گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour
4.78K subscribers
3.67K photos
675 videos
1.77K files
1.98K links
چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا
تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰)

مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست.» تا «جز آنچه به ما آموختی.» دستِ تو را بگیرد.
Download Telegram
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
برنامه شماره ۱۰۳۵ گنج حضور
فایل تصویری - بخش‌ سوم (پخش زنده)

https://t.me/GanjeHozourMessages
Audio
برنامه شماره ۱۰۳۵ گنج حضور
فایل تصویری - بخش‌ سوم (پخش زنده)

https://t.me/GanjeHozourMessages
دوباره توضیح بدهم که مولانا از زبان زندگی به ما می‌گوید که شما یعنی شما انسان‌ها، هر انسانی، جان زندگی هستید، جان خداوند هستید و ماه آسمان هستید. این آسمان در درون ما باز می‌شود و آن‌جا به‌صورت ماه ما باید طلوع کنیم. الآن این ماهِ ما گیر کرده در این نقطه‌چین‌ها، همانیدگی‌ها.

و ما آزاد از هر اندیشه‌ای هستیم. هیچ اندیشه‌ای نمی‌تواند جنس ما را، وجود ما را تعیین کند، درحالی‌که فعلاً در من‌ذهنی اندیشه‌ها هستند که به ما حکمرانی می‌کنند و وجود ما را تعیین می‌کنند. وجود ما دراثر اندیشه‌ها شده یک من‌ذهنی. من‌ذهنی یک مریضی است:

انبیا گفتند: در دل علّتی‌ست
که از آن در حق‌شناسی آفتی‌ست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۷۷)

علّت: بیماری


و این آفتِ در‌واقع شناسایی خودمان است، شناسایی زندگی است و ما آمده‌ایم زندگی را هشیارانه بشناسیم و جنسیت اصلی‌مان را پیدا کنیم و جنسیت اصلی ما از جنس بی‌نهایت و ابدیت است و این آفتِ آن است. به‌وسیلهٔ اندیشه خودمان را تعیین می‌کنیم.

شما می‌بینید دراثر اندیشه‌ها ما تغییر می‌کنیم، حالمان تغییر می‌کند، وجودمان کوچک و بزرگ می‌شود، که همان من‌ذهنی ما باشد، و این یک مریضی است، پایین می‌گوید این علت است. مردم اشتباهشان این است که به‌وسیلهٔ فکر کردن در ذهن، به‌وسیلهٔ ذهن از طریق همانیدگی‌ها می‌خواهند این مریضی را خوب کنند.

گفتیم این مریضی آثار مخرّبی دارد که این خرّوب به‌زودی بدن ما را خراب می‌کند، فکرهای ما را خراب می‌کند، روابط ما را خراب می‌کند، تمام زحمات ما را امروز خواندیم، هدر می‌دهد. ما میوه‌ای نمی‌توانیم از زندگی‌مان بچینیم تا زمانی‌که این مریضی را داریم، ولی اشتباه مردم این است که از طریق فکر کردن به‌وسیلهٔ همین من‌ذهنی که سبب مریضی ما شده، می‌خواهند مرضشان را درمان کنند، که بدتر می‌شود، یعنی علّت یا مرض اضافه می‌شود، با فکر کردن در ذهن این مرض شدیدتر می‌شود و مردم من می‌بینم متأسفانه این کار را می‌کنند.

من الآن بیست و پنج سال است در خدمت شما هستم، مرتب این مریضی را شدت می‌دهند به‌ امید این‌که خوب بشوند و نمی‌توانند از ذهن بپرند بیرون، برای این‌که معتقد نیستند که اگر قلاووزی یا پیری به‌نام مولانا را انتخاب کنند یواش‌یواش حقیقت را خواهند فهمید، خواهند فهمید این همانیدگی مریضی است، من‌ذهنی‌شان مریض است، دارند به خودشان ضرر می‌زنند، این من‌ذهنی دشمنشان است.

تمام این اشکالات از همین من‌ذهنی شخصِ خود من است، درحالی‌که یک‌ جوری نشان می‌دهد که مثل این‌که «تو کردی»، ما را امتداد ابلیس کرده. هر بلایی سر خودمان می‌آوریم، هر ضرری که به خودمان می‌زنیم، یکی را پیدا می‌کنیم می‌گوییم تو کردی. درعین‌حال می‌گوید من از تو بهترم، کار ابلیس است. تو عوض بشو. هیچ به‌ فکر خودمان نمی‌رسد که من خودم باید عوض بشوم. درست است؟

هیچ گِردِ خود نمی‌گردد که من
کژْروی کردم، چو اندر دین، شَمَن
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۹۶)

شَمَن: بت‌پرست


یعنی گِرد خودش نمی‌گردد که من کژروی کردم مانند بت‌پرست در کار دین. توجه می‌کنید؟ من‌ذهنی این‌طور موجودی است و الآن در بیت سوم می‌گوید تو با فضاگشایی این فکرَتِ ذهنی را بیرون کن. باید این کار را بکنید شما، که نمی‌کنید.

حیرتت را فزون کن، یعنی با من‌ذهنی نفهم چه‌جوری تغییر می‌کنی. مردم با من‌ذهنی می‌خواهند تغییرات خودشان را ببینند، نمی‌توانید ببینید شما، نکنید این کار را، زحمات ما و شما هدر می‌رود. بیت‌های مولانا را بخوانید می‌فهمید خودتان. تکرار کنید تا بیت معنا را در شما آشکار کند و رها کند به جان شما.

«فکرَت برون کن، حیرت فزون کن». تو تندتند فکر نکن، فکرهای مشکل نکن، پیچ‌در‌پیچ نکن، استدلال نکن، بگویی آقا آدم خردمند یعنی این. نه! ما موجود صفا هستیم، موجود فکر نیستیم. این به استدلال ذهنی نیست. اگر استدلال هم باید بکنیم، سبب‌سازی، حتماً باید زمینه فضای گشوده‌شده باشد، آن موقع درست درمی‌آید.

🔟3️⃣5️⃣ ۳۱ 🔟3️⃣5️⃣
فکرت درین ره شد ژاژخایی
مجنون شو ای جان، عاقل چرایی؟
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)

ژاژخایی: یاوه‌گویی


فکر کردن به‌وسیلهٔ من‌ذهنی در این راهِ بیرون آمدن از من‌ذهنی بیهوده‌گویی است، ژاژ‌خایی است. به همهٔ ما می‌گوید دیوانه‌ شو. دیوانه‌ شو یعنی به هیچ‌‌کدام از فکرهای من‌ذهنی اهمیت نده. بی‌اثرشان کن. «مجنون شو ای جان»، چرا عقل من‌ذهنی را داری؟

در من‌ذهنی هر کسی یک من‌ذهنی زیرک باشد، همانیدگی‌ها را خوب جمع کرده باشد، به او می‌گویند عاقل. الٓان می‌گوید: «مجنون شو ای جان». به شما دارد می‌گوید، مجنون شو، در این مجنون شدن به حرف جمع گوش نده، مجنون شو، نسبت‌به عقل من‌ذهنی دیوانه شو. هی چه به تزریق جمع باشد، تحریک جمع باشد، تحریک دیگران باشد یا من‌ذهنی خودت، بیهوده‌گویی نکن، بیهوده‌گویی در مقابل فضاگشایی و این‌که زندگی در هر لحظه کار جدیدی است.

شما صُنع باید بکنید، فکرهای قدیمی را تکرار می‌کنید که چه؟ این شما را در ذهن نگه می‌دارد، اگر شما همیشه فکرهای همانیده بکنید و این ژاژخایی [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)]، ماندن در محدودیت ذهن و از طریق این نقطه‌چین‌ها فکر کردن ژاژخایی است. ژاژخایی یعنی بیهوده‌گویی. ذهناً حرف می‌زنیم.

این مجنون شدن است [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]. فضا را باز کردیم، مرکز عدم است، دیوانه شدیم نسبت‌به من‌ذهنی، نسبت‌به این عقل [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)]. این عقلی که به ما دست می‌دهد از طریق دیدن با همانیدگی‌ها، با این عقلی که از طریق مرکز عدم و حیرت به‌وجود می‌آید [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، خیلی فرق دارد. این دومی عقل کل است، آن یکی عقل من‌ذهنی است. عقل من‌ذهنی که برحسب چیزهای آفل می‌بینیم که خیلی‌خیلی ضعیف است، مثل یک شمع کم‌نور است در مقابل نور خورشید. پس شما بیایید مجنون شو یعنی نور خورشید را بگیر، خرد کل را بگیر. چرا عاقل هستی برحسب عقل من‌ذهنی؟ [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] بله داشتیم می‌گفت:

موسیا، بسیارگویی، دور شو
ور نه با من گُنگ باش و کور شو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۵۱۷)

گُنگ: لال


ور نرفتی، وز ستیزه شِسته‌‌ای
تو به معنی رفته‌ای بگْسَسته‌‌ای
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۵۱۸)

شِسته‌:‌ مخفف نشسته است.


چون حَدَث کردی تو ناگه در نماز
گویدت: سویِ طهارت رُو بتاز
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۵۱۹)

حَدَث: مدفوع، ادرار
طهارت: پاکیزگی، پاک کردن


این داستان موسی و خضر است. موسی من‌ذهنی، خضر زندگی. یعنی این‌که فضا را باز می‌کنی تو، من هر کاری می‌کنم، هر تغییراتی می‌دهم تو را، از جانب زندگی می‌آید این صحبت، به‌وسیلهٔ من‌ذهنی لال باش، کور شو، نبین، حرف نزن. یعنی وقتی ما وصل شدیم به زندگی، اتحاد ما با زندگی، فضا باز شده، من‌ذهنی باید ساکت باشد، سؤال نکند. سؤال بسیارگویی است. هیچ‌چیز نباید بگوید. هیچ‌چیز. برای همین عرض می‌کنم شما سؤال نکنید، سؤال نه. هی سؤال می‌کنند، سؤال می‌کنند. سؤال یعنی محدودیت ذهن، زندانی شدن در ذهن.

این چند بیت را بارها خواندیم، باز هم هر چقدر بخوانیم کم است. شما موسی هستید، زندگی به شما می‌گوید یا دور شو یا برو توی ذهن. یا با من یکی شدی، من دارم تو را تغییر می‌دهم با «قضا و کُن‌فَکان»، لال باش و کور شو. اگر نرفتی، ولی حرف می‌زنی، ببینید چقدر با ذهن حرف زدن در مقایسه با یکی شدن با زندگی و «قضا و کُن‌فَکان»، صنع و طرب، این‌ها را مقایسه کنید. همین‌که با ذهن حرف زدید، با من‌ذهنی، که امروز چه گفته؟

جویی ز فکرت، دارویِ علّت
فکر است اصلِ علّت‌فزایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)

این را ما بفهمیم که ما حرف نباید بزنیم. ولی اگر حرف می‌زنیم و نمی‌گذاریم زندگی حرف بزند، فکر می‌کنیم وصل هستیم، نرفتی و از ستیزه، از استیزه نشسته‌ای، درواقع به من که دیگر وصل نیستی. یعنی اگر که شما با ذهن حرف بزنی که به زندگی وصل نیستی که دیگر، درواقع جدا شده‌ای.

و تشبیه می‌کند این را به این‌که وسط نماز انسان ادرار بکند، و قانون می‌گوید که تو برو بدو، نایست، طهارت کن، پاک کن خودت را. یعنی الٓان وصل به خداوند هستم، یک‌دفعه من‌ذهنی‌ام حرف زد، قضاوت کرد، یک چیزی گفت، اتصال من به خداوند قطع شد، همه‌چیز آلوده شد با حرف زدن من. من الآن باید بروم ببینم چه حرف زد؟ کدام همانیدگی اعتراض کرد؟ کدام درد اعتراض کرد؟ آن را بردارم زندگی را از آن بگیرم، شناسایی کنم، حواسم باید به خودم باشد که پاک کنم آثار آن را از خودم، دوباره وصل بشوم که آن دیگر مزاحم من نشود.

🔟3️⃣5️⃣ ۳۲ 🔟3️⃣5️⃣
وَر نرفتی، خشک، جُنبان می‏‌شوی
خود نمازت رفت پیشین، ای غَوی‏
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۵۲۰)

پیشین: از پیش
غَوی: گمراه


یک کسی وسط نماز ادرار کرده، ولی هِی بلند می‌شود نمازش را ادامه می‌دهد، نمازش دیگر باطل شده. کسی هم که به زندگی وصل است، یک‌دفعه ذهنش حرف زد این اتصال پاره شد، دراین‌صورت هِی دیگر حرف بزن، هِی کار کن، نمی‌دانم نصیحت کن، زحمت بکش با من‌ذهنی. نه دیگر این فایده ندارد، نمازت رفت. اتصالت قطع شد صُنع هم قطع شد، فکر عالی هم قطع شد، «قَضا و کُن‌فَکان» هم قطع شد، یعنی نمازت رفت باطل شد.

می‌بینید که کار ما فقط با اتصال به زندگی پیش می‌رود، درحالی‌که مردم اصلاً اتصال به زندگی را متوجه نیستند، فکر نمی‌کنند لازم است. فکر می‌کنند با من‌ذهنی می‌توانند مسائلشان را حل کنند. من‌ذهنی مسائل را اضافه می‌کند، موانع را اضافه می‌کند، دشمن را اضافه می‌کند، درد را اضافه می‌کند، مرض را تشدید می‌کند.

اگر این من‌ذهنی را بدون ناظر وِل کنی زندگیِ شما را به‌زودی خراب می‌کند. اگر شما جوان هستید، این‌ها را از من بشنوید از مولانا بشنوید، زود یک چاره‌ای بکنید، وگرنه نروید خانواده‌ تشکیل بدهید، این خانواده را خراب می‌کند.

شما از خانواده‌ها بپرسید آقا، خانم که شما هفتاد سالتان است، زندگی‌تان چه‌جوری خراب شد؟ نمی‌دانند. می‌گویند آقا ما زحمتمان را کشیدیم، والله به خدا ما همه کار کردیم، نشد.

شما اجازه دادید من‌ذهنی‌تان کار کند. شما وصل نبودید به زندگی، شما تسلیم نبودید. شما تنها‌تنها روی خودتان کار نکردید. هر دویتان «من» بودید، هر دویتان همدیگر را ملامت کردید. هیچ‌کدام حواستان به خودتان نبود که خودتان را درست کنید، اشکالتان این بوده. فکر نمی‌کردید که به خداوند باید وصل بشوید از طریق صُنع و طَرب کار کنید. فکر نمی‌کردید که کارتان با «قضا و کُن‌فَکان» پیش می‌رود نه با تندتند حرف زدن و فکر کردن از طریق همانیدگی‌ها.

بله من‌ذهنی آخرسر، ما که کاری نکردیم که، ما که زندگی‌مان را کردیم دیگر. این‌ها را دارد می‌گوید دیگر.

بَدنام مجنون، رَست از کشاکش
باهوش کِرمی، مست اژدهایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)

می‌گوید برو دیوانه شو، مجنون رفت دیوانه شد، بنابراین بدنام شد. اشکالی ندارد شما بدنام بشوید. اشکالی ندارد این دنیا نتواند از شما سوءاستفاده کند، مردم بگویند شما عقل ندارید، همان‌طور که مجنون بدنام شد، ولی مجنون از کشاکش ذهن رَست، می‌خواهد بگوید که شما اگر مجنون بشوید.

یک‌دفعه کشیده می‌شویم حالمان خیلی خوب می‌شود، پولمان دارد زیاد می‌شود. الآن جوانیم، یک‌دفعه برمی‌گردد این‌وَری می‌رود، بد می‌شود. همانیدگی‌ها شروع می‌کند به زیاد شدن، یک‌دفعه شروع می‌کند به سقوط، حال ما هم با این‌ها. یک چیزی از بین می‌رود ناراحت می‌شویم. یک چیزی گیرمان می‌آید خوشحال می‌شویم. هِی خوشحال می‌شویم ناراحت می‌شویم، خوشحال می‌شویم، کشاکش. چه کسی می‌کشد؟ دنیا، همانیدگی‌ها.

شما سلیمان هستید تاجتان کج شده. نیروی زندگی بر ضدّ شما می‌وزد، برای این‌که کج می‌روید، برای این‌که کج می‌بینید. می‌گوید بدنام شو، «بَدنام مجنون، رَست از کشاکش» درست است که مجنون بدنام شد گفتند این دیوانه است، ولی از کشاکش ذهنی رَست. چه شد؟ وقتی فضا گشوده‌ شد، یک اژدهای مست می‌شوی به‌علاوهٔ یک کِرم باهوش. کِرم باهوش یعنی ذهن باهوش. کِرم باهوش اشتباه نمی‌کند.

پس کسی که از کشاکش دَهر برهد ذهنش باهوش می‌شود. آن ذهن قبلی بیهوش بود، من‌ذهنی یک چشم داشت، مثل ابلیس اَعْور بود، یک‌چشم بود، هشیاری جسمی داشت فقط، فقط می‌خورد. اصلاً از هشیاری دیگری خبر نداشت، درنتیجه حالش دست خودش نبود، دست همانیدگی‌ها بود.

حال شما چه؟ دست همانیدگی‌ها است؟ اولاً حال شما حال من‌ذهنی است؟ و هِی این‌ور و آن‌ور می‌شود؟ هِی نگران می‌شوید؟ هِی حس امنیت می‌کنید؟ هِی استرس دارید در ذهن؟ یک‌دفعه استرس کم می‌شود. چه‌جوری است حالتان؟ حالتان حال زندگی است؟ حال اَلَست است؟ شادی خداوندی دارید؟

گفته امروز تو ماهی، یعنی من از مرکز شما طلوع می‌کنم به‌صورت تو. حالا شما در کشاکش دهر هستید، باهوش‌ کِرم هستید؟ باهوش‌ کِرم یعنی می‌داند که کُند می‌رود در ذهن، ذهن کُند کار می‌کند، ذهن جسم است، هشیاری جسمی است، ولی هوشمند است. چرا؟ از اژدها می‌گیرد هوشش را. درست است؟

🔟3️⃣5️⃣ ۳۳ 🔟3️⃣5️⃣
این [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] مجنون نیست، عاقل است. در کشاکش همانیدگی‌ها است، کِرمش نادان است، اژدها هم خبری نیست. ولی این‌جا [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] فضا گشوده‌ شده، شما اژدهای مست هستید، ذهنتان باهوش شده، منتها مثل مجنون بدنام هستید، چون من‌های ذهنی اطرافتان می‌گویند این اصلاً دیوانه شده عقل ندارد، ولی از کشاکشی که آن‌ها به آن دچار هستند رهیده‌اید.

کرمِ بریشم، اندیشه دارد
زیرا که جوید صنعت‌نمایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)

صنعت‌نمایی: نمایش صنعت، هنرنمایی


«کرمِ بریشم» یعنی کرم ابریشم. کرم ابریشم می‌گوید اندیشه دارد. می‌خواهد بگوید زندگی ما در این جهان که با من‌ذهنی شروع می‌شود، شبیه کرم ابریشم است. کرم ابریشم الآن نشان می‌دهیم پیله می‌تَند. پیله یک چیزی است که کرم اطراف خودش می‌تند و آن تو زندانی می‌شود. وقتی می‌خواهند ابریشم را به‌اصطلاح از او جدا کنند، امان نمی‌دهند به آن که کرم از توی آن بیاید بیرون به شاپرک تبدیل بشود. اگر امان بدهند به آن، پیله را سوراخ می‌کند و تبدیل به پروانه می‌شود.

پس کرم ابریشم می‌گوید مثل ما اندیشه دارد، یا ما در ذهن مثل کرم ابریشم هستیم و همین‌طور که صنعت‌نمایی می‌کند و جانش را از دست می‌دهد، ما هم به‌جای این‌که بگذاریم خداوند صنعت‌نمایی کند با فضاگشایی، خودمان با من‌ذهنی فنّ و صنعت به‌کار می‌بریم، درنتیجه آن تو گیر می‌افتیم. و خیلی موقع‌ها یا بیشترِ موقع‌ها، درواقع درصد بالایی در دیگِ جوش این جهان می‌جوشیم و از بین می‌رویم در همان حالت کِرمی.

پس این حالت [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] حالت کرم ابریشمی ما است که اندیشه‌های ذهنی داریم و صنعت‌نمایی می‌کنیم. این حالت [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] را نداریم، درست است؟

🔟3️⃣5️⃣ ۳۴ 🔟3️⃣5️⃣
و پیله‌ها این‌ها هستند، می‌بینید؟ توی این‌ها کرم هست. کرم ابریشم آمده تنیده این‌ها را آن تو زندانی شده و اگر حدود سه هفته‌ای به آن فرصت بدهند،
البته این‌ها را می‌جوشانند می‌بینید؟ وقتی می‌جوشانند، آن دیگر کرم‌ها توی آن جوشانده می‌میرند از بین می‌روند. ما هم در من‌ذهنی می‌جوشیم از بین می‌رویم.
به ما امان نمی‌دهند که سوراخ کنیم این پیله را، این محفظه را بیرون بیاییم. ولی اگر امان بدهند سوراخ می‌کنیم و پروانه می‌شویم می‌رویم. این پروانه حالت حضور ما است.
ولی معمولاً هم در حالت‌های کثیف می‌بینید، این خوب نشان می‌دهد، ما را می‌جوشانند. در دردهای طاقت‌فرسا ما می‌جوشیم و به‌صورت کرم از بین می‌رویم، امان پیدا نمی‌کنیم من‌ذهنی را سوراخ کنیم بیاییم بیرون.
بله این یک کمی تمیزتر است، دارند آن کار را می‌کنند. ما هم بعضی موقع‌ها وضع مالی‌مان خوب است و این‌طوری یک کمی اعیانی و در سطح بالا می‌جوشیم از بین می‌رویم. این یکی خیلی کثیف است می‌بینید، می‌جوشد از بین می‌رود. فرق نمی‌کند هر دو به‌صورت کرم می‌میرند.
و عرض کردم ما باید هرچه زودتر این پیله‌ای که دورمان تنیده‌ایم، این را سوراخ کنیم با فضاگشایی به کمک زندگی با «قضا و کُن‌فَکان» قبل از این‌که بجوشانند، پیر بشویم و نتوانیم، به‌صورت پروانهٔ حضور بیاییم بیرون و بپریم بریم. درست است؟
حالا می‌گوید:

صنعت نماید، چیزی بزاید
از خود برآید زان خیره‌رایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)

کرم ابریشم، همین‌طور ما توی ذهن که می‌بافیم می‌بافیم، هم دردها، همانیدگی‌ها، آن تو هستیم دیگر، نه؟ کرم ابریشم می‌گوید صنعت به خرج می‌دهد، از خودش فن ایجاد کرده. خداوند نگفته که برو من‌ذهنی بساز مثل کرم آن تو بجوش از استرس و دردهای این جهان بمیر. گفته برو آن‌جا یک همانیدگی مختصری انجام بده، بعد من را بیاور مرکزت من این پیله را سوراخ می‌کنم، تو به‌صورت پروانۀ حضور بپر، هر انسانی در آسمانِ فضای گشوده‌شده به‌صورت ماه که نور من را پخش می‌کنی، بدرخش. این را به ما گفته.

ما آمدیم این‌جا با عقل من‌ذهنی هِی جمع می‌کنیم، هِی از طریق همانیدگی‌ها می‌بینیم، مریض می‌شویم، جسممان را از بین می‌بریم. فقط تمام افتخارمان این است که دیده می‌شویم، مردم از ما تعریف می‌کنند توجه می‌دهند، خانه‌شان دعوت می‌کنند، تأیید می‌کنند. بله از همه مهم‌تر هستیم. سَری بین سرها درمی‌آوریم و خلاصه خیلی، خیلی مهم هستیم ما.

این بود؟! «صنعت نماید، چیزی بزاید»، کرم ابریشم همین‌طور ما، فن من‌ذهنی را به‌کار می‌بریم یک چیزی درست می‌کنیم، ولی توی آن چیز زندانی می‌شویم. «از خود برآید»، این را زندگی به شما نگفته، این را از خودمان درآوردیم ما، «از خود برآید» از آن «خیره‌رایی». خیره‌رایی یعنی بداندیشی، بیهوده‌اندیشی، ژاژخایی، اندیشیدن برحسب همانیدگی‌ها. توجه می‌کنید؟

الآن شما واضح است که یعنی چه، این چه‌کار دارید می‌کنید؟ این یک چیز ساده‌ای است اگر مردم گوش بدهند می‌فهمند دیگر. دیگر از این ساده‌تر مولانا بگوید؟ که این را خدا به شما نداده. «از خود برآید» از چه؟ از آن «خیره‌رایی» از این بی‌عقلی من‌ذهنی از آن کژاندیشی، کژروی، کژبینی.

آخر کسی در این جهان می‌آید یک چیزی ببافد آن تو زندانی بشود؟ کدام موجود این کار را می‌کند؟ بعد هم مثل کرم آن تو دراثر استرس، دراثر فشارهای این‌ جهان بمیرد برود؟ جوان بمیرد، دچار سرطان بشود بمیرد! آخر چه کسی این کار را می‌کند؟ کدام باشنده‌ می‌کند غیر از انسان. «از خود برآید» از صنعت خودش برمی‌آید، از خودش می‌زاید، از خیره‌رایی خودش این حاصل می‌شود نه مصلحت خداوند.

پس چقدر مهم است که زود فضا باز کنیم آن را بیاوریم مرکزمان. [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] این از خیره‌رایی این است که صنعت می‌کند هر کسی هنر خودش را به خرج می‌دهد در فکر کردن برحسب من‌ذهنی. بعضی موقع‌ها دیگران را هم هدایت می‌کند با من‌ذهنی‌‌اش. بله [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] این کار است. بیایید شما مرکز را عدم کنید خواهید دید که خداوند به شما نگفته بروید آن‌جا پیله درست کنید به‌صورت کرم توی آن بجوشید و بمیرید.

و این‌ها را از دفتر ششم برایتان می‌خوانم از داستان سلطان‌ محمود و دزدان. می‌دانید داستان سلطان‌ محمود و دزدان داستان خداوند است و ما انسان‌هاست. درست است؟ می‌گوید:

هر یکی خاصیّتِ خود را نمود
آن هنرها جمله بدبختی فزود
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۱۰)

آن هنرها گردنِ ما را ببست
زآن مَناصِب سرنگون‌ساریم و پست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۱۱)

آن هنر فی جیدِنا حَبْلٌ مَسَد
روزِ مُردن نیست زآن فن‎ها مدد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۱۲)

مَناصِب: جمع منصب، درجه، مرتبه، مقام


ما می‌‌آییم من‌ذهنی می‌سازیم، هنرهای خودمان را برحسب همانیدگی‌ها به همدیگر نشان می‌دهیم مقایسه می‌کنیم، ولی این هنرهای ذهنی همه‌اش بدبختی است و این هنرها هر هنری که با آن همانیده‌ایم و نشان می‌دهیم، گردن ما را به یک چیزی می‌بندد و از این مناصب از این منصب‌ها به‌اصطلاح که با آن‌ها همانیده‌ایم سرنگون می‌شویم. امروز هم خواندیم گفت:

بختِ ما را بردَرید آن بختِ او
تختِ ما شد سرنگون از تختِ او
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۸۴)

و آن هنری که با من‌ذهنی ارائه می‌کنیم مثل ریسمانی است از لیف خرما که گردن ما را می‌بندد و روز مردن از این فن‌ها، فن‌های ذهنی که انواع و اقسام حرفه یاد می‌گیریم، هنر یاد می‌گیریم، توجه کنید یاد گرفتن خوب است به‌شرط این‌که برحسب آن‌ها پز ندهید، برحسب آن‌ها بلند نشوید، آن در مرکزت نباشد به‌خاطر این‌که آن در مرکز شماست همانیده هستید برحسب آن‌ها بلند نشوید، دیده نشوید. بله؟


🔟3️⃣5️⃣ ۳۴ 🔟3️⃣5️⃣
«فِي جِيدِهَا حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ»
«و بر گردن ريسمانى از ليف خرما دارد.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ لهب (۱۱۱)، آیهٔ ۵)

چه کسی؟ هر کسی یک هنر را نشان می‌دهد گردنش با یک ریسمانی بسته می‌شود به این جهان. خب شما به‌اندازۀ همانیدگی‌هایتان گردنتان بسته شده به این جهان، گیر افتادید، اگر می‌خواستید بسته نشود برحسب آن هنرها بلند نمی‌شدید.

جز همان خاصیّتِ آن خوش‌حواس
که به شب بُد چشمِ او سلطان‌شناس
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۱۳)

آن هنرها جمله غولِ راه بود
غیرِ چشمی کاو ز شه آگاه بود
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۱۴)

می‌گوید فقط در این جهان یک خوش‌حواس هست، هر کسی خوش‌حواس است، هر کسی فضا را باز می‌کند خوش‌حواس است، اگر فضا را می‌بندد بدحواس است. فقط خاصیت خوش‌حواس‌ها که یکی‌اش هم همین مولاناست. خیلی از شما هم من واقعاً قدردانی می‌کنم دراثر کار روی خودتان خوش‌حواس شدید. آفرین! که در شب، در شب دنیا که همه هم‌هویت شدند، شما سلطان‌شناس شدید یعنی خداشناس شدید، چرا؟ برحسب این هنرها بلند نشدید.

تمام آن هنرها که با آن‌ها همانیده بودیم ما را هدایت کردند، این‌ها آدرس غلط به ما دادند، دیدید که به‌وسیلۀ آن‌ها به هیچ‌جا نرسیدیم، درست مثل بیابان غول به ما می‌گوید آن دریا را می‌بینی؟ آن دریا نیست سراب است، آب است برو بخور هی می‌رویم می‌رویم در بیابان، نمی‌رسیم.

آن هنرها جمله غولِ راه بود
غیرِ چشمی کاو ز شه آگاه بود
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۱۴)

کدام چشم؟ چشمی که فضا را گشوده و خداوند را ملاقات کرده، مزد را گرفته. و این سه بیت را دوباره می‌خوانم توی آن رشک هم هست، حسادت هم هست. اگر شما راه مولانا می‌روید هیچ‌ موقع بلند نمی‌شوید پز بدهید به‌خاطر همانیدگی و می‌دانید که این سبب سقوط شما خواهد شد.

هرکه داد او حُسنِ خود را در مَزاد
صد قضایِ بد سویِ او رو نهاد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ١٨٣۵)

مَزاد: مزایده و به معرض فروش گذاشتن


حیله‌ها و خشم‌ها و رَشک‌ها
بر سرش ریزد چو آب از مَشک‌ها
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ١٨٣۶)

دشمنان او را ز غیرت می‌دَرند
دوستان هم روزگارش می‌بَرند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ١٨٣۷)

بله مَزاد، مزایده و به معرض فروش گذاشتن. هر کسی زیبایی خودش را براساس همانیدگی چه زیبایی ظاهری، چه پول زیاد، چه یک‌ چیزی دارد دیگر یا چندتا چیز دارد، برحسب آن‌ها خودش را به مردم می‌خواهد بفروشد، در معرض فروش بگذارد صد قضای بد، صد اتفاق بد در سر راه او خواهد بود. واقعاً این کار بدی است شما بلند نشوید برحسب یک چیزی. من‌ذهنی‌تان دارد بلند می‌شود، خرّوب است. هر حُسنی که دارید برحسب آن بلند می‌شوید بنشینید، یادتان بیاید این حرف‌های مولانا.

برای همین می‌گویم شما این بیت‌ها را بخوانید، اول فهرست را درست کنید، ذهنتان را درست کنید. مثلاً خیلی‌ها فکر می‌کنند باید خودشان را نشان بدهند، باید بگویند ما هم هستیم ما را تأیید کنید. نه، کارتان نشان می‌دهد، لزومی ندارد شما بگویید و توی این فکر باشید، توی فکر بلند شدن برحسب یک خاصیت باشید.

و دارد می‌گوید دیگر، حیله‌ها و خشم‌ها و حسادت‌ها مثل آب چه‌جوری از مشک می‌ریزد روی سر آدم، مثل این‌که آدم رفته زیر دوش، دوشِ حیله و خشم و حسادت، و حسادت امروز دیدیم که چه ضرری می‌زند.

«دشمنان او را ز غیرت می‌دَرند» دشمنانش می‌آیند از حسادت او را می‌درند، دوستان هم دوستان من‌ذهنی که هیچ فایده‌ای ندارند، که به ما می‌گفت «خاک بر دلداریِ اَغیار پاش»

رُو اَشِدّاءُ عَلَی الْکُفّار باش
خاک بر دلداریِ اَغیار پاش
(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۲۴)

«برو نسبت‌به کافران سخت و باصلابت باش و بر سر عشق و دوستی نامحرمانِ بَدنَهاد، خاک بپاش.»

همین اغیار که ظاهراً دوست هستند، من‌های ذهنی که دوست نیستند که، بر سرت می‌ریزند وقت شما را تلف می‌کنند. خب این سه بیت را این‌قدر بخوانید که اگر برحسب یک چیزی بلند می‌شوید، یادتان می‌افتد، بنشینید دیگر بلند نشوید، خودتان را نشان ندهید.

🔟3️⃣5️⃣ ۳۵ 🔟3️⃣5️⃣
صنعت رها کن، صانع بس استت
شاهد همو بس، کم ده گُوایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)

گُوا: گُواه، شاهد


همۀ بیت‌ها مهم هستند، این بیت خیلی مهم است. می‌گوید این فن و این حقه‌بازی و این حیله و این فکر کردن برحسب من‌ذهنی را رها کن. صانع یعنی خداوند برای تو بس است «شاهد همو بس» فضا را باز کن بگذار ناظر و شاهد او باشد، او نگاه کند به ذهنت. حالا او اگر نگاه کند، اگر واقعاً شما فضا را باز کنید، ناظر هم او است هم شما. و این حالت حیرت، ذهنتان خاموش است، تمام انرژی‌ها را پس می‌دهد.

علت این‌که من‌ذهنی وجود ما را، زندگی ما را گرفته و پس نمی‌دهد برای این‌که ما با من‌ذهنی می‌خواهیم شهادت بدهیم، ما می‌خواهیم کنترل کنیم، ما نگرانیم ما می‌توانیم حتی توی ذهن واقعاً معتقد به نیروی خداوند باشیم، نیروی این لحظه باشیم، نیروی زندگی باشیم، نیروی عشق باشیم، نترسیم. می‌توانیم توکل داشته باشیم و تسلیم تمام داشته باشیم.
«جز توکّل، جز که تسلیمِ تمام» بله؟ غیر از این هیچ فایده‌ای ندارد، جز «در غم و راحت همه مَکر است و دام» این‌ها را می‌دانیم.

جز توکّل، جز که تسلیمِ تمام
در غم و راحت همه مَکر است و دام‌‌
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۴۶۸)

مَکر: تزویر و ریا، دورویی


جز توکل جز که تسلیم کامل، تمام، در غم و راحت یعنی وضع خوب است یا بد است همه مکر است و دام، فقط این کار می‌کند. شاهد فقط او کافی است، ما به‌صورت من‌ذهنی نباید شاهد باشیم، ناظر باشیم. عرض کردم «کم‌ ده گُوایی» یعنی اصلاً گواهی نده، یعنی شاهد نباش، شما به‌صورت من‌ذهنی شاهد زندگی‌ات نباش.

ما از فرط نگرانی از این‌که ممکن است خدا توجه نکند، ما زندگی خودمان را با من‌ذهنی و فکرهایش زیر کنترل داریم، این کار سبب می‌شود به چرخهٔ تخریب بیفتیم، سبب می‌شود با دید من‌ذهنی ببینیم، سبب می‌شود در فضای انساب باشیم و وقتی مشکلاتِ این‌جور دید پیش می‌آید، می‌گوییم تو کردی و من همیشه از تو بهترم، تو عوض بشو به‌جای این‌که بگویم من کردم.

وقتی شاهد اوست، ما متوجه اِشکالمان می‌شویم می‌گوییم من کردم، من از هیچ‌کس بهتر نیستم برای این‌که الآن می‌بینم من از جنس یک زندگی هستم، من باید خودم را تغییر بدهم، حواسم روی خودم باشد، الآن از خودم هم بدم نمی‌آید چون می‌بینم از جنس الست هستم، دارم خودم را تغییر می‌دهم.

می‌بینید چقدر فرق دارد، ما شاهد بشویم به‌عنوان من‌ذهنی یا من‌ذهنی بخوابد فضا باز بشود زندگی، خداوند شاهد بشود ما هم چون از جنس او هستیم با او شاهد هستیم، داریم از جنس او می‌شویم.

فن را به‌وسیلۀ من‌ذهنی رها کن خداوند بس است، صانع بس است. صانعی که صنع می‌کند، صانعی که هر لحظه فکر جدید می‌سازد، صانعی که هر لحظه در کار جدیدی است.

«کُلّ اَصباحٍ لَنا شَأْنٌ جدید»، او هر لحظه در کار جدید است، «هر لحظه و هر ساعت یک شیوهٔ نو دارد»، هر لحظه و همیشه او یک شیوۀ نو دارد. پس من «صنعت» من‌ذهنی را که دائماً توی فکرهای پوسیدهٔ قدیمی است رها می‌کنم، «صانع» با فکر جدید در هر لحظه بس است برای ما، بگذار او شاهد یا ناظر ذهن من بشود. من به‌صورت من‌ذهنی بالا نمی‌آیم که ناظر بشوم.

و در این‌جا باز هم آن قانون را همیشه شما یادتان باشد، وقتی شاهد او است، ذهن ما این زندگی ما را که در نقطه‌چین‌ها، همانیدگی‌ها سرمایه‌گذاری شده، مرتب پس می‌دهد. این شعر همیشه یادمان باشد:

از سَرِ کُه، سیل‌هایِ تیزرو
وز تنِ ما، جانِ عشق‌آمیز رُو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۷۶۸)

کُه: کوه
تیزرُو: شتابنده، تندرُو


توجه می‌کنید؟ این فضای بازشده یک فضای جذب است، جذب چه هست؟ جذب جنس خودش از همانیدگی‌های من، من در حال حیرتم، دخالت نمی‌کنم در حال «اَنصِتوا» هستم، حرف نمی‌زنم، گفتیم حرف بزنیم، نمازمان باطل می‌شود. نماز یعنی وصل شدن به زندگی در این معنا، «شاهد همو بس».

وقتی خودم ناظر می‌شوم به‌عنوان من‌ذهنی، زندگی زنده را که الآن از طرف خداوند می‌آید، تبدیل به مواد ذهنی می‌کنم، تبدیل به من‌ذهنی بزرگ‌تر می‌کنم، تبدیل به دید غلط می‌کنم که ایجاد مسئله می‌کند، مانع می‌کند، درد می‌کند، دشمن می‌کند، دشمن‌ها همه توهمی هستند، من هیچ دشمنی ندارم، برای این‌که از جنس الستم. مگر جنس خدا دشمن جنس خدا می‌شود؟ پس این توهم است دشمن دیدن.

🔟3️⃣5️⃣ ۳۶ 🔟3️⃣5️⃣
پس می‌بینید که چقدر فرق دارد که من به‌صورت من‌ذهنی بیایم ناظر بشوم، با حالتی که زندگی با فضای گشوده‌‌شده بیاید ناظر بشود و به ذهن من نگاه کند. ولی ما چون می‌ترسیم در ذهن نمی‌توانیم افسار زندگی‌مان را دست خداوند رها کنیم. هیچ‌کس که الآن من‌ذهنی شَدید دارد، اعتقادی به خداوند ندارد که بیاید بگوید من اختیارم را می‌دهم دست او. می‌گوید باید کنترل کنم، هر کسی کنترل می‌کند، هم خودش را هم دیگران را گرفتار است. حواسش به خودش نیست، اعتقادی به خداوند ندارد وگرنه توکل و تسلیم تمام داشت.

از خدا غیرِ خدا را خواستن
ظنِّ افزونی‌ست و کُلّی کاستن
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۷۳)

شما اگر از خدا غیر از خدا بخواهید، این فکر زیاد کردن است و همهٔ زندگی را خراب کردن. به‌هر‌حال اگر در این حالت بمانید [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)]، در افسانهٔ من‌ذهنی «صنعت» را رها نخواهید کرد و خداوند به‌صورت «صانع» برای شما بس نیست، کافی نیست. شعرهای زیادی خوانده‌ایم که خداوند برای ما کافی است. «شاهد همو بس کم دِه گُوایی» در این حالت نیست [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)]. در این حالت هست [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، که فضا باز شده، مرکز عدم است.

حق همی خواهد که تو زاهد شَوی
تا غَرَض بگْذاری و شاهد شَوی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷٢)

کاین غَرَض‌ها پردهٔ دیده بُوَد
بر نظر چون پرده پیچیده بُوَد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷٣)

پس نبیند جمله را با طِمّ و رِمّ
حُبُّکَ الْاَشْیاءَ یُعْمی و یُصِمّ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۴)

طِمّ: دریا و آب فراوان
رِمّ: زمین و خاک
با طِمّ و رِمّ: در این‌جا یعنی با جزئیات


خداوند در این لحظه از شما می‌خواهد شما پرهیز کنید، یعنی چیز‌ها را نیاورید به مرکزت، برحسب آن چیزها فکر نکنی، تا غرض را بگذاری. من‌ذهنی می‌گوید برای چه این کار را می‌کنم؟ یعنی غرض. هر همانیدگی یک سؤالِ «برای چه؟» هست که مربوط به ذهن است. مردم می‌پرسند مولانا را گوش بدهیم، می‌توانیم ازدواج کنیم؟ می‌توانیم همسر پیدا کنیم؟ این غرض است. برای چه مولانا را گوش می‌کنم؟ درد‌هایم کم می‌شود؟ مولانا را گوش کنم، این مرض من‌ذهنی خوب می‌شود؟ برحسب غرض فکر می‌کنند.

شما برای شاهد شدن که زندگی شاهد بشود، یعنی این بیت که قبلاً خوانده‌ایم، همین‌ها را می‌گوید غرض را بگذاری، غرض‌های ذهنی را بگذاری، شما شاهد می‌شوی. شما فضاگشایی کن برای تبدیل، برای یکی شدن با زندگی. بگویید منظور من از آمدن به این‌جا این است که من هشیارانه، حالا به زندگی زنده بشوم، به خداوند زنده بشوم. شاهد بشوم، ناظر بشوم.

این غرض‌ها یعنی دیدن برحسب همانیدگی‌ها پردهٔ دید چشم اصلی ماست و مثل پرده پیچیده‌ شده بر نظر، نظر همان هشیاری نظر هشیاری‌ای است که باید با آن ‌ببینیم، هشیاری مرکز عدم. بنابراین این‌طوری نیست که هم آینه باشد، وقتی به او زنده می‌شویم، فضا باز می‌شود، هم آینه هستیم، هم ذهنمان را می‌بینیم، ولی آن‌هایی که فقط ذهنشان را می‌بینند، به‌وسیلهٔ من‌ذهنی ناظر هستند. فضا را باز کردید، هم آگاه هستید که آینه هستید از جنس زندگی هستید، ناظر هستید، از زندگی، خداوند آگاه هستید، به او زنده هستید، ذهنتان را هم می‌بینید، ولی اگر من‌ذهنی بود، این آگاهی نبود دیگر.

«طمّ و رِمّ» یعنی هم آینه هستید، در‌واقع خودتان را می‌بینید، هم ذهنتان را. آینه ذهنتان را هم نشان می‌دهد. و می‌گوید عشق چیزها ما را کور و کر می‌کند. «حُبُّکَ الْاَشْیاءَ یُعْمی و یُصِمّ» یعنی چیزها در مرکزمان باشد، ما کور و کر می‌شویم. عشق چیزی را داشتن یعنی آوردن آن به مرکز.

توجه کنید انسان‌ها را هم که می‌آوریم به مرکزمان، آن‌ها هم ما را کور و کر می‌کنند. هم‌هویت شدن یعنی آوردن تصویر ذهنی یک انسانی به مرکزتان، اصلاً عشق نیست. عشق این است که شما فضا را باز کنید، به زندگی زنده بشوید، بعد این زندگی زنده‌شده به یک زندگی دیگر عاشق بشود که خودش است.

بعضی موقع‌ها وقتی فضا را باز می‌کنید، بعضی انسان‌ها این ارتعاش عشقی شما را برمی‌گردانند، با شما هماهنگ می‌شوند، ممکن است آن عشقی باشد که بین یک زن و مرد باید برقرار شود، وگرنه شما تصویر ذهنی را به‌عنوان یک جنس مخالف می‌آورید مرکزتان با او همانیده می‌شوید، این‌که عشق نیست که! این بنیان یک زندگی غلط است که به درد خواهد انجامید. می‌بینید که حتی از روز اول دوتا من‌ذهنی واریز می‌کنند درد را به این رابطهٔ مشترک و وقتی زیاد می‌شود دیگر نمی‌توانند تحمل کنند، این اتفاق در خیلی از خانواده‌ها افتاده و هنوز هم می‌افتد.

🔟3️⃣5️⃣ ۳۷ 🔟3️⃣5️⃣
«حُبُّکَ الْاَشَّیءَ یُعْمی و یُصِمّ.»
«عشقِ تو به اشيا تو را كور و كر می‌کند.»
🌴(حدیث)

حدیث است، عجیب است که ما این را نفهمیدیم! اگر عشق به اشیا و آدم‌ها ما را کور می‌کند به‌لحاظ زندگی، چرا ما این‌همه همانیدگی را در مرکزمان گذاشته‌ایم؟

در دلش خورشید چون نوری نشاند
پیشَش اختر را مقادیری نماند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۵)

اختر: ستاره، کنایه از همانیدگی‌ها


پس بدید او بی‌حجاب اسرار را
سِیرِ روحِ مؤمن و کُفّار را
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۶)

وقتی فضا را باز می‌کنید، باز می‌کنید خورشید یعنی خداوند نورش را مستقر می‌کند در دل شما، دیگر این همانیدگی‌ها ارزش خودشان را از دست می‌دهند. شما متوجه می‌شوید که آن فکر‌هایی که در ذهن می‌کردید که امروز صحبتِ همین بود دیگر، «جویی ز فکرت داروی علت»، اِ اِ اِ این فکر کردن برحسب ذهن چقدر غلط است! این کار‌هایی که من در ذهن می‌کردم چقدر خنده‌دار بوده! من حسادت می‌کردم به یکی، من پشت‌سر یکی حرف می‌زدم، من بلند می‌شدم به‌خاطر یک همانیدگی یک طلایی، جواهری، یا اتومبیلم، یا پولم پز می‌دادم، عجب خنده‌دار است این قضیه! چطور من این کار را می‌کردم؟! «اختر» ارزشش را از دست می‌دهد. اختر یعنی ستاره‌هایی که در ذهن ما درست شده، همانیدگی‌ها.

وقتی همانیدگی ارزشش را از دست بدهد، زندگی را آزاد می‌کند. وقتی بفهمید که این رنجشی که مثلاً من از پدر و مادرم دارم واقعاً توهم است، این چه ارزشی دارد من از یکی رنجیدم، نگه داشتم آخر؟ این دارد من را نابود می‌کند. با «طِمّ و رِمّ» این چیز‌ها دیده می‌شود.

وقتی زندگی ناظر می‌شود و شما مرکزتان را آزاد می‌کنید از همانیدگی‌ها ولو برای ثانیه‌هایی، یک‌دفعه یک چیز‌هایی را می‌بینید که بعضی فکر‌هایی که شما می‌کردید از مریضی من‌ذهنی خلاص بشوید همه غلط بوده، این‌که شما خودتان را در معرض فروش گذاشتید که من را نگاه کنید، اِ این چقدر خنده‌دار بوده و غلط بوده! چطور من رفته بودم دیگران را عوض می‌کردم و حواسم را از روی خودم برداشته بودم و من این‌همه عیب دارم خودم، چرا من عیب‌های خودم را نرفتم رفع کنم؟ خنده‌دار می‌شود، همین الآن هم خنده‌دار است.

شما خودتان را درست کنید بهتر است یا با من‌ذهنی‌تان بروید من‌‌ذهنی‌های دیگر را خراب‌تر کنید؟ شما می‌دانید با من‌ذهنی نمی‌توانید من‌ذهنی را عوض کنید، این کار شیطان است. شما با من‌ذهنی، من‌ذهنی را عوض کنید، من‌ذهنی که می‌خواهید عوض کنید، خرّوب‌تر می‌شود، می‌دانستید این را؟ خب الآن بدانید.

حالا به‌جای این‌که قاضی باشید، چراغ باشید، روشن کنید، من‌های ذهنی می‌بینند خودشان روی خودشان کار می‌کنند. هیچ‌کس نمی‌تواند عوض بشود مگر خودش، خودش را عوض کند، تازه خودش هم بخواهد خودش را عوض کند، باز هم نمی‌تواند، خیلی سخت است. ما در این چالش هستیم دیگر الآن، می‌خواهیم خودمان را عوض کنیم، هی ذهناً یک چیزهایی می‌فهمیم، می‌خواهیم برویم کتاب نمی‌توانیم، فرار می‌کنیم، از خودمان فرار می‌کنیم.

پس بدید او بی‌حجاب اسرار را
سیرِ روحِ مؤمن و کُفّار را
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۶)

پس متوجه می‌شویم مثلاً شما مؤمن هستید فضا را باز می‌کنید، چه‌جوری روحتان سیر می‌کند، چه‌جوری زندگی‌تان آزاد می‌شود. بعد آن کفار، آن‌هایی که همانیده هستند، وقتی مقاومت می‌کنند چه‌جوری فکر می‌کنند، من‌ذهنی‌شان قوی‌تر می‌شود، چه‌جوری خرّوب‌تر می‌شوند، چه‌جوری فکر می‌کنند دارند راه راست می‌روند راه غلط می‌روند، چه‌جوری فکر می‌کنند که زندگی‌شان را دارند درست می‌کنند زندگی‌شان را روز‌به‌روز خراب‌تر می‌کنند. شما می‌بینید، «سیرِ روحِ مؤمن و کُفّار را» می‌بینید. بی‌حجاب اسرار را می‌بینید.

خب این سه بیت را خواندیم و دیگر معنی‌اش را فهمیدید.

کرمِ بریشم، اندیشه دارد
زیرا که جوید صنعت‌نمایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)

صنعت‌نمایی: نمایش صنعت‌، هنرنمایی


شما فهمیدید که مثل کرم ابریشم اندیشه‌های همانیده نکنید، پیله نبافید، صنعت‌نمایی نکنید از خودتان با من‌ذهنی‌تان.

صنعت نماید، چیزی بزاید
از خود برآید زان خیره‌رایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)

کرم ابریشم و ما هم در ذهن، فن به‌کار می‌بریم. این فن‌ها را از خودمان، از خیره‌رایی خودمان در ذهن درآوردیم، چیزی می‌زاییم به‌نام من‌ذهنی، پیله، آن تو زندانی می‌شویم مثل کرم. این را از خودمان درآوردیم، خداوند به ما نگفته.


🔟3️⃣5️⃣ ۳۸ 🔟3️⃣5️⃣
صنعت رها کن، صانع بس استت
شاهد همو بس، کم ده گُوایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)

گُوا: گُواه، شاهد


به ما گفت صنعت را رها کن. فن‌بازی را، حیله کردن را، فکر کردن برحسب من‌ذهنی را رها کن و خداوند بَسَت است و شاهد باید او باشد فقط. او برای ما کافی است. بدون دخالت اغیار و من‌ذهنی‌مان او برای ما کافی است، تمام خیرها را می‌دهد. «شاهد همو بس»، ما به‌عنوان من‌ذهنی اصلاً نباید گواه باشیم، شاهد باشیم.

او نیست‌ها را داده‌ست هستی
او قلب‌ها را بخشد روایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)

قلب‌: تقلب، سیم و زر ناسره
روا: شایسته، سزاوار


یعنی خداوند است که نیست‌ها را هستی داده. این او است که همین من‌ذهنی را [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] که درواقع نیست است، نیستی است، یک توهم است، یک سایه است، با فضاگشایی هستی می‌دهد [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، هستی واقعی، یعنی زندگی‌ای که گفت تو مثل ماه از آسمان طلوع می‌کنی. «او نیست‌ها را داده‌ست هستی».

«قلب»، هم به‌معنی مرکز ما است، هم سکه‌ٔ تقلبی. می‌خواهد بگوید مرکز همانیده [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] سکهٔ تقلبی است که هیچ‌جا رایج نیست. بنابراین رایج کردن سکهٔ تقلبی به‌صورت سکهٔ درست [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] به‌وسیلهٔ خداوند انجام می‌شود با فضاگشایی شما. من‌ذهنی نمی‌تواند سکهٔ تقلبی خودش را رواج بدهد در این جهانِ هستی.

توجه کنید دارد می‌گوید که این من‌ذهنی یک چیزی است که در این کائنات هیچ‌کس نمی‌خرد. یعنی شما این من‌ذهنی را ببَر که پر از درد است، شما یک آدمی در نظر بگیرید که من‌ذهنی پیشرفته، هم از نظر جسمی مریض است، دائماً شکایت می‌کند، آه و فغان، درد را پخش می‌کند، یک ذهن بی‌ناظری است که ول شده‌ در این جهان هر کاری دلش می‌خواهد می‌کند و دائماً خرابکاری می‌کند، زندگی خودش و دیگران را. خلاصه یک ناظری است که به هر کسی می‌رسد یا او را خشمگین می‌کند یا یک خرابکاری در زندگی‌اش به‌وجود می‌آورد، یا خودش پر از ایراد است از یکی ایراد می‌گیرد، انتقاد می‌کند، اصلاً همه‌چیزش خراب است. این سکهٔ رایجی نیست در این کائنات. برود پیش نباتات، گل‌ها، آقا تو چه موجودی هستی اصلاً؟ چه‌جوری بخریم تو را؟ با تو چه‌جوری مصاحبت کنیم؟ ارزشی نداری تو جز این‌که ارتعاش بد می‌دهی. برود پیش جمادات، کوه‌ها، سنگ‌ها، قبولش ندارند. حیوانات همین‌طور، حیوانات هم از او فرار می‌کنند. انسان‌ها هم همین‌طور، انسان‌ها را پر از درد می‌کند. پس این قلب است، سکهٔ تقلبی است.

می‌گوید این سکه‌های تقلبی را او سکهٔ درست می‌کند و، چه‌جوری؟ با فضاگشایی و با حذف این همانیدگی‌ها و آزاد کردن آن‌ها. آزاد کردن انسان‌ها از همانیدگی‌ها وقتی هیچ‌چیز در مرکزشان نماند، این‌ها سکهٔ رایج می‌شوند در این کائنات. این‌دفعه اگر پیش نباتات، می‌گویند به‌ به‌ به! از تو عشق می‌بارد، از تو ارتعاش زنده‌کننده صادر می‌شود، تو داری به ما کمک می‌کنی ما وجودمان را بشناسیم. گل‌ها می‌گویند، نباتات می‌گویند. آدم‌ها هم همین‌طور، من‌های ذهنی‌ قدرشناسی می‌کنند. اگر یک کسی حضورش واقعاً ریشه‌دار باشد، آرام باشد، هرجا می‌رود سکه‌ٔ رایج است، مردم تقلبی بودن سکهٔ خودشان را می‌فهمند.

پس شما اگر من‌ذهنی دارید سکهٔ تقلبی دارید. ممکن است به من‌های ذهنی بفروشید. شما می‌دانید که من‌های ذهنی اگر سکهٔ شما را بخرند به‌عنوان من‌ذهنی، دارند یا حسادت می‌کنند یا تحقیر می‌کنند. هیچ من‌ذهنی‌ای هیچ من‌ذهنی‌ای را دوست ندارد. اگر دوست دارد، دوست داشتن من‌ذهنی می‌خواهد چیزی بگیرد، من‌ذهنیِ خودش را قوی‌تر کند. درست است؟

یعنی این خداوند است که نیست‌ها را هستی می‌دهد و سکه‌های تقلبی که به‌صورت من‌ذهنی هستند، این‌ها را به‌صورت رایج درمی‌آورد به‌اصطلاح. پس هرچه شما این همانیدگی‌ها را کم می‌کنید، سکهٔ خودتان را رایج‌تر می‌کنید در این کائنات.

ولیک آن را که طوفانِ بلا بُرد
فرو شد، گرچه من فریاد کردم

مگر از قعرِ طوفانش برآرم
چنان‌که نیست را ایجاد کردم

برآمد شمسِ تبریزی، بزد تیغ
زبان از تیغِ او پولاد کردم
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۵۰۲)

بزد تیغ: مجازاً خورشید طلوع کرد.


خب هم مولانا، هم خداوند ‌می‌گوید یک عده‌ای را طوفان بلای من‌ذهنی برد. آمدند من‌ذهنی ساختند، آن‌قدر از فکر کردن برحسب من‌ذهنی دارو جُستند که من‌ذهنی‌شان قوی شد و طوفان بلا و حوادث، این‌ها را به قعر من‌ذهنی برد. هر چقدر هم من فریاد کردم نشنیدند.

🔟3️⃣5️⃣ ۳۹ 🔟3️⃣5️⃣
واقعاً الآن مولانا فریاد می‌کند دیگر، شعرهای مولانا را می‌خوانیم شما می‌شنوید؟ می‌شود شما خودتان را از قعر طوفان بیاورید بالا؟ می‌گوید مگر بروم از قعر طوفان بیاورم بالا، این‌ها را طوفان برده به نازل‌ترین هشیاری. همین‌طور که نیست را ایجاد کردم، همین‌طور که وقتی هیچی نبودید آمدم وجود بخشیدم به شما. و این، باز هم همین طلوع ماه را نشان می‌دهد.

شمس تبریزی از فضای گشودهٔ شما تیغ زد یعنی طلوع کرد و زبان ما و فعل ما از تابش شمس تبریزی یا تابش زندگی چو ماه که امروز هم گفته شما ماه آسمان هستید، پولاد می‌شود. فکر ما آب‌دار می‌شود، کارساز می‌شود، از آن‌جایی است که این خورشید در درون ما طلوع می‌کند.

ولی خیلی‌ها را طوفان بلا برده. اگر متعهد بشوند به مولانا، مولانا آن‌ها را از قعر طوفان درمی‌آورد. به‌شرط این‌که امروز، خیلی چیزها گفتیم امروز، شما باید قلاووز داشته باشید، پیر داشته باشید.

شما این برنامه‌ها را از اول تا آخر باید گوش بدهید، چندین بار باید تکرار کنید، بیت‌ها را باید تکرار کنید، باید وقت بگذارید، باید طرح یک برنامه را رعایت کنید، همه‌اش را گوش بدهید. بله؟ و بیت‌های شاهدی که می‌خوانیم از مثنوی این‌ها را بخوانید. بعضی از شما فقط غزل را می‌خوانید. غزل‌ها بسیار قوی هستند بله، ولی خب می‌بینید ما یک جرثقیل می‌خواهیم واقعاً ما را بلند کند، ما خیلی سنگین شدیم.

این بیت‌ها به‌صورتی‌که می‌آید ذهن شما را شخم می‌زند، همه را بخوانید بگذارید درست کند شما را. اگر به‌طور سطحی بپردازید و به‌اندازهٔ کافی کار نکنید موفق نمی‌شوید.

داد او فلک را دورانِ دایم
نامد زیانش بی‌دست و پایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)

یعنی خداوند به فلک، به این آسمان و محتوایش، همیشه این‌ها می‌چرخند می‌گوید، چرا؟ برای این‌که بی‌ دست و پا هستند، دخالت نمی‌کنند. ما به‌عنوان انسان من‌ذهنی داریم، دخالت در کار زندگی می‌کنیم، دست و پا داریم ما، دست و پای ذهنی داریم.

«داد او فلک را دورانِ دایم». می‌بینید این فلک، آسمان و هرچه که در آن است می‌چرخد و هیچ ضرر و زیانی به آن نمی‌رسد، الی‌الابد هم خواهد چرخید. هیچ زیانی به آن نمی‌رسد برای این‌که بی‌ دست و پا است.

مثلاً اگر خورشید امروز می‌گفت می‌دانید چه‌جوری است؟! ما دیگر نمی‌خواهیم در این مسیر برویم، زمین هم یک ادعاهای خاصی می‌کرد، ماه هم همین‌طور، مریخ هم همین‌طور. این‌طوری که نمی‌شد دیگر! همه‌چیز به‌هم می‌خورد. همهٔ این‌ها برحسب یک نظمی که زندگی به آن‌ها بخشیده‌ می‌چرخند، دخالت نمی‌کنند، هیچ اشکالی هم پیش نمی‌آید.

ما به‌عنوان من‌ذهنی حول خرد کل نمی‌چرخیم، حول عقل من‌ذهنی‌مان می‌چرخیم، درنتیجه دست و پا داریم. [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] این دست و پا را که من‌ذهنی ایجاد کرده‌ با فن‌هایش باید از دست بدهیم. هرچه می‌بینیم فضا را بازتر می‌کنیم [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] دست و پای من‌ذهنی ضعیف‌تر می‌شود. این بیت‌ها را هم می‌خوانم:

دیدهٔ ما چون بسی علّت دَروست
رُو فنا کُن دیدِ خود در دید دوست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۹۲۱)

علّت: بیماری


دیدِ ما را دیدِ او نِعْمَ الْعِوَض
یابی اندر دیدِ او کُلِّ غَرَض
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۹۲۲)

نِعْمَ الْعِوَض: بهترین عوض


این چشم من‌ذهنی ما درواقع آن‌طور که می‌بیند ما را مریض کرده‌. هر همانیدگی یک جور مریضی به ما می‌دهد. درست است؟ کل آن یک مریضی لاعلاج است، ابعاد مختلفی دارد. بنابراین این دیدی که از طریق همانیدگی‌ها می‌بینیم، این را باید بیندازیم دور و با فضاگشایی دید خداوند را بگیریم، دید دوست را بگیریم.

و اگر این دید من‌ذهنی را بدهیم و دید دوست را بگیریم، این بهترین عوض است، این بهترین معامله است. و ما با دید او نه با دید من‌ذهنی کل غرض را می‌فهمیم. می‌فهمیم اصلاً برای چه آمدیم، هر لحظه می‌فهمیم که غرض ما از زندگی چه است. و این غرض‌هایی که در ذهن داریم ما که می‌خواهیم هرجور شده حال من‌ذهنی‌مان را خوب کنیم، مقایسه می‌کنیم، تمام آن‌ فن‌‌هایی که ما یاد گرفتیم در من‌ذهنی، این‌ها همه تخریب‌کننده است، این‌ها غرض زندگی نبوده.

غرض زندگی عرض کردم این نبوده، خداوند این نبوده ما بیاییم پیله ببافیم توی آن زندانی بشویم، بعد در کشاکش این دنیا و استرس‌های‌ این دنیا بجوشیم و خفه بشویم آن‌جا، از بین برویم در جوانی. درست است؟ غرض کلی این نبوده. ما باید دید او را پیدا کنیم تا غرض را بفهمیم.

🔟3️⃣5️⃣ ۴۰ 🔟3️⃣5️⃣
طفل تا گیرا و تا پویا نبود
مَرکَبش جز گردنِ بابا نبود
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۹۲۳)

گیرا: گیرنده، قوی
پویا: راه‌رونده، پوینده


چون فضولی گشت و دست و پا نمود
در عَنا افتاد و در کور و کبود
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۹۲۴)

عَنا: مخفّفِ عَناء، رنج، سختی
کور و کبود: دیدِ من‌ذهنی و آسیب‌های ناشی از آن


گیرا: گیرنده، قوی. پویا: راه‌رونده، پوینده. عَنا یعنی رنج و سختی. کور و کبود: دید من‌ذهنی و آسیب‌های ناشی از آن.

وقتی ما بچه هستیم، تمثیلش این است، بابایمان می‌گذارد گردنش ما را می‌برد. ولی شروع می‌کنیم به راه رفتن، دیگر از گردن بابا می‌آییم پایین می‌گوییم دیگر نمی‌خواهیم سوار بشویم، خودمان راه می‌رویم و می‌خواهیم خودمان را نشان بدهیم.

بنابراین فضول می‌شویم و دست و پا. بعد آن موقع می‌خوریم زمین، نه این‌که تمثیلش این نیست که ما نباید راه برویم، همیشه گردن بابایمان سوار بشویم، نه. دارد تمثیل می‌زند که وقتی ما آن‌طرف بودیم، پیش خداوند بودیم، از مرکز عدم راهنمایی‌مان را می‌گرفتیم، ولی وقتی آمدیم به این جهان و بچه هم که بودیم شاد بودیم، همین‌که شروع کردیم فکر کردن بر‌حسب من‌ذهنی دست و پای من‌ذهنی را پیدا کردیم، فضول شدیم، در کار زندگی دخالت کردیم، مرکزمان را جسم کردیم، دست و پا پیدا کردیم گفتیم ما هم بلد هستیم، بنابراین در درد افتادیم و در کور و کبود.

یعنی تصمیماتی با ذهن می‌گیریم، ضربه می‌خوریم. هم کور هستیم، هم از بس می‌افتیم، این‌ور و آن‌ورمان زخم می‌شود، کبود می‌شود. کور و کبود یعنی ندیدن و ایجاد موانع کردن و با آن‌ها دست و پنجه نرم کردن و زیر آن‌ها خرد شدن و از این حرف‌ها. پس الآن هم می‌توانیم با فضا‌گشایی، گردن بابای اصلی سوار بشویم.

جان‌هایِ خَلق پیش از دست و پا
می‌پریدند از وفا اندر صفا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۹۲۵)

چون به امرِ اِهْبِطُوا بندی شدند
حبسِ خشم و حرص و خرسندی شدند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۹۲۶)

اِهْبِطُوا: فرود آیید، هُبوط کنید.
بندی: اسیر، به بند درآمده


یعنی جان‌های ما انسان‌ها قبل از این‌که بیاییم به این جهان دست و پا پیدا کنیم، فضول باشیم در ذهن، ناب بودیم؛ که امروز می‌گفت از جنس صفا هستید شما. چون وفا داشتیم، با او یکی بودیم، در صفا می‌پریدیم.

همین‌که آمدیم به این جهان همانیده شدیم، وفا را از دست دادیم. همین‌که وفاداری‌مان را نسبت‌به خداوند از دست دادیم، گفت فرود بیایید. کجا فرود بیایید؟ توی ذهن همانیده، توی این جهنم. در این‌جا در همان پیلهٔ ذهن محبوس خشممان شده‌ایم، حرصمان یعنی زیاد کردن همانیدگی‌ها شده‌ایم و خرسندی و شاد بودن بر‌حسب من‌ذهنی شده‌ایم، هی می‌خواهیم خوشحال بشویم.

شما نگاه کنید بیشتر مردم مشغول این کار هستند، یا خشمگین هستند یا می‌خواهند یکی یک جوک بگوید یا به‌ آن‌ها بگوید که آدم خوبی هستید یا فلان هنر را دارید، یک کمی خوشحال بشود، حال من‌ذهنی‌اش بهتر بشود. یا مشغول خواستن و حرصِ توی این پیله است به‌هر‌حال. اِهبِطُوا: فرود آیید، هُبوط کنید. می‌دانید. بندی یعنی اسیر. و از این آیهٔ قرآن است:

«قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْهَا جَمِيعًا فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدًى فَمَنْ تَبِعَ هُدَايَ فَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ.»
«گفتيم: همه از بهشت فرو شوید، پس اگر از جانب من راهنمایی برایتان آمد، بر آن‌ها كه از راهنمایی من پيروى كنند بيمى نخواهد بود و خود اندوهناک نمی‌شوند.»
🌴(قرآن کریم، سورۀ بقره (۲)، آیۀ ٣٨)

«گفتیم همه از بهشت فرو شوید». یعنی کسانی که همانیده شده‌اند، از بهشت که یکی بودن با خداوند است به جدایی افتادند، فرو شدند، افتادند به ذهن همانیده. «پس اگر از جانب من»، آیهٔ قرآن است، راهنمایی برایتان آمد که می‌تواند پیغمبران باشد، پیغامی آورد از طرف من، بر آن‌ها که از راهنمایی من پیروی می‌کنند یعنی فضاگشایی می‌کنند بیمی نخواهد بود و خود اندوهناک نشوند.

پس معلوم می‌شود بیم یعنی ترس، و اندوه از ذهن می‌آید. اگر کسی واقعاً فضا را باز کند نه می‌ترسد، نه غصه می‌خورد. هر کسی که می‌ترسد و غصه می‌خورد پس ایمان ندارد، هنوز فرود آمده، در ذهن است. درست است؟

🔟3️⃣5️⃣ ۴۱ 🔟3️⃣5️⃣
جادُوان فرعون را گفتند: بیست
مست را پَروایِ دست و پای نیست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۰۹)

بیست: مخفّفِ بِایست، توقّف کن.


دست و پایِ ما مِیِ آن واحد است
دستِ ظاهر سایه است و کاسِد است
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۱۰)

کاسِد: بی‌رونق، بی‌ آب و تاب


جادوگران به فرعون چه گفتند؟ شما هم تا حالا اگر جادوگر بوده‌اید، الآن فضا را باز می‌کنید، به فرعون، به من‌ذهنی، به شیطان می‌‌گویید نگاه کن برو عقب. به ذهنتان می‌گویید ساکت شو، من را تهدید نکن که بیچاره می‌شوی، تنها می‌شوی، اگر همانیدگی‌ها را از دست بدهی مردم به تو احترام نمی‌گذارند، تأیید نمی‌کنند، توجه نمی‌دهند. من مست هستم، وقتی فضا را باز می‌کنیم مست می‌شویم. مست از این‌که دست و پای من‌ذهنی را از دست بدهد پروایی ندارد. چرا؟ الآن فضا باز شده می‌داند که دست و پایش مِی آن یکتا است، یعنی خداوند است. دست ظاهر، دست من‌ذهنی، ابزارهای من‌ذهنی، این سایه است و این رونق ندارد، سکهٔ تقلبی است، این به درد نمی‌خورد. این را ما به من‌ذهنی خودمان می‌گوییم.

خامُش، بر آن باش که پُر نگویی
هرچند با خود برمی‌نیایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)

پُر گفتن: زیاده حرف‌ زدن
با خود برنیامدن: از عهدهٔ خود نیامدن، قادر به حفظ زبان خود نبودن


پس می‌گوید خاموش باش، ذهنت را خاموش کن و همه‌اش حواست را به این بده که با ذهن حرف نزنی. اما می‌دانم چون با من‌ذهنی‌ات می‌خواهی من‌ذهنی‌ات را خاموش کنی از عهدهٔ این کار بر‌نخواهی آمد؛ مگر شما بیایی فضا را باز کنی.

اگر کسی می‌خواهد خاموش باشد و با من‌ذهنی خودش را می‌خواهد خاموش کند، می‌دانی که اگر بخواهی با من‌ذهنی من‌ذهنی‌ات را خاموش بکنی من‌ذهنی شروع می‌کند به بیشتر حرف زدن، قوی‌تر می‌شود.

پس خاموش، حواست را بده به این، تمرکزت روی این باشد که پرحرفی نکنی، «هرچند با خود برمی‌نیایی». خب «هر‌چند با خود بر‌‌می‌نیایی» شما الآن تجربه کرده‌اید که وقتی با من‌ذهنی [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] می‌خواهید من‌ذهنی را خاموش کنید این قوی‌تر می‌شود. پس با من‌ذهنی نباید من‌ذهنی را خاموش کنید. یک فن دیگری باید به‌کار ببرید و آن فضاگشایی است [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] و عدم کردن مرکزتان است. درست است؟

شما با سؤال کردن، با بحث کردن، با فکر کردن در من‌ذهنی نمی‌توانید از شر من‌ذهنی خلاص بشوید. و اگر بخواهید با من‌ذهنی بگویید که من کمتر حرف خواهم زد، این من‌ذهنی پرحرف‌تر خواهد شد، این کار را نکنید. به‌جایش آن چیزی را که ذهنتان نشان می‌دهد شوخی بپندارید، بازی بپندارید، بگذارید فضا باز بشود. فضا باز بشود، «حیرت» من‌ذهنی را خاموش می‌کند. شما نمی‌توانید با من‌ذهنی ذهنتان را خاموش کنید. خب این سه بیت را با هم می‌خوانیم:

او نیست‌ها را داده‌ست هستی
او قلب‌ها را بخشد روایی

داد او فلک را دورانِ دایم
نامد زیانش بی‌دست و پایی

خامُش، بر آن باش که پُر نگویی
هرچند با خود برمی‌نیایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)

قلب‌: تقلب، سیم و زر ناسره
روا: شایسته، سزاوار
پُر گفتن: زیاده حرف‌ زدن
با خود برنیامدن: از عهدهٔ خود نیامدن، قادر به حفظ زبان خود نبودن


پس الآن شما می‌دانید الآن که در من‌ذهنی ما نیست هستیم، با فضاگشایی او به ما هستی حقیقی، جنس اصلی ما را خواهد داد. او یعنی زندگی، خداوند. او این سکهٔ تقلبی ما را سکهٔ درستی خواهد کرد که در این کائنات قابل خرج کردن باشد. درست است؟ این سکهٔ تقلبی ما اصلاً رایج نیست. مثل شعر سعدی است می‌گوید:

بزرگ‌زادهٔ نادان به شَهْرَوا مانَد
که در دیارِ غریبش به هیچ نستانند
(سعدی، گلستان، باب سوم در فضیلت قناعت، حکایت ۲۷)

شَهْرَوا این چیزهایی بود که قهوه‌خانه‌ها مثلاً می‌دادند. هر قهوه‌خانه یک‌ سِری فلز درست می‌کرد و چایی که می‌آوردند، این شهرواها را می‌دادند. ولی این قهوه‌خانه شهروای آن قهوه‌خانه را قبول نمی‌کرد. این سکهٔ ما هم اگر خریدار داشته باشد، برای من‌های ذهنی دور و بر ما قابل خریدار است، آن هم به زور، با ستیزه. واقعاً وزیر‌زادهٔ نادان است.

پس این خداوند است که این سکهٔ تقلبی را که هیچ‌کس نمی‌خرد به‌ آن ارزش می‌دهد و قابل خرج کردن می‌کند، طلای تقلبی را طلای اصل می‌کند. و این مستلزم بی‌ دست و پا بودن ما است به‌صورت من‌ذهنی. به آسمان نگاه می‌کنیم که آسمان دائماً در حال حرکت است و یعنی محتوای آسمان هیچ ضرری به‌ آن نمی‌رسد، برای این‌که بی دست و پا است. ولی در من‌ذهنی دست و پا داریم ما، به ما ضرر می‌رسد، ما خودمان به خودمان ضرر می‌رسانیم. باید خاموش بشویم. این‌ هم می‌دانیم که با من‌ذهنی خودمان را نمی‌توانیم خاموش کنیم، از عهدهٔ خودمان با من‌ذهنی‌مان نمی‌توانیم بربیاییم، باید فضاگشایی کنیم.

🔟3️⃣5️⃣ ۴۲ 🔟3️⃣5️⃣