پند بگیرد.
پند گیر از مصائب دگران
تا نگیرند دیگران به تو پند
(سعدی، گلستان، باب هشتم در آداب صحبت)
بهقول سعدی، تو از مسائل و مصائبِ دیگران پند بگیر تا تو نیفتی آنها از تو پند بگیرند. اگر یکی افتاده و ایراد میگیری، هیچچیز نگو، پند گیر، بگو من هم از اینها دارم. او افتاده، من الآن ایرادم را میبینم برطرف میکنم، بنابراین او زهر خورده، من قندش را میخورم. یعنی چه؟ یعنی خودم را اصلاح میکنم. دیگر طعنه نزن، دیگر ایراد نگیر، نصیحت نکن، درست نکن، برو روی خودت کار کن.
این قصه در اینجا تمام شد که میبینید مربوط به این بود که ما هر ایرادی که در دیگران میبینیم در ما هست و ما نیاز این را داریم که در دیگران عیب ببینیم و این نیاز منذهنی است. منذهنی ما به حساب عشق میگذارد، که نیست، عشق نیست، نیاز منذهنی است. پس شما وقتی میروید ایراد یکی را پیدا میکنید به او میگویید پسرم، دخترم، برادرم، خواهرم، من دارم شما را راهنمایی میکنم، این نیاز منذهنی شما است، عشق نیست. توجه میکنید؟ برگرد روی خودت کار کن.
الآن ابیاتی میخوانم در این زمینه که کمک خواهد کرد. اگر شما این ابیات را تکرار کنید، ممکن است قبول کنید که هر ایرادی که در مردم میبینم در من هم هست، من باید هیچچیز نگویم، برگردم ایراد خودم را پیدا کنم و رفع کنم.
وآن گنه در وی ز جنسِ جُرمِ توست
باید آن خو را ز طبعِ خویش شُست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۱۵۲)
خُلقِ زشتت، اندر او رؤیت نمود
که تو را او صفحهٔ آیینه بود
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۱۵۳)
هر گناهی که در دیگران میبینی از جنس گناه تو است، جرم تو است، از جنس عیب تو است. پس هر عیبی در دیگران میبینی از جنس عیب تو است که در تو هم هست وگرنه نمیدیدی. تو باید برگردی بروی این خو را از منذهنی خودت بشویی. تو خُلقِ زشتت را در او دیدی، خُلقِ زشت تو یکدفعه در او نمایان شد که آن شخصی که خُلقِ زشت تو را به تو نشان داد، مثل صفحهٔ آینه عمل کرد.
پس اگر شما در دیگران عیب میبینید، آنها دارند مثل آینه عمل میکنند، دارند عیب شما را به شما نشان میدهند. من میدانم این را شما قبول ندارید، ولی پس از ابیات شاید قبول کنید.
🔟6️⃣3️⃣ ۵۱ 🔟6️⃣3️⃣
تو نیا معروف بشوی که من هم میخواهم معروف بشوم. شما با منذهنی داری معروف میشوی و این برای تو ضرر دارد. «تا نهیی ایمن، تو معروفی مجو»، حالا برو خودت را از خوف بشوی یا رویت را از خوف بشوی از ترس. این ترس منذهنی است. اگر ترس منذهنی برود، آن موقع روی اصلی تو مشخص میشود. روی اصلی تو همین روی اَلَست تو است.
تا نرویَد ریشِ تو ای خوبِ من
بر دگر سادهزَنَخ طعنه مَزَن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۳)
سادهزَنَخ : آن که صورتش مو نَرُسته باشد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این نگر که مبتلا شد جانِ او
تا در افتادهست و، او شد پندِ تو
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۴)
تو نیفتادی که باشی پندِ او
زهر، او نوشید، تو خور قندِ او
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۵)
سادهزَنَخ: آن که صورتش مو نَرُسته. میگوید که، تمثیلش همین مو درآوردن صورت پسرها است که وقتی جوان هستند، حالا شاید قدیم اینطوری بوده، دوست داشتند حتماً زود ریش دربیاورند و مرد بشوند بهاصطلاح. یعنی اگر ریشت هنوز نروییده، نرو ایراد بگیری به کسانی که ریش درنیاوردند.
تا نرویَد ریشِ تو ای خوبِ من
بر دگر سادهزَنَخ طعنه مَزَن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۳)
سادهزَنَخ : آن که صورتش مو نَرُسته باشد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یعنی تو اگر کامل نشدی، هنوز ایرادهایت را برطرف نکردی، به کسانی که ایراد دارند ایراد نگیر. این را نگاه کن که جان او مبتلا است، و وقتی او افتاده، او پندِ تو شده. یعنی میگوید که تو اگر یکی میبینی که ایراد زیاد دارد افتاده، دیگر تو طعنه مَزَن. برای اینکه عبرت بگیر، یاد بگیر که تو نیفتی. تو که نیفتادی او از تو پند بگیرد.
پند گیر از مصائب دگران
تا نگیرند دیگران به تو پند
(سعدی، گلستان، باب هشتم در آداب صحبت)
بهقول سعدی، تو از مسائل و مصائبِ دیگران پند بگیر تا تو نیفتی آنها از تو پند بگیرند. اگر یکی افتاده و ایراد میگیری، هیچچیز نگو، پند گیر، بگو من هم از اینها دارم. او افتاده، من الآن ایرادم را میبینم برطرف میکنم، بنابراین او زهر خورده، من قندش را میخورم. یعنی چه؟ یعنی خودم را اصلاح میکنم. دیگر طعنه نزن، دیگر ایراد نگیر، نصیحت نکن، درست نکن، برو روی خودت کار کن.
این قصه در اینجا تمام شد که میبینید مربوط به این بود که ما هر ایرادی که در دیگران میبینیم در ما هست و ما نیاز این را داریم که در دیگران عیب ببینیم و این نیاز منذهنی است. منذهنی ما به حساب عشق میگذارد، که نیست، عشق نیست، نیاز منذهنی است. پس شما وقتی میروید ایراد یکی را پیدا میکنید به او میگویید پسرم، دخترم، برادرم، خواهرم، من دارم شما را راهنمایی میکنم، این نیاز منذهنی شما است، عشق نیست. توجه میکنید؟ برگرد روی خودت کار کن.
الآن ابیاتی میخوانم در این زمینه که کمک خواهد کرد. اگر شما این ابیات را تکرار کنید، ممکن است قبول کنید که هر ایرادی که در مردم میبینم در من هم هست، من باید هیچچیز نگویم، برگردم ایراد خودم را پیدا کنم و رفع کنم.
وآن گنه در وی ز جنسِ جُرمِ توست
باید آن خو را ز طبعِ خویش شُست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۱۵۲)
خُلقِ زشتت، اندر او رؤیت نمود
که تو را او صفحهٔ آیینه بود
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۱۵۳)
هر گناهی که در دیگران میبینی از جنس گناه تو است، جرم تو است، از جنس عیب تو است. پس هر عیبی در دیگران میبینی از جنس عیب تو است که در تو هم هست وگرنه نمیدیدی. تو باید برگردی بروی این خو را از منذهنی خودت بشویی. تو خُلقِ زشتت را در او دیدی، خُلقِ زشت تو یکدفعه در او نمایان شد که آن شخصی که خُلقِ زشت تو را به تو نشان داد، مثل صفحهٔ آینه عمل کرد.
پس اگر شما در دیگران عیب میبینید، آنها دارند مثل آینه عمل میکنند، دارند عیب شما را به شما نشان میدهند. من میدانم این را شما قبول ندارید، ولی پس از ابیات شاید قبول کنید.
🔟6️⃣3️⃣ ۵۱ 🔟6️⃣3️⃣