اما یک ذرهٔ دیگر که این دایرهها را ما وسعت دادیم [شکل لا اَنساب]، میبینید که این فضای گشودهشده، فضای اصطلاحاً «لا اَنساب» است، لا اَنساب. در این فضای لا اَنساب، چیز نیست که به همدیگر مربوط باشد، این فضای هشیاری است و اگر شما فضا را باز کنید، این من میبینید حول این میگردد.
شما منذهنی درست میکنید متوجه نیستید. درواقع شما اصلتان را، یا خداییتتان را، یا درواقع بگوییم خدا را دور منذهنیتان میگردانید. وقتی فضا را باز میکنید منتان دور این فضای گشودهشده میگردد.
فضای گشودهشده فضای لا اَنساب است. فضای انقباض که همهاش نقطهچین است مرکزتان، فضای اَنساب است. در فضای اَنساب چیزها به هم مربوط هستند، ولی در فضای لا اَنساب چیزی نیست که به هم مربوط باشد، خود زندگی است. آن موقع زندگی هر خاصیتی دارد شما هم دارید.
در فضای لا اَنساب که فضای گشودهشده است، اگر شما این را نبندید و بگذارید گشوده بشود، هر لحظه این شعر را بخوانید که «درنگر در شرحِ دل»، «درنگر در شرحِ دل»، هی منبسط کنید خودتان را. درست است؟ خواهید دید که منتان، منذهنیتان تابع این میشود. درواقع یک تعریف دیگر حیرانی هم هست، منذهنی دیگر حرف نمیزند، ساکت است، اخلال نمیکند در کارتان، هی دردهایش را به مرکز شما نمیتواند بیاورد، برای اینکه مرکز شما فضای لا اَنساب است.
برای همین در غزل برنامهٔ گذشته میگفت تو بیا، ما در اینجا لنگ شدیم، بیا فضا را باز کن، در را ببند. در را ببند، یعنی چیزی از بیرون، از ذهن، نیاید اینجا. پس این دایره را هم دیدید. اما وقتی که هیچ همانیدگی نمیماند [شکل ۰ (دایره عدم اولیه)] دیگر «من» هم نمیماند. ما میشویم کاملاً زنده به بینهایت و ابدیت خداوند و به مأموریتمان پایان میدهیم.
در این حالتی که در صفحه میبینید، اگر این تن بمیرد، ما نمیترسیم. برای اینکه ما بنا به تعریف جسم هستیم، بهعلاوهٔ انکارِ جسم. انکارِ جسم همهٔ وجود ما است، برای همین میگوید «تو جانِ مایی، ماهِ سَمایی» یعنی تو بهصورت من که از جنس هشیاری نظر هستم، نه هشیاری جسمی، در آسمان من طلوع میکنی. حالا ممکن است که تا زمانی جسم هم داشته باشی، ولی اگر جسمت بیفتد، هنوز ماه باقی میمانی.
این البته برای منذهنی قابلِ تجسم نیست، ولی یواشیواش که فضای درونتان باز میشود، متوجه میشوید که شما این منذهنی نیستید. این چیزی که از طریق دیدنِ همانیدگیها میآمد، مثلاً مثل تأیید مردم، توجه مردم، برای شما مهم نیست. اینکه شما دیده بشوید یا دیده نشوید بهوسیلهٔ مردم، دعوت بشوید نشوید، شما را بهحساب بیاورند یا نیاورند، اصلاً اینها برای شما مهم نیست. شما آن ماه هستید.
و امروز در برنامه خواهیم خواند کلمهٔ «لرزان» را بهکار میبرد مولانا. لرزان گاهی اوقات پرهیز، این لفظ «اِتَّقُوا» که شما جانتان میلرزد مبادا این ماه، دوباره بیاید منذهنی بشود. البته اگر خیلی مرکز ما گسترش پیدا کند، برنمیگردیم دوباره ذهن. ولی شعرهای زیادی هست که نشان میدهد که ما فضا را باز میکنیم، دوباره میبندیم. باز میکنیم، دوباره میبندیم. باز میکنیم، دوباره میبندیم.
و امروز درواقع یک مطالبی را هم عنوان میکنیم همان اول، که چرا موفق نمیشویم؟ به موانعی که در راه هست توجه میکنید که ناظر جنس منظور را تعیین میکند. شما دارید روی خودتان کار میکنید، فضا باز میکنید، فضا باز میکنید بله، ولی آدمهای اطرافتان، اینها فضابند هستند، اینها عادت به انقباض دارند، اینها درد تشعشع میکنند، درنتیجه بهعنوان ناظر روی شما اثر منفی میگذارند، اثر مخرب میگذارند و مجبور میکنند شما فضا را ببندید، چون هر کسی به شما میآید، منذهنی باشد، جنس شما را میخواهد تعیین کند. گاهی اوقات یک چیزی میگوید، یک جوری نگاه میکند، یک جوری رد میشود، و این به یک جایِ شما برمیخورد که در مرکزتان وجود دارد، شما را منقبض میکند، خشمگین میکند، واکنش نشان میدهید.
🔟3️⃣5️⃣ ۹ 🔟3️⃣5️⃣
شما منذهنی درست میکنید متوجه نیستید. درواقع شما اصلتان را، یا خداییتتان را، یا درواقع بگوییم خدا را دور منذهنیتان میگردانید. وقتی فضا را باز میکنید منتان دور این فضای گشودهشده میگردد.
فضای گشودهشده فضای لا اَنساب است. فضای انقباض که همهاش نقطهچین است مرکزتان، فضای اَنساب است. در فضای اَنساب چیزها به هم مربوط هستند، ولی در فضای لا اَنساب چیزی نیست که به هم مربوط باشد، خود زندگی است. آن موقع زندگی هر خاصیتی دارد شما هم دارید.
در فضای لا اَنساب که فضای گشودهشده است، اگر شما این را نبندید و بگذارید گشوده بشود، هر لحظه این شعر را بخوانید که «درنگر در شرحِ دل»، «درنگر در شرحِ دل»، هی منبسط کنید خودتان را. درست است؟ خواهید دید که منتان، منذهنیتان تابع این میشود. درواقع یک تعریف دیگر حیرانی هم هست، منذهنی دیگر حرف نمیزند، ساکت است، اخلال نمیکند در کارتان، هی دردهایش را به مرکز شما نمیتواند بیاورد، برای اینکه مرکز شما فضای لا اَنساب است.
برای همین در غزل برنامهٔ گذشته میگفت تو بیا، ما در اینجا لنگ شدیم، بیا فضا را باز کن، در را ببند. در را ببند، یعنی چیزی از بیرون، از ذهن، نیاید اینجا. پس این دایره را هم دیدید. اما وقتی که هیچ همانیدگی نمیماند [شکل ۰ (دایره عدم اولیه)] دیگر «من» هم نمیماند. ما میشویم کاملاً زنده به بینهایت و ابدیت خداوند و به مأموریتمان پایان میدهیم.
در این حالتی که در صفحه میبینید، اگر این تن بمیرد، ما نمیترسیم. برای اینکه ما بنا به تعریف جسم هستیم، بهعلاوهٔ انکارِ جسم. انکارِ جسم همهٔ وجود ما است، برای همین میگوید «تو جانِ مایی، ماهِ سَمایی» یعنی تو بهصورت من که از جنس هشیاری نظر هستم، نه هشیاری جسمی، در آسمان من طلوع میکنی. حالا ممکن است که تا زمانی جسم هم داشته باشی، ولی اگر جسمت بیفتد، هنوز ماه باقی میمانی.
این البته برای منذهنی قابلِ تجسم نیست، ولی یواشیواش که فضای درونتان باز میشود، متوجه میشوید که شما این منذهنی نیستید. این چیزی که از طریق دیدنِ همانیدگیها میآمد، مثلاً مثل تأیید مردم، توجه مردم، برای شما مهم نیست. اینکه شما دیده بشوید یا دیده نشوید بهوسیلهٔ مردم، دعوت بشوید نشوید، شما را بهحساب بیاورند یا نیاورند، اصلاً اینها برای شما مهم نیست. شما آن ماه هستید.
و امروز در برنامه خواهیم خواند کلمهٔ «لرزان» را بهکار میبرد مولانا. لرزان گاهی اوقات پرهیز، این لفظ «اِتَّقُوا» که شما جانتان میلرزد مبادا این ماه، دوباره بیاید منذهنی بشود. البته اگر خیلی مرکز ما گسترش پیدا کند، برنمیگردیم دوباره ذهن. ولی شعرهای زیادی هست که نشان میدهد که ما فضا را باز میکنیم، دوباره میبندیم. باز میکنیم، دوباره میبندیم. باز میکنیم، دوباره میبندیم.
و امروز درواقع یک مطالبی را هم عنوان میکنیم همان اول، که چرا موفق نمیشویم؟ به موانعی که در راه هست توجه میکنید که ناظر جنس منظور را تعیین میکند. شما دارید روی خودتان کار میکنید، فضا باز میکنید، فضا باز میکنید بله، ولی آدمهای اطرافتان، اینها فضابند هستند، اینها عادت به انقباض دارند، اینها درد تشعشع میکنند، درنتیجه بهعنوان ناظر روی شما اثر منفی میگذارند، اثر مخرب میگذارند و مجبور میکنند شما فضا را ببندید، چون هر کسی به شما میآید، منذهنی باشد، جنس شما را میخواهد تعیین کند. گاهی اوقات یک چیزی میگوید، یک جوری نگاه میکند، یک جوری رد میشود، و این به یک جایِ شما برمیخورد که در مرکزتان وجود دارد، شما را منقبض میکند، خشمگین میکند، واکنش نشان میدهید.
🔟3️⃣5️⃣ ۹ 🔟3️⃣5️⃣
ما خیلیخیلی عادت داریم به حسادت، چون منذهنی براساس مقایسه درست میشود، اصلاً کارش با مقایسه است، برای همین میگوییم فضای قیاس. قیاس یا مقایسهٔ خودمان با دیگران اگر کم بیاوریم، فکر میکنیم بهلحاظ همانیدگیها کمتر هستیم، یک حسی است که به ما دست میدهد، حسادت. و گریختن از دستِ حسادت برای ما سخت است، امروز بیتش را خواهیم خواند. از آنور هم سخت است، یعنی مردم اگر به ما حسادت کنند، ما از شر آسیبِ این نمیتوانیم برَهیم، بنابراین لازم است که شخص خودش را نشان ندهد.
برای خود نشان دادن و جلب توجه و تأیید مردم، به بیت دوم مربوط است، «جویی ز فکرت، دارویِ علّت». ما فکر میکنیم این مرض ما که ما را اذیت میکند، یا دستیابی به زندگیِ بیشتر مستلزمِ عمل کردن به دید منذهنی است. نیست. مثلاً ما فکر میکنیم اگر مشهور بشویم، پولمان زیاد بشود، مردم ما را تأیید کنند، توجه به ما بدهند، به یک مقام بالایی برسیم که قدرت ایندنیایی داشته باشیم، این مرض ما را درمان میکند، ولی چون ما با آن چیزها هم همانیده میشویم، مرض ما شدیدتر میشود.
هیچ آدم قدرتمندِ اینجهانی که منذهنی اگر داشته باشد، نمیتواند شاد باشد، نمیتواند آرامش داشته باشد، مگر یک آدم معنوی باشد اول. منذهنی بنابه تعریف آرامش ندارد، شادی ندارد، عقل هم ندارد. هدایت ندارد، یعنی زندگی او را هدایت نمیکند. هدایتش دست چه کسی است؟ خشمش، ترسش، هیجاناتش. این عبارتِ «جویی ز فکرت، دارویِ علّت» یک چیز وسیعی است که میشود یک کتاب نوشت، که مردم چهجوری از فکر کردن داروی مرضشان را جستوجو میکنند.
بعد آن موقع این فکر کردن بهصورتی که در ذهن میکنند، مرضشان را شدیدتر میکند، کمتر نمیکند. مثلاً ما میخواهیم دیده بشویم، همهجا دیده بشویم، وارد مجلس میشویم، به ما نگاه کردند؟ اینهمه چیز آویزان میکنیم، ساعتِ گرانقیمت، طلا، فلان که دیده بشویم. اصلاً اهمیت و ارزش را از این جهان قرض میکنیم. ماشینِ گرانقیمت، برای اینکه دیده بشویم. دیده شدن برای ما خیلی مهم است. دیده شدن برای ما مهم است، «جویی ز فکرت، دارویِ علّت». فکرِ منذهنی اینطوری نشان داده. درست است؟! نه، اصلاً درست نیست.
تمام فکرهایی که بهوسیلهٔ منذهنی انجام میشود برای جستوجوی داروی مرضمان، همه غلط است، هیچکدام فایده ندارد، برای همین میگوید «فکر است اصلِ علّتفزایی» فکر کردن برحسب منذهنی است که مرض را به ما اضافه کرده. درست است؟
🔟3️⃣5️⃣ ۱۰ 🔟3️⃣5️⃣
برای خود نشان دادن و جلب توجه و تأیید مردم، به بیت دوم مربوط است، «جویی ز فکرت، دارویِ علّت». ما فکر میکنیم این مرض ما که ما را اذیت میکند، یا دستیابی به زندگیِ بیشتر مستلزمِ عمل کردن به دید منذهنی است. نیست. مثلاً ما فکر میکنیم اگر مشهور بشویم، پولمان زیاد بشود، مردم ما را تأیید کنند، توجه به ما بدهند، به یک مقام بالایی برسیم که قدرت ایندنیایی داشته باشیم، این مرض ما را درمان میکند، ولی چون ما با آن چیزها هم همانیده میشویم، مرض ما شدیدتر میشود.
هیچ آدم قدرتمندِ اینجهانی که منذهنی اگر داشته باشد، نمیتواند شاد باشد، نمیتواند آرامش داشته باشد، مگر یک آدم معنوی باشد اول. منذهنی بنابه تعریف آرامش ندارد، شادی ندارد، عقل هم ندارد. هدایت ندارد، یعنی زندگی او را هدایت نمیکند. هدایتش دست چه کسی است؟ خشمش، ترسش، هیجاناتش. این عبارتِ «جویی ز فکرت، دارویِ علّت» یک چیز وسیعی است که میشود یک کتاب نوشت، که مردم چهجوری از فکر کردن داروی مرضشان را جستوجو میکنند.
بعد آن موقع این فکر کردن بهصورتی که در ذهن میکنند، مرضشان را شدیدتر میکند، کمتر نمیکند. مثلاً ما میخواهیم دیده بشویم، همهجا دیده بشویم، وارد مجلس میشویم، به ما نگاه کردند؟ اینهمه چیز آویزان میکنیم، ساعتِ گرانقیمت، طلا، فلان که دیده بشویم. اصلاً اهمیت و ارزش را از این جهان قرض میکنیم. ماشینِ گرانقیمت، برای اینکه دیده بشویم. دیده شدن برای ما خیلی مهم است. دیده شدن برای ما مهم است، «جویی ز فکرت، دارویِ علّت». فکرِ منذهنی اینطوری نشان داده. درست است؟! نه، اصلاً درست نیست.
تمام فکرهایی که بهوسیلهٔ منذهنی انجام میشود برای جستوجوی داروی مرضمان، همه غلط است، هیچکدام فایده ندارد، برای همین میگوید «فکر است اصلِ علّتفزایی» فکر کردن برحسب منذهنی است که مرض را به ما اضافه کرده. درست است؟
🔟3️⃣5️⃣ ۱۰ 🔟3️⃣5️⃣
اجازه بدهید این تصویر [شکل چرخه تخریب و سازندگی] را که مرتب به شما نشان دادم، دوباره خدمتتان توضیح بدهم در همینجا. ببینید این تصویر [شکل چرخه تخریب و سازندگی] نشان میدهد که، بالا، منذهنی مخرب است، میدانید، در فضای انساب هست. فضای انساب را به شما توضیح دادم، فضای انساب [شکل اَنساب] این بود که مرکز ما پر از نقطهچین است و این نقطهچینها به هم مربوط هستند و «من» در مرکز ماست. درست است؟
وقتی منذهنی داریم و این چیزها در مرکز ما هستند، این شکل بالایی [شکل چرخه تخریب و سازندگی] درواقع که چرخهٔ تخریب است، فرمول تخریب است، هست، اینطوری عمل میکنیم ما در فضای انساب، یک مستطیل است، قاعدهاش یعنی ضلع پائینیاش، نشاندهندهٔ فضای قیاس است یا انساب و ما میگوییم اگر چالشی پیش میآید، «تو کردی» یعنی من مقصر نیستم.
و همهتان میدانید که وقتی منذهنی داریم ما یک پندار کمال درست میکنیم، پندار کمال ناموس دارد و یک ضلعش هم درد است. پندار کمال، ناموس، درد. پندار کمال. هر منذهنی پندار کمال دارد، میگوید من بهترین هستم. ما باید ثابت کنیم از همه بهتر هستیم. اتفاقاً یکی از خاصیتهای شیطان است. درست است؟ من بهترم. شما، به هر کسی میرسیم میگوییم من از تو بهترم، میخواهیم ثابت کنیم.
چرا بحث و جدل میکنیم؟ برای اینکه میگویم من از تو بهترم، غلط است. درواقع ما، دراصل یک هشیاری هستیم. اینکه من پولم از شما زیادتر است که بهتر از شما نیستم که. فکر درست این است که ما هر دو یکجور هشیاری هستیم. هر دو امتداد خدا هستیم. هیچکدام از همدیگر بهتر نیستیم. برحسب همانیدگیها فکر میکنیم بهترم. پس چرخهٔ تخریب [شکل چرخهٔ تخریب] این است. در فضای انساب، وقتی مرکز ما نقطهچین است، «تو کردی»، «من بهتر از تو هستم»، «تو عوض بشو».
🔹فرمول سازندگی:
لا اَنساب > خودم کردم
تغییر خودم < انکار بهتری
اما فضای گشودهشده، لاانساب [شکل چرخهٔ سازندگی] میگویم «خودم کردم»، «انکار بهتری» من از تو بهتر نیستم، بنابراین تو میتوانی به من کمک کنی حتی. من خودم را عوض میکنم. من خودم را عوض میکنم. پس هر چالشی پیش بیاید، من چیزی یاد میگیرم. خودم را عوض میکنم، خودم را عوض میکنم.
میبینید چقدر اشتباه است در اینکه مردم میخواهند همدیگر را عوض کنند. اساس نزاع در خانوادهها، اختلاف و جدایی همین دو شکل است. اگر زن و شوهر میگفتند: این چالش پیش آمد، من خودم کردم، بهتر از همسرم نیستم، خودم را تغییر میدهم. اگر فضاگشا بود، این فکر را میکرد. ولی چون فضابند است و منذهنی دارد، «من از تو بهترم»، «تو کردی»، «تو عوض بشو».
چقدر انرژیِ ما تلف میشود در خانواده، بین همسرها. همسرها همدیگر را میخواهند عوض کنند. و فکر میکنند اگر عوض بشود همسرِ من، دنیا گلستان میشود، همهچیز درست میشود. غلط اندر غلط است. همسر شما عوض بشود مطابق منذهنی شما، باز هم یک منذهنی شبیه منذهنی شما پیدا میکند. اگر بشود که هیچوقت نمیشود، برای اینکه او هم ناموس دارد، او هم پندار کمال دارد. او هم اگر کسی به او توهین بکند، ولو همسرش، دردش میآید و فغانش بالا میآید.
او هم مقاومت دارد، او هم قضاوت دارد، او هم با چیزهای آفِل همانیده شده، او هم به تو میخواهد بگوید تو عوض بشو، او هم همان اشتباهات سه بیت را میکند، او هم مریض است «جویی ز فکرت، دارویِ علّت» او هم همین کار را میکند.
پس ما داریم خودمان را درست میکنیم، میگوییم همهٔ ما باید فضاگشایی کنیم. آن شعر را بخوانید:
حَیْثُ ما کُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُم
نَحْوَهُ هٰذَا الَّذی لَمْ یَنْهَکُم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۴۵)
«در هر وضعیتی هستید روی خود را بهسویِ آن وحدت و یا آن سلیمان بگردانید که این چیزی است که خدا شما را از آن بازنداشتهاست.»
یعنی در این لحظه تنها کار مجازی که ما میتوانیم بکنیم این است که فضا را باز کنیم زندگی را ببینیم، اگر غیر از زندگی ببینیم این کار غلط خواهد بود. توجه میکنید؟ درحالیکه همیشه جسمها را میآوریم به مرکزمان، همیشه اشتباه میکنیم. بله؟ شعرها را یواشیواش خواهیم خواند، خب اجازه بدهید اینها را برایتان بخوانم.
🔟3️⃣5️⃣ ۱۱ 🔟3️⃣5️⃣
وقتی منذهنی داریم و این چیزها در مرکز ما هستند، این شکل بالایی [شکل چرخه تخریب و سازندگی] درواقع که چرخهٔ تخریب است، فرمول تخریب است، هست، اینطوری عمل میکنیم ما در فضای انساب، یک مستطیل است، قاعدهاش یعنی ضلع پائینیاش، نشاندهندهٔ فضای قیاس است یا انساب و ما میگوییم اگر چالشی پیش میآید، «تو کردی» یعنی من مقصر نیستم.
و همهتان میدانید که وقتی منذهنی داریم ما یک پندار کمال درست میکنیم، پندار کمال ناموس دارد و یک ضلعش هم درد است. پندار کمال، ناموس، درد. پندار کمال. هر منذهنی پندار کمال دارد، میگوید من بهترین هستم. ما باید ثابت کنیم از همه بهتر هستیم. اتفاقاً یکی از خاصیتهای شیطان است. درست است؟ من بهترم. شما، به هر کسی میرسیم میگوییم من از تو بهترم، میخواهیم ثابت کنیم.
چرا بحث و جدل میکنیم؟ برای اینکه میگویم من از تو بهترم، غلط است. درواقع ما، دراصل یک هشیاری هستیم. اینکه من پولم از شما زیادتر است که بهتر از شما نیستم که. فکر درست این است که ما هر دو یکجور هشیاری هستیم. هر دو امتداد خدا هستیم. هیچکدام از همدیگر بهتر نیستیم. برحسب همانیدگیها فکر میکنیم بهترم. پس چرخهٔ تخریب [شکل چرخهٔ تخریب] این است. در فضای انساب، وقتی مرکز ما نقطهچین است، «تو کردی»، «من بهتر از تو هستم»، «تو عوض بشو».
🔹فرمول سازندگی:
لا اَنساب > خودم کردم
تغییر خودم < انکار بهتری
اما فضای گشودهشده، لاانساب [شکل چرخهٔ سازندگی] میگویم «خودم کردم»، «انکار بهتری» من از تو بهتر نیستم، بنابراین تو میتوانی به من کمک کنی حتی. من خودم را عوض میکنم. من خودم را عوض میکنم. پس هر چالشی پیش بیاید، من چیزی یاد میگیرم. خودم را عوض میکنم، خودم را عوض میکنم.
میبینید چقدر اشتباه است در اینکه مردم میخواهند همدیگر را عوض کنند. اساس نزاع در خانوادهها، اختلاف و جدایی همین دو شکل است. اگر زن و شوهر میگفتند: این چالش پیش آمد، من خودم کردم، بهتر از همسرم نیستم، خودم را تغییر میدهم. اگر فضاگشا بود، این فکر را میکرد. ولی چون فضابند است و منذهنی دارد، «من از تو بهترم»، «تو کردی»، «تو عوض بشو».
چقدر انرژیِ ما تلف میشود در خانواده، بین همسرها. همسرها همدیگر را میخواهند عوض کنند. و فکر میکنند اگر عوض بشود همسرِ من، دنیا گلستان میشود، همهچیز درست میشود. غلط اندر غلط است. همسر شما عوض بشود مطابق منذهنی شما، باز هم یک منذهنی شبیه منذهنی شما پیدا میکند. اگر بشود که هیچوقت نمیشود، برای اینکه او هم ناموس دارد، او هم پندار کمال دارد. او هم اگر کسی به او توهین بکند، ولو همسرش، دردش میآید و فغانش بالا میآید.
او هم مقاومت دارد، او هم قضاوت دارد، او هم با چیزهای آفِل همانیده شده، او هم به تو میخواهد بگوید تو عوض بشو، او هم همان اشتباهات سه بیت را میکند، او هم مریض است «جویی ز فکرت، دارویِ علّت» او هم همین کار را میکند.
پس ما داریم خودمان را درست میکنیم، میگوییم همهٔ ما باید فضاگشایی کنیم. آن شعر را بخوانید:
حَیْثُ ما کُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُم
نَحْوَهُ هٰذَا الَّذی لَمْ یَنْهَکُم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۴۵)
«در هر وضعیتی هستید روی خود را بهسویِ آن وحدت و یا آن سلیمان بگردانید که این چیزی است که خدا شما را از آن بازنداشتهاست.»
یعنی در این لحظه تنها کار مجازی که ما میتوانیم بکنیم این است که فضا را باز کنیم زندگی را ببینیم، اگر غیر از زندگی ببینیم این کار غلط خواهد بود. توجه میکنید؟ درحالیکه همیشه جسمها را میآوریم به مرکزمان، همیشه اشتباه میکنیم. بله؟ شعرها را یواشیواش خواهیم خواند، خب اجازه بدهید اینها را برایتان بخوانم.
🔟3️⃣5️⃣ ۱۱ 🔟3️⃣5️⃣
انبیا گفتند: در دل علّتیست
که از آن در حقشناسی آفتیست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۷۷)
علّت: بیماری
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
الآن فهمیدید که چرا پیغمبران گفتند در مرکز ما مرض وجود دارد. این مرض، مرض همانیدگیها، منذهنی است که نمیگذارد خدا را بشناسیم. اگر خدا را بشناسیم، خودمان را هم میشناسیم یا خودمان را بشناسیم، خدا را هم میشناسیم، ولی این مرض نمیگذارد که ما خودمان را بشناسیم. ما میگوییم این منذهنی هستیم تا زمانی که فکر میکنیم منذهنی هستیم نه خدا را خواهیم شناخت نه خود اصلیمان را. درست است؟ و این بیت، این بیت مهم است مالِ غزل شمارهٔ ۴۰۰ است.
لیک طَبْع از اصلِ رنج و غُصّهها بررُسته است
در پِیِ رنج و بلاها، عاشقِ بیطایِل است
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۴۰۰)
حائِل: مانع و حجاب میان دو چیز
اصل: در اینجا یعنی ریشه
بررُستهاست: روییدهاست.
طایل: وسیع، گسترده، فایده و سود
بیطایل: بیفایده، بیهوده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
طَبْع یعنی منذهنی، اصل یعنی ریشه. منذهنی از ریشهٔ رنج و غصّه رُسته، بالا آمده، روییده، بنابراین دنبال رنج و بلا است. با بهوجود آوردن رنج و بلای زیاد عاشق یک بینتیجگی است!
شما میبینید ما زحمت میکشیم بچههایمان را تربیت میکنیم در سن بیستسالگی یک منذهنی سرکش بهوجود میآوریم و جدا میشوند از ما میروند با نزاع بعضی موقعها یا سرکشیشان هست و بالاخره جدایی. انسانها هم بینشان همینطور هستند بهصورت منذهنی.
این بیت را خواندیم شما یک سؤالی از خودتان بکنید ببینید ریشهٔ شما الآن فضای گشودهشده است یا ریشهٔ شما منذهنی است؟ منذهنی ریشهاش در درد است. درست مثل یک گیاهِ گاهیاوقات زیبایی است منتها دست بزنی برگهایش زهرآگین است. انسان هم همینطور است، بعضی از انسانهای منذهنی قیافهٔ زیبا دارند، اندام زیبا دارند، صورت زیبا دارند، موی زیبا دارند، ولی همینکه یک ذرّه حرف میزنند درد را میریزند بیرون، خرابکاری را میریزند بیرون. چرا؟ منذهنی دارند، منذهنی ریشهاش در درد است.
و عاشق بیثمری! یعنی هِی کار طاقتفرسا بکنیم هیچچیزی گیرمان نیاید. از شادی، از راحتیهای این جهان، یا از منظور اصلی آمدن به این جهان که قرار بود به بینهایت و ابدیّت او زنده بشویم. بیثمری، بینتیجگی یعنی وقتی میمیریم همه منذهنی داریم و هر لحظه هم با دردهایش ما را مسموم میکند.
بررُستهاست: روییدهاست. اصل: در اینجا ریشه. طایل: وسیع، گسترده، فایده و سود؛ بیطایل: بیفایده، بیهوده، یعنی بیثمر.
و شما میدانید که این منذهنی و دردهایش مُسری است.
این هم از تأثیرِ آن بیماری است
زهرِ او در جمله جُفتان ساری است
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۸۳)
جُفتان: جمعِ جُفت بهمعنیِ زوج، قرین، همنشین
ساری: سرایتکننده، مُسری
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
متأسفانه منذهنی از آدمی به آدم دیگر سرایت میکند، درد از یک دل به دل دیگر میرود. پس بنابراین شما باید مواظب قرینهای خودتان باشید، مواظب منذهنی خودتان باشید که به خود شما آسیب نزند. شما این را میدانید که بدترین دشمن شما در همین مرکز شما است که منذهنی شما است، خرّوب است.
پس میگوید این درد، این زهر از تأثیر همان بیماری همانیدگی است که زهرش، دردش از یکی میرود به جُفتش. یعنی شما با هرچه که جُفت بشوید دردتان را میدهید به آن، آن هم به شما میدهد، پس مُسری است.
اندیشه میکنی که رهی از زَحیر و رنج
اندیشه کردن آمد سرچشمهٔ زحیر
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۲۲)
زَحیر: ناله و زاری
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
برحسب همانیدگیها فکر میکنی تندتند که از ناله و زاری و دردهایت برهی، ولی بدان که این اندیشه کردن برحسب همانیدگیها است که سرچشمهٔ درد تو است. این بیتها را میخوانم که شما تکرار کنید که خودتان، خودتان را متقاعد کنید که باید از ذهن همانیده خارج بشوید. درست است؟
الآن خواهیم دید شما با خواندن این شعرها اول فکرتان را اینجا درست میکنید. خیلی فکرهای منذهنی غلط است که ما به عمل تبدیلش میکنیم به خودمان ضرر میزنیم. حالا اول فکرهایمان را درست میکنیم بهوسیلهٔ مولانا، بعد الآن خواهیم خواند میرویم به اصل کتاب. مولانا میگوید که شما از اول یک کتاب نوشتهاید، فهرستش اینجا است [اشاره به سر]، اصلش اینجا است [اشاره به دل]، حتی این جسم شما هم جزو کتاب است.
چهل سالتان است، چهجور کتابی نوشتهاید؟ آیا این تن مریض است؟ نگران است؟ اضطراب دارد؟ حسود است؟ شما نوشتهاید. با اندیشههای همانیده کتاب بدی نوشتهایم. اما در اینجا [اشاره به سر] در تصوراتمان فکر میکنیم بهترین هستیم. حالا این شعرها را امروز هم میخوانیم. میگوید اینجا [اشاره به سر] را درست کن بعد برو آن تو [اشاره به دل] را درست کن. یعنی اینجا را اعمال کن به مسمّایش، به اصلش.
🔟3️⃣5️⃣ ۱۲ 🔟3️⃣5️⃣
که از آن در حقشناسی آفتیست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۷۷)
علّت: بیماری
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
الآن فهمیدید که چرا پیغمبران گفتند در مرکز ما مرض وجود دارد. این مرض، مرض همانیدگیها، منذهنی است که نمیگذارد خدا را بشناسیم. اگر خدا را بشناسیم، خودمان را هم میشناسیم یا خودمان را بشناسیم، خدا را هم میشناسیم، ولی این مرض نمیگذارد که ما خودمان را بشناسیم. ما میگوییم این منذهنی هستیم تا زمانی که فکر میکنیم منذهنی هستیم نه خدا را خواهیم شناخت نه خود اصلیمان را. درست است؟ و این بیت، این بیت مهم است مالِ غزل شمارهٔ ۴۰۰ است.
لیک طَبْع از اصلِ رنج و غُصّهها بررُسته است
در پِیِ رنج و بلاها، عاشقِ بیطایِل است
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۴۰۰)
حائِل: مانع و حجاب میان دو چیز
اصل: در اینجا یعنی ریشه
بررُستهاست: روییدهاست.
طایل: وسیع، گسترده، فایده و سود
بیطایل: بیفایده، بیهوده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
طَبْع یعنی منذهنی، اصل یعنی ریشه. منذهنی از ریشهٔ رنج و غصّه رُسته، بالا آمده، روییده، بنابراین دنبال رنج و بلا است. با بهوجود آوردن رنج و بلای زیاد عاشق یک بینتیجگی است!
شما میبینید ما زحمت میکشیم بچههایمان را تربیت میکنیم در سن بیستسالگی یک منذهنی سرکش بهوجود میآوریم و جدا میشوند از ما میروند با نزاع بعضی موقعها یا سرکشیشان هست و بالاخره جدایی. انسانها هم بینشان همینطور هستند بهصورت منذهنی.
این بیت را خواندیم شما یک سؤالی از خودتان بکنید ببینید ریشهٔ شما الآن فضای گشودهشده است یا ریشهٔ شما منذهنی است؟ منذهنی ریشهاش در درد است. درست مثل یک گیاهِ گاهیاوقات زیبایی است منتها دست بزنی برگهایش زهرآگین است. انسان هم همینطور است، بعضی از انسانهای منذهنی قیافهٔ زیبا دارند، اندام زیبا دارند، صورت زیبا دارند، موی زیبا دارند، ولی همینکه یک ذرّه حرف میزنند درد را میریزند بیرون، خرابکاری را میریزند بیرون. چرا؟ منذهنی دارند، منذهنی ریشهاش در درد است.
و عاشق بیثمری! یعنی هِی کار طاقتفرسا بکنیم هیچچیزی گیرمان نیاید. از شادی، از راحتیهای این جهان، یا از منظور اصلی آمدن به این جهان که قرار بود به بینهایت و ابدیّت او زنده بشویم. بیثمری، بینتیجگی یعنی وقتی میمیریم همه منذهنی داریم و هر لحظه هم با دردهایش ما را مسموم میکند.
بررُستهاست: روییدهاست. اصل: در اینجا ریشه. طایل: وسیع، گسترده، فایده و سود؛ بیطایل: بیفایده، بیهوده، یعنی بیثمر.
و شما میدانید که این منذهنی و دردهایش مُسری است.
این هم از تأثیرِ آن بیماری است
زهرِ او در جمله جُفتان ساری است
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۸۳)
جُفتان: جمعِ جُفت بهمعنیِ زوج، قرین، همنشین
ساری: سرایتکننده، مُسری
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
متأسفانه منذهنی از آدمی به آدم دیگر سرایت میکند، درد از یک دل به دل دیگر میرود. پس بنابراین شما باید مواظب قرینهای خودتان باشید، مواظب منذهنی خودتان باشید که به خود شما آسیب نزند. شما این را میدانید که بدترین دشمن شما در همین مرکز شما است که منذهنی شما است، خرّوب است.
پس میگوید این درد، این زهر از تأثیر همان بیماری همانیدگی است که زهرش، دردش از یکی میرود به جُفتش. یعنی شما با هرچه که جُفت بشوید دردتان را میدهید به آن، آن هم به شما میدهد، پس مُسری است.
اندیشه میکنی که رهی از زَحیر و رنج
اندیشه کردن آمد سرچشمهٔ زحیر
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۲۲)
زَحیر: ناله و زاری
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
برحسب همانیدگیها فکر میکنی تندتند که از ناله و زاری و دردهایت برهی، ولی بدان که این اندیشه کردن برحسب همانیدگیها است که سرچشمهٔ درد تو است. این بیتها را میخوانم که شما تکرار کنید که خودتان، خودتان را متقاعد کنید که باید از ذهن همانیده خارج بشوید. درست است؟
الآن خواهیم دید شما با خواندن این شعرها اول فکرتان را اینجا درست میکنید. خیلی فکرهای منذهنی غلط است که ما به عمل تبدیلش میکنیم به خودمان ضرر میزنیم. حالا اول فکرهایمان را درست میکنیم بهوسیلهٔ مولانا، بعد الآن خواهیم خواند میرویم به اصل کتاب. مولانا میگوید که شما از اول یک کتاب نوشتهاید، فهرستش اینجا است [اشاره به سر]، اصلش اینجا است [اشاره به دل]، حتی این جسم شما هم جزو کتاب است.
چهل سالتان است، چهجور کتابی نوشتهاید؟ آیا این تن مریض است؟ نگران است؟ اضطراب دارد؟ حسود است؟ شما نوشتهاید. با اندیشههای همانیده کتاب بدی نوشتهایم. اما در اینجا [اشاره به سر] در تصوراتمان فکر میکنیم بهترین هستیم. حالا این شعرها را امروز هم میخوانیم. میگوید اینجا [اشاره به سر] را درست کن بعد برو آن تو [اشاره به دل] را درست کن. یعنی اینجا را اعمال کن به مسمّایش، به اصلش.
🔟3️⃣5️⃣ ۱۲ 🔟3️⃣5️⃣
این سه بیت را که بارها خواندیم برایتان بخوانم:
گفت: نامت چیست؟ برگو بیدهان
گفت: خَرّوب است، ای شاهِ جهان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۷۶)
خَرّوب: بسیار خرابکننده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گفت: اندر تو چه خاصیّت بُوَد؟
گفت: من رُستَم، مکان ویران شود
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۷۷)
رُستَم: از مصدرِ رُستَن بهمعنیِ روییدن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
من که خَرّوبم، خرابِ منزلم
هادمِ بنیادِ این آب و گِلم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۷۸)
خَرّوب: بسیار خرابکننده
هادِم: ویرانکننده، نابودکننده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
شما بهعنوان سلیمان اگر فضا را باز کنید و ناظر باشید که در این بیت هم هست که میگوید خداوند بهعنوان ناظر بس است، تو بهصورت منذهنی ناظر نباش، میرسیم به آن. اگر ناظر باشید، از منذهنیتان بپرسید که روییده، اسمت چه هست؟ کارت چه هست؟ با دهان مگو، یعنی عملاً به من نشان بده. او میگوید من خرّوب هستم، خرّوب را بهمعنی بسیار خرابکننده بگیرید شما، اشکالی ندارد. درست است؟ اینکه اشکالی ندارد ممکن است از نظر دستوری یکی ایراد بگیرد، ولی معنیاش آخرسر برمیگردد به بسیار خرابکننده.
گفت من بسیار خرابکننده هستم، ویرانکننده هستم ای شاه جهان. حالا شما چون فضا را باز کردید شدید شاه جهان. وقتی فضا باز است، شما از جنس خداوند هستید و دارید تماشا میکنید از جنس شاه جهان هستید و قرار است که واقعاً شاه باشید، یعنی حاکم اندیشه باشید، حاکم اعمال خودتان باشید، مالک خودتان باشید، چیز بیخودی به مرکزتان نیاید، شما اندیشهها را تولید کنید، شما بدانید چهکار میکنید؟ چه بهدست میآورید، برای چه آمدید؟ هیچچیزی کنترل حال شما را نداشته باشد، برای همین میگوید شاه جهان.
حالا شما شاه جهان هستید؟ اگر منذهنی دارید، نه. خواهید دید که تقریباً هر چیزی که ذهن میآورد روی شما اثر میگذارد پس شما شاه نیستید، سلیمان نیستید.
پس سلیمان میپرسد یا شما بهعنوان سلیمان میپرسید که ای منذهنی، خاصیت تو چه هست؟ گفت من اگر روییدم هرچه که با ذهن میبینید ویران میشود. مکان، آن که با ذهن میبینیم دیگر. میگوید من خرّوب هستم، بسیار خرابکننده هستم و منزل تو را خراب میکنم.
منزل ما بهعنوان روح ما، این چهار بُعد ما است. تن ما است، فکرهای ما است، هیجانات ما است، جان ما است، جان جسمی ما است. این چهار بُعد ما درواقع یک سکّویی است که روح ما سوار شده، این خراب بشود، روح ما آزرده میشود. اگر جسم شما دو سهتا مرض سخت بگیرد، روح شما آرامش ندارد.
میگوید من هر چیزی را که جسم باشد، خراب میکنم. «من که خَرّوبم، خرابِ منزلم»، «هادم» یعنی از بین برندۀ «بنیادِ این آب و گِلم»، یعنی تو هرچه بسازی من خراب میکنم. این منذهنی شما است که میدانستید، پس خرّوب است. درست است؟ شما قبول دارید؟ اگر قبول دارید باید از شرّ این منذهنی راحت بشوید. تقویتش نکنید، دفاع از آن نکنید. اول به حرف مولانا گوش کنید، فکرهایتان را درست کنید بعد فکر که درست شد اعمال کنید به بقیهٔ قسمتهایتان.
یکی ممکن است بگوید خب من چه میخورم؟ من چه کتابی میخوانم؟ من چه چیزی تماشا میکنم؟ کارهای من چه هست؟ درست است؟ دارید اینجا را [اشاره به سر]، فهرست را به کتاب [اشاره به دل] اعمال میکنید، خیلیها در فهرست میمانند.
من سبب را ننگرم، کآن حادث است
زآنکه حادث حادثی را باعث است
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۴۰)
لطفِ سابق را نظاره میکنم
هرچه آن حادث، دوپاره میکنم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۴۱)
سابق: پیشین، در اینجا یعنی ازلی
لطفِ سابق: لطفِ ازلی یا خداوندی
حادث: تازه پدیدآمده، جدید، نو
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این را در مقابل این میگوییم و در غزل داشتیم «جویی ز فکرت، دارویِ علّت» اینکه جویی ز فکرت، شما باید بگویید من چهجوری فکر میکنم که این خرّوب است؟ من چه فکرهایی میکنم که فکر میکنم داروی مرض من است ولی این را بدتر میکند؟
ها! شما سبب را مینگرید، شما ذهن را مینگرید. این ذهن ساختهشده است، حادث است. غیر از اصل ما، جوهر ما، اَلَست ما که امتداد زندگی است، بقیه هرچه ساختیم اینها حادث هستند، تن ما حادث است، فکرهای ما حادث است.
میگوید من سببها را که ذهن ساخته نمینگرم، برای اینکه اگر بنگرم این حادث میرود بهسوی حادث از طریق سببسازی، سببسازی را هم میدانید. یکی از کارهای مخربی که منذهنی میکند که البته اگر منذهنی نداشتیم، میتوانست کار سازنده باشد، علت و معلولی است که در ذهن میکنیم ما.
🔟3️⃣5️⃣ ۱۳ 🔟3️⃣5️⃣
گفت: نامت چیست؟ برگو بیدهان
گفت: خَرّوب است، ای شاهِ جهان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۷۶)
خَرّوب: بسیار خرابکننده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گفت: اندر تو چه خاصیّت بُوَد؟
گفت: من رُستَم، مکان ویران شود
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۷۷)
رُستَم: از مصدرِ رُستَن بهمعنیِ روییدن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
من که خَرّوبم، خرابِ منزلم
هادمِ بنیادِ این آب و گِلم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۷۸)
خَرّوب: بسیار خرابکننده
هادِم: ویرانکننده، نابودکننده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
شما بهعنوان سلیمان اگر فضا را باز کنید و ناظر باشید که در این بیت هم هست که میگوید خداوند بهعنوان ناظر بس است، تو بهصورت منذهنی ناظر نباش، میرسیم به آن. اگر ناظر باشید، از منذهنیتان بپرسید که روییده، اسمت چه هست؟ کارت چه هست؟ با دهان مگو، یعنی عملاً به من نشان بده. او میگوید من خرّوب هستم، خرّوب را بهمعنی بسیار خرابکننده بگیرید شما، اشکالی ندارد. درست است؟ اینکه اشکالی ندارد ممکن است از نظر دستوری یکی ایراد بگیرد، ولی معنیاش آخرسر برمیگردد به بسیار خرابکننده.
گفت من بسیار خرابکننده هستم، ویرانکننده هستم ای شاه جهان. حالا شما چون فضا را باز کردید شدید شاه جهان. وقتی فضا باز است، شما از جنس خداوند هستید و دارید تماشا میکنید از جنس شاه جهان هستید و قرار است که واقعاً شاه باشید، یعنی حاکم اندیشه باشید، حاکم اعمال خودتان باشید، مالک خودتان باشید، چیز بیخودی به مرکزتان نیاید، شما اندیشهها را تولید کنید، شما بدانید چهکار میکنید؟ چه بهدست میآورید، برای چه آمدید؟ هیچچیزی کنترل حال شما را نداشته باشد، برای همین میگوید شاه جهان.
حالا شما شاه جهان هستید؟ اگر منذهنی دارید، نه. خواهید دید که تقریباً هر چیزی که ذهن میآورد روی شما اثر میگذارد پس شما شاه نیستید، سلیمان نیستید.
پس سلیمان میپرسد یا شما بهعنوان سلیمان میپرسید که ای منذهنی، خاصیت تو چه هست؟ گفت من اگر روییدم هرچه که با ذهن میبینید ویران میشود. مکان، آن که با ذهن میبینیم دیگر. میگوید من خرّوب هستم، بسیار خرابکننده هستم و منزل تو را خراب میکنم.
منزل ما بهعنوان روح ما، این چهار بُعد ما است. تن ما است، فکرهای ما است، هیجانات ما است، جان ما است، جان جسمی ما است. این چهار بُعد ما درواقع یک سکّویی است که روح ما سوار شده، این خراب بشود، روح ما آزرده میشود. اگر جسم شما دو سهتا مرض سخت بگیرد، روح شما آرامش ندارد.
میگوید من هر چیزی را که جسم باشد، خراب میکنم. «من که خَرّوبم، خرابِ منزلم»، «هادم» یعنی از بین برندۀ «بنیادِ این آب و گِلم»، یعنی تو هرچه بسازی من خراب میکنم. این منذهنی شما است که میدانستید، پس خرّوب است. درست است؟ شما قبول دارید؟ اگر قبول دارید باید از شرّ این منذهنی راحت بشوید. تقویتش نکنید، دفاع از آن نکنید. اول به حرف مولانا گوش کنید، فکرهایتان را درست کنید بعد فکر که درست شد اعمال کنید به بقیهٔ قسمتهایتان.
یکی ممکن است بگوید خب من چه میخورم؟ من چه کتابی میخوانم؟ من چه چیزی تماشا میکنم؟ کارهای من چه هست؟ درست است؟ دارید اینجا را [اشاره به سر]، فهرست را به کتاب [اشاره به دل] اعمال میکنید، خیلیها در فهرست میمانند.
من سبب را ننگرم، کآن حادث است
زآنکه حادث حادثی را باعث است
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۴۰)
لطفِ سابق را نظاره میکنم
هرچه آن حادث، دوپاره میکنم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۴۱)
سابق: پیشین، در اینجا یعنی ازلی
لطفِ سابق: لطفِ ازلی یا خداوندی
حادث: تازه پدیدآمده، جدید، نو
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این را در مقابل این میگوییم و در غزل داشتیم «جویی ز فکرت، دارویِ علّت» اینکه جویی ز فکرت، شما باید بگویید من چهجوری فکر میکنم که این خرّوب است؟ من چه فکرهایی میکنم که فکر میکنم داروی مرض من است ولی این را بدتر میکند؟
ها! شما سبب را مینگرید، شما ذهن را مینگرید. این ذهن ساختهشده است، حادث است. غیر از اصل ما، جوهر ما، اَلَست ما که امتداد زندگی است، بقیه هرچه ساختیم اینها حادث هستند، تن ما حادث است، فکرهای ما حادث است.
میگوید من سببها را که ذهن ساخته نمینگرم، برای اینکه اگر بنگرم این حادث میرود بهسوی حادث از طریق سببسازی، سببسازی را هم میدانید. یکی از کارهای مخربی که منذهنی میکند که البته اگر منذهنی نداشتیم، میتوانست کار سازنده باشد، علت و معلولی است که در ذهن میکنیم ما.
🔟3️⃣5️⃣ ۱۳ 🔟3️⃣5️⃣
اگر زندگی فکر کند، در فکرها حس وجود نباشد، این یک چیز سازنده میشود، علت و معلول و سببسازی. اگر شما حادث را مهم بدانید، یعنی آن چیزی را که ذهن الآن نشان میدهد مهم بدانید، فضا را باز نکنید، این میشود مخرّب.
برای همین میگوید من «لطفِ سابق را نظاره میکنم» یعنی من فضا را باز میکنم لطف خدا را در این فضای گشودهشده مشاهده میکنم. هرچه که ذهن نشان میدهد من این را «دوپاره میکنم»، این بازی است یعنی جدی نمیگیرم، از اهمیت میاندازم.
در دلش خورشید چون نوری نشاند
پیشَش اختر را مقادیری نماند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۵)
اختر: ستاره، کنایه از همانیدگیها
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اگر شما فضا را باز کنید بهطوریکه این نور زندگی آنجا مستقر بشود یعنی همیشه شما نور زندگی را داشته باشید بهجای نور ذهن، دراینصورت این اخترها، این همانیدگیها، این نقطهچینها ارزششان را از دست میدهند، دیگر اینقدر مهم نمیشوند. این شعرها را امروز هم خواهیم خواند.
بله، اجازه بدهید این سه بیت را که مرتب میخوانیم. مردم توی ذهنشان زندگی میکنند و همهچیز را ذهنی میکنند، یک تصورات ایدهآلی در مورد خودشان دارند و نمیخواهند اول فکرشان را عوض کنند مطابق فکرهای مولانا مثلاً، این نامه را یعنی کتاب را عوض کنند. برای همین مولانا میگوید:
نامه بگشادن چه دشوارست و صَعْب
کارِ مردانَست، نه طِفلانِ کَعْب
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۶۸)
صَعب: دشوار
طِفلانِ کَعْب: اطفالی که به بازی مشغولند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
جمله بر فهرست قانع گشتهایم
زآنکه در حرص و هوا آغشتهایم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۶۹)
هوا: خواهشهای نَفسانی، نیازهای منذهنی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
باشد آن فهرست، دامی عامه را
تا چنان دانند متنِ نامه را
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۷۰)
گشودن این کتاب مادی ما که من الآن درست به تنم نگاه کنم، چه تواناییهایی دارم؟ درست به فکرهایم نگاه کنم، درست به هیجاناتم نگاه کنم، آیا من بیشتر حسودم؟ بیشتر خشمگینم؟ بیشتر میترسم؟ یا نه، در ذهن آقا، خانم شما چهجور آدمی هستید؟ من آدم ایدهآل، نه حسودم، نه خشمگین میشوم، بسیار خوشرفتار، عجب! تن من هم سالم، فکرهایم سالم، سازنده، هیجاناتم همه از جنس عشق، زیبایی، همهاش فکرهای زیبا میاندیشم، اینقدر هم جان دارم، هیچ موقع پژمرده نمیشوم، حرکت میکنم، پُر از زندگی هستم. اینها ذهن است. تن شما را بیا ببریم یک دکتر خوب، ببینیم چقدر ایراد از آن درمیآورد؟
«نامه بگشادن» چقدر دشوار است و این کار مردان است. مردان باز هم یعنی انسانهای بهاصطلاح بیدار، مرد اینجا در مقابل زن نیست. نه طفلانی که با همانیدگیهایشان بازی میکنند، با اتومبیلشان، با پولشان. «طِفلانِ کَعْب» یعنی انسانهای با سن بالا، ولی با همانیدگیها بازی میکنند. کَعْب یک استخوانی بود که بچهها در قدیم با آن بازی میکردند.
همهمان به فهرستی که ذهنمان درست کرده قانع شدهایم، چرا؟ برای اینکه دائماً میخواهیم، «هوا»، هوا یعنی خواستن ذهن، «حرص» زیاد کردن آنها، اصلاً همهاش مشغول هوا و زیاد کردن آنها.
کسی که دائماً از این فکر به آن فکر میخواهد پولش زیاد بشود و هر کاری میکند که این پولش زیاد بشود، خب این همهاش در فهرست است دیگر، به کتابش نگاه نمیکند که دراثر این فکرها بدنش را مریض کرده، ناتوان کرده. این بدن شاید ورزش میخواهد، غذای بهتری میخواهد، شاید غذاهای سمی میخورد، شاید این غذایی که الآن میخورد به سنش مناسب نیست یا ورزش میخواهد. نباید آن کارهایی که میکند را بکند، نباید آن غذاها را بخورد، نباید این فیلم را تماشا کند، نباید این کتاب را بخواند، نباید این حرفها را بشنود یا بزند، حرص و هوا نمیگذارد.
میگوید این فهرست، فهرست کتاب ما، این کتاب است این چهار بُعد ما. این، توجه کنید این بدن، این بدن است [اشاره به بدن]، وقتی مولانا میگوید تن، منظورش این بدن نیست، تن همین منذهنی است بیشتر اوقات. درست است؟ ما بدن داریم، فکر داریم، هیجانات داریم مثل خشم و ترس و اینها، یکی هم جان داریم، این چهار بُعد ما است.
🔟3️⃣5️⃣ ۱۴ 🔟3️⃣5️⃣
برای همین میگوید من «لطفِ سابق را نظاره میکنم» یعنی من فضا را باز میکنم لطف خدا را در این فضای گشودهشده مشاهده میکنم. هرچه که ذهن نشان میدهد من این را «دوپاره میکنم»، این بازی است یعنی جدی نمیگیرم، از اهمیت میاندازم.
در دلش خورشید چون نوری نشاند
پیشَش اختر را مقادیری نماند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۵)
اختر: ستاره، کنایه از همانیدگیها
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اگر شما فضا را باز کنید بهطوریکه این نور زندگی آنجا مستقر بشود یعنی همیشه شما نور زندگی را داشته باشید بهجای نور ذهن، دراینصورت این اخترها، این همانیدگیها، این نقطهچینها ارزششان را از دست میدهند، دیگر اینقدر مهم نمیشوند. این شعرها را امروز هم خواهیم خواند.
بله، اجازه بدهید این سه بیت را که مرتب میخوانیم. مردم توی ذهنشان زندگی میکنند و همهچیز را ذهنی میکنند، یک تصورات ایدهآلی در مورد خودشان دارند و نمیخواهند اول فکرشان را عوض کنند مطابق فکرهای مولانا مثلاً، این نامه را یعنی کتاب را عوض کنند. برای همین مولانا میگوید:
نامه بگشادن چه دشوارست و صَعْب
کارِ مردانَست، نه طِفلانِ کَعْب
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۶۸)
صَعب: دشوار
طِفلانِ کَعْب: اطفالی که به بازی مشغولند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
جمله بر فهرست قانع گشتهایم
زآنکه در حرص و هوا آغشتهایم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۶۹)
هوا: خواهشهای نَفسانی، نیازهای منذهنی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
باشد آن فهرست، دامی عامه را
تا چنان دانند متنِ نامه را
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۷۰)
گشودن این کتاب مادی ما که من الآن درست به تنم نگاه کنم، چه تواناییهایی دارم؟ درست به فکرهایم نگاه کنم، درست به هیجاناتم نگاه کنم، آیا من بیشتر حسودم؟ بیشتر خشمگینم؟ بیشتر میترسم؟ یا نه، در ذهن آقا، خانم شما چهجور آدمی هستید؟ من آدم ایدهآل، نه حسودم، نه خشمگین میشوم، بسیار خوشرفتار، عجب! تن من هم سالم، فکرهایم سالم، سازنده، هیجاناتم همه از جنس عشق، زیبایی، همهاش فکرهای زیبا میاندیشم، اینقدر هم جان دارم، هیچ موقع پژمرده نمیشوم، حرکت میکنم، پُر از زندگی هستم. اینها ذهن است. تن شما را بیا ببریم یک دکتر خوب، ببینیم چقدر ایراد از آن درمیآورد؟
«نامه بگشادن» چقدر دشوار است و این کار مردان است. مردان باز هم یعنی انسانهای بهاصطلاح بیدار، مرد اینجا در مقابل زن نیست. نه طفلانی که با همانیدگیهایشان بازی میکنند، با اتومبیلشان، با پولشان. «طِفلانِ کَعْب» یعنی انسانهای با سن بالا، ولی با همانیدگیها بازی میکنند. کَعْب یک استخوانی بود که بچهها در قدیم با آن بازی میکردند.
همهمان به فهرستی که ذهنمان درست کرده قانع شدهایم، چرا؟ برای اینکه دائماً میخواهیم، «هوا»، هوا یعنی خواستن ذهن، «حرص» زیاد کردن آنها، اصلاً همهاش مشغول هوا و زیاد کردن آنها.
کسی که دائماً از این فکر به آن فکر میخواهد پولش زیاد بشود و هر کاری میکند که این پولش زیاد بشود، خب این همهاش در فهرست است دیگر، به کتابش نگاه نمیکند که دراثر این فکرها بدنش را مریض کرده، ناتوان کرده. این بدن شاید ورزش میخواهد، غذای بهتری میخواهد، شاید غذاهای سمی میخورد، شاید این غذایی که الآن میخورد به سنش مناسب نیست یا ورزش میخواهد. نباید آن کارهایی که میکند را بکند، نباید آن غذاها را بخورد، نباید این فیلم را تماشا کند، نباید این کتاب را بخواند، نباید این حرفها را بشنود یا بزند، حرص و هوا نمیگذارد.
میگوید این فهرست، فهرست کتاب ما، این کتاب است این چهار بُعد ما. این، توجه کنید این بدن، این بدن است [اشاره به بدن]، وقتی مولانا میگوید تن، منظورش این بدن نیست، تن همین منذهنی است بیشتر اوقات. درست است؟ ما بدن داریم، فکر داریم، هیجانات داریم مثل خشم و ترس و اینها، یکی هم جان داریم، این چهار بُعد ما است.
🔟3️⃣5️⃣ ۱۴ 🔟3️⃣5️⃣
پس بنابراین وقتی میگوید تن یا منذهنی، منذهنی فقط این تن نیست، بلکه ترکیب اینها است، درست است؟ این چهارتا رشته بههم بافته شده، منِ ما را درست کرده، اصلاً جسم ما را درست کرده. جسم ما بدون فکر معنی نمیدهد، هیچ انسانی پیدا نمیکنید که فکر نکند. هیچ انسانی پیدا نمیکنید که بدن نداشته باشد. هیچ انسانی پیدا نمیکنید که جان نداشته باشد یا هیجان نداشته باشد.
تمام انسانها هیجان ترس را میدانند چه هست، خشم را میدانند چه هست، حسادت را میدانند چه هست، اظهار تأسف را میدانند چه هست، خوشحال شدن را میدانند چه هست، وقتی حالشان بهتر میشود بهخاطر، در منذهنی حتی آن را میفهمند، حالشان بد میشود منقبض میشوند این را هم میفهمند، لزومی ندارد سواد داشته باشد برای این کار.
«باشد آن فهرست، دامی عامه را»، میگوید این فهرست که فقط در ذهن هستند، دیگر به کتاب مراجعه نمیکنند که ببینند این ذهن من با کتاب میخواند یا نه؟ متن نامه را، متن کتابشان را هم اینطوری میدانند. بعضی موقعها میبینیم که فهرست با کتاب خیلی فرق دارد، بعضی موقعها هم شاید نه همیشه.
باز کن سَرنامه را، گردن مَتاب
زین سخن، وَاللهُ اَعْلَم بِالصَّواب
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۷۱)
سَرنامه: عنوان، آنچه در اولِ کتاب یا نامه نوشته میشود.
گردن مَتاب: سرپیچی مکن، رُخ متاب.
وَاللهُ اَعْلَم بِالصَّواب: خداوند به راستی و درستی داناتر است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس بنابراین «سَرنامه را» باز کن، سَر کتاب را باز کن، الآن فضا را باز کن به فکرهایت نگاه کن. اگر فضا را باز کنی به یک قسمتی از همین وجودت نگاه کنی، به این کتاب که فکرهایت است خواهی دید که چقدر فکرهای مخرب میکنی. اینکه میگفت «جویی ز فکرت، دارویِ علّت»، شما اگر بهصورت ناظر به فکرهایتان نگاه کنید، به ذهنتان نگاه کنید خواهید دید که چقدر فکر مخرّب آنجا میکنید که وقتی نگاه نمیکردید فکر میکردید همهاش فکرهای عالی، مثبت، سازنده میکنید. حالا شما نگاه کنید، چون منذهنی داشتید نمیتواند منذهنی بدون فکر مخرّب باشد.
سَر کتاب را باز کن و سرپیچی نکن. ها! این «گردن مَتاب» اشکال ما است. هیچکس به کتاب نمیخواهد نگاه کند، همه در فهرست هستند. آقا فهمیدیم، فهمیدیم یعنی چه؟ خودت را ببین. در منذهنی ما از خودمان متنفریم، دوست نداریم، نمیخواهیم کتابمان را ببینیم، همینکه میگوییم ایدهآل است دیگر. چرا ایدهآل است؟ برای اینکه پندار کمال درست کردیم. چه کسی درست کرده؟ منذهنی. از طرف دیگر ناموس درست کردیم، خدایی نکرده اگر نگاه کنم به کتاب یک ایرادی پیدا کنم، خیلی زشت است، من خوشم نمیآید، به من برمیخورد. میگوید از این «سخن»، «گردن مَتاب»، شما هم همینطور.
حالا یک قسمتی از بینندگان ما اشکالشان در اینجا است، به کتابشان نمیخواهند نگاه کنند، همهاش توی ذهن. میفهمند، بله، این شعرها را هم حفظ میکنند، ولی اصلاً کتاب را نمیخواهند نگاه کنند. برای همین میگوید تو فضا را باز کن، خداوند به صواب داناتر است، به راستی و درستی خداوند داناتر است.
و وقتی شما از جنس او میشوید میفهمید که ای بابا اینهمه فکرهای مخرّب، منفی من دارم، همین الآن دارم و من آن فکرهایی که میکردم «جویی ز فکرت، دارویِ علّت» همه غلط بوده. من در قیاس بودم، من در چرخهٔ تخریب بودم، من اشتباه میکردم میگفتم تو کردی، تقصیر تو است، تو خودت را عوض کن، من از تو بهترم. شما چقدر کوشش کردید بدون اینکه نامه را باز کنید به مردم ثابت کنید شما از آنها بهتر هستید؟
باز آن ابلیس بحث آغاز کرد
که بُدَم من سرخرو، کردیم زرد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۹۱)
رنگ رنگِ توست، صَبّاغم تویی
اصلِ جُرم و آفت و داغم تویی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۹۲)
صَبّاغ: رنگرَز
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ابلیس بحث آغاز میکند، همین بحث را ما هم داریم، برای چه؟ من از تو بهترم. ما میگوییم من «سرخرو» بودم، سالم بودم، تو من را مریض کردی، هم به خدا میگوییم، هم به همهٔ مردم، اصلاً من تقصیری ندارم. نامه را باز نمیکنم نگاه کنم، در فهرست من از تو بهترم، در فهرست تو کردی، در فهرست تو باید عوض بشوی. حالا من چهجوری عوض بشوم، میخواهم عوض بشوم؟ مطابق میل من، مطابق منذهنی من. خب منذهنی تو بشوم پس؟ شبیه منذهنی تو بشوم؟ اولاً که گرفتاری دارم من درونم، ناموس دارم، پندار کمال دارم، درد دارم من، من خودم خرّوبیت خودم را دارم، بیایم از تو تقلید کنم، الآن شبیه تو خرّوب بشوم.
یعنی اساساً ما به همسرمان، به مردم میگوییم خرّوب بشو مثل من، مثل من خراب کن، تو چرا آنطوری خراب میکنی؟ عین من خراب کن. فرزندانمان را هم به این ترتیب بار میآوریم.
🔟3️⃣5️⃣ ۱۵ 🔟3️⃣5️⃣
تمام انسانها هیجان ترس را میدانند چه هست، خشم را میدانند چه هست، حسادت را میدانند چه هست، اظهار تأسف را میدانند چه هست، خوشحال شدن را میدانند چه هست، وقتی حالشان بهتر میشود بهخاطر، در منذهنی حتی آن را میفهمند، حالشان بد میشود منقبض میشوند این را هم میفهمند، لزومی ندارد سواد داشته باشد برای این کار.
«باشد آن فهرست، دامی عامه را»، میگوید این فهرست که فقط در ذهن هستند، دیگر به کتاب مراجعه نمیکنند که ببینند این ذهن من با کتاب میخواند یا نه؟ متن نامه را، متن کتابشان را هم اینطوری میدانند. بعضی موقعها میبینیم که فهرست با کتاب خیلی فرق دارد، بعضی موقعها هم شاید نه همیشه.
باز کن سَرنامه را، گردن مَتاب
زین سخن، وَاللهُ اَعْلَم بِالصَّواب
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۷۱)
سَرنامه: عنوان، آنچه در اولِ کتاب یا نامه نوشته میشود.
گردن مَتاب: سرپیچی مکن، رُخ متاب.
وَاللهُ اَعْلَم بِالصَّواب: خداوند به راستی و درستی داناتر است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس بنابراین «سَرنامه را» باز کن، سَر کتاب را باز کن، الآن فضا را باز کن به فکرهایت نگاه کن. اگر فضا را باز کنی به یک قسمتی از همین وجودت نگاه کنی، به این کتاب که فکرهایت است خواهی دید که چقدر فکرهای مخرب میکنی. اینکه میگفت «جویی ز فکرت، دارویِ علّت»، شما اگر بهصورت ناظر به فکرهایتان نگاه کنید، به ذهنتان نگاه کنید خواهید دید که چقدر فکر مخرّب آنجا میکنید که وقتی نگاه نمیکردید فکر میکردید همهاش فکرهای عالی، مثبت، سازنده میکنید. حالا شما نگاه کنید، چون منذهنی داشتید نمیتواند منذهنی بدون فکر مخرّب باشد.
سَر کتاب را باز کن و سرپیچی نکن. ها! این «گردن مَتاب» اشکال ما است. هیچکس به کتاب نمیخواهد نگاه کند، همه در فهرست هستند. آقا فهمیدیم، فهمیدیم یعنی چه؟ خودت را ببین. در منذهنی ما از خودمان متنفریم، دوست نداریم، نمیخواهیم کتابمان را ببینیم، همینکه میگوییم ایدهآل است دیگر. چرا ایدهآل است؟ برای اینکه پندار کمال درست کردیم. چه کسی درست کرده؟ منذهنی. از طرف دیگر ناموس درست کردیم، خدایی نکرده اگر نگاه کنم به کتاب یک ایرادی پیدا کنم، خیلی زشت است، من خوشم نمیآید، به من برمیخورد. میگوید از این «سخن»، «گردن مَتاب»، شما هم همینطور.
حالا یک قسمتی از بینندگان ما اشکالشان در اینجا است، به کتابشان نمیخواهند نگاه کنند، همهاش توی ذهن. میفهمند، بله، این شعرها را هم حفظ میکنند، ولی اصلاً کتاب را نمیخواهند نگاه کنند. برای همین میگوید تو فضا را باز کن، خداوند به صواب داناتر است، به راستی و درستی خداوند داناتر است.
و وقتی شما از جنس او میشوید میفهمید که ای بابا اینهمه فکرهای مخرّب، منفی من دارم، همین الآن دارم و من آن فکرهایی که میکردم «جویی ز فکرت، دارویِ علّت» همه غلط بوده. من در قیاس بودم، من در چرخهٔ تخریب بودم، من اشتباه میکردم میگفتم تو کردی، تقصیر تو است، تو خودت را عوض کن، من از تو بهترم. شما چقدر کوشش کردید بدون اینکه نامه را باز کنید به مردم ثابت کنید شما از آنها بهتر هستید؟
باز آن ابلیس بحث آغاز کرد
که بُدَم من سرخرو، کردیم زرد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۹۱)
رنگ رنگِ توست، صَبّاغم تویی
اصلِ جُرم و آفت و داغم تویی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۹۲)
صَبّاغ: رنگرَز
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ابلیس بحث آغاز میکند، همین بحث را ما هم داریم، برای چه؟ من از تو بهترم. ما میگوییم من «سرخرو» بودم، سالم بودم، تو من را مریض کردی، هم به خدا میگوییم، هم به همهٔ مردم، اصلاً من تقصیری ندارم. نامه را باز نمیکنم نگاه کنم، در فهرست من از تو بهترم، در فهرست تو کردی، در فهرست تو باید عوض بشوی. حالا من چهجوری عوض بشوم، میخواهم عوض بشوم؟ مطابق میل من، مطابق منذهنی من. خب منذهنی تو بشوم پس؟ شبیه منذهنی تو بشوم؟ اولاً که گرفتاری دارم من درونم، ناموس دارم، پندار کمال دارم، درد دارم من، من خودم خرّوبیت خودم را دارم، بیایم از تو تقلید کنم، الآن شبیه تو خرّوب بشوم.
یعنی اساساً ما به همسرمان، به مردم میگوییم خرّوب بشو مثل من، مثل من خراب کن، تو چرا آنطوری خراب میکنی؟ عین من خراب کن. فرزندانمان را هم به این ترتیب بار میآوریم.
🔟3️⃣5️⃣ ۱۵ 🔟3️⃣5️⃣
بله این سه بیت را بخوانم برایتان. بهطور کلی به این نتیجه میرسیم که ما از فکر کردن از طریق همانیدگیها برای مریضیمان نباید دارو جستوجو کنیم. و برای خلاص شدن از این جستوجوی باطل و بیهوده به شعرهای مختلف مولانا توجه میکنیم. و میخواستم خدمت شما عرض کنم که قسمت عمدهای از وقتی که من صرف میکنم برای این برنامه، طرح برنامه است؛ چه غزلی انتخاب کنم، چه بیتهایی انتخاب کنم و اینها. و لازم است که شما، هم غزل را خیلی خوب بخوانید اگر میخواهید پیشرفت کنید، هم ابیات مثنوی یا دیوان شمس را که همراه غزل میآورم و میخوانم اینجا. و اینکه شما بیایید مثلاً فقط غزل را بخوانید، این بیتها را نخوانید، این کار نمیکند. و یا مثلاً جسته و گریخته به برنامه گوش بدهید، ده دقیقه گوش بدهید، بروید و بیایید ده دقیقهٔ دیگر گوش بدهید، از اینجایش گوش بدهید، از آنجایش گوش بدهید، اینها کار نمیکنند. یک نکات ریزی هست شما باید رعایت کنید تا موفق بشوید.
و اگر شما آن نکات را رعایت نکنید موفق نشوید، منذهنی شما به این نتیجه میرسد که این مولانا فایده ندارد، اثر ندارد. ولی شما به این موضوع توجه نخواهید کرد که شما درست از این برنامه یا از مولانا استفاده نکردید. در همین اول برنامه من یک نکاتی را الآن دارم توضیح میدهم. مثلاً گوش کردن شما به برنامه باید کامل باشد، یعنی از اول برنامه تا آخر برنامه را گوش کنید. همهٔ ابیات را بخوانید و اینها را تکرار کنید. آنقدر تکرار کنید که از فهرست [اشاره به سر] برود به متنِ نامه [اشاره به دل]. اگر فقط بشنوید، در فهرست باقی میماند، شما نمیتوانید کتاب را درست کنید.
شما کتابتان را باید درست کنید، شما باید درست کنید! مولانا میتواند کمک کند اگر شما زحمت لازم را بکشید، وقت لازم را بگذارید. و اگر من برنامه اجرا کنم، شعرهای مولانا را اینجا بخوانم، شما مطابق منذهنیتان از آن استفاده کنید، واضح است که شما موفق نخواهید شد. اگر موفق نشوید، نمیگویید که من بد استفاده کردم، خواهید گفت مولانا کار نمیکند.
هیچ موقع بهعنوان منذهنی که پندار کمال داریم ما، نمیگوییم که من بد کار کردم، میگوییم این خراب بوده، این روش کار نمیکند. شما درست استفاده نکردید، از ابزار باید درست استفاده کنید. پس بنابراین به مطالبی که الآن میخوانیم توجه کنید. سریع از رویشان میگذریم.
خفتهٔ بیدار باید پیشِ ما
تا به بیداری ببیند خوابها
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۱۴)
دشمنِ این خوابِ خوش شد، فکرِ خلق
تا نخسپد فکرتش، بستهست حلق
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۱۵)
حیرتی باید که روبَد فکر را
خورده حیرت فکر را و ذکر را
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۱۶)
خفتهٔ بیدار یعنی همین حالت ما در حالت فضاگشایی. یعنی خفته به احوال دنیا، منذهنیاش خاموش است، ولی بهلحاظ فضای گشودهشده، زندگی، بیدار است. و درحالیکه بیدار است به زندگی، زندگی به او الهام میکند، صنع انجام میدهد، «ما کمان و تیراندازش خداست».
پس وقتی که فضا گشوده میشود این هم یک جور خواب است، مثل اینکه خواب میبیند این هشیاری. توجه میکنید؟ بعد اما دشمن این خواب خوش با فضای گشودهشده که ما از جنس زندگی هستیم فکر معمولی خلق است، فکر خلق با منذهنی است. تا این فکرتش بهصورت منذهنی نخوابد، حلق اصلیاش بسته است، یعنی نمیتواند چیزی را قورت بدهد، حلق زندهٔ زندگیاش بسته است. اگر شما در منذهنی با فکرهای همانیده دنبال راهحل میگردید، حلق زندگیتان بسته است، یعنی چیز خوبی نخواهید خورد، همهاش چیزهای مسموم میخورید. پس بنابراین با فضای گشودهشده ذهن را خاموش کنید.
«حیرتی باید که روبَد» یعنی جارو کند فکرها را. این حیرت است، صحبت ما هم راجعبه حیرت است باز هم، «حیرتی باید که روبَد فکر را». حیرت به زبان ساده یعنی حالتی از ما که فضا گشوده میشود و منذهنی در کار ما یا کار زندگی دخالت نمیتواند بکند. هرچه بیشتر دخالت میکند، هرچه بیشتر شما با هیجانات سروکار دارید، ببینید که کارتان خراب است. و حیرت، فکر و ذکر را میخورد. یعنی هر حرفی که ذهن میخواست بزند همه را میخورد، هیچ دیگر حرف نمیزند.
اگر شما با منذهنیتان حرف نمیزنید و فضا گشوده است و صبر میکنید و میبینید که صنعی در شما هست یا حتی طربناک هستید، نه طرب یا شادیای که از همانیدگیها میآید، احتمالاً شما آنجا هستید، خفتهٔ بیدار هستید.
🔟3️⃣5️⃣ ۱۶ 🔟3️⃣5️⃣
و اگر شما آن نکات را رعایت نکنید موفق نشوید، منذهنی شما به این نتیجه میرسد که این مولانا فایده ندارد، اثر ندارد. ولی شما به این موضوع توجه نخواهید کرد که شما درست از این برنامه یا از مولانا استفاده نکردید. در همین اول برنامه من یک نکاتی را الآن دارم توضیح میدهم. مثلاً گوش کردن شما به برنامه باید کامل باشد، یعنی از اول برنامه تا آخر برنامه را گوش کنید. همهٔ ابیات را بخوانید و اینها را تکرار کنید. آنقدر تکرار کنید که از فهرست [اشاره به سر] برود به متنِ نامه [اشاره به دل]. اگر فقط بشنوید، در فهرست باقی میماند، شما نمیتوانید کتاب را درست کنید.
شما کتابتان را باید درست کنید، شما باید درست کنید! مولانا میتواند کمک کند اگر شما زحمت لازم را بکشید، وقت لازم را بگذارید. و اگر من برنامه اجرا کنم، شعرهای مولانا را اینجا بخوانم، شما مطابق منذهنیتان از آن استفاده کنید، واضح است که شما موفق نخواهید شد. اگر موفق نشوید، نمیگویید که من بد استفاده کردم، خواهید گفت مولانا کار نمیکند.
هیچ موقع بهعنوان منذهنی که پندار کمال داریم ما، نمیگوییم که من بد کار کردم، میگوییم این خراب بوده، این روش کار نمیکند. شما درست استفاده نکردید، از ابزار باید درست استفاده کنید. پس بنابراین به مطالبی که الآن میخوانیم توجه کنید. سریع از رویشان میگذریم.
خفتهٔ بیدار باید پیشِ ما
تا به بیداری ببیند خوابها
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۱۴)
دشمنِ این خوابِ خوش شد، فکرِ خلق
تا نخسپد فکرتش، بستهست حلق
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۱۵)
حیرتی باید که روبَد فکر را
خورده حیرت فکر را و ذکر را
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۱۶)
خفتهٔ بیدار یعنی همین حالت ما در حالت فضاگشایی. یعنی خفته به احوال دنیا، منذهنیاش خاموش است، ولی بهلحاظ فضای گشودهشده، زندگی، بیدار است. و درحالیکه بیدار است به زندگی، زندگی به او الهام میکند، صنع انجام میدهد، «ما کمان و تیراندازش خداست».
پس وقتی که فضا گشوده میشود این هم یک جور خواب است، مثل اینکه خواب میبیند این هشیاری. توجه میکنید؟ بعد اما دشمن این خواب خوش با فضای گشودهشده که ما از جنس زندگی هستیم فکر معمولی خلق است، فکر خلق با منذهنی است. تا این فکرتش بهصورت منذهنی نخوابد، حلق اصلیاش بسته است، یعنی نمیتواند چیزی را قورت بدهد، حلق زندهٔ زندگیاش بسته است. اگر شما در منذهنی با فکرهای همانیده دنبال راهحل میگردید، حلق زندگیتان بسته است، یعنی چیز خوبی نخواهید خورد، همهاش چیزهای مسموم میخورید. پس بنابراین با فضای گشودهشده ذهن را خاموش کنید.
«حیرتی باید که روبَد» یعنی جارو کند فکرها را. این حیرت است، صحبت ما هم راجعبه حیرت است باز هم، «حیرتی باید که روبَد فکر را». حیرت به زبان ساده یعنی حالتی از ما که فضا گشوده میشود و منذهنی در کار ما یا کار زندگی دخالت نمیتواند بکند. هرچه بیشتر دخالت میکند، هرچه بیشتر شما با هیجانات سروکار دارید، ببینید که کارتان خراب است. و حیرت، فکر و ذکر را میخورد. یعنی هر حرفی که ذهن میخواست بزند همه را میخورد، هیچ دیگر حرف نمیزند.
اگر شما با منذهنیتان حرف نمیزنید و فضا گشوده است و صبر میکنید و میبینید که صنعی در شما هست یا حتی طربناک هستید، نه طرب یا شادیای که از همانیدگیها میآید، احتمالاً شما آنجا هستید، خفتهٔ بیدار هستید.
🔟3️⃣5️⃣ ۱۶ 🔟3️⃣5️⃣
یکی از اشکالاتی که ما داریم با شما بینندگان، اشکال نداریم ما، نکاتی است که شما باید رعایت کنید. من ۱۰۳۵ تا، با این برنامه میشود ۱۰۳۵ تا برنامه اجرا کردم خدمتتان، و اگر پیغام کار نمیکند یک اشکالاتی هست. آن اشکالات را شما باید برطرف کنید. یکیاش توقف است، همینکه مردم حالشان خوب میشود این برنامه را رها میکنند، ادامه نمیدهند.
همچو مُسْتَسقی کز آبش سیر نیست
بر هر آنچه یافتی بِاللَّـه مَایست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ١٩۶٠)
مُسْتَسقی: آنکه بیماری استسقا دارد و هر چقدر آب مینوشد، تشنگیاش برطرف نمیگردد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بینهایت حضرت است این بارگاه
صدر را بگْذار، صدرِ توست راه
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۹۶۱)
یعنی، مُسْتَسقی یعنی کسی که مرض استسقا گرفته. یعنی مرضی که مثل اینکه هرچه آب میخورد سیر نمیشود. شما هرچه فضا را باز میکنید بیشتر آب میخورید سیر نمیشوید. میگوید که به هرچه که یافتی از این فضای گشودهشده تو را خدا نایست؛ نایست، نگو بس است، رسیدم.
جایی ما نمیخواهیم برسیم. این راه ما بینهایت است در این بارگاه. همیشه باید فضا را باز کنیم و توسعه پیدا کنیم و به صدر نمیرسیم. به صدر مجلس، به یک جایی نمیرسیم بگوییم بس است. صدر ما همین راه است، هی راه را باید برویم. میدانید این را.
چون راه، رفتنیست، توقّف هلاکت است
چُونَت قُنُق کند که بیا، خَرگَه اندرآ
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۰۱)
قُنُق: مهمان
خَرگَه: خرگاه، خیمه، سراپرده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
حتی کسانی که این بیتهایی که الآن من میخوانم، شاید صد بار، دویست بار خواندهاند، و بیشتر خواندهاند، باز هم منذهنی آنها را متوقف میکند. تأیید مردم، استاد استاد کردن، تعارفات مردم شما را متوقف میکند. چرا؟ شما فکر میکنید به جایی رسیدید. مردم از طریق تأیید شما، شما را متوقف میکنند، آفت هستند. شما باید تأیید مردم را از این [اشاره به گوش] اصلاً نشنوید، نه اینکه از این گوش بشنوید از این گوش بهدر کنید. مثل اینکه به شما نمیگویند. توجه میکنید؟ اگر کسی گفت چقدر شما پیشرفت کردید، شما باید باز هم بیشتر کار کنید.
چون راه، رفتنیست، توقّف هلاکت است
چُونَت قُنُق کند که بیا، خَرگَه اندرآ
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۰۱)
قُنُق: مهمان
خَرگَه: خرگاه، خیمه، سراپرده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این راه از ذهن به فضای یکتایی که قرار شد برویم ماه بشویم، از آسمان گشودهشده طلوع کنیم، این ماه هی بزرگتر میشود، بزرگتر میشود و همانیدگیها تمام میشود. وقتی حتی همانیدگی نمیماند، باز هم ما راه داریم برویم. توجه میکنید؟
میگوید او شما را مهمان نمیکند بیا در این خرگه بزرگ من. اگر شما همانیدگی داشته باشید، به این فضای بزرگ، لایتناهی، خداوند شما را یعنی به فضای یکتایی دعوت نمیکند بهعنوان مهمان. پس باید اینقدر بروید بروید، هیچچیز نماند در شما بهعنوان چیز همانیده.
و ما مزد نمیگیریم. توجه کنید همین الآن گفتم خیلی از دوستان ما گهگاه به این برنامه توجه میکنند، یک ذره از آن میچشند. درست است که ما فیلمهای دو دقیقهای، یک دقیقهای در اینستاگرام پست میکنیم، ولی آن برای مزه کردن است که شما بیایید به برنامه گوش بدهید، نه اینکه آن کافی است.
زآن مزدِ کار مینرسد مَر تو را که تو
پیوسته نیستی تو در این کار، گَهگَهی
خامُش که بیطعامِ حق و بیشرابِ غیب
این حرف و صوت هست دو سه کاسهٔ تُهی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۹۸۱)
پس میگوید برای این مزد نمیگیری برای اینکه متعهد نیستی، هر روز این برنامه را گوش نمیکنی و فهرست را به کتاب اِعمال نمیکنی. بهمحض اینکه شما یک چیزی از مولانا خواندید در ذهن، باید بروید مسمایش را در کتاب پیدا کنید. مثلاً یک کسی به شما ایراد میگیرد، هیچ خشمگین نمیشوید. این ایراد بهصورت ذهن به شما ظاهر میشود. باید بروید بگویید که، پیدا کنید ببینید که آیا کدام درد است، کدام همانیدگی است که این رفتار شما را باعث شده که آن شخص آن پیغام را به شما داده.
این نگاه کردن به کتاب است. من همانیدگیهایم کدامها هستند؟ الآن که این پیغامها را از محیط میشنوم، اینها بهجای اینکه من را خشمگین کند، بروم به کتاب نگاه کنم. مرتب هر چیزی که به فهرست میآید میروید به کتاب، در کتاب این نقطهچینها هستند. نقطهچینها بعضیها از جنس درد است، بعضیها از جنس همانیدگی جسمی. آیا من با پولم همانیدهام؟
یکی میگوید خسیسی، حق من را نمیدهی. خب من در ذهن میخواهم هرچه کمتر بدهم بهتر است. درست است؟ به من میگویند تو خسیسی، من نروم پیدا کنم ببینم اصلاً با پول همانیده هستم؟ پول شبیه جانم است؟ با همسرم همانیده هستم؟ با بچهام همانیده هستم؟ با پدر و مادرم همانیده هستم؟ با پنجاه شصتتا رنجش مهم همانیده هستم؟ نمیخواهید بروید آنها را پیدا کنید؟
🔟3️⃣5️⃣ ۱۷ 🔟3️⃣5️⃣
همچو مُسْتَسقی کز آبش سیر نیست
بر هر آنچه یافتی بِاللَّـه مَایست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ١٩۶٠)
مُسْتَسقی: آنکه بیماری استسقا دارد و هر چقدر آب مینوشد، تشنگیاش برطرف نمیگردد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بینهایت حضرت است این بارگاه
صدر را بگْذار، صدرِ توست راه
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۹۶۱)
یعنی، مُسْتَسقی یعنی کسی که مرض استسقا گرفته. یعنی مرضی که مثل اینکه هرچه آب میخورد سیر نمیشود. شما هرچه فضا را باز میکنید بیشتر آب میخورید سیر نمیشوید. میگوید که به هرچه که یافتی از این فضای گشودهشده تو را خدا نایست؛ نایست، نگو بس است، رسیدم.
جایی ما نمیخواهیم برسیم. این راه ما بینهایت است در این بارگاه. همیشه باید فضا را باز کنیم و توسعه پیدا کنیم و به صدر نمیرسیم. به صدر مجلس، به یک جایی نمیرسیم بگوییم بس است. صدر ما همین راه است، هی راه را باید برویم. میدانید این را.
چون راه، رفتنیست، توقّف هلاکت است
چُونَت قُنُق کند که بیا، خَرگَه اندرآ
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۰۱)
قُنُق: مهمان
خَرگَه: خرگاه، خیمه، سراپرده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
حتی کسانی که این بیتهایی که الآن من میخوانم، شاید صد بار، دویست بار خواندهاند، و بیشتر خواندهاند، باز هم منذهنی آنها را متوقف میکند. تأیید مردم، استاد استاد کردن، تعارفات مردم شما را متوقف میکند. چرا؟ شما فکر میکنید به جایی رسیدید. مردم از طریق تأیید شما، شما را متوقف میکنند، آفت هستند. شما باید تأیید مردم را از این [اشاره به گوش] اصلاً نشنوید، نه اینکه از این گوش بشنوید از این گوش بهدر کنید. مثل اینکه به شما نمیگویند. توجه میکنید؟ اگر کسی گفت چقدر شما پیشرفت کردید، شما باید باز هم بیشتر کار کنید.
چون راه، رفتنیست، توقّف هلاکت است
چُونَت قُنُق کند که بیا، خَرگَه اندرآ
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۰۱)
قُنُق: مهمان
خَرگَه: خرگاه، خیمه، سراپرده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این راه از ذهن به فضای یکتایی که قرار شد برویم ماه بشویم، از آسمان گشودهشده طلوع کنیم، این ماه هی بزرگتر میشود، بزرگتر میشود و همانیدگیها تمام میشود. وقتی حتی همانیدگی نمیماند، باز هم ما راه داریم برویم. توجه میکنید؟
میگوید او شما را مهمان نمیکند بیا در این خرگه بزرگ من. اگر شما همانیدگی داشته باشید، به این فضای بزرگ، لایتناهی، خداوند شما را یعنی به فضای یکتایی دعوت نمیکند بهعنوان مهمان. پس باید اینقدر بروید بروید، هیچچیز نماند در شما بهعنوان چیز همانیده.
و ما مزد نمیگیریم. توجه کنید همین الآن گفتم خیلی از دوستان ما گهگاه به این برنامه توجه میکنند، یک ذره از آن میچشند. درست است که ما فیلمهای دو دقیقهای، یک دقیقهای در اینستاگرام پست میکنیم، ولی آن برای مزه کردن است که شما بیایید به برنامه گوش بدهید، نه اینکه آن کافی است.
زآن مزدِ کار مینرسد مَر تو را که تو
پیوسته نیستی تو در این کار، گَهگَهی
خامُش که بیطعامِ حق و بیشرابِ غیب
این حرف و صوت هست دو سه کاسهٔ تُهی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۹۸۱)
پس میگوید برای این مزد نمیگیری برای اینکه متعهد نیستی، هر روز این برنامه را گوش نمیکنی و فهرست را به کتاب اِعمال نمیکنی. بهمحض اینکه شما یک چیزی از مولانا خواندید در ذهن، باید بروید مسمایش را در کتاب پیدا کنید. مثلاً یک کسی به شما ایراد میگیرد، هیچ خشمگین نمیشوید. این ایراد بهصورت ذهن به شما ظاهر میشود. باید بروید بگویید که، پیدا کنید ببینید که آیا کدام درد است، کدام همانیدگی است که این رفتار شما را باعث شده که آن شخص آن پیغام را به شما داده.
این نگاه کردن به کتاب است. من همانیدگیهایم کدامها هستند؟ الآن که این پیغامها را از محیط میشنوم، اینها بهجای اینکه من را خشمگین کند، بروم به کتاب نگاه کنم. مرتب هر چیزی که به فهرست میآید میروید به کتاب، در کتاب این نقطهچینها هستند. نقطهچینها بعضیها از جنس درد است، بعضیها از جنس همانیدگی جسمی. آیا من با پولم همانیدهام؟
یکی میگوید خسیسی، حق من را نمیدهی. خب من در ذهن میخواهم هرچه کمتر بدهم بهتر است. درست است؟ به من میگویند تو خسیسی، من نروم پیدا کنم ببینم اصلاً با پول همانیده هستم؟ پول شبیه جانم است؟ با همسرم همانیده هستم؟ با بچهام همانیده هستم؟ با پدر و مادرم همانیده هستم؟ با پنجاه شصتتا رنجش مهم همانیده هستم؟ نمیخواهید بروید آنها را پیدا کنید؟
🔟3️⃣5️⃣ ۱۷ 🔟3️⃣5️⃣
زآن مزدِ کار مینرسد مَر تو را که تو
پیوسته نیستی تو در این کار، گَهگَهی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۹۸۱)
گهگه فایده ندارد. شما یک بار در هفته این برنامه را گوش میکنید آن هم جسته و گریخته، اصلاً فایده ندارد. شما اگر پیوسته برنامه را گوش نمیکنید، هر روز و هر روز خودتان را درست نمیکنید، از فهرست به کتاب نمیروید، فایده ندارد، موفق نخواهید شد. برای همین میگوید خاموش باش. برای اینکه اگر شما فضا را باز نکنید، طعام خداوند را نگیرید، و آب حیات و شراب غیبی را نگیرید، این حرف و صوت، این سروصدای ذهن، دو سهتا کاسهٔ تُهی است. درست است؟ یعنی حرفهایی که ما در ذهن میزنیم، دوباره برمیگردیم «جویی ز فکرت، دارویِ علّت». «جویی ز فکرت، دارویِ علّت» اینجا میگوید دو سهتا کاسهٔ تهی است این! شما کاسهٔ تُهی را برمیدارید هی قورت میدهید، قورت میدهید، چه چیزی را قورت میدهید؟ هیچچیز نیست آن تو. میگوید:
میرود کودک به مکتب پیچپیچ
چون ندید از مزدِ کارِ خویش هیچ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۵۸۷)
پیچپیچ: پریشانی و اضطراب
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چون کُند در کیسه دانْگی دستمزد
آنگهان بیخواب گردد شب چو دزد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۵۸۸)
جهد کُن تا مزدِ طاعت در رسد
بر مُطیعان آنگهت آید حسد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۵۸۹)
بچه را میخواهیم بفرستیم، بچهمان را درواقع به مدرسه، میگوید نمیروم، خوشم نمیآید. میگوییم اگر بیست بگیری اینقدر به تو میدهم که بروی آن توپ را بخری، آن پرنده را بخری. الآن درست شد.
«میرود کودک به مکتب پیچپیچ»، کودک مقاومت میکند برود به مدرسه، به مکتب، برای اینکه میگوید بروم مدرسه چه بشود مثلاً؟ بیست هم بگیرم که چه بشود؟ میگوید ها! بیست بگیری این پول را میگیری. حالا شد حساب. آن موقع بیخواب میشود، شب دیگر نمیخوابد. «آنگهان بیخواب گردد شب چو دزد».
حالا، شما هم اگر یک کاری بکنید که مزد بگیرید، اگر شما هم بیتها را بخوانید و به کتاب اعمال نکنید مزد نمیگیرید. اگر پیوسته در این کار نباشید، هر روز نباشید، و حواستان روی خودتان نباشد، ایرادهایتان را با این ابیات پیدا نکنید و رفع نکنید، مزد طاعت نرسد، اگر شما پس از مدتی گنج حضور تماشا کردن و فضاگشایی و حالا عبادتتان، مزد نگیرید، نااميد میشوید. برای همین میگوید «جهد کُن تا مزدِ طاعت در رسد».
جسته و گریخته برنامه را دیدن مزد نمیدهد به شما، پیوسته باید ببینید. آن موقع متوجه میشوید که «مُطیعان» چقدر خوشبخت هستند. کسانی که مطیع هستند در این لحظه، فضا را باز میکنند و شراب آنوری را میگیرند، میگوید حسادتت میشود، رشک میبری، آن موقع میفهمی که آنها چه کیفی میکنند، میگویی من هم میخواهم.
بچه مکتب نمیرفت، الآن چون پول میگیرد، حالا دارد تمثیل میزند، میفهمد که اگر بیست بگیرد، میگوید تنها راه پول درآوردن همین است که برود توپ را، آن چیزی که دوست دارد را بخرد، میدود تا مدرسه، قبلاً نمیرفت. شما آن موقع میبینید که هان، بیت مولانا را صد بار میخوانید، دویست بار میخوانید. قبلاً ده بار میخواندید، الآن هزار بار میخوانید تا بفهمید.
«مُطیعان» آدمهایی مثل مولانا هستند که میگویید من هم میخواهم مثل او بشوم. یعنی خودت را میخواهی به پایِ آنها برسانی، با عاشقان همدم میشوی. و:
اِئتِیاٰ کَرْهاً مُقلِّد گشته را
اِئْتِیاٰ طَوْعاً صفا بسرشته را
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۵۹۰)
«خطابِ «با بیمیلی بیایید» متوجه اهل تقلید است و خطابِ «با میل بیایید» متوجه اهلِ صفا.»
خب این بیت به تنهایی بیت بسیار مهمی است. «اِئتِیاٰ کَرْهاً» یعنی آنهایی که باید با کتک بروند. این مربوط به آیه است اگر اینجا باشد. میگوید، ببینیم، بله:
«ثُمَّ اسْتَوَىٰ إِلَى السَّمَاءِ وَ هِيَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعًا أَوْ كَرْهًا قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ.»
«سپس به آسمان پرداخت و آن دودى بود. پس به آسمان و زمين گفت: خواه يا ناخواه بياييد. گفتند: فرمانبردار آمديم.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ فصّلت (۴۱)، آیهٔ ۱۱)
یعنی چه؟ این مربوط به انسان است. انسان ابتد یک دود است، منذهنی مثل یک دود است، آسمان را از توی اینکه درواقع زندگی شما در همانیدگیها سرمایهگذاری شده، از این دود باید بیرون کند.
حالا میگوید در انسان، خداوند به آسمان میپردازد. آن شبیه دود است، هر انسانی ابتدا. بعد به آسمان و زمین گفت خواه ناخواه بیایید. یعنی در درون شما خواه ناخواه باید این آسمان باز بشود، یا باید به زور باز بشود، یا با میل شما.
🔟3️⃣5️⃣ ۱۸ 🔟3️⃣5️⃣
پیوسته نیستی تو در این کار، گَهگَهی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۹۸۱)
گهگه فایده ندارد. شما یک بار در هفته این برنامه را گوش میکنید آن هم جسته و گریخته، اصلاً فایده ندارد. شما اگر پیوسته برنامه را گوش نمیکنید، هر روز و هر روز خودتان را درست نمیکنید، از فهرست به کتاب نمیروید، فایده ندارد، موفق نخواهید شد. برای همین میگوید خاموش باش. برای اینکه اگر شما فضا را باز نکنید، طعام خداوند را نگیرید، و آب حیات و شراب غیبی را نگیرید، این حرف و صوت، این سروصدای ذهن، دو سهتا کاسهٔ تُهی است. درست است؟ یعنی حرفهایی که ما در ذهن میزنیم، دوباره برمیگردیم «جویی ز فکرت، دارویِ علّت». «جویی ز فکرت، دارویِ علّت» اینجا میگوید دو سهتا کاسهٔ تهی است این! شما کاسهٔ تُهی را برمیدارید هی قورت میدهید، قورت میدهید، چه چیزی را قورت میدهید؟ هیچچیز نیست آن تو. میگوید:
میرود کودک به مکتب پیچپیچ
چون ندید از مزدِ کارِ خویش هیچ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۵۸۷)
پیچپیچ: پریشانی و اضطراب
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چون کُند در کیسه دانْگی دستمزد
آنگهان بیخواب گردد شب چو دزد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۵۸۸)
جهد کُن تا مزدِ طاعت در رسد
بر مُطیعان آنگهت آید حسد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۵۸۹)
بچه را میخواهیم بفرستیم، بچهمان را درواقع به مدرسه، میگوید نمیروم، خوشم نمیآید. میگوییم اگر بیست بگیری اینقدر به تو میدهم که بروی آن توپ را بخری، آن پرنده را بخری. الآن درست شد.
«میرود کودک به مکتب پیچپیچ»، کودک مقاومت میکند برود به مدرسه، به مکتب، برای اینکه میگوید بروم مدرسه چه بشود مثلاً؟ بیست هم بگیرم که چه بشود؟ میگوید ها! بیست بگیری این پول را میگیری. حالا شد حساب. آن موقع بیخواب میشود، شب دیگر نمیخوابد. «آنگهان بیخواب گردد شب چو دزد».
حالا، شما هم اگر یک کاری بکنید که مزد بگیرید، اگر شما هم بیتها را بخوانید و به کتاب اعمال نکنید مزد نمیگیرید. اگر پیوسته در این کار نباشید، هر روز نباشید، و حواستان روی خودتان نباشد، ایرادهایتان را با این ابیات پیدا نکنید و رفع نکنید، مزد طاعت نرسد، اگر شما پس از مدتی گنج حضور تماشا کردن و فضاگشایی و حالا عبادتتان، مزد نگیرید، نااميد میشوید. برای همین میگوید «جهد کُن تا مزدِ طاعت در رسد».
جسته و گریخته برنامه را دیدن مزد نمیدهد به شما، پیوسته باید ببینید. آن موقع متوجه میشوید که «مُطیعان» چقدر خوشبخت هستند. کسانی که مطیع هستند در این لحظه، فضا را باز میکنند و شراب آنوری را میگیرند، میگوید حسادتت میشود، رشک میبری، آن موقع میفهمی که آنها چه کیفی میکنند، میگویی من هم میخواهم.
بچه مکتب نمیرفت، الآن چون پول میگیرد، حالا دارد تمثیل میزند، میفهمد که اگر بیست بگیرد، میگوید تنها راه پول درآوردن همین است که برود توپ را، آن چیزی که دوست دارد را بخرد، میدود تا مدرسه، قبلاً نمیرفت. شما آن موقع میبینید که هان، بیت مولانا را صد بار میخوانید، دویست بار میخوانید. قبلاً ده بار میخواندید، الآن هزار بار میخوانید تا بفهمید.
«مُطیعان» آدمهایی مثل مولانا هستند که میگویید من هم میخواهم مثل او بشوم. یعنی خودت را میخواهی به پایِ آنها برسانی، با عاشقان همدم میشوی. و:
اِئتِیاٰ کَرْهاً مُقلِّد گشته را
اِئْتِیاٰ طَوْعاً صفا بسرشته را
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۵۹۰)
«خطابِ «با بیمیلی بیایید» متوجه اهل تقلید است و خطابِ «با میل بیایید» متوجه اهلِ صفا.»
خب این بیت به تنهایی بیت بسیار مهمی است. «اِئتِیاٰ کَرْهاً» یعنی آنهایی که باید با کتک بروند. این مربوط به آیه است اگر اینجا باشد. میگوید، ببینیم، بله:
«ثُمَّ اسْتَوَىٰ إِلَى السَّمَاءِ وَ هِيَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعًا أَوْ كَرْهًا قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ.»
«سپس به آسمان پرداخت و آن دودى بود. پس به آسمان و زمين گفت: خواه يا ناخواه بياييد. گفتند: فرمانبردار آمديم.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ فصّلت (۴۱)، آیهٔ ۱۱)
یعنی چه؟ این مربوط به انسان است. انسان ابتد یک دود است، منذهنی مثل یک دود است، آسمان را از توی اینکه درواقع زندگی شما در همانیدگیها سرمایهگذاری شده، از این دود باید بیرون کند.
حالا میگوید در انسان، خداوند به آسمان میپردازد. آن شبیه دود است، هر انسانی ابتدا. بعد به آسمان و زمین گفت خواه ناخواه بیایید. یعنی در درون شما خواه ناخواه باید این آسمان باز بشود، یا باید به زور باز بشود، یا با میل شما.
🔟3️⃣5️⃣ ۱۸ 🔟3️⃣5️⃣
آیه میگوید که انسانها گفتهاند بهصورت هشیاری ما آمدیم، ما مطیع هستیم. یعنی شما در این لحظه تصمیم میگیرید که مقاومت نکنید، منقبض نشوید، فضای درونتان از این دود باز بشود و ذهنتان ساده بشود. زمین ذهنتان است، آسمان هم فضای گشودهشده است. درست است؟
پس این بیت «اِئتِیاٰ کَرْهاً مُقلِّد گشته را»، چه کسانی به زور میآیند؟ آنهایی که مقلد هستند، در ذهن ماندهاند، از این و آن تقلید میکنند. توجه کنید، در ذهن هرچه ما داریم از دیگران گرفتهایم. تقلید این است. شما نگویید من که از کسی چیزی یاد نمیگیرم که، همه را من خودم میدانم. نه، هرچه در ذهن میدانی، از دیگران گرفتی.
پس «اِئتِیاٰ کَرْهاً مُقلِّد گشته را»، «اِئْتِیاٰ طَوْعاً» یعنی با اطاعت آمدیم «صفا بسرشته را». هر کسی باصفا است، گفت تو مرد صفا هستی، مرد فکر نیستی. کسی که به صفا سرشته شده، یعنی فضا را باز کرده از جنس صفا و نابی شده، او میگوید من با میل دارم میروم.
شما از خودتان بپرسید الآن واقعاً فضا را باز میکنید بیمقاومت میروید به سمت او؟ یا نمیروید؟ میروید به سمت گشودن آسمان؟ هرچه آسمان گشودهتر میشود ذهنتان بیمن میشود، ذهنتان ساده میشود، میشود اسباب صنع.
مغزِ او خشکست و، عقلش این زمان
کمترست از عقل و فهمِ کودکان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۱۹)
زهد و پیری، ضعف بر ضعف آمده
واندر آن زُهدش گشادی ناشده
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۲۰)
رنج دیده، گنج نادیده ز یار
کارها دیده، ندیده مزدِ کار
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۲۱)
ببینید این بلا سَرِ ما آمده، در این سه بیت هست. اگر منذهنی را ادامه بدهیم مغز ما خشک میشود. و در هفتاد هشتادسالگی یا حتی زودتر عقلش عقل منذهنی خواهد بود که عقلش از عقل و فهم کودکان هم کمتر است.
شما حسابش را بکنید که یک نفر منذهنی داشته باشد، پندار کمال داشته باشد، ناموس داشته باشد، یک سری باور یاد گرفته باشد، دانش داشته باشد، به آنها بچسبد و چیز جدید یاد نگیرد، فضا را باز نکند، همینها در مرکزش باشد.
مغزِ او خشکست و، عقلش این زمان
کمترست از عقل و فهمِ کودکان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۱۹)
زهد و پیری، ضعف بر ضعف آمده
واندر آن زُهدش گشادی ناشده
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۲۰)
این زُهدش بهوسیلۀ منذهنی است. هنوز با منذهنیاش یک سری پرهیزهای بیفایدهای میکند. این کار بد است پرهیز میکنم، این کار خوب است. همهاش انتخاب منذهنی است و در ذهن است. پیری هم که چیره شده. و از این پرهیز در ذهنش هم هیچ گشادی به عمل نیامده.
حالا، «رنج دیده»، ما نمیخواهیم اینطوری بشویم. «رنج دیده، گنج نادیده ز یار». شما میخواهید زحمت بکشید، ولی به دیدار یار نائل نشوید؟ کار کردهایم اما مزد کار را ندیدهایم. با منذهنی کار نکنید، این بیت را جدی بگیرید:
جویی ز فکرت، دارویِ علّت
فکر است اصلِ علّتفزایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)
شما نباید بیایید مرض درست کنید، مرض را شدیدتر کنید، فکر کنید یک روزی این مرض به این ترتیب خوب خواهد شد، بیت آخر اعمال خواهد شد. «رنج دیده»، خیلی درد کشیدید، اما گنج را از خداوند ندیدید. خیلی کارها کردید اما مزدش را نگرفتید.
چیست مزدِ کارِ من؟ دیدارِ یار
گر چه خود بوبکر بخشد چل هزار
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۷۶)
مزد کارِ من چیست؟ که خداوند را ببینم! ولو اینکه دنیا چهل هزار دلار ببخشد، چهل میلیون دلار ببخشد، چهل میلیارد ببخشد. یعنی این چیزی که دنیا به شما میبخشد چه فایده دارد؟ مزد کار من در اینجا دیدار یار است. اگر شما یار را ملاقات نکنید، وقتی میمیرید اینقدر ثروت هم از شما بماند، به چه درد میخورد؟ در دوران سن بالا کاملاً این مطلب را آدم تجربه میکند. و این بیت:
وانگه سلیمان زان ولا، لرزان ز مکرِ ابتلا
از ترس کاو را آن عُلا کمتر شود از رشکها
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۳)
عُلا: شرف و بزرگی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این بیت را امروز دو بار تکرار کردیم. «سلیمان» عاشق است، شما هستید. اگر دوستی کردید با خدا یکی شدید، باید بلرزید که این دوستی از بین نرود، این اتصال از بین نرود. «وانگه سلیمان زان ولا، لرزان ز مکرِ ابتلا». «ز مکرِ ابتلا» همین مکرِ منذهنی است، مکر امتحان است.
توجه کنید ما هر لحظه امتحان میشویم، منتها با منذهنی رفوزه میشویم. هر لحظه یک اتفاقی میافتد و زندگی میخواهد ما فضا را باز کنیم. ما مقاومت میکنیم، منقبض میشویم، رفوزه میشویم. انسان عاشقِ واقعی لرزان است که رفوزه نشود. یعنی فضا را باز کند، فضا گشوده بشود. انسان واقعی، عاشق واقعی این است که این لحظه تنش میلرزد، لرزان است مبادا اتصالم از زندگی قطع بشود.
🔟3️⃣5️⃣ ۱۹ 🔟3️⃣5️⃣
پس این بیت «اِئتِیاٰ کَرْهاً مُقلِّد گشته را»، چه کسانی به زور میآیند؟ آنهایی که مقلد هستند، در ذهن ماندهاند، از این و آن تقلید میکنند. توجه کنید، در ذهن هرچه ما داریم از دیگران گرفتهایم. تقلید این است. شما نگویید من که از کسی چیزی یاد نمیگیرم که، همه را من خودم میدانم. نه، هرچه در ذهن میدانی، از دیگران گرفتی.
پس «اِئتِیاٰ کَرْهاً مُقلِّد گشته را»، «اِئْتِیاٰ طَوْعاً» یعنی با اطاعت آمدیم «صفا بسرشته را». هر کسی باصفا است، گفت تو مرد صفا هستی، مرد فکر نیستی. کسی که به صفا سرشته شده، یعنی فضا را باز کرده از جنس صفا و نابی شده، او میگوید من با میل دارم میروم.
شما از خودتان بپرسید الآن واقعاً فضا را باز میکنید بیمقاومت میروید به سمت او؟ یا نمیروید؟ میروید به سمت گشودن آسمان؟ هرچه آسمان گشودهتر میشود ذهنتان بیمن میشود، ذهنتان ساده میشود، میشود اسباب صنع.
مغزِ او خشکست و، عقلش این زمان
کمترست از عقل و فهمِ کودکان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۱۹)
زهد و پیری، ضعف بر ضعف آمده
واندر آن زُهدش گشادی ناشده
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۲۰)
رنج دیده، گنج نادیده ز یار
کارها دیده، ندیده مزدِ کار
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۲۱)
ببینید این بلا سَرِ ما آمده، در این سه بیت هست. اگر منذهنی را ادامه بدهیم مغز ما خشک میشود. و در هفتاد هشتادسالگی یا حتی زودتر عقلش عقل منذهنی خواهد بود که عقلش از عقل و فهم کودکان هم کمتر است.
شما حسابش را بکنید که یک نفر منذهنی داشته باشد، پندار کمال داشته باشد، ناموس داشته باشد، یک سری باور یاد گرفته باشد، دانش داشته باشد، به آنها بچسبد و چیز جدید یاد نگیرد، فضا را باز نکند، همینها در مرکزش باشد.
مغزِ او خشکست و، عقلش این زمان
کمترست از عقل و فهمِ کودکان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۱۹)
زهد و پیری، ضعف بر ضعف آمده
واندر آن زُهدش گشادی ناشده
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۲۰)
این زُهدش بهوسیلۀ منذهنی است. هنوز با منذهنیاش یک سری پرهیزهای بیفایدهای میکند. این کار بد است پرهیز میکنم، این کار خوب است. همهاش انتخاب منذهنی است و در ذهن است. پیری هم که چیره شده. و از این پرهیز در ذهنش هم هیچ گشادی به عمل نیامده.
حالا، «رنج دیده»، ما نمیخواهیم اینطوری بشویم. «رنج دیده، گنج نادیده ز یار». شما میخواهید زحمت بکشید، ولی به دیدار یار نائل نشوید؟ کار کردهایم اما مزد کار را ندیدهایم. با منذهنی کار نکنید، این بیت را جدی بگیرید:
جویی ز فکرت، دارویِ علّت
فکر است اصلِ علّتفزایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)
شما نباید بیایید مرض درست کنید، مرض را شدیدتر کنید، فکر کنید یک روزی این مرض به این ترتیب خوب خواهد شد، بیت آخر اعمال خواهد شد. «رنج دیده»، خیلی درد کشیدید، اما گنج را از خداوند ندیدید. خیلی کارها کردید اما مزدش را نگرفتید.
چیست مزدِ کارِ من؟ دیدارِ یار
گر چه خود بوبکر بخشد چل هزار
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۷۶)
مزد کارِ من چیست؟ که خداوند را ببینم! ولو اینکه دنیا چهل هزار دلار ببخشد، چهل میلیون دلار ببخشد، چهل میلیارد ببخشد. یعنی این چیزی که دنیا به شما میبخشد چه فایده دارد؟ مزد کار من در اینجا دیدار یار است. اگر شما یار را ملاقات نکنید، وقتی میمیرید اینقدر ثروت هم از شما بماند، به چه درد میخورد؟ در دوران سن بالا کاملاً این مطلب را آدم تجربه میکند. و این بیت:
وانگه سلیمان زان ولا، لرزان ز مکرِ ابتلا
از ترس کاو را آن عُلا کمتر شود از رشکها
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۳)
عُلا: شرف و بزرگی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این بیت را امروز دو بار تکرار کردیم. «سلیمان» عاشق است، شما هستید. اگر دوستی کردید با خدا یکی شدید، باید بلرزید که این دوستی از بین نرود، این اتصال از بین نرود. «وانگه سلیمان زان ولا، لرزان ز مکرِ ابتلا». «ز مکرِ ابتلا» همین مکرِ منذهنی است، مکر امتحان است.
توجه کنید ما هر لحظه امتحان میشویم، منتها با منذهنی رفوزه میشویم. هر لحظه یک اتفاقی میافتد و زندگی میخواهد ما فضا را باز کنیم. ما مقاومت میکنیم، منقبض میشویم، رفوزه میشویم. انسان عاشقِ واقعی لرزان است که رفوزه نشود. یعنی فضا را باز کند، فضا گشوده بشود. انسان واقعی، عاشق واقعی این است که این لحظه تنش میلرزد، لرزان است مبادا اتصالم از زندگی قطع بشود.
🔟3️⃣5️⃣ ۱۹ 🔟3️⃣5️⃣
«وانگه سلیمان زان ولا، لرزان ز مکرِ ابتلا»، «از ترس کاو را آن عُلا»، از ترس اینکه این جایگاه شرف، یکی شدن با خداوند، «کمتر شود از رشکها»، یعنی از بین برود از حسادت. حالا این حسادت دو جنبه دارد، حسادت شما بر یکی، حسادت مردم به شما. درست است؟
این بیت این لحظه در مورد شما صادق است، باید عمل کنید. سلیمان همین شما هستید که عاشق هستید. عاشق کسی است که با زندگی، با فضاگشایی یکی شده.
«وانگه سلیمان زان» دوستی، آن یکی شدن، «لرزان ز مکرِ ابتلا» که الآن ممکن است زندگی من را امتحان میکند، اگر امتحان نکند که ما نمیتوانیم همانیدگیها را ببینیم. ولی این منذهنی مکر دارد، ممکن است بکِشد ما را آن تو دوباره. شما ممکن است مقاومت کنید، شما میلرزید که مبادا مقاومت کنم، مبادا واکنش نشان بدهم، مبادا بترسم. از چه؟ آن شرف از بین برود. «شرف» واقعهٔ یکی شدن با خداوند است. و «رشک» حسادت مردم به شما یا شما به مردم، خطرناک است. و:
جان فدا کردن برایِ صیدِ غیر
کفرِ مطلق دان و نومیدی ز خیر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۱۱)
هین مشو چون قند پیشِ طوطیان
بلکه زَهری شو، شو ایمن از زیان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۱۲)
ببینید ما چقدر کوشش میکنیم توجه مردم را جلب کنیم، دیده بشویم، مردم را صید کنیم. شما مردم را صید نکنید، این کارِ منذهنی است.
میگوید «جویی ز فکرت، دارویِ علّت»، یک مقدار زیادی هم این را من میخواهم توضیح بدهم. چهجوری شما این مرض را میخواهید معالجه کنید؟ منذهنی میگوید بیا مردم را صید کن، مردم عاشق تو بشوند، عاشق زیبایی تو بشوند. اینهمه دلبری که ما میکنیم، چه قرض میکنیم ارزشها را از این جهان، یا زیباییمان را به رخ مردم میکشیم، میخواهیم صید کنیم دیگر.
«کفرِ مطلق دان و نومیدی ز خیر»، یعنی تو هشیاری اَلست را رها کردی که از جنس زندگی هستی، از جنس خداوند هستی، آن را رها کردی، در ذهن دنبال صید مردم هستی که دیده بشوی! این کفر مطلق است و ناامیدی از خیر و برکت زندگی. ای آقا، مشو مثل قند پیش منهای ذهنی، طوطیان نباش، زهر شو و از زیان آنها فارغ شو، آزاد شو. این بیت:
وانگه سلیمان زان ولا، لرزان ز مکرِ ابتلا
از ترس کاو را آن عُلا کمتر شود از رشکها
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۳)
عُلا: شرف و بزرگی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
«کمتر شود از رشکها»، ایمن شو، مردم را عاشق خودت نکن.
ور تو ريوِ خويشتن را مُنْكِرى
از ترازو و آینه، کِی جان بَری؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۵۸۳)
ریو: حیله، حقّهبازی، ریا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
وقتی با مردم صحبت میکنی، آقا من منذهنی ندارم، کِی حیله میکنم؟ کِی بهوسیلهٔ منذهنی، مکر و حیله چیست؟ ریو همان فکر کردن برحسب منذهنی است، همین دوباره «جویی ز فکرت، داروی علّت».
«ور تو ریوِ خویشتن را مُنکری» که میگوییم با منذهنی فکر نمیکنم، حیله نمیکنم، «از ترازو و آینه، کِی جان بَری». ترازو، ما مثل ترازو هستیم. ترازو بهمحض اینکه ریو میکنیم ترازو نشان میدهد، برای اینکه تاریکی زیاد میشود، روشنایی کم میشود. آینه نشان میدهد، یعنی حتی برای شما میبینید یک جایی خواستید دیده بشوید یا خواستید دلبری کنید، این بیت را اجرا کردید، جان فدا کردید برای صیدِ غیر، درست است؟ یکدفعه یک آزمایشی شُدید متوجه میشوید که اِ اِ اِ این نتیجهٔ آن کار من بود! نه؟
حسادت مردم به شما هی ضرر زد. این آینه است، زندگی نتیجهٔ کار شما را به شما نشان میدهد و چهجوری میخواهی جان سالم بهدرببری؟ یعنی از اینکه تو حسادت کنی مثلاً به یکی یا بخواهی جدایی راه بیندازی، یا یک کاری کنی توجه مردم از یکی کنده بشود، بسته بشود به تو، نتیجهاش را فوراً میبینی. این آینه است، چهجوری میخواهی جان سالم به در ببری؟ آن موقع تاریکی ذهنت زیاد میشود، یعنی تاریکی زندگیات زیادتر میشود.
پس بنابراین اگر حیلهٔ خودت را منکر بشوی، ترازو و آینه به شما نشان خواهد داد و از آن نمیتوانی جان ببری. پس اینها را هم بعدش میخوانم:
🔟3️⃣5️⃣ ۲۰ 🔟3️⃣5️⃣
این بیت این لحظه در مورد شما صادق است، باید عمل کنید. سلیمان همین شما هستید که عاشق هستید. عاشق کسی است که با زندگی، با فضاگشایی یکی شده.
«وانگه سلیمان زان» دوستی، آن یکی شدن، «لرزان ز مکرِ ابتلا» که الآن ممکن است زندگی من را امتحان میکند، اگر امتحان نکند که ما نمیتوانیم همانیدگیها را ببینیم. ولی این منذهنی مکر دارد، ممکن است بکِشد ما را آن تو دوباره. شما ممکن است مقاومت کنید، شما میلرزید که مبادا مقاومت کنم، مبادا واکنش نشان بدهم، مبادا بترسم. از چه؟ آن شرف از بین برود. «شرف» واقعهٔ یکی شدن با خداوند است. و «رشک» حسادت مردم به شما یا شما به مردم، خطرناک است. و:
جان فدا کردن برایِ صیدِ غیر
کفرِ مطلق دان و نومیدی ز خیر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۱۱)
هین مشو چون قند پیشِ طوطیان
بلکه زَهری شو، شو ایمن از زیان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۱۲)
ببینید ما چقدر کوشش میکنیم توجه مردم را جلب کنیم، دیده بشویم، مردم را صید کنیم. شما مردم را صید نکنید، این کارِ منذهنی است.
میگوید «جویی ز فکرت، دارویِ علّت»، یک مقدار زیادی هم این را من میخواهم توضیح بدهم. چهجوری شما این مرض را میخواهید معالجه کنید؟ منذهنی میگوید بیا مردم را صید کن، مردم عاشق تو بشوند، عاشق زیبایی تو بشوند. اینهمه دلبری که ما میکنیم، چه قرض میکنیم ارزشها را از این جهان، یا زیباییمان را به رخ مردم میکشیم، میخواهیم صید کنیم دیگر.
«کفرِ مطلق دان و نومیدی ز خیر»، یعنی تو هشیاری اَلست را رها کردی که از جنس زندگی هستی، از جنس خداوند هستی، آن را رها کردی، در ذهن دنبال صید مردم هستی که دیده بشوی! این کفر مطلق است و ناامیدی از خیر و برکت زندگی. ای آقا، مشو مثل قند پیش منهای ذهنی، طوطیان نباش، زهر شو و از زیان آنها فارغ شو، آزاد شو. این بیت:
وانگه سلیمان زان ولا، لرزان ز مکرِ ابتلا
از ترس کاو را آن عُلا کمتر شود از رشکها
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۳)
عُلا: شرف و بزرگی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
«کمتر شود از رشکها»، ایمن شو، مردم را عاشق خودت نکن.
ور تو ريوِ خويشتن را مُنْكِرى
از ترازو و آینه، کِی جان بَری؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۵۸۳)
ریو: حیله، حقّهبازی، ریا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
وقتی با مردم صحبت میکنی، آقا من منذهنی ندارم، کِی حیله میکنم؟ کِی بهوسیلهٔ منذهنی، مکر و حیله چیست؟ ریو همان فکر کردن برحسب منذهنی است، همین دوباره «جویی ز فکرت، داروی علّت».
«ور تو ریوِ خویشتن را مُنکری» که میگوییم با منذهنی فکر نمیکنم، حیله نمیکنم، «از ترازو و آینه، کِی جان بَری». ترازو، ما مثل ترازو هستیم. ترازو بهمحض اینکه ریو میکنیم ترازو نشان میدهد، برای اینکه تاریکی زیاد میشود، روشنایی کم میشود. آینه نشان میدهد، یعنی حتی برای شما میبینید یک جایی خواستید دیده بشوید یا خواستید دلبری کنید، این بیت را اجرا کردید، جان فدا کردید برای صیدِ غیر، درست است؟ یکدفعه یک آزمایشی شُدید متوجه میشوید که اِ اِ اِ این نتیجهٔ آن کار من بود! نه؟
حسادت مردم به شما هی ضرر زد. این آینه است، زندگی نتیجهٔ کار شما را به شما نشان میدهد و چهجوری میخواهی جان سالم بهدرببری؟ یعنی از اینکه تو حسادت کنی مثلاً به یکی یا بخواهی جدایی راه بیندازی، یا یک کاری کنی توجه مردم از یکی کنده بشود، بسته بشود به تو، نتیجهاش را فوراً میبینی. این آینه است، چهجوری میخواهی جان سالم به در ببری؟ آن موقع تاریکی ذهنت زیاد میشود، یعنی تاریکی زندگیات زیادتر میشود.
پس بنابراین اگر حیلهٔ خودت را منکر بشوی، ترازو و آینه به شما نشان خواهد داد و از آن نمیتوانی جان ببری. پس اینها را هم بعدش میخوانم:
🔟3️⃣5️⃣ ۲۰ 🔟3️⃣5️⃣
باد بر تختِ سلیمان رفت کژ
پس سلیمان گفت: بادا، کژ مَغَژ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۹۷)
کژ مَغَژ: کج حرکت نکن.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
باد هم گفت: ای سلیمان کژ مرو
ور روی کژ، از کژم خشمین مشو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۹۸)
سلیمان شما هستید، نیروی زندگی کج میوزد، کارهایتان جور نمیشود، رابطهتان با همسرتان بههم میخورد، با بچهتان بههم میخورد، در بیزینستان (کسبوکار :business) شکست میخورید و فضا بسته میشود، روشنایی کم میشود، شما به زندگی میگویید، به خدا میگویید آقا درست کار کن، اینقدر لطمه نزن به ما، آن هم میگوید شما درست بنشین، درست عمل کن، برحسب عدم عمل کن، برحسب درد و همانیدگی عمل نکن. دوباره آن بیت، از فکرِت داروی علتت را جستوجو نکن، من را بیاور مرکزت، من را بیاور مرکزت، ما نمیشنویم.
باد نیروی زندگی است، به سلیمان میگوید کژ مرو، کژ فکر نکن، کژ عمل نکن. اگر کژ میروی، من کژ شدم، روشنایی را کم کردم، خشمین مشو.
این ترازو بهرِ این بنْهاد حق
تا رَوَد انصاف ما را در سَبَق
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ١٨٩٩)
سَبَق: نیروی ازلی، فضای یکتایی، فضای همهٔ امکانات، درس یکروزه، مسابقه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
از ترازو کم کُنی، من کم کنم
تا تو با من روشنی، من روشنم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ١۹۰۰)
خداوند ما را بهصورت ترازو خلق کرده، بهصورت آینه خلق کرده، فوراً در ترازوی ما سنجیده میشود و آینه نشان میدهد که نتیجهٔ عملمان را، نتیجهٔ فکر غلطمان را. یعنی اگر برحسب منذهنی شما فکر و عمل کنید، آینهتان نشان میدهد، بههرحال به شما نشان خواهد داد. برای همین است که ترازو را کم کنی، اگر بهسوی تاریکی بروی، بهسوی انقباض بروی، من روشنایی را کم میکنم، تو بیچاره میشوی. و تو تا فضا را باز میکنی میآیی بهطرف من، من هم روشنایی را زیادتر میکنم، تو بهتر میبینی.
و همینطور «پس سلیمان»، سلیمان تاجش کج شد. تاجش کج شد، یعنی دیگر پادشاه نبود، کارها درست پیش نمیرفت. ما هم سلیمانی هستیم که تاجمان کج شده، کارهایمان جور نمیشود، آن چیزی را میخواهیم انجام بدهیم کژ درمیآید، به نتیجه نمیرسد، شکست میخوریم، هر کاری میخواهیم بکنیم عکس درمیآید. پس سلیمان به کتاب نگاه کرد:
پس سلیمان اندرونه راست کرد
دل بر آن شهوت که بودش، کرد سرد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۰۶)
سلیمان وقتی به کتاب نگاه کرد گفت اِ اِ اِ در مرکزم یک همانیدگی دارم، یک شهوت دارم! گفت من حالا باید دلم را به این سرد کنم. وقتی دلش را سرد کرد:
بعد از آن تاجش همان دم راست شد
آنچنانکه تاج را میخواست، شد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۰۷)
همینکه نسبتبه شهوتِ این همانیدگی، در مرکزش بود بهجای خداوند، آن را سرد کرد و از مرکزش برداشت، تاجش درست شد، دوباره شاه شد، دوباره باد درست وزید، هر تصمیمی گرفت جور درمیآمد، روابطش با مردم درست شد.
در مورد ما روابطمان با همسرمان، بچهمان، در کارمان، در زندگیمان، همگی جور شد. چه شد؟ مرکزمان را عدم کردیم و دلمان را به آن همانیدگی سرد کردیم. «آنچنانکه تاج را میخواست شد» هی با دستش تاج را سلیمان اول راست میکرد، این هی کج میشد. هی به زور راست میکرد این تاج کژ میشد. به زور ما میخواهیم کارها را درست کنیم، میخواهیم صلح ایجاد کنیم، به زور با منذهنی، نمیشود.
میخواهیم رابطهٔ خوب برقرار کنیم، گرمای عشق را در خانواده برقرار کنیم به زور با منذهنی نمیشوند، همینکه مرکزمان را عدم کنیم، همینکه روی خودمان کار کنیم میبینیم اِ اِ همهچیز درست شد! اینطوری است.
بله، این [اشاره به ابیات روی تابلو] باید قبل از آن میشد، بله.
همچنین تاجِ سلیمان میل کرد
روزِ روشن را بر او چون لَیْل کرد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۰۱)
میل کرد: کج شد.
لَیْل: شب
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گفت: تاجا کژ مشو بر فرقِ من
آفتابا کم مشو از شرقِ من
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۰۲)
پس تاج سلیمان کج شد، روز روشن بر او مثل شب شد. روزِ روشن، مرکز عدم، آفتاب میتابد، به ما هم گفته تو مثل، از جنس من هستی، مثل ماه طلوع میکنی از مرکزت. یکدفعه ببینیم که ماه ما غروب کرد، دوباره رفتیم به ذهن. تاج سلیمان کج شد، روز روشن بر او شب شد، به تاجش گفت کج نشو و ای آفتاب، از شرق من بتاب و از شرق کم مشو یا گم مشو. تا رفت چهکار کرد؟ مرکزش را درست کرد، تاجش درست شد.
و اینجا میرسیم به این «جَفَّالقَلَم» که هر لحظه زندگی مینویسد، هم وضعیت درون شما را هم بیرون شما را.
🔟3️⃣5️⃣ ۲۱ 🔟3️⃣5️⃣
پس سلیمان گفت: بادا، کژ مَغَژ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۹۷)
کژ مَغَژ: کج حرکت نکن.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
باد هم گفت: ای سلیمان کژ مرو
ور روی کژ، از کژم خشمین مشو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۹۸)
سلیمان شما هستید، نیروی زندگی کج میوزد، کارهایتان جور نمیشود، رابطهتان با همسرتان بههم میخورد، با بچهتان بههم میخورد، در بیزینستان (کسبوکار :business) شکست میخورید و فضا بسته میشود، روشنایی کم میشود، شما به زندگی میگویید، به خدا میگویید آقا درست کار کن، اینقدر لطمه نزن به ما، آن هم میگوید شما درست بنشین، درست عمل کن، برحسب عدم عمل کن، برحسب درد و همانیدگی عمل نکن. دوباره آن بیت، از فکرِت داروی علتت را جستوجو نکن، من را بیاور مرکزت، من را بیاور مرکزت، ما نمیشنویم.
باد نیروی زندگی است، به سلیمان میگوید کژ مرو، کژ فکر نکن، کژ عمل نکن. اگر کژ میروی، من کژ شدم، روشنایی را کم کردم، خشمین مشو.
این ترازو بهرِ این بنْهاد حق
تا رَوَد انصاف ما را در سَبَق
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ١٨٩٩)
سَبَق: نیروی ازلی، فضای یکتایی، فضای همهٔ امکانات، درس یکروزه، مسابقه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
از ترازو کم کُنی، من کم کنم
تا تو با من روشنی، من روشنم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ١۹۰۰)
خداوند ما را بهصورت ترازو خلق کرده، بهصورت آینه خلق کرده، فوراً در ترازوی ما سنجیده میشود و آینه نشان میدهد که نتیجهٔ عملمان را، نتیجهٔ فکر غلطمان را. یعنی اگر برحسب منذهنی شما فکر و عمل کنید، آینهتان نشان میدهد، بههرحال به شما نشان خواهد داد. برای همین است که ترازو را کم کنی، اگر بهسوی تاریکی بروی، بهسوی انقباض بروی، من روشنایی را کم میکنم، تو بیچاره میشوی. و تو تا فضا را باز میکنی میآیی بهطرف من، من هم روشنایی را زیادتر میکنم، تو بهتر میبینی.
و همینطور «پس سلیمان»، سلیمان تاجش کج شد. تاجش کج شد، یعنی دیگر پادشاه نبود، کارها درست پیش نمیرفت. ما هم سلیمانی هستیم که تاجمان کج شده، کارهایمان جور نمیشود، آن چیزی را میخواهیم انجام بدهیم کژ درمیآید، به نتیجه نمیرسد، شکست میخوریم، هر کاری میخواهیم بکنیم عکس درمیآید. پس سلیمان به کتاب نگاه کرد:
پس سلیمان اندرونه راست کرد
دل بر آن شهوت که بودش، کرد سرد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۰۶)
سلیمان وقتی به کتاب نگاه کرد گفت اِ اِ اِ در مرکزم یک همانیدگی دارم، یک شهوت دارم! گفت من حالا باید دلم را به این سرد کنم. وقتی دلش را سرد کرد:
بعد از آن تاجش همان دم راست شد
آنچنانکه تاج را میخواست، شد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۰۷)
همینکه نسبتبه شهوتِ این همانیدگی، در مرکزش بود بهجای خداوند، آن را سرد کرد و از مرکزش برداشت، تاجش درست شد، دوباره شاه شد، دوباره باد درست وزید، هر تصمیمی گرفت جور درمیآمد، روابطش با مردم درست شد.
در مورد ما روابطمان با همسرمان، بچهمان، در کارمان، در زندگیمان، همگی جور شد. چه شد؟ مرکزمان را عدم کردیم و دلمان را به آن همانیدگی سرد کردیم. «آنچنانکه تاج را میخواست شد» هی با دستش تاج را سلیمان اول راست میکرد، این هی کج میشد. هی به زور راست میکرد این تاج کژ میشد. به زور ما میخواهیم کارها را درست کنیم، میخواهیم صلح ایجاد کنیم، به زور با منذهنی، نمیشود.
میخواهیم رابطهٔ خوب برقرار کنیم، گرمای عشق را در خانواده برقرار کنیم به زور با منذهنی نمیشوند، همینکه مرکزمان را عدم کنیم، همینکه روی خودمان کار کنیم میبینیم اِ اِ همهچیز درست شد! اینطوری است.
بله، این [اشاره به ابیات روی تابلو] باید قبل از آن میشد، بله.
همچنین تاجِ سلیمان میل کرد
روزِ روشن را بر او چون لَیْل کرد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۰۱)
میل کرد: کج شد.
لَیْل: شب
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گفت: تاجا کژ مشو بر فرقِ من
آفتابا کم مشو از شرقِ من
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۰۲)
پس تاج سلیمان کج شد، روز روشن بر او مثل شب شد. روزِ روشن، مرکز عدم، آفتاب میتابد، به ما هم گفته تو مثل، از جنس من هستی، مثل ماه طلوع میکنی از مرکزت. یکدفعه ببینیم که ماه ما غروب کرد، دوباره رفتیم به ذهن. تاج سلیمان کج شد، روز روشن بر او شب شد، به تاجش گفت کج نشو و ای آفتاب، از شرق من بتاب و از شرق کم مشو یا گم مشو. تا رفت چهکار کرد؟ مرکزش را درست کرد، تاجش درست شد.
و اینجا میرسیم به این «جَفَّالقَلَم» که هر لحظه زندگی مینویسد، هم وضعیت درون شما را هم بیرون شما را.
🔟3️⃣5️⃣ ۲۱ 🔟3️⃣5️⃣
پس قلم بنوشت که هر کار را
لایقِ آن هست تأثیر و جزا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۳۲)
کژ رَوی، جَفَّالقَلَم کژ آیدت
راستی آری، سعادت زایدت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۳۳)
بله این دوتا حدیث است:
«جَفَّ الْقَلَمُ بِما اَنْتَ لاقٍ.»
«خشک شد قلم به آنچه سزاوار بودی.»
🌴(حدیث)
«جَفَّ الْقَلَمُ بِما هُوَ کائنٌ.»
«خشک شد قلم به آنچه بودنی است.»
🌴(حدیث)
پس در این لحظه قلم زندگی، این لحظه، وضعیت شما را مینویسد. اگر شما فضاگشایی کنید، سزاوارتر و لایقتر میشوید. اگر فضا را ببندید، این سزاواری پایین میآید. شما میخواهید قلم زندگی در این لحظه چهجوری بنویسد؟
در هر لحظه درون شما در بیرون منعکس میشود. شما اگر بیرون بد منعکس میشود، بدی و زشتی را میبینید مثل سلیمان، گفت آقا کارها جور نیست، اختیار از دست ما رفت، منذهنی اداره میکند، خب تو بیا حرصت را، میلت را به آن شهوتی که در مرکزت هست سرد کن، و سرد کرد تاجش درست شد، سلیمان.
ما هم الآن میبینیم کارهایمان جور نیست باید برویم کتاب را درست کنیم، مرکزمان را باید درست کنیم. درست است؟ مهمترین جای کتاب ما مرکز ما است که همانیدگیها و دردها هستند. شما نباید یک درد را در مرکزتان بگذارید و از جنس درد بشوید و درد پخش کنید.
پس قلم بنوشت که هر کار را
لایقِ آن هست تأثیر و جزا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۳۲)
قلم خداوند اینطوری تعیین کرده که هر کاری که شما میکنید، پس الآن فضاگشایی میکنید، مرکزتان را عدم میکنید، سزاوارتر میشوید. اگر میبندید، منقبض میشوید، لیاقتتان سزاواریتان کمتر میشود.
اگر کژ بروی، یعنی برحسب همانیدگیها ببینی، «جَفَّالقَلَم»، قلم خداوند که در این لحظه احوال شما را مینویسد، کژ مینویسد. اگر مرکزت را عدم کنی، فضا را باز کنی، برای شما خوشبختی میآید. به همین سادگی، انتخاب دست شماست. و این فرمولها را قبلاً داشتهایم:
🔹«فضاگشاییِ مداوم»
🔹زندگی مختارِ مطلق = من معذورِ مطلق
فضاگشایی مداوم، فضاگشایی مداوم یعنی سزاواری و شایستگی بیشتر، که دراینصورت اگر فضاگشایی میکنید، زندگی را میآورید به مرکزتان، زندگی مختار مطلق، من معذور مطلق.
توجه کنید در منذهنی فرمول تخریب یادتان است؟ در «فضای اَنساب» هستیم، مرکز ما جسم است ولی میگوییم خداوند میکند، مردم میکنند. آن فرمول مهم است، برای اینکه در فضای اَنساب ما میگوییم تو کردی. اگر شما مداوم فضاگشایی بکنید، خب مرکزتان زندگی است، زندگی مختارِ مطلق، من معذورِ مطلق.
🔹«فضابندی یا انقباضِ مداوم»
🔹زندگی معذورِ مطلق = من مسئولِ مطلق
اگر فضابندی و انقباض مداوم داریم، دراینصورت من مسئولم، من دارم میکنم، زندگی معذورِ مطلق است. خداوند نمیکند شما میکنید. شما میخواهید خداوند زندگی شما را درست کند یا شما زندگیتان را خراب کنید بیندازید گردن خداوند؟ دومی کار شیطان است. درست است؟
دیگر شعرهایش را میدانید شما، ولی اینها خلاصهای است از بحثهای زیاد که شما الآن تصمیم بگیرید بگویید با این چندتا چیز پشتسرهم، ببینید «جفالقلم»، «تاج سلیمان» که شما ترازو هستید، آینه هستید، قبل از این گفته شما اگر منکر باشی با منذهنیات که من حیله نمیکنم، مقصر من نیستم، نه، شما باید به کتاب نگاه کنید که در این لحظه مرکزتان درد است و یک جسم همانیده هست، مثل ابلیس زیرش نزنید:
گفت شیطان که به ما اغویتنی
کرد فعل خود نهان دیو دنی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۸۸)
شیطان گفته تو کردی و تقصیر من نیست و کار زشتش را که مرکزش را درد کرده بود، جسم کرده بود نهان کرد. «گفت آدم که ظَلَمْنا نَفْسَنا» آدم گفت نه، من به خودم ستم کردم که مرکزم را جسم کردم. «او ز فعل حق نَبُد غافل چو ما» او از کار خداوند غافل نبود که اگر مرکزش عدم بشود و برکت میآید به زندگی مردم. درست است؟ و اینها را پشتسرهم خواهش میکنم بخوانید که من ریوِ خودم را منکر نیستم. اگر، اینها را نشان میدهم، گفت:
🔟3️⃣5️⃣ ۲۲ 🔟3️⃣5️⃣
لایقِ آن هست تأثیر و جزا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۳۲)
کژ رَوی، جَفَّالقَلَم کژ آیدت
راستی آری، سعادت زایدت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۳۳)
بله این دوتا حدیث است:
«جَفَّ الْقَلَمُ بِما اَنْتَ لاقٍ.»
«خشک شد قلم به آنچه سزاوار بودی.»
🌴(حدیث)
«جَفَّ الْقَلَمُ بِما هُوَ کائنٌ.»
«خشک شد قلم به آنچه بودنی است.»
🌴(حدیث)
پس در این لحظه قلم زندگی، این لحظه، وضعیت شما را مینویسد. اگر شما فضاگشایی کنید، سزاوارتر و لایقتر میشوید. اگر فضا را ببندید، این سزاواری پایین میآید. شما میخواهید قلم زندگی در این لحظه چهجوری بنویسد؟
در هر لحظه درون شما در بیرون منعکس میشود. شما اگر بیرون بد منعکس میشود، بدی و زشتی را میبینید مثل سلیمان، گفت آقا کارها جور نیست، اختیار از دست ما رفت، منذهنی اداره میکند، خب تو بیا حرصت را، میلت را به آن شهوتی که در مرکزت هست سرد کن، و سرد کرد تاجش درست شد، سلیمان.
ما هم الآن میبینیم کارهایمان جور نیست باید برویم کتاب را درست کنیم، مرکزمان را باید درست کنیم. درست است؟ مهمترین جای کتاب ما مرکز ما است که همانیدگیها و دردها هستند. شما نباید یک درد را در مرکزتان بگذارید و از جنس درد بشوید و درد پخش کنید.
پس قلم بنوشت که هر کار را
لایقِ آن هست تأثیر و جزا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۳۲)
قلم خداوند اینطوری تعیین کرده که هر کاری که شما میکنید، پس الآن فضاگشایی میکنید، مرکزتان را عدم میکنید، سزاوارتر میشوید. اگر میبندید، منقبض میشوید، لیاقتتان سزاواریتان کمتر میشود.
اگر کژ بروی، یعنی برحسب همانیدگیها ببینی، «جَفَّالقَلَم»، قلم خداوند که در این لحظه احوال شما را مینویسد، کژ مینویسد. اگر مرکزت را عدم کنی، فضا را باز کنی، برای شما خوشبختی میآید. به همین سادگی، انتخاب دست شماست. و این فرمولها را قبلاً داشتهایم:
🔹«فضاگشاییِ مداوم»
🔹زندگی مختارِ مطلق = من معذورِ مطلق
فضاگشایی مداوم، فضاگشایی مداوم یعنی سزاواری و شایستگی بیشتر، که دراینصورت اگر فضاگشایی میکنید، زندگی را میآورید به مرکزتان، زندگی مختار مطلق، من معذور مطلق.
توجه کنید در منذهنی فرمول تخریب یادتان است؟ در «فضای اَنساب» هستیم، مرکز ما جسم است ولی میگوییم خداوند میکند، مردم میکنند. آن فرمول مهم است، برای اینکه در فضای اَنساب ما میگوییم تو کردی. اگر شما مداوم فضاگشایی بکنید، خب مرکزتان زندگی است، زندگی مختارِ مطلق، من معذورِ مطلق.
🔹«فضابندی یا انقباضِ مداوم»
🔹زندگی معذورِ مطلق = من مسئولِ مطلق
اگر فضابندی و انقباض مداوم داریم، دراینصورت من مسئولم، من دارم میکنم، زندگی معذورِ مطلق است. خداوند نمیکند شما میکنید. شما میخواهید خداوند زندگی شما را درست کند یا شما زندگیتان را خراب کنید بیندازید گردن خداوند؟ دومی کار شیطان است. درست است؟
دیگر شعرهایش را میدانید شما، ولی اینها خلاصهای است از بحثهای زیاد که شما الآن تصمیم بگیرید بگویید با این چندتا چیز پشتسرهم، ببینید «جفالقلم»، «تاج سلیمان» که شما ترازو هستید، آینه هستید، قبل از این گفته شما اگر منکر باشی با منذهنیات که من حیله نمیکنم، مقصر من نیستم، نه، شما باید به کتاب نگاه کنید که در این لحظه مرکزتان درد است و یک جسم همانیده هست، مثل ابلیس زیرش نزنید:
گفت شیطان که به ما اغویتنی
کرد فعل خود نهان دیو دنی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۸۸)
شیطان گفته تو کردی و تقصیر من نیست و کار زشتش را که مرکزش را درد کرده بود، جسم کرده بود نهان کرد. «گفت آدم که ظَلَمْنا نَفْسَنا» آدم گفت نه، من به خودم ستم کردم که مرکزم را جسم کردم. «او ز فعل حق نَبُد غافل چو ما» او از کار خداوند غافل نبود که اگر مرکزش عدم بشود و برکت میآید به زندگی مردم. درست است؟ و اینها را پشتسرهم خواهش میکنم بخوانید که من ریوِ خودم را منکر نیستم. اگر، اینها را نشان میدهم، گفت:
🔟3️⃣5️⃣ ۲۲ 🔟3️⃣5️⃣
ور تو ریوِ خویشتن را مُنکِری
از ترازو وآینه، کِی جان بَری
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۵۸۳)
ریو: حیله، حقّهبازی، ریا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اینها را خواندیم. «جَفَّالقَلَم» را هم خواندیم که هر لحظه مرکز شما در بیرون منعکس میشود و قلم زندگی درون و بیرون شما را ترسیم میکند. اگر شما فضاگشایی مداوم داشته باشید، زندگی به شما کمک میکند و زندگی مختار مطلق میشود، من معذور مطلق یعنی تقصیر من نیست آن موقع دیگر. آن موقع میتوانم بگویم تقصیر من نیست. ولی اگر فضابندی و انقباض دارم، من نمیگذارم زندگی کار کند، من خودم کار میکنم. شبیه حالتی میشود که سلیمان کژ میرفت، به خداوند میگفت که کارها را کژ نکن. گفت تو کژ مرو.
تاجش کج شد با دستش درست میکرد، با منذهنیاش درست میکرد درست نمیشد دوباره کج میشد. وقتی مرکزش را درست کرد، تاجش خودش درست شد. پس هر کدام از ما میگوییم من مسئول مطلق هستم، اگر منقبض میشوم. این مهم است. اگر شما خشمگین میشوید، ناله میکنید، شکایت میکنید، منذهنی را ادامه میدهید، وضعتان هم خراب است وضعتان درست نخواهد شد. این یکی از اشتباهات ما در منذهنی که بسیاربسیار گسترده است و متداول است ناله و شکایت بهوسیلهٔ منذهنی است. ناله و شکایت انقباض است. یادتان باشد که میگوید:
نفْس و شیطان خواستِ خود را پیش بُرد
وآن عنایت قهر گشت و خُرد و مُرد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۹۱۹)
خُرد و مُرد: تهِ بساط، چیزهای خُرد و ریز
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این نفس ما، این منذهنی ما امتداد ابلیس است. ابلیس هم خاصیتهایی دارد که همه را این منذهنی ما دارد.
نفْس و شیطان هردو یک تن بودهاند
در دو صورت خویش را بنْمودهاند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۵۳)
نفس و شیطان هر دو یکی هستند. ما این را نگه میداریم این نفس را، این منذهنی را، بعد آن موقع نفس و شیطان وقتی ما منذهنی میشویم، امتداد شیطان هستیم و در زیر نفوذ آن. نفس و شیطان خواست خودشان را پیش میبرند. عنایت زندگی، لطف زندگی، کمک زندگی در این لحظه که میخواهد بکند به ما میشود قهر، میشود مسئله، مثل کارها جور درنمیآید. بعد آن موقع شما اگر برگردید بگویید که من ناله و شکایت میکنم، ناله و شکایت دوباره از رفتارهای منذهنی است. بهجای ناله و شکایت فضا را باز کنید، تسلیم بشوید. هر بلایی سرتان بیاید در منذهنی با ناله و شکایت و کارهای منذهنی، شما مسئول هستید. زندگی معذور مطلق است. شما نمیگذارید که، شما لطف من را، عنایت من را کمک من را تبدیل به قهر و خُرد و مُرد کردید. خُرد و مُرد یعنی همین تَه بساط ما همین دردها که هستند، همانیدگیها. و توجه کنید اینها پشتسرهم هستند.
این چنین درماندهایم، از کژرَویست؟
یا ز اخترهاست؟ یا خود جادُویست؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۸۳)
بختِ ما را بردَرید آن بختِ او
تختِ ما شد سرنگون از تختِ او
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۸۴)
کارِ او از جادویی گر گشت زَفت
جادویی کردیم ما هم، چون نرفت؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۸۵)
زَفت: درشت و فربه، در اینجا کنایه از پیش رفتن و درست شدنِ کارها
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اینطوری که درماندهایم در ذهن از کژروی ما است، از دیدن برحسب همانیدگیها است. از همان بیت است.
جویی ز فکرت، دارویِ علّت
فکر است اصلِ علّتفزایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)
علّتفزایی: حالت و عمل چیزی که بیماری و رنجوری افزاید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این را مردم نمیدانند. «این چنین درماندهایم» دراثر فکر کردن بهوسیلهٔ منذهنی است، از کژروی است، دیدن برحسب همانیدگیها است. «یا ز اخترها» اخترها همین همانیدگیها هستند، نقطهچینها هستند. یا نکند ما جادو شدهایم بهوسیلهٔ اینها. پس دید همانیدگیها درواقع سحر شدن است، جادو شدن است. بخت ما را در منذهنی بخت زندگی درید. و این تختی که با منذهنی درست کرده بودیم سرنگون شد از تخت او. پیش نمیرود و امروز گفت خفتهٔ بیدار.
🔟3️⃣5️⃣ ۲۳ 🔟3️⃣5️⃣
از ترازو وآینه، کِی جان بَری
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۵۸۳)
ریو: حیله، حقّهبازی، ریا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اینها را خواندیم. «جَفَّالقَلَم» را هم خواندیم که هر لحظه مرکز شما در بیرون منعکس میشود و قلم زندگی درون و بیرون شما را ترسیم میکند. اگر شما فضاگشایی مداوم داشته باشید، زندگی به شما کمک میکند و زندگی مختار مطلق میشود، من معذور مطلق یعنی تقصیر من نیست آن موقع دیگر. آن موقع میتوانم بگویم تقصیر من نیست. ولی اگر فضابندی و انقباض دارم، من نمیگذارم زندگی کار کند، من خودم کار میکنم. شبیه حالتی میشود که سلیمان کژ میرفت، به خداوند میگفت که کارها را کژ نکن. گفت تو کژ مرو.
تاجش کج شد با دستش درست میکرد، با منذهنیاش درست میکرد درست نمیشد دوباره کج میشد. وقتی مرکزش را درست کرد، تاجش خودش درست شد. پس هر کدام از ما میگوییم من مسئول مطلق هستم، اگر منقبض میشوم. این مهم است. اگر شما خشمگین میشوید، ناله میکنید، شکایت میکنید، منذهنی را ادامه میدهید، وضعتان هم خراب است وضعتان درست نخواهد شد. این یکی از اشتباهات ما در منذهنی که بسیاربسیار گسترده است و متداول است ناله و شکایت بهوسیلهٔ منذهنی است. ناله و شکایت انقباض است. یادتان باشد که میگوید:
نفْس و شیطان خواستِ خود را پیش بُرد
وآن عنایت قهر گشت و خُرد و مُرد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۹۱۹)
خُرد و مُرد: تهِ بساط، چیزهای خُرد و ریز
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این نفس ما، این منذهنی ما امتداد ابلیس است. ابلیس هم خاصیتهایی دارد که همه را این منذهنی ما دارد.
نفْس و شیطان هردو یک تن بودهاند
در دو صورت خویش را بنْمودهاند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۵۳)
نفس و شیطان هر دو یکی هستند. ما این را نگه میداریم این نفس را، این منذهنی را، بعد آن موقع نفس و شیطان وقتی ما منذهنی میشویم، امتداد شیطان هستیم و در زیر نفوذ آن. نفس و شیطان خواست خودشان را پیش میبرند. عنایت زندگی، لطف زندگی، کمک زندگی در این لحظه که میخواهد بکند به ما میشود قهر، میشود مسئله، مثل کارها جور درنمیآید. بعد آن موقع شما اگر برگردید بگویید که من ناله و شکایت میکنم، ناله و شکایت دوباره از رفتارهای منذهنی است. بهجای ناله و شکایت فضا را باز کنید، تسلیم بشوید. هر بلایی سرتان بیاید در منذهنی با ناله و شکایت و کارهای منذهنی، شما مسئول هستید. زندگی معذور مطلق است. شما نمیگذارید که، شما لطف من را، عنایت من را کمک من را تبدیل به قهر و خُرد و مُرد کردید. خُرد و مُرد یعنی همین تَه بساط ما همین دردها که هستند، همانیدگیها. و توجه کنید اینها پشتسرهم هستند.
این چنین درماندهایم، از کژرَویست؟
یا ز اخترهاست؟ یا خود جادُویست؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۸۳)
بختِ ما را بردَرید آن بختِ او
تختِ ما شد سرنگون از تختِ او
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۸۴)
کارِ او از جادویی گر گشت زَفت
جادویی کردیم ما هم، چون نرفت؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۸۵)
زَفت: درشت و فربه، در اینجا کنایه از پیش رفتن و درست شدنِ کارها
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اینطوری که درماندهایم در ذهن از کژروی ما است، از دیدن برحسب همانیدگیها است. از همان بیت است.
جویی ز فکرت، دارویِ علّت
فکر است اصلِ علّتفزایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)
علّتفزایی: حالت و عمل چیزی که بیماری و رنجوری افزاید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این را مردم نمیدانند. «این چنین درماندهایم» دراثر فکر کردن بهوسیلهٔ منذهنی است، از کژروی است، دیدن برحسب همانیدگیها است. «یا ز اخترها» اخترها همین همانیدگیها هستند، نقطهچینها هستند. یا نکند ما جادو شدهایم بهوسیلهٔ اینها. پس دید همانیدگیها درواقع سحر شدن است، جادو شدن است. بخت ما را در منذهنی بخت زندگی درید. و این تختی که با منذهنی درست کرده بودیم سرنگون شد از تخت او. پیش نمیرود و امروز گفت خفتهٔ بیدار.
🔟3️⃣5️⃣ ۲۳ 🔟3️⃣5️⃣
وقتی فضا را باز میکنیم این هم یک جادویی است. منتها جادوگری زندگی است، خواب زندگی است. «کارِ او از جادویی گر گشت زَفت» کار یک انسانی مثل مولانا یا شما با فضاگشایی زَفت میشود، مستحکم میشود، بزرگ میشود، قوی میشود، توسعه پیدا میکند، با فضاگشایی. ما هم جادویی کردیم برحسب همانیدگیها. چطور این پیش نرفت؟ برای اینکه پیش نمیرود. پس جادوگری ما بهوسیلهٔ منذهنی از طریق همانیدگیها پیش نمیرود. اگر تخت درست کنیم، تخت سرنگون میشود. بخت این منذهنی دریده میشود. چرا؟ برای اینکه اصلاً آمدهایم که زندگی بیاید مرکز ما. ما آمدهایم به بینهایت و ابدیت او زنده بشویم. نیامدهایم که کژروی کنیم از طریق دیدن با همانیدگیها و فرعون بشویم یک تختی با قدرت زیاد درست کنیم، بهوسیلهٔ همه دیده بشویم. بگویند این قدرتش از همه بیشتر است، این از همه مهمتر است. این جادوگری است، کار پیش نمیرود. اما با فضاگشایی، آوردن عدم، آن یک جور جادوگری زندگی است، حتماً کار پیش میرود. و همینطور:
چشمبندی بود لعنت دیو را
تا زیانِ خصم دید آن ریو را
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۱۲)
ریو: مکر و حیله، نیرنگ
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
لعنت این باشد که کژبینش کند
حاسد و خودبین و پُرکینش کند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۱۳)
تا نداند که هر آنکه کرد بَد
عاقبت باز آید و، بَر وِی زَنَد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۱۴)
اینها تمثیلهای «جویی ز فکرت، دارویِ علّت» هم هست که ما به جنبههای مختلفش نظر کنیم. میگوید لعنت، لعنت، لعنتِ خداوند کژبین کردن ما است. یعنی این دیدن برحسب همانیدگیها کژبینی است. و این کژبینی درست مثل اینکه لعنت خداوند است. لعنت خداوند به این معنی است که شما این راه را میروید هیچ موقع موفق نخواهید شد. در این جهان اگر انسان باشیم یا مرکز شما عدم میشود کارتان پیش میرود. مرکزتان جسم باشد، کژبین باشید، این با نفرین است. حالا واقعاً این اصطلاحات به خداوند نمیخورد، ولی شما فرض کنید که یک عاملی در ما هست که نمیگذارد ما موفق باشیم، خرّوب است، هر کاری میکنیم جور درنمیآید.
این را ما باید بفهمیم. درست است؟ میگوید این چشمبندی است لعنت، برای دیو تا این حیلهٔ منذهنی را ما فکر میکنیم زیان دشمن ما است. ما در منذهنی بر ضد یک نفر یا چند نفر داریم نقشه میکشیم فکر میکنیم این به زیان او است. و اینطوری بهنظر میآید. نه اینطوری نیست. لعنت میگوید این است که ما را کژبین میکند و حاسد و خودبین و پُرکین میکند. این حسود بودن، خودبین بودن، خودبین بودن، ولی خودت را دیدن و سعی کردن بهتر دیده شدن، پُرکینه شدن تا اینکه دراثر این کژبینی نمیفهمد که وقتی بد میکند این بد برخواهد گشت به خود او.
«عاقبت باز آید و، بَر وِی زَنَد» یعنی ما یکی از راههایی که در ذهن داریم به ضرر مردم کار میکنیم، ولی چون کژبین هستیم نمیدانیم که این به ما برخواهد گشت. نفرینهای ما به ما برخواهد گشت. آرزوی بدی برای مردم به ما برخواهد گشت. اینها را ما نمیدانیم. میگوییم مگر میشود؟ من دارم نفرین میکنم برود او را بگیرد. نه او را نمیگیرد برمیگردد تو را میگیرد. این را ما نمیتوانیم ببینیم دیگر. این کژبینی است.
اندرین ره ترک کن طاق و طُرُنب
تا قلاووزت نجنبد، تو مَجُنب
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۴۲۹)
طاق و طُرُنب: شکوه و جلال ظاهری
قَلاووز: پیشاهنگ، راهنما
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
توجه کنید. هِی ما داریم جلو میرویم ببینیم این طرز فکر را چهجوری درست میکنیم. صحبت ترازو و اینها بود که اینها را فهمیدید، آینه. درست است؟ و کژبینی و سزاواری ما و اینکه جَفَّالقَلَم زندگی ما را هر لحظه مینویسد. پس اینها همه بر ضد فکرهای منذهنی است که شما فکر میکنید هر فکری میکنید به ضرر مردم کردید و تمام شد، رفت و نیست اینطور.
یکی از راهها که طرز فکر ما درست بشود این است که ما یک پیر پیدا کنیم، یک قلاووزی پیدا کنیم به او بچسبیم و رها نکنیم. در این مورد مولانا است. میگوید این جلال و شکوه ظاهری منذهنی را رها کن.
🔟3️⃣5️⃣ ۲۴ 🔟3️⃣5️⃣
چشمبندی بود لعنت دیو را
تا زیانِ خصم دید آن ریو را
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۱۲)
ریو: مکر و حیله، نیرنگ
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
لعنت این باشد که کژبینش کند
حاسد و خودبین و پُرکینش کند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۱۳)
تا نداند که هر آنکه کرد بَد
عاقبت باز آید و، بَر وِی زَنَد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۱۴)
اینها تمثیلهای «جویی ز فکرت، دارویِ علّت» هم هست که ما به جنبههای مختلفش نظر کنیم. میگوید لعنت، لعنت، لعنتِ خداوند کژبین کردن ما است. یعنی این دیدن برحسب همانیدگیها کژبینی است. و این کژبینی درست مثل اینکه لعنت خداوند است. لعنت خداوند به این معنی است که شما این راه را میروید هیچ موقع موفق نخواهید شد. در این جهان اگر انسان باشیم یا مرکز شما عدم میشود کارتان پیش میرود. مرکزتان جسم باشد، کژبین باشید، این با نفرین است. حالا واقعاً این اصطلاحات به خداوند نمیخورد، ولی شما فرض کنید که یک عاملی در ما هست که نمیگذارد ما موفق باشیم، خرّوب است، هر کاری میکنیم جور درنمیآید.
این را ما باید بفهمیم. درست است؟ میگوید این چشمبندی است لعنت، برای دیو تا این حیلهٔ منذهنی را ما فکر میکنیم زیان دشمن ما است. ما در منذهنی بر ضد یک نفر یا چند نفر داریم نقشه میکشیم فکر میکنیم این به زیان او است. و اینطوری بهنظر میآید. نه اینطوری نیست. لعنت میگوید این است که ما را کژبین میکند و حاسد و خودبین و پُرکین میکند. این حسود بودن، خودبین بودن، خودبین بودن، ولی خودت را دیدن و سعی کردن بهتر دیده شدن، پُرکینه شدن تا اینکه دراثر این کژبینی نمیفهمد که وقتی بد میکند این بد برخواهد گشت به خود او.
«عاقبت باز آید و، بَر وِی زَنَد» یعنی ما یکی از راههایی که در ذهن داریم به ضرر مردم کار میکنیم، ولی چون کژبین هستیم نمیدانیم که این به ما برخواهد گشت. نفرینهای ما به ما برخواهد گشت. آرزوی بدی برای مردم به ما برخواهد گشت. اینها را ما نمیدانیم. میگوییم مگر میشود؟ من دارم نفرین میکنم برود او را بگیرد. نه او را نمیگیرد برمیگردد تو را میگیرد. این را ما نمیتوانیم ببینیم دیگر. این کژبینی است.
اندرین ره ترک کن طاق و طُرُنب
تا قلاووزت نجنبد، تو مَجُنب
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۴۲۹)
طاق و طُرُنب: شکوه و جلال ظاهری
قَلاووز: پیشاهنگ، راهنما
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
توجه کنید. هِی ما داریم جلو میرویم ببینیم این طرز فکر را چهجوری درست میکنیم. صحبت ترازو و اینها بود که اینها را فهمیدید، آینه. درست است؟ و کژبینی و سزاواری ما و اینکه جَفَّالقَلَم زندگی ما را هر لحظه مینویسد. پس اینها همه بر ضد فکرهای منذهنی است که شما فکر میکنید هر فکری میکنید به ضرر مردم کردید و تمام شد، رفت و نیست اینطور.
یکی از راهها که طرز فکر ما درست بشود این است که ما یک پیر پیدا کنیم، یک قلاووزی پیدا کنیم به او بچسبیم و رها نکنیم. در این مورد مولانا است. میگوید این جلال و شکوه ظاهری منذهنی را رها کن.
🔟3️⃣5️⃣ ۲۴ 🔟3️⃣5️⃣