گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour
4.7K subscribers
3.63K photos
651 videos
1.73K files
1.94K links
چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا
تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰)

مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست.» تا «جز آنچه به ما آموختی.» دستِ تو را بگیرد.
Download Telegram
ما در بهشت فضای گشوده‌شده باید باشیم. هر کسی می‌تواند در بهشت باشد، ولی با ذهنش خارچینی می‌کند، به خودش می‌گوید اگر تو به بهشت بروی، که ما هستیم، فضای گشوده‌شده بهشت خداوند است. شما منقبض می‌شوید می‌گویید من می‌خواهم خار بچینم از این بهشت، خب آن‌جا غیر از خودت خار پیدا نمی‌کنی. غیر از انسان‌های من‌ذهنی در دریای خداوند یا در بهشتِ خداوند که در این لحظه برقرار است، هیچ خاری نیست. این‌ها هم چون از این فضا بیرون شده‌اند گرفتار شده‌اند.

اتفاقاً در این قسمت می‌گوید، می‌گوید که بزرگان می‌گویند، خداوند می‌گوید، در این غار کفتار نیست. کفتار همین من‌ذهنی است. و کفتار همین من‌ذهنی می‌گوید من را نمی‌بینند بنابراین من را نمی‌توانند شکار کنند. ولی بعد می‌گوید که تویِ کفتار همین که از این فضا بیرون شده‌ای گرفتار شده‌ای. بیرون شدن یعنی گرفتار شدن.

خداوند می‌گوید من کفتار نمی‌بینم این‌جا کفتار نیست، در غار یکتایی کفتار نیست. در غار یکتایی که خار نیست خارچین هم نیست. پس چطور ما خار می‌چینیم؟! الآن می‌گوید این‌جا خار نیست غیر از خودت. پس هرجور که تو خودت می‌بینی آن‌طوری تجربه می‌کنی جهان را، بهشت را. ما می‌توانیم در بهشت باشیم، اگر به‌وسیلهٔ همانیدگی‌ها و دردهایمان خار درست نکنیم، از خودمان خار درست نکنیم. به همین دلیل آن شعرهای خار را اول برنامه خواندم، شما بروید آن‌ها را مرور کنید.

شما ببینید از آبی که به‌اصطلاح از خواندن ابیات مولانا به‌وجود می‌آید می‌ترسید؟ احتمالش خیلی زیاد است، برای این‌که کسی که فضای درد حمل می‌کند و به‌ آن عادت کرده نمی‌خواهد این فضای درد را خاموش کند. برای همین است که شاید بعضی از شما یک در میان می‌بینید، یک ده دقیقه برنامه را می‌بینید، یک ذره حالتان خوب شد می‌گذارید می‌روید. برای این‌که حال من‌ذهنی را می‌خواهید خوب کنید، می‌خواهید خار را نگه دارید، می‌خواهید درد را نگه دارید، پخش درد را نگه دارید. نگه ندارید. خداوند فقط بهشت خلق کرده، جهنم را ما درست کردیم. جهنم همین فضای ذهن ما است.

دایم آتش را بترسانند ز آب
آب کِی ترسید هرگز ز التهاب؟‏
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۴۶)

التهاب یعنی آتش. «در رخِ مَه، عیب‌بینی می‏‌کُنی». خداوند رویش روی شما است، شما صورتتان را نمی‌شویید از همانیدگی‌ها، درنتیجه آن‌ها عیب شما است. شما عیب خودتان را می‌بینی در دیگران هم عیب خودتان را، اگر عیب نداشتی در دیگران عیب نمی‌دیدی. «در رخِ مَه عیب‌بینی»، ما در رخ همدیگر هم عیب‌بینی می‌کنیم، در رخ خودمان عیب‌بینی می‌کنیم، این کار درست نیست. در بهشت خارچینی می‌کنیم، خاری وجود ندارد. خودمان می‌کاریم خودمان هم می‌چینیم. خداوند نمی‌گوید خار بچین، خار بکار.

«گر بهشت اندر رَوی تو خارجو»، شما می‌خواهید در این جهان گل بچینی؟ می‌خواهی مهرِ زندگی جویِ زندگی به دلت بریزی در بیرون میوه‌های خوب بچینی؟ نه می‌خواهی بیرون خار بچینی؟ دراین‌صورت بیا مقاومت کن، بیا آفلین را بگذار مرکزت، بیا قضاوت کن.

گر بهشت اندر رَوی تو خارجو
هیچ خار آنجا نیابی غیرِ تو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۴۸)

در بهشت خداوند فقط ما خار هستیم، برای همین خار می‌بینیم همدیگر را و خودمان هم خار شدیم. خار نبودیم نه خودمان را خار می‌دیدیم نه دیگران را. تا زمانی که خودمان و دیگران را خار می‌بینیم و عیب‌جویی می‌کنیم در روی ماه، همین است که هست، در جهنم باید زندگی کنیم و از آب هم بترسیم.

شما از آب نترسید، همین برنامه را گوش کنید ابیات را بخوانید. این ابیات آب زندگی را در مرکزتان می‌آورند، از آب نترسید بگذارید دردهایتان را ساکت کند به‌طور کلی از شرّ دردها خلاص بشوید.

می‏‌بپوشی آفتابی در گِلی
رخنه می‏‌جویی ز بَدرِ کاملی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۴۹)

رِخنه جُستن: (مَجاز) نفوذ کردن


آفتابی که بتابد در جهان
بهرِ خُفّاشی کجا گردد نهان‏؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۵۰)

عیب‌ها از رَدِّ پیران عیب شد
غیب‌ها از رَشکِ پیران غیب شد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۵۱)

رَشک: در این‌جا معادل غیرت


رَشک در این‌جا به‌معنیِ معادل غیرت است. خب دارد می‌گوید خداوند شبیه آفتاب است، شما هِی در زیر گِل‌های همانیده این‌ها را می‌پوشید، و کارَت در‌واقع از بدرِ کامل که خداوند می‌خواهد در دلت ظهور کند آن را می‌پوشانی. ولی طرح خداوند این است که به‌صورت آفتاب از مرکز ما طلوع کند.


🔟4️⃣5️⃣ ۳۸ 🔟4️⃣5️⃣
«آفتابی که بتابد در جهان»، طرح این است، می‌خواهد شما را به خودش زنده کند یا در شما به خودش زنده بشود. شما هم دنبال خار می‌گردی، درد می‌گردی، گرفتاری می‌گردی. چون در درونِ هر دیدش سِحر است ما کَژ می‌بینیم. به‌خاطرِ خفاشِ من‌ذهنیِ ما آیا باید نهان بشود؟ انسان‌ها اگر خفاش شدند و آفتاب را دوست ندارند نمی‌خواهند بگذارند آفتاب از مرکزشان طلوع کند، آیا این آفتاب بالاخره نخواهد تابید؟

آفتابی که بتابد در جهان
بهرِ خُفّاشی کجا گردد نهان‏؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۵۰)

شما چرا آفتاب را پنهان می‌کنید؟ آفتاب می‌خواهد طلوع کند و به‌خاطر همین است که این‌قدر درد می‌کشیم.

عیب‌ها از رَدِّ پیران عیب شد
غیب‌ها از رَشکِ پیران غیب شد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۵۱)

رَشک: در این‌جا معادل غیرت


عیب‌ها به این علت عیب شده که پیران آن‌ها را رد کردند. پس هر چیزی را که پیر رَد می‌کند آن عیب است، آن را شما مزیت نشمار. هزارتا عیب داریم ما که از همانیدگی با چیزها می‌آید. پیر می‌گوید این‌ها را رها کن این‌ها عیب است من رَد می‌کنم. شما هم بگویید عیب است بله، چشم.

و این‌که خداوند پنهان شده شما وصل نمی‌شوی به‌خاطر غیرت پیران است. امروز می‌گفت «دربان بشو». پیران آن معنا را به ما نمی‌دهند. نمی‌دهند نه این‌که نمی‌خواهند بدهند، برای این‌که ما نمی‌خواهیم بگیریم.

شما مولانا را می‌خوانید، در این گرداب تند می‌چرخید، ممکن است از نظر لغت‌معنی بفهمید، ولی در همین سَر می‌مانَد نمی‌آید به دلتان. در فهرست می‌مانَد به کتاب نمی‌آید، متن کتاب را درست نمی‌توانید بکنید، چرا؟ شما رو راست نیستید با مولانا یا با خداوند، نیت و کار و عملتان می‌گوید درست نیست. این‌ها را من از زبان ایشان می‌گویم ها، من به شما نمی‌گویم.

عیب‌ها از رَدِّ پیران عیب شد
غیب‌ها از رَشکِ پیران غیب شد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۵۱)

رَشک: در این‌جا معادل غیرت


«رَشک» یعنی در این‌جا، ببینید حسادت هم هست، در این‌جا غیرت است. غیرت یعنی قانون است، تا شما نخواهید و نیت خوبی نداشته باشید راست و راستین نشوید آن به شما داده نمی‌شود. شما واقعاً از تَه دلتان این پیرِ مولانا را قبول دارید؟ اگر قبول دارید حرف‌هایش باید روی شما اثر بکند.

باری ار دوری ز خدمت یار باش
در ندامت چابک و بر کار باش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۵۲)

تا از آن راهت نسیمی می‏‌رسد
آبِ رحمت را چه بندی از حسد؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۵۳)

شما دور هستی؟ بیا خدمت بزرگان باش، با مطالعه‌اش، با عمل کردن. در پشیمانی‌ای که من این‌همه همانیدگی را در مرکزم گذاشتم پشیمانم. چابک باش، زِبِل باش، تند باش، و عمل کن. و تا از راهِ پیر، شما بیت‌های مولانا را می‌خوانید قصه‌ها را می‌خوانید نسیمی به شما می‌رسد، و این آب رحمت از پیر می‌رسد یعنی از خداوند می‌رسد، از روی حسادت برای چه می‌بندی روی خودت؟! «تا از آن راهت نسیمی می‌رسد» از راه پیر نسیم می‌رسد، چرا نمی‌خوانی این ابیات را؟ چرا مضایقه می‌کنی؟ چرا به خودت رحم نمی‌کنی؟ می‌گوید این خاصیت من‌ذهنی است که حسود است. شما به مولانا حسادت می‌کنید چرا این‌همه چیز بلد است؟ یا من هم بلد هستم مال من در مقایسه با مولانا، مال من هم می‌سنجد؟

همان اول گفت، گفت که شما خیرِ محض را می‌گویی چیز بدی است؟ این تَرَفُّع را که پستی است این را واقعاً افتخار می‌دانی؟ این‌که با من‌ذهنی می‌گویی می‌دانم و مقاومت می‌کنی در مقابل پیران، تسلیم نمی‌شوی، قبول نمی‌کنی، روی خودت کار نمی‌کنی، متعهد نیستی، این تَرَفُّع است؟ این پستی است. شما خیرِ محض را می‌خواهی ایراد بگیری، این را به حساب بزرگی می‌گذاری؟ این پستی است، این کوچکی است.

گرچه دوری، دور می‏‌جُنبان تو دُم
حَیْثُ ماکُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُمْ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣٣۵۴)

«گر‌چه در ذهن هستی و از او دوری، از دور دُمِ آشنایی با او (از جنسِ او بودن) را به حرکت در‌آور. به این آیهٔ قرآن توجه کن که می‌گوید: «در هر‌جا که هستی روی به او کن.»»


بقیه‌اش را شما می‌دانید، سریع می‌خوانم. حالا، گرچه که دوری، از دور اظهار آشنایی کن با فضاگشایی، با خدمت، با خواندن ابیاتش اگر پیر است، اگر خداوند است، این بیت در مورد پیر و خداوند هر دو یکی است. یادمان باشد پیر از جنس خداوند است. مولانا از جنس خداوند است. شما هم به‌نسبت از جنس خداوند شده‌اید وگرنه به این برنامه گوش نمی‌کردید.

🔟4️⃣5️⃣ ۳۹ 🔟4️⃣5️⃣
اصلاً «حَیْثُ ماکُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُمْ» دائماً می‌خوانیم، یعنی هرجا هستی، در هر وضعیتی هستی فضا را باز کن رو به خداوند کن. «گرچه دوری، دور می‌جُنبان تو دُم» یعنی اظهار آشنایی بکن با، با چه؟ با خدمت، با حسادت نکردن، با چابک بودن در پشیمانی که من این‌همه وقت تلف کردم، زیر بار رفتن، قبول مسئولیت که من اشتباه کردم اشتباهم را می‌پذیرم الآن می‌خواهم درست کنم، بر کار بودن، یعنی عمل کردن، درست است؟ من آب رحمت را می‌خواهم.

مولانا سبب خواهد شد که آب رحمت زندگی، که امروز بود «ساعتی از جویِ مهرش آب بر دل می‌زدیم» بیاید به مرکزتان. اگر بیاید به مرکزتان آتشتان را خاموش کند، بگذارید خاموش کند.

می‌گوید بد چیست؟ بد سرکشی آتش‌عمل. بد نباش، آتش عمل نباش، کاری نکن که درد ایجاد کند. خار نباش، ولی بدان که این من‌ذهنی تا هست:

خارِ سه‌سویَست هر چون کِش نَهی
درخَلَد، وز زخمِ او تو کِی جَهی؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۵)

درخَلَد: فرورَوَد


دائماً نَقلش به‌سوی خسران است. این‌ها را باید بدانید شما، می‌دانید. خوب بدانید، که شما به‌عنوان من‌ذهنی ممکن است دائماً درد ایجاد می‌کنید ضرر می‌زنید به خودتان و دیگران، از این کار باید برگردید. «در ندامت چابک و بر کار باش»

تا از آن راهت نسیمی می‏‌رسد
آبِ رحمت را چه بندی از حسد؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۵۳)

اصلاً حسادت را ما بگذاریم کنار. شما اگر بتوانید حسادت را بگذارید کنار، آقا مردم میلیاردر بشوند، موفق بشوند، همسر پیدا کنند، خوشبخت بشوند، خانه بخرند، شما همه‌اش تبریک بگویید خوشحال بشوید، حسادت نکنید. حسادت بیچاره می‌کند و راه جویِ مهرِ خداوند را می‌بندد. راهِ نسیم پیر را هم می‌بندد. اصلاً راهِ زندگی را به آدم می‌بندد حسادت.

پس بنابراین می‌گوید که در هر وضعیتی هستی رو به او بکن، ولو دور هستی. این آیه از این‌جا می‌آید:

«قَدْ نَرَىٰ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاءِ ۖ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا ۚ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ ۚ وَحَيْثُ مَا كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ ۗ وَإِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ ۗ وَمَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ.»
«نگريستَنَت را به اطراف آسمان مى‌بينيم. تو را به‌سوى قبله‌اى كه مى‌پسندى مى‌گردانيم. پس روى به جانب مَسْجِدُالْحَرام كن. و هرجا كه باشيد روى بدان جانب كنيد. اهل كتاب مى‌دانند كه اين دگرگونى به حق و از جانب پروردگارشان بوده‌است. و خدا از آن‌چه مى‌كنيد غافل نيست.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۱۴۴)

این‌جا نوشتند دیگر من‌ هم می‌خوانم. «نگریستنت را به اطراف آسمان می‌بینیم. تو را به‌سوی قبله‌ای که می‌پسندی می‌گردانیم»، یعنی ما تا حالا قبله‌مان همین همانیدگی‌ها بوده، الآن فضا را باز می‌کنیم، قبله‌مان آن خواهد بود. «پس روی به جانب مسجدالحرام کن.» در این‌جا یعنی فضای گشوده‌شده. «و هرجا که باشید»، یعنی در هر وضعیتی که باشید در ذهن «روی بدان جانب کنید.» یعنی فضا را باز کنید رو به خدا و خداوند کنید. «اهل کتاب می‌دانند که این دگرگونی به حق و از جانب پروردگارشان بوده‌است.» هر کسی از دانش اصلی خبر داشته باشد، از علم «مِن لَدُن» می‌گوید خبر داشته باشد، فضا را باز کرده باشد، این دگرگونی را به حق می‌داند و می‌داند که از جانب خداوند است. دگرگونیِ پرستشِ همانیدگی‌ها به پرستش خداوند به‌صورت فضای گشوده‌شده. «و خدا از آن‌چه می‌کنید غافل نیست.» یعنی این لحظه اگر همانیدگی بپرستید، آن را می‌بیند، فضا را باز کنید، آن را هم می‌بیند، فضا را باز کنید، خب شما به‌سوی او می‌روید، فضا را ببندید، می‌روید به‌سوی یک سرنوشت بد که در ذهن رخ خواهد داد.

چون خَری در گِل فُتَد از گامِ تیز
دَم‌ به دَم جُنبد برایِ عزمِ خیز
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣٣۵۵)

جای را هموار نَکْند بهرِ باش
دانَد او که نیست آن جایِ معاش‏
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣٣۵۶)

معاش‏: زندگی


حسِّ تو از حسِّ خر کمتر بُده‌ست
که دلِ تو زین وَحَل‌ها بَرنَجَست‏
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣٣۵۷)

وَحَل‌: گِل و لای که چهارپا در آن بمانَد.


می‌گوید اگر خری تند برود، با عجله برود و پایش بلغزد بیفتد به گِل، لحظه‌به‌لحظه می‌جنبد که چه‌کار کند؟ از توی گِل بیاید بیرون و نمی‌آید که تو گِل جا را درست کند و بگوید که ما دیگر افتادیم تو گل این‌جا می‌خواهیم زندگی کنیم، بهتر است این‌جا را درست کنیم صاف و صوف کنیم.

🔟4️⃣5️⃣ ۴۰ 🔟4️⃣5️⃣
ما هم افتادیم تو گل همانیدگی‌ها، ولی توی همانیدگی‌ها در من‌ذهنی جا را صاف و صوف می‌کنیم، نمی‌خواهیم بجنبیم و از این‌جا بیاییم بیرون. از توی فضای درد و همانیدگی نمی‌خواهیم بیاییم بیرون. می‌گوییم این‌جا «جای معاش» است، زندگی است. معاش یعنی زندگی.

حسِّ ما از «حسِّ خر» کمتر است، یعنی حسِّ حیوان کمتر است. در‌حالی‌که حیوان ابتدا گفت که اگر ما فضا را باز کنیم، سوزن طلایی را به ما ارائه می‌کند، یعنی بهترین خدمتش را، بهترین همکاری‌اش را به ما ارائه می‌کند و ما هر تصمیم می‌گیریم او به ما می‌آید کمک می‌کند. «رشته» دنبال «سوزن» می‌گوید می‌رود، «سوزن» ما هستیم، «رشته» آن‌ها هستند.

حسِّ ما از «حسِّ خر» حیوان کمتر است، برای این‌که مرکز ما دل ما از این گل‌های همانیدگی نمی‌خواهد بیرون بیاید. و در این همانیدگی با سبب‌سازی می‌گوییم اجازه بدهید من باید این‌جا بمانم، نمی‌توانم بیرون بیایم، احتیاج دارم به این گل‌ و‌ لای و به این دردها و درد پخش کردن.

در وَحَل تأویلِ رُخصَت می‏‌کُنی
چون نمی‏‌خواهی کز آن دل بَرکَنی‏
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣٣۵۸)

وَحَل‌: گِل و لای که چهارپا در آن بمانَد.
تأویل: در این‌جا یعنی توجیه کردن موضوعی


کاین رَوا باشد مرا، من مُضْطَرم
حق نگیرد عاجزی را، از کَرَم‏
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣٣۵۹)

مُضْطَر: بیچاره، درمانده


خود گرفته‌ستت، تو چون کفتارِ کور
این گرفتن را نبینی از غُرور
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣٣۶۰)

در توی گِل تو سبب‌سازی می‌کنی و می‌گویی به من اجازه بده این‌جا بمانم با سبب‌سازی‌های توهمی خودت، برای این‌که نمی‌خواهی دل بکَنی از این گل‌های همانیدگی و بعد هم می‌گویی این برای من رواست، برای این‌که من اضطرار دارم. من اضطرار دارم در این وضعیت بمانم، این باورها را نگه دارم، این وضعیت را نگه دارم و خداوند «عاجزی» مثل من را نمی‌گیرد. نه، خداوند خودش شما را عاجز کرده که بفهمی که با عاجز «گُزیده مُعجزی» است. عجز هم زنجیری است که او بر پایت نهاده، گرفتار کرده که تو بفهمی که این‌ها را در مرکزت نمی‌گذارند، نه این‌که تو سبب‌سازی کنی که حتماً باید تو این گِل من بمانم.

تو می‌گویی خداوند عاجزی مثل من را از بخشش نمی‌گیرد، نه! گرفته تو را و چون تو مثل «کفتار کور» که خودش و دیگران را می‌درَد، این گرفتن را از «غرور» و کبر نمی‌بینی. بعد هم این چند بیت:

می‌‏گُوَند: این جایگه کفتار نیست
از بُرون جویید، کاندر غار نیست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۶۱)

این همی‌‏گویند و بندش می‌‏نهند
او همی‌‏گوید: ز من بی‌‏آگهند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۶۲)

گر ز من آگاه بودی این عَدُو
کِی ندا کردی که این کفتار کو؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۶۳)

عَدُو: دشمن


بزرگان می‌گویند خداوند هم می‌گوید در بارگاه ما «کفتار» نیست، راست هم می‌گوید. برای این‌که کفتار یک توهم نوری است. اگر کفتار باشد در بیرون از ماست. خب بیرون از خداوند است کفتار دیگر، ما به‌عنوان من‌ذهنی بیرون از خداوند هستیم «کاندر غار همانیدگی» نیست.

بزرگان و خداوند می‌گویند در این‌جا ما کفتار نمی‌بینیم والله ما کفتار نیافریدیم. و این را می‌گویند و «بند» می‌نهند به کفتار و کفتار می‌گوید از من آگاه نیستند. خب ما به‌عنوان کفتار من‌ذهنی چون از این بارگاه، از این فضای یکتایی خارج شده‌ایم با همانش با چیزها که افتاده‌ایم به زمان مجازی و به فضای مجازی، این فضای مجازی و زمان مجازی داخل خداوند نیست، درنتیجه خداوند می‌گوید این‌جا کفتار نیست، ما هم می‌گوییم ما را نمی‌بینند، بنابراین ما را هم نمی‌گیرند، ولی خروج از این فضا خودش گرفتاری است. توجه می‌کنید؟

«او همی گوید» من‌ذهنی می‌گوید کفتار می‌گوید از من آگاه نیستند. خدا هم گفته این‌جا کفتار نیست؛ نمی‌داند که اصلاً صِرفِ کفتار شدن، من‌ذهنی شدن یعنی گرفتاری. می‌گوید اگر از من آگاه بودند، یعنی این دشمن در این مورد بزرگان، خداوند اگر از من آگاه بودند، چرا گفتند این‌جا کفتار نیست؟ خداوند می‌گوید این‌جا کفتار نیست، من‌ذهنی توهم است، چرا؟ تا ما بفهمیم که این توهم است، ما باید فضا را باز کنیم برویم به آن فضایی که می‌گوید آن‌جا کفتار نیست.

گفته این‌جا «خار» نیست، تو کفتار شدی، خار شدی، تو خار را کاشتی. خدا می‌گوید من خار نکاشتم، من اصلاً خار نمی‌خواهم، این‌جا بهشت است. تو «خارجو» شدی، از فضای من خارج شدی، «خارجو» شدی. در «بهشت» اگر خار بجویی فقط خودت را پیدا می‌کنی، خودت خار شدی خودت هم تجربه می‌کنی خار را، خار باش، کفتار باش، خودت را بِدَر دیگران را هم بِدَر، ولی من کفتار نیافریدم، من خار نیافریدم، من نمی‌خواستم تو درد داشته باشی. حالا همهٔ این چیزها یعنی این‌که ما باید فضا را باز کنیم، از این فضای ذهن بپریم بیرون به این فضای گشوده‌شده.

🔟4️⃣5️⃣ ۴۱ 🔟4️⃣5️⃣
اما اجازه بدهید من می‌خواهم بقیهٔ قصهٔ درویش را بخوانم. یادآوری کنم. می‌دانید که درویش دنبال گنج بود و در برنامهٔ ۱۰۴۴ این مثنوی را خواندم. چند بیت یادآوری می‌کنم و بعد می‌روم بقیه‌اش را ان‌شاءالله می‌‌خوانم.

آن درویش بالاخره که گنج را پیدا نکرد، متوجه یک چیزی شد، همین‌طور که این امیر هم که ابراهیم اَدْهَم را تماشا می‌کرد وقتی فتح باب شد، یک اتفاقی برایش افتاد، دیدید که دیوانه شد و خراب شد. همهٔ این‌ها را خواندم.

ما هم که جست‌و‌جوی گنج حضور کرده‌ایم، یعنی زنده شدن به بی‌نهایت و ابدیت خداوند با من‌ذهنی کار کرده‌ایم و آن هاتف گفته بود که تو کمان را آماده کن، کمان خودت هستی و آماده باش تیر را در کمان بگذار و نینداز. ما می‌اندازیم، یعنی «ما کمان و تیراندازش خداست»، ولی ایشان تیر را گذاشته بود در کمان تا زور داشت کشیده بود، انداخته بود و گنج را پیدا نکرده بود. قرار بود هرجا بیفتد، آن‌جا را بکَند و گنج را پیدا کند و این کار را کرده بود، پیدا نکرده بود گنج را. بالاخره متوجه شده بود هر کاری که با من‌ذهنی کرده بیهوده بوده و این‌ چیزها را به خودش می‌گفت. من این‌ها را یادآوری می‌کنم و بعداً ان‌شاءالله بقیه‌اش را بخوانیم. پس درویش این‌طوری می‌گوید:

گفت آن درویش: ای دانایِ راز
از پیِ این گنج کردم یاوه‌تاز
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۸۸)

یاوه‌تاز: کسی که بیهوده دوندگی می‌کند.


دیوِ حرص و آز و مُسْتَعجِل‌تَگی
نی تَأَنّی جُست و نی آهستگی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۸۹)

آز: طَمَع
مُسْتَعجِل‌تَگی: به شتاب دویدن، مراد عجله‌ٔ من‌ذهنی است.


من ز دیگی لقمه‌ای نندوختم
کف سیه کردم، دهان را سوختم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۹۰)

یاوه‌تاز: کسی که بیهوده دوندگی می‌کند. آز: طمع. مُستَعجِل‌تَگی: به شتاب دویدن.

پس آن درویش متوجه این چیزها شد. می‌خواهیم یادآوری کنیم ببینیم شما هم متوجه شده‌اید پس از این‌همه کار با من‌ذهنی برای پیدا کردن گنج درون آیا الآن نشسته‌اید می‌گویید که ای خداوند، من به‌عنوان من‌ذهنی دانای راز نیستم؟ از پی این گنج حضور یا بی‌نهایت و ابدیت تو بیهوده دویدم، یعنی با ذهن فکر کردم و با من‌ذهنی‌ هم عمل کردم و در من یک «دیو حرص» بود، یعنی همین من‌ذهنی من دیوِ زیاد کردن همانیدگی‌ها بود و آز بود، یعنی خواستنِ زندگی از همانیدگی‌ها و عجلهٔ من‌ذهنی و این دیو نه به‌اصطلاح این گردونهٔ تن را کُند کرد و نه پاره کرد، نه ایستاد هیچ موقع، دائماً این را چرخید، در آن‌جا چرخیدم دور خودم، تو خودم چرخیدم و از این دیگ‌های ذهنی که من به‌وسیلهٔ ذهن به‌سوی خدا می‌رفتم هیچ غذایی نخوردم، ولی همه‌جایم سیاه شد، دستم سیاه شد و دهانم هم سوخت، یعنی خیلی درد کشیدم. پس شما می‌بینید این درویش با ذهنش عمل کرده و به هیچ‌جا نرسیده.‌ و:

نیستم اومیدوار از هیچ سو
وآن کَرَم می‌گویدم: لا تَیْأَسُوا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۷۴۱)

لا تَیْأَسُوا: نومید مشوید.


الآن دیگر امیدوار از سوها نیستم و آن بخشش‌کننده، خداوند می‌گوید ناامید نباش. به شما هم همین‌طور گفته می‌شود.

آن گِرِه کاو زد، هَمو بگْشایدش
مُهره کاو انداخت، او بِربایَدَش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۹۳)

بالاخره این درویش فهمیده شما هم می‌فهمید گرۀ ذهنی را او زده، یعنی خداوند زده، او خواهد گشود. او مُهره را انداخته، اول ما را با ذهن هم‌هویت کرده، من‌ذهنی را به‌وجود آورده به‌صورت گره، او باز می‌کند و باید او بازی کند تو با من‌ذهنی مهره را برندار بازی بکن، «مُهره کو انداخت» آن کسی که مُهره می‌اندازد صفحهٔ تخته‌نرد یا شطرنج او باید بازی کند، یعنی او باید فکر کند، شما باید فضا باز کنید. این‌ها را درویش به خودش می‌گوید. شما هم دارید یاد می‌گیرید.

کو هنر؟ کو من؟ کجا دلْ مُستَوی؟
این ‌همه عکسِ تو است و خود توی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۹۷)

مُستَوی: راست‌ و درست


بالاخره ما فهمیدیم پس از مدتی با ذهن عمل کردن آقا ما هنری نداریم! این منِ ما من‌ذهنی است، من اصلی نیست. این دل ما آرامش ندارد، راست و درست نیست اصلاً، راه راست را نمی‌شناسد، حق‌شناس نیست و این را که من می‌فهمم الآن این درویش می‌گوید ها! ما هم همین را می‌گوییم، این یک‌ خرده فضا‌گشایی کردیم، «فتح باب» کردیم تو به ما دادی، وگرنه با من‌ذهنی هیچ‌کدام از این‌ها را نمی‌دانستیم. با من‌ذهنی هی می‌دویدیم، می‌دویدیم به هیچ‌جا نمی‌رسیدیم. پس آن هنر هنر نبود، آن منم منم کردن‌های ما، دانستن‌های ما در ذهن هنر نبود. من اصلیِ من نبود، دل من آرامش نداشت و راه‌شناس و حق‌شناس نبود، وقتی من‌ذهنی داشتم. الآن یک ذره فضا باز شد می‌فهمم این‌ها همه انعکاس روی توست در من. تا فضای گشوده‌شده نباشد من این چیزها را نمی‌فهمم. و:

🔟4️⃣5️⃣ ۴۲ 🔟4️⃣5️⃣
گرچه آسانت نمود آن‌سان سُخُن
کِی بُوَد آسان رموزِ مِنْ لَدُن؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۹۴)

مِنْ لَدُن: از جانبِ پروردگار


الآن من فهمیدم درست است که در ذهن می‌گویم خیلی‌ خب از این فضا همانیدگی‌ها را می‌رانیم، می‌رویم فضا را باز می‌کنیم به او زنده می‌شویم. به‌نظر آسان می‌آید، ولی دانش آن‌وری می‌خواهد، فضا را باید باز کنم من، با دانش ذهن نمی‌توانم این کار را بکنم.

این‌ها را درویش متوجه می‌شود، ما هم متوجه می‌شویم که فضا باز نشود رموز علم «مِن لَدن» یعنی علم که از آن‌ور می‌آید، تا از آن‌ور علم نیاید من نمی‌توانم از من‌ذهنی با دانش ذهنی رها بشوم. درویش این چیزها را می‌فهمد ما هم می‌فهمیم.

شب شکسته کَشتیِ فهم و حواس
نه‎ امیدی مانده، نه‎ خوف و نه‎ یاس
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۲۱)

یاس: یأس، ناامیدی


شب در این‌جا یادتان است؟ دوتا نهنگ تعریف کرد یکی توی ذهن بود یکی فضا باز می‌شود ما می‌رویم آن‌ور. هر دو شب است، چون هیچ‌کدام را ما متوجه نمی‌شویم به‌عنوان هشیاری ذهنی.

شب بنابراین وقتی فضا باز می‌شود «کشتی فهم و حواس» ذهنی من می‌شکند، نه امید می‌ماند، نه ترس و نه ناامیدی.

نکاتی را برای شما بازگو می‌کنم از آن قصه‌ای که بود.

بعد در این شبی که فضای گشوده‌شده بود رفتیم دیدی که چیزهای ذهنی فراموش شد. بعد از آن‌جا که می‌آییم صبح به این‌ور، صبح وقتی که دیگر از داخل نهنگِ فضای گشوده‌شده می‌آییم به داخلِ نهنگ ذهن. پس دوتا شب است یا دوتا نهنگ است. فاصلهٔ بین این‌ها هم صبح است. مولانا تعریف می‌کند فضا را باز می‌کنی می‌روی آن تو، خبر نداری آن‌جا تغییر و تحول ایجاد می‌شود، بعد از آن‌جا می‌آیی بیرون می‌روی توی ذهن، در ذهن دوباره همانیدگی هست و ایجاد درد هست ولی مولانا می‌گوید یک بار «فتحِ باب» شد و شب حضور، شب فضای گشوده شما، شما را بلعید آن‌جا «اَلَستیّ و بَلیٰ» گفتی یعنی خداوند گفت تو از جنس من هستی؟ خودش هم گفت «بله» و شما هشیار می‌شوید به یک چیزی که وقتی می‌آییم داخل شب ذهن این را دیگر فهمیده‌ای، می‌دانی که این‌جا تنها نیستی خداوند با تو است با فضاگشایی می‌توانی به او وصل بشوی. پس می‌گوید:

هر شبی تدبیر و فرهنگم به خواب
همچو کشتی غرقه می‌گردد ز آب
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۹۸)

خود نه من می‌مانم و نه آن هنر
تن چو مُرداری فتاده بی‌خبر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۹۹)

تا سَحَر جملهٔ شب آن شاهِ عُلیٰ
خود همی گوید اَلَستیّ و بلیٰ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۰۰)

عُلیٰ: بلندمرتبه


پس وقتی فضا باز می‌شود آن شب می‌شود که می‌روم داخل فضای یکتایی، تدبیرِ فرهنگ ذهنی‌ام به خواب می‌رود، مانند کشتی غرقه می‌شود در آب هشیاری زندگی. نه من می‌مانم یعنی به‌عنوان من‌ذهنی و نه هنرهای ذهنی، این تن من هم که همین من‌ذهنی است حتی تن جسمی‌ام مانند مردارِ بی‌خبر می‌ماند. این هشیاری می‌رود به آن‌ور و تا سحر، سحر کِی است؟ سحر موقعی است که دوباره من بیایم به این تن. «تا سَحَر» همهٔ شب آن «شاهِ عُلیٰ» یعنی خداوند در ما خود می‌گوید «اَلَستیّ و بلیٰ» می‌گوید «اَلَستیّ و بلیٰ» می‌گوید من پروردگار تو هستم؟ خودش هم به نمایندگی از ما می‌گوید «بله» هی می‌گوید من پروردگار تو هستم، این تغییر و تحول ما است در آن فضا، یک مقدار زیادی هشیاری به وجود می‌آید در ما. بعد:

کو بَلیٰ‌گو؟ جمله را سیلاب بُرد
یا نهنگی خورد کُل را، کِرد و مُرد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۰۱)

کِرد و مُرد: هیچ و پوچ


صبحدم چون تیغِ گوهردارِ خَود
از نیامِ ظلمتِ شب برکَنَد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۰۲)

نیام:‌ غلافِ شمشیر


آفتابِ شرق، شب را طی کند
این نهنگ آن خورده‌ها را قی کند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۰۳)

قی کردن: خورده را از دهان بیرون آوردن، استفراغ کردن



🔟4️⃣5️⃣ ۴۳ 🔟4️⃣5️⃣
می‌گوید الآن «بَلی‌ٰگو» کجا؟ یعنی آن کسانی که در ذهن «بلیٰ» می‌گویند هیچ هم فایده ندارد، من‌ذهنی هی می‌گوید «بَلیٰ» دیگر، فایده ندارد این. باید فضا را باز کنی با فضاگشایی بگویی «بله» در فضای گشوده‌شده هم خود زندگی است که هم می‌گوید من پروردگار تو هستم؟ هم هم می‌گوید «بله»، دیگر ذهن وجود ندارد. خودش، خودش را دارد بیدار می‌کند زندگی. «کو بَلیٰ گو؟» همه را سیلاب بُرد یا نهنگی این چیزهای بی‌مصرف را «کِرد و مُرد» را خورد همه را بُرد. ولی «صبحدم» وقتی آن‌جا نمی‌توانیم بمانیم ما، در داخل نهنگ شب یکتایی. «صبحدم» چون این من اصلی ما «تیغِ گوهردار خَود» همان امتداد زندگی، همان «اَلَست» ما از «نیامِ ظلمتِ شب» خداوند شب فضای گشوده‌شده برهد خودش را برکَند، در این صورت آفتاب شرق، خداوند شب را تمام می‌کند برای ما، آن نهنگ که ما را بلعیده بود، نهنگ فضای گشوده‌شده و آن نهنگ تمام خورده‌ها را قی می‌کند. یعنی همان چیزهای بی‌مصرف را، همانیدگی‌های ما را که برده بود آن‌ور درست کند دوباره می‌آورد به این‌ور. ما دوباره چه‌کار می‌کنیم؟

کِرد و مُرد یعنی هیچ و پوچ. نیام: غلاف شمشیر. قی کردن: خورده را از دهان بیرون آوردن، استفراغ کردن. پس می‌بینید دوتا شب است یا دوتا نهنگ است، یکی فضای گشوده‌شده است یک‌دفعه ما را می‌بلعد آن‌جا ما را درست می‌کند ولی همه‌اش آن‌جا نمی‌توانیم. قی می‌کند همه‌چیز را. دوباره این یکی نهنگ می‌بلعد همین نهنگ ذهن است. درست است؟

رَسته چون یونس ز معدهٔ آن نهنگ
منتشر گردیم اندر بو و رنگ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۰۴)

خلق چون یونس مُسبِّح آمدند
کاندر آن ظلمات، پُرراحت شدند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۰۵)

«رَسته چون یونس ز معدهٔ آن نهنگ» از معدهٔ نهنگ شب که ما را بلعیده بود می‌رهیم و منتشر می‌شویم دوباره در بو و رنگ در ذهن. ولی الآن یاد گرفته‌ایم «مُسبِّح» بودن را مانند یونس. یعنی حتی الآن من‌ذهنی ما را بلعید در داخل ذهن فهمیده‌ایم که می‌توانیم داخل این نهنگ هم تسبیح بگوییم فضا را باز کنیم و در ظلماتِ شب ذهن راحت بشویم. درست است؟

هر یکی گوید به هنگامِ سَحَر
چون ز بطنِ حُوتِ شب آید به در
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۰۶)

بطنِ حُوت: شکمِ ماهی


کای کریمی که در آن لیلِ وَحِش
گنجِ رحمت بنْهی و چندین چَشِش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۰۷)

وَحِش: مَهیب، ترسناک


چشم، تیز و گوش، تازه، تن‌ سبک
از شبِ همچون نهنگِ ذُوالْحُبُک
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۰۸)

ذُوالْحُبُک: دارای راه‌ها


پس بنابراین وقتی از آن‌ور می‌آییم، یک مقدار بیدار شده‌ایم. حُوت یعنی ماهی، هر یک از انسان‌ها، پس می‌بینید که کار به این ترتیب است شما فضا را باز می‌کنید نهنگِ شب یکتایی ما را می‌بلعد آن‌جا «اَلَستیّ و بلیٰ» می‌گوییم یک تبدیلی می‌شود. وقتی منتشر می‌شویم دوباره این یکی نهنگ می‌بلعد ما را، وقتی از «حُوت» یعنی ماهی، ماهیِ شب فضاگشایی بیرون می‌آییم، این بینش به ما دست می‌دهد که ای کریمی، یعنی ای خداوندی که در آن شب وحشتناک ذهن، گنج رحمت گذاشته‌ای و چندتا مزهٔ همانیدگی، الآن دیگر چشم من تیز و گوشم تازه و تن سبک شده. از کجا؟ از شب همین فضای یکتایی که نهنگی است که دارای راه‌ها است. می‌دانید این «ذُوالْحُبُک» از آیهٔ قرآن است، یعنی آسمانی که دارای راه‌ها است. خلاصه، راه‌ها در همین آسمان فضای گشوده‌شده است. پس آن‌جا رفتیم ما یک مقدار بینش پیدا کردیم الآن در داخل نهنگ ذهن ما فهمیدیم که چاره داریم. چاره این است که ما هر لحظه می‌‌توانیم فضا باز کنیم و از این چَشِش‌ها و مزه‌های همانیدگی بگذریم. درست است؟

با کَفَش نامُسْتَحِقّ و مُسْتَحِقّ
مُعْتَقانِ رحمتند از بندِ رِقّ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۱۵)

«به بركت دست بخشندهٔ الهی، سزاواران و ناسزاواران هر دو به رحمت او از بند ذلّت و بندگیِ شهوات خواهند رَست.»

مُسْتَحِقّ: سزاوار، مستوجب
مُعْتَق: آزادشونده، بنده‌ای که از قید بندگی رهیده باشد.
رِقّ: بندگی


این هم فهمیدیم که چه من‌ذهنی بگوید شما سزاوار هستید چه ناسزاوار، ما از بند همانیدگی، از بندِ بندگی به چیزهای ذهنی ما می‌توانیم آزاد بشویم. مُسْتَحِقّ یعنی سزاوار. مُعْتَق: آزادشونده. رِقّ یعنی بندگی. از بندگی همانیدگی‌ها ما این را یاد گرفتیم که می‌توانیم آزاد بشویم و این بستگی به این ندارد که من‌ذهنی ما را گول بزند بگوید که تو اوه، سزاوار نیستی، تو «مُسْتحِقّ» نیستی. تو باید این کار را بکنی، آن کار را بکنی، تو در گذشته گناه کردی، تو این همه اشتباه کردی، نه. این را هم می‌خوانم:

🔟4️⃣5️⃣ ۴۴ 🔟4️⃣5️⃣
چون کَفَم زین حلّ و عقدِ او تُهی‌ست
ای عجب این مُعْجِبیِّ من زِ کیست؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۲۷)

حلّ و عقد: گشودن و بستن
مُعْجِبی: خودبینی، کبر


دیده را نادیده خود انگاشتم
باز زنبیلِ دعا برداشتم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۲۸)

چون الف چیزی ندارم، ای کریم
جز دلی دلتنگ‌تر از چشمِ میم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۲۹)

حالا این را هم فهمیدم. ما هم الآن داریم می‌فهمیم، این درویش فهمیده. می‌گوید که من به‌عنوان من‌ذهنی از این گره و گشودن آن دستم تهی است، نه من در گره زدن این من‌ذهنی سهمی داشتم نه در حلش، نه هم می‌توانم با من‌ذهنی حل کنم.

پس «ای عجب» الآن تعجب می‌کنم این خودبینی و کبر من از چه‌ کسی است و از چیست؟ یعنی ما الآن داریم می‌گوییم ما که عاجزیم، از دستمان چیزی برنمی‌آید پس این همه خودخواهی و کبر و غرور از کجا آمده؟ داریم متوجه می‌شویم. ما الآن می‌فهمیم که ما چشم داشتیم، چشمِ عدم داشتیم. این را چشم ذهنی کردیم که کور است. هر چیزی که به‌اصطلاح هر انسانی که عاشق چیزها است کر و کور است «دیده را نادیده خود انگاشتم» یعنی تقصیر خودم بوده. بنابراین چون تقصیر خودم بوده الآن من «زنبیلِ دعا برداشتم»، زنبیل دعا برداشتم هرجا که می‌گوید زنبیل دعا یا دعا یا پناه بردن به خرقه، یعنی فضاگشایی می‌کنم، یعنی دعا می‌کنم. دعا یعنی خواستن خداوند، خواندن خداوند، فقط با فضاگشایی میسر است و مانند «الف» چیزی ندارم ای خداوند که کریم هستی اما یک چشم تنگ دارم مانند «میم». درست است؟

این الف وین میم، اُمِّ بودِ ماست
میمِ اُم تنگ است، الف زو نَرگداست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۳۰)

نَرگدا: گداى سمج، گداى بى‌حيا، در این‌جا مراد فقير حقيقى است.


آن الف چیزی ندارد، غافلی‎ست
میمِ دلتنگ، آن زمانِ عاقلی‌ست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۳۱)

در زمانِ بیهُشی، خود هیچْ من
در زمانِ هوش، اندر پیچ من
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۳۲)

الآن فهمیدم یک الف هستم که لخت است یک دانه هم «میم» هستم و این می‌شود «اُمِّ» یعنی مادر. من فهمیدم که این گره، من‌ذهنی «میم» است که روزنش تنگ است. تنگ‌نظر است، یعنی من هم تنگ‌نظر بودم. ولی من به‌عنوان امتداد خدا لُخت و این من‌ذهنی این دوتا من را باید بزایاند به تو تبدیل کند. ولی یک چیزی هم یاد گرفتم که این میم، چشم میم یعنی من‌ذهنی تنگ است به این علّت است که «الف» گدای سِمج شده، از جهان چیزی می‌خواهد. الآن بیدار شدم که من «الف» هستم، من تا حالا گدای سِمج بودم از همانیدگی‌ها زندگی می‌خواستم الآن فهمیدم آن‌ها زندگی ندارند. از این گداییِ جهان دست برداشتم. «الف» الآن فهمیده که چیزی ندارد تا حالا غافل بوده، چون برحسب همانیدگی‌ها می‌دیده و میمِ دلتنگ موقعی است که ما عقل من‌ذهنی را داریم و من می‌بینم وقتی الآن فهمیدم به‌عنوان آن درویش یا خودم زمانی که بی‌هوش هستم یعنی هوش ذهنی ندارم هیچ هستم. این هیچ همه‌چیز است یعنی خدا، اما در زمان هوش ذهنی که با چشم تنگ من‌ذهنی می‌بینم، در پیچش ذهن هستم و این هم دیدیم دعا کرد که:

🔟4️⃣5️⃣ ۴۵ 🔟4️⃣5️⃣
هیچِ دیگر بر چنین هیچی منه
نامِ دولت بر چنین پیچی منه
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۳۳)

خود ندارم هیچ، بِهْ سازد مرا
که ز وَهمِ دارم است این صد عَنا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۳۴)

بِهْ: بهتر
عَنا: رنج


در ندارم هم تو داراییم کن
رنج دیدم، راحت افزاییم کن
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۳۵)

این درویش این‌ها را پیدا کرده که ای خدا من وقتی با ذهن که «میم» است، تنگ است تنگ‌نظر می‌شوم نگاه می‌کنم به‌عنوان «اَلَست» امتداد تو می‌شوم نَرگدا. دست از همانیدگی برنمی‌دارم و ول نمی‌کنم این‌ها بروند، این‌ را فهمیده‌ام و وقتی در این حالت هستم در پیچ هستم. برای این‌که این همانیدگی‌ها من را در پیچ می‌اندازند. امروز هم گفتیم این به‌اصطلاح «گرداب تن»، گرداب تن. من الآن فهمیدم «نامِ دولت» را بر گرداب تن ندهم، در پیچاپیچ ذهن نیفتم این دولت نیست این نیک‌بختی نیست. من الآن فهمیدم به‌عنوان «اَلف» امتداد خدا هیچ‌چیز ندارم که حال من را خوب کند. این غافلی‌ است که فکر می‌کردم این‌ها حال من را خوب می‌کنند این‌ها یار من هستند، این وهم بوده. از وهمِ داشتن است که «الف» امتداد خدا چیزی می‌تواند داشته باشد از این وهم بود که این‌همه درد به من غالب شد.

الآن از تو می‌خواهم درحالی‌که لخت هستم، همین می‌گویم هیچ‌چیز ندارم تو با ثروت خودت، غنای خودت، من را دارا کن. «در ندارم» در‌حالی‌که می‌گویم هیچ‌چیز ندارم این همانیدگی، غزل هم هست که می‌گفت: «چون همه یاران ما رفتند و تنها ماندیم» این‌ها کمک می‌کند یاران تقلبی و همانیدگی‌ها را رها کن بروند. «در ندارم» در‌حالی‌که ندارم الآن، تو دارایی به من بده. می‌فهمم که دارایی را تو می‌دهی یعنی. من در ذهن در پیچش‌های ذهن، رنج دیدم زیاد. با ذهن عمل کردم فکر کردم، وقت تلف کردم، درد ایجاد کردم، تو حالا بیا فضا را باز می‌کنم راحت افزایی کن.

🔟4️⃣5️⃣ ۴۶ 🔟4️⃣5️⃣
💠💠💠پایان بخش سوم💠💠💠
Audio
برنامه شماره ۱۰۴۵ گنج حضور
فایل صوتی - بخش‌ چهارم (پخش زنده)

https://t.me/GanjeHozourMessages
امروز راجع‌به داستان درویش صحبت کردیم که دنبال گنج حضور بود و مدت‌ها با من‌ذهنی‌اش کار کرده بود، با عجلهٔ من‌ذهنی و زندگی خواستن از همانیدگی‌ها و حفظ همانیدگی‌ها و افتادن در توهم و با فکرهای توهمی در عالم مجاز، یعنی در ذهن دنبال خدا می‌گشت، می‌خواست به بی‌نهایت و ابدیت خداوند زنده بشود. و یک‌دفعه متوجه شد که کار با ذهن فایده ندارد، ذهن دارای دانش حادث است، چیزهای ساخته‌شده به‌وسیلهٔ ذهن است و ایشان به دانش «مِن لَدُن» احتیاج دارد و این دانشی که از آن‌ور می‌آید، از طریق فضای گشوده‌شده می‌آید.

و متوجه شد که همهٔ کارهایش در ذهن غلط بوده و جز سیاهی و آلوده به درد و گناه، هیچ فایده‌ای نداشته و از گنج هیچ‌چیز عایدش نشده. و همین ناامیدی از کار ذهن و زندگی خواستن از چیزهایی که در مرکزش گذاشته بود که امروز در غزل با عبارت یاران «همه یاران» یاد شد. غزل این‌طوری بود «چون همه یارانِ ما رفتند و تنها ماندیم» متوجه شد این چیزهایی که در مرکزش گذاشته بود و می‌گفت یارم هستند و این‌ها را با ذهن تجسم کرده بود، بر اساسش من‌ذهنی درست کرده بود و از دانش ذهنی استفاده کرده بود، این غلط بوده.

خب از این تجربه و آموزش این درویش، شما هم حتماً چیزی یاد گرفتید که این در مورد همهٔ ما صادق است. و غزل هم «چون همه یارانِ ما رفتند» با «ما» شروع شد، یعنی هرچه که می‌گوییم در مورد همهٔ انسان‌ها صادق است. همهٔ انسان‌ها هشیاری جسمی دارند. هشیاری جسمی، هشیاری ذهنی است که یک سبب‌سازی بیهوده با سبب‌های ذهنی می‌کند و این عقل جزوی است، این عقلی است که من‌ذهنی ایجاد می‌کند، براساس سِحر است، کژبینی است و این فایده ندارد. این را این درویش فهمید و یک جورهایی به ما هم فهماند. و آخرسر گفت که در این‌جا ما ایستاده‌ایم که این چیزی که من در ذهن می‌بینم و به‌صورت من‌ذهنی می‌بینم، این واقعاً هیچ است، هیچ‌چیز ندارد. ولی اگر من فضا را باز کنم به تو زنده بشوم، این هم هیچ است و این‌ همه‌چیز است. بنابراین در دعایش گفت که:

هیچِ دیگر بر چنین هیچی منه
نامِ دولت بر چنین پیچی منه
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۳۳)

گفت کار در ذهن «پیچ» است و من از تو می‌خواهم و هر کاری هم از دستم بربیاید می‌کنم، من گوش به زنگ هستم، من با من‌ذهنی‌ام عمل نمی‌کنم. و نمی‌خواهم یک هیچی که واقعاً هیچ ارزشی ندارد، بر هیچی که تو است، همهٔ ارزش‌ها در آن است، به آن تحمیل کنم، اضافه کنم. چیزی به من اضافه نمی‌شود‌ و اسم نیکبختی را بر چنین پیچ من نمی‌گذارم. و من فهمیده‌ام که من به‌عنوان امتداد تو به چیزی نمی‌توانم بچسبم. و من به‌عنوان هیچ و امتداد تو همه‌چیز دارم، شادی، صنع، حس امنیت، فقط باید نچسبم به این غرض‌ها.

«خود ندارم هیچ، بِهْ سازد مرا» یعنی هیچ چیزی در این جهان که ذهن نشان می‌دهد، حال مرا خوب نمی‌کند، چون حال من به‌صورت تو و امتداد تو ای خدا حالم همیشه خوب است. و اگر تصور کنم که چیزی دارم حال مرا خوب خواهد کرد، این وهم است، این مجاز است، این خارج از تو است‌. که امروز خواندیم خارج از او اگر با همانیدگی‌ها قرار بگیریم، دراثر همانش و ساختن یک من‌ذهنی که فکر می‌کنیم خودمان هستیم، خارج از خداوند باشیم، دچار پیچ می‌شویم و گفت کفتار می‌شویم، هم خودمان را می‌دریم، هم دیگران را. اصلاً خارج این فضا قرار گرفتن یعنی گیر افتادن، یعنی گرفتگی، یعنی خدا ما را گرفته و این «صد عَنا» هزار درد از آن‌جا می‌آید. حالا که من لخت شدم به‌عنوان تو، به هیچ‌چیز نمی‌چسبم، تو حالا مرا دارا کن.

من فهمیدم به‌وسیلهٔ اضافه کردن این همانیدگی‌ها، چیزهای ذهنی به خودم، دارا نمی‌شوم، فکر می‌کردم می‌شوم و این فرض مرا تخریب کرد، همه‌چیزم را بر باد داد، رنج دیدم، به درد افتادم. حالا من می‌خواهم فضا را باز کنم، تو این‌ها را به من نشان دادی، حالا از تو راحتی می‌خواهم. درست است؟ این‌ها را خواندیم، بقیه‌اش هم یک کمی اشاره کنیم.

🔟4️⃣5️⃣ ۴۷ 🔟4️⃣5️⃣
و شروع کرد به بدون همانیدگی بر در خداوند ایستادن، در حالتی که هی فضاگشایی می‌کرد که به چیزی نچسبد، لخت باشد یعنی اَلَست باشد، امتداد خدا باشد، از جنس هشیاری بی‌فرم باشد. و شروع کرد نرم شدن، لطیف شدن، دعا کردن، التماس کردن. قبلاً من‌ذهنی بود، بلند می‌شد می‌گفت «می‌دانم»، آن حالت‌ها رفت و شروع کرد به نالیدن و گریه کردن. این نالیدن و گریه کردن با نالیدن و گریه کردنِ من‌ذهنی فرق دارد که شما اگر پولتان یک‌دفعه گم شده، شما می‌توانید شکایت کردن، ناله کردن، این ناله کردن مال ذهن است. ولی نالیدن و زاری کردن و نرمش و لطیف شدن، این‌که نمی‌دانم، عاجزم در مقابل خداوند و مقاومت صفر در مقابل اتفاق تا فضا باز بشود و این‌که ما عمیقاً می‌دانیم «نمی‌دانم»، این‌ها ما را لطیف می‌کند.

بعد هم گفت که «قطره‌یی زآن زین دو صد جیحون بِهْ‌ است». می‌گوید اگر من با من‌ذهنی گریه کنم، صدتا دریا هم باشد یا صدتا رودخانه هم باشد، اگر فضا را باز کنم گریه کنم، یک قطرهٔ آن معادل گریه‌های فراوان من‌ذهنی است.

قطره‌یی زآن زین دو صد جیحون بِهْ‌ است
که بدآن یک قطره، انس و جن بِرَست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۴۲)

گفت که آن بزرگان، البته حضرت رسول را مثال زد، بزرگان دیگر هم همین‌طور، آن‌ها که گریه می‌کنند، گریهٔ آن‌ها که از طریق لطافت آن‌ها هشیاری می‌آید به این جهان، آن جهان را آزاد می‌کند. درست است؟ و دیدیم ماهی‌ها هم که آمدند بالا و در خدمت کسی بودند که بی‌نهایت فضا را باز کرده بود. و:

چونکه باران جُست آن روضهٔ بهشت
چون نجوید آب، شوره خاکِ زشت؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۴۳)

می‌گوید حالا که حضرت رسول یا بزرگان باران جستند یعنی شروع کردند به گریه کردن، من که «شوره‌ خاکِ زشت» هستم حتماً باید باران بخواهم. یعنی من من‌ذهنی پر از درد هستم، حالا اگر آدمی مثل مولانا لطیف می‌شود و خودش را نشان نمی‌دهد، می‌گوید من هیچ هستم، چطور من گریه نکنم؟ حتماً باید من هم این کار را بکنم. بعد هم آخرسر گفت که ای برادر دست از دعا کردن برندار.

ای اَخی دست از دعا کردن مدار
با اجابت یا ردِ اویت چه کار؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۴۴)

نان که سَدّ و مانعِ این آب بود
دست از آن نان می‌بباید شست زود
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۴۵)

خویش را موزون و چُست و سُخته کن
زآبِ دیده نانِ خود را پُخته کن
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۴۶)

سُخته: سنجیده و موزون


سُخته: سنجیده، یعنی موزون. ای اَخی یعنی ای برادر، دارد به همه می‌گوید، به ما می‌گوید، تو شروع کن به دعا کردن. دعا هم می‌دانید در مولانا یعنی شما فضا را باز کنید و خداوند در مرکز شما برای شما دعا کند، دعای شما به‌صورت من‌ذهنی فایده ندارد. «ای اَخی دست از دعا کردن مدار» یعنی فضا را باز کن، تو بخواه و کاری نداشته باش که با من‌ذهنی‌ات بیایی ببینی حالا اجابت می‌کند یا نمی‌کند. اگر با من‌ذهنی دنبال اجابت یا اجابت نکردن، یعنی خداوند قبول می‌کند یا نمی‌کند، تو حتماً با من‌ذهنی داری کار می‌کنی. بعد، هر چیزی هم که در مرکز است به‌صورت «نان» و جلوی این کار را می‌گیرد، یعنی جلوی فضاگشایی‌ات را می‌گیرد، شما دستت را از آن بشوی. یعنی هر چیزی که الآن مقاومت ایجاد می‌کند در شما که این فضا باز بشود، بگو من این را نمی‌خواهم، دست از آن بردار.

نان که سَدّ و مانعِ این آب بود
دست از آن نان می‌بباید شست زود
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۴۵)

«نان» درواقع نماد هر چیزی است که شما می‌گویید لازم دارم این‌ را، این در مرکز من باید باشد یا چسبیدم به آن، وابسته‌ هستم به آن. نه، آن نمی‌گذارد شما دعا بکنید، نمی‌گذارد فضا باز بشود، در شما مقاومت ایجاد می‌کند، در شما حرص و طمع ایجاد می‌کند. حرص یعنی زیاد کردن. وقتی شما یک چیزی را می‌خواهی زیاد کنی تا زندگی‌ات زیاد بشود، حتماً طمع زندگی در او داری که این به من زندگی خواهد داشت. بنابراین فضا را باز کن خودت را با نظم زندگی موزون کن و فِرز باش و سنجیده کن. پس معلوم می‌شود این دانش آن‌وری که می‌آید با فضای گشوده‌‌شده که بارها این بیت هم می‌خوانیم:

🔟4️⃣5️⃣ ۴۸ 🔟4️⃣5️⃣
دَمِ او جان دهدَت رُو ز نَفَخْتُ بپذیر
کارِ او کُنْ‌ فَیکون ‌است نه موقوفِ علل
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۳۴۴)

نَفَخْتُ: دمیدم.


دست از سبب‌سازی ذهنی برمی‌دارید، مقاومت و قضاوت صفر می‌شود و آن مانع هم از مرکزتان برداشته می‌شود، شما چه‌کار می‌کنید؟ خودتان‌ را هماهنگ می‌کنید با زندگی. درست مثل این‌که هر لحظه به نهنگِ فضای گشوده‌شده می‌گوییم من را ببلع، من را ببر آن‌جا و من را سُخته کن، سنجیده کن، فرز کن، چون من اگر چسبیدم به این‌ها سنگین شدم نمی‌توانم حرکت کنم.

و «نان خود را پختن» یعنی اگر افتادیم در ذهن، هر کسی که، امروز هم دیدیم، فضاگشایی بی‌نهایت بکند یعنی به بی‌نهایت و ابدیت خداوند زنده بشود، به مقصودش برسد، دارد نان خودش را می‌پزد. ولی اگر در غورگی بماند انگور نشود، همین من‌ذهنی بماند، نه. و اگر بخواهد نانش را با من‌ذهنی بپزد، با دُردها بپزد، می‌دانید این پخته نمی‌شود فطیر می‌شود. درست است؟ این را که می‌دانید.

بی آن خمیرمایه گر تو خمیرِ تن را
صد سال گرم داری، نانش فطیر باشد
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۸۳۹)

فَطیر: نانی که درست پخته نشده باشد.


یعنی باید فضاگشایی کنی، از آن‌ور یک مایه‌ای بریزد به هر کاری که می‌کنی تا آن نان بپزد. اگر بچه بزرگ می‌کنی، تربیت کنی، حتماً آن نانت با فضاگشایی، با خمیرمایهٔ آن‌طرفی، با دانش آن‌طرفی، با دم ایزدی پخته می‌شود. کل نان تو هم که از من‌ذهنی بروی به فضای یکتایی، به‌وسیلهٔ باز هم او پخته می‌شود، وگرنه پخته نمی‌شود. این را درویش فهمیده، حالا ما هم به موازات درویش فهمیدیم. و الآن اگر این چیزها را فهمیده باشیم، آماده باشیم، دوباره از طرف زندگی پیغام می‌آید به او.

«آواز دادنِ هاتف مر طالبِ گنج‌ را، و اعلام کردن از حقیقتِ اسرارِ آن»
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۴۷)

حالا ببینیم چه می‌گوید.

اندرین بود او که اِلهام آمدش
کشف شد این مشکلات از ایزدش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۴۷)

کاو بگفتت: در کمان تیری بِنِهْ
کَی بگفتندت که: اندرکَش تو زِه
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۴۸)

او نگفتت که کمان را سخت کش
در کمان نِهْ گفت او، نِهْ پُر کُنَش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۴۹)

خب در این به‌اصطلاح فضا‌گشایی‌ها، دعا کردن‌ها و لطیف شدن‌ها و پی‌ بردن به اشتباهاتش بود و دیدید که چه‌جوری زیر بار رفت و گفت من دانای راز نیستم، دانای راز تو هستی و من از این‌که خودم را دانای راز دانستم، در من‌ذهنی عجله کردم و تأمل نکردم، به تو وصل نشدم، درحالی‌که مطمئن نبودم، یقین نداشتم، نگذاشتم تو کار کنی خودم کار کردم، یک‌ دفعه نگفتم که این گره را کسی که زده باز کند من نمی‌توانم این گره را باز کنم، هزاران بار سعی کردم گره باز نشد مسائلم حل نشد، باز هم ادامه دادم.

حالا در همین افکار بود که، و گریه هم می‌کرد لطیف شده بود که دوباره به او پیغام رسید. «اندرین بود او» یعنی در این اوضاع و احوال بود «که اِلهام آمدش»، دوباره سروش پیغام داد و بنابراین دوباره از طرف خداوند مشکلش حل شد، یعنی من‌ذهنی‌اش نمی‌دانست هنوز. که او به تو گفت یعنی هاتف به او گفته در کمان تیر بگذار، او به تو نگفت که بکش بینداز. و تیر گذاشتن و انداختن یعنی فکر کردن، «ما کمان و تیراَندازش خداست».

او به تو نگفت که کمان را سخت کش، یعنی در فکر کردن به‌وسیلهٔ ذهن سعی کن، با ذهنت فکر بکن. پس فضا را باز کن زندگی تیر بیندازد یعنی فکر کند. فضا را ببند و سخت فکر کن، چه‌ کسی گفت تو سخت فکر کن؟ خودت تیر بینداز؟ خودت فکر کن؟ منقبض شو فکر کن؟ او که به تو این‌ را نگفته بود. کِی بگفتت؟ گفت آماده باش، در خانه باش، حواست به خودت باشد که او به صُنع و شادی در تو دست بزند، یعنی زندگی با فضاگشایی. او به تو نگفت که کمان را محکم بکش، او به تو گفت در کمان نِهْ تیر را ولی نینداز. «نِهْ پُر کُنَش»، دو بار می‌گوید، «در کمان نِهْ گفت او»، گفت در کمان بگذار، نِهْ پُرش کن. بله این را ما این‌طوری خواندیم، به‌صورت‌های مختلف خوانده‌اند، شاید این بهتر باشد. دو بار می‌گوید نِهْ. شما هم آمادهٔ تیراندازی هستید ولی خودتان این زه را نمی‌کشید، «ما کمان و تیراَندازش خداست».

و شما می‌بینید که چقدر الآن شما برای حل مشکلاتتان با ذهن همانیده فکر می‌کنید، با مقاومت، با ناله، با شکایت، یعنی همین حالت که شما به‌اصطلاح این‌جا توضیح می‌دهد هنر تیراندازی‌تان را به‌کار می‌برید:

🔟4️⃣5️⃣ ۴۹ 🔟4️⃣5️⃣
از فضولی، تو کمان افراشتی
صنعتِ قوّاسیی برداشتی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۵۰)

قوّاسی: کمانگيرى، كمان‌كشى، تيراندازى با كمان


تَرکِ این سَخته کمانی رُو بگو
در کمان نِهْ تیر و، پرّیدن مجو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۵۱)

چون بیُفتد، بَرکَن آن‌جا، می‌طلب
زور بگذار و به زاری جو ذَهَب
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۵۲)

ذَهَب: طلا


ذَهَب یعنی طلا. قوّاسی: کمانگیری، کمان‌کشی، یعنی مهارت در تیراندازی. کمان افراشتن هم همین است، کمان افراشتن یعنی مهارت در تیراندازی. از فضولی، چون من‌ذهنی تو فضول بود، برای خودش فکر داشت منتها در فضای مجازی، و سبب‌سازی داشت. این معادل سبب‌سازی هم است، سبب‌سازی‌های ما همان تیراندازی ما در ذهن است. با من‌ذهنی تیر می‌اندازیم، با من‌ذهنی فکر می‌کنیم. «از فضولی، تو کمان افراشتی» یعنی شروع کردی به تیراندازی کردن و مهارت تیراندازی‌ات را به خرج دادی. «صنعتِ قوّاسیی برداشتی» قوّاسی هم یعنی مهارت در تیراندازی.

«صنعتِ قوّاسیی برداشتی»، «تَرکِ این سَخته کمانی رُو بگو» یا رَو بگو، برو این کمان‌کشی را، مهارت در تیراندازی، مهارت فکر کردن با ذهن را بگذار کنار. «تَرکِ این سَخته کمانی»، سَخته کمانی یعنی سخت در تیراندازی مهارت پیدا کردن، مهارت خود را در فکر کردن به‌وسیلهٔ من‌ذهنی و سبب‌سازی به خرج دادن که پایین می‌گوید فلسفی. فلسفی با دانش ذهنی مخصوصاً آن‌هایی که از مدرسه، از دانشگاه چیز یاد گرفته‌اند مطالب کتابی، این‌ها را می‌گذارند جلوشان با این‌ها فکر می‌کنند بلکه به خداوند برسند. نه، این درست نیست باید فضا گشوده بشود. هر چقدر هم شما سخت فکر کنید، باز هم نمی‌توانید راه را پیدا کنید، فکر کردن بر‌حسب ذهن، فضا باید گشوده بشود.

تَرکِ این سَخته کمانی رُو بگو
در کمان نِهْ تیر و، پرّیدن مجو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۵۱)

می‌گوید تیر را در کمان بگذار و نینداز. «چون بیُفتد»، هرجا بیفتد «بَرکَن آن‌جا، می‌طلب»، آن‌جا را بکَن و تو زور را بگذار کنار و با زاری دنبال طلا بگرد. می‌بینید که «زور بگذار و به زاری جو ذَهَب» من‌ذهنی زور را نمی‌گذارد. من‌ذهنی با زور می‌گوید که حق با من است و فکر من درست است، معمولاً در آن چرخهٔ تخریب است، در ذهنِ همانیده تو کردی، من از تو بهترم، تو عوض بشو، در این چرخه است و زاری ندارد، می‌خواهد خودش را نشان بدهد. در آن چرخه هر کسی می‌گوید من بهترین تیرانداز هستم.

مولانا می‌گوید که تیراندازی با ذهن قدغن است، کما این‌که می‌بینیم ما مشکلاتمان را با سبب‌سازی ذهنی می‌خواهیم حل کنیم و این کار کمک به ما نمی‌کند. پس «به زاری جو ذَهَب» یعنی زور را بگذار، زور من‌ذهنی را، فضا را باز کن لطیف شو. در‌حالی‌که در حال گریه هستی، نه گریهٔ من‌ذهنی، در حال لطیف شدن و فضاگشایی و مقاومت صفر و قضاوت صفر هستی، تو دنبال طلا یعنی همان گنج بگرد، گنج حضور. درست است؟ بعد می‌گوید:

🔟4️⃣5️⃣ ۵۰ 🔟4️⃣5️⃣
آنچه حقّ‎ست اَقْرَب از حبلُ‌الْوَرید
تو فگنده تیرِ فکرت را بعید
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۵۳)

«آن كسى كه از رگ گردن انسان بدو نزديك‌تر است او همان حضرت حق است. اما تا حالا كار تو اين بوده‌است كه تيرِ انديشه‌ات را به مسافت‌هاى دوردست پرتاب كنى.»

می‌گوید «آن کسی که از رگِ گردن انسان بدو نزدیک‌تر است»، یعنی خداوند «او همان حضرت حق است. امّا تا حالا کار تو این بوده‌است که تیرِ اندیشه‌ات را به مسافت‌های دوردست پرتاب کنی.»

آن‌چه که خداوند است، ما خداوند می‌گوییم، حق است، نزدیک‌تر از رگ گردن به ما است. همین‌طور که می‌دانید آیهٔ قرآن است. ولی تو در ذهن، در عالم مَجاز تیر را به یک چیزی مجازی می‌اندازی، «تو فگنده تیرِ فکرت را بعید». می‌بینید که می‌گوید تو کمان را نکِش، تیر هرجا افتاد، تیر می‌افتد جلوی پای آدم. بعد می‌گوید فضا را باز کن، در خودت بگرد. تو چرا فکر می‌کنی و در ذهن دنبالش می‌گردی، در بیرون دنبالش می‌گردی؟ این گنج با لطافت تو، با فضاگشایی به‌دست خواهد آمد.

بنابراین آن چیزی که تو دنبالش هستی، می‌خواهی به بی‌نهایت و ابدیت او زنده بشوی، این از رگ گردن به تو نزدیک‌تر است. اصلاً خود تو است، تو چرا خودت خودت نمی‌شوی؟ هر لحظه تو یک چیز دیگر می‌شوی، آن هم مَجازی. پس بنابراین «تو فکنده تیرِ فکرت را بعید» یعنی دور، با فکرهای ذهنی دنبال گنج می‌گردی. در آن‌جا نیست.

«وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ ۖ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ.»
«ما آدمى را آفريده‌ايم و از وسوسه‌هاى نَفْسِ او آگاه هستيم، زيرا از رگِ گردنش به او نزديک‌تريم.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ ق (۵۰)، آیهٔ ۱۶)

«ما آدمی را آفریده‌ایم و از وسوسه‌های نَفْسِ او آگاه هستیم،» این از قرآن است می‌دانید، «زیرا از رگِ گردنش به او نزدیک‌تریم.» خداوند می‌گوید ما انسان را آفریده‌ایم، پس انسان امتداد خود ما است. و از وسوسه‌های او در من‌ذهنی آگاهیم، که او از طریق همانیدگی‌ها می‌بیند، همانیدگی‌ها او را فریب می‌دهند، او فکر می‌کند همانیدگی‌ها و غرض‌ها زندگی دارند. این‌ها مرتب می‌رود به این همانیدگی‌ها، ما از این آگاه هستیم برای این‌که خودش هستیم، از رگ گردن به او نزدیک‌تریم.

پس بنابراین شما باید جلوی وسوسه‌های من‌ذهنی را که هر لحظه به‌عنوان من‌ذهنی دنبال زندگی می‌گردیم در دور دور‌ها، گنج می‌گردیم در ذهن، بفهمیم که آن‌جا نیست و فضا را باز کنیم، گنج خودش را به ما نشان بدهد. بعد می‌گوید:

ای کمان و تیرها برساخته
صید نزدیک و تو دور انداخته
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۵۴)

هر که دور اندازتر، او دورتر
وز چنین گنج است او مهجورتر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۵۵)

مهجور: جدا‌مانده، دورافتاده


ای کمان و تیرها برساخته
صید نزدیک و تو دور انداخته
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۵۴)

این صحبت‌ها که می‌شود، مخاطب به ما هم هست، خطابش به ما هم هست. «ای کمان و تیرها برساخته»، ما مرتب کمان هستیم، تیرهای مختلفی را می‌سازیم، تیرهای فکر و فکرهای مختلف را می‌سازیم و فکر می‌کنیم. و صید نزدیک است، صید در درون ما است، ما خودش هستیم، فقط باید این من‌ذهنی را پاک کنیم، بفهمیم من‌ذهنی مَجازی است.

«صید نزدیک و تو دور انداخته»، هر کسی سخت‌تر فکر می‌کند، هر کسی در این گرداب سریع‌تر می‌چرخد، هر کسی در فکرهایش بیشتر گم می‌شود، او از گنج دورتر است. «هر که دور اندازتر، او دورتر»، هر کسی با من‌ذهنی‌اش سبب‌سازی می‌کند و فکرهای عمیق می‌کند، طولانی می‌کند، او از گنج دور می‌شود.

پس بهترین چیز این است که شما آن چیزی را که اتفاق افتاده، اطرافش فضا باز کنید، بگذارید زندگی فکر کند. «وز چنین گنج است او مهجورتر»، پس با فکر کردن، در فکرها غرق شدن، از یک فکری به فکر دیگر پریدن و گیج شدن، سبب نخواهد شد که ما به بی‌نهایت خدا زنده بشویم، اصلاً به خدا برسیم. امروز «فتح باب» بود، فتح باب بشود اصلاً، برای اولین بار تجربه بکنیم. هرچه ما سخت‌تر فکر می‌کنیم، گرفتارتر می‌شویم. نه که فکر کردن غلط است، نه. شما فضا باز، فضا را باز کن بگذار زندگی فکر کند، «ما کمان و تیراَندازش خداست»، این یادمان باشد.

🔟4️⃣5️⃣ ۵۱ 🔟4️⃣5️⃣
مردم با گیج شدن در فکرها و سخت فکر کردن می‌خواهند مسائلشان را حل کنند، درحالی‌که مسائل را همین به‌وجود آورده. ما با فکر کردنِ من‌ذهنی زندگی را تبدیل به مسئله می‌کنیم، دوباره با فکر کردن با من‌ذهنی مسئله را می‌خواهیم حل کنیم، چنین چیزی نمی‌شود. این‌جور هشیاری که خارج از می‌گوید، گفت درگاه خداوند است، مَجاز است، مسئله تولید می‌کند، مسئله را حل نمی‌کند. مسئله را هم تولید می‌کند که شما متوجه بشوید که آن‌جا نباید باشید.

گفت انسان‌ها می‌آیند به این جهان، بعضی موقع‌ها تمام زندگی‌شان را به‌عنوان باج می‌دهند تا در این جهان زندگی کنند، این درست نیست. درمان‌کننده‌های ژاژ هستند کسانی که با حرف زدن با من‌ذهنی، با فکر کردن من‌ذهنی می‌خواهند راه‌حل پیدا کنند.

پس می‌بینید که دو راه هست در این لحظه، یکی اجازه بدهیم فضا باز بشود و آن کسی که نزدیک‌تر از رگ گردن است، خودش را به شما نشان بدهد. شما متوجه بشوید شما او هستید، یکی این است. یکی هم فضا را ببندید، مقاومت کنید قضاوت کنید، فکر کنید دانای راز هستید، به‌طور کلی بیفتید به خارج از این فضا، در آن‌جا گرفتار بشوید.

خارج شدن امروز فهمیدیم که ما را به کفتار تبدیل می‌کند و کسی هم که به کفتار تبدیل شده و می‌دَرد خودش و دیگران را، می‌گوید خدا مرا نمی‌گیرد. گفت خدا تو را گرفته، اصلاً صِرف بیرون رفتن از این فضا یعنی گرفته شدن. و تو هم فکر می‌کنی من مضطرم، من حق دارم این‌طوری باشم، یا گاهی اوقات من عاجزم، من نمی‌توانم.

هم می‌توانی، گفت درست است که این نسیان لابد و ناچار بود، ولی تو در سبب‌ورزی، سبب‌سازی همیشه مختار هستی. همیشه مختار هستی که بگذاری زندگی فکر کند، فضا را باز کنی یا فضا را ببندی. که ما انتخاب می‌کنیم فضا را ببندیم. ما الگوهای فکری زیادی داریم برای فضابندی و مقاومت، همه را باید شناسایی کنید شما به زاری، به نرمش شروع کنید به جست‌وجوی «ذَهَب» یعنی همین، «زور بگذار و به زاری جو ذَهَب»، گفتم ذَهَب یعنی طلا. درست است؟

فلسفی خود را از اندیشه بکُشت
گو: بِدَو کاو راست سویِ گنج، پشت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۵۶)

گو: بِدَو چندانکه افزون می‌دود
از مرادِ دل جداتر می‌شود
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۵۷)

جٰاهَدوا فینٰا بگفت آن شهریار
جٰاهَدوا عَنّا نگفت ای بی‌قرار
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۵۸)

فلسفی کسی است که با ذهن فکر می‌کند، مخصوصاً براساس دانش کتابی، فلسفی. همین چیزی که در دبستان و دبیرستان و دانشگاه یاد گرفتیم، براساس آن راجع‌به خداوند فکر کنیم، به‌جای فضاگشایی، این فلسفی است، با ذهن فکر کنیم. فلسفی خودش را از اندیشه کُشته از بس فکر کرده.

توجه کنید که در این‌جا یک موضوعی باید روشن بشود. یکی این‌که شما واقعاً درست است که در ذهن هستید، ولی حداقل اعتقاد دارید که یک دانشِ آن‌وری وجود دارد که با فضاگشایی از آن‌ور می‌آید؟ واقعاً شما معتقد حداقل [درست است که ذهن دارید،] به صُنع هستید؟ که خداوند آفریدگاری دارد؟ ذاتش شادی است؟ به ذهن این را قبول دارید؟ یا کژبینی و درواقع سِحر من‌ذهنی نمی‌گذارد شما قبول کنید؟ فکر می‌کنید فکرهای شما در ذهن درست است.

«فلسفی خود را از اندیشه بکُشت»، به او بگو بدو، که گنج در پشت تو است. هر چقدر تندتر می‌روی، از گنج دورتر می‌شوی. ما هر چقدر در ذهن سخت‌تر کار می‌کنیم، از گنج حضور، زنده شدن به بی‌نهایت او دورتر می‌شویم.

به‌طوری که خداوند می‌گوید، این آیهٔ قرآن، گفته فضا را باز کنید در من به‌سوی من جهد کنید بیایید. کار می‌کنید فضا را باز کنید داخل من، داخل فضای گشوده‌شده به‌سوی من بیایید، نه خارج من در ذهن از من دور بشوید. پس در این‌جا یا فضا را باز می‌کنید داخل این فضای گشوده‌شده می‌رویم به‌سوی خداوند، یا فضا را می‌بندید واکنش نشان می‌دهید در ذهن، از او دور می‌شوید.

فلسفی دور می‌شود، برای این‌که ذهنش را قوی‌تر می‌کند. با ذهن فکر می‌کند، اعتقادی به صُنع یا دانش‌ آن‌وری ندارد. خلاقیت ذهنی دارد، فکرها را به‌هم می‌چسباند، جمله می‌سازد، و مولانا گفت حواست باشد این دُرد است. کسی که با چسباندن عباراتِ ذهنی، فکرها به هم، یک چیزی می‌بافد، این از جنس ذهن است و مایه ندارد، آن خمیر‌مایه که می‌گوید باید بیندازد توی خمیرت تا فطیر نشود، آن را ندارد. درست است؟

«جٰاهَدوا فینا بگفت آن شهریار»، خداوند گفته «جٰاهَدوا فینا»، آیهٔ قرآن است، نگفته که در یک جای دیگر یعنی ذهن کار کنید از من دور بشوید که این شما را بی‌قرار می‌کند و شما الآن بی‌قرار هستید. بله، این را قبلاً مثل این‌که گفتیم:

🔟4️⃣5️⃣ ۵۲ 🔟4️⃣5️⃣
«وَ الَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَ إِنَّ اللَّـهَ لَـمَعَ الْـمُحْسِنِينَ.»
«كسانى را كه در راه ما مجاهدت كنند، به راه‌هاى خويش هدايتشان مى‌كنيم، و خدا با نيكوكاران است.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ عنکبوت (۲۹)، آیهٔ ۶۹)

«کسانی که در راه ما مجاهدت می‌کنند»، در راهِ ما، درونِ ما، «جٰاهَدوا فینا»، فی یعنی در، «به راه‌های خویش هدایتشان می‌کنیم». این مطلب را امروز دیگر روشن کرد که دوتا گفت نهنگ است. نهنگ شب یکتایی، نهنگ شب ذهن، هِی می‌رویم این‌طرف و این‌طرف. اگر فضا باز بشود نهنگ فضای یکتایی ما را ببلعد، در آن‌جا می‌گوید «اَلَستیّ و بلیٰ» صورت می‌گیرد. «اَلَستیّ و بلیٰ» یعنی زندگی شما را می‌برد آن‌ور و یاد می‌دهد که شما درست است که در ذهن بودید، ولی الآن او می‌گوید که من پروردگار تو هستم؟ تو هم می‌گویی بله، ولی خودش می‌گوید به‌عنوان تو. بنابراین به ‌این‌ ترتیب تو را تبدیل می‌کند. بله، نیکوکاران کسانی هستند که فضاگشا هستند. یعنی تا خرد زندگی به فکرمان نریزد با فضای گشوده‌شده، ما نیکوکار نمی‌شویم، کار نیکو نمی‌شود. کار نیک یعنی این. وگرنه کار نیک معنی ندارد. درست است؟

همچو کنعان کاو ز ننگِ نوح رفت
بر فرازِ قلّهٔ آن کوهِ زَفت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۵۹)

زَفت: سخت و محکم


هر چه افزونتر همی جُست او خلاص
سویِ کُهْ می‌شد جداتر از مَناص
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۶۰)

مَناص: پناهگاه


همچو این درویش، بهرِ گنج و کان
هر صباحی سخت‌تر جُستی کمان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۶۱)

زَفت: سخت و محکم. مَناص: پناهگاه در این‌جا. این کنعان در ادبیات ما تمثیل کسی است که به پیر گوش نمی‌دهد، مخصوصاً در این‌جا به پدرش گوش نمی‌دهد، به نوح. پسر نوح است کنعان، و از این‌که پدرش می‌گوید بیا به کشتی یکتایی خجالت می‌کشد و می‌گوید حیف که پدر من تو هستی و از این حرف‌های بی‌معنی می‌زنی. و همین‌طور که می‌بینید این تمثیل این را هم نشان می‌دهد که اگر یک فرزندی راه انحراف رفت، راه من‌ذهنی رفت، تقصیر پدر نیست. همین‌طور عکسش هم درست است. می‌گوید که حضرت ابراهیم اول بیزار از پدر شد. این نشان می‌دهد که حتی بین پسر و پدر نباید این نسبت باشد که چون پدرم این‌طوری است من هم باید باشم. توجه می‌کنید؟ پدر می‌تواند خداجو باشد، فرزند می‌تواند دنبال من‌ذهنی باشد، فرزند می‌تواند شرم داشته باشد از داشتن چنین پدری که به خداوند زنده شده، ولو پیغمبر باشد. توجه می‌کنید؟

پس بنابراین این تمثیل نشان می‌دهد که هیچ پدری نباید مورد ملامت قرار بگیرد که پسرش مثلاً این‌طوری است یا پسر خجالت بکشد از پدرش که پدرش بت‌پرست بوده، مال ابراهیم. پس کنعان یک سرکش است و از پیر خجالت می‌کشد، خجالت می‌کشد یعنی این‌که می‌گوید من واقعاً شرمنده‌ام که تو پدر من هستی.

همچو کنعان کاو ز ننگِ نوح رفت
بر فرازِ قلّهٔ آن کوهِ زَفت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۵۹)

زَفت: سخت و محکم


پس فرض کن که سیلاب آمده و کشتی نوح است، به پسرش می‌گوید بیا سوار شو. کشتی نوح فضای گشوده‌شده است و تنها کشتی‌ای که ما را نجات می‌دهد این فضای گشوده‌شده است و اگر پیغمبری به پسرش می‌گوید، پسرش گوش نمی‌دهد، تقصیر پیغمبر نیست دیگر.

همچو کنعان کاو ز ننگِ نوح رفت
بر فرازِ قلّهٔ آن کوهِ زَفت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۵۹)

زَفت: سخت و محکم


کدام قله؟ قلهٔ فکرهایش، قلهٔ ذهنش، قلهٔ من‌ذهنی‌اش. گفت من می‌روم، تمثیلش این است که آن کوهِ بلند را می‌بینی؟ مهم‌ترین فکر، آن من را نجات می‌دهد، با ذهنش فکر می‌کرد. او می‌گفت از این فضای یکتایی، فضای گشوده‌شده «علم مِن لَدُن» باید بیاید که تو را نجات بدهد. می‌گفت نه، من در طوفان حوادث زندگی پناه می‌برم به فکر‌های ذهنی. می‌روم از فیلسوفان بزرگ کتاب می‌خوانم و زندگی‌ام را نجات می‌دهم، ما می‌گوییم به‌عنوان پسر نوح، الآن دیگر فکر کنم نمی‌گوییم.

بنابراین هرچه بیشتر او به‌وسیلهٔ فکرهایش خلاصی می‌جُست، که ما تا حالا به‌وسیلهٔ فکرهایمان خواسته‌ایم خلاص بشویم از این طوفان حوادث، اتفاقات، ما از پناهگاه فضای یکتایی، فضای گشوده‌شده، دور داریم می‌شویم. هرچه به‌سوی کوهِ بلند فکر می‌رویم، جداتر می‌شویم از پناهگاه که همین فضای گشوده‌شده است در درون ما.

🔟4️⃣5️⃣ ۵۳ 🔟4️⃣5️⃣
وضعیت شما چه‌جوری است؟ آیا شما دورتر می‌شوید و این فضا بسته می‌شود، گنج دیده نمی‌شود؟ مانند آن درویش که به‌خاطر گنج و کان هر صبح تیر می‌انداخت، سخت‌تر تیر می‌انداخت، چون آن درویش هرچه زور داشت کمان را می‌کشید و تیر می‌انداخت، هرجا می‌افتاد می‌کند، فکر می‌کرد گنج آن‌جا است، چون هاتف به او گفته بود که تو برو رو به خورشید بایست و تیر را در کمان بگذار. ایشان گفته بود در کمان بگذار، این فکر کرده بود که در کمان بگذار یعنی بینداز. بنابراین با ذهنش انداخته بود یعنی با ذهنش فکر می‌کرد و دنبال گنج می‌گشت.

حالا شما به‌وسیلهٔ فکرهای ذهنی‌تان، سبب‌سازی ذهنی‌تان می‌خواهید به بی‌نهایت خدا برسید؟ قبول کنید که این غلط است، نمی‌رسید. هرچه بیشتر زور می‌زنید و فکر می‌بافید، این فضا بسته‌تر می‌شود، شما از خدا دورتر می‌شوید، کارهایتان سخت‌تر می‌شود. دارد این‌ها را می‌گوید.

هر کمانی کاو گرفتی سخت‌تر
بود از گنج و نشان بدبخت‌تر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۶۲)

هر کمانی که می‌گرفت زه را می‌کشید و می‌گفت که مثل این‌که باید سخت‌تر بکشم این‌ دفعه، محکم‌تر بکشم، من باید بروم تیراندازی یاد بگیرم، کمان‌اندازی یاد بگیرم، تیراندازی دیگر یعنی، کمان‌کشی یاد بگیرم، از گنج و نشانه‌های او در بیرون، نشانش همین درست شدن اوضاع ما در بیرون است با «جفَّ القلم»، مرکز ما همیشه در بیرون منعکس می‌شود، گنج و نشان دورتر می‌شد. بعد حالا مولانا واقعاً حرف خودش را این‌جا به ما می‌زند:

این مَثَل اندر زمانه جانی است
جانِ نادانان به رنج ارزانی است
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۶۳)

زآنکه جاهل ننگ دارد ز اوستاد
لاجَرَم رفت و دکانی نو گشاد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۶۴)

جاهل: نادان
لاجَرَم: به ناچار


آن دکان بالایِ استاد، ای نگار
گَنده و پُر کژدم است و پُر ز مار
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۶۵)

نگار: محبوب، معشوق
کژدم: عقرب


جاهل: نادان، یعنی من‌ذهنی. نگار: محبوب، معشوق، خداوند. کژدم یعنی عقرب می‌دانید. می‌گوید این مَثَل برای ما اهمیت حیاتی دارد، باید خوب توجه کنیم که نادان، من‌ذهنی، همین‌طور مفت و مجانی رنج را به خودش تحمیل می‌کند. آخر چرا ما باید این‌قدر درد بکشیم؟ اگر درد می‌کشیم نادان هستیم. می‌توانیم نادان نباشیم.

این مَثَل اندر زمانه جانی است
جانِ نادانان به رنج ارزانی است
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۶۳)

هر کسی از خودش سؤال کند من نادان هستم؟ من‌ذهنی‌اش دائماً گفته که نه، من دانای راز هستم. خب اگر دانای راز هستی چرا این‌قدر درد می‌کشی؟ هر کسی درد دارد، نادان است. اصلاً بحث ندارد. اگر یک جمعی درد دارند، همه نادانند. مجموع من‌های ذهنی درد بیشتری ایجاد می‌کند. درد جهان نتیجۀ نادانی ما به‌صورت من‌ذهنی است. گفت من خار نیافریدم، من بهشت آفریدم. تو آمدی در بهشت خارچینی می‌کنی، خارجویی می‌کنی؟! خب خار پیدا می‌کنی، ولی این خار در بهشت نیست، بلکه در ذهن توست و بیرون از بهشت است، فکر می‌کنی توی بهشتی. هر کسی بیرون از بهشت یکتایی برود، به نادانی من‌ذهنی دچار می‌شود و رنج هم به او تحمیل می‌شود.

ما رنج را به‌خاطر نادانی خودمان به خودمان تحمیل می‌کنیم به‌صورت من‌ذهنی. این دردهای ما را خداوند به ما نداده. به‌خاطر این‌که جاهل از استاد ننگ دارد. آیا به حرف مولانا ما کاملاً گوش می‌کنیم یا می‌گوییم مولانا، بزرگان ما موجب شرمساری ما هستند؟ همین‌طور که پسر نوح گفت حیف که پدر من تو هستی، منِ کنعان مثل شاخ شمشاد، پدر من را ببین! پدر بی‌عقل من می‌گوید بیا سوار کشتی نوح بشو، صحبت فضای یکتایی می‌کند، صحبت فضاگشایی می‌کند! من با این عقل بیایم به کشتی تو؟! نمی‌آیم، «زآنکه جاهل ننگ دارد ز اوستاد».

جاهل از پیر، از استاد، ننگ داریم. شما چه؟ شما از مولانا ننگ دارید یا واقعاً می‌گویید به‌ به‌ به! چه دانشی، چه بزرگی، چه افتخاری! چه فرشته‌ای خداوند نازل کرده! چه چیزی بیان کرده از طریق این مرد، چه دانشی از کَرَم خودش ارزانی داشته به این جهان به‌وسیلۀ مولانا، استاد است!

خب هر کسی به مولانا ایراد می‌گیرد، می‌رود یک مکتب درست می‌کند برای خودش. «لاجَرَم رفت و دکانی نو گشاد». تا یک عده‌ای یک چیزی یاد می‌گیرند، دکان باز می‌کنند می‌گویند مکتب من.

🔟4️⃣5️⃣ ۵۴ 🔟4️⃣5️⃣
«آن دکان بالایِ استاد، ای نگار»، ای نگار یعنی آن کسی که رفته این‌ کار را کرده در این‌جا. «آن دکان بالای استاد» ما می‌توانیم بالای استاد دکان باز کنیم؟! این استاد خداوند هم است. بالای استاد ما دکان باز کردیم، درنتیجه تویش پر از درد است، همانیدگی است، بوی گنده می‌آید، «پُر کژدم» و «پُر ز مار» یعنی پر از الگوهای گزنده، سبب‌سازی‌های مُضر، شرّ، فتنه‌انگیز، جنگ درست‌کن، حرص، طمع از چیزها، به‌قول مولانا مُستَعجَل‌تَگی، بی‌تأملی، بی‌صبری، این‌ها همه هست. تمام الگوهای گزنده، مسئله‌انگیز، مانع ایجادکن، دشمن‌ساز، درد ایجادکن. این بالای دکان است، هیچ‌کس بالای دکان استاد نباید دکان باز کند.

دراصل، توجه کنید، ما وقتی برحسب سبب‌سازی ذهنی حرف می‌زنیم با این جان نادانمان، وقتی زندگی می‌گوید «اَنْصِتوا» خاموش باش تا من صحبت کنم و ما صحبت می‌کنیم خاموش نمی‌شویم یعنی چه؟ یعنی بالای دکان استاد دکان باز کردیم. اصلاً استاد دکان ندارد. استاد یعنی خداوند هر لحظه در کار جدیدی است، ما در کار کهنه‌سازی. توجه می‌کنید؟

استاد در هر لحظه در کار جدیدی است، در فکر جدیدی است. این شگفت‌انگیز نیست که لحظه‌به‌لحظه ما فکرهای جدید بسازیم؟ یک شادی جدید، یک حرکت جدید یک سازندگی جدید، یک بهشت بهتر. چرا ما در ایجاد جهنم متخصص شدیم؟ ایجاد درد، ایجاد جنگ، ایجاد ویرانی، با این دانش! برای این‌که رفتیم بالای دکان استاد، در این مورد مولانا، مکتب خودمان را باز کردیم می‌گوییم من می‌دانم.

اولین چیزی که این درویش متوجه شد این بود که «دانای راز» تو هستی، من نیستم. شما هم ان‌شاءالله متوجه شدید که با من‌ذهنی جانِ نادان داریم، نه این‌که دانای راز هستیم. ولی من‌ذهنی می‌خواهد خودش را نشان بدهد، می‌خواهد دیده بشود. درنتیجه می‌گوید من دانا هستم، من می‌دانم. حتی برای آن ناموس دارد. اگر بگویند نمی‌دانی، بدش می‌آید، قهر می‌کند جنگ راه می‌اندازد، آخرسر می‌گوید حق با من است.

هیچ‌‌چیزی شاید مهم‌تر نیست برای من‌ذهنی که بگوید حق با من است. جنگ‌ها در طول تاریخ شده که حرف من باید باشد، الآن هم دارد می‌شود. خم نمی‌شود مگر زور باشد. با زور هم خم شدن که خم شدن نیست واقعاً. فضاگشایی خم شدن واقعی است. جانِ نادان می‌شکند خم می‌شود به زور، پس این جهان می‌گوید که جای نادانان است، مکتب خودشان را دارند، مکتبشان مکتب زور است و مکتب حق با من است.

من‌ذهنی نمی‌تواند تحمل کند حق با او نباشد. نابود می‌شود، یک ناموس بزرگی دارد اندازهٔ کوه. خودش گفته صد من آهن. هر کسی که صد من آهن ناموس دارد، نادان است و جانش «به رنج ارزانی‌ است» جانش را داده در اختیار رنج. می‌گوید که، آن بیت خیلی مهم است که می‌گوید این «خادعِ دردَند درمان‌هایِ ژاژ». بعد می‌گوید، گفتم دیگر چندین بار، این را باید هِی بگوییم بفهمیم که کسی که وارد این جهان می‌گوید می‌شود، آن کسانی که خادع دردند، درمان‌کنندهٔ ژاژ هستند می‌گویند تو زندگی‌ات را به‌عنوان باج به ما بده. اصلاً زندگی نمی‌کنیم ما!

یک کسی که وارد این‌ جهان می‌شود، باید تمام زَرش را یعنی زندگی‌اش را به‌عنوان باج بدهد که آمده به این‌ جهان از این‌جا رد می‌شده، ولی زندگی‌اش را گرفتند. کی گرفت؟ درمان‌کننده‌های ژاژ. درمان‌کننده‌های ژاژ کی هستند؟ به‌جای فضا‌گشایی و صنع، جان نادان دارند به‌وسیلهٔ من‌ذهنی‌شان حرف می‌زنند، حرف‌های من‌ذهنی‌شان را می‌زنند، با من‌ذهنی درمان می‌کنند.

چند تُن مواد مخدر بگویید در ماه مصرف می‌شود در دنیا؟ چند میلیون لیتر مایع الکلی مصرف می‌شود در یک شب در دنیا؟ چرا؟ درمان ژاژ. چرا این‌قدر معتاد داریم ما؟ درمان ژاژ . چرا این‌قدر حرص می‌زنیم برای این‌که یک همانیدگی را زیاد کنیم خوشحال بشویم؟ درمان ژاژ. درمان ژاژ در مقابل چیست؟ در مقابل فضا‌گشایی و صنع. صنع مال خداوند است، درمان ژاژ مال من‌ذهنیِ نادان است که جانش به رنج ارزانی است.

شما شخصاً بگویید نه، من جانم را دوست دارم، جانم را نمی‌گذارم زیر درد بگذارند درمان‌کننده‌های ژاژ. من باید فضا را باز کنم. با همین برنامه می‌توانید شما به‌وسیلهٔ مولانا فضا را باز کنید به صنع و طرب دست بزنید. به حرف درمان‌کننده‌های ژاژ هم که فقط با ذهنشان حرف می‌زنند و بالای خداوند دکان باز کرده‌اند و دائماً حرف می‌زنند نمی‌گذارند فضا باز بشود، به حرف آن‌ها شما می‌توانید گوش ندهید، برای این‌که آن دکان بالای استاد، خداوند یا مولانا، ای عزیز گَنده است، پُرکژدم است پُر زِ مار است، هیچ‌چیزی به تو نمی‌دهد.


🔟4️⃣5️⃣ ۵۵ 🔟4️⃣5️⃣