گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour
4.78K subscribers
3.67K photos
675 videos
1.77K files
1.98K links
چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا
تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰)

مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست.» تا «جز آنچه به ما آموختی.» دستِ تو را بگیرد.
Download Telegram
از مقاماتِ تَبَتُّل تا فنا
پایه پایه تا ملاقاتِ خدا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۲۳۵)

تَبَتُّل: بُریدن و اِخلاص داشتن
فنا: نهایت سیر اِلَی الله


این کار را باید بکنید. و شما می‌دانید:

رحمتی، بی‌ علّتی بی‌ خدمتی
آید از دریا مبارک ساعتی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۲۴)

اللَّـه‌اللَّـه، گِردِ دریابار گَرد
گرچه باشند اهلِ دریابار زرد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۲۵)

اللَّـه‌اللَّـه: تو را به خدا سوگند
دریابار: کنارِ دریا، ساحلِ دریا


تا که آید لطفِ بخشایشگری
سرخ گردد رویِ زرد از گوهری
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۲۶)

پس رحمت خداوند به سبب‌سازی و علت‌تراشیِ ذهنیِ شما نیست، و منوط به خدمتی نیست که شما با ذهنتان فکر می‌کنید باید بکنید. یکی می‌گوید من باید این کار را بکنم تا رحمت خدا بجوشد، نه. شما در این لحظه اگر فضاگشایی کنید، بدون این‌که کار ذهنی کرده باشید یا خدمت ذهنی کرده باشید، رحمت خداوند در این ساعتِ مبارک از فضای یکتایی جاری می‌شود به‌سوی شما.

رحمتی، بی‌ علّتی بی‌ خدمتی
آید از دریا مبارک ساعتی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۲۴)

در این بیت، یک مانع دیده می‌شود که ما در من‌ذهنی فکر می‌کنیم باید عبادت کنم، این کتاب را بخوانم، آن کار را بکنم که این‌ها را ذهن نشان می‌دهد. دوباره برمی‌گردیم به این بیت: «جویی ز فکرت داروی علّت»، من این کار را بکنم خدا رحمتش را می‌فرستد. این کار را ذهن نشان می‌دهد، غلط اندر غلط است. می‌گوید تو را به خدا، تو را به خدا، گِردِ دریابار گَرد! دریابار آدمی است که کنار دریا زندگی می‌کند، مولانا است، به دریا وصل است. گرچه به‌لحاظ طاق و طُرُنبِ این‌جهانی دریابار ضعیف است.

در ضمن دریابار شهری است کنار دریا است. شهر هم نماد انسان است. انسان، مولانا به دریا وصل است، کنار دریا است، اسمش را گذاشته دریابار. اللَّه‌اللَّه شما دور مولانا بگردید! گرچه مولانا مثلاً رئیس‌جمهور نبوده، شاه نبوده یا قدرت دنیایی نداشته. تا از طرف خداوند لطفش جاری بشود و این رویِ زرد من‌ذهنیِ شما سالم بشود، «سرخ گردد روی زرد از گوهری». این گوهر، گوهر اصل شما است. همین‌که شما کژروی را، دیدن برحسب همانیدگی‌ها را کم می‌کنید می‌گذارید کنار، همه‌چیزتان سالم می‌شود، بدنتان سالم می‌شود، فکرهایتان سالم می‌شود، هیجاناتتان از جنس عشق می‌شود، از جنس زیبایی می‌شود، آن خشم و ترس و این‌ها می‌رود و جاندار می‌شوید، پژمردگی از بین می‌رود.

و الآن شما می‌بینید که داریم می‌گوییم که شما بدون راهنما، بدون پیر در این کار موفق نمی‌شوید. و شما از پیر باید درست استفاده کنید، به حرف‌هایش گوش بدهید. پیر در این مورد مولانا است. باید وقت بگذارید، توجه بگذارید، تمرکز بگذارید، زحمت بکشید، شعرها را بخوانید، تکرار کنید، این‌جا را درست کنید [اشاره به سر]، طرز فکرتان را، بعد از این‌جا بروید به متن کتاب، آن‌جا را درست کنید، هِی ذهنتان را درست کنید.

توجه کنید، اول ما فکرهایمان را درست می‌کنیم که کمتر به خودمان لطمه بزنیم، چون تمام فکرهای من‌ذهنی مخرب است. ظاهراً سودآور است، به نفع ما است، باطناً نیست، و در من‌ذهنی ما نمی‌توانیم این را ببینیم. درنتیجه شما یک پیر انتخاب کنید، در این مورد مولانا، به حرفش گوش بدهید. هرجا که دیدید فکرهای شما با پیر جور درنمی‌آید، این شما هستید که باید عوض بشوید نه مولانا. اشکال نگیرید. انتقاد نکنید به بزرگان. موفق نمی‌شوید. توجه می‌کنید؟

داریم بررسی می‌کنیم که در این فکر کردن ما در من‌ذهنی برای رهایی از مرض من‌ذهنی چه اشکال هست و ما باید از آن پرهیز کنیم، درحالی‌که این فکرها است ریشهٔ مریضیِ ما، به‌وجودآورندهٔ مریضی ما. ما که از اول مریض نبودیم وقتی آمدیم به این جهان. ما به‌عنوان امتداد خدا آمدیم. خداوند که مریض نیست که، ما چطور خودمان را مریض کردیم این‌جا؟ باید کشف کنیم. و پیر به ما کمک می‌کند. پس قلاووز، پیر مهم است. بدون قلاووز و پیر شما موفق نخواهید شد.

🔟3️⃣5️⃣ ۲۷ 🔟3️⃣5️⃣
غیرِ پیر استاد و سرلشکر مباد
پیرِ گردون نی، ولی پیرِ رَشاد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۱۲١)

پیرِ گردون: شخصی که با گذرِ‌ روزگار پیر و سالمند شده باشد، پیرِ تقویمی
رَشاد: هدایت


در زمان، چون پیر را شُد زیردست
روشنایی دید آن ظلمت‌پَرَست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۱۲۲)

شرط، تسلیم است، نه کارِ دراز
سود نَبْوَد در ضَلالت تُرک‌تاز
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۱۲۳)

ضَلالت: گمراهی
تُرک‌تاز:‌ مانند تٌرک‌ها تازنده و سریع، کنایه از بی‌مهابا رفتن


استاد و سرلشکر ما غیر نمی‌تواند باشد، فقط پیر می‌تواند باشد، در این مورد مولانا. استاد و سرلشکر مولانا است و دارد می‌گوید پیر سنی نه، که من‌ذهنی دارد، هشتاد سالش شده. من‌ذهنی هشتادساله امروز گفت که از بچه هم کمتر می‌فهمد. ولی پیر هدایت، پیری که به زندگی وصل است، پیری که در شعرِ قبل گفت دریابار، شهری که کنار دریا است. دریا خود زندگی است. پیری که به زندگی وصل است، پیرِ هدایت‌کننده است. من‌ذهنی نمی‌تواند پیر باشد.

یعنی اگر شما زیردست بشوید به پیر، تعهد داشته باشید، حرفهایش را باور کنید، به‌وسیلۀ پیر طرز فکرتان را، طرز عملتان را درست کنید، فوراً، «در زمان»، فوراً ما که ظلمت‌پرست، تاریکی‌پرست بودیم روشنایی می‌بینیم. کدام روشنایی؟ روشنایی حضور را.

خب اگر شما روشنایی ندیدید به‌عنوان یک ظلمت‌پرست، یک من‌ذهنی، حتماً پیر نداشته‌اید. شما نمی‌توانید بگویید پیر نمی‌فهمد، این‌جایش را نفهمیده، این‌جایش را اشتباه کرده. چنین چیزی نداریم ما، آن موقع دیگر پیر نمی‌شود.

پس بنابراین شرط موفقیت تسلیم است. تسلیم پذیرش اتفاق این لحظه است، آن‌چه که ذهن نشان می‌دهد، قبل از قضاوت، شما نباید با ذهن قضاوت کنید، و رفتن به ذهن. تسلیم پذیرش اتفاق این لحظه است قبل از رفتن به ذهن، قبل از قضاوت، که شما را از جنس همان هشیاری می‌کند که قبل از آمدن به این جهان بودیم، یعنی الست. پس شرط این است که شما بتوانید یک‌‌ جوری از جنس آن هشیاری بشوید و این تسلیم یا فضاگشایی این کار را می‌کند.

نه این‌که در ذهن کار دراز بکنید، هی آزمون و خطا، این کار را بکنم ببینم چیست. شما کار دراز ذهنی‌تان امتحان خداوند است. هر کسی خداوند را امتحان کند خروب می‌شود. شعرهایش را خوانده‌ایم. بنابراین تُرک‌تاز کردن، جولان دادن اسب در فضای ذهن، این شعر را بخوان، آن شعر را بخوان و ذهنی بخوان و اعمال نکن به کتاب، آن فایده ندارد.

این‌ها را می‌دانید البته. پیر گردون: شخصی که با گذر روزگار پیر و سالمند شده باشد، پیر تقویمی. رَشاد: هدایت. ضلالت: گمراهی. تُرک‌تاز: مانند ترک‌ها تازنده و سریع، کنایه از بی‌مهابا رفتن. بله، برای همین می‌گویید شما:

من نجویم زین سپس راهِ اثیر
پیر جویم، پیر جویم، پیر، پیر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۱۲۴)

اثیر: آسمان، کُرۀ آتش که بالای کُرۀ هوا است. در این‌جا مراد هشیاریِ جسمی است.


پیر، باشد نردبانِ آسمان
تیر، پَرّان از که گردد؟ از کمان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۱۲۵)

پس شما، راهِ اثیر یعنی راهِ درد، اثیر همان کُرۀ آتش است. کرۀ آتش آتشی‌ است که دارد مولانا می‌گوید به‌وسیلۀ همانیدن در ذهن ایجاد می‌شود.

پس بنابراین شما می‌گویید پس از این، من راه درد را پیش نخواهم گرفت و پیر می‌جویم، پیر می‌جویم، پیر. یعنی دیگر متعهد می‌شوم، می‌چسبم ببینم این مولانا چه می‌گوید و من طرز فکر و طرز عملم را به‌وسیلۀ او چه‌جوری تغییر بدهم.

و می‌بینید این بیت‌ها را می‌خوانیم، مرتب اشتباه فکر کردنمان را اول درست می‌کنیم. درست است؟ خیلی از کارهای خطرناک ذهنی را نمی‌کنیم. امروز هم حتی خواندیم، ما مثلاً ما حسادت نمی‌کنیم. فکر می‌کنیم حسادت، پشت‌سر مردم حرف زدن، ایرادهایش را گفتن، عیب مردم را گرفتن و گفتن این‌ها چیز خوبی است، به ما سود می‌رساند، برای این‌که مردم را تحقیر می‌کنیم خودمان بالا می‌رویم، می‌گوییم ما این اشکالات را نداریم، آن‌ها دارند، احترام و ارزش ما خیلی بیشتر از آن‌ها است، ما راستگو هستیم آن‌ها دروغگو هستند، بله. نه، این‌ها سودمند نیست، این‌ها «راهِ اثیر» را جستن است.

پس اگر می‌خواهم من به آسمان بروم، پیر نردبان آسمان است، نه فضابندی و فکر کردن در ذهن. «تیر، پرّان از که گردد؟ از کمان»، من می‌خواهم کمان خوبی باشم تا مولانا و یا زندگی از من تیر بیندازد. من نمی‌خواهم کمانی باشم که هی این می‌لرزد. درست است؟

🔟3️⃣5️⃣ ۲۸ 🔟3️⃣5️⃣
گر بپرّانیم تیر، آن نی ز ماست
ما کمان و تیراَندازش خداست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۱۶)

شما اگر ساکت بشوید، «اَنْصِتوا» را رعایت کنید، حرف نزنید و ذهن در حالت حیرانی باشد، شما کمان خوبی هستید که زندگی تیر بیندازد، ولی اگر هی مرتب با ذهن شما این کمان را تکان بدهید، یعنی خودتان را دخالت بدهید در کمان بودن، شما می‌گویید زندگی، بله تیر بیندازد، ولی کمان خوب به‌نظر من، با ذهن من این‌طوری خوب است، آن کمان دیگر کمان نمی شود. «تیر، پَرّان از که گردد؟ از کمان»، شما باید کمان خوبی بشوید و این را پیر می‌کند.

چون نَهَد در تو صفت‌هایِ خری
صد پَرَت گر هست، بر آخُر پری
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۹۹)

آخُر: آخور، طویله، اِصطبل


از پیِ صورت نیامد موش‌ خوار
از خبیثی شد زبونِ موش‌خوار
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۰۰۰)

موش‌خوار: خورندۀ‌ موش


طعمه‌جوی و خاین و ظلمت‌پَرَست
از پنیر و فُستُق و دوشاب، مست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۰۰۱)

فُستُق: پسته
دوشاب: شیرۀ‌ جوشاندۀ خرما یا انگور


می‌دانیم موش‌خوار: خورندۀ موش. فُستُق: پسته. دوشاب: شیرۀ جوشاندۀ خرما یا انگور. خب اگر شما خودتان را رها کنید به‌‌دست من‌ذهنی و همانیدگی‌ها، صفت‌های حیوانی، خری در ما نهاده می‌شود. صفت‌های خری همین صفت‌های من‌ذهنی است که میل می‌کند به آخُرِ این دنیا، که هرچه بیشتر از این دنیا بخورد، از همانیدگی‌ها، بهتر است و این آخُر را باید پر بکند.

می‌گوید صد پر هم داشته باشی در ذهن، بالاخره آخرسر به آخُر خواهی پرید. با پرهای ذهنی نمی‌توانیم از صفت‌های خری بپریم. می‌گوید موش اگر خوار است، ذلیل است، به‌خاطر صورتش نیست، برای این‌که خبیث است. می‌خواهد بگوید که در من‌ذهنی ما موش می‌شویم. و واقعاً هم درست است دیگر، که می‌گوید گربه‌های کوچولو می‌خواهند پرنده را بگیرند، پرنده موش می‌شود می‌رود زمین.

بله؟ پس این ما در ذهن مثل موش شدیم به‌خاطر خبیثی من‌ذهنی است. وقتی می‌گوید خبیث پس بنابراین تمام فکرهایش خبیث است. موش‌خوار فرض کنید این دنیا است. این دنیا موش‌خوار است، موش‌ها را می‌گیرد بالاخره هضم می‌کند. ما از دست ذهن و دنیا نمی‌توانیم دربرویم اگر توی این خبیثی بیفتیم. دوباره برمی‌گردم به آن بیت که چقدر این بیت و این بیت‌ها تبیین می‌کنند:

جویی ز فکرت، دارویِ علّت
فکر است اصلِ علّت‌فزایی

فکرت برون کن، حیرت فزون کن
نی مردِ فکری، مردِ صفایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)

سَما: آسمان
علّت‌فزایی: حالت و عمل چیزی که بیماری و رنجوری افزاید.


پس بنابراین موش به‌علت این نیست که صورتش زشت است، بلکه، به‌خاطر صورتش نیست، بلکه به‌خاطر خبیثی‌اش است زبون موش‌خوار می‌شود. ما چرا ذلیل این دنیا هستیم؟ ما چرا این‌قدر درد می‌کشیم؟ ما چرا این‌قدر می‌ترسیم؟ به‌خاطر این‌که می‌ترسیم همانیدگی‌هایمان را بدزدند، کم بشود.

یک کسی پول ما را نمی‌دهد چرا این‌قدر ناراحت می‌شویم؟ برای این‌که همانیده‌ایم با پول و این دنیا با آن همانیدگی ما را ذلیل کرده، دارد ما را می‌خورد، جان ما را از بین می‌برد.

یعنی پول این‌قدر ارزش دارد برای ما سرطان باید بگیریم از بس غصه بخوریم که پولمان رفت، ندادند، خوردند. این درست است؟ «از خبیثی شد زبونِ موش‌خوار»، موش‌خوار آن چیزی است که موش را می‌گیرد می‌خورد. ما را به‌عنوان موش دنیا می‌گیرد می‌خورد، ما نمی‌توانیم آزاد بشویم، به مأموریتمان برسیم که به بی‌نهایت و ابدیت خداوند است، قبلاً طعمهٔ این دنیا می‌شویم.

«طعمه‌جوی و»، ما طعمه‌جو هستیم. ما به‌عنوان من‌ذهنی خائن به خودمان هستیم. ما تاریکی‌پرست هستیم و پنیر و فُستُق و دوشاب، همین همانیدگی‌های چرب و شیرین ما است در ذهن، به‌نظر ما خیلی عالی است و این‌ها اشکالی ندارد، ما از این‌ها مست هستیم، بله.

🔟3️⃣5️⃣ ۲۹ 🔟3️⃣5️⃣
بازِ اَشْهَب را چو باشد خویِ موش
ننگِ موشان باشد و عارِ وُحوش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۰۰۲)

باز اَشْهَب: باز شکاری سفید یا خاکستری
وُحوش: حیوانات وحشی


بازِ اَشْهَب باز شکاری سفید زیبایی ا‌ست و اگر خوی موش داشته باشد، که ما باز اَشهَب هستیم، بازِ عالی هستیم به‌شرط این‌که بپریم از روی همانیدگی‌ها، ولی خوی موش پیدا کردیم، ولی ما الآن دیگر موش هم نمی‌توانیم بشویم. موش‌ها می‌گویند ببین این هم موش شده آبروی ما را برده! این چه موشی است؟! و عار بقیهٔ حیوانات وحشی. یعنی حیوانات وحشی هم می‌گویند این انسان من‌ذهنی واقعاً به هیچ‌چیز شبیه نیست. این خودش را می‌زند به مثلاً با خر مقایسه می‌کند، با پلنگ مقایسه می‌کند، نمی‌دانم با کفتار مقایسه می‌کند، کفتار خجالت می‌کشد، می‌گوید آقا چرا با من مقایسه می‌کنید؟! چه خاصیت من مثل من‌ذهنی است؟ من‌ذهنی هم‌جنس‌های خودش را می‌کشد به‌خاطر دوشاب و فُستُق. فُستُق یعنی پسته در ضمن. به‌خاطر پسته، به‌خاطر همانیدگی‌ها، به‌خاطر زمین، به‌خاطر پول ما می‌رویم همدیگر را می‌کشیم. کفتار کی این کار را می‌کند؟ تا حالا چه کسی دیده کفتار، کفتار را بکشد؟ شکنجه بدهد؟ بله، چون سلیمان‌جوی نیست، سلیمان‌جوی، «وآن سلیمان‌جویْ را هردو بُوَد»، «دانه‌جو را دانه‌‏اش دامی شود» یا بُوَد.

دانه‌جو را دانه‌‏اش دامی شود
وآن سلیمان‌جویْ را هردو بُوَد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۰۵)

هر کسی دانه بجویَد دانه‌اش دام می‌شود. هر کسی فضا را باز کند، سلیمان را جست‌وجو کند هم دانه را می‌تواند داشته باشد هم سلیمان را. بله، می‌دانید این‌ها را.

تو جانِ مایی، ماهِ سَمایی
فارغ ز جمله اندیشه‌هایی

جویی ز فکرت، دارویِ علّت
فکر است اصلِ علّت‌فزایی

فکرت برون کن، حیرت فزون کن
نی مردِ فکری، مردِ صفایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)

سَما: آسمان
علّت‌فزایی: حالت و عمل چیزی که بیماری و رنجوری افزاید.


الآن من فکر کنم این سه بیت معنی‌اش مشخص شده. زندگی می‌گوید، خداوند می‌گوید تو جان من هستی، از جنس من هستی، باید در این فضای گشوده‌شده مثل ماه که جنس من را دارد طلوع کنی و آزاد از همهٔ اندیشه‌ها هستی. به‌وسیلۀ اندیشه خودت را تعیین نکن.

از فکر کردن در ذهن می‌خواهی داروی مرضت را پیدا کنی، این را بدان که با فکر کردن در ذهن داروی مرضت را پیدا نخواهی کرد و الآن مریض هستی و بدان که این فکرهای همانیده بوده که ریشهٔ همهٔ اضافه شدن علت به تو، یعنی به من که از جنس تو هستم یا تو از جنس من هستی، علت و مرض را اضافه کردی. در‌اثر فکرهای همانیده بود که این مرض را به خودت اضافه کردی. حالا با فضاگشایی برو به فضای حیرت که با ذهن دخالت نکنی، فکر نکنی، به هم نریزی اوضاع را و من را بیاور به مرکزت، با فضاگشایی فکرت را برون کن، من را بیاور، حیرت را فزون کن، تو مرد صفا هستی، مرد فکر نیستی. یعنی موجودی نیستی که به‌وسیلۀ فکر بتوانی خودت را درست کنی.

فکر می‌کنی، منتها باید کمان بشوی من از طریق تو هر لحظه فکر جدید درست کنم و جای حضور تو، جای اقامت تو در این فضای گشوده‌شده است به‌صورت ماه. این‌طوری نیست که به‌صورت جسم هی ببافی، ببافی، ببافی. این‌طوری نیست.

🔟3️⃣5️⃣ ۳۰ 🔟3️⃣5️⃣
💠💠💠پایان بخش دوم💠💠💠
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
برنامه شماره ۱۰۳۵ گنج حضور
فایل تصویری - بخش‌ سوم (پخش زنده)

https://t.me/GanjeHozourMessages
Audio
برنامه شماره ۱۰۳۵ گنج حضور
فایل تصویری - بخش‌ سوم (پخش زنده)

https://t.me/GanjeHozourMessages
دوباره توضیح بدهم که مولانا از زبان زندگی به ما می‌گوید که شما یعنی شما انسان‌ها، هر انسانی، جان زندگی هستید، جان خداوند هستید و ماه آسمان هستید. این آسمان در درون ما باز می‌شود و آن‌جا به‌صورت ماه ما باید طلوع کنیم. الآن این ماهِ ما گیر کرده در این نقطه‌چین‌ها، همانیدگی‌ها.

و ما آزاد از هر اندیشه‌ای هستیم. هیچ اندیشه‌ای نمی‌تواند جنس ما را، وجود ما را تعیین کند، درحالی‌که فعلاً در من‌ذهنی اندیشه‌ها هستند که به ما حکمرانی می‌کنند و وجود ما را تعیین می‌کنند. وجود ما دراثر اندیشه‌ها شده یک من‌ذهنی. من‌ذهنی یک مریضی است:

انبیا گفتند: در دل علّتی‌ست
که از آن در حق‌شناسی آفتی‌ست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۷۷)

علّت: بیماری


و این آفتِ در‌واقع شناسایی خودمان است، شناسایی زندگی است و ما آمده‌ایم زندگی را هشیارانه بشناسیم و جنسیت اصلی‌مان را پیدا کنیم و جنسیت اصلی ما از جنس بی‌نهایت و ابدیت است و این آفتِ آن است. به‌وسیلهٔ اندیشه خودمان را تعیین می‌کنیم.

شما می‌بینید دراثر اندیشه‌ها ما تغییر می‌کنیم، حالمان تغییر می‌کند، وجودمان کوچک و بزرگ می‌شود، که همان من‌ذهنی ما باشد، و این یک مریضی است، پایین می‌گوید این علت است. مردم اشتباهشان این است که به‌وسیلهٔ فکر کردن در ذهن، به‌وسیلهٔ ذهن از طریق همانیدگی‌ها می‌خواهند این مریضی را خوب کنند.

گفتیم این مریضی آثار مخرّبی دارد که این خرّوب به‌زودی بدن ما را خراب می‌کند، فکرهای ما را خراب می‌کند، روابط ما را خراب می‌کند، تمام زحمات ما را امروز خواندیم، هدر می‌دهد. ما میوه‌ای نمی‌توانیم از زندگی‌مان بچینیم تا زمانی‌که این مریضی را داریم، ولی اشتباه مردم این است که از طریق فکر کردن به‌وسیلهٔ همین من‌ذهنی که سبب مریضی ما شده، می‌خواهند مرضشان را درمان کنند، که بدتر می‌شود، یعنی علّت یا مرض اضافه می‌شود، با فکر کردن در ذهن این مرض شدیدتر می‌شود و مردم من می‌بینم متأسفانه این کار را می‌کنند.

من الآن بیست و پنج سال است در خدمت شما هستم، مرتب این مریضی را شدت می‌دهند به‌ امید این‌که خوب بشوند و نمی‌توانند از ذهن بپرند بیرون، برای این‌که معتقد نیستند که اگر قلاووزی یا پیری به‌نام مولانا را انتخاب کنند یواش‌یواش حقیقت را خواهند فهمید، خواهند فهمید این همانیدگی مریضی است، من‌ذهنی‌شان مریض است، دارند به خودشان ضرر می‌زنند، این من‌ذهنی دشمنشان است.

تمام این اشکالات از همین من‌ذهنی شخصِ خود من است، درحالی‌که یک‌ جوری نشان می‌دهد که مثل این‌که «تو کردی»، ما را امتداد ابلیس کرده. هر بلایی سر خودمان می‌آوریم، هر ضرری که به خودمان می‌زنیم، یکی را پیدا می‌کنیم می‌گوییم تو کردی. درعین‌حال می‌گوید من از تو بهترم، کار ابلیس است. تو عوض بشو. هیچ به‌ فکر خودمان نمی‌رسد که من خودم باید عوض بشوم. درست است؟

هیچ گِردِ خود نمی‌گردد که من
کژْروی کردم، چو اندر دین، شَمَن
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۹۶)

شَمَن: بت‌پرست


یعنی گِرد خودش نمی‌گردد که من کژروی کردم مانند بت‌پرست در کار دین. توجه می‌کنید؟ من‌ذهنی این‌طور موجودی است و الآن در بیت سوم می‌گوید تو با فضاگشایی این فکرَتِ ذهنی را بیرون کن. باید این کار را بکنید شما، که نمی‌کنید.

حیرتت را فزون کن، یعنی با من‌ذهنی نفهم چه‌جوری تغییر می‌کنی. مردم با من‌ذهنی می‌خواهند تغییرات خودشان را ببینند، نمی‌توانید ببینید شما، نکنید این کار را، زحمات ما و شما هدر می‌رود. بیت‌های مولانا را بخوانید می‌فهمید خودتان. تکرار کنید تا بیت معنا را در شما آشکار کند و رها کند به جان شما.

«فکرَت برون کن، حیرت فزون کن». تو تندتند فکر نکن، فکرهای مشکل نکن، پیچ‌در‌پیچ نکن، استدلال نکن، بگویی آقا آدم خردمند یعنی این. نه! ما موجود صفا هستیم، موجود فکر نیستیم. این به استدلال ذهنی نیست. اگر استدلال هم باید بکنیم، سبب‌سازی، حتماً باید زمینه فضای گشوده‌شده باشد، آن موقع درست درمی‌آید.

🔟3️⃣5️⃣ ۳۱ 🔟3️⃣5️⃣
فکرت درین ره شد ژاژخایی
مجنون شو ای جان، عاقل چرایی؟
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)

ژاژخایی: یاوه‌گویی


فکر کردن به‌وسیلهٔ من‌ذهنی در این راهِ بیرون آمدن از من‌ذهنی بیهوده‌گویی است، ژاژ‌خایی است. به همهٔ ما می‌گوید دیوانه‌ شو. دیوانه‌ شو یعنی به هیچ‌‌کدام از فکرهای من‌ذهنی اهمیت نده. بی‌اثرشان کن. «مجنون شو ای جان»، چرا عقل من‌ذهنی را داری؟

در من‌ذهنی هر کسی یک من‌ذهنی زیرک باشد، همانیدگی‌ها را خوب جمع کرده باشد، به او می‌گویند عاقل. الٓان می‌گوید: «مجنون شو ای جان». به شما دارد می‌گوید، مجنون شو، در این مجنون شدن به حرف جمع گوش نده، مجنون شو، نسبت‌به عقل من‌ذهنی دیوانه شو. هی چه به تزریق جمع باشد، تحریک جمع باشد، تحریک دیگران باشد یا من‌ذهنی خودت، بیهوده‌گویی نکن، بیهوده‌گویی در مقابل فضاگشایی و این‌که زندگی در هر لحظه کار جدیدی است.

شما صُنع باید بکنید، فکرهای قدیمی را تکرار می‌کنید که چه؟ این شما را در ذهن نگه می‌دارد، اگر شما همیشه فکرهای همانیده بکنید و این ژاژخایی [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)]، ماندن در محدودیت ذهن و از طریق این نقطه‌چین‌ها فکر کردن ژاژخایی است. ژاژخایی یعنی بیهوده‌گویی. ذهناً حرف می‌زنیم.

این مجنون شدن است [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]. فضا را باز کردیم، مرکز عدم است، دیوانه شدیم نسبت‌به من‌ذهنی، نسبت‌به این عقل [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)]. این عقلی که به ما دست می‌دهد از طریق دیدن با همانیدگی‌ها، با این عقلی که از طریق مرکز عدم و حیرت به‌وجود می‌آید [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، خیلی فرق دارد. این دومی عقل کل است، آن یکی عقل من‌ذهنی است. عقل من‌ذهنی که برحسب چیزهای آفل می‌بینیم که خیلی‌خیلی ضعیف است، مثل یک شمع کم‌نور است در مقابل نور خورشید. پس شما بیایید مجنون شو یعنی نور خورشید را بگیر، خرد کل را بگیر. چرا عاقل هستی برحسب عقل من‌ذهنی؟ [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] بله داشتیم می‌گفت:

موسیا، بسیارگویی، دور شو
ور نه با من گُنگ باش و کور شو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۵۱۷)

گُنگ: لال


ور نرفتی، وز ستیزه شِسته‌‌ای
تو به معنی رفته‌ای بگْسَسته‌‌ای
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۵۱۸)

شِسته‌:‌ مخفف نشسته است.


چون حَدَث کردی تو ناگه در نماز
گویدت: سویِ طهارت رُو بتاز
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۵۱۹)

حَدَث: مدفوع، ادرار
طهارت: پاکیزگی، پاک کردن


این داستان موسی و خضر است. موسی من‌ذهنی، خضر زندگی. یعنی این‌که فضا را باز می‌کنی تو، من هر کاری می‌کنم، هر تغییراتی می‌دهم تو را، از جانب زندگی می‌آید این صحبت، به‌وسیلهٔ من‌ذهنی لال باش، کور شو، نبین، حرف نزن. یعنی وقتی ما وصل شدیم به زندگی، اتحاد ما با زندگی، فضا باز شده، من‌ذهنی باید ساکت باشد، سؤال نکند. سؤال بسیارگویی است. هیچ‌چیز نباید بگوید. هیچ‌چیز. برای همین عرض می‌کنم شما سؤال نکنید، سؤال نه. هی سؤال می‌کنند، سؤال می‌کنند. سؤال یعنی محدودیت ذهن، زندانی شدن در ذهن.

این چند بیت را بارها خواندیم، باز هم هر چقدر بخوانیم کم است. شما موسی هستید، زندگی به شما می‌گوید یا دور شو یا برو توی ذهن. یا با من یکی شدی، من دارم تو را تغییر می‌دهم با «قضا و کُن‌فَکان»، لال باش و کور شو. اگر نرفتی، ولی حرف می‌زنی، ببینید چقدر با ذهن حرف زدن در مقایسه با یکی شدن با زندگی و «قضا و کُن‌فَکان»، صنع و طرب، این‌ها را مقایسه کنید. همین‌که با ذهن حرف زدید، با من‌ذهنی، که امروز چه گفته؟

جویی ز فکرت، دارویِ علّت
فکر است اصلِ علّت‌فزایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)

این را ما بفهمیم که ما حرف نباید بزنیم. ولی اگر حرف می‌زنیم و نمی‌گذاریم زندگی حرف بزند، فکر می‌کنیم وصل هستیم، نرفتی و از ستیزه، از استیزه نشسته‌ای، درواقع به من که دیگر وصل نیستی. یعنی اگر که شما با ذهن حرف بزنی که به زندگی وصل نیستی که دیگر، درواقع جدا شده‌ای.

و تشبیه می‌کند این را به این‌که وسط نماز انسان ادرار بکند، و قانون می‌گوید که تو برو بدو، نایست، طهارت کن، پاک کن خودت را. یعنی الٓان وصل به خداوند هستم، یک‌دفعه من‌ذهنی‌ام حرف زد، قضاوت کرد، یک چیزی گفت، اتصال من به خداوند قطع شد، همه‌چیز آلوده شد با حرف زدن من. من الآن باید بروم ببینم چه حرف زد؟ کدام همانیدگی اعتراض کرد؟ کدام درد اعتراض کرد؟ آن را بردارم زندگی را از آن بگیرم، شناسایی کنم، حواسم باید به خودم باشد که پاک کنم آثار آن را از خودم، دوباره وصل بشوم که آن دیگر مزاحم من نشود.

🔟3️⃣5️⃣ ۳۲ 🔟3️⃣5️⃣
وَر نرفتی، خشک، جُنبان می‏‌شوی
خود نمازت رفت پیشین، ای غَوی‏
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۵۲۰)

پیشین: از پیش
غَوی: گمراه


یک کسی وسط نماز ادرار کرده، ولی هِی بلند می‌شود نمازش را ادامه می‌دهد، نمازش دیگر باطل شده. کسی هم که به زندگی وصل است، یک‌دفعه ذهنش حرف زد این اتصال پاره شد، دراین‌صورت هِی دیگر حرف بزن، هِی کار کن، نمی‌دانم نصیحت کن، زحمت بکش با من‌ذهنی. نه دیگر این فایده ندارد، نمازت رفت. اتصالت قطع شد صُنع هم قطع شد، فکر عالی هم قطع شد، «قَضا و کُن‌فَکان» هم قطع شد، یعنی نمازت رفت باطل شد.

می‌بینید که کار ما فقط با اتصال به زندگی پیش می‌رود، درحالی‌که مردم اصلاً اتصال به زندگی را متوجه نیستند، فکر نمی‌کنند لازم است. فکر می‌کنند با من‌ذهنی می‌توانند مسائلشان را حل کنند. من‌ذهنی مسائل را اضافه می‌کند، موانع را اضافه می‌کند، دشمن را اضافه می‌کند، درد را اضافه می‌کند، مرض را تشدید می‌کند.

اگر این من‌ذهنی را بدون ناظر وِل کنی زندگیِ شما را به‌زودی خراب می‌کند. اگر شما جوان هستید، این‌ها را از من بشنوید از مولانا بشنوید، زود یک چاره‌ای بکنید، وگرنه نروید خانواده‌ تشکیل بدهید، این خانواده را خراب می‌کند.

شما از خانواده‌ها بپرسید آقا، خانم که شما هفتاد سالتان است، زندگی‌تان چه‌جوری خراب شد؟ نمی‌دانند. می‌گویند آقا ما زحمتمان را کشیدیم، والله به خدا ما همه کار کردیم، نشد.

شما اجازه دادید من‌ذهنی‌تان کار کند. شما وصل نبودید به زندگی، شما تسلیم نبودید. شما تنها‌تنها روی خودتان کار نکردید. هر دویتان «من» بودید، هر دویتان همدیگر را ملامت کردید. هیچ‌کدام حواستان به خودتان نبود که خودتان را درست کنید، اشکالتان این بوده. فکر نمی‌کردید که به خداوند باید وصل بشوید از طریق صُنع و طَرب کار کنید. فکر نمی‌کردید که کارتان با «قضا و کُن‌فَکان» پیش می‌رود نه با تندتند حرف زدن و فکر کردن از طریق همانیدگی‌ها.

بله من‌ذهنی آخرسر، ما که کاری نکردیم که، ما که زندگی‌مان را کردیم دیگر. این‌ها را دارد می‌گوید دیگر.

بَدنام مجنون، رَست از کشاکش
باهوش کِرمی، مست اژدهایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)

می‌گوید برو دیوانه شو، مجنون رفت دیوانه شد، بنابراین بدنام شد. اشکالی ندارد شما بدنام بشوید. اشکالی ندارد این دنیا نتواند از شما سوءاستفاده کند، مردم بگویند شما عقل ندارید، همان‌طور که مجنون بدنام شد، ولی مجنون از کشاکش ذهن رَست، می‌خواهد بگوید که شما اگر مجنون بشوید.

یک‌دفعه کشیده می‌شویم حالمان خیلی خوب می‌شود، پولمان دارد زیاد می‌شود. الآن جوانیم، یک‌دفعه برمی‌گردد این‌وَری می‌رود، بد می‌شود. همانیدگی‌ها شروع می‌کند به زیاد شدن، یک‌دفعه شروع می‌کند به سقوط، حال ما هم با این‌ها. یک چیزی از بین می‌رود ناراحت می‌شویم. یک چیزی گیرمان می‌آید خوشحال می‌شویم. هِی خوشحال می‌شویم ناراحت می‌شویم، خوشحال می‌شویم، کشاکش. چه کسی می‌کشد؟ دنیا، همانیدگی‌ها.

شما سلیمان هستید تاجتان کج شده. نیروی زندگی بر ضدّ شما می‌وزد، برای این‌که کج می‌روید، برای این‌که کج می‌بینید. می‌گوید بدنام شو، «بَدنام مجنون، رَست از کشاکش» درست است که مجنون بدنام شد گفتند این دیوانه است، ولی از کشاکش ذهنی رَست. چه شد؟ وقتی فضا گشوده‌ شد، یک اژدهای مست می‌شوی به‌علاوهٔ یک کِرم باهوش. کِرم باهوش یعنی ذهن باهوش. کِرم باهوش اشتباه نمی‌کند.

پس کسی که از کشاکش دَهر برهد ذهنش باهوش می‌شود. آن ذهن قبلی بیهوش بود، من‌ذهنی یک چشم داشت، مثل ابلیس اَعْور بود، یک‌چشم بود، هشیاری جسمی داشت فقط، فقط می‌خورد. اصلاً از هشیاری دیگری خبر نداشت، درنتیجه حالش دست خودش نبود، دست همانیدگی‌ها بود.

حال شما چه؟ دست همانیدگی‌ها است؟ اولاً حال شما حال من‌ذهنی است؟ و هِی این‌ور و آن‌ور می‌شود؟ هِی نگران می‌شوید؟ هِی حس امنیت می‌کنید؟ هِی استرس دارید در ذهن؟ یک‌دفعه استرس کم می‌شود. چه‌جوری است حالتان؟ حالتان حال زندگی است؟ حال اَلَست است؟ شادی خداوندی دارید؟

گفته امروز تو ماهی، یعنی من از مرکز شما طلوع می‌کنم به‌صورت تو. حالا شما در کشاکش دهر هستید، باهوش‌ کِرم هستید؟ باهوش‌ کِرم یعنی می‌داند که کُند می‌رود در ذهن، ذهن کُند کار می‌کند، ذهن جسم است، هشیاری جسمی است، ولی هوشمند است. چرا؟ از اژدها می‌گیرد هوشش را. درست است؟

🔟3️⃣5️⃣ ۳۳ 🔟3️⃣5️⃣
این [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] مجنون نیست، عاقل است. در کشاکش همانیدگی‌ها است، کِرمش نادان است، اژدها هم خبری نیست. ولی این‌جا [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] فضا گشوده‌ شده، شما اژدهای مست هستید، ذهنتان باهوش شده، منتها مثل مجنون بدنام هستید، چون من‌های ذهنی اطرافتان می‌گویند این اصلاً دیوانه شده عقل ندارد، ولی از کشاکشی که آن‌ها به آن دچار هستند رهیده‌اید.

کرمِ بریشم، اندیشه دارد
زیرا که جوید صنعت‌نمایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)

صنعت‌نمایی: نمایش صنعت، هنرنمایی


«کرمِ بریشم» یعنی کرم ابریشم. کرم ابریشم می‌گوید اندیشه دارد. می‌خواهد بگوید زندگی ما در این جهان که با من‌ذهنی شروع می‌شود، شبیه کرم ابریشم است. کرم ابریشم الآن نشان می‌دهیم پیله می‌تَند. پیله یک چیزی است که کرم اطراف خودش می‌تند و آن تو زندانی می‌شود. وقتی می‌خواهند ابریشم را به‌اصطلاح از او جدا کنند، امان نمی‌دهند به آن که کرم از توی آن بیاید بیرون به شاپرک تبدیل بشود. اگر امان بدهند به آن، پیله را سوراخ می‌کند و تبدیل به پروانه می‌شود.

پس کرم ابریشم می‌گوید مثل ما اندیشه دارد، یا ما در ذهن مثل کرم ابریشم هستیم و همین‌طور که صنعت‌نمایی می‌کند و جانش را از دست می‌دهد، ما هم به‌جای این‌که بگذاریم خداوند صنعت‌نمایی کند با فضاگشایی، خودمان با من‌ذهنی فنّ و صنعت به‌کار می‌بریم، درنتیجه آن تو گیر می‌افتیم. و خیلی موقع‌ها یا بیشترِ موقع‌ها، درواقع درصد بالایی در دیگِ جوش این جهان می‌جوشیم و از بین می‌رویم در همان حالت کِرمی.

پس این حالت [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] حالت کرم ابریشمی ما است که اندیشه‌های ذهنی داریم و صنعت‌نمایی می‌کنیم. این حالت [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] را نداریم، درست است؟

🔟3️⃣5️⃣ ۳۴ 🔟3️⃣5️⃣
و پیله‌ها این‌ها هستند، می‌بینید؟ توی این‌ها کرم هست. کرم ابریشم آمده تنیده این‌ها را آن تو زندانی شده و اگر حدود سه هفته‌ای به آن فرصت بدهند،
البته این‌ها را می‌جوشانند می‌بینید؟ وقتی می‌جوشانند، آن دیگر کرم‌ها توی آن جوشانده می‌میرند از بین می‌روند. ما هم در من‌ذهنی می‌جوشیم از بین می‌رویم.
به ما امان نمی‌دهند که سوراخ کنیم این پیله را، این محفظه را بیرون بیاییم. ولی اگر امان بدهند سوراخ می‌کنیم و پروانه می‌شویم می‌رویم. این پروانه حالت حضور ما است.
ولی معمولاً هم در حالت‌های کثیف می‌بینید، این خوب نشان می‌دهد، ما را می‌جوشانند. در دردهای طاقت‌فرسا ما می‌جوشیم و به‌صورت کرم از بین می‌رویم، امان پیدا نمی‌کنیم من‌ذهنی را سوراخ کنیم بیاییم بیرون.
بله این یک کمی تمیزتر است، دارند آن کار را می‌کنند. ما هم بعضی موقع‌ها وضع مالی‌مان خوب است و این‌طوری یک کمی اعیانی و در سطح بالا می‌جوشیم از بین می‌رویم. این یکی خیلی کثیف است می‌بینید، می‌جوشد از بین می‌رود. فرق نمی‌کند هر دو به‌صورت کرم می‌میرند.
و عرض کردم ما باید هرچه زودتر این پیله‌ای که دورمان تنیده‌ایم، این را سوراخ کنیم با فضاگشایی به کمک زندگی با «قضا و کُن‌فَکان» قبل از این‌که بجوشانند، پیر بشویم و نتوانیم، به‌صورت پروانهٔ حضور بیاییم بیرون و بپریم بریم. درست است؟
حالا می‌گوید:

صنعت نماید، چیزی بزاید
از خود برآید زان خیره‌رایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)

کرم ابریشم، همین‌طور ما توی ذهن که می‌بافیم می‌بافیم، هم دردها، همانیدگی‌ها، آن تو هستیم دیگر، نه؟ کرم ابریشم می‌گوید صنعت به خرج می‌دهد، از خودش فن ایجاد کرده. خداوند نگفته که برو من‌ذهنی بساز مثل کرم آن تو بجوش از استرس و دردهای این جهان بمیر. گفته برو آن‌جا یک همانیدگی مختصری انجام بده، بعد من را بیاور مرکزت من این پیله را سوراخ می‌کنم، تو به‌صورت پروانۀ حضور بپر، هر انسانی در آسمانِ فضای گشوده‌شده به‌صورت ماه که نور من را پخش می‌کنی، بدرخش. این را به ما گفته.

ما آمدیم این‌جا با عقل من‌ذهنی هِی جمع می‌کنیم، هِی از طریق همانیدگی‌ها می‌بینیم، مریض می‌شویم، جسممان را از بین می‌بریم. فقط تمام افتخارمان این است که دیده می‌شویم، مردم از ما تعریف می‌کنند توجه می‌دهند، خانه‌شان دعوت می‌کنند، تأیید می‌کنند. بله از همه مهم‌تر هستیم. سَری بین سرها درمی‌آوریم و خلاصه خیلی، خیلی مهم هستیم ما.

این بود؟! «صنعت نماید، چیزی بزاید»، کرم ابریشم همین‌طور ما، فن من‌ذهنی را به‌کار می‌بریم یک چیزی درست می‌کنیم، ولی توی آن چیز زندانی می‌شویم. «از خود برآید»، این را زندگی به شما نگفته، این را از خودمان درآوردیم ما، «از خود برآید» از آن «خیره‌رایی». خیره‌رایی یعنی بداندیشی، بیهوده‌اندیشی، ژاژخایی، اندیشیدن برحسب همانیدگی‌ها. توجه می‌کنید؟

الآن شما واضح است که یعنی چه، این چه‌کار دارید می‌کنید؟ این یک چیز ساده‌ای است اگر مردم گوش بدهند می‌فهمند دیگر. دیگر از این ساده‌تر مولانا بگوید؟ که این را خدا به شما نداده. «از خود برآید» از چه؟ از آن «خیره‌رایی» از این بی‌عقلی من‌ذهنی از آن کژاندیشی، کژروی، کژبینی.

آخر کسی در این جهان می‌آید یک چیزی ببافد آن تو زندانی بشود؟ کدام موجود این کار را می‌کند؟ بعد هم مثل کرم آن تو دراثر استرس، دراثر فشارهای این‌ جهان بمیرد برود؟ جوان بمیرد، دچار سرطان بشود بمیرد! آخر چه کسی این کار را می‌کند؟ کدام باشنده‌ می‌کند غیر از انسان. «از خود برآید» از صنعت خودش برمی‌آید، از خودش می‌زاید، از خیره‌رایی خودش این حاصل می‌شود نه مصلحت خداوند.

پس چقدر مهم است که زود فضا باز کنیم آن را بیاوریم مرکزمان. [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] این از خیره‌رایی این است که صنعت می‌کند هر کسی هنر خودش را به خرج می‌دهد در فکر کردن برحسب من‌ذهنی. بعضی موقع‌ها دیگران را هم هدایت می‌کند با من‌ذهنی‌‌اش. بله [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] این کار است. بیایید شما مرکز را عدم کنید خواهید دید که خداوند به شما نگفته بروید آن‌جا پیله درست کنید به‌صورت کرم توی آن بجوشید و بمیرید.

و این‌ها را از دفتر ششم برایتان می‌خوانم از داستان سلطان‌ محمود و دزدان. می‌دانید داستان سلطان‌ محمود و دزدان داستان خداوند است و ما انسان‌هاست. درست است؟ می‌گوید:

هر یکی خاصیّتِ خود را نمود
آن هنرها جمله بدبختی فزود
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۱۰)

آن هنرها گردنِ ما را ببست
زآن مَناصِب سرنگون‌ساریم و پست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۱۱)

آن هنر فی جیدِنا حَبْلٌ مَسَد
روزِ مُردن نیست زآن فن‎ها مدد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۱۲)

مَناصِب: جمع منصب، درجه، مرتبه، مقام


ما می‌‌آییم من‌ذهنی می‌سازیم، هنرهای خودمان را برحسب همانیدگی‌ها به همدیگر نشان می‌دهیم مقایسه می‌کنیم، ولی این هنرهای ذهنی همه‌اش بدبختی است و این هنرها هر هنری که با آن همانیده‌ایم و نشان می‌دهیم، گردن ما را به یک چیزی می‌بندد و از این مناصب از این منصب‌ها به‌اصطلاح که با آن‌ها همانیده‌ایم سرنگون می‌شویم. امروز هم خواندیم گفت:

بختِ ما را بردَرید آن بختِ او
تختِ ما شد سرنگون از تختِ او
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۸۴)

و آن هنری که با من‌ذهنی ارائه می‌کنیم مثل ریسمانی است از لیف خرما که گردن ما را می‌بندد و روز مردن از این فن‌ها، فن‌های ذهنی که انواع و اقسام حرفه یاد می‌گیریم، هنر یاد می‌گیریم، توجه کنید یاد گرفتن خوب است به‌شرط این‌که برحسب آن‌ها پز ندهید، برحسب آن‌ها بلند نشوید، آن در مرکزت نباشد به‌خاطر این‌که آن در مرکز شماست همانیده هستید برحسب آن‌ها بلند نشوید، دیده نشوید. بله؟


🔟3️⃣5️⃣ ۳۴ 🔟3️⃣5️⃣
«فِي جِيدِهَا حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ»
«و بر گردن ريسمانى از ليف خرما دارد.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ لهب (۱۱۱)، آیهٔ ۵)

چه کسی؟ هر کسی یک هنر را نشان می‌دهد گردنش با یک ریسمانی بسته می‌شود به این جهان. خب شما به‌اندازۀ همانیدگی‌هایتان گردنتان بسته شده به این جهان، گیر افتادید، اگر می‌خواستید بسته نشود برحسب آن هنرها بلند نمی‌شدید.

جز همان خاصیّتِ آن خوش‌حواس
که به شب بُد چشمِ او سلطان‌شناس
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۱۳)

آن هنرها جمله غولِ راه بود
غیرِ چشمی کاو ز شه آگاه بود
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۱۴)

می‌گوید فقط در این جهان یک خوش‌حواس هست، هر کسی خوش‌حواس است، هر کسی فضا را باز می‌کند خوش‌حواس است، اگر فضا را می‌بندد بدحواس است. فقط خاصیت خوش‌حواس‌ها که یکی‌اش هم همین مولاناست. خیلی از شما هم من واقعاً قدردانی می‌کنم دراثر کار روی خودتان خوش‌حواس شدید. آفرین! که در شب، در شب دنیا که همه هم‌هویت شدند، شما سلطان‌شناس شدید یعنی خداشناس شدید، چرا؟ برحسب این هنرها بلند نشدید.

تمام آن هنرها که با آن‌ها همانیده بودیم ما را هدایت کردند، این‌ها آدرس غلط به ما دادند، دیدید که به‌وسیلۀ آن‌ها به هیچ‌جا نرسیدیم، درست مثل بیابان غول به ما می‌گوید آن دریا را می‌بینی؟ آن دریا نیست سراب است، آب است برو بخور هی می‌رویم می‌رویم در بیابان، نمی‌رسیم.

آن هنرها جمله غولِ راه بود
غیرِ چشمی کاو ز شه آگاه بود
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۱۴)

کدام چشم؟ چشمی که فضا را گشوده و خداوند را ملاقات کرده، مزد را گرفته. و این سه بیت را دوباره می‌خوانم توی آن رشک هم هست، حسادت هم هست. اگر شما راه مولانا می‌روید هیچ‌ موقع بلند نمی‌شوید پز بدهید به‌خاطر همانیدگی و می‌دانید که این سبب سقوط شما خواهد شد.

هرکه داد او حُسنِ خود را در مَزاد
صد قضایِ بد سویِ او رو نهاد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ١٨٣۵)

مَزاد: مزایده و به معرض فروش گذاشتن


حیله‌ها و خشم‌ها و رَشک‌ها
بر سرش ریزد چو آب از مَشک‌ها
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ١٨٣۶)

دشمنان او را ز غیرت می‌دَرند
دوستان هم روزگارش می‌بَرند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ١٨٣۷)

بله مَزاد، مزایده و به معرض فروش گذاشتن. هر کسی زیبایی خودش را براساس همانیدگی چه زیبایی ظاهری، چه پول زیاد، چه یک‌ چیزی دارد دیگر یا چندتا چیز دارد، برحسب آن‌ها خودش را به مردم می‌خواهد بفروشد، در معرض فروش بگذارد صد قضای بد، صد اتفاق بد در سر راه او خواهد بود. واقعاً این کار بدی است شما بلند نشوید برحسب یک چیزی. من‌ذهنی‌تان دارد بلند می‌شود، خرّوب است. هر حُسنی که دارید برحسب آن بلند می‌شوید بنشینید، یادتان بیاید این حرف‌های مولانا.

برای همین می‌گویم شما این بیت‌ها را بخوانید، اول فهرست را درست کنید، ذهنتان را درست کنید. مثلاً خیلی‌ها فکر می‌کنند باید خودشان را نشان بدهند، باید بگویند ما هم هستیم ما را تأیید کنید. نه، کارتان نشان می‌دهد، لزومی ندارد شما بگویید و توی این فکر باشید، توی فکر بلند شدن برحسب یک خاصیت باشید.

و دارد می‌گوید دیگر، حیله‌ها و خشم‌ها و حسادت‌ها مثل آب چه‌جوری از مشک می‌ریزد روی سر آدم، مثل این‌که آدم رفته زیر دوش، دوشِ حیله و خشم و حسادت، و حسادت امروز دیدیم که چه ضرری می‌زند.

«دشمنان او را ز غیرت می‌دَرند» دشمنانش می‌آیند از حسادت او را می‌درند، دوستان هم دوستان من‌ذهنی که هیچ فایده‌ای ندارند، که به ما می‌گفت «خاک بر دلداریِ اَغیار پاش»

رُو اَشِدّاءُ عَلَی الْکُفّار باش
خاک بر دلداریِ اَغیار پاش
(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۲۴)

«برو نسبت‌به کافران سخت و باصلابت باش و بر سر عشق و دوستی نامحرمانِ بَدنَهاد، خاک بپاش.»

همین اغیار که ظاهراً دوست هستند، من‌های ذهنی که دوست نیستند که، بر سرت می‌ریزند وقت شما را تلف می‌کنند. خب این سه بیت را این‌قدر بخوانید که اگر برحسب یک چیزی بلند می‌شوید، یادتان می‌افتد، بنشینید دیگر بلند نشوید، خودتان را نشان ندهید.

🔟3️⃣5️⃣ ۳۵ 🔟3️⃣5️⃣
صنعت رها کن، صانع بس استت
شاهد همو بس، کم ده گُوایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)

گُوا: گُواه، شاهد


همۀ بیت‌ها مهم هستند، این بیت خیلی مهم است. می‌گوید این فن و این حقه‌بازی و این حیله و این فکر کردن برحسب من‌ذهنی را رها کن. صانع یعنی خداوند برای تو بس است «شاهد همو بس» فضا را باز کن بگذار ناظر و شاهد او باشد، او نگاه کند به ذهنت. حالا او اگر نگاه کند، اگر واقعاً شما فضا را باز کنید، ناظر هم او است هم شما. و این حالت حیرت، ذهنتان خاموش است، تمام انرژی‌ها را پس می‌دهد.

علت این‌که من‌ذهنی وجود ما را، زندگی ما را گرفته و پس نمی‌دهد برای این‌که ما با من‌ذهنی می‌خواهیم شهادت بدهیم، ما می‌خواهیم کنترل کنیم، ما نگرانیم ما می‌توانیم حتی توی ذهن واقعاً معتقد به نیروی خداوند باشیم، نیروی این لحظه باشیم، نیروی زندگی باشیم، نیروی عشق باشیم، نترسیم. می‌توانیم توکل داشته باشیم و تسلیم تمام داشته باشیم.
«جز توکّل، جز که تسلیمِ تمام» بله؟ غیر از این هیچ فایده‌ای ندارد، جز «در غم و راحت همه مَکر است و دام» این‌ها را می‌دانیم.

جز توکّل، جز که تسلیمِ تمام
در غم و راحت همه مَکر است و دام‌‌
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۴۶۸)

مَکر: تزویر و ریا، دورویی


جز توکل جز که تسلیم کامل، تمام، در غم و راحت یعنی وضع خوب است یا بد است همه مکر است و دام، فقط این کار می‌کند. شاهد فقط او کافی است، ما به‌صورت من‌ذهنی نباید شاهد باشیم، ناظر باشیم. عرض کردم «کم‌ ده گُوایی» یعنی اصلاً گواهی نده، یعنی شاهد نباش، شما به‌صورت من‌ذهنی شاهد زندگی‌ات نباش.

ما از فرط نگرانی از این‌که ممکن است خدا توجه نکند، ما زندگی خودمان را با من‌ذهنی و فکرهایش زیر کنترل داریم، این کار سبب می‌شود به چرخهٔ تخریب بیفتیم، سبب می‌شود با دید من‌ذهنی ببینیم، سبب می‌شود در فضای انساب باشیم و وقتی مشکلاتِ این‌جور دید پیش می‌آید، می‌گوییم تو کردی و من همیشه از تو بهترم، تو عوض بشو به‌جای این‌که بگویم من کردم.

وقتی شاهد اوست، ما متوجه اِشکالمان می‌شویم می‌گوییم من کردم، من از هیچ‌کس بهتر نیستم برای این‌که الآن می‌بینم من از جنس یک زندگی هستم، من باید خودم را تغییر بدهم، حواسم روی خودم باشد، الآن از خودم هم بدم نمی‌آید چون می‌بینم از جنس الست هستم، دارم خودم را تغییر می‌دهم.

می‌بینید چقدر فرق دارد، ما شاهد بشویم به‌عنوان من‌ذهنی یا من‌ذهنی بخوابد فضا باز بشود زندگی، خداوند شاهد بشود ما هم چون از جنس او هستیم با او شاهد هستیم، داریم از جنس او می‌شویم.

فن را به‌وسیلۀ من‌ذهنی رها کن خداوند بس است، صانع بس است. صانعی که صنع می‌کند، صانعی که هر لحظه فکر جدید می‌سازد، صانعی که هر لحظه در کار جدیدی است.

«کُلّ اَصباحٍ لَنا شَأْنٌ جدید»، او هر لحظه در کار جدید است، «هر لحظه و هر ساعت یک شیوهٔ نو دارد»، هر لحظه و همیشه او یک شیوۀ نو دارد. پس من «صنعت» من‌ذهنی را که دائماً توی فکرهای پوسیدهٔ قدیمی است رها می‌کنم، «صانع» با فکر جدید در هر لحظه بس است برای ما، بگذار او شاهد یا ناظر ذهن من بشود. من به‌صورت من‌ذهنی بالا نمی‌آیم که ناظر بشوم.

و در این‌جا باز هم آن قانون را همیشه شما یادتان باشد، وقتی شاهد او است، ذهن ما این زندگی ما را که در نقطه‌چین‌ها، همانیدگی‌ها سرمایه‌گذاری شده، مرتب پس می‌دهد. این شعر همیشه یادمان باشد:

از سَرِ کُه، سیل‌هایِ تیزرو
وز تنِ ما، جانِ عشق‌آمیز رُو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۷۶۸)

کُه: کوه
تیزرُو: شتابنده، تندرُو


توجه می‌کنید؟ این فضای بازشده یک فضای جذب است، جذب چه هست؟ جذب جنس خودش از همانیدگی‌های من، من در حال حیرتم، دخالت نمی‌کنم در حال «اَنصِتوا» هستم، حرف نمی‌زنم، گفتیم حرف بزنیم، نمازمان باطل می‌شود. نماز یعنی وصل شدن به زندگی در این معنا، «شاهد همو بس».

وقتی خودم ناظر می‌شوم به‌عنوان من‌ذهنی، زندگی زنده را که الآن از طرف خداوند می‌آید، تبدیل به مواد ذهنی می‌کنم، تبدیل به من‌ذهنی بزرگ‌تر می‌کنم، تبدیل به دید غلط می‌کنم که ایجاد مسئله می‌کند، مانع می‌کند، درد می‌کند، دشمن می‌کند، دشمن‌ها همه توهمی هستند، من هیچ دشمنی ندارم، برای این‌که از جنس الستم. مگر جنس خدا دشمن جنس خدا می‌شود؟ پس این توهم است دشمن دیدن.

🔟3️⃣5️⃣ ۳۶ 🔟3️⃣5️⃣
پس می‌بینید که چقدر فرق دارد که من به‌صورت من‌ذهنی بیایم ناظر بشوم، با حالتی که زندگی با فضای گشوده‌‌شده بیاید ناظر بشود و به ذهن من نگاه کند. ولی ما چون می‌ترسیم در ذهن نمی‌توانیم افسار زندگی‌مان را دست خداوند رها کنیم. هیچ‌کس که الآن من‌ذهنی شَدید دارد، اعتقادی به خداوند ندارد که بیاید بگوید من اختیارم را می‌دهم دست او. می‌گوید باید کنترل کنم، هر کسی کنترل می‌کند، هم خودش را هم دیگران را گرفتار است. حواسش به خودش نیست، اعتقادی به خداوند ندارد وگرنه توکل و تسلیم تمام داشت.

از خدا غیرِ خدا را خواستن
ظنِّ افزونی‌ست و کُلّی کاستن
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۷۳)

شما اگر از خدا غیر از خدا بخواهید، این فکر زیاد کردن است و همهٔ زندگی را خراب کردن. به‌هر‌حال اگر در این حالت بمانید [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)]، در افسانهٔ من‌ذهنی «صنعت» را رها نخواهید کرد و خداوند به‌صورت «صانع» برای شما بس نیست، کافی نیست. شعرهای زیادی خوانده‌ایم که خداوند برای ما کافی است. «شاهد همو بس کم دِه گُوایی» در این حالت نیست [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)]. در این حالت هست [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، که فضا باز شده، مرکز عدم است.

حق همی خواهد که تو زاهد شَوی
تا غَرَض بگْذاری و شاهد شَوی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷٢)

کاین غَرَض‌ها پردهٔ دیده بُوَد
بر نظر چون پرده پیچیده بُوَد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷٣)

پس نبیند جمله را با طِمّ و رِمّ
حُبُّکَ الْاَشْیاءَ یُعْمی و یُصِمّ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۴)

طِمّ: دریا و آب فراوان
رِمّ: زمین و خاک
با طِمّ و رِمّ: در این‌جا یعنی با جزئیات


خداوند در این لحظه از شما می‌خواهد شما پرهیز کنید، یعنی چیز‌ها را نیاورید به مرکزت، برحسب آن چیزها فکر نکنی، تا غرض را بگذاری. من‌ذهنی می‌گوید برای چه این کار را می‌کنم؟ یعنی غرض. هر همانیدگی یک سؤالِ «برای چه؟» هست که مربوط به ذهن است. مردم می‌پرسند مولانا را گوش بدهیم، می‌توانیم ازدواج کنیم؟ می‌توانیم همسر پیدا کنیم؟ این غرض است. برای چه مولانا را گوش می‌کنم؟ درد‌هایم کم می‌شود؟ مولانا را گوش کنم، این مرض من‌ذهنی خوب می‌شود؟ برحسب غرض فکر می‌کنند.

شما برای شاهد شدن که زندگی شاهد بشود، یعنی این بیت که قبلاً خوانده‌ایم، همین‌ها را می‌گوید غرض را بگذاری، غرض‌های ذهنی را بگذاری، شما شاهد می‌شوی. شما فضاگشایی کن برای تبدیل، برای یکی شدن با زندگی. بگویید منظور من از آمدن به این‌جا این است که من هشیارانه، حالا به زندگی زنده بشوم، به خداوند زنده بشوم. شاهد بشوم، ناظر بشوم.

این غرض‌ها یعنی دیدن برحسب همانیدگی‌ها پردهٔ دید چشم اصلی ماست و مثل پرده پیچیده‌ شده بر نظر، نظر همان هشیاری نظر هشیاری‌ای است که باید با آن ‌ببینیم، هشیاری مرکز عدم. بنابراین این‌طوری نیست که هم آینه باشد، وقتی به او زنده می‌شویم، فضا باز می‌شود، هم آینه هستیم، هم ذهنمان را می‌بینیم، ولی آن‌هایی که فقط ذهنشان را می‌بینند، به‌وسیلهٔ من‌ذهنی ناظر هستند. فضا را باز کردید، هم آگاه هستید که آینه هستید از جنس زندگی هستید، ناظر هستید، از زندگی، خداوند آگاه هستید، به او زنده هستید، ذهنتان را هم می‌بینید، ولی اگر من‌ذهنی بود، این آگاهی نبود دیگر.

«طمّ و رِمّ» یعنی هم آینه هستید، در‌واقع خودتان را می‌بینید، هم ذهنتان را. آینه ذهنتان را هم نشان می‌دهد. و می‌گوید عشق چیزها ما را کور و کر می‌کند. «حُبُّکَ الْاَشْیاءَ یُعْمی و یُصِمّ» یعنی چیزها در مرکزمان باشد، ما کور و کر می‌شویم. عشق چیزی را داشتن یعنی آوردن آن به مرکز.

توجه کنید انسان‌ها را هم که می‌آوریم به مرکزمان، آن‌ها هم ما را کور و کر می‌کنند. هم‌هویت شدن یعنی آوردن تصویر ذهنی یک انسانی به مرکزتان، اصلاً عشق نیست. عشق این است که شما فضا را باز کنید، به زندگی زنده بشوید، بعد این زندگی زنده‌شده به یک زندگی دیگر عاشق بشود که خودش است.

بعضی موقع‌ها وقتی فضا را باز می‌کنید، بعضی انسان‌ها این ارتعاش عشقی شما را برمی‌گردانند، با شما هماهنگ می‌شوند، ممکن است آن عشقی باشد که بین یک زن و مرد باید برقرار شود، وگرنه شما تصویر ذهنی را به‌عنوان یک جنس مخالف می‌آورید مرکزتان با او همانیده می‌شوید، این‌که عشق نیست که! این بنیان یک زندگی غلط است که به درد خواهد انجامید. می‌بینید که حتی از روز اول دوتا من‌ذهنی واریز می‌کنند درد را به این رابطهٔ مشترک و وقتی زیاد می‌شود دیگر نمی‌توانند تحمل کنند، این اتفاق در خیلی از خانواده‌ها افتاده و هنوز هم می‌افتد.

🔟3️⃣5️⃣ ۳۷ 🔟3️⃣5️⃣