دشمنی داری چنین در سرِّ خویش
مانع عقل است و خصمِ جان و کیش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۵۵)
یک چنین دشمنی در درون خودمان داریم، یعنی همین منذهنی که این مانع عقل ما است. کدام عقل؟ عقل اصلی ما که با آن آمدهایم ما اصلاً. عقل و هشیاری همین دوتا فرشته است، دوتا خاصیت خدایی است که با اَلَستِ ما آمده. مانع آن عقل اصلی چیست؟ همین عقل منذهنی و این دشمنی که هست، میگوید نمیگذارم به عقل برسی، باید از عقل من استفاده کنی، و این دشمنِ همین جان اصلیمان است و دین ما.
دین ما دینِ این فضای گشودهشده است. دین ما را خداوند تعیین میکند، در این لحظه با او یکی هستیم. دین ما دین عشق است، یکی شدن با اوست. هر لحظه در کار جدید است. خداوند در هر لحظه در کار جدید است. یک فکر جدید، یک حالت جدید، یک شادی جدید. و منذهنی، این دشمن، خصمِ عقل است و خصم جان اصلی ما است. به جان زندهمان که در این لحظه زنده هست که از آنور آمده، ما زنده نمیشویم، برای اینکه این دشمن را دوست میدانیم.
گر نه نَفْس از اندرون راهت زدی
رهزنان را بر تو دستی کِی بُدی؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۶۳)
اگر منذهنی در درون ما، همان دشمن، راهمان را نمیزد، کژفکری به ما نمیداد، منهای ذهنی بیرون که راهزن ما هستند چهجوری به ما دست پیدا میکردند؟ چهجوری راهزن هستند؟ آنها منذهنی دارند، ناظر جنس منظور را تعیین میکند، میخواهند ما را از جنس منذهنی بکنند. میخواهند ما واکنش نشان بدهیم. میخواهند ما رفتارهای منذهنی را بروز بدهیم. منذهنی باشیم. زندگی را از ما میدزدند، دردشان را به ما میدهند. چرا؟ از طریق همین منذهنی خودمان است.
شما اگر فضا را باز کنید، منذهنی در این لحظه صفر بشود، منهای ذهنی به شما دسترسی ندارند. هر چقدر سعی کنند، شما خشمگین نمیشوید. شما حال خوبتان را از دست نمیدهید. ولی همینکه منقبض میشوید، منذهنی شما بالا میآید، میروید به جوال منذهنی، چون از آن جنس میشوید، منهای ذهنی روی شما میتوانند اثر بگذارند، اثرات منفیشان را میگذارند.
یک علت اینکه ما به زندگی زنده نمیشویم، میدانید قرینها هستند. قرینها منذهنی دارند، منذهنی اثر بد دارد. چرا؟ برای اینکه ما منذهنی هستیم. اگر شما مرتب رضا داشته باشید، فضاگشایی کنید، منهای ذهنی نمیتوانند زندگی شما را بدزدند.
هیبتِ بانگِ شیاطین، خلق را
بند کردهست و گرفته حلق را
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۳۳٧)
حَلق گرفتن: نَفَس را بُراندن
هِیبت: ترس، وحشت، جلال، شکوه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یعنی ترس بانگ منهای ذهنی، شیاطین یعنی منهای ذهنی. ترس سروصدای منهای ذهنی، وای چه میشود، نگران بشوید، اضطراب داشته باشید، یک موقعی پولتان را از دست ندهید، چه میشود در آینده، هیبت بانگ شیاطین مردم را به زندان کرده، بند کرده و امانشان را بریده است. حلقشان را بریده است. نَفَسشان را بُرانده. نمیتوانند زندگی کنند.
شما اصلاً مسئلهتان چیست؟ شما یک بنشینید با خودتان بگویید من چه غمی دارم؟ همهچیز دارم. چه غصهای دارم؟ برای چه اینقدر باید گرفتار باشم؟ امان من را چه کسی بریده؟ بهتر است من از عهدۀ منذهنی خودم بربیایم که بانگ شیاطین روی من اثر نکند. و این سه بیت که میدانید:
تو چو عزم دین کنی با اِجتِهاد
دیو، بانگت بر زند اندر نَهاد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۳۲۶)
که مَرو زآن سو، بیندیش ای غَوی
که اسیرِ رنج و درویشی شوی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۳۲۷)
بینوا گردی، ز یاران وابُری
خوار گردی و پشیمانی خوری
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۳۲۸)
این هم مثالی است از آن هیبت، از ترسی که بانگ منهای ذهنی در شما بهوجود میآورد.
تو ز بیمِ بانگِ آن دیوِ لعین
واگُریزی در ضَلالت از یقین
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۳۲۹)
ضَلالت: گمراهی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
«تو ز بیمِ بانگِ آن دیوِ لعین»، «واگُریزی در ضَلالت»، ضلالت یعنی گمراهی، «از یقین». درست است؟ اگر شما همین الآن عزم دین کنی، فضا را باز کنی، منذهنی را صفر کنی و در این راه کوشش زیادی بکنی، اجتهاد، دیو، چه دیوهای بیرون چه مخصوصاً دیو درون، منذهنی شما، بانگ میزند در درونِ تو که بهسوی فضاگشایی، بهسوی خدا نرو. بترس ای گمراه که دوستانت را از دست میدهی، تنها میمانی، پولت را از دست میدهی، همۀ حواست به این چیزهای ذهنی باید باشد. چرا فضا را باز میکنی مرکز را عدم میکنی؟! اسیر درد و بینوایی خواهی شد. درویش میشوی. تو باید همیشه در مرکزت همانیدگی داشته باشی. فقیر میشوی، بینوا میشوی، یارانت تو را میگذارند میروند، تنها میشوی. ذلیل میشوی. کوچک میشوی. پشیمان خواهی شدها! من دارم میگویم، منذهنی ما میگوید.
🔟4️⃣0️⃣ ۵۱ 🔟4️⃣0️⃣
مانع عقل است و خصمِ جان و کیش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۵۵)
یک چنین دشمنی در درون خودمان داریم، یعنی همین منذهنی که این مانع عقل ما است. کدام عقل؟ عقل اصلی ما که با آن آمدهایم ما اصلاً. عقل و هشیاری همین دوتا فرشته است، دوتا خاصیت خدایی است که با اَلَستِ ما آمده. مانع آن عقل اصلی چیست؟ همین عقل منذهنی و این دشمنی که هست، میگوید نمیگذارم به عقل برسی، باید از عقل من استفاده کنی، و این دشمنِ همین جان اصلیمان است و دین ما.
دین ما دینِ این فضای گشودهشده است. دین ما را خداوند تعیین میکند، در این لحظه با او یکی هستیم. دین ما دین عشق است، یکی شدن با اوست. هر لحظه در کار جدید است. خداوند در هر لحظه در کار جدید است. یک فکر جدید، یک حالت جدید، یک شادی جدید. و منذهنی، این دشمن، خصمِ عقل است و خصم جان اصلی ما است. به جان زندهمان که در این لحظه زنده هست که از آنور آمده، ما زنده نمیشویم، برای اینکه این دشمن را دوست میدانیم.
گر نه نَفْس از اندرون راهت زدی
رهزنان را بر تو دستی کِی بُدی؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۶۳)
اگر منذهنی در درون ما، همان دشمن، راهمان را نمیزد، کژفکری به ما نمیداد، منهای ذهنی بیرون که راهزن ما هستند چهجوری به ما دست پیدا میکردند؟ چهجوری راهزن هستند؟ آنها منذهنی دارند، ناظر جنس منظور را تعیین میکند، میخواهند ما را از جنس منذهنی بکنند. میخواهند ما واکنش نشان بدهیم. میخواهند ما رفتارهای منذهنی را بروز بدهیم. منذهنی باشیم. زندگی را از ما میدزدند، دردشان را به ما میدهند. چرا؟ از طریق همین منذهنی خودمان است.
شما اگر فضا را باز کنید، منذهنی در این لحظه صفر بشود، منهای ذهنی به شما دسترسی ندارند. هر چقدر سعی کنند، شما خشمگین نمیشوید. شما حال خوبتان را از دست نمیدهید. ولی همینکه منقبض میشوید، منذهنی شما بالا میآید، میروید به جوال منذهنی، چون از آن جنس میشوید، منهای ذهنی روی شما میتوانند اثر بگذارند، اثرات منفیشان را میگذارند.
یک علت اینکه ما به زندگی زنده نمیشویم، میدانید قرینها هستند. قرینها منذهنی دارند، منذهنی اثر بد دارد. چرا؟ برای اینکه ما منذهنی هستیم. اگر شما مرتب رضا داشته باشید، فضاگشایی کنید، منهای ذهنی نمیتوانند زندگی شما را بدزدند.
هیبتِ بانگِ شیاطین، خلق را
بند کردهست و گرفته حلق را
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۳۳٧)
حَلق گرفتن: نَفَس را بُراندن
هِیبت: ترس، وحشت، جلال، شکوه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یعنی ترس بانگ منهای ذهنی، شیاطین یعنی منهای ذهنی. ترس سروصدای منهای ذهنی، وای چه میشود، نگران بشوید، اضطراب داشته باشید، یک موقعی پولتان را از دست ندهید، چه میشود در آینده، هیبت بانگ شیاطین مردم را به زندان کرده، بند کرده و امانشان را بریده است. حلقشان را بریده است. نَفَسشان را بُرانده. نمیتوانند زندگی کنند.
شما اصلاً مسئلهتان چیست؟ شما یک بنشینید با خودتان بگویید من چه غمی دارم؟ همهچیز دارم. چه غصهای دارم؟ برای چه اینقدر باید گرفتار باشم؟ امان من را چه کسی بریده؟ بهتر است من از عهدۀ منذهنی خودم بربیایم که بانگ شیاطین روی من اثر نکند. و این سه بیت که میدانید:
تو چو عزم دین کنی با اِجتِهاد
دیو، بانگت بر زند اندر نَهاد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۳۲۶)
که مَرو زآن سو، بیندیش ای غَوی
که اسیرِ رنج و درویشی شوی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۳۲۷)
بینوا گردی، ز یاران وابُری
خوار گردی و پشیمانی خوری
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۳۲۸)
این هم مثالی است از آن هیبت، از ترسی که بانگ منهای ذهنی در شما بهوجود میآورد.
تو ز بیمِ بانگِ آن دیوِ لعین
واگُریزی در ضَلالت از یقین
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۳۲۹)
ضَلالت: گمراهی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
«تو ز بیمِ بانگِ آن دیوِ لعین»، «واگُریزی در ضَلالت»، ضلالت یعنی گمراهی، «از یقین». درست است؟ اگر شما همین الآن عزم دین کنی، فضا را باز کنی، منذهنی را صفر کنی و در این راه کوشش زیادی بکنی، اجتهاد، دیو، چه دیوهای بیرون چه مخصوصاً دیو درون، منذهنی شما، بانگ میزند در درونِ تو که بهسوی فضاگشایی، بهسوی خدا نرو. بترس ای گمراه که دوستانت را از دست میدهی، تنها میمانی، پولت را از دست میدهی، همۀ حواست به این چیزهای ذهنی باید باشد. چرا فضا را باز میکنی مرکز را عدم میکنی؟! اسیر درد و بینوایی خواهی شد. درویش میشوی. تو باید همیشه در مرکزت همانیدگی داشته باشی. فقیر میشوی، بینوا میشوی، یارانت تو را میگذارند میروند، تنها میشوی. ذلیل میشوی. کوچک میشوی. پشیمان خواهی شدها! من دارم میگویم، منذهنی ما میگوید.
🔟4️⃣0️⃣ ۵۱ 🔟4️⃣0️⃣
تو از این صدایی که ذهنت ایجاد میکند، خودت خودت را میترسانی. «تو زِ بیم بانگ آن» دیو لعنتشده، همین منذهنی که نمایندۀ شیطان است، فضا را میبندی، دوباره میگریزی به گمراهی ذهن از همین یقینی که با فضاگشایی پیدا کرده بودی.
شما میبینید، شما میآیید این بیتهای مولانا را میخوانید، میفهمید که یقین چیست، راه چیست. یکدفعه میترسید. یکدفعه دیو میگوید نگاه کن، او فضاگشایی نمیکند چهقدر حالش خوب است، چهقدر پولش زیادتر میشود، آنهایی که مولانا گوش نمیکنند آنها زندگی نمیکنند؟ زندگیشان بهتر از ما است! حالا زندگیشان منظورش آن مادیاتشان است. تازه نمیداند که آنها چه مصیبتهایی دارند. نمیشود یک نفر منذهنی پر از درد داشته باشد، خوب زندگی کند، نمیشود.
درنتیجه شما «توقف هلاکت است»، وسط راه رها میکنید میروید. ولی وقتی شما مطمئن شدید با این ابیات، نباید بگذارید این صدای دیو درون، منذهنی، شما را پشیمان کند، «تنها میشوی، تو مولانا گوش میکنی دوستانت گوش نمیکنند، فکر نمیکنی این دوستانت شما را ول میکنند، تنها میمانی؟ توی این خانواده غیر از من کسی به مولانا گوش نمیکند، اگر من زنده بشوم به زندگی، اینها همه من را ترک میکنند». نمیکنند. شما نترسید، راه درست را بروید.
هین مَدَو اندر پیِ نفْسِ چو زاغ
کاو به گورستان بَرَد، نه سویِ باغ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۱۲)
گر رَوی، رُو در پیِ عَنقایِ دل
سویِ قاف و مسجدِ اَقصایِ دل
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۱۳)
عَنقا: سیمرغ.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
عَنقا یعنی سیمرغ. مَدَو یعنی همین مَدو. میگوید ندو بهسوی نفْس. یعنی هرچه میگوید به او گوش بدهی و عمل کنی، این دنبال نفْس دویدن است. «هین مَدَو اندر پیِ نَفْسِ چو زاغ» که این نفْس تو یعنی منذهنی تو شما را به گورستان میبرد، نه سوی آن جنت، بهشت فضای گشودهشده، همهچیز خراب میشود.
بهتدریج که سن آدم بالا میرود، میبینید رابطهاش با همسرش، با بچهاش، با بدنش، همهچیز خراب میشود. میکُشد آدم را. همهاش ما ایرادگیری، ایرادگیری، بد مردم را گفتن، خود را نشان دادن، پندار کمال درست کردن، ناموس داشتن، دردهای زیاد ایجاد کردن، این گورستان است. یعنی یواشیواش میبرد ما را توی یک قبری دراز کند بگوید بمیر، پژمرده شو اینجا، اگر به حرف منذهنی گوش بدهید و راه بروید.
میروی؟ فضا را باز کن، برو دنبال عَنقای دل، سیمرغ دل. بگذار این دل وسیع بشود، ببین به کجا میرسی. پس میبینید که این فضای گشودهشده را میگوید «مسجد اَقصیٰ»، اَقصیٰ میدانید یعنی دور، اگر اینجا باشد، نه نیست. اَقصیٰ یعنی دور. مسجد اَقصیٰ یعنی مسجدی که دور است و به این آسانی بهدست نمیآید، یعنی باید فضا باز کنی، خیلی فضا را باز کنی. و «قاف» هم یعنی اینقدر بالا، یعنی این ارتفاع ما را بهصورت یا بلندی نشان میدهد یا عمق، مولانا. گاه میگوید عمق بینهایت، گاه بلندی بینهایت که درواقع پای هیچ فکری، هیچ همانیدگیای به ما نمیرسد، «سویِ قاف و مسجدِ اقصایِ دل». پس مسجد، این مسجد فضای گشودهشده که دور است، باید سعی کنی، کوشش زیادی کنی، این خیلی وسیع میشود. آن یک جور بینهایت خدا را نشان دادن است، بهسوی او میرویم، این کوه قاف هم یک جور نشان دادن است. و این بیت:
بالْ بازان را سویِ سلطان بَرَد
بالْ زاغان را به گورستان بَرَد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۴۴)
شما ببینید منذهنی هستید، نیروی زندگی، بال زندگی، شما را میبرد به گورستان. اگر فضا را باز میکنید، شما را میبرد بهسوی خداوند. شما نیروی زندگی را به چه صرف میکنید؟ از خودتان بپرسید. زاغ میشوید یا باز میشوید؟
صد فسون دارد ز حیلت وز دَها
که کند در سَلّه، گر هست اژدها
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۶۵)
دَها: مخفف دهاء بهمعنی زیرکی و کاردانی
سَلّه: سبد، در اینجا به معنی دام است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این شیطان از طریق همین منذهنی صد جور فریب دارد، فریب میدهد ما را «فسون». دَها یعنی زیرکی، کاردانی. اگر ما اژدها هم باشیم در منذهنی، ما را توی سبدش میکند توی دامش میاندازد. یعنی تنها راهِ ما این است که فضا را باز کنیم و با دید نظر، با دید خداوند ببینیم.
این همان مطلبی است که اول گفتم. این رضا و فضاگشایی هدایت ما را از دست منذهنی میگیرد، میدهد دست عقل کُل، میدهد دست خداوند و ما به عقل کُل دست پیدا میکنیم. شما هر لحظه باید این بازبینی را بکنید که عقلِ من عقل منذهنی است یا واقعاً عقل کل است؟ من صُنع دارم یا فکرهای پوسیدۀ قدیمی را شرطیشدگیها را بالا میآورم. از خودتان بپرسید. اگر در ذهن باشید اژدها هم باشید، در دام شیطان خواهید افتاد.
🔟4️⃣0️⃣ ۵۲ 🔟4️⃣0️⃣
شما میبینید، شما میآیید این بیتهای مولانا را میخوانید، میفهمید که یقین چیست، راه چیست. یکدفعه میترسید. یکدفعه دیو میگوید نگاه کن، او فضاگشایی نمیکند چهقدر حالش خوب است، چهقدر پولش زیادتر میشود، آنهایی که مولانا گوش نمیکنند آنها زندگی نمیکنند؟ زندگیشان بهتر از ما است! حالا زندگیشان منظورش آن مادیاتشان است. تازه نمیداند که آنها چه مصیبتهایی دارند. نمیشود یک نفر منذهنی پر از درد داشته باشد، خوب زندگی کند، نمیشود.
درنتیجه شما «توقف هلاکت است»، وسط راه رها میکنید میروید. ولی وقتی شما مطمئن شدید با این ابیات، نباید بگذارید این صدای دیو درون، منذهنی، شما را پشیمان کند، «تنها میشوی، تو مولانا گوش میکنی دوستانت گوش نمیکنند، فکر نمیکنی این دوستانت شما را ول میکنند، تنها میمانی؟ توی این خانواده غیر از من کسی به مولانا گوش نمیکند، اگر من زنده بشوم به زندگی، اینها همه من را ترک میکنند». نمیکنند. شما نترسید، راه درست را بروید.
هین مَدَو اندر پیِ نفْسِ چو زاغ
کاو به گورستان بَرَد، نه سویِ باغ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۱۲)
گر رَوی، رُو در پیِ عَنقایِ دل
سویِ قاف و مسجدِ اَقصایِ دل
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۱۳)
عَنقا: سیمرغ.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
عَنقا یعنی سیمرغ. مَدَو یعنی همین مَدو. میگوید ندو بهسوی نفْس. یعنی هرچه میگوید به او گوش بدهی و عمل کنی، این دنبال نفْس دویدن است. «هین مَدَو اندر پیِ نَفْسِ چو زاغ» که این نفْس تو یعنی منذهنی تو شما را به گورستان میبرد، نه سوی آن جنت، بهشت فضای گشودهشده، همهچیز خراب میشود.
بهتدریج که سن آدم بالا میرود، میبینید رابطهاش با همسرش، با بچهاش، با بدنش، همهچیز خراب میشود. میکُشد آدم را. همهاش ما ایرادگیری، ایرادگیری، بد مردم را گفتن، خود را نشان دادن، پندار کمال درست کردن، ناموس داشتن، دردهای زیاد ایجاد کردن، این گورستان است. یعنی یواشیواش میبرد ما را توی یک قبری دراز کند بگوید بمیر، پژمرده شو اینجا، اگر به حرف منذهنی گوش بدهید و راه بروید.
میروی؟ فضا را باز کن، برو دنبال عَنقای دل، سیمرغ دل. بگذار این دل وسیع بشود، ببین به کجا میرسی. پس میبینید که این فضای گشودهشده را میگوید «مسجد اَقصیٰ»، اَقصیٰ میدانید یعنی دور، اگر اینجا باشد، نه نیست. اَقصیٰ یعنی دور. مسجد اَقصیٰ یعنی مسجدی که دور است و به این آسانی بهدست نمیآید، یعنی باید فضا باز کنی، خیلی فضا را باز کنی. و «قاف» هم یعنی اینقدر بالا، یعنی این ارتفاع ما را بهصورت یا بلندی نشان میدهد یا عمق، مولانا. گاه میگوید عمق بینهایت، گاه بلندی بینهایت که درواقع پای هیچ فکری، هیچ همانیدگیای به ما نمیرسد، «سویِ قاف و مسجدِ اقصایِ دل». پس مسجد، این مسجد فضای گشودهشده که دور است، باید سعی کنی، کوشش زیادی کنی، این خیلی وسیع میشود. آن یک جور بینهایت خدا را نشان دادن است، بهسوی او میرویم، این کوه قاف هم یک جور نشان دادن است. و این بیت:
بالْ بازان را سویِ سلطان بَرَد
بالْ زاغان را به گورستان بَرَد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۴۴)
شما ببینید منذهنی هستید، نیروی زندگی، بال زندگی، شما را میبرد به گورستان. اگر فضا را باز میکنید، شما را میبرد بهسوی خداوند. شما نیروی زندگی را به چه صرف میکنید؟ از خودتان بپرسید. زاغ میشوید یا باز میشوید؟
صد فسون دارد ز حیلت وز دَها
که کند در سَلّه، گر هست اژدها
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۶۵)
دَها: مخفف دهاء بهمعنی زیرکی و کاردانی
سَلّه: سبد، در اینجا به معنی دام است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این شیطان از طریق همین منذهنی صد جور فریب دارد، فریب میدهد ما را «فسون». دَها یعنی زیرکی، کاردانی. اگر ما اژدها هم باشیم در منذهنی، ما را توی سبدش میکند توی دامش میاندازد. یعنی تنها راهِ ما این است که فضا را باز کنیم و با دید نظر، با دید خداوند ببینیم.
این همان مطلبی است که اول گفتم. این رضا و فضاگشایی هدایت ما را از دست منذهنی میگیرد، میدهد دست عقل کُل، میدهد دست خداوند و ما به عقل کُل دست پیدا میکنیم. شما هر لحظه باید این بازبینی را بکنید که عقلِ من عقل منذهنی است یا واقعاً عقل کل است؟ من صُنع دارم یا فکرهای پوسیدۀ قدیمی را شرطیشدگیها را بالا میآورم. از خودتان بپرسید. اگر در ذهن باشید اژدها هم باشید، در دام شیطان خواهید افتاد.
🔟4️⃣0️⃣ ۵۲ 🔟4️⃣0️⃣
پس نبیند جمله را با طِمّ و رِمّ
حُبُّکَالْاَشیاءَ یُعْمی و یُصِمّ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۴)
طِمّ: دریا و آب فراوان
رِمّ: زمین و خاک
با طِمّ و رِمّ: در اینجا یعنی با جزئیات
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اگر اینطوری باشد، دیگر ناظر ذهن نمیشود که هم آیینه باشد، هم از جنس زندگی باشد، هم ذهنش را ببیند. برای اینکه عشقِ چیزها ما را کور و کر میکند. این از آن بیتهایی است که باید تکرار کنید بگویید که آیا من ناظر ذهنم هستم؟ بهعنوان زندگی که به زندگی زنده هست، هم در این لحظه عینی هست، به زندگی زنده است، هم ذهنش را میبیند، این در من هست یا نیست؟ اگر ذهنم بیناظر است، پس دارد خرابکاری میکند.
«حُبُّکَ الْـاَشَّیءَ یُعْمی و یُصِمّ.»
«عشقِ تو به اشيا تو را كور و كر میکند.»
🌴(حدیث)
میدانید این را، هِی تکرار کنید. حدیث است.
حُبُّکَ الْاَشْیاءَ یُعْمیکَ یُصِمّ
نَفْسُکَ السَّودا جَنَتْ لا تَخْتَصِم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۷۲۴)
«عشقِ تو به اشيا تو را كور و كر میکند. با من ستیزه مکن، زیرا نفْسِ سیاهکار تو چنین گناهی مرتکب شدهاست.»
عشقِ تو به اشیاء که شما را منذهنی میکند، از جنس شیطان میکند کور و کر میکند. با من ستیزه مکن، زیرا نفس سیاهکار تو چنین گناهی مرتکب شدهاست. ما منذهنی داریم، منذهنی زندگیمان را خراب میکند، ما میرویم با مردم بحث و جدل میکنیم که شما کردید و نمیدانیم که «حُبّ» یا عشق اشیاء ما را کور و کر میکند.
دان که این نَفْسِ بهیمی، نَرخر است
زیرِ او بودن از آن ننگینتر است
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۳۹۲)
بَهیمی: حیوانی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این منذهنیِ حیوانی مثل خرِ نر میماند، خب این عیب است که ما خرِ نر بشویم، ما انسان هستیم. حالا خرِ نر که میشویم هیچ! تازه زیر او هم میخوابیم، او به ما سلطه دارد. «زیرِ او بودن از آن ننگینتر است». زیر سلطۀ ذهن بودن بهعنوان امتداد خدا خیلی ننگ است.
نَفسِ تو تا مستِ نُقل است و نَبید
دان که روحت خوشهٔ غیبی ندید
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۴۴۶)
نَبید: شراب
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
منذهنیِ تو تا زمانی که مستِ شراب و نُقل است، یعنی چیزهای بیرونی است، خوشآیند است، بدان که روحِ تو از غیب هیچ خوشهای، هیچ نعمتی برکتی نخواهد گرفت. اگر حواس ما به چیزهای ذهنی است، چقدر من میگویم که امروز هم بود که دور خودت بگرد، حواست به خودت باشد. ببین که از بیرون شما غذا میگیری یا بند ناف را بریدی، بند ناف بیرون را.
تا زمانی که این بند ناف را قیچی نکردی و از بیرون از طریق ذهنت تغذیه میکنی، تو از آنور نمیتوانی غذا بگیری. از آنور هم غذا نگیری، توی ذهن خواهی ماند. «نَفسِ تو تا مستِ نُقل است و نَبید»، نبید یعنی شراب، «دان که روحت خوشۀ غیبی ندید»
نَفسِ شهوانی ز حق کرّست و کور
من به دل، کوریت میدیدم ز دور
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۳۵)
یک عارفی به ما نگاه میکند میفهمد که ما منذهنیِ شهوانی داریم. خب الآن گفت دیگر هر کسی عشق چیزها را داشته باشد، نسبتبه عدم، نسبتبه دیدِ درست کر و کور است. نه حرف زندگی را میشنود، نه زندگی را میبیند. نه حرف مولانا را میشنود درک میکند، نه عمل میکند. من با دلم دل تو را میدیدم از دور، پس یک عارفی میفهمد که با یک چند کلمه که ما حرف میزنیم، کور هستیم.
اصلاً شما فرض کن یک روانشناس، یک خانم یا آقایی میآید میگوید که همسرم این کار را میکند این کار را میکند، من اینقدر ناراحتم، شما میفهمید که این حرفها را میزند، حواسش به همسرش است، به خودش نیست.
اگر یکی بیاید بگوید که بله من حواسم به خودم است، واقعاً یک همانیدگی دارم نمیتوانم این را رفع کنم، کمک کنید من از شرّ این راحت بشوم. میفهمی که این میفهمد که اشکال در خودش است و میخواهد این را رفع کند دنبال این کار است، حواسش به خودش است، از او میپرسی که همسر شما اشکال دارد؟ میگوید من نه حواسم به او نیست که، حواسم به خودم است. خب میفهمی که این کور نیست.
آن یکی که میگوید نمیگذارد ببین چقدر اشکال دارد هزارتا ایراد دارد همسر من، هرچه هم میگویم گوش نمیدهد، اگر به حرف من گوش بدهد، من میگویم اشکالاتش را رفع میکند، اشکالات خودش را به روی همسرش منعکس میکند. بهجای اینکه روی خودش کار کند، حواسش را داده به همسرش. شما هم میفهمید که دلش کور است، با آن دل اصلیتان میبینید.
🔟4️⃣0️⃣ ۵۳ 🔟4️⃣0️⃣
حُبُّکَالْاَشیاءَ یُعْمی و یُصِمّ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۴)
طِمّ: دریا و آب فراوان
رِمّ: زمین و خاک
با طِمّ و رِمّ: در اینجا یعنی با جزئیات
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اگر اینطوری باشد، دیگر ناظر ذهن نمیشود که هم آیینه باشد، هم از جنس زندگی باشد، هم ذهنش را ببیند. برای اینکه عشقِ چیزها ما را کور و کر میکند. این از آن بیتهایی است که باید تکرار کنید بگویید که آیا من ناظر ذهنم هستم؟ بهعنوان زندگی که به زندگی زنده هست، هم در این لحظه عینی هست، به زندگی زنده است، هم ذهنش را میبیند، این در من هست یا نیست؟ اگر ذهنم بیناظر است، پس دارد خرابکاری میکند.
«حُبُّکَ الْـاَشَّیءَ یُعْمی و یُصِمّ.»
«عشقِ تو به اشيا تو را كور و كر میکند.»
🌴(حدیث)
میدانید این را، هِی تکرار کنید. حدیث است.
حُبُّکَ الْاَشْیاءَ یُعْمیکَ یُصِمّ
نَفْسُکَ السَّودا جَنَتْ لا تَخْتَصِم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۷۲۴)
«عشقِ تو به اشيا تو را كور و كر میکند. با من ستیزه مکن، زیرا نفْسِ سیاهکار تو چنین گناهی مرتکب شدهاست.»
عشقِ تو به اشیاء که شما را منذهنی میکند، از جنس شیطان میکند کور و کر میکند. با من ستیزه مکن، زیرا نفس سیاهکار تو چنین گناهی مرتکب شدهاست. ما منذهنی داریم، منذهنی زندگیمان را خراب میکند، ما میرویم با مردم بحث و جدل میکنیم که شما کردید و نمیدانیم که «حُبّ» یا عشق اشیاء ما را کور و کر میکند.
دان که این نَفْسِ بهیمی، نَرخر است
زیرِ او بودن از آن ننگینتر است
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۳۹۲)
بَهیمی: حیوانی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این منذهنیِ حیوانی مثل خرِ نر میماند، خب این عیب است که ما خرِ نر بشویم، ما انسان هستیم. حالا خرِ نر که میشویم هیچ! تازه زیر او هم میخوابیم، او به ما سلطه دارد. «زیرِ او بودن از آن ننگینتر است». زیر سلطۀ ذهن بودن بهعنوان امتداد خدا خیلی ننگ است.
نَفسِ تو تا مستِ نُقل است و نَبید
دان که روحت خوشهٔ غیبی ندید
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۴۴۶)
نَبید: شراب
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
منذهنیِ تو تا زمانی که مستِ شراب و نُقل است، یعنی چیزهای بیرونی است، خوشآیند است، بدان که روحِ تو از غیب هیچ خوشهای، هیچ نعمتی برکتی نخواهد گرفت. اگر حواس ما به چیزهای ذهنی است، چقدر من میگویم که امروز هم بود که دور خودت بگرد، حواست به خودت باشد. ببین که از بیرون شما غذا میگیری یا بند ناف را بریدی، بند ناف بیرون را.
تا زمانی که این بند ناف را قیچی نکردی و از بیرون از طریق ذهنت تغذیه میکنی، تو از آنور نمیتوانی غذا بگیری. از آنور هم غذا نگیری، توی ذهن خواهی ماند. «نَفسِ تو تا مستِ نُقل است و نَبید»، نبید یعنی شراب، «دان که روحت خوشۀ غیبی ندید»
نَفسِ شهوانی ز حق کرّست و کور
من به دل، کوریت میدیدم ز دور
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۳۵)
یک عارفی به ما نگاه میکند میفهمد که ما منذهنیِ شهوانی داریم. خب الآن گفت دیگر هر کسی عشق چیزها را داشته باشد، نسبتبه عدم، نسبتبه دیدِ درست کر و کور است. نه حرف زندگی را میشنود، نه زندگی را میبیند. نه حرف مولانا را میشنود درک میکند، نه عمل میکند. من با دلم دل تو را میدیدم از دور، پس یک عارفی میفهمد که با یک چند کلمه که ما حرف میزنیم، کور هستیم.
اصلاً شما فرض کن یک روانشناس، یک خانم یا آقایی میآید میگوید که همسرم این کار را میکند این کار را میکند، من اینقدر ناراحتم، شما میفهمید که این حرفها را میزند، حواسش به همسرش است، به خودش نیست.
اگر یکی بیاید بگوید که بله من حواسم به خودم است، واقعاً یک همانیدگی دارم نمیتوانم این را رفع کنم، کمک کنید من از شرّ این راحت بشوم. میفهمی که این میفهمد که اشکال در خودش است و میخواهد این را رفع کند دنبال این کار است، حواسش به خودش است، از او میپرسی که همسر شما اشکال دارد؟ میگوید من نه حواسم به او نیست که، حواسم به خودم است. خب میفهمی که این کور نیست.
آن یکی که میگوید نمیگذارد ببین چقدر اشکال دارد هزارتا ایراد دارد همسر من، هرچه هم میگویم گوش نمیدهد، اگر به حرف من گوش بدهد، من میگویم اشکالاتش را رفع میکند، اشکالات خودش را به روی همسرش منعکس میکند. بهجای اینکه روی خودش کار کند، حواسش را داده به همسرش. شما هم میفهمید که دلش کور است، با آن دل اصلیتان میبینید.
🔟4️⃣0️⃣ ۵۳ 🔟4️⃣0️⃣
در فسونِ نَفْس کم شُو غِرّهای
کآفتابِ حق نپوشد ذرّهای
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۲)
فُسون: فریب
غِرّه: مغرور شدن، فریفته شدن، مغرور به چیزی، فریفته
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
هست این ذرّاتِ جسمی ای مفید
پیشِ این خورشیدِ جسمانی پدید
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۳)
هست ذرّاتِ خواطر و افتِکار
پیشِ خورشیدِ حقایق آشکار
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۴)
خَواطِر: جمع خاطر، اندیشهها
اِفْتِکار: اندیشیدن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
فُسون: فریب. غِرّه: مغرور شدن، فریفته شدن. خَواطِر: جمع خاطر، اندیشهها. اِفْتِکار: اندیشیدن و فکر کردن. در بیت اول میگوید خداوند هیچ همانیدگیای را رها نخواهد کرد. یعنی خواهد دید، میبیند و بالا خواهد آورد.
«در فسونِ نَفْس کم شُو غِرّهای» فریب نفست را نخور که من هیچ اشکالی ندارم و هیچ همانیدگی ندارم و که آفتاب خداوند حتی ذرهای از مرکز شما را نمیگذارد باقی بماند همانیدگی. پس معلوم میشود این پدیدۀ غم و دردها خواهد آمد برای اینکه خداوند میخواهد شما آنها را ببینید. هیچکدام از آنها را نمیپوشاند. مثل ما نیست که پنجاهتا همانیدگی داریم چهل و پنجتایش را پوشاندهایم پنجتایش را میخواهیم آشکار کنیم. همه را خواهد دید و خواهد آورد بالا.
میگوید همینطور که ستون نوری میافتد شما میبینید ذرّات جسمی در نور مشخصاند، «هست این ذرّاتِ جسمی ای مفید» مفید شما را میگوید؟ که ما مفید هستیم واقعاً؟ اگر فضاگشا باشیم، ذاتاً مفید هستیم. ذرّات جسمی پیش این خورشیدِ بالای سر ما پیدا است، پدید است، در ستونِ نوری ذرات را میبینی. همینطوری که در ستون نوری ذرّات دیده میشود ذرّات خاطرهها و فکرها و همانیدگیها هم وقتی خورشیدِ حقایق در مرکز ما میآید بالا با فضاگشایی، بهوسیلهٔ ما دیده میشوند. ما نمیگذاریم فضا گشوده بشود، اشکال این است.
خلاصه میگوید خداوند میخواهد شما اینها را یکییکی ببینید. همینطور که ذرّات در ستونِ نوری دیده میشود، این موجودات فکری را هم، دردی را هم باید شما ببینید چون اینها میآیند مرکزتان میشوند. مرکزتان میشوند، دیگر زندگی نمیآید به مرکزت. پس شما باید اجازه بدهی خورشید حقایق، خداوند، اینجا را روشن کند مرکزتان را که شما اینها را ببینید.
پس از مدتی فضاگشایی، این فضای گشودهشده یکدفعه ناظر میشود، ناظر همهچیز، ناظر خودش. این ناظر هم شما هستید هم خود زندگی و این میبیند. شما دردهایتان را میبینید، شما همانیدگیهایتان را میبینید، شما غم را میبینید که این غم آمده نشان بدهد که اینجا شما یک فکری دارید که شما را اذیت میکند. پس سلیمان دلش را سرد میکند به آن. درست است؟
پس سلیمان اَندرونه راست کرد
دل بر آن شهوت که بودش، کرد سرد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۰۶)
وقتی نشان میدهد و شما میبینید که تاجتان کج شده و نیروی زندگی غلط میوزد، بر علیه شما میوزد، شما میگویید چون غم آمده دیگر. نه؟ باید رضا بدهم فضا گشوده بشود من ببینم که این ذرّات خواطِر، ذرّات درد، ذرّات همانیدگی در مرکز من چهها هستند. شناسایی مساوی آزادی است.
گرگِ درّندهست نفسِ بَد، یقین
چه بهانه مینهی بر هر قرین؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۸۵۶)
نَفسِ بَدِ ما مثل گرگ درّنده است. تمام ضررها را این میزند، ما هم یک بهانه پیدا کردیم قرین نمیگذارد. میگوید همیشه گردن قرین نینداز. شما اول از عهدهٔ این منذهنی درونت که دشمن شما است بربیا، فضا را باز کن این را ببین. امروز داشتیم میگفت که زنجیر را از گردن این سگ باز نکن، این اگر تربیت هم بشود باز هم سگ است، ذاتش خراب است. این فکرِ شیطانی است، درست شبیه این است که تو کردی من بهترم است که میگوییم قرین نمیگذارد.
شما راجعبه قرین موقعی میتوانید صحبت کنید که از عهدهٔ منذهنیتان برآمده باشید، که منذهنی به شما آسیب نزند، ببینید همیشه، زنجیر به گردنش باشد بعد آن موقع خودتان را از قرینها حفظ کنید.
خود ندارم هیچ، بِهْ سازد مرا
که ز وَهمِ دارم است این صد عَنا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ٢٣٣۴)
بٍهْ: بهتر
عَنا: رنج
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
خب این را گفتیم دیگر، هیچ ندارم من. شما توجه کنید تمام آن چیزهایی که در مرکزمان داریم برحسب آنها میبینیم و کژبین میشویم، اینها نباید آنجا باشند. نباید! آنها چیزهایی نیستند که به ما زندگی بدهند. این وهم است که ما آنها را داریم. درست است؟ از این وهم که من اینها را دارم و از اینها زندگی باید بگیرم، ما صد جور رنج و عذاب داریم. پس شما متوجه این توهم و این غرور بشوید.
🔟4️⃣0️⃣ ۵۴ 🔟4️⃣0️⃣
کآفتابِ حق نپوشد ذرّهای
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۲)
فُسون: فریب
غِرّه: مغرور شدن، فریفته شدن، مغرور به چیزی، فریفته
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
هست این ذرّاتِ جسمی ای مفید
پیشِ این خورشیدِ جسمانی پدید
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۳)
هست ذرّاتِ خواطر و افتِکار
پیشِ خورشیدِ حقایق آشکار
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۴)
خَواطِر: جمع خاطر، اندیشهها
اِفْتِکار: اندیشیدن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
فُسون: فریب. غِرّه: مغرور شدن، فریفته شدن. خَواطِر: جمع خاطر، اندیشهها. اِفْتِکار: اندیشیدن و فکر کردن. در بیت اول میگوید خداوند هیچ همانیدگیای را رها نخواهد کرد. یعنی خواهد دید، میبیند و بالا خواهد آورد.
«در فسونِ نَفْس کم شُو غِرّهای» فریب نفست را نخور که من هیچ اشکالی ندارم و هیچ همانیدگی ندارم و که آفتاب خداوند حتی ذرهای از مرکز شما را نمیگذارد باقی بماند همانیدگی. پس معلوم میشود این پدیدۀ غم و دردها خواهد آمد برای اینکه خداوند میخواهد شما آنها را ببینید. هیچکدام از آنها را نمیپوشاند. مثل ما نیست که پنجاهتا همانیدگی داریم چهل و پنجتایش را پوشاندهایم پنجتایش را میخواهیم آشکار کنیم. همه را خواهد دید و خواهد آورد بالا.
میگوید همینطور که ستون نوری میافتد شما میبینید ذرّات جسمی در نور مشخصاند، «هست این ذرّاتِ جسمی ای مفید» مفید شما را میگوید؟ که ما مفید هستیم واقعاً؟ اگر فضاگشا باشیم، ذاتاً مفید هستیم. ذرّات جسمی پیش این خورشیدِ بالای سر ما پیدا است، پدید است، در ستونِ نوری ذرات را میبینی. همینطوری که در ستون نوری ذرّات دیده میشود ذرّات خاطرهها و فکرها و همانیدگیها هم وقتی خورشیدِ حقایق در مرکز ما میآید بالا با فضاگشایی، بهوسیلهٔ ما دیده میشوند. ما نمیگذاریم فضا گشوده بشود، اشکال این است.
خلاصه میگوید خداوند میخواهد شما اینها را یکییکی ببینید. همینطور که ذرّات در ستونِ نوری دیده میشود، این موجودات فکری را هم، دردی را هم باید شما ببینید چون اینها میآیند مرکزتان میشوند. مرکزتان میشوند، دیگر زندگی نمیآید به مرکزت. پس شما باید اجازه بدهی خورشید حقایق، خداوند، اینجا را روشن کند مرکزتان را که شما اینها را ببینید.
پس از مدتی فضاگشایی، این فضای گشودهشده یکدفعه ناظر میشود، ناظر همهچیز، ناظر خودش. این ناظر هم شما هستید هم خود زندگی و این میبیند. شما دردهایتان را میبینید، شما همانیدگیهایتان را میبینید، شما غم را میبینید که این غم آمده نشان بدهد که اینجا شما یک فکری دارید که شما را اذیت میکند. پس سلیمان دلش را سرد میکند به آن. درست است؟
پس سلیمان اَندرونه راست کرد
دل بر آن شهوت که بودش، کرد سرد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۰۶)
وقتی نشان میدهد و شما میبینید که تاجتان کج شده و نیروی زندگی غلط میوزد، بر علیه شما میوزد، شما میگویید چون غم آمده دیگر. نه؟ باید رضا بدهم فضا گشوده بشود من ببینم که این ذرّات خواطِر، ذرّات درد، ذرّات همانیدگی در مرکز من چهها هستند. شناسایی مساوی آزادی است.
گرگِ درّندهست نفسِ بَد، یقین
چه بهانه مینهی بر هر قرین؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۸۵۶)
نَفسِ بَدِ ما مثل گرگ درّنده است. تمام ضررها را این میزند، ما هم یک بهانه پیدا کردیم قرین نمیگذارد. میگوید همیشه گردن قرین نینداز. شما اول از عهدهٔ این منذهنی درونت که دشمن شما است بربیا، فضا را باز کن این را ببین. امروز داشتیم میگفت که زنجیر را از گردن این سگ باز نکن، این اگر تربیت هم بشود باز هم سگ است، ذاتش خراب است. این فکرِ شیطانی است، درست شبیه این است که تو کردی من بهترم است که میگوییم قرین نمیگذارد.
شما راجعبه قرین موقعی میتوانید صحبت کنید که از عهدهٔ منذهنیتان برآمده باشید، که منذهنی به شما آسیب نزند، ببینید همیشه، زنجیر به گردنش باشد بعد آن موقع خودتان را از قرینها حفظ کنید.
خود ندارم هیچ، بِهْ سازد مرا
که ز وَهمِ دارم است این صد عَنا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ٢٣٣۴)
بٍهْ: بهتر
عَنا: رنج
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
خب این را گفتیم دیگر، هیچ ندارم من. شما توجه کنید تمام آن چیزهایی که در مرکزمان داریم برحسب آنها میبینیم و کژبین میشویم، اینها نباید آنجا باشند. نباید! آنها چیزهایی نیستند که به ما زندگی بدهند. این وهم است که ما آنها را داریم. درست است؟ از این وهم که من اینها را دارم و از اینها زندگی باید بگیرم، ما صد جور رنج و عذاب داریم. پس شما متوجه این توهم و این غرور بشوید.
🔟4️⃣0️⃣ ۵۴ 🔟4️⃣0️⃣
هین سگِ نَفْسِ تو را زنده مخواه
کاو عدوِّ جانِ توست از دیرگاه
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۴۷۴)
عدوِّ: دشمن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس نگذار این سگِ نفس تو، منذهنی تو شبیه سگ درّنده است یا گرگ درّنده است، زنده بماند. این از دیرباز از موقعی که بهوجود آمده، دشمن جان تو بوده، دشمن عقل تو بوده. واضح است.
گاوِ زرّین بانگ کرد، آخِر چه گفت؟
کاحمقان را اینهمه رغبت شگُفت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۰۵۳)
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این منذهنی اینهمه حرف زده که بهنظرِ ما گاو زرّین است چه گفته؟ همهٔ حرفهایش به ضرر ما بوده. پس منهای ذهنی که اینجا میگوید احمقان، چرا اینقدر رغبت دارند به حرفهای منذهنی، علاقه دارند به منذهنی. اگر توجه کنید هر حرفی زده، به ضرر ما بوده. پس نگذارید حرف بزند. ناظر بشوید فضا را باز کنید از جنس گوش بشوید، خداوند حرف بزند.
چون تو گوشی، او زبان، نی جنسِ تو
گوشها را حق بفرمود: اَنْصِتوا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۶۲۲)
اَنْصِتوا: خاموش باشید، ذهنتان را خاموش کنید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
خداوند گفته شما گوش هستید، من زبان. من حرف میزنم، شما حرف من را میزنید، با منذهنیتان حرف نزنید.
پس شما خاموش باشید، اَنْصِتوا
تا زبانْتان من شَوم در گفتوگو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۲)
اَنْصِتوا: خاموش باشید، ذهنتان را خاموش کنید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
شما با منذهنی خاموش باشید تا من حرف بزنم. درست است؟ پس گاو زرّین، منذهنی حرف زده زندگی ما را بههم ریخته. حرف نزند فکر نکند، خیلی به نفع ما است.
یک سگ است، و در هزاران میرود
هر که در وِی رفت، او او میشود
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۳۸)
هر که سَردت کرد، میدان کاو در اوست
دیو، پنهان گشته اندر زیرِ پوست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۳۹)
چون نیابد صورت، آید در خیال
تا کَشانَد آن خیالت در وَبال
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۴۰)
وَبال: سختی، عذاب، بدبختی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
وَبال یعنی سختی، بدبختی. یک سگ است، یک هشیاریِ بد است، در همه او میرود. در تمام کسانی که منذهنی دارند، این سگِ شیطان بهصورت هشیاریِ بد رفته، و این سگ این هشیاری در هر انسانی برود، او یعنی آن انسان «او» میشود، یعنی ابلیس میشود شیطان میشود.
حالا میگوید هر که تو را در راه فضاگشایی و زنده شدن به خدا سرد کرد، بدان که آن ابلیس در او است. پس هر کسی که شما را سرد میکند که نرو دنبال مولانا تبدیل نشو منذهنی را نگه دار، سرد میکند ناامید میکند، بدان که ابلیس در او است و در زیر این حرفهای بهظاهر قشنگش دیو یعنی همان ابلیس پنهان شده.
اگر این ابلیس صورت پیدا نکند، یعنی کسی را پیدا نکند سراغ شما بفرستد بهصورت آدم، میآید در فکرتان. «چون نیابد صورت» که بفرستد خدمت شما شما را منحرف کند، میآید در فکرتان. یکدفعه شما شروع میکنید آقا سی سال پیش این همسرمان این کار را کرد، واقعاً این ظلم نبود به من؟! چرا بود، آن کار که چیزی نیست، این یکی کار هم کرده آن یکی کار هم کرده. کی دارد میآید آنجا؟ کی راجعبه گذشته حرف میزند، گذشته را بزرگ میکند مهم میکند؟ همین ابلیس، آمده در خیالت. برای چه آمده؟ تا شما را با آن خیال با آن فکر به بدبختی بکِشاند، سرد کند تو دنبال این زاغ را بگیری تو را ببرد به قبرستان. شما نباید بگذاری زندگیات را خراب کند.
گه خیالِ فُرجه و گاهی دُکان
گه خیالِ علم و گاهی خان و مان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۴۱)
فُرجه: گشايش، تفرّج، سير و تفريح
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گاهی فُرجه، مرخصی، گردش، مسافرت امروزه، بعضی موقعها خیالِ فُرجه را میآورد تفریح را میآورد، گاهی هم سود، منفعت، پولدار شدن، گاهی هم میخواهیم عالِم بشویم به علممان بنازیم، گاهی هم خان و مان.
خان و مان خیلی جالب است. خان و مان، بعضیها به خان و مانشان مینازند. و این فامیل ما است، این عکس را میبینی، پدربزرگمان فلان مقام را داشته، این یکی هفت جد به آنورتر میرسیم به فلان کس، یک مقام عالی، شامخ، همهمان ما از این جنس هستیم، باید احترام بگذارید به ما، خان و مان! خان و مان، ما در فلان جا مینشینیم با فلان کسها دوست هستیم، فامیلهای ما اینها هستند، مینازیم! با هر آدمی حرف نمیزنیم، از فلان جای شهر به پایین دیگر در سطح ما نیستند. عجب! اینها خیالات بدبختی است.
اجازه بدهید راجعبه خان و مان یک چیزی بخوانیم. در مورد آن قاضی که به زندانی میگوید که پاشو برو خانهتان. یک قصه خواندهایم که یک زندانی سهم زندانیان را قاپ میکرد و میخورد و خلاصه شکایت میکنند به قاضی و قاضی میآید رسیدگی میکند و میبیند هیچچیزی ندارد و بعد بالاخره میگوید که پاشو برو خانهات نمیخواهد زندان بمانی. خداوند هم به ما میگوید پاشو از این زندانِ من برو، توی این ذهن. ببینیم این زندانی چه میگوید، ما هم همین را میگوییم.
🔟4️⃣0️⃣ ۵۵ 🔟4️⃣0️⃣
کاو عدوِّ جانِ توست از دیرگاه
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۴۷۴)
عدوِّ: دشمن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس نگذار این سگِ نفس تو، منذهنی تو شبیه سگ درّنده است یا گرگ درّنده است، زنده بماند. این از دیرباز از موقعی که بهوجود آمده، دشمن جان تو بوده، دشمن عقل تو بوده. واضح است.
گاوِ زرّین بانگ کرد، آخِر چه گفت؟
کاحمقان را اینهمه رغبت شگُفت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۰۵۳)
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این منذهنی اینهمه حرف زده که بهنظرِ ما گاو زرّین است چه گفته؟ همهٔ حرفهایش به ضرر ما بوده. پس منهای ذهنی که اینجا میگوید احمقان، چرا اینقدر رغبت دارند به حرفهای منذهنی، علاقه دارند به منذهنی. اگر توجه کنید هر حرفی زده، به ضرر ما بوده. پس نگذارید حرف بزند. ناظر بشوید فضا را باز کنید از جنس گوش بشوید، خداوند حرف بزند.
چون تو گوشی، او زبان، نی جنسِ تو
گوشها را حق بفرمود: اَنْصِتوا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۶۲۲)
اَنْصِتوا: خاموش باشید، ذهنتان را خاموش کنید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
خداوند گفته شما گوش هستید، من زبان. من حرف میزنم، شما حرف من را میزنید، با منذهنیتان حرف نزنید.
پس شما خاموش باشید، اَنْصِتوا
تا زبانْتان من شَوم در گفتوگو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۲)
اَنْصِتوا: خاموش باشید، ذهنتان را خاموش کنید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
شما با منذهنی خاموش باشید تا من حرف بزنم. درست است؟ پس گاو زرّین، منذهنی حرف زده زندگی ما را بههم ریخته. حرف نزند فکر نکند، خیلی به نفع ما است.
یک سگ است، و در هزاران میرود
هر که در وِی رفت، او او میشود
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۳۸)
هر که سَردت کرد، میدان کاو در اوست
دیو، پنهان گشته اندر زیرِ پوست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۳۹)
چون نیابد صورت، آید در خیال
تا کَشانَد آن خیالت در وَبال
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۴۰)
وَبال: سختی، عذاب، بدبختی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
وَبال یعنی سختی، بدبختی. یک سگ است، یک هشیاریِ بد است، در همه او میرود. در تمام کسانی که منذهنی دارند، این سگِ شیطان بهصورت هشیاریِ بد رفته، و این سگ این هشیاری در هر انسانی برود، او یعنی آن انسان «او» میشود، یعنی ابلیس میشود شیطان میشود.
حالا میگوید هر که تو را در راه فضاگشایی و زنده شدن به خدا سرد کرد، بدان که آن ابلیس در او است. پس هر کسی که شما را سرد میکند که نرو دنبال مولانا تبدیل نشو منذهنی را نگه دار، سرد میکند ناامید میکند، بدان که ابلیس در او است و در زیر این حرفهای بهظاهر قشنگش دیو یعنی همان ابلیس پنهان شده.
اگر این ابلیس صورت پیدا نکند، یعنی کسی را پیدا نکند سراغ شما بفرستد بهصورت آدم، میآید در فکرتان. «چون نیابد صورت» که بفرستد خدمت شما شما را منحرف کند، میآید در فکرتان. یکدفعه شما شروع میکنید آقا سی سال پیش این همسرمان این کار را کرد، واقعاً این ظلم نبود به من؟! چرا بود، آن کار که چیزی نیست، این یکی کار هم کرده آن یکی کار هم کرده. کی دارد میآید آنجا؟ کی راجعبه گذشته حرف میزند، گذشته را بزرگ میکند مهم میکند؟ همین ابلیس، آمده در خیالت. برای چه آمده؟ تا شما را با آن خیال با آن فکر به بدبختی بکِشاند، سرد کند تو دنبال این زاغ را بگیری تو را ببرد به قبرستان. شما نباید بگذاری زندگیات را خراب کند.
گه خیالِ فُرجه و گاهی دُکان
گه خیالِ علم و گاهی خان و مان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۴۱)
فُرجه: گشايش، تفرّج، سير و تفريح
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گاهی فُرجه، مرخصی، گردش، مسافرت امروزه، بعضی موقعها خیالِ فُرجه را میآورد تفریح را میآورد، گاهی هم سود، منفعت، پولدار شدن، گاهی هم میخواهیم عالِم بشویم به علممان بنازیم، گاهی هم خان و مان.
خان و مان خیلی جالب است. خان و مان، بعضیها به خان و مانشان مینازند. و این فامیل ما است، این عکس را میبینی، پدربزرگمان فلان مقام را داشته، این یکی هفت جد به آنورتر میرسیم به فلان کس، یک مقام عالی، شامخ، همهمان ما از این جنس هستیم، باید احترام بگذارید به ما، خان و مان! خان و مان، ما در فلان جا مینشینیم با فلان کسها دوست هستیم، فامیلهای ما اینها هستند، مینازیم! با هر آدمی حرف نمیزنیم، از فلان جای شهر به پایین دیگر در سطح ما نیستند. عجب! اینها خیالات بدبختی است.
اجازه بدهید راجعبه خان و مان یک چیزی بخوانیم. در مورد آن قاضی که به زندانی میگوید که پاشو برو خانهتان. یک قصه خواندهایم که یک زندانی سهم زندانیان را قاپ میکرد و میخورد و خلاصه شکایت میکنند به قاضی و قاضی میآید رسیدگی میکند و میبیند هیچچیزی ندارد و بعد بالاخره میگوید که پاشو برو خانهات نمیخواهد زندان بمانی. خداوند هم به ما میگوید پاشو از این زندانِ من برو، توی این ذهن. ببینیم این زندانی چه میگوید، ما هم همین را میگوییم.
🔟4️⃣0️⃣ ۵۵ 🔟4️⃣0️⃣
گفت: خان و مانِ من، احسانِ توست
همچو کافر جَنّتم زندانِ توست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۲۸)
گر ز زندانم بِرانی تو به ردّ
خود بمیرم من ز تقصیری و کدّ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۲۹)
همچو ابلیسی که میگفت: ای سَلام
رَبَّ اَنْظِرْنی اِلیٰ یَوْمِ الْقِیام
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۳۰)
سَلام: سلامتىدهنده، از نقص و عيب مبرّا، از اسماءالله است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
سَلام: سلامتىدهنده، از نقص و عيب مبرّا، از اسماءالله است.
«قَالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِي إِلَىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ.»
«گفت: اى پروردگارِ من، مرا تا روزى كه دوباره زنده مىشوند مهلت ده.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ حِجر (۱۵)، آیهٔ ۳۶)
و گفت ای پروردگار من مرا تا روزی که دوباره زنده میشوند مهلت بده، یعنی روز قیامت. شیطان گفته. پس تا منذهنی هست، آن هم هست. یعنی آخرین انسان که هیچچیز نماند در مرکزش، شیطان با ما است. خلاصه قاضی به او میگوید که پاشو برو خانهات به خان و مانت برس. و زندانی میگوید، که ما میگویم، خدایا من را از زندان بیرون نکن، خان و مان من همین احسان تو است.
احسان تو در زندان چیست؟ درد است. یعنی ما به درد در این زندان ذهن راضی هستیم. خداوند میگوید بیا پاشو برو نمیخواهم دیگر اینجا باشی. مانند کافر بهشتم زندان تو است. ما میگوییم بهشت من خدایا همین منذهنی و فضای ذهن است. اگر تو از زندان من را برانی من را رد کنی، من از گدایی میمیرم. من کجا بروم، جا ندارم.
مانند ابلیسی هستم که گفت «ای سلَام» مرا تا روز قیامت مهلت بده. مانند ابلیسی هستم میگویم تا آخر عمرم میخواهم توی این ذهن بمانم. واقعاً شما به حرف ابلیس گوش میکنید؟ میخواهید در ذهن بمانید؟ اجازه بدهید ببینم. این چند بیت هم میخوانم برایتان.
ور تو پیغامِ خدا آری چو شهد
که بیا سویِ خدا ای نیکعهد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۴۶)
از جهانِ مرگ سویِ برگ رُو
چون بقا ممکن بُوَد، فانی مشو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۴۷)
برگ: زاد و توشه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
قصدِ خونِ تو کنند و قصدِ سَر
نه از برایِ حَمْیَتِ دین و هنر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۴۸)
حَمْيَت: حَمِيَّت، غيرت، فتوّت و جوانمردی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
برگ: زاد و توشه. حَمْيَت یعنی حَمِيَّت، غيرت، فتوّت و جوانمردی. این چند بیت جالب است. میگوید اگر، اینجا خاندان هم هست، اگر پیغام خدا را بیاوری مانند عسل بدهی به این مردم که منذهنی دارند که بیایید سوی خدا، از ذهن خارج بشوید، از جهان مرگ که همین جهان ذهن است سوی توشه برو، سوی برکت برو، سوی سرمایه اصلیات برو، سوی برگ برو، درست است؟ حالا که بقا ممکن است با فضاگشایی که بیایی مرکز را عدم کنی در ذهن فانی نشو، اینها قصد خون تو را میکنند و قصد سرت را، قصد عقلت را. یعنی تو را میکُشند و میگویند که اینها مزخرف است. نه بهخاطر اینکه غیرت دین دارند واقعاً و یا هنری دارند، بلکه، بلکه،
🔟4️⃣0️⃣ ۵۶ 🔟4️⃣0️⃣
همچو کافر جَنّتم زندانِ توست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۲۸)
گر ز زندانم بِرانی تو به ردّ
خود بمیرم من ز تقصیری و کدّ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۲۹)
همچو ابلیسی که میگفت: ای سَلام
رَبَّ اَنْظِرْنی اِلیٰ یَوْمِ الْقِیام
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۳۰)
سَلام: سلامتىدهنده، از نقص و عيب مبرّا، از اسماءالله است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
سَلام: سلامتىدهنده، از نقص و عيب مبرّا، از اسماءالله است.
«قَالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِي إِلَىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ.»
«گفت: اى پروردگارِ من، مرا تا روزى كه دوباره زنده مىشوند مهلت ده.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ حِجر (۱۵)، آیهٔ ۳۶)
و گفت ای پروردگار من مرا تا روزی که دوباره زنده میشوند مهلت بده، یعنی روز قیامت. شیطان گفته. پس تا منذهنی هست، آن هم هست. یعنی آخرین انسان که هیچچیز نماند در مرکزش، شیطان با ما است. خلاصه قاضی به او میگوید که پاشو برو خانهات به خان و مانت برس. و زندانی میگوید، که ما میگویم، خدایا من را از زندان بیرون نکن، خان و مان من همین احسان تو است.
احسان تو در زندان چیست؟ درد است. یعنی ما به درد در این زندان ذهن راضی هستیم. خداوند میگوید بیا پاشو برو نمیخواهم دیگر اینجا باشی. مانند کافر بهشتم زندان تو است. ما میگوییم بهشت من خدایا همین منذهنی و فضای ذهن است. اگر تو از زندان من را برانی من را رد کنی، من از گدایی میمیرم. من کجا بروم، جا ندارم.
مانند ابلیسی هستم که گفت «ای سلَام» مرا تا روز قیامت مهلت بده. مانند ابلیسی هستم میگویم تا آخر عمرم میخواهم توی این ذهن بمانم. واقعاً شما به حرف ابلیس گوش میکنید؟ میخواهید در ذهن بمانید؟ اجازه بدهید ببینم. این چند بیت هم میخوانم برایتان.
ور تو پیغامِ خدا آری چو شهد
که بیا سویِ خدا ای نیکعهد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۴۶)
از جهانِ مرگ سویِ برگ رُو
چون بقا ممکن بُوَد، فانی مشو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۴۷)
برگ: زاد و توشه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
قصدِ خونِ تو کنند و قصدِ سَر
نه از برایِ حَمْیَتِ دین و هنر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۴۸)
حَمْيَت: حَمِيَّت، غيرت، فتوّت و جوانمردی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
برگ: زاد و توشه. حَمْيَت یعنی حَمِيَّت، غيرت، فتوّت و جوانمردی. این چند بیت جالب است. میگوید اگر، اینجا خاندان هم هست، اگر پیغام خدا را بیاوری مانند عسل بدهی به این مردم که منذهنی دارند که بیایید سوی خدا، از ذهن خارج بشوید، از جهان مرگ که همین جهان ذهن است سوی توشه برو، سوی برکت برو، سوی سرمایه اصلیات برو، سوی برگ برو، درست است؟ حالا که بقا ممکن است با فضاگشایی که بیایی مرکز را عدم کنی در ذهن فانی نشو، اینها قصد خون تو را میکنند و قصد سرت را، قصد عقلت را. یعنی تو را میکُشند و میگویند که اینها مزخرف است. نه بهخاطر اینکه غیرت دین دارند واقعاً و یا هنری دارند، بلکه، بلکه،
🔟4️⃣0️⃣ ۵۶ 🔟4️⃣0️⃣
بلکه از چفسیدگی بر خان و مان
تلخشان آید شنیدن این بیان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۴۹)
خرقهیی بر ریشِ خر چفسید سخت
چونکه خواهی بر کَنی زو لخت لخت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۵۰)
جُفته اندازد یقین آن خر ز درد
حَبَّذا آن کس کز او پرهیز کرد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۵۱)
حَبَّذا: خوشا، زهی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ببینید چقدر ما حرف بزرگان را نمیشنویم. میگوید بهخاطر دین نیست، بهخاطر یک هنر خاصی نیست، بلکه اینها به خان و مانشان چسبیدهاند و بدشان میآید که این بیان را بشنوند که این فضای ذهن را رها کنید فضاگشایی کنید بروید بهسوی خداوند.
حالا تشبیه میکند این را میگوید، ریش یعنی زخم، خرقهای، خرقه یعنی همین چسبی که روی زخم خر میگذاری. پالان پشت خر را میزند زخم میشود و روی آن یک پارچه میگذارند، البته پارچه میگذاشتند میبستند قدیم، این را میگوید خرقه، خرقهای بر زخم خر که میگذاری، سخت میچسبد و این فکر خاندان هم به منذهنی مثل زخم خر میچسبد، یعنی با این پانسمان کردهاند.
خرقهیی بر ریشِ خر چفسید سخت
چونکه خواهی بر کَنی زو لخت لخت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۵۰)
اگر بخواهی یکییکی بِکَنی، خب خر دردش میآید. یک القابی دارند مردم، به خاندانشان چسبیدهاند، میگوید به آنها بگویی که این را برمیدارم، این درواقع همین پارچهای است، چسبی است که روی این چسباندهاند. اگر یکییکی بخواهی برداری این القاب را، این خاندان را از ایشان بِکَنی که چیز ذهنی است، لگد میاندازد خر. «جُفته اندازد یقین آن خر ز درد» دردش میآید، «حَبَّذا آن کس کز او پرهیز کرد» درست است؟ خوشا بهحال کسی که از او پرهیز کرد.
خاصه پَنجَه ریش و، هر جا خرقهای
بر سَرش چفسیده، در نم غرقهای
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۵۲)
چفسیده: چسبیده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
خان و مان چون خرقه و، این حرصِ ریش
حرصِ هر که بیش باشد، ریش بیش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۵۳)
ریش: زخم
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چفسیده یعنی چسبیده. ریش: زخم. مخصوصاً پنجاهتا زخم است و روی هر زخم یک چسبی است، یک پارچهای که گذاشتهاند. درست است؟ و بر سر آن ریش چفسیده ولی این، نم یعنی چرک، در اینجا زخم پر از چرک است، پر از درد است، پر از کثافت است، این حالتِ ما در ذهن است که به خاندان چسبیدهایم.
«بر سَرش چفسیده» یعنی چسبیده «در نم» نم یعنی چرکِ زخم، «غرقهای»، زخمی که در چرک غرقه است. میگوید خان و مان مانند خرقه است یعنی همین چسب است و این حرص ما مثل زخم است و حرصِ هر کسی بیش باشد، زخمش هم بیش است. پس خاندان را انشاءالله که فهمیدیم.
خب اجازه بدهید به همینجا بسنده کنیم. یک سری ابیات دیگر هم هست راجعبه اینکه ابلیس امتدادش را در ما بهصورت منذهنی چهجوری مستقر کرده و او را ما مَنِمان گرفتهایم و پر از درد شدهایم، درواقع خان و مان ما همین دردهای ما است، همانیدگیهای ما است، بدبختیهای ما است که هر کدام از اینها را میخواهند از ما بکَنند، میگوید مثل همین خر جُفتک میاندازد و دردمان میآید. اینقدر دردمان میآید که میخواهیم آن کسی را که ما را آزاد کند بکُشیم.
پس از چند دقیقه برنامهٔ گنج حضور را ادامه خواهم داد.
🔟4️⃣0️⃣ ۵۷ 🔟4️⃣0️⃣
تلخشان آید شنیدن این بیان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۴۹)
خرقهیی بر ریشِ خر چفسید سخت
چونکه خواهی بر کَنی زو لخت لخت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۵۰)
جُفته اندازد یقین آن خر ز درد
حَبَّذا آن کس کز او پرهیز کرد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۵۱)
حَبَّذا: خوشا، زهی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ببینید چقدر ما حرف بزرگان را نمیشنویم. میگوید بهخاطر دین نیست، بهخاطر یک هنر خاصی نیست، بلکه اینها به خان و مانشان چسبیدهاند و بدشان میآید که این بیان را بشنوند که این فضای ذهن را رها کنید فضاگشایی کنید بروید بهسوی خداوند.
حالا تشبیه میکند این را میگوید، ریش یعنی زخم، خرقهای، خرقه یعنی همین چسبی که روی زخم خر میگذاری. پالان پشت خر را میزند زخم میشود و روی آن یک پارچه میگذارند، البته پارچه میگذاشتند میبستند قدیم، این را میگوید خرقه، خرقهای بر زخم خر که میگذاری، سخت میچسبد و این فکر خاندان هم به منذهنی مثل زخم خر میچسبد، یعنی با این پانسمان کردهاند.
خرقهیی بر ریشِ خر چفسید سخت
چونکه خواهی بر کَنی زو لخت لخت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۵۰)
اگر بخواهی یکییکی بِکَنی، خب خر دردش میآید. یک القابی دارند مردم، به خاندانشان چسبیدهاند، میگوید به آنها بگویی که این را برمیدارم، این درواقع همین پارچهای است، چسبی است که روی این چسباندهاند. اگر یکییکی بخواهی برداری این القاب را، این خاندان را از ایشان بِکَنی که چیز ذهنی است، لگد میاندازد خر. «جُفته اندازد یقین آن خر ز درد» دردش میآید، «حَبَّذا آن کس کز او پرهیز کرد» درست است؟ خوشا بهحال کسی که از او پرهیز کرد.
خاصه پَنجَه ریش و، هر جا خرقهای
بر سَرش چفسیده، در نم غرقهای
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۵۲)
چفسیده: چسبیده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
خان و مان چون خرقه و، این حرصِ ریش
حرصِ هر که بیش باشد، ریش بیش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۵۳)
ریش: زخم
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چفسیده یعنی چسبیده. ریش: زخم. مخصوصاً پنجاهتا زخم است و روی هر زخم یک چسبی است، یک پارچهای که گذاشتهاند. درست است؟ و بر سر آن ریش چفسیده ولی این، نم یعنی چرک، در اینجا زخم پر از چرک است، پر از درد است، پر از کثافت است، این حالتِ ما در ذهن است که به خاندان چسبیدهایم.
«بر سَرش چفسیده» یعنی چسبیده «در نم» نم یعنی چرکِ زخم، «غرقهای»، زخمی که در چرک غرقه است. میگوید خان و مان مانند خرقه است یعنی همین چسب است و این حرص ما مثل زخم است و حرصِ هر کسی بیش باشد، زخمش هم بیش است. پس خاندان را انشاءالله که فهمیدیم.
خب اجازه بدهید به همینجا بسنده کنیم. یک سری ابیات دیگر هم هست راجعبه اینکه ابلیس امتدادش را در ما بهصورت منذهنی چهجوری مستقر کرده و او را ما مَنِمان گرفتهایم و پر از درد شدهایم، درواقع خان و مان ما همین دردهای ما است، همانیدگیهای ما است، بدبختیهای ما است که هر کدام از اینها را میخواهند از ما بکَنند، میگوید مثل همین خر جُفتک میاندازد و دردمان میآید. اینقدر دردمان میآید که میخواهیم آن کسی را که ما را آزاد کند بکُشیم.
پس از چند دقیقه برنامهٔ گنج حضور را ادامه خواهم داد.
🔟4️⃣0️⃣ ۵۷ 🔟4️⃣0️⃣
Program 1040.docx
1.1 MB
فایل WORD متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۴۰
Program 1040.pdf
6 MB
فایل PDF متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۴۰
Program 1040-BW.pdf
6 MB
فایل PDF متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۴۰
(مخصوص چاپ سیاه و سفید)
(مخصوص چاپ سیاه و سفید)
TelTextProgram1040-0.docx
426.9 KB
فایل WORD متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۰-۱۰۴۰ (روزهای چهارشنبه)
TelTextProgram1040-0.pdf
5 MB
فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۰-۱۰۴۰ (روزهای چهارشنبه)
TelTextProgram1040-0-BW.pdf
4.9 MB
فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۰-۱۰۴۰ (روزهای چهارشنبه)
(مخصوص چاپ سیاه و سفید)
(مخصوص چاپ سیاه و سفید)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
فایل تصویری بخش اول برنامه ۱۰۴۰ با زیرنویس چسبیده
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
فایل تصویری بخش دوم برنامه ۱۰۴۰ با زیرنویس چسبیده
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
فایل تصویری بخش سوم برنامه ۱۰۴۰ با زیرنویس چسبیده
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
فایل تصویری بخش چهارم برنامه ۱۰۴۰ با زیرنویس چسبیده
TelTextProgram1040-1.docx
534.1 KB
فایل WORD متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۱-۱۰۴۰ (روزهای جمعه)
TelTextProgram1040-1.pdf
5.9 MB
فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۱-۱۰۴۰ (روزهای جمعه)