گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour
4.78K subscribers
3.67K photos
675 videos
1.77K files
1.98K links
چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا
تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰)

مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست.» تا «جز آنچه به ما آموختی.» دستِ تو را بگیرد.
Download Telegram
پس این فضای ذهن را یک اسمی می‌گذارد. منظورم این است که ادیان مختلف نباید شک کنند که بگویند مثلاً دارد به ما توهین می‌کند، نه. خیلی ساده است. دوتا حالت برای انسان تعریف می‌کند. یکی حالت ذهن و من‌ذهنی. ذهن همانیده که در این شکل هم هست [شکل ۲۳] که یک کسی‌ دائماً منقبض می‌شود، یکی نه، منبسط می‌شود، همیشه در حال انبساط است. یکی شیطان را می‌بیند، شیطان را خدا کرده، به او عبادت می‌کند. یکی فضا را باز کرده و خدای اصلی را پیدا کرده. این دوتا خیلی ساده است.

حالا آن حالت انقباض ما را چیزهای مختلف می‌نامد. یکی از آن چیزهایی که ممکن است در آن اشتباه بشود، ماده است. نباید فکر کنیم می‌گوید زن بد است و زن این‌طوری است، نه. حالت قوی‌‌ بودن را می‌گوید.

می‌گوید وای به حال کسی ‌که عقل او بی‌قوت است. عقل چه کسی بی‌قوت است؟ همینی ‌که شکل نشان می‌دهد [شکل ۲۳]، کسی‌ که منقبض شده، من‌ذهنی دارد. اما نفسِ زشتش، من‌ذهنی زشتش قوی و آماده است. درست است؟

حالا بیت دوم که خیلی مهم است. بنابراین عقل اَلَست او، عقل کُلّ او، عقل اصلی او که از آن‌ور آورده مغلوب است. مغلوبِ عقل جزوی است.

لاجَرَم مغلوب باشد عقلِ او
جز سویِ خُسران نباشد نَقْلِ او
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۴۶۲)

لاجَرَم: به ناچار
خُسران: ضرر و زیان
نَقْل: انتقال، رفتن به سمت جایی یا چیزی، معنیِ بیان کردن و گفتن نیز می‌دهد.


یعنی همیشه به‌سوی ضرر زدن به خود و به دیگران می‌رود. نَقْل یعنی به‌سوی چیزی رفتن. خیلی مهم است این بیت. که شما مطمئن بشوید که اگر شما من‌ذهنی را نگه دارید، لاجرم عقل اصلی‌تان مغلوب است و هر فکری می‌کنید و هر عملی می‌کنید به خودتان یا دیگران ضرر خواهید زد.

ای خُنُک آن کس که عقلش نر بُوَد
نَفْسِ زشتش ماده و مُضْطَر بُوَد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۴۶۳)

مُضْطَر: پریشان


خوشا به حال کسی که عقل کُلش با فضای گشوده‌شده با مرکز عدم با رضا نر است، قوی است. می‌چربد به آن یکی، یعنی این لحظه شما عقل کُلتان به عقل جزوی‌تان می‌چربد. مثلاً یک‌دفعه می‌بینید که عجله می‌کنید، این همین من‌ذهنی است. باید صبر کنید، فضا را باز می‌کنید صبر می‌کنید، واکنش نشان نمی‌دهید، خشمگین نمی‌شوید. یعنی عقلتان نر است. حالتان را خراب نمی‌کنید، طرب را از بین نمی‌برید. بروید به خوشی من‌ذهنی بگویید من حال من‌ذهنی‌ام را می‌خواهم خوب کنم در این لحظه، به حال و قال من‌ذهنی توجه نمی‌کنید. به حرف‌هایی که می‌زند و به حال من‌ذهنی، دراین‌صورت عقلتان نر است.

خوشا به حالتان، هرچه من‌ذهنی با عقلش می‌خواهد شما را جذب کند به عجله، به استرس، به درد، به مسئله‌سازی، به واکنش‌های بد، شما نمی‌روید. طربتان را شادی اصیلتان را از دست نمی‌دهید، فضا را نمی‌بندید. خوشا به حالتان.

«ای خُنُک آن کس که عقلش نر بُوَد» «نَفْسِ زشتش»، من‌ذهنی زشتش ضعیف و بیچاره بشود. شما را نتواند هدایت کند. شما دنبالش نروید. اگر شما این‌طوری هستید، خوشا به حالتان. ولی اگر عقل من‌ذهنی‌تان قوی است، ولی عقل اصلی‌تان مغلوب است، هر لحظه به‌سوی ضرر زدن به خودتان خواهید رفت. با توجه به این چرخه [شکل ۲۳]، به خودتان ضرر خواهید زد، خواهید گفت تو کردی، من از تو بهترم، تو عوض بشو.

و الآن خواندیم گفتیم دوتا من‌ذهنی با هم هستند همدیگر را می‌خواهند عوض کنند. یادتان است؟ و لحظه‌به‌لحظه کمتر می‌شوند. این‌طوری می‌شود روابط خراب می‌شود. من حالم وصل به طرب و شادی اصیل من، شادی بی‌سبب من نیست، عقلم وصل به عقل کل نیست اشتباه می‌کنم، گردن پارتنرم (شریک :partner) به‌قول معروف می‌اندازم.

می‌گویم به من خوش نمی‌گذرد. تو نمی‌توانی من را خوشبخت کنی! قابلیت نداری دیگر، وگرنه من چرا این‌طوری می‌شدم؟! یک چیزی می‌گفتی من خوشحال می‌شدم دیگر! بلد نیستی حرف ‌زدن را، رفتارت را بلد نیستی. چرا غمگین هستم من؟! برای این‌که شما حرف‌های خوب نمی‌زنی که! غافل از این‌که این شادی از درونش باید بیاید. عقل باید از درونش بیاید. اصلاً خودِ توقعِ این‌که یکی من را خوشبخت کند، این کار من‌ذهنی است. این کس عقلش مغلوب است. این‌جور فکر و عمل به‌سوی خُسران می‌رود. درست است؟

این‌که من‌ذهنی و عقلش به‌سوی خُسران می‌رود،‌ وقتی مولانا را می‌خوانیم واضح اندر واضح است. الآن هم چیزهایی دیگر خواهیم خواند.

🔟4️⃣0️⃣ ۱۶ 🔟4️⃣0️⃣
اندرونِ هر حدیثِ او شَر است
صد هزاران سِحر در وَی مُضْمَر است‏
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۷۱۱)

حدیث: سخن
مُضْمَر: پنهان


این شکل را [شکل ۲۳] می‌بینید که مرکز فضای انساب است، نقطه‌چین‌ها هستند که به هم وصل هستند. هر لحظه یک نقطه‌چین می‌آید مرکز، ما منقبض می‌شویم. می‌گوییم تو کردی، من بهترم، تو عوض بشو. این چنین آدمی که عقلش مغلوب است، به‌سوی خُسران می‌رود، هرچه می‌گوید راجع‌به هر موضوعی صحبت می‌کند از تویش ضرر و زیان و شَرّ بیرون خواهد آمد. اندرون هر حدیثِ من‌ذهنی شَر هست. هر موضوعی که راجع‌به آن صحبت می‌کند.

«صد هزاران سِحر»، سِحر یعنی دیدن برحسب این نقطه‌چین‌ها. وقتی برحسب نقطه‌چین‌ها می‌بینیم، این‌قدر این کژبینی دارد و کژ فکر کردن دارد که ما اصلاً متعجب هستیم چه‌جوری من این‌طوری فکر می‌کردم؟! چه‌جوری من این کار را کردم؟! برای این‌که دچار سِحر بودی، یعنی دچار دیدن برحسب همانیدگی‌ها و دردها بودی. «صد هزاران سِحر» که دیدن برحسب این نقطه‌چین‌ها است در آن پنهان است. مُضمَر یعنی پنهان.

دوباره این‌ها ابیاتی است که به شما نشان می‌دهد من‌ذهنی حتماً به شما ضرر خواهد زد. یعنی شما وارد یک رابطه بشوید رابطه را خراب خواهد کرد. رابطهٔ شما را با بچه‌تان، با همسرتان، با پدر و مادرتان، با خواهر و برادرتان، با دوستتان با شُرکایِتان، شرکای کاری‌تان خراب خواهد کرد. رابطهٔ شما را با مردم خراب خواهد کرد. رابطهٔ شما را با خودتان خراب خواهد کرد. یعنی این‌که به تنتان ظلم خواهید کرد. تنتان را مریض خواهید کرد. فکرهایتان را مریض و کژ خواهید کرد.

خارِ سه‌سویَست هر چون کِش نَهی
درخَلَد، وز زخمِ او تو کِی جَهی؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۵)

درخَلَد: فرورَوَد.


یک بار دیگر می‌خوانم.

خارِ سه‌سویَست هر چون کِش نَهی
درخَلَد، وز زخمِ او تو کِی جَهی؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۵)

درخَلَد: فرورَوَد.


این من‌ذهنی یک خارهایی هستند که سه‌سویه هستند، هرجور توی زمین قرار می‌گیرد این خار بالا است، بسیار هم تیز است. گفتیم دیگر در طرف‌های آذربایجان هم زیاد است. و حتی کفش هم که داشته باشیم مگر کفش خیلی محکم باشد، از این کفش‌های معمولی باشد، چرم معمولی باشد از آن فرومی‌رود.

و بنابراین می‌گوید این خار سه‌‌سویه است، این من‌ذهنی را هرجور بکنی به پایت فرو‌می‌رود، یعنی درد ایجاد می‌کند، مسئله ایجاد می‌کند، زندگی‌ات را خراب می‌کند، و از زخم او، از ضرر او نمی‌توانی جان سالم به در ببری. واضح است، نه؟ اگر این‌طوری است این من‌ذهنی را نباید نگه داری. و این بیت:

چون زِ زنده مُرده بیرون می‌کُنَد
نَفْسِ زنده سویِ مرگی می‌تَنَد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۵۰)

این چرخۀ تخریب [شکل ۲۳] را ببینید، با این بیت بسنجید. خداوند دائماً که خودش زنده است، ما هم خودش هستیم دیگر، ما امتدادش هستیم، از ما که خودش هستیم مرده‌ها را بیرون می‌کند، پس بنابراین این من‌ذهنی ما دائماً به‌سوی خُسران می‌رود، به‌سوی ضرر زدن به خودش می‌رود، به‌سوی خودکشی می‌رود. شما نگاه کنید بعضی‌ها می‌گویند می‌خواهیم خودمان را بکُشیم. چرا می‌خواهی بکُشی؟ برای این‌که من‌ذهنی دائماً به‌سوی تخریب می‌رود.

«چون زِ زنده مُرده بیرون می‌کُنَد»، از خودش در ما می‌خواهد این مردگی من‌ذهنی را جدا کند، درنتیجه من‌ذهنی دائماً به خودش لطمه می‌زند. به این صورت است که شما به خودتان لطمه زده‌اید، بدنتان را مریض کرده‌اید.

شما یک سؤال بکنید، یک نفر چرا این ظلم را به خودش می‌کند؟ مثلاً بدنش را خراب می‌کند با وارد کردن مواد مضر به این بدن. چرا؟ مگر نمی‌داند ضرر دارد؟ من‌ذهنی‌اش این کار را می‌کند. پشت این هم خداوند خوابیده، او دارد می‌گوید این را نمی‌توانی نگه داری. نگه داری، تو را خواهد کُشت، این دائماً به‌سوی مرگ می‌رود.

از سَمومِ نَفْس، چون با علّتی
هر چه گیری تو، مرض را آلتی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۹۳)

سَموم: بادِ بسیار گرم و زیان‌رساننده
علّت: مرض، بیماری
آلت: ابزار


یعنی از تشعشع من‌ذهنی چون مریض هستی، با علت هستی، علت یعنی مرض، بیماری. «از سَمومِ نَفْس» از بد فکر کردن، از انرژی مسموم و خراب‌کنندهٔ من‌ذهنی که از آن متصاعد می‌شود، ما مریض شدیم. چون مریضیم هرچه می‌گیریم از خداوند این را به مرض تبدیل می‌کنیم. شما نگاه کنید که هرچه از آن‌ور می‌آید یا تبدیل به مسئله می‌کنیم یا مانع می‌کنیم، که چون مانع بهانه‌ای است که ما زندگی نکنیم.

🔟4️⃣0️⃣ ۱۷ 🔟4️⃣0️⃣
خب حالا ازدواج نکردم نمی‌توانم زندگی کنم. ازدواج کردم بچه‌دار نشدم. بچه‌دار شدم، بچه‌هایم بزرگ نشده‌اند نمی‌گذارند زندگی کنیم. خانه نخریدیم زندگی نمی‌توانیم بکنیم. این‌ها بهانه‌های زندگی است، موانع ذهنی است که شما ایجاد می‌کنید. به‌خاطر این مطلب من نمی‌توانم موفق بشوم، به‌خاطر این‌که بابایم یک آدم عصبانی بوده، مزاجش بد بوده، من هم به ارث بردم، من همیشه خشمگین هستم.

تمام وضعیت‌های جبری ما در ذهن، ما خودمان می‌کنیم، این چرخۀ تخریب را نگه می‌داریم، از تشعشعات مُخربِ من‌ذهنی چون ما مریض هستیم، هرچه که زندگی به ما می‌دهد، خدا می‌دهد، تبدیل به درد می‌کنیم، مرض می‌کنیم، به علائم مرض می‌کنیم. مرض را قوی‌تر می‌کنیم، ما آلتِ مرض هستیم، در دست مرض اسیر هستیم.

باید از این مریضی من‌ذهنی که مریضی «همانش» است، اول گفتم، «در جَوالِ نَفْسِ خود چندین مَرُو»، زاده می‌شویم به فکر، فضای بین فکرها را می‌بندیم. آرام باشیم. اصلاً زندگی از این نقطه‌چین‌ها نمی‌آید.

این‌همه خشم ما و ترس ما و حسادت ما و این‌ها همه خاصیت‌های بد من‌ذهنی است. خداوند از جنس فراوانی است، کوثر است. هر کسی مثلاً حسادت می‌کند، روا نمی‌دارد، دارد می‌گوید که تو از کمینگاه بیا بیرون من را بگیر، دارد به خدا می‌گوید. می‌گوید بترسید که غیرت از کمینگاه بیرون بیاید. کسی که خِسّت می‌کند، کسی که با من‌ذهنی‌اش دیگران را می‌خواهد عوض کند، کسی که با من‌ذهنی‌اش انسان‌ها را تنبیه می‌کند، درحالی‌که خودش بدتر از همه است. اصلاً تنبیهِ من‌ذهنی قدغن است.

هین مبادا غیرت آید از کمین
سرنگون افتید در قعرِ زمین‌‌
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۱۷)

زین سبب می‌گویم ای بنده‌ٔ فقیر
سلسله از گردنِ سگ بر‌مگیر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۸۵۸)

سلسله: زنجیر، در این‌جا یعنی قلّاده


گر معلَّم گشت این سگ، هم سگ است
باش ذَلَّتْ نَفْسُهُ کاو بَدْرَگ است
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۸۵۹)

معلَّم: تعلیم‌یافته، آموزش‌دیده
ذَلَّتْ نَفْسُهُ: خار شد نَفْسِ او
بَدْرَگ: بدذات


باز هم چرخۀ تخریب [شکل ۲۳]. فقیر کسی است که آن نقطه‌چین‌ها را در مرکزش ندارد، و وقتی وارد این جهان شدیم مرکز ما خالی بود، ما پر کردیم با این نقطه‌چین‌ها، با همانیدگی‌ها. پس بنابراین به شما می‌گوید بندۀ فقیر. دراصل ما فقیر هستیم چون در مرکزمان چیزی نداریم، دارایی ما همان‌ها است که در مرکزمان داریم. اگر در مرکزتان چیزی ندارید یعنی فقیر هستید، و باید فقیر باشید. میلیاردها دلار هم که داریم باید فقیر باشیم. چرا؟ مرکز ما باید خالی باشد.

برای همین به شما می‌گوید ای بندۀ فقیر، این زنجیر را از گردن سگ من‌ذهنی‌ات باز نکن. اگر «معلَّم»، معلَّم یعنی تربیت‌شده، مُعلِم نیست‌ ها! «معلَّم گشت این سگ»، اگر من‌ذهنی‌ات را تربیت هم که بکنی، تربیت کردن من‌ذهنی یعنی چه؟ آداب معاشرت یاد بگیر، سلام کن، احترام بگذار، قانون را رعایت کن. آیا ما قانون را کاملاً رعایت کنیم، ولی سر مردم کلاه بگذاریم با قانون، خوب است این؟ یا باید اخلاق داشته باشیم؟

اگر فن‌های حقه‌بازی را در جامعه یاد بگیریم، دراین‌صورت یک من‌ذهنی تربیت‌شده داریم. خیلی مؤدب است، قشنگ حرف می‌زند، قانونی حرف می‌زند، مُستَدَل حرف می‌زند. سگ تربیت‌شده است، «هم سگ است»، «باش ذَلَّتْ نَفْسُهُ» یعنی این من‌ذهنی را ذلیل کن، که دوباره حرف حضرت رسول است، کاو بد‌ذات است، «بَدْرَگ است». من‌ذهنی بدذات است، هر کاری بکنی خار سه‌‌سویه است، برای شما درد ایجاد خواهد کرد. درست است؟

پس سلسله: زنجیر، در این‌جا یعنی قلّاده. معلَّم: تعلیم‌یافته. ذَلَّتْ نَفْسُهُ: خار شد نَفْسِ او. بَدْرَگ یعنی بدذات. همین‌طور به این خبر توجه کنید:

«طُوبى لِمَنْ ذَلَّ نَفْسُهُ وَ طابَ كَسْبُهُ وَ حَسُنَتْ سَريرَتُهُ وَكَرُمَتْ عَلانَيْتُهُ وَ عَزَلَ عَنِ النَّاسِ شَرَّهُ.»
«خوشا به حال کسی که نَفْسَش رام و خوار شده و کسبش حلال گشته و درونش نکو شده و برونش شکوهمند گردیده و گزندِ خود از مردم دور کرده‌است.»
🌴(خبر)

«خوشا به حال کسی که نَفْسَش رام و خوار شده»، خوشا به حال کسی که من‌ذهنی‌اش رام و خوار شده. «کسبش حلال گشته»، کسی کسبش حلال است که عرض کردم هدایتش در دست خدا است، رضا دارد و فضا گشوده‌ شده و خرد زندگی به فکر و عملش می‌ریزد. و درونش نیکو شده یعنی فضای درونش باز شده و انعکاس آن در بیرون شکوهمند شده. «و برونش شکوهمند گردیده و گزندِ خود از مردم دور کرده‌است.»

🔟4️⃣0️⃣ ۱۸ 🔟4️⃣0️⃣
واقعاً شما گزند خودتان را از مردم دور کرده‌اید؟ یعنی به مردم ضرر نمی‌زنید؟ «خوشا به حال کسی»، این چیست؟ این حدیث است، همین‌ها را رعایت کنید. آیا من‌ذهنی شما رام شده؟ شما را هدایت نمی‌کند؟ زور نمی‌گوید؟ عادت‌های بد شما بر شما غلبه ندارد؟ واقعاً خوار شده؟ شما به حرفش گوش نمی‌دهید؟ یا وقتی حرف می‌زند شب خوابتان نمی‌برد؟ می‌شود شما حرف بزنید عصبانی بشوید، خودتان خودتان را کوک کنید؟ پس نفستان رام نشده و خوار نشده، زندگی شما هم درست نیست.

این‌طوری نیست که شما به‌اصطلاح خیر می‌دهید خیر می‌گیرید. شادی می‌دهید شادی می‌گیرید. انسان‌ها را به‌صورت زندگی می‌شناسید. به انسان‌ها عشق می‌دهید آن‌ها هم به شما عشق می‌دهند. درست است؟

اخلاقیاتتان دارد عمل می‌شود؟ فضای درونتان لطیف شده؟ جَفَّ‌القلم رعایت می‌شود؟ جَفَّ‌القلم یعنی خداوند زندگی درون و بیرون شما را در این لحظه مطابق لیاقتتان و شایستگی‌تان می‌نویسد. و شایستگی ما به چه بستگی دارد؟ به درجۀ رضایت و فضاگشایی ما. بیرون ما فوراً شکوهمند می‌شود، روابط ما درست می‌شود، بیزینس (کسب و کار :business) ما پیشرفت می‌کند، جسم ما سالم می‌شود، روابط ما درست می‌شود و مردم از زیان‌رسانی ما آسوده زندگی می‌کنند.

شما به خودتان بگویید آیا من به مردم ضرر می‌زنم؟ اگر غیبت مردم را می‌کنیم بله. اگر دائماً به فکر مردم هستید که آن‌ها پیشرفت نکنند، اگر حسادت می‌کنید، اگر اتفاق بد برای مردم می‌افتد شما خوشحال می‌شوید، اگر خودتان را با مردم مقایسه می‌کنید، پس گزند خودتان را از مردم دور نکرده‌اید دیگر.

شما آرزو می‌کنید که مردم پیشرفت نکنند شما دیده بشوید. اگر این‌طوری است، پس دائماً این سُمومِ این بادهای پژمرده‌کننده از شما ساطع می‌شود و مردم را می‌گیرد. یکی از گزندهایی که می‌رسانیم ساطع کردن این انرژی بدی است که از من‌ذهنی ساطع می‌شود. یادتان است می‌گفت یک شرار می‌جهد؟ یک آتش می‌جهد؟ دیدید آتش روشن می‌کنید یک‌دفعه یک چیزی می‌پرد بالا؟ یک تکه از آتش است.

و این سموم هم یعنی بادهای سمی از ما می‌وزد، روی بچه‌هایمان اثر می‌گذارد، روی مردم هم اثر می‌گذارد. وقتی از پهلوی یکی رَد می‌شویم، او واقعاً شادتر می‌شود؟ یا غمگین‌تر می‌شود؟ سبزتر می‌شود؟ حالش جا می‌آید؟ یا پژمرده‌تر می‌شود؟

صبر را با حق قرین کرد ای فلان
آخرِ وَالْعَصر را آگَه بخوان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۸۵۳)

فلان: برای اشاره به هر شخص، جا، موضوع یا هر چیزِ مبهم و نامعین به‌کار می‌رود.


می‌گوید که صبر با خداوند قرین است. یعنی یکی رضا بدهد، فضاگشایی کند، صبر کند، این شبیه این است که وصل شده‌ به خداوند، اصلاً شبیه خداوند است این، یعنی شما به اصلتان زنده شده‌اید. می‌گوید آخرِ این سورۀ عصر را درست حسابی و آگاهانه بخوان و یکی از این آیه‌هایی که در این سوره هست، که سه آیه است، این است:

سخت‌تر افشرده‌ام در شَر قَدَم
که لَفی خُسْرَم ز قهرت دَم به دَم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۷۰)

ببینید چرخۀ تخریب در این‌جا هست، [شکل ۲۳] مرکز ما همان نقطه‌چین‌ها هستند، لحظه‌به‌لحظه منقبض می‌شویم، فضای اَنساب، دوباره موتور تو کردی، من بهترم، تو عوض بشو در کار است.

من در ایجاد بدی و خسران، ضرر رساندن به خودم و به دیگران خیلی پیش رفته‌ام. «سخت‌تر افشرده‌ام در شَر قدم»، قدم‌هایم خیلی محکم و سفت است در این راه، در راه خراب کردن خودم و دیگران، «که لَفی خُسْرم ز قهرت دَم به دَم». این «لَفی خُسْر» همین آیهٔ دوم سورهٔ عصر است، این‌جا هم هست، می‌گوید:

«وَالْعَصْرِ.»
«سوگند به عصر [سوگند به ارزش و اهمیت هشیاری در این لحظه].»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ عصر (۱۰۳)، آیهٔ ۱)

این‌طوری می‌توانیم ترجمه کنیم. این است:

«إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ.»
«که آدمی [در من‌ذهنی که مرکزش همانیده است] در زیانکاری است [به خودش و دیگران ضرر می‌زند.]»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ عصر (۱۰۳)، آیهٔ ۲)

«که آدمی [در من‌ذهنی که مرکزش همانیده است] در زیانکاری است.» ترجمهٔ خلاصه‌اش هست که آدمی در زیان‌کاری است. کدام آدمی؟ آدمی که من‌ذهنی دارد. «در زیانکاری است [به خودش و دیگران ضرر می‌زند.]» ببینید که آیا این بیت را که مولانا گفته‌، [شکل ۲۳]:

سخت‌تر افشرده‌ام در شَر قَدَم
که لَفی خُسْرَم ز قهرت دَم به دَم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۷۰)

یعنی لطف‌های تو را به قهر تبدیل کرده‌ام. تو هر لحظه هر زندگی‌ای که به من دادی، چون مریض بودم، این‌ها را تبدیل به مریضی کردم، تبدیل به مسئله کردم، تبدیل به مانع کردم، تبدیل به درد کردم، این دراثر قهر بوده.

🔟4️⃣0️⃣ ۱۹ 🔟4️⃣0️⃣
نفْس و شیطان خواستِ خود را پیش بُرد
وآن عنایت قهر گشت و خُرد و مُرد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۹۱۹)

خُرد و مُرد:‌ تهِ بساط، چیزهای خُرد و ریز


یعنی من در راه ضرر زدن به خودم و دیگران محکم قدم برمی‌دارم و دائماً مورد قهر تو هستم. هرچه به من می‌گویی خراب می‌کنم. بابا دیگر باید بیدار بشویم دیگر، نه؟!

و همین‌طور این آیه می‌گوید به این لحظه توجه کن، این لحظه من هستم. نرو به زمان مجازی. خودت باش که از جنس من هستی به‌صورت اَلَست، نه من‌ذهنی، نه من مجازی با زمان مجازی، من اصلی که از جنس من هستی و این لحظه. درست است؟ «عصر» و بفهم هم که آیا من «لَفی خُسْر» هستم؟ یعنی این لحظه مشغول زیان‌کاری هستم؟ یا آیهٔ بعدی‌اش می‌گوید:

«إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ.»
«مگر آن‌ها كه ايمان آوردند [فضاگشایی کرده‌اند و از فضای گشوده‌شده] كارهاى نیک [فکر و عمل] كردند و يکديگر را به حق سفارش کردند و يکديگر را به صبر سفارش كردند.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ عصر (۱۰۳)، آیهٔ ۳)

آن‌هایی كه ايمان آوردند، یعنی فضاگشایی کرده‌اند، «مگر آن‌ها كه ايمان آوردند [فضاگشایی کرده‌اند و از فضای گشوده‌شده] كار نیک» انجام می‌دهند، یعنی فکر و عمل كردند. «و يکديگر را به حق سفارش کردند و يکديگر را به صبر سفارش كردند.»

شما اگر از کنار مردم رد می‌شوید صبر دارید، آن‌ها را به صبر با رضا و فضاگشایی سفارش می‌کنید و از جنس خدا هستید، اگر دیگر آن سموم را ندارید، آن بادهای سمی از شما ساطع نمی‌شود پس انسان‌ها را به خداوند سفارش می‌کنید با همان تشعشع انرژی‌ای‌ که می‌کنید. درست است؟ شما می‌دانید دل ما به دل‌های دیگر راه دارد، این ابیات را قبلاً خوانده‌ایم.

و دوباره چرخهٔ تخریب [شکل ۲۳]. مرکز: فضای انساب. هر لحظه در حال انقباض، تو کردی، من بهترم، تو عوض بشو. این سه بیت را می‌خوانیم، سه بیت می‌گوید که انسان در من‌ذهنی خرّوب است، یعنی بسیار خراب‌کننده است، همه‌چیز را خراب می‌کند.

گفت: نامت چیست؟ برگو بی‌دهان
گفت: خَرّوب است، ای شاهِ جهان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۷۶)

خَرّوب: بسیار خراب‌کننده


گفت: اندر تو چه خاصیّت بُوَد؟
گفت: من رُستَم، مکان ویران شود
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۷۷)

رُستن: روییدن


من که خَرّوبم، خرابِ منزلم
هادمِ بنیادِ این آب و گِلم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۷۸)

خَرّوب: بسیار خراب‌کننده
هادِم: ویران‌کننده، نابودکننده


این ابیات را در این ترکیب و ترتیب می‌آوریم که ان‌شاءالله شما بخوانید و تکرار کنید، تبدیل بشوید. وقتی فضا را باز می‌کنیم، من‌ذهنی‌مان را می‌بینیم. می‌گوییم که اسمتان چیست؟ بی‌دهان بگو. بی‌دهان بگو یعنی با زبان حال بگو. بی‌دهان بگو یعنی من با فقط گوشم نمی‌شنوم توی فهرست باشد، می‌خواهم با دلم بشنوم، می‌خواهم نگاه کنم ببینم تو چه‌کار می‌کنی. آن هم با عملش می‌گوید من خرّوب هستم، ای شاه جهان. ما شاه جهان هستیم، برای این‌که از جنس زندگی هستیم. شاه مملکت خودمان هستیم. مملکت خودمان یعنی شاه فکرهای خودمان، اعمال خودمان، آن چیزهایی که درست کرده‌ایم. ما مستقلاً می‌توانیم فکر تولید کنیم، فکرهای به‌وسیلهٔ عقل کل با صنع، فکر جدید، نه خرافات قدیمی، از سبب‌های پوسیده بیرون بپریم.

و شما می‌پرسید ای من‌ذهنی من، خاصیت تو چیست؟ گفت من اگر رشد کردم، هرچه را که ذهنت نشان می‌دهد، مکان است، من این را ویران می‌کنم. می‌بینید چه‌جوری روابط ما را ویران می‌کند. چقدر درست است که کسانی که می‌خواهند ازدواج کنند یک مدتی به مولانا گوش بدهند، با من‌ذهنی، با من‌ذهنی ازدواج نکنند، خراب نکنند زندگی‌شان را. تقصیر آن‌ها نیست. قربانی این من‌ذهنی نشوید شما، بیدار بشوید که این من‌ذهنی خرّوب است.

این‌ها مدت‌ها پیش نوشته شده‌، فاش نشده‌. درست است؟ الآن دارد فاش می‌شود، حالا به هر دلیلی، شما یاد بگیرید. من که بسیار خراب‌کننده هستم، تو به‌عنوان اَلَست در هر منزلی بنشینی، از جمله این تن، فکر، چهار بُعدت را، همه را خراب می‌کنم پس با من مصاحبت نکن. پایین دارد می‌گوید با من هم‌سِر و هم‌سَر نشو. سِرت را به من نگو، بگذار من بروم. بعد از ده دوازده‌سالگی تو باید با عقل کل کار کنی نه با عقل من، من موقت بودم در زندگی تو.

🔟4️⃣0️⃣ ۲۰ 🔟4️⃣0️⃣
«من که خَرّوبم، خرابِ منزلم»، «هادم» یعنی از‌بین‌برندهٔ «بنیادِ این آب و گِلم». پس می‌بینی این آب و گل، مثلاً جسم ما یک سیستمی است که برای خودش کار می‌کند، قرار است درست هم کار کند، ولی ما با من‌ذهنی این را خراب می‌کنیم. در حوالی چهل‌سالگی می‌بینید که چندین جور مریضی داریم ما. چرا؟ همین من‌ذهنی ما، ما را مریض کرده‌است که خرّوب است. پس این سه بیت هم با این چرخهٔ تخریب [شکل ۲۳] می‌خواند. هادم: ویران‌کننده. رُستن: روییدن.

و حالا یک مطلبی هست، و آن این است که ما دُور خودمان بگردیم واقعاً. در این سه بیت هست گِرد خودمان بگردیم، به خودمان نگاه کنیم، ببینیم چه اشکالی داریم. من‌ذهنی داریم، این چه خاصیت‌هایی دارد در من؟ فقط هر لحظه نامه به خدا ننویسیم به‌صورت شکایت که چرا این‌جایم این‌طوری است؟ چرا آن‌جایم این‌طوری است؟ [شکل ۲۳]:

رُقعهٔ‌ دیگر نویسم ز آزمون
دیگری جویَم رسولِ ذوفُنون
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۹۴)

رُقعه‌: نامه، نوشته، تکّه‌کاغذی که روی آن بنویسند.
ذوفُنون: صاحب فن‌ها، دارای هنرها


بر امیر و مَطْبَخیّ و نامه‌بَر
عیب بنهاده ز جهل، آن بی‌خبر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۹۵)

هیچ گِردِ خود نمی‌گردد که من
کژروی کردم، چو اندر دین، شَمَن
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۹۶)

شَمَن: بت‌پرست


نکته «گرد خود گشتن» است. در چرخهٔ تخریب وقتی ما من‌ذهنی داریم، همیشه گرد دیگران می‌گردیم. خود همین «تو کردی و من بهترم» یک بگویم سیستم بدبخت‌کننده است. «تو کردی» من را مشغول می‌کند که دُور دیگران بگردم، دُور خودم نگردم.

رُقعه یعنی نامه، یک نامهٔ دیگر همین الآن به خدا می‌نویسم دارم حرف می‌زنم، این حرف‌های من که شکایت است، که ناراحتی است، که دارم می‌گویم تو کردی، این‌ها همه نامه به‌ سمت خدا می‌رود. می‌گویم که یک نامهٔ دیگر بنویسم این دفعه هم امتحان کنم، دفعهٔ بعد این لحظه باز هم امتحان کنم، امتحان کنم، امتحان کنم. خداوند هم می‌گوید که این احمق اصلاً به فکر من نیست! به فکر ما و منَش است.

نامهٔ دیگر بنویسم، امتحان کنم «ز آزمون». یک نامه‌بر خوب پیدا کنم که این بلد است این را به‌ دست خداوند برساند. می‌گوییم بابا این شکایت مرا ببر به خدا بده. اما هیچ موقع این نامه دست خداوند ظاهراً نمی‌رسد، ما می‌گوییم نمی‌رسد، او هر لحظه می‌شنود، بنابراین بر امیر و آشپز و نامه‌بر، پستچی، از روی جهلمان، یعنی جهل من‌ذهنی‌مان و بی‌خبری‌مان عیب می‌گذاریم، درحالی‌که عیب‌ها همه در ما است که به‌جای فضاگشایی و کمک گرفتن از عقل کل و دادن هدایت دست او و دست برداشتن از عقل من‌ذهنی و هدایت او، به‌جای این‌که گرد خودم بگردم، الآن دیگر گرد خداوند می‌گردم.

«هیچ گِردِ خود نمی‌گردد که من»، اصلاً به خودش نگاه نمی‌کند، گرد خودش نمی‌گردد، هر لحظه به این فکر نیست که من چه‌کار می‌کنم که زندگی‌ام خراب می‌شود؟ «کژروی کردم» که این نقطه‌چین‌ها را گذاشته بودم برحسب آن‌ها دیدم و برحسب آن‌ها دارم می‌بینم و دارم خرّوب درست می‌کنم و زندگی‌ام را به‌هم می‌ریزم، مانند بت‌پرست در کار دین. «کژروی کردم چو اندر دین، شَمَن» هست: کژروی کردم مانند شَمَن، بت‌پرست، در کار دین. دین هم یعنی فضاگشایی و یکی شدن با خداوند.

شما چه؟ شما گرد خودتان می‌گردید؟ اتفاق که می‌افتد می‌گویید بگذار نگاه کنم ببینم چه جنبه‌ٔ من سبب این اتفاق شده‌، ابتلا شده‌؟ خداوند می‌خواهد چه چیزی را من در خودم ببینم، اصلاح کنم؟ گرد خود می‌گردید؟ اگر گرد خودتان نمی‌گردید و گرد دیگران می‌گردید، نگاه می‌کنید که چه کسی این‌جا چه ایرادی دارد، شما کژروی می‌کنید، شما در چرخهٔ تخریب هستید، شما خرّوب هستید، زندگی خودتان را خودتان خراب خواهید کرد گردن دیگران خواهید انداخت، این به هیچ‌جا نخواهد رسید.

بله، در غزل هم می‌گوید که، چه می‌گوید؟ می‌گوید «به نامردی نخواهی یافت چیزی»، اگر این من‌ذهنی را نگه داری، چیزی گیرت نمی‌آید. «خمش کردم که تا نَجْهد خطایی»، پس بهتر است خاموش کنید و گرد خودتان بگردید ببینید چه اشکالی دارید. درست است؟

رُقعه به‌معنی نامه است. ذوفنون: صاحب فن‌ها، دارای هنرها. می‌گویم یک پستچی باید باشد بابا نامهٔ من را، حرف‌های من را ببرد به گوش خداوند برساند. به همه می‌گویم بروند به خداوند بدهند، آن‌هایی که به خدا نزدیک هستند، نمی‌روند بگویند. تو چرا حواست به خودت نیست؟! شَمَن یعنی بت‌پرست.

🔟4️⃣0️⃣ ۲۱ 🔟4️⃣0️⃣
جُرم بر خود نِهْ که تو خود کاشتی
با جزا و عدلِ حق کن آشتی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۲۷)

هر اتفاقی می‌افتد، بگو ایجاد‌کننده‌اش من هستم، می‌خواهم ببینم کدام همانیدگی، کدام درد، کدام کژبینی، کدام بد فکر کردن، کدام سبب‌سازی غلط این اوضاع را به‌وجود آورده؟ من باید اصلاح کنم. صفر درصد از تمرکز من روی دیگران است، همه‌اش روی خودم است. من‌ذهنی صد درصدِ حواسش به دیگران است. این سبب چه می‌شود؟ سبب چرخهٔ تخریب می‌شود، همین [شکل ۲۳]. من باید گرد خودم بگردم و بگویم که کژروی می‌کنم برای این‌که برحسب این همانیدگی‌ها می‌روم و فضا را باز نمی‌کنم.

پس جرم را به خودم می‌گذارم که خودم کرده‌ام و باید خودم را اصلاح کنم و خداوند عادل است و به‌طور بی‌اساس، آن‌طوری که من فکر می‌کنم، من را به این روز نینداخته. من هستم که لطف او را هر لحظه به مسئله تبدیل می‌کنم. من هستم که من‌ذهنی را نگه می‌دارم با عدم رضا، با عدم فضاگشایی و او نمی‌تواند به من کمک کند.

از وقتی که ما به دنیا آمده‌ایم، خداوند، زندگی، می‌خواهد این همانیدگی‌ها را از مرکز شما، هر کس هستید فرقی نمی‌کند، بیرون کند، پاک کند تا شما را به خودش زنده کند و شما نمی‌گذارید، «جُرم بر خود نِهْ». خداوند می‌گوید با عدل خودش که عادل است، درست است؟ و ما را درست کرده، ما که امتداد خودش هستیم، لطف کند. هیچ‌گونه اجحافی، ظلمی، بدی در کار او نیست. درواقع او خلأ درون ما است، خداوند خودش را به‌صورت خلأ در ما نفوذ داده، ۹۹/۹۹ درصد ما خالی است، پس ما او هستیم برای همین است که خلأ را تشخیص می‌دهیم.

عرض کردم شما اگر خلأ را تشخیص نمی‌دادید، اصلاً نمی‌توانستید زندگی کنید. ما چه‌جوری اتومبیل‌ها را از پهلوی هم رد می‌شویم به‌هم نمی‌زنیم؟ از پهلوی هم رد می‌شویم به‌هم نمی‌زنیم؟ از توی در رد می‌شویم به چهارچوب نمی‌مالیم خودمان را؟ بله؟ برای این‌که خلأ را می‌بینیم. خلأ را چه کسی می‌بیند؟ این چشم می‌تواند خلأ را ببیند؟ این چشم اجسام را می‌بیند. خلأ را چه چیزی می‌بیند؟ همان خلأ‌بین، همان عدم‌بین، همین سکوت‌شنو. سکوت و عدم جنس خداوند است. هرچه شما ساکت‌تر می‌شوید بیشتر به خود اصلی‌تان و خداوند شبیه‌تر می‌شوید. اما این شکل را ببینید [شکل ۲۴]، این شکل برعکس آن یکی، انبساط است.

حُکمِ حق گسترد بهرِ ما بِساط
که بگویید از طریقِ اِنبساط
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۶۷۰)

بِساط: هر چیزِ گستردنی مانند فرش و سفره


یعنی حکم خداوند این است که ای انسان، شما فقط می‌توانید اولاً همیشه من را ببینید، هر‌جا هستید باید من را ببینید، این قانون است، غیر از این، غیرت می‌آید. توجه می‌کنید؟ این‌ها مهم هستند دیگر، خیلی مهم هستند.

حُکمِ حق گسترد بهرِ ما بِساط
که بگویید از طریقِ اِنبساط
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۶۷۰)

یعنی هر انسانی در این لحظه باید منبسط بشود و در اطراف اتفاقاتی که می‌افتد، ذهن نشان می‌دهد، فضا باز کند، این منبسط شدن است. شما حق ندارید منقبض بشوید، منبسط باید بشوید، منبسط، منبسط، منبسط و هر انبساطی با رضا همراه است، و به‌محضِ انبساط مرکزتان عدم می‌شود. عدم چیز نیست، نه‌چیز است، هیچ‌چیز نیست، درنتیجه فضای حضور است یا فضایی است که هیچ‌چیزی به هیچ‌چیزی ربطی ندارد. توجه می‌کنید؟ و در این‌جا بیت‌های قبلی مصداق دارد، این‌که می‌گوییم «جُرم بر خود نِهْ» این‌جا است [شکل ۲۴]، می‌گوییم «خودم کردم» و ضلع بعدی «انکار بهتری» است.

انکار بهتری معادل پیدا کردن عیب هم است، من چه عیبی دارم؟ چه همانیدگی‌ای دارم؟ چه سبب‌سازی غلطی کردم؟ چه عینکی در چشم من بود که من این‌طوری دیدم، این تصمیم را گرفتم، این حرف را زدم و زندگی‌ام را خراب کردم؟ این حرفی که من زدم، این کاری که من کردم رابطه‌ام را با یکی خراب کرد، کارم را از دست دادم، یک بیزینس (کسب‌وکار :business) را از دست دادم، این‌قدر پول از دست دادم، این‌جا چه مانعی وجود دارد؟ چه کژبینی‌ای وجود دارد؟ من چرا این چیز‌ها پیش می‌آید خشمگین می‌شوم؟ خشمگین می‌شوم به خودم ضرر می‌زنم، مشتری‌ام قهر می‌کند می‌رود، مشتری را من لازم دارم. انکار بهتری، پیدا کردن عیب، تغییر خودم، تغییر خودم. درست است؟

در نگر در شرحِ دل در اندرون
تا نیاید طعنهٔ لٰاتُبْصِرُون
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۷۲)

«در نگر در شرحِ دل»، در نگر به فضاگشایی، انبساط درونِ خودت تا خداوند به شما طعنه نزند با اتفاق بد که چرا من را نمی‌بینید؟ او را به‌صورت عدم می‌بینیم فقط. اگر جسم بیاید مرکز ما، جسم را می‌بینیم. هشیاری نظر او را می‌بیند. پس این بیت هم و این شکل هم [شکل ۲۴] مهم است، اسمش «چرخهٔ سازندگی» است. خب الآن بیت‌هایی راجع‌به این موضوع می‌خوانیم:

🔟4️⃣0️⃣ ۲۲ 🔟4️⃣0️⃣
گِردِ خود برگَرد و جُرم خود ببین
جنبش از خود بین و از سایه مَبین
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۱۵)

که نخواهد شد غلط پاداشِ میر
خصم را می‌داند آن میرِ بصیر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۱۶)

میر: مخفّف امیر


درست است؟ به شما می‌گوید چه؟ «گِرد خود برگَرد»، حواست به خودت باشد، دائماً به خودت نگاه کن که من اشکالم چیست؟ الآن یک ابتلایی آمده، پیغام زندگی چیست؟ اشکال من چیست؟ پس بنابراین فرض من این است که من اشکال دارم.

همسر شما خیلی بد است، خیلی‌خیلی بد است، شما باید به خودتان بپردازید. ذهن شما می‌گوید اصلاً درست نمی‌شود این، این زندگی درست نمی‌شود این‌قدر بد است، صد درصد حواستان باید بیاید به خودتان، «گِردِ خود برگَرد» و جُرم خودت را ببین. جنبش را از خودت ببین، نه آن چیزی که ذهنت نشان می‌دهد.

«خود» در این‌جا خود اصلی است، بگو من امتداد خدا هستم، من باید بجنبم، من باید تصمیم بگیرم، من باید هدایتم را بدهم دست زندگی، من باید عقل کل را عقل خودم بکنم، عقل سایه را نه، عقل مجاز را نه. بگو من می‌جنبم نه سایه. سایه من‌ذهنی من است، من درست کردم این را. من الآن صُنع را بگذارم، بروم باور‌های پوسیدهٔ قدیمی را بیاورم براساس آن‌ها سبب‌سازی کنم؟!

«پاداشِ میر» غلط نمی‌شود، یعنی خداوند به شما درست پاداش می‌دهد. اگر فضا را باز کنید، پاداش خوب می‌دهد. اگر فضا را ببندید، پاداش بد می‌دهد، جزا می‌دهد.

«آن میرِ بصیر» یعنی خداوند که درست می‌بیند، من‌ذهنی، «خصمِ» شما را می‌شناسد، که خصم او هم هست. من‌ذهنی نمی‌گذارد شما به بی‌نهایت و ابدیت او زنده بشوید. ما را خلق کرده با این مغزِ پیچیده که خودش را از ما بیان کند. یک نیرویی ما را درست کرده که خودش را از ما بیان کند. حالا یک من‌ذهنیِ اصلاً بی‌عقل، خیلی سطحی، خیلی خنده‌دار آمده می‌گوید من‌ را ببینید. خوشگلم؟ حالا این خوشگلی چند سال بعد پژمرده می‌شود. اصلاً بعد از چند مدتی من می‌میرم، چه‌ چیزِ من را ببینید؟! فکرهای من را ببینید، دانش من را ببینید، من از شما برترم، بهترم، هیچ اشتباه نمی‌کنم، فقط شما اشتباه می‌کنید. آخر این‌ها شد واقعاً آب و نان؟ یعنی خداوند ما را برای این ساخته؟ برای همین است که غیرت از کمین می‌آید وقتی خودمان را نشان می‌دهیم، وقتی زورمان را نشان می‌دهیم، وقتی پُز می‌دهیم، وقتی خودمان را به معرض فروش می‌گذاریم، غیرت از کمین می‌آید.

بر کنارِ بامی ای مستِ مُدام
پست بنشین یا فرود آ، وَالسَّلام
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۱۴۶)

مُدام: شراب


کنار بام هستیم، ممکن است بیفتیم و بارها افتاده‌ایم دردمان آمده.

هر زمانی که شدی تو کامران
آن دَمِ خوش را کنارِ بام دان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۱۴۷)

هر لحظه که می‌گویی عجب موفق هستم، چقدر خوبم من، خودت را می‌پسندی، خودبین می‌شوی، آن لحظه بدان‌ که کنار بام هستی داری می‌افتی. درست است؟

اما یک کسی هم هست گِردِ خودش می‌گردد، واقعاً گِردِ فضای گشوده‌شده می‌گردد و آن «قطب» است، [شکل ۲۴]:

قطب آن باشد که گِردِ خود تَنَد
گَردشِ افلاک گِردِ او بُوَد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۳۴۵)

پس انسانی که فضا را باز کرده و حولِ مرکز عدمش می‌گردد و من‌ذهنی‌اش هم اطراف او می‌گردد یا اصلاً من‌ذهنی‌اش تمام شده، در‌این‌صورت این شخص می‌تواند «قطب» باشد.

قطب آن باشد که گِردِ خود تَنَد
گَردشِ افلاک گِردِ او بُوَد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۳۴۵)

بعد آن‌ موقع همهٔ افلاک، اولاً من‌ذهنی خودش، من‌های ذهنیِ تمام عالم، دور او می‌گردند بلکه از او یک فیضی بگیرند. پس شما اگر به‌عنوانِ مرکز عدم و این‌که فضا را گشوده‌اید و گرد زندگی می‌گردید، محورتان زندگی است، هیچ موقع من‌ذهنی به شما غالب نمی‌شود، شما می‌توانید قطب باشید، از شما مردم می‌توانند استفاده کنند. همین که گرد خودتان می‌گردید به‌صورت مرکز عدم، همین خدمت کافی است، برای این‌که از شما یک انرژی‌ای بیرون می‌رود که مردم را بیدار می‌کند.

اما مطلب مهم این است که هر اتفاق بدی می‌افتد شما باید به خودتان شک کنید، نه به دیگران. این چند بیت را بخوانیم، [شکل ۲۴]:

حَزم آن باشد که ظنِّ بَد بَری
تا گریزی و شوی از بد بَری
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۷)

حَزم: تأمّل با هشیاریِ نظر
ظَن: حدس، گمان


حَزمْ سوء‌ُالظَّنَ گفته‌ست آن رسول
هر قدم را دام می‌دان، ای فَضول
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۸)

حَزم: تأمّل با هشیاریِ نظر
ظَن: حدس، گمان
فَضول: زیاده‌گو


🔟4️⃣0️⃣ ۲۳ 🔟4️⃣0️⃣
حَزم: تأمّل با هشیاریِ نظر. ظَن: حدس و گمان. فَضول یعنی زیاده‌گو. «فَضول» درواقع همین خاصیت من‌ذهنی که دائماً حرف می‌زند، حرف‌هایش هم بی‌اساس است. می‌بینید دیگر حرف‌هایش، فکر می‌کند حرف می‌زند، من نکردم، من از شما بهتر هستم، من را ببینید، شما خودتان را عوض کنید، من «قطب» هستم درحالی‌که حولِ من‌ذهنی می‌گردیم. اگر کسی حولِ مرکز جسمی می‌گردد، این قطب نیست الآن، «قطب» چیست؟ حولِ عدم می‌گردد. اگر مرکز شما جسم است حولِ آن می‌گردید، شما من‌ذهنی هستید، قطب نیستید، خروب هستید، کاری نمی‌توانید بکنید. همین را می‌گوید «نامرد»، این یکی را می‌گوید «مرد»، نه مرد در مقابل زن، انسان و نا‌انسان. درست است؟

حَزم آن است که شک کنی به خودت، بگویی که تقصیر من است، باعث این کار من هستم یا حداقل سهمم را می‌خواهم ببینم. «حَزم آن باشد که» به خودت شک کنی، بگویی تقصیر من است. «تا گُریزی و شوی از بَد بَری»، تا فضا باز بشود و از بدی‌ها دور بشوی تا وصل بشوی.

همین‌که بگویی دُورِ خودم می‌گردم، جست‌وجو می‌کنم ببینم تقصیر من چیست، ایراد من چیست، همانیدگیِ من چیست، مانع‌هایی که من ساختم چیست، کژبینیِ من چیست؟ این حَزْم است، و می‌گوید حضرت رسول گفته است که حَزْم یعنی سوءظن. سوءظن به که؟ به خودت، که دستِ من‌ذهنیِ من توی کار است. هر اتفاق بدی می‌افتد باید بگویید که دستِ من‌ذهنیِ من توی کار است، من باید پیدا کنم. ولی پیدا نیست، چرا؟ شما از من‌ذهنی‌تان می‌پرسید، چاقو که دسته‌اش را نمی‌بُرَد که.

کِی تراشد تیغ دستهٔ خویش را؟
رُو به جرّاحی سپار این ریش را
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۲۲)

ریش: زخم، جراحت


چاقو که دسته‌اش را نمی‌بُرَد، این زخم را ببر به جراح بسپار، زخمِ من‌ذهنی را. به مولانا بسپار، فضا را باز کن به زندگی بسپار. پس هر اتفاقی می‌افتد، که چالش است برای شما، بگویید دستِ من‌ذهنیِ من یک جوری توی کار است، من باید پیدا کنم، و اگر دُورِ خودت بگردی پیدا می‌کنی. و باید بدانی که هر قدم چون با من‌ذهنی برمی‌داری دام است، ممکن است به دام بیفتی. درست است؟

روی صحرا هست هموار و فراخ
هر قدم دامی‌ست، کم ران اوستاخ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۹)

فراخ: وسیع
اوستاخ: گستاخانه


آن بُزِ کوهی دَوَد که دام کو؟
چون بتازد، دامش افتد در گلو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۰)

اوستاخ، کسی که گستاخانه می‌راند [شکل ۲۳] و نگاه نمی‌کند، می‌گوید من می‌دانم، به دام می‌افتد. درست است؟ این دشتِ من‌ذهنی خیلی فراخ است، می‌توانی بروی توی ذهن و مواظب نباشی، قدم برداری، ولی باید بدانی که هر قدم یک دام است. هر قدم که با همانیدگی‌ها برمی‌داری، با دید او برمی‌داری، یک دام است برای تو، و بُزِ کوهی می‌دَوَد که دام کجا بود؟ همین‌که می‌دَوَد دامش در گلویش می‌افتد گرفتار می‌شود. درست است؟

و ما هم به‌صورت بُزِ کوهی ابتدا که شروع می‌کنیم به زندگی، می‌گوییم بی‌هوا زندگی می‌کنیم، با من‌ذهنی قضاوت می‌کنیم، گوش نمی‌دهیم، نافرمان می‌شویم. اگر پدر و مادر عشقی باشند و فرزندان هم نافرمان نباشند، که اگر عشقی باشند فرزندان نافرمان نمی‌شوند، این دامِ من‌ذهنی، این زنجیرِ من‌ذهنی در دوازده‌سالگی، سیزده‌سالگی، پانزده‌سالگی از گردن ما باز می‌شود.

ولی یواش‌یواش که بزرگ می‌شویم با پدر و مادری که عشقی نیستند، به دامِ من‌ذهنی می‌افتیم مثل بُزِ کوهی. بُزِ کوهی می‌دَوَد بی‌هوا که دام کو؟ یک‌دفعه می‌افتد به دام. ولی اگر مواظب بود که این‌جا ممکن است انسان‌ها دام گذاشته باشند، تله گذاشته باشند، من پایم را می‌گذارم یک‌دفعه تِق می‌کند پایم گیر می‌کند، خب، یک جای دیگر می‌گوید توی صحرا دُنبه گذاشته‌اند روباه هم می‌خواهد بیاید بخورد، می‌گوید که آقا عجب دُنبهٔ مُفتی است. دُنبهٔ مفت را در صحرا بی‌خودی نمی‌گذارند، یکی این‌ را گذاشته تو بیایی بخوری.

پس بنابراین دام هست، یواش‌یواش ما می‌توانیم به دام همانیدگی‌ها بیفتیم، توی زندان ذهن بیفتیم و بمانیم، که البته افتاده‌ایم و مانده‌ایم. الآن داریم راه‌هایش را پیدا می‌کنیم چه‌جوری از این دام، از این زندان بیاییم بیرون. و همین‌طور:

اختیار آن را نکو باشد که او
مالکِ خود باشد اندر اِتَّقُوا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۶۴۹)

اِتَّقُوا: بترسید، تقوا پیشه کنید.


فضای اِتَّقُوا فضای پرهیز است، فضای رضا است که همانیدگی‌ها نمی‌آید مرکزمان. پس کسی می‌تواند قدرت انتخاب داشته باشد که در فضای پرهیز باشد، ولی اگر کسی در فضای پرهیز نباشد، در فضای همانیدگی باشد، اگر اختیار کند انتخاب کند، انتخاب غلط خواهد کرد.

🔟4️⃣0️⃣ ۲۴ 🔟4️⃣0️⃣
اگر شما جوان هستید مشورت کنید، مولانا بخوانید، به گنج حضور گوش بدهید، ببینید که آیا می‌توانید طرز فکرتان را درست کنید، و درست انتخاب کنید. من پیشنهاد می‌کنم این ابیات را بدهید به ذهنتان بگویید تو که می‌خواهی حرف بزنی زیاد، خب این بیت‌ها را تکرار کن. بیت‌ها را که تکرار می‌کنید یواش‌یواش معانیِ بیت‌ها آزاد می‌شود و شما درک می‌کنید، طرز فکرتان درست می‌شود و انتخاب درست خواهید کرد.

اگر انتخاب نمی‌توانید بکنید برای این‌که من‌ذهنی دارید مالک خودتان نیستید، می‌بینید که چیزهایی که آدم می‌تواند با آن‌ها همانیده بشود شما را می‌کِشد و شما به طرفش می‌روید، بنابراین «آن» می‌آید مرکزتان شما برحسب آن‌ها می‌بینید و کژبین می‌شوید، دراین‌صورت انتخاب نکنید، این انتخاب شما را به درد خواهد انداخت، به دام خواهد انداخت.

آن بُزِ کوهی دَوَد که دام کو؟
چون بتازد، دامش افتد در گلو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۰)

دامْ فکرهای غلط است، می‌تواند باشد، انتخاب‌های غلط است. متأسفانه بعد از سه چهار سال در جوانی آدم متوجه می‌شود که انتخابش غلط بوده و چندتا انتخاب غلط می‌تواند ما را از پا دربیاورد، پژمرده کند.

نَفْس، نَمرودست و، عقل و جان، خلیل
روح در عین است و، نَفْس اندر دلیل‏
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۱۱)

باز هم چرخهٔ تخریب [شکل ۲۳] را آوردیم. من‌ذهنیِ ما نمرود است، آتشِ درد ایجاد می‌کند، مسئله ایجاد می‌کند. و عقل و جانِ ما، عقلْ همان عقلی است که از آن‌ور که آمدیم گفتیم هاروت و ماروت عقل و هشیاری بودند.

پس هشیاریِ ما که در این‌جا با کلمهٔ جان نشان داده شده و عقلِ او خلیل است. درست است؟ خلیل اگر فضا را باز کند آتشِ نمرود که من‌ذهنی است، نمی‌سوزاند. روحِ ما، همان اَلَست ما دائماً در این لحظه زندهٔ عینی است، اما نَفْسِ ما من‌ذهنیِ ما در ذهن به‌صورت مجازی زنده است و همه‌اش برحسب سبب‌سازی دارد شناخت پیدا می‌کند.

پس شناخت روح عین است، این لحظه زنده است، در این لحظه زنده است. می‌گویند از یکی می‌پرسند زنده‌ای؟ می‌گوید بله زنده‌ام. از آن یکی که در مَجاز زندگی می‌کند می‌گویند زنده‌ای تو؟ می‌گوید بله، یک دقیقه پیش دیدم که زنده بودم. از یک دقیقه پیش که نمرده‌ام که، پس زنده‌ام.

هِی پس، هِی سبب‌سازی می‌کند، استدلال می‌کند برای زنده بودن. خوشبخت هستی؟ خب دیگر بله دیگر، خوشبخت آدم باید باشد دیگر، چون پول که درمی‌آورم، همسر هم که دارم، خانه هم که دارم. این‌ها چه هستند؟ سبب‌سازی برای خوشبختی است. حالا که پول دارم، حالا که خانه دارم، حالا که بچه دارم، همسر دارم، پس خوشبخت هستم دیگر.

خوشبختی این است؟ خوشبختی اتفاقاً وقتی است که فضا گشوده می‌شود و شما وصل می‌شوید به زندگی، به صُنع و طَرَب دست می‌زنید، آن شادیِ زندگی می‌آید بالا و از شما انرژیِ سازنده ساطع می‌شود و تمام اجزای وجودیِ شما با آن عقلِ کُل کوک می‌شود. توجه می‌کنید؟

صلوات بر تو آرَم که فزوده باد قُربت
که به قُربِ کلّ گردد همه جزوها مُقَرَّب
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۰۱)

قُرب: نزدیکی، نزدیک شدن، منزلت
مُقَرَّب: نزدیک‌شده، آن‌که به کسی نزدیک شده و نزد او قرب و منزلت پیدا کرده.


می‌گوید همه‌اش فضاگشایی می‌کنم به تو درود می‌فرستم، که تو قربت، نزدیکی‌ات به من ای زندگی، بیشتر بشود، برای این‌که تو که می‌آیی همهٔ اجزای من هماهنگ می‌شود با عقل تو و درست کار می‌کند، اگر تو نباشی نه.

پس خوشبختی هم یک چنین چیزی است و شما باید در این لحظه در عین باشید، نه در ذهن. عملاً باید حس کنی زنده است و شادی از درونتان می‌جوشد می‌آید بالا، بدون سبب‌های ذهنی، بدون نگاه به این جهان، پولم زیاد می‌شود، نمی‌دانم این آمده آن یکی موفق شده، به‌خاطر این‌ها شاد هستم. نه، آن حالِ من‌ذهنی است. همیشه شاد هستی تو. شما دیدید بعضی‌ها همیشه شاد هستند، می‌خندند، اصلاً از قیافه‌شان نور می‌بارد. روح در عین است و من‌ذهنی در دلیل‌تراشی.

🔟4️⃣0️⃣ ۲۵ 🔟4️⃣0️⃣
ای دلیلِ تو مثالِ آن عصا
در کَفَت، دَلَّ عَلیٰ عَیْبِ الْعَمیٰ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۰۸)

«ای کسی‌ که دلیل در دست تو مانند عصایی در دست کور است. همان‌طور که عصا دلالت بر کوری فرد می‌کند، توسل به عصای استدلال نیز دلیل بر کوردلی تو است.»

دوباره می‌گوییم کسی که با دلیل زنده است، با دلیل زندگی می‌کند، سبب‌سازیِ تو مانند آن عصا در کف کور که دلالت بر کوریِ او می‌کند. هر کسی با سبب‌سازی زندگی می‌کند شبیه آدمی است که در دستش عصا دارد و عصا علامت کوری است. «ای کسی‌ که دلیل در دست تو مانند عصایی در دست کور است. همان‌طور که عصا دلالت بر کوری فرد می‌کند، توسل به عصای استدلال نیز دلیل بر کوردلی» است. می‌بینید که توسل به استدلال ذهنی برای زنده بودن، چرخهٔ تخریب [شکل ۲۳] است.

اما این دوتا شکل را با هم آوردیم می‌بینید (شکل ۲۵)، بالا چرخهٔ تخریب است که مرکز پر از نقطه‌چین است، در حال انقباض است. می‌گوید تو کردی، من بهتر هستم، تو عوض بشو. پایینی می‌گوید خودم کردم، انکار بهتری و پیدا کردن عیب خودم و تغییر خودم، هر لحظه منبسط می‌شوم، درمی‌نگرم در شرح دلم، در انبساط دلم و خداوند را می‌بینم.

درنگر در شرحِ دل در اندرون
تا نیاید طعنه‌ٔ لاتُبْصِرُون
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۷۲)

لاتُبْصِرُون: نمی‌بینید.


و این بیت:

پیشِ این خورشید کاو بس روشنی است
در حقیقت هر دلیلی رهزنی است
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۰۲)

فضا گشوده می‌شود شما و زندگی به‌صورت خورشید می‌آیید بالا، پیش این خورشید که نور می‌تاباند به همه‌چیزِ شما و شما را با عقلِ کُل، اجزای شما را کوک می‌کند، که همه‌اش روشن است، هر دلیل آوردن هر سبب‌سازیِ ذهنی چیست؟ رهزنی خودتان است، راه خودتان را می‌زنید، خودتان را منحرف می‌کنید، زندگی را می‌دزدید و تبدیل به مانع می‌کنید، تبدیل به مسئله می‌کنید.

پس نبیند جمله را با طِمّ و رِمّ
حُبُّکَ‌الْاَشیاءَ یُعْمی و یُصِمّ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۴)

طِمّ: دریا و آب فراوان
رِمّ: زمین و خاک
با طِمّ و رِمّ: در این‌جا یعنی با جزئیات


یک چنین آدمی می‌دانید که همه‌چیز را با جزئیات نمی‌بیند، پس آینه نیست که هم خودش را ببیند که من از جنس زندگی هستم، هم ذهنش را ببیند. هم خشکی را ببیند هم دریا را ببیند. من دریا هستم، ذهنم را هم می‌بینم. و می‌دانید «حُبُّک‌َالْاَشیاءَ» یعنی عشق به اشیا، یعنی گذاشتنِ آن‌ها در مرکز، انسان را کور و کر می‌کند.

شما از خودتان بپرسید، آیا عشقِ اشیا که ذهن نشان می‌دهد، در مرکز من هست؟ اگر در مرکزتان هست، عشق آن‌ها هست، پس شما به‌لحاظ زندگی، به‌لحاظ عدم کور و کر هستید که باید خودتان را نشان بدهید. طِمّ یعنی دریا، دریا یعنی شما به‌صورت زندگی. رِمّ زمین، ذهنِ شما. «با طِمّ و رِمّ» یعنی با همهٔ جزئیات، یعنی هم زندگی را می‌بینم، به زندگی زنده‌ام، در عینم، هم می‌بینم که در ذهنم چه خبر است، ناظر ذهنم هم هستم.

«حُبُّکَ الْـاَشَّیءَ یُعْمی و یُصِمّ.»
«عشقِ تو به اشيا تو را كور و كر می‌کند.»
🌴(حدیث)

حدیث است، باید به آن توجه کنید.

عشق تو به اشیا تو را کور و کر می‌کند. حدیث است، باید به آن توجه کنید، مطلبِ بسیار مهم است ولی اصلاً به آن توجه نکرده‌ایم ما. حداقل آن‌هایی که دینی هستند باید به این حدیث توجه کنند که عشق اشیا، اشیا هر چیزی که ذهنم نشان می‌دهد شیء است، نمی‌‌تواند در مرکز من باشد. و

بی‌مرادی شد قَلاووزِ بهشت
حُفَّتِ‌الْجَنَّة شِنو، ای خوش‌سرشت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۶٧)

قَلاووز: پیشاهنگ، پیش‌روِ لشکر


بی‌مرادی یعنی ذهن شما بی‌مراد می‌شود. این در‌واقع هدایت می‌کند ما را به بهشت. چرا؟ شما اطرافش فضا باز می‌کنید و رضا می‌دهید. رضا می‌دهید. امروز صحبت ما این هست که شما رضا دارید یا ندارید و این چیز مهمی است.

اگر رضا دارید، فضاگشایی دارید. و زندگی شما را بی‌مراد خواهد کرد. یعنی ذهن شما خواهد گفت این چیست؟ به مُرادم نرسیدم، ناامید شدم. شما می‌خواهید با یکی ازدواج کنید او می‌رود با یکی دیگر ازدواج می‌کند. یک خانه را بخری یکی دیگر می‌خرد. یک کاری قرار بود به شما بدهند، نمی‌دهند. یک بیزینسی (‌کسب و کار: business) قرار بود بگیرید، نمی‌گیرید و هزار جور بی‌مرادی که ذهن نشان می‌دهد فقط اتفاق می‌افتد شما بفهمید که باید رضا داشته باشید، باید فضا را باز کنید. این است که شما را هدایت می‌کند به بهشت، بهشت فضای گشوده‌شده است. بنابراین می‌گوید این حدیث را بشنو، حدیث هم که این است:

🔟4️⃣0️⃣ ۲۶ 🔟4️⃣0️⃣
«حُفَّتِ الْجَنَّةُ بِالْـمَكَارِهِ وَحُفَّتِ النَّارُ بِالشَّهَوَاتِ.»
«بهشت در چیزهای ناخوشایند پوشیده شده و دوزخ در شهوات.»
🌴(حدیث نبوی)

بهشت در چیزهای ناخوش‌آیند پوشیده شده و دوزخ در چیزهای خوش‌آیند یا شهوات، یعنی چیزی که با من‌ذهنی به آن شهوت داریم. هر چیزی که به آن شهوت داریم جذب می‌کند می‌آید در مرکز ما، ما را می‌برد به دوزخ. هر چیزی که خوشمان نمی‌آید، فضا را باز می‌کنیم، آن ما را هدایت می‌کند به بهشت. چرا این‌طوری است؟ برای این‌که ما با انتخاب خودمان فضا را باز نمی‌کنیم، با انتخاب خودمان رضا نداریم وگرنه بی‌مراد نمی‌شدیم. زندگی دوست دارد ما را به مراد برساند. درست است؟

تا به دیوارِ بلا نآید سَرش
نشنَوَد پندِ دل آن گوشِ کرش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۰۶۳)

تا سَرِ ما به دیوار نخورد، بی‌مراد نشویم، دردمان نیاید، مریض می‌شویم، یکی را از دست می‌دهیم، طلاق می‌گیریم، نتیجهٔ نصف پولمان یا همهٔ سرمایه‌مان را از دست می‌دهیم بعد می‌فهمیم که حرص داشتیم، می‌خواستیم خیلی پول در‌بیاوریم، می‌خواستیم زودتر پولدار بشویم، زودتر پولدار بشویم، زودتر از همه ما پولدار بشویم، یک‌دفعه همه‌اش رفت. بی‌مرادی دارد می‌گوید که حرص خوب نبوده برایت. درست است؟

بی‌مرادی شد قَلاووزِ بهشت
حُفَّتِ‌الْجَنَّة شِنو، ای خوش‌سرشت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۶٧)

قَلاووز: پیشاهنگ، پیش‌روِ لشکر


ای کسی که سرشتت خوب است. هنوز سرشت ما خوب است، سرشت اولیه‌مان خوب است. خداوند ما را بی‌مراد می‌کند، حالا پس از این چیزها که خواندیم این‌همه شما باید این نتیجه رسیده باشید که این خداوند است که ما را بی‌مراد می‌کند.

شما با من‌ذهنی فکر کنید که زندگی، خداوند چه‌کار با ما دارد آقا؟ نه، این اصلاً مکانیسم و ساز‌‌و‌کار در ما این‌طوری گذاشته شده. لازم نیست خداوند بیاید شاهد باشد، بیاید بگوید حالا این کار را بکنم. نه این عقل، عقل کل، خیلی عقل است، مثل عقل من‌ذهنی ما نیست. بنابراین با عقل من‌ذهنی نباید حدس بزنیم که چه‌جور این چیزها ممکن است. این همان حیرانی است دیگر. شما حیران بشوید بگویید نمی‌فهمم نمی‌دانم، بهتر است که من به این حرف‌ها گوش بکنم. بله.

قفلِ زَفت است و گشاینده خدا
دست در تسلیم زن وَانْدَر رضا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۰۷۳)

زَفت: بزرگ، عظیم


این قفل من‌ذهنی، این زندان این‌جا یک زندان است قفل دارد، این قفل بسیار بسیار سنگینی است، پیچیده‌ای است، هیچ کلید ذهنی به آن نمی‌خورد، فقط خداوند می‌‌تواند باز کند. بنابراین تو بیا تسلیم شو، فضا را باز کن و رضا داشته باش. جور دیگر نمی‌شود.

قومِ دیگر می‌شناسم ز اولیا
که دهانْشان بسته باشد از دعا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۸۸۰)

از رضا که هست رامِ آن کِرام
جُستنِ دفعِ قضاشان شد حرام
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۸۸۱)

کِرام: جمعِ کریم، به‌معنیِ بزرگوار، بخشنده، جوان‌مرد


بنابراین یک عده‌ای را می‌شناسیم که شما هم از جزو آن‌ها هستید که ان‌شاءالله که شما دعا نمی‌کنید. نمی‌گویید خدایا اتفاقات را برای من بهتر پیش بیاور. هیچ دعایی نمی‌کنید. می‌دانید که خداوند در این لحظه بهترین اتفاق را برای شما پیش آورده. بنابراین صد در صد انرژی شما و تمرکز شما، توجه شما صرف این می‌شود که من اشکالم چیست که این اتفاق افتاده. شما راضی هستید. این‌قدر راضی هستید که می‌گویید که من این قضا را، این را که خداوند به‌وجود آورده نمی‌خواهم دفع کنم. می‌خواهم این قضا، این اتفاق بیفتد من بفهمم اشکالم چیست.

عرض کردم اگر شما رضا داشته باشید، فضا را باز کنید، عقل زندگی شما را هدایت کند اتفاقات بد نمی‌افتد. ولی اگر می‌افتد، شما نمی‌گویید چرا این اتفاق افتاده. می‌گویید که من بهتر نیستم، من عیب دارم. من باید عیبم را پیدا کنم. کاری به همسرم ندارم.

عجیب است که وقتی شما عیب‌هایتان را پیدا می‌کنید می‌بینید که همسرتان، بچه‌تان رفتارش عوض می‌شود، حیران می‌شوید. شما فکر می‌کردید با اقدامات من‌ذهنی می‌توانید روابطتان را خوب کنید، نتوانستید بکنید. و وقتی شما فضا را باز می‌کنید آن انرژی می‌آید، آن خاصیت می‌آید، می‌بینید که روابطتان عالی می‌شود، دهانتان باز می‌ماند که این چیست. تعجب می‌کنید. این همان حیرانی است. درست است؟

بله این هم بخوانیم. ببینید این من‌ذهنی را ما درست کرده‌ایم توی آن گیر افتاده‌ایم. باید با گوش دادن به مولانا یک ابزارهایی به‌دست بیاوریم، یک ابیاتی یاد بگیریم، یک دانشی یاد بگیریم، یک بیداری‌ای، یک درست‌بینی‌ای پیدا بشود که ما از این زندان بیاییم بیرون. درست است؟

🔟4️⃣0️⃣ ۲۷ 🔟4️⃣0️⃣
اگر کسی بگوید که من نمی‌آیم بیرون و فضا را باز نمی‌کنم، آسمان را درست نمی‌کنم، زندگی به زور این کار را می‌کند. به زورِ همین بی‌مرادی. این‌قدر بی‌مراد می‌شویم، مثلاً سلامتی خیلی مهم است برای ما، بیمار بشویم بی‌مرادی است. ما خلق نشدیم که مریض بشویم از نظر جسمی.

به روابطمان با خودمان توجه می‌کنیم که آیا این غذایی که می‌خورم، اصلاً آن کسی که مثلاً معتاد است بگوید من این کار را چرا می‌کنم؟ مقاومت می‌کنم، این یک بی‌مرادی است. درست است؟ چه اشتباهی می‌کنم؟ چرا این ظلم را به خودم می‌کنم؟ چه چیزی در مرکز من هست؟ این عینک چرا این‌قدر کژ می‌بیند؟ خلاصه، می‌گوید:

اِئْتِیا کَرْهاً مهارِ عاقلان
اِئْتِیا طَوْعاً بهارِ بی‌دلان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۷۲)

«از روی کراهت و بی‌مِیلی بیایید، افسار عاقلان است، اما از روی رضا و خرسندی بیایید، بهار عاشقان است.»

توجه می‌کنید؟ شما می‌گویید من رضا دارم. فضا را باز می‌کنم. مقاومت نمی‌کنید، دنبال سبب‌سازی نمی‌گردید که با عقل من‌ذهنی نمی‌گویید که مگر چه چیزی داده؟ مگر کجایش درست بوده؟ من چرا باید راضی باشم؟ نگویید این کار را.

شما اگر آن‌طوری بگویید، باز هم قهرِ زندگی خواهد آمد. آن کسی ‌که راضی است، خشنود است مال او بیشتر خواهد شد. او که ناراضی است، ناخشنود است، مال او کمتر خواهد شد به‌طوری که این‌که ناخشنود است در این لحظه این اصلاً نابود خواهد شد.

پس بنابراین کسانی که عقل من‌ذهنی را دارند آن‌ها باید بالاِجبار بیایند، با لگد و اردنگی و کتک بیایند. آن‌هایی که با اطاعت می‌آیند، با اطاعت فضا را باز می‌کنند، چه‌کار می‌کنند؟ دو چیز: منیت را از ذهن می‌گیریم، فضا را باز می‌کنیم. این فضای گشوده‌شده آسمان است. این که منیت از ذهن گرفته می‌شود و این ذهن ساده می‌شود این هم مال زمین است. زمین و آسمان. درست است؟ می‌گوید که این‌جا نگاه کنید:

«ثُمَّ اسْتَوَىٰ إِلَى السَّمَاءِ وَهِيَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعًا أَوْ كَرْهًا قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ.»
«سپس به آسمان پرداخت و آن دودى بود. پس به آسمان و زمين گفت: خواه يا ناخواه بياييد. گفتند: فرمان‌بردار آمديم.»
🌴(قرآن كريم، سورهٔ فصّلت (۴۱)، آيهٔ ۱۱)

«سپس به آسمان پرداخت» این آیهٔ قرآن است البته، «سپس به آسمان پرداخت» یعنی در شما پرداخته به فضای گشوده‌شده یعنی فضاگشایی. شما باید فضاگشایی کنید و آسمان را درست کنید در درونتان. «و آن دودی بود.» این دود همان ذهن است، ذهن همانیده است. «پس به آسمان و زمین گفت»، یعنی زندگی، خداوند به آسمان درون شما گفت گشوده می‌شوی؟ و به زمین گفت تو این شخص را آزاد می‌کنی؟ زندگیِ بلعیده‌شده و سرمایه‌گذاری‌شده را آزاد می‌کنی؟ هر دو گفتند بله. بله؟ خواه ناخواه بیایید.

ذهن یا به زور باید این زندگی شما را آزاد کند چون شما آمده‌اید به بی‌نهایت و ابدیت او زنده بشوید و بیخودی زندگی را، خدا را معطل کردید. «خواه يا ناخواه بياييد. گفتند: فرمان‌بردار آمديم.»

یعنی هم ذهن فرمان می‌برد هم فضای درون شما. شما نمی‌گذارید. شما تصمیم بگیرید، بگذارید با رضا و خرسندی این فضا باز بشود، آسمان درونتان و منیتتان از ذهن گرفته بشود، ذهنتان ساده بشود. آسمان درونتان بی‌نهایت بشود. بله.

رضا به داده بده وَز جَبین گِرِه بُگْشای
که بر من و تو دَرِ اختیار نَگْشاده‌ست
🌲(حافظ، دیوان غزلیات، غزل ۳۷)

جَبین: پیشانی


این از حافظ است. پس وقتی من‌ذهنی داریم می‌گوید رضا بده به آن چیزی که اتفاق می‌افتد و به شما داده شده و گره را از پیشانی باز کن و عبوس نباش که در حالتِ ذهن به ما درِ اختیار گشوده نشده.

یعنی ما با ذهنمان نمی‌توانیم با «قضا و قدر»، قضا یعنی قضاوت خداوند، قدر یعنی اجرای آن. و اجرای آن همان اتفاق افتاده‌شده در زندگی شما است نمی‌توانیم مبارزه کنیم. درِ انتخاب در ذهن برای ما گشوده نیست برای همین گفت:

اختیار آن را نکو باشد که او
مالکِ خود باشد اندر اِتَّقُوا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۶۴۹)

اِتَّقُوا: بترسید، تقوا پیشه کنید.


اختیار برای کسی خوب است که در فضای پرهیز مالک خودش است. اگر کسی مالک خودش نیست و چیزها از بیرون می‌آیند مرکزش، شهوت آن‌ها را دارد بنابراین مالک خودش نیست، اختیار نباید بکند. از بزرگان یاد بگیرد که در این لحظه اختیار چیست و به این صحبت‌ها گوش بدهد که من باید روی خودم کار کنم، من باید فضا را باز کنم با خرد زندگی و با خردمندی خودم را عوض کنم.

🔟4️⃣0️⃣ ۲۸ 🔟4️⃣0️⃣
💠💠💠پایان بخش دوم💠💠💠
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
برنامه شماره ۱۰۴۰ گنج حضور
فایل تصویری - بخش‌ سوم (پخش زنده)

https://t.me/GanjeHozourMessages
Audio
برنامه شماره ۱۰۴۰ گنج حضور
فایل صوتی - بخش‌ سوم (پخش زنده)

https://t.me/GanjeHozourMessages
بگذران از جانِ ما سوءُالْقَضا
وامَبُر ما را ز اِخوانِ رضا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۰۱)

اِخوانِ رضا: برادرانی که راضی‌اند به رضای حق


پس می‌بینید که این من‌ذهنی قضای بد است. یک سرنوشت بد است که اگر ما این را نگه داریم اتفاقات بد خواهد افتاد. «بگذران از جانِ ما سوءُالْقَضا» ما داریم به خداوند می‌گوییم و عملاً با زبان حال باید فضاگشایی کنیم رضا داشته باشیم. «وامَبُر ما را»، جدا نکن ما را از برادرانی که راضی هستند به رضای حق و عاشقان، کسانی که فضاگشایی می‌کنند. پس شما هم لطف کنید بگویید.

ای رفیقان، راه‌ها را بست یار
آهویِ لنگیم و او شیرِ شکار
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۷۶)

جز که تسلیم و رضا کو چاره‌ای؟
در کفِ شیرِ نرِ خون‌خواره‌ای
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۷۷)

ما انسان‌ها باید به همدیگر بگوییم. گفتیم ما حق نداریم همدیگر را تنبیه کنیم، ولی لازم است که به همدیگر بگوییم که ای دوستان، ما همه از جنس خداوند هستیم باید به او زنده بشویم، باید به هم کمک کنیم.

ما مثل آهوی لنگیم و خداوند مثل شیرِ شکار. ما من‌ذهنی داریم، می‌لنگیم. عقل ما قد نمی‌دهد، سبب‌سازی ما کارها را اداره نمی‌کند. ما با این انرژی، چهار بعدمان را داریم خراب می‌کنیم. دچار خَرّوب هستیم. غیر از تسلیم، تسلیم پذیرش اتفاق این لحظه است قبل از قضاوت، رفتن به ذهن، که ما را از جنس آن هشیاری اولیه می‌کند، ما را از جنس اَلَست می‌کند، و غیر از رضا چاره‌ای کو؟

جز این‌که بگوییم در اطراف این اتفاق فضاگشایی می‌کنم من و راضی‌ام، راضی‌ام عرض کردم نه این‌که من هیچ اقدامی برای تغییرش نمی‌کنم، بلکه با عقل کُل می‌خواهم این اتفاق را عوض کنم، نه با روش‌های من‌ذهنی که خشم است، ترس است، دعوا است، مقاومت است، قضاوت است، سبب‌سازی بی‌‌اساس ذهن است، نه، با عقل کُل، با صُنع.

درحالی‌که زمینه‌اش شادی زندگی است. در فضای گشوده‌شده زمینه، شادی زندگی است و خلاقیت، می‌خواهم مسئله‌ام را حل کنم. وقتی از آن فضا من نگاه می‌کنم این همانیدگی‌ها اهمیتشان را از دست می‌دهند، من صلح به‌وجود می‌آورم، آرامش به‌وجود می‌آورم برای خودم و دیگران.

در دلش خورشید چون نوری نشاند
پیشَش اختر را مقادیری نماند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۵)

اختر: ستاره، کنایه از همانیدگی‌ها


در دل ما وقتی خورشید، خداوند نورش را مستقر می‌کند این ستاره‌ها این اختران، همانیدگی‌ها ارزششان را از دست می‌دهند. ما به حرف زندگی گوش می‌دهیم نه به حرف من‌ذهنی. در دست شیر نر خون‌خواره که خداوند است یا زندگی است، می‌خواهد خون من‌ذهنی را بریزد، ما غیر از تسلیم و رضا چاره‌مان چیست؟ هیچ‌چیز. و ما می‌دانید سِحر و ضدِّ سحر را از هاروت و ماروت می‌آموزیم:

سِحر و ضدِّ سِحر را بی‌اختیار
زین دو آموزند نیکان و شِرار
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۶۲۲)

شِرار: جمعِ شریر، به‌معنی بَدان، مردمِ بَد


لیک اوّل پند بدْهندَش که هین
سِحر را از ما مَیاموز و مچین
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۶۲۳)

ما بیاموزیم این سِحر ای فلان
از برایِ ابتلا و امتحان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۶۲۴)

فلان: برای اشاره به هر شخص، جا، موضوع یا هر چیزِ مبهم و نامعین به‌کار می‌رود.
ابتلا: امتحان، بیماری و مرض


شِرار: جمعِ شریر، به‌معنی بَدان، مردمِ بَد هم هست، یک معنی دیگر هم امروز داشتیم. ابتلا: امتحان، بیماری. توجه می‌کنید؟ ما از آن‌ور که آمده‌ایم به‌صورت امتداد خدا، گفتم دوتا چیز داریم، یکی هشیاری است، می‌بینید هشیار هستیم و یکی هم عقل. هاروت و ماروت این‌ها هستند و این‌ها هر دو در ما هست.

هم همانش را از این دوتا می‌آموزیم، وقتی همانیده شدیم سِحر می‌شویم، هم ضدِّ سِحر و فضاگشایی را، هر دو را. درست مثل این‌که هر دو را خودمان به خودمان یاد می‌دهیم، کسی به ما یاد نمی‌دهد. همین امتداد زندگی، اَلَست هر دو را به ما یاد می‌دهد.

🔟4️⃣0️⃣ ۲۹ 🔟4️⃣0️⃣
«سِحر و ضدِّ سِحر را بی‌اختیار»، اما می‌بینید که سِحر را ما بی‌اختیار یاد گرفته‌ایم. شما وقتی همانیده می‌شدید اختیار نداشتید، انتخاب نداشتید. یک‌دفعه در ده دوازده‌سالگی می‌بینید که من‌ذهنی دارید با چندین‌تا چیز همانیده هستید.

وقتی بچه هستیم به‌عنوان پسر با توپ فوتبالمان همانیده می‌شویم. دختربچه‌ها با عروسکشان همانیده می‌شوند، وقتی گم می‌شود گریه می‌کنند، چندین روز غصه دارند، همانیده شده‌اند. با پدرشان همانیده‌اند با مادرشان همانیده‌اند. وقتی با بچه‌ها بازی می‌کنند می‌گویند پدر من از پدر تو قوی‌تر است، یعنی من‌ذهنی دارد «تر» را یاد می‌گیرد. مادر من زیباتر از مادر شما است، دختربچه می‌گوید. درست است؟ یعنی من‌ذهنی‌اش دارد تشکیل می‌شود، سِحر را دارد یاد می‌گیرد.

اما پس از ده دوازده‌سالگی با فضاگشایی ضدِّ سِحر را از همین هاروت و ماروت یاد می‌گیرند، یعنی عقل و هشیاری را به ما یاد می‌دهند. اما می‌گوید ما به آن‌ها می‌گوییم، به انسان‌ها می‌گوییم سِحر را خیلی از ما یاد نگیرید، یک کمی یاد بگیرید. «سِحر و ضدِّ سِحر را بی‌اختیار» یعنی بدون توانایی انتخاب، از ما می‌آموزند نیکان و آدم‌های بد و من‌ذهنی. «لیک اوّل» هاروت و ماروت، آن دوتا هشیاری و عقل، پند می‌دهند که هین آگاه باش «سِحر را از ما مَیاموز و مچین»، از ما سِحر را یاد نگیر.

ما فقط سِحر را برای این یاد می‌گیریم که شما همانیده بشوی، مبتلا بشوی، پس همانش یک ابتلا است، بعد باید این‌قدر شعور داشته باشی از آن عقل خودت استفاده کنی که فضا را باز کنی، آن هم بدون اختیار من‌ذهنی، یعنی هر دو بی‌اختیار است.

پس شما الآن ده دوازده سالتان است، پنجاه سالتان است فرق نمی‌کند، اختیار من‌ذهنی را صفر کنید شما ضدِ سِحر را می‌آموزید. یعنی عقل خودِ شما، هشیاری خودِ شما ضد سِحر را به شما یاد می‌دهد، درست مثل این‌که همیشه خودمان به خودمان یاد می‌دهیم. توجه می‌کنید؟

«ما بیاموزیم این سِحر ای فلان» ای فلان یعنی ای هر کسی، اول مبتلا می‌کنیم مثل این‌که مریض می‌کنیم، بعد امتحان می‌کنیم ببینیم شما بلدید این فضا را باز کنید، بلدید من‌ذهنی را بی‌اختیار کنید، آیا می‌دانید من‌ذهنی ‌عقلش کم است؟ آیا می‌دانید این‌همه به‌اصطلاح ضرر را این به شما زده؟ می‌دانید این یک مریضی است؟ دارد شما را فلج می‌کند از بین می‌برد؟ می‌دانید خَرّوب است؟ پس این را بی‌اختیار کنید. درست است؟ و همین‌طور پس:

منتهایِ اختیار آن است خَود
که اختیارش گردد این‌جا مُفتَقَد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۴۰۲)

مُفتَقَد: گم‌کرده‌شده


منتهای اختیار ما الآن چیست؟ نهایتش؟ که من‌ذهنی اختیارش صفر بشود. بکنید این کار را، بکنید تا ضِد سِحر را عقل خود شما به شما یاد بدهد.

طالب است و غالب است آن کردگار
تا ز هستی‌ها برآرَد او دمار
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ٣٢١۴)

غالِب: چیره، پیروز


پس خداوند طالب ما است، یعنی می‌گوید من تو را خلق کردم، از ذهن باید بیایی بیرون، کار دارم با تو. و غالب هم است، ما نمی‌توانیم با من‌ذهنی به قضا و‌ قَدَر خداوند که این اتفاقات بد را به‌‌‌وجود خواهد آورد تا زمانی که ما آسمان را باز نکردیم، گفت خواه ناخواه یا به‌ زور یا با اخلاق خوش بیایید، یعنی خداوند در این لحظه به شما می‌گوید من بی‌نهایت هستم، شما مثل من بی‌نهایت می‌شوی یا نه؟! ما می‌گوییم نه، ما محدودیت را دوست داریم. خب حالا پس کتک را بخورید تا به خودتان بیایید. تا سرت به دیوار بخورد، تا پند من را بپذیری، تا بدانی که این‌ها طعنهٔ من است که من را ببینید. توجه می‌کنید؟

درنگر در شرحِ دل در اندرون
تا نیاید طعنه‌ٔ لاتُبْصِرُون
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۷۲)

لاتُبْصِرُون: نمی‌بینید.


مَنفَذی داری به بحر، ای آبگیر
ننگ‌ دار از آب جُستن از غدیر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۷۰)

غدیر: آبگیر، برکه


که اَلَمْ نَشْرَحْ نه شرحت هست باز؟
چون شدی تو شرح‌جو و کُدیه‌ساز؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۷۱)

کُدیه‌ساز: گدایی‌کننده، تَکدّی‌کننده


تو یک سوراخ داری، منفذ داری به دریا ای برکه، که تو ذهن شدی، برکهٔ ذهن. شرم دار، ننگ دار که آب را از برکه جست‌وجو می‌کنی. نه؟ که «اَلَمْ نَشْرَحْ» یعنی این آیه‌ای که آمده که درونتان را باز کنید، آیا تا بی‌نهایت باز نمی‌شود؟ تو چرا گدای آب، گدای انبساط از ذهن داری؟ذهن بنابه تعریف محدودیت است. تو می‌خواهی ذهن انبساط پیدا کند؟! ما همین کار را می‌کنیم. آقا شما یک جوک بگویید ما منبسط بشود من‌ذهنی‌مان. تا کجا منبسط بشود؟! این اصلاً اصلش انقباض است.


🔟4️⃣0️⃣ ۳۰ 🔟4️⃣0️⃣
این‌که یک چیزی بگوییم شما بخندید، این می‌شود یک ذره انبساط؟! این من‌ذهنی یک ذره انبساط پیدا کند دوباره منقبض می‌شود. بعد آن موقع گدایی انبساط از ذهن می‌کنیم؟! گدای شرح از ذهن شدی؟! پس طالب و غالب است خداوند، اگر کسی من‌ذهنی داشته باشد، هستی داشته باشد، دمار از روزگارش برمی‌آورد.

من عجب دارم ز جویایِ صفا
کو رَمَد در وقتِ صیقل از جَفا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۰۸)

رَمَد: فرار کند.


عشق چون دَعوی، جَفا دیدن گواه
چون‌ گواهت ‌نیست، ‌شد دعوی تباه
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۰۹)

دَعوی: ادعا کردن


چون‌ گواهت خواهد این ‌قاضی، مَرَنج
بوسه دِه بر مار، تا یابی تو گنج
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۱۰)

رمد: فرار کند. دعوی: ادعا کردن. پس می‌گوید من از آن کسی که جویای نابی است، می‌خواهد خالص بشود، از جنس خدا بشود تعجب می‌کنم. موقعی که خداوند می‌خواهد صیقل بدهد و یک اتفاقی را ایجاد می‌کند که تو فضا را باز کنی و بشناسی ناخالصی‌ات چیست، داری درمی‌روی، فرار می‌کنی؟! «کو رَمَد در وقتِ صیقل از جَفا»، درد هشیارانه نمی‌کشی؟

عشق مثل ادعا است، چون ما همه عاشق هستیم، ما از جنس خدا هستیم. باید این را هر لحظه بگوییم حق من است که از جنس خدا باشم. اما این‌که تو ادعا می‌کنی من از جنس خدا هستم، از جنس عشق هستم، اَلَست هستم، من به او گفتم من از جنس تو هستم، او هم گفت همیشه باید من را بگذاری در مرکزت، همیشه باید من را ببینی. درست است؟ جفا دیدن برای از دست دادن همانیدگی‌ها شاهد این موضوع است. اگر شما جفا نمی‌کشی درد هشیارانه نمی‌کشی، این دعوی تو، من از جنس خدا هستم، من می‌خواهم بشوم واقعاً، تباه است بیهوده است.

این قاضی یعنی خداوند، زندگی به تو می‌گوید جفا را بکِش، درد هشیارانه بکش، صبر بکن مرنج، رضا بده، مرنج مرنج مرنج. مردم می‌رنجند می‌گویند چرا این‌طوری کردی؟ بی‌مراد شدیم، آن چیزی که می‌خواستیم نشد. «بوسه دِه بر مار»، مار همین‌که می‌گزد الآن تو را، درد می‌دهد، بی‌مرادی، بوسه ده فضا را باز کن، رضا بده تا گنج پیدا کنی. گنج همین زنده شدن به خداوند، بی‌نهایت شدن است.

چون قضای حق، رضایِ بنده شد
حُکمِ او را بندۀ خواهنده شد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۹۰۶)

خواهنده: تسلیم‌شده


نی تکلُّف، نی پیِ مُزد و ثواب
بل که طبعِ او چنین شد مُستطاب
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۹۰۷)

تکلُّف: رنج بر خود نهادن، رنج بُردن
مُستطاب: پاکیزه، خوش


خواهنده یعنی تسلیم شده. تکلُّف: رنج بر خود نهادن، رنج بردن. مستطاب: پاکیزه، خوش. درست است؟ الآن دیگر فهمیدیم این اتفاق که برای شما می‌افتد، قضای حق است، قضای خداوند است. نه که دشمن شما است، دنبال یک بیداریِ خاصی است که شما هم می‌توانید از عهده‌اش بربیایید در این لحظه. پس باید رضا بدهید، تسلیم بشوید.

به‌هوش باشید، حواستان به خودتان باشد که قضا یا خداوند می‌خواهد چه‌ چیزی را من تغییر بدهم؟ پیدا کنید. و اگر شما این‌ور آن‌ور نگاه کنید حواستان به مردم نباشد، و بیرون نباشد، پیدا می‌کنید. هر کسی که دور خودش بگردد اشکالش را پیدا می‌کند. دوستان، اشکالات در ما است. شما بگویید اشکالات در من است. هرچه شد بگو اشکال در من است. درست است؟ نترس.

خویش مُجرِم دان و مُجرِم گو، مترس
تا ندزدد از تو آن اُستاد، درس
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۸۷)

«خویش مُجرِم دان و مُجرِم گو، مترس»، بگو من مجرم هستم، عیبم را می‌خواهم پیدا کنم. کاری به عیب کسی نداشته باش، کاری به عیب‌های همسرت نداشته باش، خودت دور خودت بگرد. بعضی‌ها می‌گویند همسر من که خودم است، بچهٔ من که خودم است. نه، خودت فقط خودت هستی. تنها خودت هستی. همسر تو خودِ تو نیست. در فضای «اَنساب» این‌طوری فکر می‌کنیم، چون ما منسوب هستیم، مربوطیم به همسرمان به بچه‌مان، پدر و مادرمان، می‌گوییم آقا ما گروه یک خانواده هستیم، تمام شد رفت. نه، تنها شما هستید.

خداوند امتدادش در شما است. آیا یک درخت می‌گوید که واقعاً من درختِ تنها نیستم، آن هم درخت است، من هم درخت هستم، ما به‌ هم مربوط هستیم، ما با هم هستیم؟ نه، درخت با ریشهٔ خودش به زمین وصل است، به زندگی وصل است، زندگی خودش را می‌کند، کاری به درختان دیگر ندارد.

🔟4️⃣0️⃣ ۳۱ 🔟4️⃣0️⃣
پس قضای حق، رضای شما شد، پس بنابراین تسلیم حکم او شدید، خواهندهٔ حکم او شدید. نه از روی رودربایستی و اجبار و، حالا دیگر خدا را باید احترام بگذاریم که نمی‌شود که دیگر حرفش را. نه، «نی پیِ مُزد و ثواب» و آخرت، بلکه طبع او با فضاگشایی چنین نرم و لطیف شد، پاکیزه شد. طبع شما این‌طوری ایجاب می‌کند، با فضاگشایی می‌گوید که این اتفاقی که الآن افتاده بهترین اتفاق است و من باید از آن یاد بگیرم، هیچ اعتراضی ندارم، فقط باید یاد بگیرم. اگر اعتراض دارم، من‌ذهنی‌ام ایجاد می‌کند. اگر می‌گویم این اتفاق چقدر بد است، نه بد نیست، باید یاد بگیرم.

من که صُلحم دایماً با این پد‌ر
این جهان چو‌ن جنّت اَستم در نظر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۲۶۳)

جنّت: بهشت


اگر رضا دارید، فضا را باز می‌کنید، با پدر یعنی با خداوند صلح هستید، ستیزه نمی‌کنید. درست است؟

همچو آن ابلیس و ذُرّیاتِ او
با خدا در جنگ و اندر گفت‌و‌گو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۹۵)

ذُرّیّات: جمعِ ذُرّیّه به‌معنیِ فرزند، نسل


اگر من‌ذهنی‌تان دارد حرف می‌زند، صلح نیستید. اگر اعتراض می‌کنید، قضاوت می‌کنید و مقاومت می‌کنید، صلح نیستید. «من که صُلحم دایماً با این پدر»، رضا دارم، فضا را باز می‌کنم، صلح هستم با خداوند. این جهان مانند بهشت است در نظرم. امتحان کنید شما.

باز فرمود او که اندر هر قضا
مر مسلمان را رضا باید، رضا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۶۴)

پس بنابراین فرموده، حضرت رسول فرموده که در هر اتفاقی که برایتان می‌افتد، که خداوند پیش می‌آورد، شما باید رضا داشته باشید. مسلمان انسان تسلیم‌شده است. فرق نمی‌کند هر کسی که تسلیم‌شده باشد مسلمان است، هر کسی که تسلیم‌نشده باشد، ستیزه بکند، مسلمان نیست. پس بنابراین جالب است، دارد به انسان می‌گوید.

انسان تسلیم‌شده مسلمان است و مولانا این عبارت را به‌کار می‌برد برای انسان تسلیم‌شده، نه مسلمانی که دینش فقط مسلمانی است. البته هر کسی هم که می‌گوید من مسلمان هستم، پیغمبرم حضرت رسول است، نمی‌دانم قرآن را قبول دارم، همهٔ این‌ها، او هم باید رضا داشته باشد، برای این‌که به حرف پیغمبرش گوش بدهد دیگر. درست است؟ پیغمبرش چه گفته؟ یا خداوند چه گفته؟ این حدیث است:

«قالَ اللّـهُ تَعٰالیٰ مَنْ لَمْ یَرْضَ بِقَضاٰئی وَ لَمْ یَصْبِرْ عَلیٰ بَلائی فَلْیَلْتَمِسْ رَبّاً سِوایَ،»
«خداوند فرمود: «هر که به قضای من، رضا ندهد و بر بلای من نشکبید، باید خدایی جز من بجویَد.»»
🌴(حدیث)

که البته ما خدایی جز او جسته‌ایم، که همین خدایی است که در ذهن ما می‌پرستیم، من‌ذهنی داریم که جسم است، یک خدای جسمی ساخته، از فکر ساخته، یک جایی در آسمان‌ها، ما با آن‌ها گفت‌وگو می‌کنیم، داریم اعتراض می‌کنیم، با او است که در جنگ و در گفت‌‌وگو هستیم، وگرنه اگر خدای اصلی را قبول داشتیم که می‌گوییم که خودمان را در اختیارش گذاشتیم، می‌گفتیم که پس «اِهْدِنا»، یعنی ما را هدایت کن، فضا را باز می‌کردیم و رضا می‌دادیم.

هر کسی که رضا ندارد، شکایت می‌کند، اعتراض می‌کند، یعنی خدا را نمی‌شناسد، «خداوند فرمود: هر که به قضای من رضا ندهد»، قضا تشخیص و قضاوت خداوند در این لحظه است در مورد شما که چه اتفاقی برایتان خوب است. «قَدَر» اجرای آن است، هرچه که او تصمیم می‌گیرد اجرا می‌شود، اصلاً امکان ندارد اجرا نشود. هر کسی به آن رضا ندهد و صبر نکند، فضا را باز نکند صبر نکند، پس بنده نیست، بندهٔ من نیست، خدایی جز من انتخاب کرده. وگرنه اگر صبر می‌کرد، فضا را باز می‌کرد، من او را تغییر می‌دادم به خودم تبدیل می‌کردم، به عشق می‌رسید.

پیش از تو خامانِ دگر، در جوشِ این دیگِ جهان
بس برتپیدند و نشد، درمان نبود الّا رضا
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۰)

خام: ناآزموده، بی‌تجربه
دیگِ جهان: جهان به دیگ تشبیه شده، درونِ ذهنِ همانیده


و شما باید بدانید قبل از ما «خامان» یعنی من‌های ذهنی دیگری بودند که در این در جوش این دیگ جهان که اتفاقات می‌افتد و ما را به جوش می‌آورد، با همدیگر به جنگ می‌پردازیم، یا خودمان با خودمان جوش و خروش داریم، هی «برتپیدند» و این‌وَر زدند و خودشان را ناقص کردند و با هم دعوا کردند و با خودشان در افتادند و بدنشان را خراب کردند و هزار جور جوش کردند در این دیگ جهان، فایده نداشت. «درمان نبود الّا رضا»، با رضا توانستند خداوند را بیاورند به مرکزشان و از عقل و هدایت او استفاده کنند، والسّلام.

🔟4️⃣0️⃣ ۳۲ 🔟4️⃣0️⃣
[شکل ۲۵] دوباره این شکل را این‌جا آوردیم، می‌بینید بالا فضای اَنساب هست، که مرکز پر از نقطه‌چین است، در حال انقباض است شخص، که می‌گوید «تو کردی، من بهترم، تو عوض بشو.» و پایینی در حال انبساط است، مرکز عدم است، می‌گوید «خودم کردم»، دور خودش می‌گردد، انکار بهتری، پیدا کردن عیب خودم و تغییر خودم. این چرخۀ سازندگی است.

و [شکل ۲۶] این‌ها عوامل انقباض است، بعضی‌هایش را این‌جا آوردم، دوباره تکرار می‌کنم.

✳️ برخی از عوامل انقباض:

- تمرکز بر روی دیگران
- رفتن به گذشته
- حبر و سنی کردن
- مقاومت
- قضاوت
- مقایسه
- هرگونه واکنش ذهنی: (ترس، خشم، حسادت، و ...)
- جدی گرفتن وضعیت‌های ذهنی
- قرین
-وابستگیِ مالی
- حَرّافیِ من‌ذهنی

تمرکز بر روی دیگران. رفتن به گذشته. حبر و سنی کردن دیگران. مقاومت. قضاوت. مقایسه. هرگونه واکنش ذهنی مانند ترس، خشم، حسادت. جدی گرفتن وضعیت‌های ذهنی یا جدی گرفتن‌ خود. قرین‌های من‌ذهنی. وابستگیِ مالی به دیگران و حَرّافیِ من‌ذهنی و چیزهای دیگر.

شما باید پیدا کنید که چه عواملی در شما سبب انقباض شما است؟ و در اطراف آن‌ها فضا باز کنید. مثلاٌ می‌روید به گذشته. نروید. عادتتان هست که بروید دیگران را با من‌ذهنی‌تان درست کنید، نصیحت کنید. نروید. یا مقاومت کنید یا قضاوت زیاد می‌کنید. نکنید. خودتان را با دیگران مقایسه می‌کنید. نکنید. واکنش‌های ذهنی مثل ترس و خشم و حسادت و این‌ها بپرهیزید. ملامت نکنید، «ملامت» ابزار من‌ذهنی است. درست است؟

و زن، مرد در پایین‌ترین سن سعی کنید وابستگی مالی را قطع کنید، یعنی از نظر مالی روی پای خودتان بایستید. شما در چهار مورد باید نابسته بشوید. وابسته و نابسته، «نابسته» یعنی مستقل.

جسماً می‌بینید که ما مستقل می‌شویم، ما روی پای خودمان راه می‌رویم. بچه بودیم ما را بغل می‌کردند و از خیابان نمی‌توانستیم رد بشویم، خیلی کارها را نمی‌توانستیم بکنیم. از نظر جسمی نابسته شدیم.

از نظر فکری باید بتوانیم فکرهای خودمان را خودمان تولید کنیم، بتوانیم برای خودمان فکر کنیم و تقلید نکنیم از دیگران، دنبال فکر دیگران نگردیم به من فکر بده.

از نظر هیجانی، عاطفی باید بالغ بشویم و نباید به یکی بگوییم تو به من دلداری بده تا خشم من بخوابد، من خشمگین می‌شوم. شما باید خشمتان را، ترستان را اداره کنید، این‌ها را تبدیل کنید به لطافت، به عشق، به فضاگشایی.

و همین‌طور باید جان‌دار بشوید. باید به حرکت دربیایید، حس کنید که به زندگی عیناً در این لحظه زنده هستید با فضاگشایی. و همین‌طور که یادتان است هدایت را از زندگی می‌گیرید، قدرت را از زندگی می‌گیرید، حس امنیت را از زندگی بگیرید. عقلتان عقل کل است نه عقل من‌ذهنی.

یکی از نابستگی‌ها، یعنی استقلال جسمی شما، استقلال مالی است. این فراموش نشود، اگر وابسته باشید از نظر مالی، احتمال این‌که به حضور برسید بسیار ضعیف است.

[شکل ۲۷] اما دوباره چرخۀ سازندگی، بعضی از عوامل انبساط را این‌جا نوشتیم.

✳️ برخی از عوامل انبساط:

- تمرکز بر روی خود
- ماندن در لحظه
- تغییر و اصلاح خود
- بی‌مقاومتی (پذیرش و تسلیم)
- بی‌قضاوتی (قضاوتِ زندگی، قضا و کنُ‌فَکان)
- غیرِ قابلِ مقایسه بودنِ خودم (لَمْ یَکُن)
- بی‌واکنشی
- بازی پنداشتن وضعیت‌های ذهنی
- قرین
- استقلال مالی
- سکوت، و خاموشیِ من‌ذهنی

«تمرکز بر روی خود» که امروز گفتیم دور خود بِگرد. ماندن در این لحظه، نرفتن به گذشته و آینده. تغییر و اصلاح خود، تمرکز روی خود، خودم کردم. بی‌مقاومتی. بی‌قضاوتی و عدم توجه به چیزهای آفل، نیاوردن آفلین به مرکز، پرهیز. غیر قابل مقایسه بودن خودم، لَمْ یَکُن. بی‌واکنشی، یعنی شما خشمگین نمی‌شوید، واکنش نشان نمی‌دهید، حسادت نمی‌کنید و آن واکنش‌ها را به‌وجود نمی‌آورید.

«بازی پنداشتن‌ وضعیت‌های ذهنی»، بازی هستند این‌ها، بازی خداوند است که شما فضا را باز کنید. قرین، قرینِ خوب می‌تواند مثل مولانا، شعرهای مولانا را می‌خوانید می‌تواند منبسط کند شما را. استقلال مالی. سکوت و خاموشی من‌ذهنی. خیلی خب این‌ها را دیدیم پس دیگر. [شکل ۲۳] دوباره این چرخۀ تخریب را آوردیم در این‌جا شما ببینید.

🔟4️⃣0️⃣ ۳۳ 🔟4️⃣0️⃣