گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour
4.78K subscribers
3.67K photos
675 videos
1.77K files
1.98K links
چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا
تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰)

مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست.» تا «جز آنچه به ما آموختی.» دستِ تو را بگیرد.
Download Telegram
بگذران از جانِ ما سوءُالْقَضا
وامَبُر ما را ز اِخوانِ رضا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۰۱)

اِخوانِ رضا: برادرانی که راضی‌اند به رضای حق


پس می‌بینید که این من‌ذهنی قضای بد است. یک سرنوشت بد است که اگر ما این را نگه داریم اتفاقات بد خواهد افتاد. «بگذران از جانِ ما سوءُالْقَضا» ما داریم به خداوند می‌گوییم و عملاً با زبان حال باید فضاگشایی کنیم رضا داشته باشیم. «وامَبُر ما را»، جدا نکن ما را از برادرانی که راضی هستند به رضای حق و عاشقان، کسانی که فضاگشایی می‌کنند. پس شما هم لطف کنید بگویید.

ای رفیقان، راه‌ها را بست یار
آهویِ لنگیم و او شیرِ شکار
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۷۶)

جز که تسلیم و رضا کو چاره‌ای؟
در کفِ شیرِ نرِ خون‌خواره‌ای
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۷۷)

ما انسان‌ها باید به همدیگر بگوییم. گفتیم ما حق نداریم همدیگر را تنبیه کنیم، ولی لازم است که به همدیگر بگوییم که ای دوستان، ما همه از جنس خداوند هستیم باید به او زنده بشویم، باید به هم کمک کنیم.

ما مثل آهوی لنگیم و خداوند مثل شیرِ شکار. ما من‌ذهنی داریم، می‌لنگیم. عقل ما قد نمی‌دهد، سبب‌سازی ما کارها را اداره نمی‌کند. ما با این انرژی، چهار بعدمان را داریم خراب می‌کنیم. دچار خَرّوب هستیم. غیر از تسلیم، تسلیم پذیرش اتفاق این لحظه است قبل از قضاوت، رفتن به ذهن، که ما را از جنس آن هشیاری اولیه می‌کند، ما را از جنس اَلَست می‌کند، و غیر از رضا چاره‌ای کو؟

جز این‌که بگوییم در اطراف این اتفاق فضاگشایی می‌کنم من و راضی‌ام، راضی‌ام عرض کردم نه این‌که من هیچ اقدامی برای تغییرش نمی‌کنم، بلکه با عقل کُل می‌خواهم این اتفاق را عوض کنم، نه با روش‌های من‌ذهنی که خشم است، ترس است، دعوا است، مقاومت است، قضاوت است، سبب‌سازی بی‌‌اساس ذهن است، نه، با عقل کُل، با صُنع.

درحالی‌که زمینه‌اش شادی زندگی است. در فضای گشوده‌شده زمینه، شادی زندگی است و خلاقیت، می‌خواهم مسئله‌ام را حل کنم. وقتی از آن فضا من نگاه می‌کنم این همانیدگی‌ها اهمیتشان را از دست می‌دهند، من صلح به‌وجود می‌آورم، آرامش به‌وجود می‌آورم برای خودم و دیگران.

در دلش خورشید چون نوری نشاند
پیشَش اختر را مقادیری نماند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۵)

اختر: ستاره، کنایه از همانیدگی‌ها


در دل ما وقتی خورشید، خداوند نورش را مستقر می‌کند این ستاره‌ها این اختران، همانیدگی‌ها ارزششان را از دست می‌دهند. ما به حرف زندگی گوش می‌دهیم نه به حرف من‌ذهنی. در دست شیر نر خون‌خواره که خداوند است یا زندگی است، می‌خواهد خون من‌ذهنی را بریزد، ما غیر از تسلیم و رضا چاره‌مان چیست؟ هیچ‌چیز. و ما می‌دانید سِحر و ضدِّ سحر را از هاروت و ماروت می‌آموزیم:

سِحر و ضدِّ سِحر را بی‌اختیار
زین دو آموزند نیکان و شِرار
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۶۲۲)

شِرار: جمعِ شریر، به‌معنی بَدان، مردمِ بَد


لیک اوّل پند بدْهندَش که هین
سِحر را از ما مَیاموز و مچین
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۶۲۳)

ما بیاموزیم این سِحر ای فلان
از برایِ ابتلا و امتحان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۶۲۴)

فلان: برای اشاره به هر شخص، جا، موضوع یا هر چیزِ مبهم و نامعین به‌کار می‌رود.
ابتلا: امتحان، بیماری و مرض


شِرار: جمعِ شریر، به‌معنی بَدان، مردمِ بَد هم هست، یک معنی دیگر هم امروز داشتیم. ابتلا: امتحان، بیماری. توجه می‌کنید؟ ما از آن‌ور که آمده‌ایم به‌صورت امتداد خدا، گفتم دوتا چیز داریم، یکی هشیاری است، می‌بینید هشیار هستیم و یکی هم عقل. هاروت و ماروت این‌ها هستند و این‌ها هر دو در ما هست.

هم همانش را از این دوتا می‌آموزیم، وقتی همانیده شدیم سِحر می‌شویم، هم ضدِّ سِحر و فضاگشایی را، هر دو را. درست مثل این‌که هر دو را خودمان به خودمان یاد می‌دهیم، کسی به ما یاد نمی‌دهد. همین امتداد زندگی، اَلَست هر دو را به ما یاد می‌دهد.

🔟4️⃣0️⃣ ۲۹ 🔟4️⃣0️⃣
«سِحر و ضدِّ سِحر را بی‌اختیار»، اما می‌بینید که سِحر را ما بی‌اختیار یاد گرفته‌ایم. شما وقتی همانیده می‌شدید اختیار نداشتید، انتخاب نداشتید. یک‌دفعه در ده دوازده‌سالگی می‌بینید که من‌ذهنی دارید با چندین‌تا چیز همانیده هستید.

وقتی بچه هستیم به‌عنوان پسر با توپ فوتبالمان همانیده می‌شویم. دختربچه‌ها با عروسکشان همانیده می‌شوند، وقتی گم می‌شود گریه می‌کنند، چندین روز غصه دارند، همانیده شده‌اند. با پدرشان همانیده‌اند با مادرشان همانیده‌اند. وقتی با بچه‌ها بازی می‌کنند می‌گویند پدر من از پدر تو قوی‌تر است، یعنی من‌ذهنی دارد «تر» را یاد می‌گیرد. مادر من زیباتر از مادر شما است، دختربچه می‌گوید. درست است؟ یعنی من‌ذهنی‌اش دارد تشکیل می‌شود، سِحر را دارد یاد می‌گیرد.

اما پس از ده دوازده‌سالگی با فضاگشایی ضدِّ سِحر را از همین هاروت و ماروت یاد می‌گیرند، یعنی عقل و هشیاری را به ما یاد می‌دهند. اما می‌گوید ما به آن‌ها می‌گوییم، به انسان‌ها می‌گوییم سِحر را خیلی از ما یاد نگیرید، یک کمی یاد بگیرید. «سِحر و ضدِّ سِحر را بی‌اختیار» یعنی بدون توانایی انتخاب، از ما می‌آموزند نیکان و آدم‌های بد و من‌ذهنی. «لیک اوّل» هاروت و ماروت، آن دوتا هشیاری و عقل، پند می‌دهند که هین آگاه باش «سِحر را از ما مَیاموز و مچین»، از ما سِحر را یاد نگیر.

ما فقط سِحر را برای این یاد می‌گیریم که شما همانیده بشوی، مبتلا بشوی، پس همانش یک ابتلا است، بعد باید این‌قدر شعور داشته باشی از آن عقل خودت استفاده کنی که فضا را باز کنی، آن هم بدون اختیار من‌ذهنی، یعنی هر دو بی‌اختیار است.

پس شما الآن ده دوازده سالتان است، پنجاه سالتان است فرق نمی‌کند، اختیار من‌ذهنی را صفر کنید شما ضدِ سِحر را می‌آموزید. یعنی عقل خودِ شما، هشیاری خودِ شما ضد سِحر را به شما یاد می‌دهد، درست مثل این‌که همیشه خودمان به خودمان یاد می‌دهیم. توجه می‌کنید؟

«ما بیاموزیم این سِحر ای فلان» ای فلان یعنی ای هر کسی، اول مبتلا می‌کنیم مثل این‌که مریض می‌کنیم، بعد امتحان می‌کنیم ببینیم شما بلدید این فضا را باز کنید، بلدید من‌ذهنی را بی‌اختیار کنید، آیا می‌دانید من‌ذهنی ‌عقلش کم است؟ آیا می‌دانید این‌همه به‌اصطلاح ضرر را این به شما زده؟ می‌دانید این یک مریضی است؟ دارد شما را فلج می‌کند از بین می‌برد؟ می‌دانید خَرّوب است؟ پس این را بی‌اختیار کنید. درست است؟ و همین‌طور پس:

منتهایِ اختیار آن است خَود
که اختیارش گردد این‌جا مُفتَقَد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۴۰۲)

مُفتَقَد: گم‌کرده‌شده


منتهای اختیار ما الآن چیست؟ نهایتش؟ که من‌ذهنی اختیارش صفر بشود. بکنید این کار را، بکنید تا ضِد سِحر را عقل خود شما به شما یاد بدهد.

طالب است و غالب است آن کردگار
تا ز هستی‌ها برآرَد او دمار
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ٣٢١۴)

غالِب: چیره، پیروز


پس خداوند طالب ما است، یعنی می‌گوید من تو را خلق کردم، از ذهن باید بیایی بیرون، کار دارم با تو. و غالب هم است، ما نمی‌توانیم با من‌ذهنی به قضا و‌ قَدَر خداوند که این اتفاقات بد را به‌‌‌وجود خواهد آورد تا زمانی که ما آسمان را باز نکردیم، گفت خواه ناخواه یا به‌ زور یا با اخلاق خوش بیایید، یعنی خداوند در این لحظه به شما می‌گوید من بی‌نهایت هستم، شما مثل من بی‌نهایت می‌شوی یا نه؟! ما می‌گوییم نه، ما محدودیت را دوست داریم. خب حالا پس کتک را بخورید تا به خودتان بیایید. تا سرت به دیوار بخورد، تا پند من را بپذیری، تا بدانی که این‌ها طعنهٔ من است که من را ببینید. توجه می‌کنید؟

درنگر در شرحِ دل در اندرون
تا نیاید طعنه‌ٔ لاتُبْصِرُون
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۷۲)

لاتُبْصِرُون: نمی‌بینید.


مَنفَذی داری به بحر، ای آبگیر
ننگ‌ دار از آب جُستن از غدیر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۷۰)

غدیر: آبگیر، برکه


که اَلَمْ نَشْرَحْ نه شرحت هست باز؟
چون شدی تو شرح‌جو و کُدیه‌ساز؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۷۱)

کُدیه‌ساز: گدایی‌کننده، تَکدّی‌کننده


تو یک سوراخ داری، منفذ داری به دریا ای برکه، که تو ذهن شدی، برکهٔ ذهن. شرم دار، ننگ دار که آب را از برکه جست‌وجو می‌کنی. نه؟ که «اَلَمْ نَشْرَحْ» یعنی این آیه‌ای که آمده که درونتان را باز کنید، آیا تا بی‌نهایت باز نمی‌شود؟ تو چرا گدای آب، گدای انبساط از ذهن داری؟ذهن بنابه تعریف محدودیت است. تو می‌خواهی ذهن انبساط پیدا کند؟! ما همین کار را می‌کنیم. آقا شما یک جوک بگویید ما منبسط بشود من‌ذهنی‌مان. تا کجا منبسط بشود؟! این اصلاً اصلش انقباض است.


🔟4️⃣0️⃣ ۳۰ 🔟4️⃣0️⃣
این‌که یک چیزی بگوییم شما بخندید، این می‌شود یک ذره انبساط؟! این من‌ذهنی یک ذره انبساط پیدا کند دوباره منقبض می‌شود. بعد آن موقع گدایی انبساط از ذهن می‌کنیم؟! گدای شرح از ذهن شدی؟! پس طالب و غالب است خداوند، اگر کسی من‌ذهنی داشته باشد، هستی داشته باشد، دمار از روزگارش برمی‌آورد.

من عجب دارم ز جویایِ صفا
کو رَمَد در وقتِ صیقل از جَفا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۰۸)

رَمَد: فرار کند.


عشق چون دَعوی، جَفا دیدن گواه
چون‌ گواهت ‌نیست، ‌شد دعوی تباه
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۰۹)

دَعوی: ادعا کردن


چون‌ گواهت خواهد این ‌قاضی، مَرَنج
بوسه دِه بر مار، تا یابی تو گنج
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۱۰)

رمد: فرار کند. دعوی: ادعا کردن. پس می‌گوید من از آن کسی که جویای نابی است، می‌خواهد خالص بشود، از جنس خدا بشود تعجب می‌کنم. موقعی که خداوند می‌خواهد صیقل بدهد و یک اتفاقی را ایجاد می‌کند که تو فضا را باز کنی و بشناسی ناخالصی‌ات چیست، داری درمی‌روی، فرار می‌کنی؟! «کو رَمَد در وقتِ صیقل از جَفا»، درد هشیارانه نمی‌کشی؟

عشق مثل ادعا است، چون ما همه عاشق هستیم، ما از جنس خدا هستیم. باید این را هر لحظه بگوییم حق من است که از جنس خدا باشم. اما این‌که تو ادعا می‌کنی من از جنس خدا هستم، از جنس عشق هستم، اَلَست هستم، من به او گفتم من از جنس تو هستم، او هم گفت همیشه باید من را بگذاری در مرکزت، همیشه باید من را ببینی. درست است؟ جفا دیدن برای از دست دادن همانیدگی‌ها شاهد این موضوع است. اگر شما جفا نمی‌کشی درد هشیارانه نمی‌کشی، این دعوی تو، من از جنس خدا هستم، من می‌خواهم بشوم واقعاً، تباه است بیهوده است.

این قاضی یعنی خداوند، زندگی به تو می‌گوید جفا را بکِش، درد هشیارانه بکش، صبر بکن مرنج، رضا بده، مرنج مرنج مرنج. مردم می‌رنجند می‌گویند چرا این‌طوری کردی؟ بی‌مراد شدیم، آن چیزی که می‌خواستیم نشد. «بوسه دِه بر مار»، مار همین‌که می‌گزد الآن تو را، درد می‌دهد، بی‌مرادی، بوسه ده فضا را باز کن، رضا بده تا گنج پیدا کنی. گنج همین زنده شدن به خداوند، بی‌نهایت شدن است.

چون قضای حق، رضایِ بنده شد
حُکمِ او را بندۀ خواهنده شد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۹۰۶)

خواهنده: تسلیم‌شده


نی تکلُّف، نی پیِ مُزد و ثواب
بل که طبعِ او چنین شد مُستطاب
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۹۰۷)

تکلُّف: رنج بر خود نهادن، رنج بُردن
مُستطاب: پاکیزه، خوش


خواهنده یعنی تسلیم شده. تکلُّف: رنج بر خود نهادن، رنج بردن. مستطاب: پاکیزه، خوش. درست است؟ الآن دیگر فهمیدیم این اتفاق که برای شما می‌افتد، قضای حق است، قضای خداوند است. نه که دشمن شما است، دنبال یک بیداریِ خاصی است که شما هم می‌توانید از عهده‌اش بربیایید در این لحظه. پس باید رضا بدهید، تسلیم بشوید.

به‌هوش باشید، حواستان به خودتان باشد که قضا یا خداوند می‌خواهد چه‌ چیزی را من تغییر بدهم؟ پیدا کنید. و اگر شما این‌ور آن‌ور نگاه کنید حواستان به مردم نباشد، و بیرون نباشد، پیدا می‌کنید. هر کسی که دور خودش بگردد اشکالش را پیدا می‌کند. دوستان، اشکالات در ما است. شما بگویید اشکالات در من است. هرچه شد بگو اشکال در من است. درست است؟ نترس.

خویش مُجرِم دان و مُجرِم گو، مترس
تا ندزدد از تو آن اُستاد، درس
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۸۷)

«خویش مُجرِم دان و مُجرِم گو، مترس»، بگو من مجرم هستم، عیبم را می‌خواهم پیدا کنم. کاری به عیب کسی نداشته باش، کاری به عیب‌های همسرت نداشته باش، خودت دور خودت بگرد. بعضی‌ها می‌گویند همسر من که خودم است، بچهٔ من که خودم است. نه، خودت فقط خودت هستی. تنها خودت هستی. همسر تو خودِ تو نیست. در فضای «اَنساب» این‌طوری فکر می‌کنیم، چون ما منسوب هستیم، مربوطیم به همسرمان به بچه‌مان، پدر و مادرمان، می‌گوییم آقا ما گروه یک خانواده هستیم، تمام شد رفت. نه، تنها شما هستید.

خداوند امتدادش در شما است. آیا یک درخت می‌گوید که واقعاً من درختِ تنها نیستم، آن هم درخت است، من هم درخت هستم، ما به‌ هم مربوط هستیم، ما با هم هستیم؟ نه، درخت با ریشهٔ خودش به زمین وصل است، به زندگی وصل است، زندگی خودش را می‌کند، کاری به درختان دیگر ندارد.

🔟4️⃣0️⃣ ۳۱ 🔟4️⃣0️⃣
پس قضای حق، رضای شما شد، پس بنابراین تسلیم حکم او شدید، خواهندهٔ حکم او شدید. نه از روی رودربایستی و اجبار و، حالا دیگر خدا را باید احترام بگذاریم که نمی‌شود که دیگر حرفش را. نه، «نی پیِ مُزد و ثواب» و آخرت، بلکه طبع او با فضاگشایی چنین نرم و لطیف شد، پاکیزه شد. طبع شما این‌طوری ایجاب می‌کند، با فضاگشایی می‌گوید که این اتفاقی که الآن افتاده بهترین اتفاق است و من باید از آن یاد بگیرم، هیچ اعتراضی ندارم، فقط باید یاد بگیرم. اگر اعتراض دارم، من‌ذهنی‌ام ایجاد می‌کند. اگر می‌گویم این اتفاق چقدر بد است، نه بد نیست، باید یاد بگیرم.

من که صُلحم دایماً با این پد‌ر
این جهان چو‌ن جنّت اَستم در نظر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۲۶۳)

جنّت: بهشت


اگر رضا دارید، فضا را باز می‌کنید، با پدر یعنی با خداوند صلح هستید، ستیزه نمی‌کنید. درست است؟

همچو آن ابلیس و ذُرّیاتِ او
با خدا در جنگ و اندر گفت‌و‌گو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۹۵)

ذُرّیّات: جمعِ ذُرّیّه به‌معنیِ فرزند، نسل


اگر من‌ذهنی‌تان دارد حرف می‌زند، صلح نیستید. اگر اعتراض می‌کنید، قضاوت می‌کنید و مقاومت می‌کنید، صلح نیستید. «من که صُلحم دایماً با این پدر»، رضا دارم، فضا را باز می‌کنم، صلح هستم با خداوند. این جهان مانند بهشت است در نظرم. امتحان کنید شما.

باز فرمود او که اندر هر قضا
مر مسلمان را رضا باید، رضا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۶۴)

پس بنابراین فرموده، حضرت رسول فرموده که در هر اتفاقی که برایتان می‌افتد، که خداوند پیش می‌آورد، شما باید رضا داشته باشید. مسلمان انسان تسلیم‌شده است. فرق نمی‌کند هر کسی که تسلیم‌شده باشد مسلمان است، هر کسی که تسلیم‌نشده باشد، ستیزه بکند، مسلمان نیست. پس بنابراین جالب است، دارد به انسان می‌گوید.

انسان تسلیم‌شده مسلمان است و مولانا این عبارت را به‌کار می‌برد برای انسان تسلیم‌شده، نه مسلمانی که دینش فقط مسلمانی است. البته هر کسی هم که می‌گوید من مسلمان هستم، پیغمبرم حضرت رسول است، نمی‌دانم قرآن را قبول دارم، همهٔ این‌ها، او هم باید رضا داشته باشد، برای این‌که به حرف پیغمبرش گوش بدهد دیگر. درست است؟ پیغمبرش چه گفته؟ یا خداوند چه گفته؟ این حدیث است:

«قالَ اللّـهُ تَعٰالیٰ مَنْ لَمْ یَرْضَ بِقَضاٰئی وَ لَمْ یَصْبِرْ عَلیٰ بَلائی فَلْیَلْتَمِسْ رَبّاً سِوایَ،»
«خداوند فرمود: «هر که به قضای من، رضا ندهد و بر بلای من نشکبید، باید خدایی جز من بجویَد.»»
🌴(حدیث)

که البته ما خدایی جز او جسته‌ایم، که همین خدایی است که در ذهن ما می‌پرستیم، من‌ذهنی داریم که جسم است، یک خدای جسمی ساخته، از فکر ساخته، یک جایی در آسمان‌ها، ما با آن‌ها گفت‌وگو می‌کنیم، داریم اعتراض می‌کنیم، با او است که در جنگ و در گفت‌‌وگو هستیم، وگرنه اگر خدای اصلی را قبول داشتیم که می‌گوییم که خودمان را در اختیارش گذاشتیم، می‌گفتیم که پس «اِهْدِنا»، یعنی ما را هدایت کن، فضا را باز می‌کردیم و رضا می‌دادیم.

هر کسی که رضا ندارد، شکایت می‌کند، اعتراض می‌کند، یعنی خدا را نمی‌شناسد، «خداوند فرمود: هر که به قضای من رضا ندهد»، قضا تشخیص و قضاوت خداوند در این لحظه است در مورد شما که چه اتفاقی برایتان خوب است. «قَدَر» اجرای آن است، هرچه که او تصمیم می‌گیرد اجرا می‌شود، اصلاً امکان ندارد اجرا نشود. هر کسی به آن رضا ندهد و صبر نکند، فضا را باز نکند صبر نکند، پس بنده نیست، بندهٔ من نیست، خدایی جز من انتخاب کرده. وگرنه اگر صبر می‌کرد، فضا را باز می‌کرد، من او را تغییر می‌دادم به خودم تبدیل می‌کردم، به عشق می‌رسید.

پیش از تو خامانِ دگر، در جوشِ این دیگِ جهان
بس برتپیدند و نشد، درمان نبود الّا رضا
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۰)

خام: ناآزموده، بی‌تجربه
دیگِ جهان: جهان به دیگ تشبیه شده، درونِ ذهنِ همانیده


و شما باید بدانید قبل از ما «خامان» یعنی من‌های ذهنی دیگری بودند که در این در جوش این دیگ جهان که اتفاقات می‌افتد و ما را به جوش می‌آورد، با همدیگر به جنگ می‌پردازیم، یا خودمان با خودمان جوش و خروش داریم، هی «برتپیدند» و این‌وَر زدند و خودشان را ناقص کردند و با هم دعوا کردند و با خودشان در افتادند و بدنشان را خراب کردند و هزار جور جوش کردند در این دیگ جهان، فایده نداشت. «درمان نبود الّا رضا»، با رضا توانستند خداوند را بیاورند به مرکزشان و از عقل و هدایت او استفاده کنند، والسّلام.

🔟4️⃣0️⃣ ۳۲ 🔟4️⃣0️⃣
[شکل ۲۵] دوباره این شکل را این‌جا آوردیم، می‌بینید بالا فضای اَنساب هست، که مرکز پر از نقطه‌چین است، در حال انقباض است شخص، که می‌گوید «تو کردی، من بهترم، تو عوض بشو.» و پایینی در حال انبساط است، مرکز عدم است، می‌گوید «خودم کردم»، دور خودش می‌گردد، انکار بهتری، پیدا کردن عیب خودم و تغییر خودم. این چرخۀ سازندگی است.

و [شکل ۲۶] این‌ها عوامل انقباض است، بعضی‌هایش را این‌جا آوردم، دوباره تکرار می‌کنم.

✳️ برخی از عوامل انقباض:

- تمرکز بر روی دیگران
- رفتن به گذشته
- حبر و سنی کردن
- مقاومت
- قضاوت
- مقایسه
- هرگونه واکنش ذهنی: (ترس، خشم، حسادت، و ...)
- جدی گرفتن وضعیت‌های ذهنی
- قرین
-وابستگیِ مالی
- حَرّافیِ من‌ذهنی

تمرکز بر روی دیگران. رفتن به گذشته. حبر و سنی کردن دیگران. مقاومت. قضاوت. مقایسه. هرگونه واکنش ذهنی مانند ترس، خشم، حسادت. جدی گرفتن وضعیت‌های ذهنی یا جدی گرفتن‌ خود. قرین‌های من‌ذهنی. وابستگیِ مالی به دیگران و حَرّافیِ من‌ذهنی و چیزهای دیگر.

شما باید پیدا کنید که چه عواملی در شما سبب انقباض شما است؟ و در اطراف آن‌ها فضا باز کنید. مثلاٌ می‌روید به گذشته. نروید. عادتتان هست که بروید دیگران را با من‌ذهنی‌تان درست کنید، نصیحت کنید. نروید. یا مقاومت کنید یا قضاوت زیاد می‌کنید. نکنید. خودتان را با دیگران مقایسه می‌کنید. نکنید. واکنش‌های ذهنی مثل ترس و خشم و حسادت و این‌ها بپرهیزید. ملامت نکنید، «ملامت» ابزار من‌ذهنی است. درست است؟

و زن، مرد در پایین‌ترین سن سعی کنید وابستگی مالی را قطع کنید، یعنی از نظر مالی روی پای خودتان بایستید. شما در چهار مورد باید نابسته بشوید. وابسته و نابسته، «نابسته» یعنی مستقل.

جسماً می‌بینید که ما مستقل می‌شویم، ما روی پای خودمان راه می‌رویم. بچه بودیم ما را بغل می‌کردند و از خیابان نمی‌توانستیم رد بشویم، خیلی کارها را نمی‌توانستیم بکنیم. از نظر جسمی نابسته شدیم.

از نظر فکری باید بتوانیم فکرهای خودمان را خودمان تولید کنیم، بتوانیم برای خودمان فکر کنیم و تقلید نکنیم از دیگران، دنبال فکر دیگران نگردیم به من فکر بده.

از نظر هیجانی، عاطفی باید بالغ بشویم و نباید به یکی بگوییم تو به من دلداری بده تا خشم من بخوابد، من خشمگین می‌شوم. شما باید خشمتان را، ترستان را اداره کنید، این‌ها را تبدیل کنید به لطافت، به عشق، به فضاگشایی.

و همین‌طور باید جان‌دار بشوید. باید به حرکت دربیایید، حس کنید که به زندگی عیناً در این لحظه زنده هستید با فضاگشایی. و همین‌طور که یادتان است هدایت را از زندگی می‌گیرید، قدرت را از زندگی می‌گیرید، حس امنیت را از زندگی بگیرید. عقلتان عقل کل است نه عقل من‌ذهنی.

یکی از نابستگی‌ها، یعنی استقلال جسمی شما، استقلال مالی است. این فراموش نشود، اگر وابسته باشید از نظر مالی، احتمال این‌که به حضور برسید بسیار ضعیف است.

[شکل ۲۷] اما دوباره چرخۀ سازندگی، بعضی از عوامل انبساط را این‌جا نوشتیم.

✳️ برخی از عوامل انبساط:

- تمرکز بر روی خود
- ماندن در لحظه
- تغییر و اصلاح خود
- بی‌مقاومتی (پذیرش و تسلیم)
- بی‌قضاوتی (قضاوتِ زندگی، قضا و کنُ‌فَکان)
- غیرِ قابلِ مقایسه بودنِ خودم (لَمْ یَکُن)
- بی‌واکنشی
- بازی پنداشتن وضعیت‌های ذهنی
- قرین
- استقلال مالی
- سکوت، و خاموشیِ من‌ذهنی

«تمرکز بر روی خود» که امروز گفتیم دور خود بِگرد. ماندن در این لحظه، نرفتن به گذشته و آینده. تغییر و اصلاح خود، تمرکز روی خود، خودم کردم. بی‌مقاومتی. بی‌قضاوتی و عدم توجه به چیزهای آفل، نیاوردن آفلین به مرکز، پرهیز. غیر قابل مقایسه بودن خودم، لَمْ یَکُن. بی‌واکنشی، یعنی شما خشمگین نمی‌شوید، واکنش نشان نمی‌دهید، حسادت نمی‌کنید و آن واکنش‌ها را به‌وجود نمی‌آورید.

«بازی پنداشتن‌ وضعیت‌های ذهنی»، بازی هستند این‌ها، بازی خداوند است که شما فضا را باز کنید. قرین، قرینِ خوب می‌تواند مثل مولانا، شعرهای مولانا را می‌خوانید می‌تواند منبسط کند شما را. استقلال مالی. سکوت و خاموشی من‌ذهنی. خیلی خب این‌ها را دیدیم پس دیگر. [شکل ۲۳] دوباره این چرخۀ تخریب را آوردیم در این‌جا شما ببینید.

🔟4️⃣0️⃣ ۳۳ 🔟4️⃣0️⃣
باز آن ابلیس بحث آغاز کرد
که بُدَم من سُرخ‌رو، کردیم زرد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۹۱)

رنگْ رنگِ توست، صَبّاغم تویی
اصلِ جُرم و آفت و داغم تویی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۹۲)

صَبّاغ: رنگ‌رَز


بالا می‌بینید این‌ها بیت‌هایی است که ابلیس به خداوند می‌گوید، ما هم به خداوند می‌گوییم یا به مردم می‌گوییم، می‌گوییم «تو کردی.» بحث ابلیس همان حرف زدن‌های من‌ذهنی ما است که به خداوند یا به مردم می‌گوییم «من سالم بودم، شما من را مریض کردید.» درست است؟

و این رنگ من که الآن مریض شدم یا با چیزها همانیده شدم به‌ سوها می‌روم و زندگی جست‌وجو می‌کنم، این خداوند تو هستی، یا تو نکردی، مردم کردند. و ریشۀ این جرم من و زیان‌هایی که به من خورده و گناه من تو هستی، یا خداوند است یا مردم، من نیستم. تو کردی، من بهترم، تو عوض بشو. درست است؟ و همین‌طور.

گفت شیطان که بِما اَغْوَیْتَنی
کرد فعلِ خود نهان، دیو دَنی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۸۸)

«شیطان به خداوند گفت که تو مرا گمراه کردی. او گمراهی خود را به حضرتِ حق نسبت داد و آن دیوِ فرومایه کار خود را پنهان داشت.»

دَنی: پَست، فرومایه


شما حتماً این‌ها را تکرار کنید یاد بگیرید که شیطان به خداوند گفته‌ تو من را گمراه کردی. یعنی تو کردی، درحالی‌که آدم گفته چون من چیزها را به مرکزم گذاشتم خودم، خودم را گمراه کردم. فرقش را ببینید. شما از جنس شیطان هستید یا از جنس آدم؟

پس شیطان چیزها را در مرکزش گذاشته، خودش را خودش کج‌بین کرده، منحرف کرده، خَرّوب کرده، به خداوند گفته تو کردی. ما هم همین را می‌گوییم. شما نگویید شما بیدار بشوید. شیطان به خداوند گفت که تو مرا گمراه کردی، او گمراهی خود را به حضرت حق نسبت داد و آن دیو فرومایه کار خود را که گذاشتن نقطه‌چین‌ها همانیدگی‌ها به مرکزش به‌صورت عینک بود پنهان داشت. ما هم عیناً همین کار را می‌کنیم و همین‌طور

بندگیّ او بِهْ از سلطانی است
که اَنا خَیْرٌ د‌َمِ شیطانی است
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۳۴۲)

اَنَا: من
خَیْر: بهتر


علّتِ ابلیس اَنَا خَیری بُده‌ست
وین مرض در نَفْسِ هر مخلوق هست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۱۶)

علّت: مرض، بیماری
اَنَا خَیری: من بهترم.


همین‌طور که در مستطیل می‌بینید [شکل ۲۳] ضلع بالا می‌گوید من بهترم. همین را شیطان هم گفته، بندگی خداوند با فضاگشایی بهتر از سلطانی من‌ذهنی‌ است برای ما. «که اَنا خَیْرٌ» یعنی من بهترم حرف شیطان است و مرض شیطان، علت ابلیس من بهترم بوده و این «من بهترم» در من‌ذهنی تمام انسان‌ها هست. ببینید در شما هم هست.

اگر فقط شما این بیت‌ها را بخوانید و از عهدۀ من‌ذهنی بربیایید، نگوید تو کردی یعنی یکی دیگر کرده خدا کرده و من بهترم و این سبب‌سازی را نکنید و نگویید که حالا که تو کردی، من بهترم، تو عوض بشو این سبب‌سازی شیطانی است. از انقباض ما می‌آید. این را فقط بفهمید انجام ندهید، کلی پیشرفت می‌کنید. حتی پیشرفت مادی می‌کنید، خانواده‌تان درست می‌شود، رابطه‌تان با همسرتان درست می‌شود. اگر شما به همسرتان نگویید تو کردی، «اَنا خَیْرٌ» به خودتان می‌پردازید. همین‌طور شکل را می‌بینید.[شکل ۲۸] یک شکل اضافه شد.

بیاموز از پیمبر کیمیایی
که هرچِت حق دهد، می‌دِه رضایی

همان لحظه درِ جنّت گشاید
چو تو راضی شوی در ابتلایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۶۷۵)

هرچِت: هرچه تو را
ابتلا: امتحان کردن، آزمودن، معنیِ در بلا بودن نیز می‌دهد.


وسط یک مثلث آمد که قاعده‌اش هست همانش با چیزهای گذرا که اگر این چیزهای گذرا به‌صورت نقطه‌چین مرکز ما بیاید ما من‌ذهنی می‌سازیم. این من‌ذهنی یک جسمی است مجازی یعنی ذهنی و در زمان مجازی زمان روان‌شناختی زنده است و زمان روان‌شناختی تغییراتِ من‌ذهنی را نشان می‌دهد. و همین‌طور دوتا خاصیت قضاوت و مقاومت در ما به‌وجود می‌آید. درست است؟ قضاوت یعنی شما می‌گویید که این وضعیت الآن پول من را همانیدگی من را زیاد می‌کند من خوشحال بشوم، اگر کم می‌کند ناراحت بشوم. درست است؟

🔟4️⃣0️⃣ ۳۴ 🔟4️⃣0️⃣
مقاومت هم یعنی اتفاقِ افتاده برای من جدی است، یک معنی مقاومت. در حالتی‌ که ما گفتیم اتفاقات برای بیداری شما از خواب ذهن می‌افتند نباید جدی بشوند و شما بگویید این اتفاقات من را خوشبخت می‌کند یا بدبخت می‌کنند. در فضای ذهن اتفاقات جدی‌اند، این اسمش مقاومت است.

هر موقع اتفاقات، شما فضا باز کردید از پهلویش رد شدید و یاد گرفتید، آن موقع اتفاقات فقط وظیفۀ خودشان را انجام می‌دهند. یادمان باشد اتفاقات را امروز فهمیدیم که خداوند به‌وجود می‌آورد برای بیداری ما. چیزی ما یاد بگیریم، پس شما همان خاصیتی که همیشه در ما هست، آن خلأبین یا عدم‌بین، سکوت‌شنو را می‌گذارید باز بشود و این اتفاق از این پهلو رد می‌شوید باید فضا را باز کنید از پهلویش رد بشوید، ولی یاد بگیرید که با چه‌ همانیده هستم که این اتفاق می‌افتد. درست است؟

این شعرها را هم این‌جا آوردیم، این دو بیت را. پس کیمیا را از پیغمبر یاد می‌گیریم که هرچه هر اتفاقی که در این لحظه می‌افتد ما رضا بدهیم و فضا گشوده بشود و این «درِ جنّت» است که شکل‌های بعدی نشان خواهد داد. پس الآن شد این مستطیل [شکل ۲۹] می‌بینید معلوم می‌شود که اگر کسی مرکزش همانیده باشد زندگی را از خداوند می‌گیرد، امروز هم بیتی داشتیم، تبدیل به مانع می‌کند، مسئله می‌کند و دشمن می‌کند و درد می‌کند.

و همین‌طور یک مثلث دیگر پایین [شکل ۳۰] هر کسی که چرخۀ تخریب دارد، افسانۀ من‌ذهنی دارد، یک مثلثی هم دارد به‌نام پندار کمال که می‌گوید من کامل هستم. برای این‌ ناموس دارد، حیثیت بدلی دارد. اگر بگویم پندار کمال نداری دانشت ناقص است تقصیر شما است که این چیزها را به‌وجود می‌آورید، بَدش می‌آید و درد دارد. دردهایش مرتب بالا می‌آید. به‌اندازۀ آن همانیدگی‌ها درد دارد و او را بیهوش می‌کند. پس بنابراین این هم مثلث پندار کمال است. می‌بینید پندار کمال، ناموس، درد.

عاشقا، خَرّوبِ تو آمد کژی
همچو طفلان سویِ کژ، چون می‌غژی؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۸۶)

خَرّوب: بسیار خراب‌کننده
کژی: کجی، ناموزونی، ناراستی
می‌غژی: فعل مضارع از غژیدن، به‌معنیِ خزیدن بر شکم مانند حرکت خزندگان و اطفال


خویش مُجرِم دان و مُجرِم گو، مترس
تا ندزدد از تو آن اُستاد، درس
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۸۷)

چون بگویی: جاهلم، تعلیم دِهْ
این‌چنین انصاف از ناموس بِهْ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۸۸)

ناموس: خودبینی، تکبّر، حیثیتِ بَدَلیِ من‌ذهنی


این سه بیت را با این پندار کمال بخوانید شما که شما عاشق هستید و این من‌ذهنی شما خرّوب است و کژبینی شما است. مانند طفلان هر لحظه ما می‌خزیم به پندار کمال و ناموس داشتن، باید بگوییم من مجرم هستم و تقصیر من است. نترسیم تا خداوند درسش را از ما ندزدد. فضا را باز کنیم. بگوییم تقصیر من است به ما کمک کند ما اشکالمان را ببینیم.

اگر بگوییم من جاهلم من‌ذهنی دارم بلد نیستم به من یاد بده، چه به مولانا چه به خداوند، این درست است. و «این‌چنین انصاف» که من در یک محدودیتی گیر کردم و در جهل هستم، از داشتن ناموس بهتر است. این‌ هم که چرخۀ سازند‌گی است. [شکل ۲۴] در چرخۀ سازند‌گی این بیت را آوردیم.

گفت آدم که ظَلَمْنا نَفْسَنا
او ز فعل حق نَبُد غافل چو ما
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۸۹)

«ولی حضرت آدم گفت: «پروردگارا، ما به خود ستم کردیم.» و او همچون ما از حکمتِ کار حضرت حق بی‌خبر نبود.»

آدم گفته که من به خودم ستم کردم. که آن چیزها را گذاشتم مرکزم بعد از این نمی‌گذارم توبه کردم و شروع کرد منبسط شدن و می‌دانست که اگر این کار را بکند، خداوند به او کمک می‌کند و اگر آن همانیدگی‌ها در مرکزش باشد، به کژبینی می‌رود. «ولی حضرت آدم گفت: «پروردگارا، ما به خود ستم کردیم و او همچون ما از حکمتِ کار حضرت حق بی‌خبر نبود.»

پس بنابراین خودم کردم، خودم همانیدگی‌ها را گذاشتم و بهتر از دیگران نیستم، چون جسم نیستم و عیب خودم را می‌خواهم پیدا کنم، می‌خواهم ببینم باز هم نقطه‌چین در مرکز من هست. خودم را تغییر خواهم داد با هُل دادنِ این نقطه‌چین‌ها به بیرون و اگر نقصم را بشناسم فوراً درست خواهم کرد.

هرکه نقصِ خویش را دید و شناخت
اندر اِستکمالِ خود دو‌اسبه تاخت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٣٢١٢)

اِستکمال: به کمال رسانیدن، کمال‌خواهی
دواسبه تاختن: کنایه از شتاب کردن و به شتاب رفتن


خودم کردم انکار بهتری و پیدا کردن نقص، می‌خواهم نقصم را ببینم الآن. این دستور زندگی است که تو نقصت را با عقلی که من به تو داده‌ام می‌توانی ببینی، می‌توانی ببینی که چه‌ در مرکزت هست که این بلاها سرت بیاید و دواسبه بتازی و این نقص را برطرف بکنی. و همین‌طور می‌بینید که یک مثلث آمد. [شکل ۳۱]

🔟4️⃣0️⃣ ۳۵ 🔟4️⃣0️⃣
بیاموز از پیمبر کیمیایی
که هرچِت حق دهد، می‌دِه رضایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۶۷۵)

هرچِت: هرچه تو را


الآن این کیمیا می‌بینید که رضا است با فضاگشایی، در مرکز ما عدم هست. پس بنابراین عذرخواهی، عذرخواهی گفتیم تبدیل است و نکردن آن کار است، توجه کنید شما عذرخواهی می‌کنید از خداوند معنی‌اش این است که من می‌خواهم تبدیل بشوم یا تبدیل شدم. یا عذرخواهی از کسی یعنی دیگر آن کار را نخواهم کرد.

می‌بینیم که شکر و صبر خودشان را نشان می‌دهند. شکر می‌کنید که می‌توانید مرکزتان را دوباره عدم کنید، پرهیز می‌کنید از آوردن چیزها به مرکزتان. صبر می‌کنید، می‌دانید که با عقلِ من‌ذهنی جلو بروید عجله دارد زود برسد، ولی این صبر یعنی این زمان «قَضا و کُن‌فَکان» است زمان زندگی است که ما را تبدیل کند.

و همین‌طور می‌بینید که [شکل ۳۲] دراین‌صورت ما این لحظه را با پذیرش شروع می‌کنیم، پس از یک مدتی شادی بی‌سبب را تجربه می‌کنیم که از اعماق وجود ما می‌جوشد می‌آید بالا، همین‌طور پس از یک مدتی آفرینندگی، این پذیرش اتفاق این لحظه، شادی بی‌سبب، صُنع. می‌بینید این‌ها با هم هستند پذیرش، شادی، صُنع که با این ابیات هم می‌خواند یعنی داریم رضا می‌دهیم به هرچه اتفاق می‌افتد. پذیرش، رضا، شادی بی‌‌سبب که جنس اصلی من است و جنس خداوند هم هست در من دارد می‌جوشد الآن به‌جای دردهای من‌ذهنی و درِ بهشت یعنی فضای گشوده‌شده دارد باز می‌شود.

و همین‌طور یک مثلث دیگر به وجود می‌آید [شکل ۳۳] که می‌بینید که فضاگشایی است. یک قاعده‌اش فضاگشایی است و شما هر لحظه می‌گویید من نمی‌دانم به‌صورت من‌ذهنی و «قَضا و کُن‌فَکان» یعنی قضاوت خدا و او می‌گوید بشو و می‌شود، زندگی شما را درست می‌کند. این شکل‌ها می‌تواند مورد استفادهٔ شما برای مراقبه قرار بگیرد. خیلی به شما بینش می‌دهد و شما در مدت کوتاهی می‌توانید خودتان را عوض کنید. خب این دو بیت اول را فقط یک‌ بار می‌خوانم:

بیاموز از پیمبر کیمیایی
که هرچِت حق دهد، می‌دِه رضایی

همان لحظه درِ جنّت گشاید
چو تو راضی شوی در ابتلایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۶۷۵)

هرچِت: هرچه تو را
ابتلا: امتحان کردن، آزمودن، معنیِ در بلا بودن نیز می‌دهد.


می‌گوید کیمیایی را از پیغمبر یاد بگیر که هرچه خداوند با «قضا و کُن‌فکان» در این لحظه می‌دهد در اطرافش فضا باز کن راضی باش که فضا گشوده بشود. فضای گشوده‌شده درواقع جَنت است. بهشت است و به این علت گشوده می‌شود که به این ابتلا به این اتفاق بد شما راضی می‌شوی.

رسولِ غم اگر آید برِ تو
کنارش گیر همچون آشنایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۶۷۵)

کنار گرفتن: در آغوش گرفتن، بغل کردن


پس هر غمی که می‌آید من‌ذهنی این را غم تفسیر می‌کند، این یک نامه‌رسان است. پس هر غمی نامه‌رسان است، می‌خواهد یک پیغامی به شما بدهد، پس این را فضا را باز کن. مثل یک آشنا، مثل یک دوست در آغوشش بگیر. کنارش گیر یعنی فضا را باز کن در آغوش بگیر ببین پیغامش چیست. درست است؟

حالا من‌ذهنی وقتی چیزهای غم‌بار می‌آید اعتراض می‌کند مقاومت می‌کند واکنش نشان می‌دهد ناله و شکایت می‌کند، چرا این اتفاق افتاد؟ عکسش دارد می‌گوید. هر غمی یک پیغام‌آورنده است. پیغام را شما باید بگیرید. برای این کار باید رضا بدهید و فضا را باز کنید بگویید این آشنای من است، این دوست من است آمده به من یک خبری آورده ببینم این خبر چیست. چیزی می‌خواهم یاد بگیرم. درست است؟ من‌ذهنی [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] به‌وسیلۀ سبب‌سازی خودش و دید این همانیدگی‌ها با رسول غم مبارزه دارد. درست است؟

بی‌مرادی شد قَلاووزِ بهشت
حُفَّتِ‌الْجَنَّة شِنو، ای خوش‌سرشت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۶٧)

قَلاووز: پیشاهنگ، پیش‌روِ لشکر


پس این یکی شکل [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] می‌خورد به این‌که فضا را باز می‌کنیم ببینیم که این غم چیست، پیغامش چیست.


🔟4️⃣0️⃣ ۳۶ 🔟4️⃣0️⃣
هست مهمان‌خانه این تَن ای جوان
هر صباحی ضَیفِ نو آید دوان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۴۴)

هین مگو کاین مانْد اندر گردنم
که هم‌‌اکنون باز پَرَّد در عَدم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۴۵)

هرچه آید از جهان غَیب‌وَش
در دلت ضَیف‌ است، او را دار خَوش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۴۶)

ضَیف: مهمان


ضَیف یعنی مهمان. در فارسی ضِیف هم می‌گوییم. پس این تن تو یک مهمان‌خانه است، اصلاً وجود تو یک مسافرخانه است و لحظه‌به‌لحظه یک مهمان می‌آید. این مهمان غم است. چون ما من‌ذهنی داریم، به‌صورت غم می‌آید. اگر از جنس زندگی بودیم غم نمی‌آمد، همه‌اش شادی می‌آمد. فعلاً غم‌ها می‌آید، غم‌ها پیغام شادی دارند، الآن خواهیم دید، که به شما درسی بدهند.

نگو این اتفاق افتاد، افتاد گردن من چه‌کار کنم؟ اگر این‌طوری بگوییم پیغام را پس نمی‌دهد. این یک نامه‌رسانی است که نامه را باید از او بگیری، یک شیرینی هم به او بدهی، سلام بکنی. پستچی یک نامه آورده، نامه ممکن است خبر بد باشد، با پستچی دعوا نکن، نامه آورده یک چیزی یاد بگیری.

می‌گوید این از جهان غیب آمده این غم، درست است؟ در مرکز تو، در دل تو یک مهمان است به او احترام کن. پس غم می‌آید فرار نکن، ناسزا نگو، ناله و شکایت نکن. درست است؟

جفایی کز بَرِ معشوق آید
نثارش کن به شادی مرحبایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ٢۶٧۵)

اگر از طرف خداوند یک جفا می‌آید که شما به درد می‌اُفتید، شما باید به آن بگویید خوش آمدید، مرحبا را بگویید، یعنی آفرین. چه خوب آمدی، خوش آمدی نثارش کن، به او بگو خوش آمدی.

چرا جفا می‌آید؟ برای این‌که ما جفا می‌کنیم، برای این‌که مرکز ما جسم است. چون مرکز ما جسم است [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] بی‌وفایی می‌کنیم. اگر از جنس اَلَست بودیم [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] مرکز ما عدم بود، دیگر جفا نمی‌آمد. ولی چون مرکز ما جسم است غم می‌آید، جفا می‌آید. جفا عکس وفا است. خداوند درد می‌فرستد، اتفاق بد به‌وجود می‌آورد که شما بیدار بشوید.

پس جفایی که از طرف معشوق یا خداوند می‌آید شما باید فضا را باز کنید، درحالی‌که شاد هستید بگویید خوش آمدید، خوش آمدید، که بتوانید پیغامش را بگیرید.

رحمت اندر رحمت آمد تا به سَر
بر یکی رحمت فِرو مآ ای پسر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ١٩۴١)

«حضرت حق سراپا رحمت است، بر یک رحمت قناعت مکُن.»

تا به سَر: ابدی، اِلَی الاَبد
فِرو مآ: نَایست.


یعنی حضرت حق سراپا رحمت است، بر یک رحمت قناعت مکُن. کسی که دائماً می‌خواهد به شما کمک کند چرا چیزهای غمناک به‌وجود می‌آورد؟ برای این‌که مرکزتان همانیده است، مرکزتان او نیست. اگر شما مرکز را جسم نگه دارید، غیرت حق از کمین می‌آید رها نمی‌کند. توجه کنید به این موضوع، خیلی ساده است، مرکز ما فقط می‌تواند خداوند باشد، زندگی باشد، عدم باشد، جسم نمی‌تواند باشد. ساده است دیگر نه؟ اگر جسم کنید، غیرت از کمینگاه بلند می‌شود.

«غیرت» یعنی قانون خداوند باید اجرا بشود. اگر جسم است، زندگی شما دردناک خواهد شد، نمی‌توانید جلویش را بگیرید، در‌حالی‌که خداوند رحمت اندر رحمت است. یعنی این لحظه رحمت، این لحظه کمک، این لحظه شادی، این لحظه پشتیبانی، دیگر همهٔ این‌ها را می‌خواهد بکند. شما چون مرکزتان جسم است، جسم هستید، به شما دسترسی نیست. پس باید اتفاقاتِ بد، این جسم بودن شما را از میان ببرد. مگر شما با خواندن این ابیات بیدار بشوید و تسلیم بشوید و رضا داشته باشید.

تمام این دردها می‌آید که شما یک جایی بگویید بس است، من عوض شدم، من تبدیل شدم، من عذر می‌خواهم. مثل آدم بگویید که من به خودم ستم کردم. اگر مثل شیطان بگویید چرا این کار را می‌کنی، چرا زندگی من را این‌طوری کردی، چرا رحم نمی‌کنی، من اصلاً می‌خواهم بکُشم خودم را، بی‌خود من را خلق کردی، این چه زندگی‌ای است، همه‌چیز در دست تو است، مگر تو قدرت نداری؟ چرا به فلانی این‌قدر پول دادی، به من ندادی؟ این‌ها حرف‌های هپروتی است، حرف‌های من‌ذهنی است، سبب‌سازی‌های سطح پایینِ جهل من‌ذهنی است. توجه می‌کنید؟ و بدتر خواهد شد وضعتان.

تا زمانی که شما چرخهٔ شیطانی را، ابلیسی را ادامه می‌دهید وضعتان خراب‌تر خواهد شد. نمی‌توانید آدم‌ها را عوض کنید، نمی‌توانید بگویید من‌ذهنی من ایجاب می‌کند من مثلاً زن هستم، شوهرم باید این‌طوری باشد، نمی‌توانید.

شما چرخهٔ شیطانی را بگذارید کنار، تو می‌کنی، من بهترم، من اشکالی ندارم، من پندار کمال دارم، می‌خواهم حفظ کنم، تو باید عوض بشوی، تو باید بهتر بدانی، تو باید این چیزها را یاد بگیری. این‌ها همه افسانه است.

🔟4️⃣0️⃣ ۳۷ 🔟4️⃣0️⃣
چون جفا آری، فرستد گوشمال
تا ز نقصان وا روی سویِ کمال
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۴۸)

مرکزت را جسم می‌کنی بی‌وفایی می‌کنی یعنی جفا آوردن. «گوشمال»، تنبیه می‌کند شما را. چرا تنبیه می‌کند کسی که رحمت اندر رحمت است؟ برای این‌که از این نقصان، از این دیدن برحسب همانیدگی‌ها بروی به‌سوی کمال، دیدن برحسب مرکز عدم، تبدیل شدن به بی‌نهایت و ابدیت خداوند.

«کمال» تبدیل شدن به بی‌نهایت و ابدیت او است. کمال این نیست که شما یک من‌ذهنی دارید که پندار کمال دارد، توی ذهنتان فکر می‌کنید شما خیلی می‌دانید، از همه بهتر می‌دانید، کمال این نیست. کمال این نیست که شما یک چیزی را در اوج می‌دانید، مثلاً خیلی مولانا می‌دانید، دیگر بهتر از شما نیست اصلاً، کمال آن نیست. و شما خودتان را استاد می‌دانید کمال آن نیست. «کمال» فضا گشوده می‌شود، آسمان، آسمان به‌اندازهٔ بی‌نهایت، هی این هم که می‌دانید الی ماشاءالله ادامه دارد.

بی‌نهایت حضرت است این بارگاه
صدر را بگْذار، صدرِ توست راه
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۹۶۱)

«توقف هلاکت است»، هیچ متوقف نمی‌شویم. و این باز می‌شود، باز می‌شود، باز می‌شود، هیچ‌موقع به او نمی‌رسیم، هیچ، الی‌الابد دارد باز می‌شود.

لذّتِ بی‌کرانه‌ای است، عشق شده‌ست نامِ او
قاعده خود شکایت است، ورنه جفا چرا بُوَد؟
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۵۶۰)

این عشق یک لذت بی‌کرانه است، بی‌انتها است. هر چقدر این فضا گشوده می‌شود، لذت عشق، شادی عشق، آرامش عشق، بقیهٔ صفات عشق، بی‌نهایت زیاد است. ولی ما چون چهارچوب داریم برای زندگی، با این چهارچوب‌ها، با این قاعده‌ها، با این اصول همانیده شدیم، این چهارچوب‌ها یعنی به خداوند شما می‌گویید که من صنع و طَرب تو را قبول ندارم، چهارچوب دارم من، سبب‌سازی می‌کنم اگر پولم زیاد بشود باید خوشبخت بشوم، خوش بشوم. این چهارچوب شما است.

چهارچوب شما همین قاعده‌های زندگی شما است که با آن همانیده هستید. این‌ها همه شکایت است. شکایت در مقابل خداوند بی‌وفایی است. شکایت یعنی من‌ذهنی. یعنی شما می‌گویید من صنع و طَرب لحظه‌ای خداوند را قبول ندارم، من خودم برای خودم قاعدهٔ زندگی دارم، من من‌ذهنی دارم. این جفا است، این بی‌وفایی است.

خداوند بی‌وفایی نمی‌کند، جفا نمی‌فرستد، ولی زندگی را به فرمول و محدودیت درآوردن، این بی‌وفایی و جفا در مقابل خداوند است. پس بنابراین جفا می‌افتد. شما می‌گویید که من طرب تو را قبول ندارم، من خوشی و حال خوب من‌‌ذهنی‌ام را قبول دارم. غیرت زندگی اجازه نمی‌دهد، می‌گوید تو آمدی نه‌تنها به طرب من دست پیدا کنی، بلکه آن را در جهان پخش کنی. تو انسان هستی، باید این لحظه یک فکر جدید بیافرینی، تو از جنس من هستی، من آفریدگارم تو هم آفریدگاری. چی‌‌چی باورهای پوسیده را برای خودت قاعده کردی؟! قاعده کردن باورهای پوسیده بی‌وفایی یا جفا در مقابل خد‌اوند است. خب او هم جفا می‌فرستد. جفا می‌فرستد، الآن داشتیم «گوشمال»، گوش ما را بکشد.

«چون جفا آری»، همین قاعده‌ها و اصول را بگذاری مرکزت، تنبیه می‌کند بگوید این نقصان است، تو نمی‌توانی باورهای دیروز را الآن به آن اعتبار بدهی، باید هی خلق کنی، خلق کنی، خلق کنی، خلق کنی. این‌طوری است.

پس جزایِ آنکه دید او را مُعین
مانْد یوسف حبس در بِضْعَ ‌سِنین
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۰۶)

مُعین: یار، یاری‌کننده
بِضْعَ ‌سِنین: چند سال


«بِضْعَ ‌سِنین» یعنی چند سال. توجه کنید این قاعده و کمک خواستن از قاعده‌ها و انسان‌ها، ما را در حبس من‌ذهنی نگه می‌دارد. و همین‌طور که می‌دانید یوسف در زندان بود و هم‌زندانی‌اش داشت می‌رفت آزاد می‌شد، داشت می‌رفت پیش پادشاه، گفت از من هم وساطت کن بگو بی‌گناه این‌جا افتادم. بنابراین کمک خداوند را بی‌اثر کرد، تماسش را قطع کرد و تمرکز کرد روی آن شخصی که داشت می‌رفت، انسان‌های دیگر. بنابراین چند سال بیشتر به‌خاطر آن در زندان ماند.

حالا، هرچه شما از انسان‌های دیگر کمک می‌خواهید که شما را از زندان ذهن نجات بدهند، در چرخهٔ شیطانی هستید، در زندان ذهن بیشتر خواهید ماند. پس هیچ‌چیز بیرونی به شما کمک نمی‌کند از این زندان بیایید بیرون‌. ما هم این ابیات را می‌خوانیم این‌جا که شما ابیات را تکرار کنید بلکه فضا باز بشود، از درون به زندگی یا خداوند وصل بشوید. این به شما کمک می‌کند. وگرنه اگر بخواهید به آن کسانی که ذهن نشان می‌دهد از آن‌ها کمک بگیرید، شما یک چند سال بیشتر در این زندان ذهن خواهید ماند. شاید هم به همین دلیل در زندان ذهن مانده‌اید.


🔟4️⃣0️⃣ ۳۸ 🔟4️⃣0️⃣
گفت موقع اتصال شما به خداوند حتی پیغمبر برگزیده هم نمی‌تواند بیاید، شما هستید و ایشان. و شما چیزهای ذهنی را بین خداوند و خودتان می‌گذارید، شاید به همین علت است آزاد نمی‌شوید از ذهن. درست است؟

و زندگی به یوسف می‌گوید یعنی به شما می‌گوید مگر شما را من از چاه بیرون نیاورده بودم که آن‌موقع اصلاً هیچ‌کس نبود آن‌جا که شما بخواهی کمک بگیری؟ مگر من به تو کمک نکردم وقتی مانده بودی؟ گفت چرا. گفت پس چرا از زندانی که آزاد می‌شود کمک خواستی، از من نخواستی؟ او هم مثل آدم گفت اشتباه کردم. ببینیم ما هم می‌گوییم؟

«وَقَالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ نَاجٍ مِنْهُمَا اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ فَأَنْسَاهُ الشَّيْطَانُ ذِكْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ.»
«و (یوسف) به يكى از آن دو كه مى‌دانست رها مى‌شود، گفت: مرا نزد مولاى خود ياد كن. اما شيطان از خاطرش زدود كه پيش مولايش از او ياد كند، و چند سال در زندان بماند.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ یوسف (۱۲)، آیهٔ ۴۲)

یعنی چند سال بیشتر در زندان ماند که به این آیه اشاره می‌کند. و این بسیار مهم است شما بدانید که از انسان‌های دیگر برای رهایی از ذهن نمی‌توانید کمک بگیرید، باید فضا را باز کنید وصل به زندگی بشوید.

در ابیات گذشته هم گفت هاروت و ماروت گفتند، یعنی عقل، ما از جنس عقل کل هستیم و هشیاری کل. اگر انتخاب من‌ذهنی را صفر کنیم، عقل درونی ما، عقل کل ما و هشیاری ما به ما یاد می‌دهد که چه‌جوری فضا باز کنیم. ما ذهن را خاموش نمی‌کنیم، ما از ذهن کمک می‌خواهیم.

در حالت‌های خیلی بد حتی ما می‌گوییم شریک زندگی ما عرض کردم ما را خوشبخت کند، یک چیزی بگوید ما حالمان خوب بشود و ما را حمایت کند. و کمک خواستن از پارتنر یا شریک زندگی یا دوستِ دختر، پسر، زن، شوهر، این‌ها ما را یک مدت بیشتر در زندان نگه می‌دارد. «بِضْعَ سِنین» یعنی چند سال بیشتر.

که تا آن غم برون آید ز چادر
شِکَرباری، لطیفی، دلربایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۶۷۵)

گفت چه‌کار کن؟ هر غمی می‌آید بگو خوش آمدید، بغلش کن، فضا را باز کن که تا این‌ غم مثل این‌که می‌گوید یک خانم بسیار زیبارویی است، زن بسیار زیبارویی است که این چادرش باز بشود، ببینی که این چیزی که الآن از زیر چادر آمد درواقع قسمتی از وجود من بود که در همانیدگی گیر افتاده بود. که این دلربا است، زنده‌ است، دل آدم را می‌بَرد، لطیف است و چه شیرین است، چه حرف‌های شیرین می‌زند! اصلاً شیرین است، همه‌چیزش شیرین است.

پس بنابراین هر غمی می‌خواهد چیزی به ما یاد بدهد، به ما بگوید که با چه همانیده شدید. مثلاً شما این رنجش را دارید، وقتی این رنجش را می‌بخشید از بین می‌برید، می‌بینید که از توی آن زندگی شما آزاد شد، شما چیزی یاد گرفتید. و اگر، این «شِکَربار» و «لطیف» و «دلربا» خود شما هستید، یعنی خود اصلی‌تان را تجربه می‌کنید. و اگر نگاه کنید خودتان را از همهٔ همانیدگی‌ها آزاد کنید و به بی‌نهایت و ابدیت او زنده بشوید، ببینید چه می‌شود؟! درست است؟

پس هر غم یک قسمتی از وجود ما را آزاد می‌کند. درست است؟ به شرط این‌که اعتراض نکنیم، ناله و شکایت نکنیم [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)]. آن غم از چادر بیرون می‌آید، یعنی چادرش را بردارد آن غم [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، تجسمش می‌بینید که یک زن زیبا است.

بانگ می‌زد آتش ای گیجانِ گول
من نی‌ام آتش، منم چشمهٔ قبول
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۳۵)

گول: ابله، نادان


چشم‌بندی کرده‌اند، ای بی‌نظر
در من آی و هیچ مگریز از شَرَر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۳۶)

ای خلیل، این‌جا شَرار و دود نیست
جز که سِحر و خُدعهٔ نمرود نیست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۳۷)

شَرار: جَرَقّه، آن‌چه از آتش به هوا می‌پرد.
خُدعه: نیرنگ، حیله


خدعه: نیرنگ. خب ببینید، این‌ها را خوانده‌ایم. جلوی ما دوتا در هست: یکی آتش است خوشمان نمی‌آید، اتفاقاتی است که خوشمان نمی‌آید به‌عنوان من‌ذهنی. چرا این‌طوری شد؟! بی‌مراد شدم. درست است؟ یکی آب است که خیلی خوشمان می‌آید، می‌گوییم این اتفاقات بیفتد به به به! پولم دارد زیاد می‌شود، نمی‌دانم همانیدگی‌ام زیاد می‌شود، رفتم این مقام و، این‌ها چه هستند؟ این‌ها همانیدگی هستند.


🔟4️⃣0️⃣ ۳۹ 🔟4️⃣0️⃣
وقتی از درِ آتش وارد می‌شوی، یعنی بغل می‌کنی این غم را، یک اتفاق ناگوار را، می‌بینی که آن‌وَرَش آب شد، بهشت شد. وقتی آب وارد می‌شود، می‌بینی آن‌ور آتش شد. پس بنابراین آن چیزی که آتش دیده می‌شود، دارد می‌گوید آتش، اتفاقات بد، بی‌مرادی، غم، دارد می‌گوید که «ای گیجانِ گول»، ای کسانی که با من‌ذهنی می‌بینید، من آتش نیستم، من «چشمهٔ قبول» خداوند هستم. فضا را باز کن، پیغام من را بگیر.

این‌جا چشم‌بندی کرده‌اند ای بی‌نظر، ای کسی که با هشیاری نظر نمی‌بینی، با هشیاری جسمی می‌بینی. «در من آی و هیچ مگریز از شَرَر». بیا تو و از آتش، از درد نترس، به چشمان درد، ترس نگاه کن. همان‌‌طور که خلیل رفت توی آتش، آتش برایش گلستان شد. عیب ندارد، صبر کن، درد هشیارانه بکِش. ای خلیل که شما هستید، این‌جا آتش و دود نیست. این آتش و دودی که می‌بینی با ذهنت، این همان سِحر و نیرنگ نمرود یعنی من‌ذهنی خودت است، گولش را نخور. پس غم، اتفاق بد، پیغام خوب برای شما دارد.

به گوشهٔ چادرِ غم دست درزن
که بس خوب است و کرده‌ست او دَغایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۶۷۵)

دَغا: مکر، فریب


دستت را ببَر و چادر غم را بکِش، یعنی حجابش را بردار که ببینی این چقدر زیبا است. و این چادر نیرنگش بوده که بد به‌نظر می‌آمده. با چادر زشت به‌نظر می‌آمده، ذهنت از آن فرار می‌کرده؛ می‌گوید چرا این اتفاق بد افتاد؟ چرا بی‌مراد شدم؟ نه، در آغوش بگیر و چادرش را بردار ببین زیرش چه هست. ولی من‌ذهنی می‌دانید که از آن فرار می‌کند [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)]. به دغای او نگاه نکن که ظاهرش بد به‌نظر می‌آید. درست است؟ پس فضا را باز کن، در آغوش بگیر، چادرش را بکِش ببین که این غم برای چه آمده، به تو چه یاد می‌دهد [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]. درست است؟

در این کو، روسبی‌باره منم، من
کشیده چادرِ هر خوش‌لقایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۶۷۵)

روسبی‌باره: حریص بر صحبت زنان روسپی و بدکار
خوش‌لقا: خوش‌صورت، خوب‌روی


روسبی‌باره یعنی حریص بر صحبت زنان روسپی. یعنی در این‌جا می‌گوید که این غم‌ها به شکل‌های مختلف می‌آید، من از این‌ها پرهیز نمی‌کنم. این‌ها خوش‌لقا هستند، زیبا هستند، منتها به این صورت درآمده‌اند. من «روسبی‌باره» هستم یعنی عاشق همهٔ غم‌ها هستم. درست مثل این‌که یک کسی عاشق همهٔ روسپی‌ها بشود.

می‌گوید منِ انسان، عاشق این غم‌ها هستم و من می‌دانم زیر این‌ها یک انسان زیبا خوابیده، من باید چادر این زیبارویان را بکشم و می‌دانم که اگر چادر را بکشم، زیرش یک زن زیبارو هست و من عاشق این غم‌ها هستم. هر جا غم می‌آید باید من ببینم این چه پیغامی دارد. دارد یک همچو چیزی می‌گوید.

در این کو، روسبی‌باره منم، من
کشیده چادرِ هر خوش‌لقایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۶۷۵)

روسبی‌باره: حریص بر صحبت زنان روسپی و بدکار
خوش‌لقا: خوش‌صورت، خوب‌روی


افسانهٔ من‌ذهنی این کار را نمی‌کند [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)]. فقط از طریق فضاگشایی [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] است که ما می‌توانیم به همهٔ غم‌ها صرف‌نظر از دَغا بودنشان، ظاهر بدشان نگاه کنیم و از آن‌ها پیغام را بگیریم، خودمان را درست کنیم. هر غمی دارد می‌آید که ما را درست کند. ما باید پیغامش را بگیریم، تغییر را ایجاد کنیم.

همه پوشیده چادرهایِ مکروه
که پنداری که هست او اژدهایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۶۷۵)

مکروه: ناپسند، زشت


می‌گوید که همهٔ غم‌ها شبیه زنان خوشگلی هستند که این‌ها چادرهای خیلی زشت پوشیده‌اند و ترسناک، که ظاهرش ترسناک است. به‌نظر می‌آید این‌ها اژدها هستند. همه پوشیده چادرهای زشت و ناپسند. و جمع که می‌کنی این غم‌ها را، به‌نظر می‌آید مثل اژدها این غم‌ها آدم‌ را می‌خواهند بخورند، ولی یکی‌یکی شما باید پیغام را بگیرید. این‌ها برای اصلاح شما آمده‌اند. درست است؟

[شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] این افسانهٔ من‌ذهنی فرار می‌کند، همین ظاهر بدش را می‌بیند، فرار می‌کند و از اژدها می‌ترسد. ولی شما فضا را که باز می‌کنید [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] و عقل زندگی می‌آید، شما از مجموعهٔ غم‌ها نمی‌ترسید. یکی‌یکی در آغوش می‌گیرید، فضا را باز می‌کنید، پیغامش را می‌گیرید، خودتان را درست می‌کنید و پایین می‌گوید که من اژدهاپرستم. الآن می‌آییم.


🔟4️⃣0️⃣ ۴۰ 🔟4️⃣0️⃣
گر غمی آید گلوی او بگیر
داد از او بِستان امیرِ داد باش
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۵۸)

داد: عدل، انصاف


پس بنابراین هر غمی که می‌آید، گلویش را می‌گیری، غم به تو آسیب نمی‌زند. و داد این است که این غم چرا آمده، چه‌کار کردم، مرکزم چه هست، چه اشکالی دارم، نقصم چیست. و از قبل یاد گرفته‌ایم که پندار کمال نداریم، به ناموس ما برنمی‌خورد که من اِشکال داشته باشم و این غم آمده من را اصلاح کند. درست است؟

همسرم یک کاری کرده به من برخورده و خیلی ناراحتم، شما باید ببینید چه اصلاحی روی خودتان باید بکنید. این داد است، انصاف این است. انصاف این نیست که شما به او بروید بگویید چرا این کار را کردی، مقصری، کار بد کردی، من ناراحتم، واکنش نشان می‌دهم.

داریم یاد می‌گیریم که تمام اتفاقات به‌ظاهر بد برای اصلاح من آمده‌اند و دائماً زندگی شاهد این است که دارد ما را امتحان می‌کند. گفت ابتلا برای امتحان است. امتحان می‌کند ببیند شما فضاگشایی می‌کنید؟

هر ابتلا طعنهٔ زندگی است که چرا من را نمی‌بینی. یعنی زندگی به هزار زبان به شما می‌گوید که، این زبان‌ها به‌صورت جفا و غم می‌آید، چون ما خیلی پیش رفتیم در صحرای ذهن. من‌ذهنیِ ما خیلی قوی است، به‌صورت غم می‌آید ما را بیدار کند. تمام این‌ها طعنهٔ خداوند است که من را ببین، من را ببین، فضا را باز کن، من را بیاور مرکزت.

البته ما فضا را می‌بندیم، در محدودیت ذهن کارهایی می‌کنیم که فکر می‌کنیم این کارها یعنی مثلاً عبادت‌های ما جای این کار را می‌گیرد. عبادت‌های ما با مرکز همانیده و پر از درد، ما را به خدا نزدیک می‌کند، نه نمی‌کند. شما باید آماده باشید، در خانه باشید، پیغام زندگی را، پیغام خداوند را با این غم‌ها بگیرید.

شما اگر می‌ترسید، اگر حسودید، اگر خشمگین هستید، اگر درد دارید، اگر جسمتان مریض است و فکر می‌کنید آدم خوبی هستید، باید ببینید که چه چیزی در مرکزتان هست، چه دردهایی هست. تمام دردهای ما به مرکزمان می‌آید و ما را بی‌هوش می‌کنند، سبب کژبینی ما می‌شوند.

پس هر غمی می‌آید گلویش را بگیر به شما لطمه نزند. هیچ غمی نباید به ما ضربه بزند. عرض کردم باید فضا را باز کنید، از این فضای بازشده از پهلوی غم رد بشوید ولی یاد بگیرید، یاد بگیرید.

شما می‌بینید یک اتومبیلی می‌آید، اگر مستقیم همین‌طور که می‌روید به شما می‌خورد، شما کنار می‌کشید دیگر نه؟ فضا باز می‌کنید که اتومبیل رد می‌شود به شما نمی‌خورد، اگر می‌خورد شما را می‌کشت. غم هم همین‌طور است؛ گلویش را بگیر تو را نکُشد، آسیب نزند، ولی از آن یاد بگیر با فضاگشایی، با فضاگشایی.

گرچه دوری، دور می‏‌جُنبان تو دُم
حَیْثُ ماکُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُمْ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۵۴)

«گر‌چه در ذهن هستی و از او دوری، از دور دُمِ آشنایی با او (از جنسِ او بودن) را به حرکت در‌آور. به این آیهٔ قرآن توجه کن که می‌گوید: در هر‌جا که هستی روی به او کن.»

درست است که دور هستی، از دور با فضاگشایی حس آشناییت بده، بگو که از جنس من هستی. این را خداوند می‌گوید. و ما در این لحظه حق نداریم غیر از او چیز دیگری را ببینیم. «دیدِ رویِ جز تو شد غُلِّ گلو». درست است؟ غیر از تو اگر چیزی ببینم می‌شود به‌اصطلاح زنجیرِ گردن من. من همیشه باید تو را ببینم.

چون‌که غم بینی، تو استغفار کن
غم به امرِ خالق آمد، کار کن
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۸۳۶)

استغفار: طلب مغفرت کردن، عذرخواهی


اگر غم آمد تو باید عذرخواهی کنی. عذرخواهی واقعی یعنی تبدیل. و غم به امر خداوند آمده کار کن. کار کن، فضا را باز کن، به خودت نگاه کن، گِرد خودت بگرد ببین چه چیزی در مرکزتان هست؟ کار کن. بخواهی ناله کنی، شکایت کنی، دوباره بروی من‌ذهنی، این کار نیست. و همین‌طور:

چون فدایِ بی‌وفایان می‌شوی؟
از گُمانِ بَد، بدآن سو می‌روی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۳۸)

من ز سهو و، بی‌وفایی‌ها بَری
سویِ من آیی، گُمانِ بَد بَری؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۳۹)

ما فدای چیزهای آفل می‌شویم که این‌ها را مرکزمان می‌گذاریم. شما نشوید. و درنتیجه گمان بد پیدا می‌کنیم، فکر بد پیدا می‌کنیم، کژبینی پیدا می‌کنیم می‌رویم به‌سویِ صحرای ذهن. و خداوند از سهو و بی‌وفایی بری است، مگر مرکز ما جسم باشد. و ما ظن بد که خداوند بی‌وفا است، به ما ظلم می‌کند و این چیزها را فکر می‌کنیم. ما اگر به‌سوی او می‌رویم، واقعاً باید فضا را باز کنیم. نمی‌توانیم این چیزهای بی‌وفا را، آفل را در مرکزمان بگذاریم و برویم به سمت صحرای ذهن فکر کنیم به‌سوی خداوند می‌رویم.


🔟4️⃣0️⃣ ۴۱ 🔟4️⃣0️⃣
منِ جان‌‌سیر، اِژدرهاپرستم
تو گر سیری ز جان، بشْنو صلایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۶۷۵)

جان‌‌سیر: دل بر مرگ نهاده، سیر از جان
اِژدرها: اژدها، مار بزرگ
اِژدرهاپرست: خواهانِ نابودی و فنا


شما از جان من‌ذهنی‌تان سیر نشده‌اید؟ حتماً شده‌اید. برای این‌که خرّوب بوده، این‌همه مسئله ایجاد کرده. «منِ جان‌‌سیر، اِژدهاپرستم». گفت مجموع این غم‌ها به‌نظر اژدها می‌آید که می‌خواهد تو را بخورد، ولی شما می‌گویید من اژدها‌پرستم. مولانا می‌گوید من اژدها‌پرستم، تو چه؟ اگر از ظلم‌های جان من‌ذهنی‌ات سیر شدی، این دعوت عمومی که خداوند داده برای همهٔ انسان‌ها است، این دعوت را بشنو، که غم آمده تو را نجات بدهد، رضا داشته باش و از پیغمبر این کیمیا را بشنو. اِژدرها یعنی اژدها. اِژدرها‌پرست: خواهان نابودی و فنا. جان‌سیر: دل بر مرگ نهاده، یعنی من می‌خواهم نسبت‌به من‌ذهنی‌ام بمیرم.

این [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] جان ذهنی‌اش را دوست دارد. در افسانهٔ ذهنی ما جان ذهنی‌مان را دوست داریم، ولی شما می‌دانید که از این جان من‌ذهنی به این روز افتادید. پس، از جان من‌ذهنی‌تان سیر شدید می‌خواهید فانی بشوید، دعوت خداوند را بشنوید [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] که می‌گوید که هر لحظه من را ببین، هر لحظه به صنع و شادی من توجه کن، دنبال من‌ذهنی نرو.

نبیند غم مرا، الّا که خندان
نخوانم درد را، الّا دوایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۶۷۵)

پس هر غمی بیاید من می‌خندم، شادم، چرا؟ آمده چیزی به من یاد بدهد، من دارم خودم را می‌شناسم. خودشناسی در ابتدا چون ما این‌همه همانیدگی داریم، در‌واقع می‌خندیم و شکر می‌کنیم که این غم‌ها می‌آید ما را نجات بدهد. پس غم من را همیشه خندان می‌بیند و در‌واقع من غم را یا درد را دوا می‌دانم. هر موقع درد من‌ذهنی می‌آید بالا شما بدانید که دوایش هم توی آن هست. فضا را باز کنید خودتان را بشناسید، خودتان را آزاد کنید. «نبیند غم مرا، الّا که خندان». ببینیم پس از این شما غم می‌بینید یا موضوعِ غم را می‌بینید می‌توانید بخندید؟ می‌توانید بگویید این بازی است؟ می‌توانید بگویید این من را بدبخت نمی‌کند؟ آمده من را از یک گیری، از یک زندانی رها کند.

بعضی موقع‌ها دیدید شما بند می‌کنید به یک چیزی ول نمی‌کنید، هی غمش را می‌کِشید. بابا این غم می‌گوید این را رها کن، رها کن. آدم‌های بی‌شماری چه مرد چه زن عاشق کسی بودند، آن رفته حالا با یکی دیگر ازدواج کرده. سه سال، چهار سال غم او را نگه دارند، دیگر آقا زندگی‌ام خراب شد، بیچاره شدم، وای چه شد؟! خب این‌همه مرد، این‌همه زن. این غم آمده به تو می‌گوید بابا هم‌هویت با یک انسان نشو. تو الآن سه سال است، چهار سال است، ده سال است رها نمی‌کنی این را. غم آمده تو را آزاد کند، درسی بدهد که با آدم‌ها همانیده نمی‌شوند، آدم‌ها را به مرکز نمی‌آورند، غیرتِ زندگی اجازه نمی‌دهد.

با هر کسی همانیده بشوی تو کنترل می‌کنی، او از دست تو فرار می‌کند. یاد نمی‌گیرند، فقط درد را می‌کِشند. درد نیامده که درد بدهد، درد آمده بگوید این موضوع درد را حل کن. پس من درد را درمان می‌بینم. وقتی درد می‌آید راجع‌به یک آدمی است، می‌گویم این آدم را من رها کردم، تمام شد. فضا را باز می‌کنم، من با این همانیده بودم، بیت‌ها را تکرار می‌کنم. پس درد برای من دوا است. این شکل را اجرا می‌کنم [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)].

حاکم است و یَفْعَلُ اللَّـه ما یَشا
او ز عینِ درد انگیزد دوا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۶۱۹)

«زیرا حق‌تعالی حاکم و فرمانروای جهان است و او هرچه خواهد همان کند. چنان‌که از ذات درد و مرض، دوا و درمان می‌آفریند.»

توجه می‌کنید؟ خداوند حاکم است و هر کاری که دلش می‌خواهد می‌کند، یعنی این‌طوری. در این لحظه خیلی قوانین هست که شما با همانیدن با یک چیزی، با یک کسی زیر پا می‌گذارید و خداوند قانون خودش را اجرا می‌کند در مورد شما. نه این‌که شما می‌گویید من می‌گویم باید این‌طوری باشد،‌ با ذهنم می‌گویم این‌طوری باشد. خوشبختی این است که من با این شخص حتماً ازدواج کنم، اگر نکنم بدبختی است. نه، خوشبختی این است که شما اجازه بدهید ببینید زندگی چه می‌خواهد و آن بشود و شما رضایت بدهید تا یک چیزی یاد بگیرید، فضا را باز کنید به او زنده بشوید.

🔟4️⃣0️⃣ ۴۲ 🔟4️⃣0️⃣
پس خداوند همیشه حاکم است نه من‌ذهنی ما. و «یَفْعَلُ اللَّـه ما یَشا» است. یعنی هر کاری که می‌خواهد با قضا و کُن‌ْفَکان می‌کند و این کار به نفع ما است. توجه کنید همیشه این کار به نفع ما است، نه آن چیزی که با ذهنمان، با عقل محدودمان می‌خواهیم. او از عین درد که آورده که شما فضاگشایی کنید دوا را از آن‌جا بیاورد که دوای شما این است که شما فضا را باز کنید، این شخص را، این چیز را از مرکزتان دربیاورید یا با این چیز همانیده شدید، زندگی‌تان در این درد به تله افتاده، ببخشید. من برای چه از مادرم یا پدرم این رنجش را سی سال است دارم؟ رها کنم برود، این من را دارد می‌سوزاند.

چنان‌که پس زیرا حق تعالی حاکم و فرمانروای جهان است، فرمانروای من هم است. عقل کل من را اداره می‌کند نه عقل جزوی، تا حالا اشتباه کردم. و او هرچه خواهد همان کند. با قضا و کُن‌ْفَکان در مورد شما همین را که خودش صلاح می‌داند آن را می‌کند نه آن چیزی که ذهن شما می‌گوید. ذهن شما با سبب‌سازی غلط فکر می‌کند. چنان‌که از ذات درد و مرض، دوا و درمان می‌آفریند.

شاد از غم شو، که غم دامِ لِقاست
اندر این ره، سویِ پستی ارتِقاست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۵٠٩)

لِقا:‌ دیدار، در این‌جا یعنی دیدارِ خدا


بنابراین غم که می‌آید باید شما را شاد کند که این غم است که دام دیدار خداوند است. و در این راه، در راه رسیدن به خدا، پستی، کوچک شدن من‌ذهنی، بی‌قضاوتی، بی‌منی، ارتقا است. یعنی کوچک شدن به من‌ذهنی، بزرگ شدن است؛ نه این‌که با من‌ذهنی بیاییم بالا. مقاومت در مقابل غم، شما را به‌عنوان من‌ذهنی می‌آورد بالا، آن هم من‌ذهنی دردمند. بعضی موقع‌ها ما درد هشیارانه می‌کشیم. بعضی موقع‌ها می‌بینیم که اعتیاد به یک نفر، به یک چیزی را باید ترک کنیم، یک عادتی را کنار بزنیم.

مبارک‌تر ز غم چیزی نباشد
که پاداشش ندارد منتهایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۶۷۵)

پس خوش‌قدم‌تر از غم که می‌آید به زندگی شما چیز دیگری نیست که پاداشش بی‌نهایت بودن شما است. اگر شما به غم‌ها توجه کنید، عرض کردم تمام این همانیدگی‌ها به‌صورت درد می‌آید، پیغامش این است که خودت را از من آزاد کن، در من به تله افتادی، من را رها کن؛ همانیدگی می‌گوید با دردش. و شما هم یاد می‌گیرید فضا را باز می‌کنید. خوش‌قدم‌تر از غم چیزی نیست، پاداشش این است که شما را به بی‌نهایت و ابدیت خداوند زنده می‌کند. این را من‌ذهنی [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] نمی‌فهمد. شما این ابیات را تکرار می‌کنید که بتوانید یاد بگیرید، با فضای گشوده‌شده [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] بهتر متوجه خواهید شد.

در دلش خورشید چون نوری نشاند
پیشَش اختر را مقادیری نماند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۵)

اختر: ستاره، کنایه از همانیدگی‌ها


وقتی خورشید، خداوند، نورش را با آزاد کردن شما از همانیدگی‌ها مستقر می‌کند در دل شما، یواش‌یواش خواهید دید که اخترها، همانیدگی‌ها ارزششان را از دست می‌دهند و وقتی ارزششان را از دست بدهند، زندگی را به شما پس می‌دهند.

به نامردی نخواهی یافت چیزی
خمش کردم، که تا نَجْهد خطایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۶۷۵)

نامردی همین بالا آمدن به‌صورت من‌ذهنی‌ است [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)]. اگر شما بخواهید نامرد بشوید، با عقل من‌ذهنی فکر کنی، واکنش نشان بدهی، ناله و شکایت کنی، من‌ذهنی را بالا بیاوری، چیزی گیرت نمی‌‌آید. هی حرف بزنی، شکایت کنی، حرف‌های خودت را باور کنی، این نامردی‌ است. یعنی اگر من‌ذهنی را ادامه بدهی و عقلش را به‌کار ببری، رضا نداشته باشی، فضا را باز نکنی نامردی است. پس بنابراین بهتر است خاموش کنیم ذهن را که مبادا من‌ذهنی ما یک حرف بزند و ما دنبال آن حرف برویم، آن فکر برویم و آن فکر از یک همانیدگی بالا بیاید و ما را از زندگی جدا کند. «به نامردی نخواهی یافت چیزی»، پس باید مردی کنیم [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)].

باید، در این‌جا نامرد درواقع ناانسان است بگوییم، من‌ذهنی است. مرد کسی است که چه مرد چه زن فضا را باز می‌کند. پس به مردی، به انسانیت، با فضاگشایی ما چیزی گیرمان خواهد آمد، در‌صورتی‌که بگوییم زندگی حرف می‌زند ما حرف نمی‌زنیم. ذهن را خاموش کردیم که تا از ما خطا نجهد.

چون تو گوشی، او زبان، نی جنسِ تو
گوش‌ها را حق بفرمود: اَنْصِتوا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۶۲۲)

اَنْصِتوا:‌ خاموش باشید، ذهنتان را خاموش کنید.


ما همه‌‌اش گوش هستیم، زندگی زبان. همیشه گوش هستیم. پس ما ذهن را خاموش می‌کنیم او حرف بزند، ما که زبان نداریم. هر موقع او حرف زد ما هم حرف می‌زنیم. اگر نَزَد، خاموش می‌شویم. پس با من‌ذهنی دیگر حرف نمی‌زنیم.

🔟4️⃣0️⃣ ۴۳ 🔟4️⃣0️⃣
💠💠💠پایان بخش سوم💠💠💠
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
برنامه شماره ۱۰۴۰ گنج حضور
فایل تصویری - بخش‌ چهارم (پخش زنده)

https://t.me/GanjeHozourMessages
Audio
برنامه شماره ۱۰۴۰ گنج حضور
فایل صوتی - بخش‌ چهارم (پخش زنده)

https://t.me/GanjeHozourMessages
در این قسمت به شکل‌های مختلفی که من‌ذهنی ما به‌عنوان امتداد ابلیس در ما ظاهر می‌شود صحبت می‌کنیم، ابیاتی در این مورد خواهیم خواند.

صد هزاران سال ابلیسِ لَعین
بود اَبْدالِ اَمیرالمُؤْمِنین
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۹۶)

لَعین: لعنت‌شده
اَبْدال: بَدَل‌ها، جانشین‌ها، همین‌طور به‌معنیِ نیک‌مردان، صالحان


پنجه زد با آدم از نازی که داشت
گشت رسوا، همچو سِرگین وقتِ چاشت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۹۷)

پنجه زدن: (مجاز) زورآزمایی کردن
سِرگین: مدفوع
چاشت: اولِ روز، ساعتی از آفتاب گذشته


چاشت: اولِ روز، ساعتی از آفتاب گذشته. پس به مدت طولانی ابلیسِ لعین، ابلیس لعنت‌شده، به‌صورت من‌ذهنی جانشین اَلَستی بوده که باید روی خودش قائم می‌شده. پس امیرالمؤمنین در ما هشیاری است، همین امتدادِ خداوند است که روی خودش قائم می‌شود، دیگر به جهان اِتّکا ندارد، از ذهن کمک نمی‌گیرد، ولی به‌جای این امیرالمؤمنین انسانْ من‌ذهنی را توی مرکزش گذاشته. و این من‌ذهنی زورآزمایی می‌کند با آدم یعنی جنس اَلَست ما.

دائماً زندگی می‌خواهد ما را به خودش زنده کند، به همان امتداد خودش که ما را فرستاده، هشیاری و عقل، هاروت و ماروت، جدا شده از همانیدگی، آویزان شدن در چاه بابِل، و ولی من‌ذهنی ما کُشتی می‌گیرد با منِ اصلی ما و غالب می‌شود. برای این‌که ما به‌عنوان من‌ذهنی که نمایندهٔ ابلیس است، دید او را دید خودمان کرده‌ایم.

و من‌ذهنی و ابلیس می‌گوید من نیازی به خداوند ندارم. در من‌ذهنی هم ما همین را می‌گوییم. تمام من‌های ذهنی حرفشان این است که ما نیاز به خداوند نداریم، ما خودمان با من‌ذهنی زندگی‌مان را می‌توانیم اداره کنیم، حس بی‌نیازی می‌کنیم. ناز یعنی حس بی‌نیازی از خداوند. ولی! با این فضاگشایی و بالا آمدن آفتابِ زندگی از ما، که گفتیم «در دلش خورشید چون نوری نشاند»، وقتی نور زندگی مستقر می‌شود، دیگر نور اختران از رونق می‌افتد. درست مثل این‌که آفتاب طلوع می‌کند دیگر ما ستاره‌ها را در آسمان نمی‌بینیم. و به همین ترتیب آفتاب زندگی دراثر فضا‌گشایی در ما طلوع می‌کند، همانیدگی‌ها ارزششان را از دست می‌دهند و دیده نمی‌شوند.

با بالا آمدن آفتابِ زندگی در درون ما، ما متوجه می‌شویم که این من‌ذهنی چقدر خرّوب است، چه آسیب‌هایی به ما زده، بنابراین رسوا می‌شود، نسبت‌به چه؟ نسبت‌به آن موقعی که وقتی هر فکری می‌کرد، هر عملی می‌کرد، ما پشتیبانش بودیم، فکر می‌کردیم به نفعمان است. فکر می‌کردیم اگر بلند شویم همه به‌به بگویند، به ما دست بزنند، این به نفع ما است ما باید دیده بشویم، ما باید راه ابلیس را برویم به زور هم که شده باید یک جوری کنیم که حق با ما باشد، بگوییم «من بهترم» «تو کردی» «تو باید عوض بشوی». و این خط‌مَشی را و این سبک زندگی را ابلیس به ما یاد داده، به‌عنوان من‌ذهنی هم صدها هزاران سال اجرا کرده‌ایم، ولی الآن با فضاگشایی، بالا آمدن آفتابِ زندگی در شما، دارد رسوا می‌شود. شما الآن دارید می‌بینید که برحسب همانیدگی‌ها ببینید این کژبینی است.

امروز بیت‌هایی خواندیم که هر کاری این می‌کند به شما لطمه می‌زند. درست است؟ پس رسوا دارد می‌شود. دستش دارد رو می‌شود، که من‌ذهنی به‌عنوان امتداد ابلیس به شما خدمتی نمی‌کند، زندگی شما را خراب می‌کند.

پس باید شما به‌عنوان امتداد زندگی الآن با خواندن این ابیات درک کنید که ادامهٔ من‌ذهنی به‌عنوان امتداد یا نمایندهٔ ابلیس در ما به نفع ما نیست، و این ناز دارد. و شما بی‌نیازی خودتان را به عقل کل ببینید که چه‌جوری چسبیدید به عقل من‌ذهنی و آن را عقل می‌دانید، من‌ذهنی را منِ خودتان می‌دانید. درست است؟ و این من‌ذهنی یک تسلیمِ مصنوعی دارد.

پرده‌‌ٔ صد آدم آن دَم بردَرَد
صد بِلیسِ نو مسلمان آورد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۸۹۷)

بِلیس: مخفف ابلیس، شیطان


یادتان است؟ مثنوی خواندیم، گفت که آدم به کارهای ابلیس خندید، ما هم همین‌طور، خندیده‌ایم، جدی نگرفته‌ایم، فکر می‌کنیم هر موقع بخواهیم از عهدهٔ من‌ذهنی و ابلیس برمی‌آییم؛ نمی‌توانیم. و حضرت آدم به ابلیس خندید و غیرت زندگی به او گفت به آن نخند، این را نیاور به مرکزت. «نخند» یعنی خواسته‌های او را و خواهش‌های او را برآورده نکن.


🔟4️⃣0️⃣ ۴۴ 🔟4️⃣0️⃣
پوستین را بازگونه گر کُند
کوه را از بیخ و از بُن بَرکَنَد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۸۹۶)

تو که کوه هستی، به من وصل هستی، تو را از من جدا می‌کند، ریشه‌ات در من است. به هاروت و ماروت هم همین را گفته بود، گفته بود پاکی‌تان را از من می‌گیرید، از من جدا بشوید خشک می‌شوید و نمی‌توانید برگردید.

پرده‌‌ٔ صد آدم آن دَم بردَرَد
صد بِلیسِ نو مسلمان آورد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۸۹۷)

بِلیس: مخفف ابلیس، شیطان


مسلمان اصلی همان امتداد خدا، همان اَلَست بوده که آمده باید روی خودش بنا بشود. هر کسی من‌ذهنی شده و با من‌ذهنی‌اش مسلمان شده، نومسلمان است، می‌گوید صد ابلیسِ نومسلمان. نومسلمان نداریم ما، مسلمان اصلی همان بوده که از خدا جدا شده آمده، الآن باید روی خودش قائم بشود. ولی آدم چه گفته؟

گفت آدم: توبه کردم زین نظر
این چنین گستاخ ننْدیشم دگر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۸۹۸)

آدم این را گفته. گفت ببخشید اشتباه کردم. ولی هیچ‌کدام از ما نمی‌گوییم من اشتباه کردم. هنوز آن ناز و آن حس ‌بی‌نیازی به خداوند را، به عقل کل را ما به‌عنوان امتداد ابلیس در خودمان داریم. اگر شما دارید مشمول این دو بیت می‌شوید. شما باید دست من‌ذهنی را به‌عنوان امتداد ابلیس رو کنید و رسوایش کنید، بگویید من دارم می‌بینم به‌عنوان هشیاری ناظر که این فکر را که می‌کنی به نفع من نیست. توجه می‌کنید؟ هر فکری که برحسب من‌ذهنی، همانیدگی‌ها، می‌کنید به شما ضرر خواهد زد. امروز ابیات زیادی در این زمینه خواندیم.

نفْس و شیطان بوده ز اوّل واحدی
بوده آدم را عَدو و حاسدی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۹۷)

عَدو: دشمن
حاسد: حسود


پس من‌ذهنی ما، شیطان، یکی است. از اول یکی بوده‌اند. ما فقط یک جنبه‌ای از آن هستیم به‌عنوان من‌ذهنی. و از اول برای انسان، حضرت آدم، یا شما به‌عنوان امتداد خدا، دشمن و حسود بوده، نفس و شیطان دوست شما نیست. درست است؟ و:

نفْس و شیطان هردو یک‌ تن بوده‌اند
در دو صورت خویش را بنْموده‌اند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۵۳)

من‌ذهنی و شیطان هر دو یکی هستند، منتها شکلشان، شکل ظاهری‌شان دو گونه است، یکی من‌ذهنی ما است، یکی هم خود ابلیس است. «ابلیس» توجه کنید نیروی همانش و درد این جهان است، نیروی جاذبه‌اش به کسانی است که پر از درد هستند. هر کسی شهوت چیزها را دارد، جذب ابلیس می‌شود، درست است؟ یادمان باشد شهوت آدم‌ها هم همین‌طور است، شهوت آدم‌ها یعنی همانیدن با آدم‌ها عشق نیست، بارها گفته‌ایم.

نفْس و شیطان خواستِ خود را پیش بُرد
وآن عنایت قهر گشت و خُرد و مُرد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۹۱۹)

خُرد و مُرد:‌ تهِ بساط، چیزهای خُرد و ریز


نفس و شیطان هر دو خواست خودشان را پیش می‌برند، یعنی شیطان خواستش را به‌وسیلهٔ من‌ذهنی ما پیش می‌بَرد، و درنتیجه عنایت خداوند که لحظه‌به‌لحظه هست، قهر می‌شود. یعنی می‌شود همین حوادث ناگوار، اتفاقات بد، دردها. و یک آدمِ من‌ذهنی در پنجاه‌سالگی بگویند که چه داری در مرکزت، در این سفره؟ می‌گوید پنجاه‌تا رنجش، صدتا دشمنی، این‌قدر خشم، این‌قدر رنجش، تعدادش را می‌شمارد. و خودِ پندار کمال و ناموس، درواقع چیزهای بی‌ارزشِ تهِ بساط ما است. چه داریم ما به‌عنوان من‌ذهنی؟ هیچ‌چیز. هرچه با من‌ذهنی بزرگتر می‌شویم می‌بینیم تعداد دردهایمان، مریضی‌هایمان، از پا درآمدنمان، ناامیدی‌مان، این‌که اصلاً برای چه ما زنده‌ایم، هیچ منظوری نداریم، یعنی، منظور یعنی به‌اصطلاح همین هدف و منظور، برای چه زنده‌ام! این‌که من آمدم خدمت کنم، من آمدم به بی‌نهایت و ابدیت خداوند زنده بشوم در اختیار او باشم صد هزاران جور از من برکتش را پخش کند.

غیرِ نُطق و غیرِ ایما و سِجِل
صد هزاران ترجمان خیزد ز دل‌‌
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۲۰۸)

نُطق: حرف زدن
ايما: اشاره كردن
سِجِل: در اين‌جا به‌معنیِ مطلق نوشته


از این دل باز شدهٔ ما صد هزاران جور خداوند خودش را باید بیان کند، ما جلویش را گرفته‌ایم. نتیجه‌ چیست؟ نتیجه این است که ما برای چه آمدیم اصلاً؟ برای چه زنده‌ایم؟ حالا مثلاً یک ده سال هم غذا بخوریم و برویم توی کوچه بگردیم بیاییم تلویزیون تماشا کنیم چه فایده دارد؟!

پس ما آن منظور آمدن را از دست داده‌ایم. چرا؟ بندهٔ شیطان بوده‌ایم. «کار خدمت دارد و خُلق حَسن»، هرچه زودتر ما باید فضا را باز می‌کردیم در خدمت عشق درمی‌آمدیم، که نکردیم. درنتیجه در سفرهٔ ما الآن هیچ‌چیز نیست، اگر هفتاد سالمان است می‌بینیم هیچ‌چیز نیست. و تمام عنایت‌های او، لطف‌های خداوند که لحظه‌به‌لحظه باید وارد وجود ما می‌شد و از ما هم می‌رفت به عالم، همه قهر گشته، همه رنجش شده، همه درد شده. یادمان رفت که

🔟4️⃣0️⃣ ۴۵ 🔟4️⃣0️⃣
اوّل و آخِر تویی ما در میان
هیچ هیچی که نیاید در بیان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۰۱)

ما، اول تو بودی، آخر تو بودی، این وسط ما اصلاً نباید خودمان را بیان می‌کردیم! باید خودمان را با فضاگشایی در اختیار تو می‌گذاشتیم، یادمان رفت. از مولانا داریم یاد می‌گیریم.

از سَمومِ نَفْس، چون با علّتی
هر چه گیری تو، مرض را آلتی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۹۳)

سَموم: بادِ بسیار گرم و زیان‌رساننده
علَّت: مرض، بیماری


بعضی بیت‌ها را دوباره می‌خوانیم به‌خاطر اهمیتشان. سموم یعنی بادِ زهرناک، آن چیزی که از من‌ذهنی ساطع می‌شود، که اول ما را مریض می‌کند، بعد از آن‌جا که دل به دل راه دارد و وصل است، از طریق این دل دل‌های دیگر را مسموم می‌کند.

اگر شما درد پخش می‌کنید، مرتب درد ایجاد می‌کنید، خودتان را، دیگران را مسموم می‌کنید. چون دارای مرض همانیدگی هستی، این بادهای زهرناک، این انرژی زهرناک، از تو ساطع می‌شود سبب می‌شود که هرچه خداوند می‌دهد به شما تبدیل بشود به درد.

ما آلتِ مرض هستیم. یعنی مثل موتوری هستیم که مرض از ما مریضی را تولید می‌کند و در عالم پخش می‌کند، درحالی‌که ما بهترین مخلوق خداوند هستیم. درست است؟ برای این‌که فکر می‌کنیم چیزها در مرکزمان باید ما را خوشبخت کنند، از چیزها زندگی می‌خواهیم.

خود ندارم هیچ، بِهْ سازد مرا
که ز وَهمِ دارم است این صد عَنا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ٢٣٣۴)

بٍهْ: بهتر
عَنا: رنج


من چیزی نمی‌توانم داشته باشم در مرکزم اگر باشد مرا خوشحال کند، غیر از خداوند. درست است؟ غیر از خداوند هرچه را بگذارم مریض می‌کند من را.

خود ندارم هیچ، بِهْ سازد مرا
که ز وَهمِ دارم است این صد عَنا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ٢٣٣۴)

بٍهْ: بهتر
عَنا: رنج


این صدتا رنجی که دارم به‌خاطر این است که من توهم داشتن دارم. فکر می‌کنم آن چیزهایی که در مرکزم است آن‌ها سرمایه‌ام است و من را خوشبخت می‌کنند، برگم است، برگ راهم است، توشهٔ راهم است؛ نیستند! آن‌ها همانیدگی‌اند.

دیدِ رویِ جز تو شد غُلِّ گلو
کُلُّ شَیْءٍ ماسِوَی‌اللَّـه باطِلُ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۹۸)

«دیدنِ روی هر کس به‌جز تو زنجیری است بر گردن. زیرا هر چیز جز خدا باطل است.»

غُلّ: زنجیر


روی هر کسی، هر چیزی را ببینم، می‌شود زنجیر گلو. «دیدِ رویِ جز تو شد» غُل یعنی زنجیر گلوی من، گلوی من را می‌‌بندد با خودش می‌برد. همهٔ‌ چیزها که به مرکز ما می‌آید، غیر از تو باطل‌اند. این‌ها را می‌دانید، ننوشتیم.

مر لئیمان را بزن، تا سَر نَهَند
مر کریمان را بده تا بَر دهند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۹۴)

لئیم: ناکس، فرومایه
بَر: میوه


لاجَرَم حق هردو مسجد آفرید
دوزخ آن‌ها را و، این‌ها را مزید
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۹۵)

لاجَرَم: به‌ناچار


«لئیم» من‌ذهنی است. «بزن»، به آن‌ها ترشرویی کن، نه این‌که کتک بزن. به این‌ها خداوند سختی می‌دهد تا تسلیم بشوند. همین امروز هم بود دیگر، اتفاقات به‌صورت غم می‌آیند. آن‌هایی که فضا باز کرده‌اند، کریم‌اند و این انرژی زنده‌کننده‌ را از خدا می‌گیرند و پخش می‌کنند، به این‌ها لطف کن، بده تا میوه بدهند. به آن‌ها که می‌دهی تبدیل می‌کنند به زهر پخش می‌کنند. به فضاگشاها هم می‌دهی این‌ها تبدیل به میوه می‌کنند پخش می‌کنند.

قبض دیدی چارهٔ آن قبض کن
زآن‌که سَرها جمله می‌رویَد زِ بُن
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۶۲)

قبض: گرفتگی، دلتنگی و رنج
بُن: ریشه


بسط دیدی، بسطِ خود را آب دِه
چون برآید میوه، با اصحاب دِه
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۶۳)

اصحاب: یاران


«قبض دیدی»، جمع می‌شوی، باید چاره‌اش را بکنی. چاره‌اش فضاگشایی است. برای این‌که میوه‌های بد، زهرآگین، از ریشه‌های بد می‌آید. ریشه‌های بد همانیدگی‌ها هستند. «بسط دیدی» هی آب ده، منبسط شو، بیشتر منبسط شو. اگر میوه بدهد آن فضای انبساط، به دوستانت هم بده. میوه‌های انقباض را به دوستانت نده.

«لاجَرَم حق هر‌ دو مسجد آفرید» خداوند دوتا مسجد آفریده، یکی فضای گشوده‌شده، بهشت است که انسان زیادتر می‌شود، بزرگتر می‌شود، یکی هم دوزخ. دوزخ همین انقباضِ فضای ذهن است. اکثر مردم توی دوزخ هستند. پس جهنم همین ذهن همانیدهٔ ما است که این مسجد را هم آفریده، با کتک، با سختی، با ایجاد درد، این‌ها سر بنهند. درست است؟
لئیم: ناکس، فرومایه. بَر: میوه. لاجَرَم: به‌ناچار.

🔟4️⃣0️⃣ ۴۶ 🔟4️⃣0️⃣