گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour
4.79K subscribers
3.67K photos
675 videos
1.77K files
1.98K links
چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا
تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰)

مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست.» تا «جز آنچه به ما آموختی.» دستِ تو را بگیرد.
Download Telegram
گفت آدم که ظَلَمْنا نَفْسَنا
او ز فعل حق نَبُد غافل چو ما
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۸۹)

«ولی حضرت آدم گفت: «پروردگارا، ما به خود ستم کردیم.» و او همچون ما از حکمت کار حضرت حق بی‌خبر نبود.»

ما می‌شویم حضرت آدم می‌گوییم که به خودمان ظلم کردیم، برای این‌که تا حالا مرکزمان را جسم کرده بودیم، بعد از این جسم، مرکزمان را تو می‌کنیم، ای خداوند. و چون مرکز ما جسم بود، این بلاها سر ما آمد. بعد از این من مرکزم را جسم نمی‌کنم و تو را می‌آورم مرکزم، و از فعل تو غافل نیستم. درست است؟

«قَالَا رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنْفُسَنَا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ.»
«گفتند: اى پروردگار، ما به خود ستم كرديم و اگر ما را نیامرزى و بر ما رحمت نياورى، از زيان‌ديدگان خواهيم بود.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۲۳)

اما شیطان چه می‌گوید؟ شیطان می‌گوید تقصیر تو است. درست است؟ در این یک فرمول دیگر داریم:

«فضابندی یا انقباضِ مداوم»

زندگی معذورِ مطلق = من مسئولِ مطلق

«فضابندی یا انقباض مداوم»، زندگی معذورِ مطلق، من مسئولِ مطلق می‌شوم. توجه می‌کنید؟ «فضابندی یا انقباض مداوم» که من‌ذهنی دائماً این کار را می‌کند، اصلاً کار من‌ذهنی فضابندی و انقباض است، اگر فضا‌گشا بود که اصلاً من‌ذهنی نمی‌ماند.

خداوند می‌گوید که شما زندگی‌ات را داری خراب می‌کنی، بکن. او هم یک حرف بلد است، «بله»، شما انتخاب کنید، این‌طوری می‌خواهید. زندگی معذور مطلق، من مسئول مطلق هستم.

حالا کسی که مسئول مطلق است، زندگی‌اش را به‌عنوان من‌ذهنی خودش خراب می‌کند، ولی می‌گوید من معذور مطلق هستم، او دیگر چه کسی است؟ او نمایندۀ شیطان است، برای این‌که شیطان گفته که تو من را منحرف کردی، از راه به در کردی. درست است؟

گفت شیطان که بِما اَغْوَیْتَنی
کرد فعلِ خود نهان، دیو دَنی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۸۸)

«شیطان به خداوند گفت که تو مرا گمراه کردی. او گمراهی خود را به حضرت حق نسبت داد و آن دیو فرومایه کار خود را پنهان داشت.»

دَنی: فرومایه، پست


«شیطان به خداوند گفت که تو مرا گمراه کردی.» واقعاً خداوند ما را گمراه می‌کند یا ما با آوردن چیزها به مرکزمان، دردها به مرکزمان، غیرها به مرکزمان، یا ما با کژبینی خودمان که امتداد اَلَست هستیم، از جنس خدا هستیم، از جنس غیر می‌بینیم، غیرها را می‌آوریم به مرکزمان؟ هر کسی غیر را بیاورد مرکزش نمایندۀ شیطان می‌شود.

«گفت شیطان که بِما اَغْوَیْتَنی»، «تو مرا گمراه کردی. او گمراهی خود را به حضرت حق نسبت داد و آن دیو فرومایه کار خود را پنهان داشت.» عین ما، ما چیزها را می‌آوریم مرکزمان برحسب آن‌ می‌بینیم، زندگی‌مان را خراب می‌کنیم، می‌گوییم خداوند کرده. «کرد فعلِ خود نهان، دیو دَنی»، دیو فرومایه یعنی. دَنی یعنی فرو، پست. درست است؟

پس توجه کنید، دوباره می‌آورم نشان می‌دهم به شما:

«فضاگشاییِ مداوم»

زندگی مختارِ مطلق = من معذورِ مطلق

«فضاگشاییِ مداوم» این کاری است که ما باید بکنیم. گفت:

درنگر در شرحِ دل در اندرون
تا نیاید طعنه‌ٔ لاتُبْصِرُون
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۷۲)

لاتُبْصِرُون: نمی‌بینید.


می‌گوییم الآن ما حواسمان به فضاگشایی است و دیدن خداوند است یا در بیت اول غزل دیدن آن چیزی است که «حلاوت داد صورت را»، اگر پنهان بشود مثل این‌که صورت از دیو زاده شده. «فضاگشایی مداوم»، داریم می‌رویم به‌سوی این معادله، زندگی مختار مطلق بشود، من معذور مطلق می‌شوم. درست است؟

ولی این راه را مردم انتخاب نمی‌کنند. این راه کار حضرت آدم بوده که گفت اِ هر کسی که بیدار بشود بگوید که تا حالا جسم‌ها را من گذاشتم مرکزم به‌جای تو و ضررها را من به خودم زدم، خودم به خودم زدم، این آدم شروع کرده به اصلاح خودش، این آدم رستگار شده، مثل حضرت آدم شده. درست است؟ این هم آیه‌اش است دیگر نه؟ می‌گوید:

🔟3️⃣0️⃣ ۱۷ 🔟3️⃣0️⃣
«قَالَا رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنْفُسَنَا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ.»
«گفتند: اى پروردگار، ما به خود ستم كرديم و اگر ما را نیامرزى و بر ما رحمت نياورى، از زيان‌ديدگان خواهيم بود.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۲۳)

«ما به خود ستم كرديم و اگر ما را نیامرزى و بر ما رحمت نياورى، از زيان‌ديدگان خواهيم بود.» و اگر فضا را باز کنیم، معلوم است که این همانیدگی‌ها و این گناهان ما را خواهد بخشید.

این کار را مردم می‌کنند، اکثریت مردم همین کار را می‌کنند، «فضابندی یا انقباض مداوم»، دراین‌صورت اگر بگویند که من می‌خواهم منقبض بشوم و اگر به من ضرر خورد، تقصیر خداوند است، این‌ها نمایندۀ شیطان هستند. از جنس شیطان هستند اصلاً. اصلاً انقباض، من‌ذهنی از جنس شیطان است.

نفْس و شیطان هردو یک تن بوده‌اند
در دو صورت خویش را بنْموده‌اند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۵۳)

نفْس یعنی من‌ذهنی و شیطان هر دو یک جنس هستند، یک چیز هستند، منتها صورتشان فقط جدا است.

چون فرشته و عقل که‌ایشان یک بُدند
بهرِ حکمت‌هاش دو صورت شدند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۵۴)

و این فضاگشایی که فرشتۀ ما است با خداوند یکی است، به‌خاطر مصلحتش دو صورت شده، یعنی به‌محض این‌که فضاگشایی می‌کنیم، ما از جنس خداوند می‌شویم.

پس اگر شما فضابندی کنید، زندگی، حواستان باشد نمی‌توانید گردن خداوند بیندازید، خداوند هم نمی‌کند، خداوند رحمت اندر رحمت است. این‌که ترسانده‌اند ما را می‌گویند خداوند بی‌چاره می‌کند، می‌سوزاند، چنین چیزی نیست. لحظه‌به‌لحظه سعی می‌کند به شما حالی کند، ما هم در خانه نیستیم، که به ما گفته ای فتیٰ، در خانه باش من آمدم، من تو را پیدا کنم. یعنی چه؟ یعنی فضاگشا باش. درست است؟

پس زندگی، خداوند لحظه‌به‌لحظه می‌خواهد به ما کمک کند، ولی اگر شما منقبض بشوید، مقاومت مثلاً بکنید، قضاوت بکنید، غیر، چیز آفل که ذهن نشان می‌دهد بیاورید مرکزتان، درست است؟ پندار کمال درست کنید، درد درست کنید، به درد بچسبید، رنجش‌هایتان را جمع کنید، کینه بکنید، حسادت بکنید، این‌ها الگوهای انقباض است، بروید به گذشته، گذشته رفتن، ملامت کردن، گردن دیگران انداختن، این‌ها الگوهای انقباض است. درست است؟

توجه روی دیگران، الگوی انقباض است، برای این‌که تا شما من‌ذهنی نشوید، نمی‌توانید تمرکز کنید روی دیگران. همین‌که من‌ذهنی می‌شوید، من‌ذهنی خودتان، شما فضاگشایی می‌کنید از جنس زندگی می‌شوید، اگر بخواهید روی دیگران تمرکز کنید، باید من‌ذهنی بشوید، بعد آن موقع با من‌ذهنی‌تان دیگران را می‌خواهید اصلاح کنید، خراب‌تر می‌کنید. «تا کنی مر غیر را حَبْر و سَنی»، این را بخوانید دائماً دیگر، «خویش را بدخو و خالی می‌کنی». با من‌ذهنی دیگران را «حَبْر و سَنی» می‌کنیم، چون خودمان هم به من‌ذهنی شدن ادامه می‌دهیم، خالی می‌شویم.

پس فضابندی یا انقباض، انقباضِ مداوم، زندگی معذور مطلق است، اصلاً به خداوند مربوط نیست، تو خودت خودت را خراب می‌کنی، من باید بگویم مسئول مطلق هستم، تا به ‌حال گفتم من مسئول نیستم. شما اگر منقبض می‌شوید، مرکزتان جسم می‌شود، مسئول هستید، درست کنید، با این معادله خودتان را درست کنید. مثل شیطان نگویید که به من مربوط نیست، تو من را گمراه کردی. فعل خودتان را ببینید که چیزها را می‌آورید به مرکزتان، برحسب آن‌ها فکر می‌کنید. این حیلت‌پزی است، این فکر کردن برحسب خداوند نیست. بله، این هم هست:

«قَالَ فَبِمَا أَغْوَيْتَنِي لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْـمُسْتَقِيمَ.»
«گفت: حال که مرا گمراه ساخته‌ای، من هم ایشان را از راه راست تو منحرف می‌کنم.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۱۶)

[ما به‌عنوان من‌ذهنی هم خودمان را گمراه می‌کنیم و هم به هر کسی که می‌رسیم او را به واکنش درمی‌آوریم.]

و این هر لحظه به‌وسیلۀ ما صورت می‌گیرد. یعنی شیطان گفته، شیطان چیزها را گذاشته مرکزش، خودش خودش را منحرف کرده، انداخته گردن خداوند، بعد گفته من از تو انتقام می‌گیرم. چرا؟ برای این‌که انسان‌ها را بعد از این از راه راست منحرف خواهم کرد. و ما این کار را می‌کنیم، شما وقتی من‌ذهنی هستید، ناظر جنس منظور را تعیین می‌کند، شما بندگان خدا را دارید به راه من‌ذهنی می‌برید. چه‌جوری ما به‌صورت ناظر جنس منظور را تعیین می‌کند؟ این قانون فیزیک را هر لحظه روی مردم اجرا می‌کنیم. شما خشمگین باشید، از پهلوی هر کسی رد بشوید دارید جنس او را تعیین می‌کنید به‌صورت من‌ذهنی، به‌صورت خشم. درست است؟



🔟3️⃣0️⃣ ۱۸ 🔟3️⃣0️⃣
ما به‌عنوان نمایندگان شیطان مرتب شیطان درست می‌کنیم. این آیه همین را می‌گوید. اگر نمی‌خواهید درست کنید، از جنس آدم بشوید، فضا را باز کنید، بعد الآن از جنس زندگی شدید، از جنس خداوند شدید، از پهلوی هر کسی رد بشوید، فضا را باز کنید، می‌بینید که او خودش را به‌صورت زندگی شناسایی می‌کند، زندگی به ارتعاش درآمد، مثل دوتا آنتن. درست است؟

این سه بیت می‌گوید که شما باید فضا را باز کنید و تدبیر خداوند همیشه بالای علمِ ما است، تدبیر من‌ذهنی ما است.

ور نمی‌تانی رضا دِه ای عَیار
گر خدا رنجت دهد بی‌اختیار
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۰۶)

عَیار:‌ جوان‌مرد


که بلایِ دوست تطهیرِ شماست
علمِ او بالایِ تدبیرِ شماست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۰۷)

تطهیر: پاکیزه کردن


چون صفا بیند، بَلا شیرین شود
خوش شود دارو، چو صحّت‌بین شود
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۰۸)

صحّت: سلامتی


شما می‌توانید این کار را بکنید؟ نمی‌توانی؟ ماندی؟ بیا به رضا ای جوانمرد. عیار: جوانمرد. تطهیر: پاکیزه کردن. صحت: سلامتی.

نمی‌توانی؟ بیا رضا بده، در این لحظه راضی باش، بپذیر که اگر خداوند بدون اختیار تو به تو رنج داد، شما را بی‌مراد کرد، فضا باز کن، فضا باز کن که بلای خداوند، دوست، سبب پاکیزگی شما است. فضا را باز می‌کنی، این فضای گشوده‌شده جسم و جان تو را پاک می‌کند و علمی که از این فضای گشوده‌شده می‌آید، بالای تدبیر من‌ذهنی شما است.

اگر شما فضا را باز کنید، صفا، نابی را ببینید، هشیاری خالص را تجربه کنید، بعد می‌بینید که آن بلایی که خداوند داده بود این شیرین شد، این مثل دارو می‌ماند. می‌گوید وقتی دارو اثر بگذارد روی شما، شما را خوب کند، از دارو شما خوشتان می‌آید. درست است؟ یعنی یواش‌یواش می‌بینی که جلو می‌روی و هر چالشی پیش می‌آید فضا را باز می‌کنی و زندگی شما را تطهیر می‌کند. تطهیر می‌کند، شما را به‌عنوان اَلَست، امتداد خودش از این گناه یا از این همانیدگی یا از این درد می‌شویَد. شما فضا را باز می‌کنید بلافاصله متوجه می‌شوید که دیگر نگهداری این درد فایده ندارد. این چند مطلب را نگاه کنید:

❇️ اقتضای عقلِ من‌ذهنی:
ـ زیاد کردن همانیدگی‌ها، از طریق سبب‌سازیِ ذهنی، برای رسیدن به زندگی.

اقتضای عقل من‌ذهنی: الآن من‌ذهنی چه چیزی اقتضا می‌کند؟ اقتضای عقل من‌ذهنی این‌ها هستند: زیاد کردن همانیدگی‌ها، از طریق سبب‌سازیِ ذهنی، برای رسیدن به زندگی.

شما اگر من‌ذهنی داشته باشید برحسب همانیدگی‌ها ببینید، این شروع می‌کند به سبب‌سازی و فرم این لحظه را، اتفاق این لحظه را به‌صورت سبب می‌بیند، یعنی عقلش می‌گوید من الآن باید چکار کنم مثلاً اگر با پول همانیده‌ام پولم زیاد بشود، می‌رود به سبب‌سازی آن. پس عقل من‌ذهنی ایجاب می‌کند همانیدگی‌ها را اضافه کند.

❇️ اقتضای عقل فضای گشوده‌شده:
ـ انبساط بیشتر و استفاده از داناییِ زندگی، استفاده از قضا و کُن‌فَکان، و سرانجام زنده شدن به بی‌نهایت و ابدیتِ خداوند.

توجه می‌کنید؟ دو جور در این لحظه اقتضا هست. فضا را ببندید عقلی که شما را هدایت می‌کند یک جور اقتضا می‌کند. فضا را باز بکنید، عقل فضای گشوده‌شده یک اقتضا، اقتضا یعنی ایجاب، یعنی چه چیزی لازم است من انجام بدهم، ضرورت الآن چه است، فوراً نشان می‌دهد آن عقل.

عقل من‌ذهنی می‌گوید همانیدگی‌ها را زیاد کن. عقل فضای گشوده‌شده می‌گوید منبسط شو، بیشتر به دانایی ایزدی دست پیدا کن. این انبساط بیشتر به شما نشان می‌دهد که شما آمدید در این جهان به بی‌نهایت و ابدیت خداوند زنده بشوید. درحالی‌که عقل من‌ذهنی می‌گوید همانیدگی‌ها را زیاد کن، زیاد کن، زیاد کن. شما همانیدگی‌ها را زیاد می‌کنید می‌بینید که این‌ها زندگی ندادند به شما، ناامید می‌شوید. مگر این ناامیدی و سر آدم به دیوار می‌خورد برگرداند آدم را. پس الآن شما می‌دانید اقتضای عقل من‌ذهنی چه است، اقتضای فضای گشوده‌شده چه است. درست است؟ به این چند مطلب توجه کنید:

❇️ مهم‌ترین نیازِ ما در این لحظه، اتصالِ مجدد و هشیارانه به زندگی یا خداوند است، نه نیازهای روانشناختی که من‌ذهنی به ما تحمیل می‌کند.

مهم‌ترین نیاز ما در این لحظه اتصالِ مجدد و هشیارانه به زندگی یا خداوند است. این مهم‌ترین نیاز ما است که فضای گشوده‌شده نشان می‌دهد، نه نیازهای روانشناختی که من‌ذهنی به ما تحمیل می‌کند. توجه می‌کنید؟ شما به‌عنوان انسان می‌گویید مهم‌ترین نیاز من‌ چه است؟ می‌روی به ذهن، عقل من‌ذهنی می‌گوید این چیز را مثلاً پولت را باید این‌قدر کنی، ولی فضا را باز کنید، یک‌دفعه می‌بینید که مهم‌ترین نیاز شما اتصال مجدد به زندگی است هشیارانه. درست است؟ و

🔟3️⃣0️⃣ ۱۹ 🔟3️⃣0️⃣
❇️ مفتیِ ضرورت ما هستیم:

گفت: مُفتیِّ ضرورت هم تویی
بی‌ ضرورت‌ گر خوری، مُجرم شَوی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۳٠)

مُفتی: فتوادهنده


ور ضرورت هست، هم پرهیز بِهْ
ور خوری، باری ضَمانِ آن بِده
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۳۱)

ور: مخففِ و اگر
ضَمان: تعهد کردن، به‌عهده گرفتن


بارها این بیت‌ها را خواندیم، آقای صادق از ایلام هم توضیح دادند. فقط خواندم که بدانید «مفتی ضرورت» شخص شما هستید، یعنی فتوادهنده‌ای که در این لحظه ضرورت چه است، فضاگشایی و اتصال به خداوند؟ یا نه، همهٔ حواسم را بدهم که این همانیدگی مثلاً پول است یا یک آدم است یا یک چیزی است یا درد است آن زیادتر بشود؟

تشخیص‌دهندهٔ ضرورت در این لحظه شما هستید و اگر بی‌ضرورت شما یک کاری را بکنید مثلاً یک همانیدگی را زیاد کنید به‌جای اتصال به خداوند شما مجرم خواهید شد. حتی با من‌ذهنی ضرورت را به‌صورت زیاد کردن یک جسم می‌بینی، باز هم پرهیز بکن، ممکن است عقل من‌ذهنی‌ات این‌طوری ایجاب می‌کند. برای همین ایجاب من‌ذهنی را به شما نشان دادم.

هر موقع شما دیدید که اقتضای عقل شما این است که اگر من این چیز را زیاد کنم خوشبخت می‌شوم، بدانید که اشتباه می‌کنید. ولی اگر دیدید یک عقلی در شما به‌وجود آمد می‌گوید که اگر منبسط بشوم، وصل بشوم به زندگی، از دانایی ایزدی و قضا و کن‌فکان استفاده کنم، این من را هدایت می‌کند و راهم باز می‌شود، این راهنمایی درست است و تشخیص‌دهنده شما هستید.

خیلی موقع‌ها ما مشغول نیازهایی هستیم که اصلاً نیاز ما نیستند. شما همیشه از خودتان بپرسید اصلاً این نیاز من است؟ باز هم عرض می‌کنم مفتی ضرورت شما هستید. توجه کنید:

❇️ برای من‌ذهنی خداوند کافی نیست.
ـ برای انسانِ فضاگشا خداوند کافی است.

و این بیت را بخوانید:

کافیَم، بدْهم تو را من جمله خیر
بی‌سبب، بی‌واسطهٔ یاریِ غیر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۱۷)

از زبان خداوند است، می‌گوید من برای تو کافی هستم، همهٔ خیرها را به تو می‌رسانم، لازم نیست که با ذهن سبب‌سازی کنی یا یک چیزی را به‌عنوان واسطه بین من ‌و خودت بیاوری. تو امتداد من هستی، بین من و تو هیچ واسطه‌ای نیست، سبب‌سازی ذهنی هم نکن.

«غیر» یعنی لازم نیست یک چیز ذهنی به شما کمک کند، به من و تو لازم نیست چیزی کمک کند. پس اگر شما فکر می‌کنید که خداوند کافی نیست، من‌ذهنی دارید. اگر فضاگشایی می‌کنید، خواهید فهمید که در درون خداوند کافی است، برای همین هم این شعر را می‌خوانید که:

از خدا غیرِ خدا را خواستن
ظنِّ افزونی‌ست و، کُلّی کاستن
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۷۳)

آن موقع می‌رسیم به این نتیجه که من فقط الآن فضا را باز می‌کنم، باز می‌کنم، باز می‌کنم که تماماً به او تبدیل بشوم، دراین‌صورت خرد کل من را هدایت خواهد کرد. ممکن است بگویید من به پولی هم که می‌خواهم می‌توانم برسم؟ بله، هرچه بخواهید می‌توانید برسید. چیزهای مادی آسان‌ترین چیزها هستند برای رسیدن در این مقام. معنی‌اش این نیست که شما باید از زندگی محروم باشید، می‌گوییم همانیده نشوید. این را هم ببینید:

❇️ برای من‌ذهنی «مفقود» همانیدگی‌های بیشتر و من‌ذهنی بزرگ‌تر است.
ـ برای انسان فضاگشا «مفقود» خداوند است.

مولانا کلمهٔ «مفقود» یعنی گمشده، این چیزی که نیست الآن را به‌کار می‌برد. درست است؟ برای من‌ذهنی چیزی که گم شده، پول بیشتر است یا دوست بیشتر است، باورهای بهتر است، نمی‌دانم این چیزها است. اما برای انسان فضاگشا مفقود خداوند است. خواهش می‌کنم به این چند بیت توجه کنید:

زین سبب، نَبْوَد ولی را اعتراض
هرچه بستاند، فرستد اِعتیاض
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۸۷۲)

اِعتیاض: عوض گرفتن


گر بسوزد باغت، انگورت دهد
در میانِ ماتمی، سورت دهد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۸۷۳)

سور: جشن، عروسی، ضیافت، مهمانی


آن شَلِ بی‌دست را دستی دهد
کانِ غم‌ها را دلِ مستی دهد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۸۷۴)

پس بنابراین اِعتیاض یعنی عوض گرفتن. سور: جشن. بنابراین ما نمی‌توانیم به ولی، به انسانی مثل مولانا اعتراض بکنیم. یعنی شما اگر در فضای «اِتَّقُوا» نیستید، پرهیز نیستید، من‌ذهنی‌تان دارد کار می‌کند، گفتیم انتخاب نکنید و مولانا بخوانید، مولانا بخوانید تا انتخاب‌های شما به‌وسیلهٔ او انجام بشود.

🔟3️⃣0️⃣ ۲۰ 🔟3️⃣0️⃣
شما وقتی مولانا می‌خوانید حرف‌های او را بپذیرید. به انسانی مثل مولانا اعتراض نکنید، اگر اعتراض کردید بدانید که من‌ذهنی‌تان در کار است. هرچه که از شما بگیرد، مثلاً می‌گوید این خشم را بینداز، این همانیدگی را بینداز، عوض می‌دهد به شما. عوضش همین فضای خالی است، عوضش خلوص است. اگر باغ ذهنی‌ات را بسوزاند، «گر بسوزد باغت، انگورت دهد»، اگر باغ ذهنت را، پارک ذهنت را بسوزاند، انگور می‌دهد به تو. انگور چیزی است که از طرف زندگی می‌آید، هشیاری خالص است. «در میانِ ماتمی» که من‌ذهنی‌ات درست کرده، به شما مهمانی می‌دهد، عروسی می‌دهد، جشن می‌دهد.

«آن شَلِ بی‌دست را دستی دهد»، من‌ذهنی که شَل بی‌دست است، دست من‌ذهنی که دست نیست، آن شَلِ بی‌دست را دستی می‌دهد با فضاگشایی. آن من‌ذهنی که معدن غم است، آن را مستی می‌دهد. پس به ولی یا به خداوند اعتراضی نیست. یا شما فضا را باز می‌کنید واقعاً، هرچه که از آن‌ور می‌آید شما را هدایت می‌کند، یا ابتدا مولانا را می‌خوانید شما راهنمایی می‌شوید.

لا نُسَلِّم و اعتراض، از ما بِرفت
چون عوض می‌آید از مفقود، زَفْت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۸۷۵)

لا نُسَلِّم: تسلیم نمی‌شویم.
زَفت: ستبر، عظیم


چون‌که بی‌آتش مرا گرمی رسد
راضیَم گر آتشش ما را کُشد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۸۷۶)

بی‌چراغی چون دهد او روشنی
گر چراغت شد، چه افغان می‌کنی؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۸۷۷)

«لا نُسَلِّم» یعنی تسلیم نمی‌شویم. این شعار من‌ذهنی است و عمل من‌ذهنی است، تسلیم نمی‌شود، سرکش است. در غزل بود به‌اصطلاح پیدا شدن و پنهان شدن زندگی از ما، به‌اصطلاح این سرکشی من‌ذهنی را علاج می‌کند. یکی از مشکلات ما سرکشی ما است متأسفانه. هر من‌ذهنی سرکش است. «لا نُسَلِّم» یعنی تسلیم نمی‌شویم. زفت: ستبر، عظیم. افغان: داد و بیداد. آیا تسلیم نمی‌شوم از شما رفته و اعتراض؟ یا هنوز اعتراض دارید؟

الآن وقتی مفقود پیدا شد، مفقود در این‌جا خداوند بوده، برای آدم فضاگشا مفقود خود زندگی‌ است، خداوند است، برای همهٔ ما. ما چرا این‌قدر درد می‌کشیم؟ از یک مفقود، یک چیزی گم کردیم و آن اصل ما است. به‌جای خرد زندگی، خرد کل، ما از عقل من‌ذهنی استفاده می‌کنیم.

پس بنابراین زندگی پاداش بزرگی به ما می‌دهد. وقتی بدون آتش من‌ذهنی، ما با آتش عشق گرم می‌شویم، پس راضی هستیم که آتش عشق، من‌ذهنیِ ما را بکُشد. وقتی بدون چراغ من‌ذهنی یک روشنی خوبی با هشیاری ایزدی پیدا می‌کنیم، این چراغ من‌ذهنی شد، رفت، چرا ناله کنم؟ این چراغ نیست که. این چراغ فقط برای این بود که من بفهمم کار نمی‌کند، به‌وسیلهٔ این باید چراغ حضور را روشن کنم، آن مفقود را پیدا کنم. درست است؟

پس برای انسان فضاگشا «مفقود» خداوند است، می‌گوید من باید او را بیاورم به زندگی‌ام با فضا‌گشایی. برای انسان فضابند که من‌ذهنی است، مفقود چیز‌های بزرگتری‌ است که با آن همانیده بشود. این هم همین است:

هم‌چنین هر شهوتی اندر جهان
خواه مال و خواه جاه و خواه نان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢٢۵٧)

هریکی زین‌ها تو را مستی کند
چون نیابی آن، خُمارت می‌زند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢٢۵۸)

این خُمارِ غم دلیلِ آن شده‌ست
که بدآن مفقود، مستیّ‌ات بُده‌ست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢٢۵۹)

درست است؟ پس هر چیزی که بیاید به مرکز ما شهوت ایجاد می‌کند. شهوت یعنی نیروی جاذبه که آن چیز ما را می‌کِشد. عکس هر چیزی بیاید مرکز ما، ما را جذب می‌کند به آن چیز در بیرون، می‌خواهد مال باشد، می‌خواهد مقام باشد، می‌خواهد چیزهای خوردنی یا تعلق‌داشتنی باشد.

اگر به هر کدام از این‌ها که می‌آید مرکز ما مست بشویم، آن از بین برود خمار می‌شویم، پیدا نکنیم. شما با یک آدمی همانیده هستید، او از پیش ما برود، قهر کند، دیگر جدا بشود، ما بیچاره می‌شویم، غمناک می‌شویم.

«این خُمارِ غم» دلیل این است که آن چیزی که از دست داده‌ایم، به آن مست بوده‌ایم. یک کسی مقدار زیادی مالش را از دست می‌دهد یا از او می‌گیرند یا ضرر می‌کند، مدت‌ها غصه می‌خورد، بی‌حال است، پس مستی‌اش به آن پول بوده، مستی‌اش به خدا نبوده. اگر مستی‌اش به خدا بود، قبلی مستی‌اش با خدا بود.

پس انسان فضاگشا برایش گمشده، آن چیزی که دنبالش می‌گردد خود زندگی‌ است، خداوند است. به انسان فضابند که من‌ذهنی دارد مفقودها همین اجسام هستند که با آن همانیده است. شما ببینید کدام یکی هستید؟

🔟3️⃣0️⃣ ۲۱ 🔟3️⃣0️⃣
جز به‌اندازهٔ ضرورت زین مگیر
تا نگردد غالب و بر تو امیر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۶۰)

غالب: چیره، پیروز


باز هم «ضرورت» را آورد. یادمان باشد «مُفتی ضرورت» شما هستید. به‌اندازهٔ ضرورت می‌گوید از این همانیدگی‌ها بگیر، برای این‌که این‌ها مفقود خواهند شد. اگر جسمی از شما کم می‌شود و شما ناراحت می‌شوید، بدانید که مست آن بوده‌اید، مست خدا نبوده‌اید. مست خدا بودید آن می‌رفت یا می‌ماند، برای شما فرق نمی‌کرد، حالتان عوض نمی‌شد. درحالی‌که مفتی ضرورت شما هستید، به‌اندازهٔ ضرورت، از آن نگیر تا آن به ما غالب و امیر نشود. این مطالب را هم توجه کنید:

«خداوند عاشق خودش است و ما به‌عنوانِ الست عاشقِ خودمان هستیم. بنابراین می‌توانیم روی خودمان تمرکز کنیم. من‌ذهنی خودش را دوست ندارد و بنابراین به‌سختی می‌تواند روی خودش تمرکز کند و ایرادات و نواقصش را ببیند. سرانجام تشخیص نخواهد داد که وجودش اضافی است و مانع و خرّوب است.»

توجه می‌کنید؟ این‌ها را من نوشتم که ساده باشد فهمیدنش. خداوند عاشق خودش است، ما امتدادش هستیم. اگر دوباره امتدادش بشویم، ما عاشق خودمان می‌شویم، خودمان را دوست داریم، می‌توانیم روی خودمان تمرکز کنیم. فضا‌گشایی ما را از جنس او می‌کند و به‌ اندازه‌ای که فضا را باز می‌کنیم عاشق خودمان می‌شویم. پس می‌توانیم تمرکز کنیم روی خودمان.

اما گفتیم من‌ذهنی خودش را دوست ندارد و بنابراین به‌سختی می‌تواند روی خودش تمرکز کند یا تمرکز نمی‌کند، بنابراین ایرادهایش را نمی‌بیند. و من‌ذهنی اگر می‌توانست واقعاً تمرکز کند روی خودش، کور و کر نبود، می‌فهمید که اصلاً خودش مانع‌ِ بین زندگی و شما است و خرّوب است.

شما باید فضا را باز کنید بفهمید که اصلاً وجود من‌ذهنی اضافه است، نمی‌خواهیم ما من‌ذهنی، ولی شما تا حالا فکر کرده‌اید من‌ذهنی هستید. من‌ذهنی خراب کرده، ضرر زده، نسبت دادید به دیگران، الآن شاید به‌وسیلهٔ مولانا متوجه بشوید که نه، این من‌ذهنی خرّوب‌ است، مانع است و چون از من‌ذهنی می‌پرسید که شما خرّوب هستید؟ می‌گوید نخیر من خرّوب نیستم، شما مانع هستید؟ نخیر، شما خودتان را می‌بینید؟ بله، ولی می‌دانید که خودش را نمی‌بیند.

شما آقا یا خانم من‌ذهنی روی خودتان متمرکز می‌توانید بشوید؟ بله، صد درصد. ابداً! من‌ذهنی خودتان را دوست دارید؟ بله. نه خودش را دوست ندارد. اگر خودش را دوست داشت، توجه کنید، شما استدلال کنید، خراب‌کنندهٔ خودش نمی‌شد. ساده است دیگر نه؟ این‌همه درد ایجاد نمی‌کرد.

اگر من‌ذهنی عقل داشت، می‌فهمید، می‌رفت توقع پیدا می‌کرد از یکی که او ندهد و برنجد و این رنجش او را بسوزاند؟ یا خشمگین می‌شد که خودش را بسوزاند اول؟ یا ایجاد کینه می‌کرد که به هر چیزی به هر صورتی بزند مثل سیانور بماند، همه‌چیز را مسموم کند و خراب کند؟ کینه حمل می‌کرد اگر عقلش می‌رسید؟ نمی‌رسد دیگر.

ولی شما الآن به‌عنوان فضای گشوده‌شده می‌دانید که این من‌ذهنی نمی‌فهمد، اگر می‌فهمید که توقع نداشت از کسی، اگر می‌فهمید که قانون جبران را اجرا می‌کرد، می‌گفت من باید غذای خودم را خودم پیدا کنم، خودم کار کنم، خودم خودم را اداره کنم و اگر به خودم لطمه زدم باید بفهمم که خودم زدم. اگر عقلش می‌رسید می‌فهمید که همهٔ ضرر‌ها را خودش به خودش زده، که نمی‌رسد، نمی‌بیند. درست است؟

به‌ موازات و به‌تدریج که فضا باز می‌شود شما خواهید دید که شما خودتان را دارید می‌بینید و من‌ذهنی‌تان را می‌بینید و ایراد‌هایتان را می‌بینید و دارید ایراد‌هایتان را رفع می‌کنید و این فضای گشوده‌شده همان چیزی بود که غزل گفت که اگر رو بشود «چه چیزست «آن» که عکسِ او حَلاوت داد»، متوجه می‌شوید که هرچه فضا بازتر می‌شود صورت‌های شما شیرین‌تر می‌شود.

شما ایرادهای بدنتان را مثلاً می‌بینید. می‌بینید اِ من باید ورزش کنم، من باید این غذا را نخورم، آن غذا را بخورم و به‌اندازهٔ کافی بخوابم، استراحت کنم، به خودم برسم. اِشکال بدنم چیست؟ اشکال فکرم چیست؟ اشکال هیجانم چیست؟ چرا من این‌قدر بی‌حال هستم؟ چکار کنم که حالم زیاد بشود؟ چرا منقبض می‌شوم؟ چرا واکنش نشان می‌دهم به چیزهایی که اصلاً به من مربوط نیست؟ چرا حواسم به خودم نیست؟ من الآن می‌بینم صدتا ایراد دارم، چرا نپردازم به ایرادهای خودم؟ رفته‌ام دنبال دیگران که ببینم ایراد‌هایشان چه است، اصلاً به من چه مربوط است؟ این‌ها عقلی‌ است که با فضای گشوده‌شده می‌آید.

خب ابیاتی می‌خوانیم دوباره که بیدار کند ما را:

🔟3️⃣0️⃣ ۲۲ 🔟3️⃣0️⃣
آنچه‌ در فرعون‌ بود، آن در تو هست
لیک اژدرهات، محبوسِ چَه است
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۹۷۱)

ای دریغ این جمله احوالِ تو است
تو بر آن فرعون بر خواهیش بست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۹۷۲)

بر (به) کسی بستن: بستن بر (به) کسی، به او نسبت دادن (معمولاً به دروغ)


گر ز تو گویند، وحشت زایدت
ور ز دیگر، آفِسان بنمایدت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۹۷۳)

آفِسان: افسانه


آفِسان یعنی افسانه. می‌گوید هرچه در فرعون بود به‌عنوان من‌ذهنی در ما هم هست، اما امکانات نداریم. اژدهای ما که همین فرعون ما است، من‌ذهنی ما است، امکانات ندارد، محبوس چاه است. اگر امکانات بدهند به من، من هم همین‌قدر خرابکاری می‌کنم، ضرر می‌زنم، ظلم می‌کنم.

افسوس که این‌همه صحبت‌ها که داریم می‌گوییم راجع‌به من‌ذهنی، احوال هر کدام از ما است، ولی می‌گوییم به ما مربوط نیست این مال فرعون است. اگر کسی بیاید بگوید که بابا تو فرعون هستی به‌عنوان من‌ذهنی، تو دیو هستی، این‌ها خاصیت‌های تو است، ما می‌ترسیم فرار می‌کنیم، «گر ز تو گویند، وحشت زایدت». حالا از تو نمی‌گوییم، فلانی مثل این‌که فرعون است. نه بابا، افسانه است این، همچو کاری نمی‌کنند. برای این‌که فرعون خودش را نمی‌بیند. پس هرچه در فرعون بود در ما هم هست.

چه خرابت می‌کند نَفْسِ لعین؟
دور می‌اندازدت سخت این قرین
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۹۷۴)

لعین: نفرین‌شده، ملعون


آتشت را هیزمِ فرعون نیست
ورنه چون ‌فرعون ‌او ‌شعله‌زنی‌ست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۹۷۵)

خب ما به‌عنوان اَلَست، امتداد خدا، آمدیم به این جهان. این من‌ذهنی، نفسِ لعین ما، زیر پا له می‌کند تفاله می‌کند می‌اندازد دور. این قرین که ما سخت گرفتیم و علاقه‌مند هستیم به آن، ما را دور می‌اندازد. خراب می‌کند، دور می‌اندازد، خراب می‌کند، دور می‌اندازد.

ما باید به هم کمک کنیم، خودمان هم بیدار بشویم. ما هم آتش داریم، ما هم توانایی ایجاد درد داریم، منتها هیزم فرعون را نداریم، ابزارش را نداریم، قدرتش را نداریم، وگرنه مثل فرعون ما هم خوب می‌توانیم شعله بزنیم و درد ایجاد کنیم. این بیت‌ها می‌تواند ما را بیدار کند، به خودمان نگاه کنیم. و همان بیت‌ها:

لحظه‌ای ماهم کُنَد، یک دَم سیاه
خود چه باشد غیرِ این، کار اِلٰه؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۶۵)

پیشِ چوگان‌هایِ حُکمِ کُن‌فَکان
می‌‌دَویم اندر مکان و لامکان‌‌
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۶۶)

این «کُن‌فَکان» است:

«إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ.»
«چون بخواهد چيزى را بيافريند، فرمانش اين است كه مى‌گويد: موجود شو، پس موجود مى‌شود.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ یس (۳۶)، آیهٔ ۸۲)

این یکی از آیه‌های همین کُن‌فَکان است. یعنی بالاخره وقتی ما قضاوت نمی‌کنیم به‌عنوان من‌ذهنی، قضاوت‌کننده زندگی می‌شود و زندگی خاصیتی دارد که می‌گوید «بشو و می‌شود»، این خاصیت صنع زندگی‌ است و این دو بیت این را می‌گوید.

یک لحظه ما را ماه می‌کند، فضا باز می‌شود، یک لحظه سیاه می‌کند. غزل هم می‌گفت، یک لحظه پیدا می‌شود، این خود زندگی‌ است، خود خداوند است. فضا را باز می‌کنید پیدا می‌شود، فضا بسته می‌شود منقبض می‌شوید. شما فرق این دوتا را می‌بینید. می‌گوید کار خداوند غیر از این چه می‌شود؟ غیر از این نیست.

یک لحظه ماه می‌کند ما را، یک لحظه سیاه می‌کند. و ما باید بفهمیم که پیش چوگان‌های حکم او می‌گوید بشو و می‌شود، در مکان و لامکان، مکان جهانِ صورت است، این [اشاره به جسم] مکان است، تحولات این مکان، و هرچه که غزلمان همه‌اش می‌گفت «صورت را».

پس مکان ما، مکان صورت ما است، لامکان این فضای گشوده‌شده است. چقدر فضا در درون ما باز می‌شود؟ چقدر زندگی ما از این همانیدگی‌ها آزاد می‌شود؟ همهٔ این‌ها به حکم کُن‌فَکان است نه به‌وسیلهٔ من‌ذهنی. «پیش چوگان‌هایِ»، چوگان آن چوبی‌ است که گوی را می‌زنند، توپ را می‌زنند.

پس زندگی با چوگانش، با حکمِ کُنْ‌فَکانش، در مکان و لامکان، در این فرم و در فضای گشوده‌شده ما را می‌دواند. پس این دو بیت می‌گوید شما باید تسلیم بشوید باز هم، مرکزتان را عدم کنید، مقاومت نکنید، ما همیشه در حکمِ کُنْ‌فَکان هستیم. این را فهمیدیم.

🔟3️⃣0️⃣ ۲۳ 🔟3️⃣0️⃣
چون‌که بی‌‌رنگی اسیرِ رنگ شد
موسئی با موسئی در جنگ شد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۶۷)

اسیر: در این‌جا به‌معنیِ مقیّد و تعیّن‌یافته


چون به بی‌‌رنگی رسی کآن داشتی
موسی و فرعون دارند آشتی‌‌
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۶۸)

ما بی‌رنگ بودیم، درست است؟ نورِ بی‌رنگ بودیم، نورِ ازلی بودیم، نورِ خداوند بودیم، نورِ صاف بودیم، آمدیم همانیده شدیم، بنابراین اسیر رنگ شدیم، با دردها همانیده شدیم، اسیر رنگ شدیم. پس همانیدن همین رنگ گرفتن است. درست مثل نور خورشید که بی‌رنگ است، یک‌دفعه یک رنگی می‌شود دراثر تجزیه.

چون‌که بی‌‌رنگی اسیرِ رنگ شد
موسئی با موسئی در جنگ شد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۶۷)

اسیر: در این‌جا به‌معنیِ مقیّد و تعیّن‌یافته


همهٔ ما از جنس اَلَست هستیم، پس از جنس موسی هستیم. موسی در این‌جا یعنی از جنس زندگی. اَلَست، امتداد خدا می‌آید همانیده می‌شود، این یکی هم همانیده می‌شود، این دوتا شروع می‌کنند به جنگیدن. اگر به بی‌رنگی برسیم که از اول از آن جنس بودیم، دراین‌صورت موسی و فرعون آشتی می‌کنند.

این موضوع در درون ما هم اتفاق می‌افتد. اگر شما در درونتان فضا را باز کردید و با فرعونتان آشتی کردید، آشتی معنی‌اش این نیست که شما اجازه می‌دهید فرعون آن‌جا باشد، ولی دیگر ستیزه نمی‌کنید، هِی فضا را باز می‌کنید، هِی فضا را باز می‌کنید خواهید دید که با من‌ذهنی‌تان آشتی هستید. به‌محض این‌که ستیزه کنید با من‌ذهنی‌تان، به من‌ذهنی‌تان کمک می‌کنید.

پس موسی و فرعون در درونتان با هم آشتی می‌کنند. این در غزل هم بود که می‌گفت پیدا می‌شود و پنهان می‌شود، پیدا می‌شود و پنهان می‌شود، پیدا می‌شود و پنهان می‌شود. و اگر شما بتوانید همان‌طور که امروز هم بالا گفتیم، دائماً فضاگشایی کنید، خواهید دید که دیگر با من‌ذهنی‌تان نمی‌جنگید، از من‌ذهنی‌تان بدتان نمی‌آید و اجزایتان را می‌بینید، نواقصتان را می‌بینید، همانیدگی‌ها را می‌بینید، همانیدگی‌ها به‌راحتی زندگی را به شما پس می‌دهند، شما دارید تشخیص می‌دهید که نگهداری درد دیگر لازم نیست، مُفتیِ ضرورت هستید، ضرورت نیست.

در دلش خورشید چون نوری نشاند
پیشَش اختر را مقادیری نماند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۵)

اختر: ستاره، کنایه از همانیدگی‌ها


هرچه این نور زیادتر می‌شود می‌بینیم که همانیدگی‌ها به‌راحتی نورشان را به ما پس می‌دهند، به‌جای ستیزه کردن و قوی کردن آن‌ها. یادمان باشد، با من‌ذهنی ستیزه کنیم من‌ذهنی قوی‌تر می‌شود. درست است؟

گر تو را آید بدین نکته سؤال
رنگْ، کِی خالی بُوَد از قیل و قال‌‌؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۶۹)

این عجب، کاین رنگ از بیرنگ خواست
رنگ با بیرنگ چون در جنگ خاست‌‌؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۷۰)

خب می‌گوید اگر ذهنتان شروع می‌کند به سؤال کردن، یعنی این را متوجه نمی‌شوید و سؤال می‌کنید، رنگ، یعنی یک ذهن همانیده، از قیل و قال خالی نیست. این قضیهٔ سؤال کردن را شما در ردیف انقباض بگذارید، فقط قبول کنید که من‌ذهنی این چیزها را نمی‌تواند بفهمد و شما باید تبدیل بشوید. قیل و قال، گفت‌وگوی ذهنی، سؤال کردن، جواب کردن، در این راه کمک نمی‌کند. اگر سؤال برایتان پیش بیاید سؤال نکنید. با سؤال باشید، بیت‌ها را بخوانید، به برنامه گوش کنید، خواهید دید که سؤال از بین می‌رود یواش‌یواش.

و تعجب می‌کند، پس مولانا می‌گوید رنگ یعنی فضای ذهن بی‌ سؤال نمی‌تواند باشد، بی قیل و قال نمی‌تواند باشد، می‌خواهد به‌وسیلهٔ ذهن حل کند، غزل هم گفته که با ذهن نمی‌شود حل کرد، «چه داند عقلِ کژْخوانش؟!»، این عقلِ کژخوانِ ما آن زندگی را، خداوند را که باید ظهور کند، تجلی کند در ما تا فرم‌ها و صورت‌ها زیبا دیده بشود، اگر بخواهید با عقل کژخوان آن را بشناسید نخواهید شناخت.

ای عجب می‌گوید این من‌ذهنی که رنگ است، از بی‌رنگ برمی‌خیزد، بعد آن موقع این رنگ با بی‌رنگ شروع می‌کند به ستیزه، جنگیدن. درست مثل این‌که بگوییم ما به‌عنوان من‌ذهنی از خدا برمی‌خیزیم، برمی‌گردیم با او ستیزه می‌کنیم. خب دانستن این موضوع شاید به شما بینش بدهد که من این کار را نکنم، من فضاگشایی کنم. سؤال کردن به‌وسیلهٔ ذهن، مسئله را حل کردن، این مسئله را، انقباض ایجاد می‌کند، سبب می‌شود ما در ذهن بیشتر بمانیم. شما سؤال نکنید. توجه می‌کنید؟

از یک آدمی که مولانا درس می‌دهد از او سؤال نکنید، وقت او تلف می‌شود وقت شما هم تلف می‌شود. این قیل و قالِ ذهن است، چون شما موضوع را تبدیل کردید به یک چیز ذهنی می‌خواهید سؤال کنید یک جواب ذهنی می‌شنوید، به شما کمک نمی‌کند. فضاگشایی و تبدیل کمک می‌کند، ما باید به او تبدیل بشویم. یعنی آن خاصیت، آن زندگی باید بیاید به مرکز ما.

🔟3️⃣0️⃣ ۲۴ 🔟3️⃣0️⃣
ذکرِ موسی بهرِ روپوش است، لیک
نورِ موسی نقدِ توست ای مردِ نیک
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۵۲)

موسی و فرعون در هستیِ توست
باید این دو خصم را در خویش جُست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۵۳)

تا قیامت هست از موسی نِتاج
نور، دیگر نیست، دیگر شد سِراج
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۵۴)

نِتاج: بچه، فرزند، در این‌جا مظهر و نمونه
سِراج: چراغ


نِتاج: بچه، فرزند، در این‌جا مظهر و نمونه است. سِراج: چراغ است. توجه کنید چه می‌گوید، می‌گوید ذکر موسی برای روپوش است، برای این‌که یک کلمهٔ ذهنی بگوییم، ما داریم راجع‌به شما صحبت می‌کنیم. نور موسی زندگیِ نقد همهٔ ما است، شخصِ شما هم است، ای مردِ نیک.

و موسی و فرعون یعنی موسیٰ و فرعون در هستیِ تو است، در درون همهٔ ما موسی و فرعون است. فرعون من‌ذهنی ما است، موسی این فضای گشوده‌شده است، و این‌ها دشمن هم هستند، مگر شما بروید سمت موسی که گفت دراین‌صورت موسی و فرعون آشتی می‌کنند.

اگر شما سمتِ فرعون باشید، دائماً با موسی‌تان خواهید جنگید. این موسی، این اَلَست می‌خواهد کِش پیدا کند که شما به منظور آمدنتان نائل بشوید. شما آمدید به این جهان به‌عنوان انسان که به بی‌نهایت و ابدیت خداوند زنده بشوید. درست است؟ به‌هرحال موسی و فرعون در درون ما هستند، شما در درونتان ببینید که این دوتا با هم می‌جنگند، این یک لحظه من‌ذهنی می‌خواهد قوی بشود، یک لحظه فضا را باز می‌کنید موسی می‌خواهد قوی بشود، شما این‌ها را باید به آشتی بیاورید.

«تا قیامت هست از موسی نِتاج»، می‌گوید علائم موسی تا قیامت هست. «نور، دیگر نیست، دیگر شد سِراج»، فقط یک نور است، آن هم نور زندگی یا خداوند است. مثلاً همین یک نور است در حافظ، همین یک نور است در سعدی، همین یک نور است در فردوسی، همین یک نور است در مولانا، همهٔ اولیا و پیغمبران، همین یک نور است، فقط چراغ عوض شده، چراغ همین تن است.

چراغ را دیدید، چراغ‌های قدیم یک فتیله داشتند، یکی نورش است یکی چراغش است. انسان‌هایی که به آن نور زنده هستند، به‌لحاظ چراغ، به‌لحاظ تن و به صورت با هم متفاوت هستند، نور یکی است. پس معلوم می‌شود در همهٔ ما یک نور دارد کار می‌کند و آن هم نور زندگی است. اَلَست یک نور است، چراغ متفاوت است. تا قیامت هست از موسی علائم، و نور متفاوت نیست، یک نور است ولی چراغ متفاوت است.

این سُفال و این پَلیته دیگر است
لیک‌ نورش ‌نیست‌ دیگر، ‌زآن سر است
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۵۵)

پَلیته: فتیله


گر نظر در شیشه داری گُم شوی
زآن‌که از شیشه ا‌ست اَعدادِ دُوی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۵۶)

ور نظر بر نور داری، وا رهی
از دُوی و اَعدادِ جسم منتهی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۵۷)

پَلیته یعنی همان فتیله. پس آدم‌ها متفاوت هستند، سفال و فتیله متفاوت است، نورش یکی است، نورها نور آن‌سری است، نور خداوند است. حالا شما می‌خواهید شیشه را ببینید، سفال را ببینید، گم می‌شوید برای این‌که عدد و دُوی از شیشه است. شما انسان‌ها را می‌خواهی جسم ببینی یا می‌خواهی آن نور ببینی؟ خودت اگر از جنس آن نور باشی نور می‌بینی، اگر از جنس جسم باشی من‌ذهنی داشته باشی، به‌صورت سفال می‌بینی، جدا می‌بینی، جسم می‌بینی.

شما از خودتان سؤال کنید من انسان‌ها را جسم می‌بینم یا آن نور می‌بینم. جواب می‌دهید به خودتان که من اگر جسم می‌بینم از جنس جسم هستم، پس آن چیز در من ظهور نکرده هنوز، همان که بیت اول می‌گفت، پس صورت‌ها برای شما زشت است متأسفانه. ولی اگر نظر ما به نور است خلاص می‌شویم. اگر نظر ما به نور است، پس لحظه‌به‌لحظه ما فضاگشایی می‌کنیم. «ور نظر بر نور داری، وا رهی»، از چه؟ از دوییِ ذهن و جسم منتهی که شمرده می‌شوند.

درست است که انسان‌ها به‌لحاظ جسم بسیار متفاوت هستند و شمرده می‌شوند، به‌لحاظ نور یک نور بیشتر نیستیم ما، همه‌مان از جنس نور اَلَست هستیم، پس به همدیگر که نگاه می‌کنیم باید آن نور را ببینیم، آن هشیاری را ببینیم، آن زندگی را ببینیم.

از نظرگاه است ای مغزِ وجود
اختلافِ مؤمن و گَبْر و جهود
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۵۸)

می‌گوید از زاویهٔ دید است، از نظرگاه است که این‌که شما به‌صورت فضای گشوده‌شده نگاه می‌کنید یا به‌صورت جسم، درحالی‌که شما مغز وجود هستید. ما مغز وجود هستیم، ما هشیاری هستیم، ما از جنس خداوند هستیم. پس الآن ما فهمیدیم بستگی دارد که با چه ابزاری نگاه می‌کنیم، که اختلاف مؤمن و کافر و گبر و جهود و هر دو را به‌عنوان کسی است که من‌ذهنی دارد. پس اختلاف مؤمن و من‌ذهنی از هر نوع، مؤمن زنده به زندگی، فضاگشا، و گبر و جهود علامت یا نماد هر من‌ذهنی دیگر، اختلاف این‌ها از نظرگاه است، مغز را رها کرده‌اند و به‌وسیلهٔ جسم نگاه می‌کنند، درنتیجه دچار اختلاف می‌شوند. و الآن شما می‌بینید که دیگر نباید منقبض بشوید، پس:

🔟3️⃣0️⃣ ۲۵ 🔟3️⃣0️⃣
قبض دیدی چارهٔ آن قبض کن
زآن‌که سَرها جمله می‌رویَد زِ بُن
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۶۲)

قبض: گرفتگی، دلتنگی و رنج
بُن: ریشه


بسط دیدی، بسطِ خود را آب دِهْ
چون برآید میوه، با اصحاب دِهْ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۶۳)

اصحاب: یاران


پس اگر شما در خودتان قبض دیدید باید نروید این را زیاد کنم، ملامت کنم یا ناراحت بشوم، فقط باید فضا را باز کنید، چارۀ قبض بکنید، الگوهای منقبض‌کننده را پیدا کنی و از فعالیت بیندازی، پرهیز کنی از الگوهای مقاومت برای این‌که سرهای بد از ریشۀ بد می‌آید بالا.

اگر بیت اول گفت از همانیدگی‌ها دیو زاده می‌شود، فضا را باز کنی آن زندگی می‌آید صورت زیبا دیده می‌شود، منقبض بشوی صورت این لحظه از دیو زاده می‌شود. پس صورت اگر از دیو زاده بشود باید مواظب باشی. می‌گوید بسط دیدی اگر دیدی منبسط شدی هی منبسط شو، منبسط شو، منبسط شو، و میوه‌ای که می‌آید از این انبساط عشق است، زیبایی است و شناسایی به‌وسیلۀ زندگی است یا به‌صورت زندگی است، این را به دوستانت بده، قبض را نده. ناظر جنس منظور را تعیین می‌کند اگر منقبض هستی بدانی که دیگران را هم منقبض خواهی کرد.

گفت: گیرم بر مَنَت رحمی نبود
طبعِ تو بر خود چرا اِستَم نمود؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۲۸۶)

اِستم: ستم


فرض می‌کنیم که من‌ذهنی به من نمی‌خواهد رحم کند، من‌ذهنی من به شما نمی‌خواهد رحم کند، به خودم چرا رحم نمی‌کند؟ پس این من‌ذهنی نمی‌بیند. اگر من به خودم رحم نکنم به شما رحم می‌کنم؟ اگر من خرّوب خودم باشم خرّوب شما هم خواهم بود. بله، در این‌جا اجازه بدهید یک قصه‌ای را شروع کنیم.

«نوشتنِ آن غلام، قصهٔ شکایتِ نقصانِ اِجری سویِ پادشاه»
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۶۲)

در این قسمت می‌خواهیم بگوییم که هر لحظه ما یک نامۀ کوچولو به خداوند می‌نویسیم، متأسفانه پر از شکایت است، حالا غلام ما هستیم شاه خداوند است، ببینیم چه جور نامه می‌نویسیم.

یک مطلبی که در این‌جا هست خدمت شما عرض می‌کنم و آن این است که مثلاً از شما خواهش می‌کنم انشا بنویسید الگوهای انقباض خودتان را، یعنی یک انشا بنویسید ببینیم الگوهای انقباض شما چه‌ها هستند. این‌ها را بیشتر مردم فهرست می‌کنند، مثل فهرست یک کتاب. در این چند بیت می‌گوید که این فهرست خودِ کتاب نیست. شما باید کتاب خودتان را باز کنید بخوانید مثلاً می‌گویید من به گذشته نباید بروم، گذشته رفتن الگوی انقباض من است، خب باید نگاه کنید ببینید چه‌جوری می‌روید به گذشته، در گذشته به کدام وضعیت‌ها می‌روید؟ کدام اتفاقات می‌روید؟ بررسی می‌کنید چیزهایی را که پدر و مادرتان ظلم‌هایی که می‌گوییم به من کردند، همسرتان کاری کرده، معلمتان کرده، چه‌جوری می‌روید به گذشته؟ پس فقط نگویید که رفتن به گذشته، انقباض. باید به خودتان نگاه کنید.

اما از طرفی می‌دانیم که نگاه کردن به خود و باز کردن نامۀ خود بسیار سخت است، هیچ‌کس نمی‌خواهد باز کند ببیند آن تو چه هست، می‌ترسد، می‌ترسد خوشش نیاید، این آسان نیست.

قصّه کوته کُن برایِ آن غلام
که سویِ شه برنوشته‌ست او پیام
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۶۲)

قصّهٔ پُر جنگ و پُر هستیّ و کین
می‌فرستد پیشِ شاهِ نازنین
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۶۳)

کالبد نامه‌ست، اندر وَی نگر
هست لایق شاه را؟ آن‌گَه ببَر
(مولوی،مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۶۴)

که قصه را کوتاه کن برای این غلام، غلام ما هستیم که سوی شاه، خداوند، او دارد پیام می‌نویسد. ما نامه نوشتیم به خداوند، این نامه هم در واقع در سینه‌مان است و هر لحظه هم هی اضافه می‌کنیم، حرف می‌زنیم. اما قصه پر از جنگ و پُر از من‌ذهنی و حس وجود و کینه است، به چه کسی؟ به خداوند، «می‌فرستد پیش شاه نازنین».

می‌گوید این کالبَد یا کالبُد، کالبُد هم می‌توانیم من‌ذهنی بگیریم، نامه است. این قصۀ زندگی ما، اگر من‌ذهنی دارید شما، خواهید دید که انگار مثلاً یک مجسمه است چند تا شیرِ ببخشید زهر در آن تعبیه کرده‌اند، یکی رنجش، مثلاً پنج شش‌تایش از همسرش است، هفت هشت‌تا رنجش از پدرش است، یک چندتا رنجش از مادر است، نمی‌دانم از چه کسی است، همین‌طور ما می‌رویم گذشته شیرها را باز می‌کنیم زهر می‌ریزد به زندگی ما.

می‌گوید این کالبد، این من‌ذهنی، اصلاً کل کالبد، صورت شما، ترکیب این چهار بعد شما نامه است. خب این نامه را چه‌جوری نوشتید شما؟ شما به خودتان بیایید بگویید من این نامۀ من چیست؟ پُر از شکایت است، پُر از درد است، پُر از زهر است، پُر از رنجش است، پُر از کینه است؟


🔟3️⃣0️⃣ ۲۶ 🔟3️⃣0️⃣
این‌که می‌گوید «پُر از جنگ و پر از هستی و کینه» به این کلمۀ هستی توجه کنید، هستی یعنی حس وجود. ما حس وجود در ذهن داریم. این نامه را شما چه‌جوری نوشتید؟ این قصه یک قصه‌ای است که، نامۀ شما داستان زندگی شماست الآن می‌فرستیم پیش شاه، شاه هر لحظه می‌بیند این را خداوند، می‌گوید این چه نامه‌ای است؟ نامه خیلی بد است. «کالبد نامه است اندر وی نگر» آیا نامۀ شما، این داستان زندگی شما که می‌گویید یک قصۀ ناتمام است، و پُر از غصه است، پُر از رنجش است، پُر از درد است لایق خداوند است الآن جلویش بگذارید بخواند؟ اگر لایق شاه است آن‌گه با خودت ببر اگر نیست:

گوشه‌یی رَوْ نامه را بگشا، بخوان
بین که حرفش هست در خوردِ شهان؟
(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۶۵)

گر نباشد درخور، آن را پاره کن
نامهٔ دیگر نویس و چاره کن
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۶۶)

لیک فتح نامهٔ تن زَپ مَدان
ورنه هر کس سرِّ دل دیدی عیان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۶۷)

زَپ: مفت، آسان


بله زَپ یعنی آسان. برو یک گوشه‌ای بنشین، نامۀ خودت را بنشین بخوان. توجه کنید از اول گفته‌ام که این کار مشکل است برای این‌که ما حاضر نیستیم روی خودمان تمرکز کنیم.

ببین که این حرف‌هایی که آن‌جا نوشتید درخورد خداوند است؟ درخورد مولانا است؟ شاهان یکی‌اش خداوند است، یکی‌اش هم شاهان آدم‌هایی مثل مولانا. اگر درخور نیست، شایستۀ آن‌ها نیست این نامه را اصلاً کلاً پاره کن، اگر پُر از شکایت است. یک نامۀ دیگر بنویس با فضای گشوده‌شده و چارۀ خودت را بکن، علاج خودت را بکن، این نامه چیست که نوشتی که ادامه می‌دهی؟

اما گشودن نامۀ تن را تو آسان مدان. اگر آن‌طوری بود هر کسی که سِرّ درونش را، مرکزش را فوراً می‌فهمید آشکارا می‌دید، می‌دید چه اشکالاتی دارد. آیا شما اشکالات خودتان را به‌عنوان گله و شکایت و ملامت و دیگران زندگی من را خراب کردند و حس وجود و پندار کمال و ناموس و می‌دانم و دردهای مختلف، این‌ها را دیده‌اید؟ نه، اصلاً جرئت نداریم باز کنید نگاه کنید. لیک فتحِ، این کلمه فتح را به کار می‌برد، یعنی فقط یعنی گشودن ولی واقعاً مثل این‌که آدم باید پیروز بشود که به خودش نگاه کند. شما باید به خودتان نگاه کنید. شما می‌گوییم انشا بنویسید الگوهای انقباض، رفتن به گذشته، توقع داشتن، این این این، این فهرست است، فهرست به درد نمی‌خورد. باید بروی نامه را باز کنی بخوانی. بله این آیه هم هست:

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَلْتَنْظُرْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ.»
«اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، از خدا بترسيد. و هر كس بايد بنگرد كه براى فردايش چه فرستاده‌است. از خدا بترسيد كه خدا به كارهايى كه مى‌كنيد آگاه است.»
🌴(قرآن کریم، سوره حشر (۵۹)، آیه ۱۸)

از خدا بترسید، البته بترسید به معنای ذهنی نیست، همان «اتَّقُوا» است می‌بینید؟ که خدا به کارهایی که می‌کنید آگاه است.

🔟3️⃣0️⃣ ۲۷ 🔟3️⃣0️⃣
نامه بگشادن چه دشوارست و صَعْب
کارِ مردانَست، نه طِفلانِ کَعْب
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۶۸)

صَعب: دشوار
طِفلانِ کَعْب: اطفالی که به بازی مشغول‌اند.


جمله بر فهرست قانع گشته‌ایم
زآن‌که در حرص و هوا آغشته‌ایم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۶۹)

هوا: خواهش‌های نَفسانی، نیازهای من ذهنی


باشد آن فهرست، دامی عامه را
تا چنان دانند متنِ نامه را
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۷۰)

گشودن نامۀ تن، دیدن داستان زندگی که ما نوشته‌ایم بسیار دشوار است و کار انسان‌های فضاگشاست، مردانه است، یعنی مردان یا زنانی هستند که واقعاً روی خودشان کار می‌کنند، فضا را باز می‌کنند نه طفلانی که مشغول اسباب‌بازی‌هایشان هستند. کَعْب در این‌جا، کَعْب می‌دانید دیگر آن استخوان چیز را می‌گویند که قدیم با آن بازی می‌کردند بچه‌ها. بله ما هم بچه بودیم بازی می‌کردیم، ولی نماد همانیدگی‌ها است این‌جا.

همۀ ما به فهرست قانع گشته‌ایم. درست مثل این‌که یک کتاب بنویسند راجع‌به مثلاً ایران یک کتاب بنویسند، بگویند فهرست بنویسند این مال فلان استان است، این مال فلان استان است، همین فهرست را بخوانیم خداحافظ. نه، فهرست فایده ندارد باید بروی ببینی هر استانی چه چیزهایی دارد، وضعیتش چیست.

شما هم باید اگر رفتن به گذشته است باید ببینید چه‌جوری به گذشته می‌روید، توقع است ببینید از چه کسی توقع دارید، چه‌جور توقعاتی دارید، اگر مقاومت است، اگر قضاوت است ببینید چه‌جوری، اگر چیزهای آفل را می‌آورید به مرکزتان، کدام چیزهای آفل می‌آورید؟ مثل می‌گویم، این الگوهای انقباض را دارم عرض می‌کنم، به‌صورت فهرست نباید بنویسید. چرا به فهرست قانع گشته‌ایم؟ برای این‌که در حرص و هوا آغشته‌ایم. هوا خواستن من‌ذهنی‌ است. حرص زیاد کردن چیزهایی است که در مرکزمان گذاشته‌ایم، در حرص و هوا آغشته هستیم.

اما می‌گوید این فهرست رفتن دامِ عامه است. کسی‌که روی خودش حقیقتاً کار می‌کند به فهرست قانع نمی‌شود. شما اگر حقیقتاً می‌خواهید خودشناسی بکنید باید فهرست کردید الگوهای انقباض را مثلاً، یا کژبینی را، باید حواستان بیاید به خودتان ببینید شما چه‌جوری کژبینی می‌کنید. یک انشای دیگر بود گفتیم خاصیت‌های کاتب وحی را که داستانش را خواندیم بنویسید، لیست نکنید، ببینید شما چه‌جوری این خاصیت‌ها را نشان می‌دهید، به فهرست قانع نشوید.

خلاصه می‌گوید عموم مردم به فهرست قانع شدند، همین‌طور که اسمش را می‌برند کافی است. فکر می‌کنند متن نامه‌شان هم عین آن است. فهرست را خواندند متن نامه را هم فهمیدند، متن نامه را با تحلیل و با «شرح و تأویلی بکن»:

هر حدیثِ طبع را تو پرورش‌هایی بِدَش
شرح و تَأویلی بکن، وادان که این بی‌حائِل است
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۴۰۰)

تَأویل: بازگردانیدن، تفسیر کردن
وادانستن: بازدانستن، بازشناختن، تشخیص دادن
بی‌حائِل: بدون مانع، بدون حجاب


این بیت را باید بخوانیم وقتی من‌ذهنی ما حرف می‌زند، حدیث دارد، باید ببینیم حولِ چه محوری می‌چرخد این حدیث‌ها، این حرف‌ها، حتماً یک نقطۀ مقاومت است. هر حدیث طبع را تو پرورش بده، فضا را باز کن و ببین که شرح و تأویل کن و دوباره بدان، این را دوباره یاد بگیر و مطمئن باش که این نقطۀ مقاومت از بین رفته است خودت را درست بشناس و درست کن.

🔟3️⃣0️⃣ ۲۸ 🔟3️⃣0️⃣
💠💠💠پایان بخش دوم💠💠💠
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
برنامه شماره ۱۰۳۰ گنج حضور
فایل تصویری - بخش‌ سوم

https://t.me/GanjeHozourMessages
Audio
برنامه شماره ۱۰۳۰ گنج حضور
فایل صوتی - بخش‌ سوم

https://t.me/GanjeHozourMessages
پس مولانا گفت که این کالبُد یا کالبَد ما که در‌واقع صورت ما است، این ترکیب بدن ما با ذهن ما، جان ما، هیجانات ما، این‌ها یک نامه‌ای است که به خداوند نوشته‌ایم ما، ولی حاضر نیستیم توی نامه را نگاه کنیم و یک فهرستی درست کرده‌ایم و در فهرست هم چیزهای خوبی نوشته‌ایم و این قانع شدن به فهرست کافی نیست و این دامِ عامه است.

ما باید الآن با این بیت‌ها ببینیم که ما هم جزو عامه هستیم؟ یعنی شما هم به فهرست قانع گشته‌اید، برای این‌که در حرص و هوا آغشته هستید. متن نامه را نمی‌خواهید ببینید چه‌جور نامه‌ای به شاه نوشته‌اید، این نامهٔ ما برای خداوند است. یکی می‌گوید من معتاد هستم، یکی می‌گوید من مریض هستم، یکی می‌گوید من کلّی غصه دارم و ضرر زده‌ام به خودم، شب نمی‌توانم بخوابم، این نامهٔ شما به خداوند است.

این نامه خوب است یا باید پاره کنی بیندازی دور نامهٔ دیگر بنویسی؟ یکی هم نامه نوشته که فقط فضای گشوده‌شده است، آن دایرهٔ خالی را می‌گوید من نامه‌ای ندارم، هر چیز شما منعکس می‌کنید به‌صورت فکر، من فکر می‌کنم و عمل می‌کنم، من اصلاً نامه ندارم، من در این لحظه زندگی می‌کنم.

خب یک چنین آدمی که گفت آن چه چیزی است که اگر ظاهر شود صورت حلاوت پیدا می‌کند، پس صورتش حلاوت دارد، تمام ذرات وجودش با خرد زندگی ارتعاش می‌کند، با شادی زندگی ارتعاش می‌کند، هر‌ لحظه به صنع مشغول است، به طرب مشغول است، غصه ندارد، انسان‌ها را به‌صورت زندگی می‌بیند، خودش هم از جنس زندگی است.

شما نامه دارید؟ نامهٔ خودتان را خواندید چه چیزی است؟ این نامه‌ای است که برای خداوند نوشتید.

خب طفلان کعب یعنی اطفالی که به بازی مشغولند. صعب: دشوار. هوا یعنی خواهش‌های نفسانی، نیازهای من‌ذهنی.

باز کن سَرنامه را، گردن مَتاب
زین سخن، وَاللهُ اَعْلَم بِالصَّواب
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۷۱)

گردن مَتاب: سرپیچی مکن، رُخ متاب.
وَاللهُ اَعْلَم بِالصَّواب: خداوند به راستی و درستی داناتر است.


هست آن عنوان چو اِقرارِ زبان
متنِ نامهٔ سینه را کن امتحان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۷۲)

که موافق هست با اقرارِ تو؟
تا منافق‌وار نَبْوَد کارِ تو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۷۳)

گردن متاب: سرپیچی مکن. والله اعلم بالصواب: خداوند به راستی و درستی داناتر است.

پس نامه را باز کن بخوان. عرض کردم اگر الگوهای انقباض را در مورد خودتان مطالعه می‌کنید یا آن بیت را می‌خواهید اجرا کنید، معمولاً از حدیث ذهن یعنی ببینید ذهنتان به چه چیزی مشغول است، دائماً راجع‌به چه چیزی حرف می‌زنید شما، مطمئن باشید که حرف زدن‌های شما حول محورهای همانیدگی می‌چرخد.

هر همانیدگی یک نقطهٔ مقاومت است. گفت «هر حدیث طبع»، یعنی هر حدیث من‌ذهنی را تو پرورش بده، چه‌جوری پرورش می‌دهم؟ با فضاگشایی و برو «شرح و تأویلی بکن» و دوباره یاد بگیر، دوباره بدان، دوباره بفهم کامل که این نقطهٔ اعتراض و این نقطهٔ مقاومت نقطهٔ همانیدگی از بین رفته است.

شما هم نامه را باز کنید، بخوانید، سرکشی نکنید از این سخن، نامه را ببینید. ببینید دائماً شکایت می‌کنید، ناله می‌کنید، به خودتان لطمه می‌زنید، ملامت می‌کنید خودتان و دیگران را.
که به‌جای من‌ذهنیِ شما خداوند با فضای گشوده‌شده به‌درستی داناتر است.


🔟3️⃣0️⃣ ۲۹ 🔟3️⃣0️⃣
می‌گوید این عنوان که می‌گوییم فهرست، اقرار زبان است. به زبان می‌گوییم چیزهایی را، ما به اقرار زبان قانع گشته‌ایم. منتها باید باز کنیم ببینیم متن نامهٔ سینه چه چیزی است، بخوانیم که مرکز ما چه چیزی است.

می‌گوید فهرست همین اقرار زبان است، به این قانع نشوید، ببینید در درونتان چه همانیدگی‌ها و چه دردهایی است که این موافق است با اقرار تو؟ آیا مرکز شما با این حرف‌های شما جور درمی‌آید؟

یا نه مرکز شما یک‌جوری ایجاب می‌کند برحسب همانیدگی‌ها و دردها، درون شما پُر از درد است، به زبان می‌گویید درد ندارم. مرکز شما یک طرف می‌رود، یک جوری عمل می‌کند، یک ایجاب می‌کند، زبان شما یک چیز دیگر می‌گوید. این می شود منافق. منافق کسی است که زبانش یک چیز می‌گوید، مرکزش یک چیز دیگر می‌گوید و مرکزش می‌برد دیگر همیشه، مرکزش او را هدایت می‌کند.

«که موافق هست با اقرار تو؟»، تو که می‌گویی وضعم خوب است، خانواده‌ام خوب است، روابطم عالی است، این‌ها با واقعیت جور درمی‌آید، «تا منافق‌وار نَبْوَد کارِ تو».

چون جَوالی بس گرانی می‌بَری
زآن نباید کم، که در وی بنگری
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۷۴)

که چه داری در جَوال از تلخ و خَوش؟
گر همی ارزد کشیدن را، بکَش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۷۵)

ورنه خالی کن جوالت را ز سنگ
باز خر خود را از این بیگار و ننگ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۷۶)

زآن نباید کم: از آن نباید کمتر باشد، لااقلّ، دستِ‌ کم
جَوال: کیسۀ بزرگ از نخ ضخیم یا پارچۀ خشن که برای حمل بار درست می‌کردند، بارجامه


جَوال می‌دانید کیسه بزرگ است. زآن نباید کم: از آن نباید کمتر باشد، لااقلّ، دستِ‌ کم.

خلاصه ما یک کیسۀ بزرگ پر از درد و همانیدگی را در مرکزمان می‌بریم و حاضر نیستیم نامه را باز کنیم، بخوانیم، به زبان هم اقرارمان یک چیز دیگر است، یک چیز دیگر می‌گوییم، فهرست کرده‌ایم.

یعنی از این کمتر نباید باشد که اگر ما یک کیسه‌ای پر از سنگ می‌بریم یا چیزهای سنگین می‌بریم بالٓاخره باز کنیم ببینیم توی آن چه چیزی است ‌ببریم.

اگر ضرورت ندارد حملش، شما می‌گویید دویست سیصدتا درد می‌برید. آیا واقعاً ارزش دارد این‌ها را با خودتان ببرید؟ این‌ها شما را خراب نمی‌کنند؟ همانیدگی‌هایی در مرکز دارید این همانیدگی‌ها را لازم است با خودتان حمل کنید؟ که ببینید که در این «جَوال» از تلخ و خوش چه دارید؟

اگر ارزش دارد این‌ها را حمل کنید حمل کن. وگرنه جوالت را از سنگ خالی کن و خودت را از این کار بیهوده و بی‌مزد و از ننگ این‌که ما به‌عنوان اَلَست که دارای، می‌توانیم به خرد زندگی دست پیدا کنیم، بیاییم مثلاً درد حمل می‌کنیم، کینه حمل می‌کنیم، حسادت داشته باشیم، این خاصیت‌ها را داشته باشیم. شما چه خاصیت‌هایی حمل می‌کنید؟

از گذشته رنجش دارید از کسی یا از کسانی؟ نمی‌خواهید خالی کنید این جوال را از این سنگ‌ها؟ و از این کار بی‌مزد و ننگ این‌که تشخیص نمی‌دهیم این چیزها را نباید حمل کنیم رها کنیم خودمان را به‌عنوان امتداد خدا داریم این‌ها را حمل می‌کنیم که دائماً باید شاد باشیم.

در جَوال آن کن که می‌باید کَشید
سویِ سلطانان و شاهانِ رشید
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۷۷)

رشید: راهنما، هدایت کننده، رستگار


پس در «جَوال» چیزی بکن که لازم است بکشیم به‌سوی سلطانان و شاهان رشید. حالا چه سلطانان و شاهان رشید در این‌جا مثل مولانا و حافظ و غیره اگر یک چیزی ارزش دارد با خودمان ببریم، ببریم. ارزش ندارد همه را خالی کنیم، اما در این داستان غلام نامه می‌نویسد، مثل ما که نامه نوشتیم که پر از حس وجود و کینه و رنجش و گرفتاری و خرابی جسم و امراض مختلف و این‌ها را نوشتیم می‌فرستیم پیش خدا و حالا این قسمت را برای شما سریع می‌خوانم.


🔟3️⃣0️⃣ ۳۰ 🔟3️⃣0️⃣
این بیابان، خود ندارد پا و سَر
بی‌جوابِ نامه خسته‌ست آن پسر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۹۱)

کِای عجب، چونم نداد آن شه جواب؟
یا خیانت کرد رُقعه‌بر ز تاب
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۹۲)

رُقعه پنهان کرد و ننمود آن به شاه
کاو منافق بود و، آبی زیرِ کاه
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۹۳)

آب زیر کاه: مکّار، آب زیر کاه کردن کنایه است از تزویر و نفاق


هر کدام از ما فکر می‌کنیم این نامه به‌ دست شاه یعنی خداوند نرسیده. نه او می‌بیند آقا این چه نامه‌ای است؟ این پسر یعنی ما می‌خواهیم جواب بگیریم از خداوند، بالآخره این نامه را نوشتیم، شکایت و این‌ها چه شد؟ بعد پیش خودش می‌گوید که عجب این نامه را شاه جواب نمی‌دهد، خداوند جواب نمی‌دهد، یا نه نامه‌بر خیانت کرد و خشمگین بود از من، نامه را پنهان کرد و به شاه نشان نداد، برای این‌که منافق بود، دورو بود، به من گفت می‌برد می‌دهد، نداد. آب زیر کاه بود.

رُقعهٔ‌ دیگر نویسم ز آزمون
دیگری جویَم رسولِ ذُوفُنون
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۹۴)

رُقعه‌: نامه، نوشته، تکّه‌کاغذی که روی آن بنویسند.
ذُوفُنون: صاحب فن‌ها، دارای هنرها


بر امیر و مَطْبَخیّ و نامه‌بَر
عیب بنهاده ز جهل، آن بی‌خبر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۹۵)

هیچ گِردِ خود نمی‌گردد که من
کژْروی کردم، چو اندر دین، شَمَن
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۹۶)

شَمَن: بت‌پرست


می‌گوید نامۀ دیگر بنویسم همین الٓان، نامهٔ شکایت است دوباره. خدایا به ما نمی‌رسی، این چه وضعی است؟ من با من‌ذهنی زندگی‌ام را خراب کردم گردن تو انداختم، نمایندهٔ شیطان بودم، دارم این نامه را هم برای تو می‌نویسم، همین را می‌نویسم که زندگی من را خراب کردی. چرا این کار را کردی؟

نامهٔ دیگر بنویسم، امتحان کنم یک بار دیگر، یک نامه‌بر دیگر پیدا کنم. اما می‌گوید این شخص بر امیر و آشپز و نامه‌بر به همه عیب بنهاده از جهل خودش اما یک‌ دفعه گرد خودش نمی‌گردد که من از طریق همانیدگی‌ها دیدم، از طریق دردها دیدم و مانند بت‌پرست در کار دین کژروی کردم. یک‌ دفعه به ذهنش نمی‌رسد. شما چه؟ به ذهنتان می‌رسد کژروی کردید، به این وضع افتادید این نامهٔ بی‌سر و ته را نوشتید به خداوند. ولی این چند بیت هم بخوانیم:

رُقعه‌اش بُردند پیشِ میرِ داد
خواند آن رُقعه، جوابی وا نداد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۶۵)

گفت: او را نیست اِلّا دَردِ لوت
پس جوابِ احمقْ اَوْلی‌ٰتر سکوت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۶۶)

لُوت: غذا، طعام


نیستش دردِ فراق و وصل، هیچ
بندِ فرع‌ست او، نجوید اصل، هیچ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۶۷)

نامه‌اش را بردند پیش خداوند، نامه را خواند و جوابی نداد و پیش خودش گفت این بشر، این انسان که نامه را نوشته غیر از لوت، غذا و همانیدگی هیچ درد دیگری ندارد، فقط می‌خواهد همانیدگی‌ها را زیاد کند. پس این آدم احمق است، پس بهتر است سکوت کنیم جوابش را ندهیم. این انسان دردِ فراق از من را ندارد به عنوان اَلَست از من جدا شده، من هر لحظه او را می‌کِشم، مورد لطف خودم قرار می‌دهم فکر می‌کند همانیدگی‌ها را به‌دست بیاورد یعنی لطف من. «نیستش دردِ فراق و وصل، هیچ»، فکر نمی‌کند جدا افتاده باید هر لحظه دنبال بزرگ‌ترین احتیاجش برود، اولین نیازش برود که وصل شدن به من است، این بندِ فرع است، بند من‌ذهنی و اجزایش است. «اصل» که زنده شدن به من است اصلاً دنبالش نیست. شما چه؟ شما بندِ فرع هستید یا اصل می‌جویید؟ «اصل»، زنده شدن به او است، به بی‌نهایتِ او است.

احمق است و مُردهٔ ما و مَنی
کز غمِ فرعش، فَراغ اصل، نی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۶۸)

این انسانِ من‌ذهنی احمق است، برای من، منیّت خودش و ما، یک گروهی جمع شدند می‌گویند ما، یک سری باورها را با هم به اشتراک گذاشتند یک سری منافع را با هم به اشتراک گذاشتند، می‌گویند «ما»، یک موقع یک مقدار از منیّتش را از ما می‌گیرد یک مقدارش هم مَنَش هست، با آن‌ها همانیده شده. درست است؟ این‌ها فرعش است. تمامش در غم این‌ها است. اصلاً به من فکر نمی‌کند که بیاید با من دوباره یکی بشود، پس بنابراین روزبه‌روز زندگی‌اش را دارد خراب می‌کند.

شما چه؟ این بیت در مورد شما چه‌جوری کار می‌کند؟ در مورد انسانی است که همهٔ حواسش به فرعش است که همین جسمش است و همانیدگی‌هایش است. اصلاً یک لحظه هم فکر نمی‌کند که من آمده‌ام به بی‌نهایت و ابدیت او زنده بشوم. هر لحظه باید فضا را باز کنم او را بیاورم به مرکزم شما به این فکر هستید؟ این بیت را الآن خواندم.


🔟3️⃣0️⃣ ۳۱ 🔟3️⃣0️⃣
هر حدیثِ طبع را تو پرورش‌هایی بِدَش
شرح و تَأویلی بکن، وادان که این بی‌حائِل است
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۴۰۰)

تَأویل: بازگردانیدن، تفسیر کردن
وادانستن: بازدانستن، بازشناختن، تشخیص دادن
بی‌حائِل: بدون مانع، بدون حجاب


این شعر را باید همه عمل کنند. شما خودتان را تماشا کنید، دیگر این همه صحبت کردیم می‌دانید که سخت است نامه را خواندن، این نامه‌ای که ما نوشته‌ایم، سخت است خودمان را ببینیم برای این‌که از خودمان بدمان می‌آید، ولی باید ببینیم. باید ببینیم دائماً حول و حوش چه چیزهایی حرف می‌زنیم ما؟ درست است؟ پرورش بدهیم آن‌ها را و شرح و تأویل بکنیم با فضاگشایی این را دوباره یاد بگیریم. بحثِ ما و جدل ما و حدیث ما و حرف زدن ما حول همانیدگی‌ها است، حول دردها است این‌ها را باید پرورش بدهیم و این نقاط را بی‌مقاومت کنیم. «بی‌حائل است»، یعنی مقاومت را از این‌جا برداریم وگرنه آزاد نمی‌شویم.

این نامهٔ ما هم پر از این نقاط مقاومت است. هر درد نقطهٔ مقاومت است، مخصوصاً دردها را شما باید پیدا کنید با فضاگشایی یکی‌یکی زود بیندازید. هر دردی مثل یک آهن داغی در دستتان است فوراً باید بیندازید زمین، رنجش را پیدا کردید فوراً بیندازید زمین، اصلاً نگه ندارید و بگویید ضرورتی ندارد من این را حمل کنم، این را در جوالم گذاشته‌ام الآن دیگر همۀ این دردها را خالی می‌کنم نمی‌خواهم حمل کنم دیگر.

خلقْ رنجورِ دِق و بیچاره‌اند
وز خِداعِ دیو، سیلی‌باره‌اند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۳۷)

خِداع: حیله‌گری
سیلی‌باره: کسی‌که میل فراوانی به زدن سیلی دارد. در این‌جا مراد کسی است که خوی آزار و تهاجم بسیار داشته باشد.


مردم، مرض من‌ذهنی دارند در این‌جا «دِق» بگوییم مرض من‌ذهنی و بیچاره‌اند و از فریبِ دیو، «خِداع»، یعنی حیله‌گری. «سیلی‌باره»، کسی که میل به درد ایجاد کردن و درد کشیدن دارد، می‌خواهد سیلی بزند و سیلی بخورد، شما چه؟ «خلقْ رنجورِ دِق و بیچاره‌اند»، دچار مرض من‌ذهنی هستند و از فریب و مکر من‌ذهنی میل به درد کشیدن و درد دادن دارند و شما بگویید من سیلی‌باره نیستم، نمی‌خواهم درد بکشم نمی‌خواهم هم به کسی درد بدهم، تمام شد رفت.

آشنایی گیر شب‌ها تا به روز
با چنین اِستاره‌های دیوسوز
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۲۳۰)

اِستاره: ستاره


هر یکی در دفعِ دیوِ بَدگُمان
هست نفت‌اندازِ قلعهٔ آسمان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۲۳۱)

نفت‌انداز: نفت‌اندازَنده، به‌معنیِ کسی که آتش می‌بارد.


فضا را باز کن و با این ابیات مولانا آشنا بشو و این‌ها را تکرار کن، این‌ها ستاره‌های دیوْسوز هستند. هر یکی از این ابیات مهم، دیو را دفع می‌کنند، نمی‌گذارند من‌های ذهنی به شما نزدیک بشوند، نمی‌گذارند من‌ذهنی شما به شما لطمه بزند. این فضا که باز می‌شود مرتب گلوله‌های آتشی به دیوها می‌اندازند نمی‌گذارند نزدیک بشوند. این دو بیت مربوط است به تکرار ابیات مولانا. «قلعهٔ آسمان»، یعنی فضای گشوده‌شده. شما قلعه را باز می‌کنید، فضا را باز می‌کنید، نه من‌های ذهنی دیگر می‌توانند ببندند نه من‌ذهنی خودتان به شرطی که این ابیات را تکرار کنید.

هریکی بیتی جمالِ بیتِ دیگر دان که هست
با مُؤَیَّد این طریقت رهروان را شاغل‌ است
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۴۰۰)

بیت: خانه، منزل
مُؤَیَّد: تأیید‌شده


این‌ها از غزل ۴۰۰ هست که من خواهش می‌کنم شما این غزل ۴۰۰ را بارها بروید بخوانید، ببینید که چقدر این غزل می‌تواند شما را کمک کند. هر جایی که در ذهن هستیم این جمال ظاهریِ یک بیت دیگری است یک خانهٔ دیگری است در این فضای گشوده‌شده. هر نقطهٔ مقاومت دارد می‌گوید که این، اگر این را باز کنی و از بین ببری، یک فضای آرامش در شما به‌وجود خواهد آمد و هر کسی که تأیید شده مثل مولانا رهروان خودش را به این کار مشغول می‌کند، یعنی می‌گوید همین که بیت قبل بود خواندم دیگر گفت «هر حدیثِ طبع را»، آن را عمل کن و بدان که الآن که در این مقاومت، در این همانیدگی گیر کردی این‌جا نباید باشی. این نشان‌دهندهٔ یک خانهٔ دیگری است که آن زیر است، اگر این مقاومت را حل کنی می‌روی به آن خانه‌ای که از حضور ساخته شده، از هشیاری ساخته شده.


🔟3️⃣0️⃣ ۳۲ 🔟3️⃣0️⃣
کُلِّ عالَم صو‌ر‌تِ عقلِ کُل است
کاو‌ست بابایِ هرآنک اهل‌ قُل است
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۲۵۹)

قُل: بگو. اهلِ قُل عاقلانی هستند که شایستگی آن را دارند که امر حق را تبیین و تبلیغ کنند.


پس الآن ما می‌دانیم که همۀ عالَم صو‌ر‌تِ «عقلِ کُل» است، یعنی یک عقل کُلی این صورتِ کُل را اداره می‌کند. ما باید بگذاریم صورتِ ما را هم او اداره کند تا حالا با من‌ذهنی اداره کرده‌ایم، این عقل کُل بابای هر آن‌که اهل قُل است. ما هم «اهلِ قُل» می‌خواهیم باشیم. می‌گوییم خداوند گفته این را بگو ما هم این را می‌گوییم. نه این‌که من‌ذهنی ما بگوید این را بگو. اگر با من‌ذهنی‌مان کار کنیم دیگر آن عقل کُل ما را اداره نمی‌کند، من‌ذهنی ما را اداره می‌کند. دراین‌صورت تمام صورت‌ها ناخوش‌آیند می‌شوند برای ما، پس باید اجازه بدهید عقل کُل تمام جهان را اداره می‌کند تمام صورت‌ها را، اجازه بدهید شما را هم او اداره کند با فضاگشایی در این لحظه.

جانِ جان، چون واکَشد پا را زِ جان
جان چنان گردد که بی‌‌جان تن، بدان‌‌
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۷۴)

در بیت اول راجع‌به «جانِ جان» صحبت می‌کرد. «جانِ جان»، یعنی یک جانی هست که به این جان، جان می‌دهد، اگر پا را بکِشد شما نگذارید فضا را باز کنید به آن جان زنده بشوید. شما اگر فضا را باز کنید به «جانِ جان» زنده بشوید هنوز این جان هم هست این جان بهتر می‌شود. نمی‌میریم ما، به یک جانِ دیگری زنده می‌شویم که جانِ خود زندگی است.

می‌گوید: «جانِ جان، چون واکَشد پا را زِ جان»، از این جان پا بکشد، «جان چنان گردد که بی‌‌جان تن، بدان‌‌»، جانِ ما خشک می‌شود. تن اگر بی‌جان بشود می‌میرد دیگر، پس جان ما هم الآن که این بدن، توی این بدن است، در این چهار بعد، در این صورت، این هم پژمرده شده مُرده. اما وقتی فضا باز می‌شود آن جان می‌آید این جان هم شروع می‌کند به درست کار کردن.

تا کنون کردی چنین، اکنون مکن
تیره کردی آب را، افزون مکن
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۴۸۰)

عرض کردم شما می‌گویید من اقرار می‌کنم تمام ضررها را خودم به خودم زدم. تا حالا من‌ذهنی مرکزم بوده بعد از این، این کار را نمی‌کنم. الگوهای انقباض را من فعال نمی‌کنم، تا حالا آبِ زندگی را تیره کردم بعد از این نمی‌کنم. آبِ زندگی را با همانیدگی‌ها، با دردها تیره کردم، بعد از این فضا را باز می‌کنم آب زندگی را تیره نمی‌کنم، می‌گذارم آب صاف با فضای گشوده‌شده به تمام ذرات وجود من برسد. تحت عقلِ کُل خودم را اداره می‌کنم، پس گذشته گذشته بعد از این دیگر این کار را نخواهم کرد. این‌ها را می‌دانید فقط سریع برایتان می‌خوانم.

گرنه نفْس از اندرون راهت زدی
رهزنان را بر تو دستی کِی بُدی؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۶۳)

زآن عَوانِ مقتضی ‌که شهوت است
دل اسیرِ حرص و آز و آفت است
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۶۴)

عَوان: مأمور
مُقتَضی: اقتضاکننده،خواهش‌گر


زآن عوانِ سِرّ شدی دزد و تباه
تا عوانان را به قهرِ توست راه
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۶۵)

عَوان: مأمور


اگر این من‌ذهنی ما از درون راه ما را نزند من‌های ذهنی نمی‌توانند به ما مسلط بشوند. شما مرتب بگویید من‌های ذهنی بیرون به من آسیب می‌زنند. از طریق من‌ذهنی شما می‌زنند. این مأمور خواهش‌گر، این مأمور اقتضاکننده، امروز راجع‌به اقتضای من‌ذهنی صحبت کردیم، اقتضای من‌ذهنی فضابندی است و سبب‌سازی برای جمع کردن همانیدگی‌ها، این مأمور مقتضی که واقعاً شهوت است، از طریق جذبِ چیزها عمل می‌کند، مرکز ما اسیر زیاده‌طلبی، حرص و انتظار زندگی از چیزها و آفت و آسیب زدن به خودمان است. از این مأمور مخفی، یعنی من‌ذهنی که در درون ما است ما دزد و تباه شده‌ایم تا «عوانان»، یعنی من‌های ذهنی دیگر آمده‌اند ما را اذیت می‌کنند، آسیب می‌رسانند، پس از طریق من‌ذهنی شما من‌های ذهنی به شما آسیب می‌زنند. درست است؟

در خبر بشنو تو این پندِ نکو
بَیْنَ جَنْبَیْکُمْ لَکُمْ اَعْدیٰ عَدُو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۶۶)

« تو این اندرزِ خوب را که در یکی از احادیثِ شریف آمده بشنو و به آن عمل کن: سرسخت‌ترین دشمن شما در درونِ شما است.» که همین من‌ذهنی شما است. بزرگ‌ترین دشمن ما که خرّوب است، هزارتا بلا سرمان می‌آورد همین من‌ذهنی خودمان است. این را هم فهمیدیم.


🔟3️⃣0️⃣ ۳۳ 🔟3️⃣0️⃣
«اَعْدیٰ عَدُوَّکَ نَفْسُكَ الَّتی بَینَ جَنْبَیْكَ.»
«سرسخت‌ترين دشمن تو، نَفْسِ تو است كه در ميانِ دو پهلویت (درونت) جا دارد.»
🌴(حدیث)

طُمطراقِ این عدو مشْنو، گریز
کاو چو ابلیس است در لَجّ و ستیز
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۶۷)

طُمطراق: سروصدا، نمایشِ شکوه و جلال، آوازه، خودنمایی


سروصدا و نمایش این را، من‌ذهنی را اصلاً نشنو و من‌های ذهنی دیگر را هم نشنو، نه حرف‌های من‌ذهنی خودمان را گوش می‌کنیم که می‌خواهد سروصدا راه بیندازد، نمایش بدهد، خودش را بالا ببرد.

فرار می‌کنیم که در ستیزه کردن شبیه ابلیس است. در مقاومت کردن، ستیزه کردن، برای ما دردسر درست کردن، درست مثل ابلیس است. من‌ذهنی واقعاً نمایندهٔ ابلیس است.

صلوات بر تو آرَم که فزوده باد قُربت
که به قُربِ کلّ گردد همه جزوها مُقَرَّب
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۰۱)

قُرب: نزدیکی، نزدیک شدن، منزلت
مُقَرَّب: نزدیک شده، آن‌که به کسی نزدیک شده و نزد او قرب و منزلت پیدا کرده.


توجه کنید وقتی فضا را باز می‌کنم، تمام ذرات وجود ما سیراب می‌شوند از صُنع و عقلِ کل، از دانایی ایزدی. ذرات وجود من موقعی درست کار می‌کنند که فضا باز بشود. درست است؟ یعنی درود به تو می‌فرستم با فضاگشایی که قُربِ تو زیادتر بشود. داریم به زندگی می‌گوییم، به خداوند می‌گوییم که اگر به تو نزدیک بشوم، تمام اجزای وجود من، صورت من درست کار می‌کنند. بله این بیت هم که بلدیم ولی خب.

گرچه دوری، دور می‏‌جُنبان تو دُم
حَیْثُ ماکُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُمْ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣٣۵۴)

«گر‌چه در ذهن هستی و از او دوری، از دور دُمِ آشنایی با او (از جنسِ او بودن) را به حرکت در‌آور. به این آیهٔ قرآن توجه کن که می‌گوید: «در هر‌جا که هستی روی به او کن.»»

گرچه الآن دوریم، ولی با فضاگشایی، با فضاگشایی ولو مختصر، حس آشنایی با زندگی می‌دهیم و «حَیْثُ ماکُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُمْ» یعنی در هر جا هستی رو به او کن، در هر وضعیتی هستیم باید فضاگشایی کنیم او را بیاوریم مرکزمان. این بیت را خیلی خواندیم. و این، دوباره این چندتا بیت را سریع می‌خوانم و آن این هست که می‌گوید اگر خری در گِل بیفتد مرتب تکان می‌خورد که از گِل بیاید بیرون. گِل را درست نمی‌کند که آن‌جا باشد، خر این را می‌فهمد. ولی ما هم باید تشخیص بدیم که در گِل همانیدگی‌ها و دردها نباید بایستیم، نباید به تأخیر بیندازیم، نباید وضعیت پارک ذهنی‌مان را که واقعاً یک پارکِ درد است درست کنیم، بگوییم حالا مدتی این‌جا هستیم ما. در ذهن نباید بمانیم.

‏چون خَری در گِل فُتَد از گامِ تیز
دَم‌ به دَم جُنبد برایِ عزمِ خیز
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣٣۵۵)

جای را هموار نَکْند بهرِ باش
دانَد او که نیست آن جایِ معاش‏
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣٣۵۶)

حسِّ تو از حسِّ خر کمتر بُده‌ست
که دلِ تو زین وَحَل‌ها بَرنَجَست‏
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣٣۵۷)

وَحَل‌: گِل و لای که چهارپا در آن بمانَد.


پس اگر یک خری تند برود بیفتد دورنِ گل هر لحظه تکان می‌خورد که از آن‌جا بیاید بیرون و گِل را درست نمی‌کند که بگوید ما در گل می‌خواهیم باشیم، این‌جا جای زندگی است. می‌داند که آن‌جا جای زندگی نیست. حس ما یعنی من‌ذهنی ما و تشخیص من‌ذهنی ما از تشخیص خر کمتر است.

که در این گِلِ همانیدگی‌ها و دردها مدت‌ها است به‌صورت بشر که امروز گفت این ننگ است، این جوال را بردن ننگ است مدت‌ها اقامت کرده‌ایم. ما نباید درون همانیدگی‌ با دردها و چیزهای دیگر زندگی کنیم.

در وَحَل تأویلِ رُخصَت می‏‌کُنی
چون نمی‏‌خواهی کز آن دل بَرکَنی‏
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣٣۵۸)

وَحَل‌: گِل و لای که چهارپا در آن بمانَد.
تأویل: در این‌جا یعنی توجیه کردن موضوعی


کاین رَوا باشد مرا، من مُضْطَرم
حق نگیرد عاجزی را، از کَرَم‏
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣٣۵۹)

مُضْطَر: بیچاره، درمانده


خود گرفته‌ستت، تو چون کفتارِ کور
این گرفتن را نبینی از غُرور
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣٣۶۰)

تأویل: در این‌جا یعنی توجیه کردن موضوعی. و در وَحَل می‌گوید مردم در این گِلِ همانیدگی‌ها به‌اصطلاح اجازه می‌خواهند بیشتر بمانند و این بودنِ بیشتر را هم توجیه می‌کنند، دلیل برایش پیدا می‌کنند که من باید این‌جا بیشتر بمانم. شما چه؟


🔟3️⃣0️⃣ ۳۴ 🔟3️⃣0️⃣