پریشب که دنبال یه ساندترک خوب از بازیای سولزبورن میگشتم تا بذارم چنل، به ساندترک فادر گسکویین رسیدم. با خودم گفتم که خب این که همون موسیقی یکنواخت و بی روح همیشگیه و مطمئنا هیج چیز جذابی درش وجود نداره ولی خب بخاطر تجدید خاطرات، دانلودش کردم و بهش گوش دادم....
وسطای آهنگ که رسید تازه فهمیدم که هیچ وقت نصفه دوم ساندترکو گوش ندادم -_-
چون تو فاز دو باس فایت انقدر همه چی پر استرس میشه که اصن فقط به کشتن باس فکر میکردم و هیچ چیز دیگه ای حالیم نمیشد (متاسفانه!!)
با تجربه ای که از تفسیر ساندترک لادویگ دستم اومد، تصمیم گرفتم درباره این آهنگم نظرات و احساسات شخصی خودمو با عنوان تعبیر از این ساندترک بیارم رو کاغذ (ینی این موزیک به حدی قشنگه و با آدم حرف میزنه که تصمیم گرفتم هرچه سریعتر یه متنی دربارش بنویسم!!!)
ساختار این ساندترک بسیار جذابه.
کاملاً برخلاف ساندترک لادویگ که از خرابی، فساد و نابودی به سمت جلال و شکوه و خردمندی میره، در این موسیقی ما چیزی کاملا برعکس رو مشاهده میکنیم! یعنی موسیقی از حالت معمولی و کمی دارای عنصر افتخار و جلال، رفته رفته به عناصری در موسیقی متمایل میشه که ما با شنیدنشون یا خییییلی (بی دلیل) استرس میگیریم، یا یک خشم عجیبی درمون راه میافته. (البته روی هر کسی اثراتش متفاوته، بعضیا شاید با شنیدن این آهنگ برگاشون بریزه و مثه چی بترسن!!)
این چرا اینجوریه؟؟
چرا باید موسیقی رو به یه همچین حال و روزی در بیارن؟؟؟
// SPOILER ALERT !!!!
همونطور که میدونین، موسیقی هر باس فایت با لور اون باس، ارتباط مستقیم داره.
گسکویین یک کشیش (ظاهراً خارجی) بوده که با تاسیس و اوج گیری کلیسای شفابخش، به شهر پربرکت یارنام میاد. طولی نمیکشه که ازدواج میکنه و صاحب دو فرزند میشه. (بعضیا در تعداد فرزندان اختلاف دارن ولی بنظر من دو تا دختر داشته.
اینم بگم که مشخص نیست بعد از اومدنش به یارنام زن گرفته یا قبلش، هرچند، خیلیم مهم نیست.)
خیلی زود اوضاع چپه میشه و در کمال تعجب همگان، اهالی کلیسا و کسانی که با اون ها هر گونه ارتباطی داشتن، تبدیل به هیولاهایی وحشتناک میشن. گسکویین که آدم آلوده ای نبوده و خودش و خانواده ش رو از هر خطر و تهدیدی حفظ کرده بوده، هیچ اتفاقی براش نمیافته و بلکه داوطلب و عضو شکارچیان کلیسا، جهت کشتن هیولاها و خلاص کردن انسان های آلوده از وضع وخیمشون میشه.
(از اینجا به بعد جزئیات داستانی داره که خودم دارم اضافه میکنم و بطور ویژه، توی هیچ توضیح و آیتمی توی بازی نیست) :
گسکویین هردفعه که از شکار بازمیگشت، پالتوی سیاهش آغشته به خون بود و کار شستنش را برای ویولا (Viola) سخت میکرد. اما این واقعاً تمامی نگرانی او و دخترانش نبود.
گسکویین بهترین و مهربانترین همسر و پدر دنیا بود. او نسبت به خانواده اش نهایت محبت را داشت و از هیچ چیزی برایشان دریغ نمیکرد.
گسکویین خوش خیال بود. با وجود اینکه وظیفه اش را در قبال انسان های بدبخت اکنون هیولای یارنام میدانست، ولی به توصیه های ویولا - که در واقع خود به او گوشزد کرده بود تا برایش خاطر نشان کند - کمتر توجه میکرد.
هیولاهای یارنام یا همان مردم عادی که تبدیل شده بودند، از خونی استفاده میکردند که کلیسا به آنان داده بود و دلیل وحشی شدنشان هم همین بود. اما تقریباً هیچ کدام از شکارچیان این را نمیدانستند و صرفاً معتقد بودند که آن خون، نوعی نفرین است که در بدن آنان لانه کرده و به هیچ وجه نباید به آنان برسد مگرنه چنین و چنان!
*از اینجا به بعد رو سعی میکنم با موسیقی هم هماهنگش کنم..
شکار برای گسکویین رفته رفته عادی تلقی میشد. هر روز به آن محل های فاسد میرفت و با آن هیولاها میجنگید. روز به روز وظیفه اش در ذهنش و برایش کمرنگ تر میشد. وقتی که تبرش را در بدن آنان فرو میکرد، خون با جهش عجیبی به اطراف میپاشید و این برایش به نحوی عجیب بود. هر دفعه که اینکار را تکرار میکرد برایش جذاب تر میشد و بیشتر توجه و دقت به نحوه کشته شدن و عذاب کشیدن هیولا ها نشان میداد. اکنون هیچ گونه عذاب وجدانی همچون گذشته در خاطرش نبود و صرفاً کارش را انجام میداد.
ویولا از این وضع نگران بود.
او جعبه موسیقی که تمام خانواده از آن خوششان میآمد و آنان را یاد ایام آرام و خوششان میانداخت را همواره همراه داشت و به محض اینکه گسکویین وارد خانه میشد، ویولا کوک آن را میچرخاند و آن را مینواخت.
گسکویین بکلی شکار و مشقت های آن را فراموش کرده و باری دیگر همان مرد شوخ و مهربان میشد و شروع میکرد با دخترانش بازی کردن.
اما آن شب، شب آخری بود که آن خانواده طعم خوشی را چشیدند و در واقع، آخرین شب زندگی شان بود...
@FromSoftware
وسطای آهنگ که رسید تازه فهمیدم که هیچ وقت نصفه دوم ساندترکو گوش ندادم -_-
چون تو فاز دو باس فایت انقدر همه چی پر استرس میشه که اصن فقط به کشتن باس فکر میکردم و هیچ چیز دیگه ای حالیم نمیشد (متاسفانه!!)
با تجربه ای که از تفسیر ساندترک لادویگ دستم اومد، تصمیم گرفتم درباره این آهنگم نظرات و احساسات شخصی خودمو با عنوان تعبیر از این ساندترک بیارم رو کاغذ (ینی این موزیک به حدی قشنگه و با آدم حرف میزنه که تصمیم گرفتم هرچه سریعتر یه متنی دربارش بنویسم!!!)
ساختار این ساندترک بسیار جذابه.
کاملاً برخلاف ساندترک لادویگ که از خرابی، فساد و نابودی به سمت جلال و شکوه و خردمندی میره، در این موسیقی ما چیزی کاملا برعکس رو مشاهده میکنیم! یعنی موسیقی از حالت معمولی و کمی دارای عنصر افتخار و جلال، رفته رفته به عناصری در موسیقی متمایل میشه که ما با شنیدنشون یا خییییلی (بی دلیل) استرس میگیریم، یا یک خشم عجیبی درمون راه میافته. (البته روی هر کسی اثراتش متفاوته، بعضیا شاید با شنیدن این آهنگ برگاشون بریزه و مثه چی بترسن!!)
این چرا اینجوریه؟؟
چرا باید موسیقی رو به یه همچین حال و روزی در بیارن؟؟؟
// SPOILER ALERT !!!!
همونطور که میدونین، موسیقی هر باس فایت با لور اون باس، ارتباط مستقیم داره.
گسکویین یک کشیش (ظاهراً خارجی) بوده که با تاسیس و اوج گیری کلیسای شفابخش، به شهر پربرکت یارنام میاد. طولی نمیکشه که ازدواج میکنه و صاحب دو فرزند میشه. (بعضیا در تعداد فرزندان اختلاف دارن ولی بنظر من دو تا دختر داشته.
اینم بگم که مشخص نیست بعد از اومدنش به یارنام زن گرفته یا قبلش، هرچند، خیلیم مهم نیست.)
خیلی زود اوضاع چپه میشه و در کمال تعجب همگان، اهالی کلیسا و کسانی که با اون ها هر گونه ارتباطی داشتن، تبدیل به هیولاهایی وحشتناک میشن. گسکویین که آدم آلوده ای نبوده و خودش و خانواده ش رو از هر خطر و تهدیدی حفظ کرده بوده، هیچ اتفاقی براش نمیافته و بلکه داوطلب و عضو شکارچیان کلیسا، جهت کشتن هیولاها و خلاص کردن انسان های آلوده از وضع وخیمشون میشه.
(از اینجا به بعد جزئیات داستانی داره که خودم دارم اضافه میکنم و بطور ویژه، توی هیچ توضیح و آیتمی توی بازی نیست) :
گسکویین هردفعه که از شکار بازمیگشت، پالتوی سیاهش آغشته به خون بود و کار شستنش را برای ویولا (Viola) سخت میکرد. اما این واقعاً تمامی نگرانی او و دخترانش نبود.
گسکویین بهترین و مهربانترین همسر و پدر دنیا بود. او نسبت به خانواده اش نهایت محبت را داشت و از هیچ چیزی برایشان دریغ نمیکرد.
گسکویین خوش خیال بود. با وجود اینکه وظیفه اش را در قبال انسان های بدبخت اکنون هیولای یارنام میدانست، ولی به توصیه های ویولا - که در واقع خود به او گوشزد کرده بود تا برایش خاطر نشان کند - کمتر توجه میکرد.
هیولاهای یارنام یا همان مردم عادی که تبدیل شده بودند، از خونی استفاده میکردند که کلیسا به آنان داده بود و دلیل وحشی شدنشان هم همین بود. اما تقریباً هیچ کدام از شکارچیان این را نمیدانستند و صرفاً معتقد بودند که آن خون، نوعی نفرین است که در بدن آنان لانه کرده و به هیچ وجه نباید به آنان برسد مگرنه چنین و چنان!
*از اینجا به بعد رو سعی میکنم با موسیقی هم هماهنگش کنم..
شکار برای گسکویین رفته رفته عادی تلقی میشد. هر روز به آن محل های فاسد میرفت و با آن هیولاها میجنگید. روز به روز وظیفه اش در ذهنش و برایش کمرنگ تر میشد. وقتی که تبرش را در بدن آنان فرو میکرد، خون با جهش عجیبی به اطراف میپاشید و این برایش به نحوی عجیب بود. هر دفعه که اینکار را تکرار میکرد برایش جذاب تر میشد و بیشتر توجه و دقت به نحوه کشته شدن و عذاب کشیدن هیولا ها نشان میداد. اکنون هیچ گونه عذاب وجدانی همچون گذشته در خاطرش نبود و صرفاً کارش را انجام میداد.
ویولا از این وضع نگران بود.
او جعبه موسیقی که تمام خانواده از آن خوششان میآمد و آنان را یاد ایام آرام و خوششان میانداخت را همواره همراه داشت و به محض اینکه گسکویین وارد خانه میشد، ویولا کوک آن را میچرخاند و آن را مینواخت.
گسکویین بکلی شکار و مشقت های آن را فراموش کرده و باری دیگر همان مرد شوخ و مهربان میشد و شروع میکرد با دخترانش بازی کردن.
اما آن شب، شب آخری بود که آن خانواده طعم خوشی را چشیدند و در واقع، آخرین شب زندگی شان بود...
@FromSoftware
این خلاصه و قسمتی از لور باس فادر گسکویین بود، اما ربطش به موسیقی چیه؟
بیاین یکم دقیق تر و حرفه ای تر به موسیقی نگاه کنیم.
*آهنگ توی فاز اولش خیلی عادیه و عناصری هرچند ضعیف، از حماسه و افتخار درش داره.
ریتم همینطور پیش میره تا جایی که در دقیقه (01:07) آهنگ یکهو اساسش تغییر پیدا میکنه و شنونده با ریتمی سریع و غافلگیر کننده روبرو میشه و یه حسی درش بوجود میاد. اگه دقت کنید این یه تیکه کوتاه، توی فاز یک آهنگه و همیشگی نیست و سعی میکنه جای خودشو توی آهنگ باز کنه ولی نمیتونه.
*این درست مثل اینه که گسکویین داره کار خودشو میکنه ولی وحشی گری، خشم و غضب، وسوسه اش میکنه و اونو به افکاری خشن وامیداره.
دوباره بعد از چند ثانیه، آهنگ به حال عادیش برمیگرده.
*مثل اینه که گسکویین حواس خودش سرجاش میاره و سعی میکنه تا تمرکز کنه.
اما یکهو دوباره این تیکه تکرار میشه ولی به شکلی عجیب تر و متفاوت! (01:37)
*مثل این میمونه که گسکویین داره کنترل خودش رو از دست میده و فریاد میزنه. فریادی که معلول تغییری بزرگ در بنیادشه. تغییری که اونو تماماً تبدیل به هیولایی وحشی میکنه...
فاز دوم آهنگ شروع میشه. ریتم تند میشه. قلبتون شروع میکنه به هماهنگی با ریتم و شما هم استرس میگیرید.
* گسکویین خوی انسانیشو از دست داده، استرس گرفته و میخواد یک حرکت وحشیانه بکنه. قلبش تند تند میزنه و ناگهان، تبدیل به گرگینه میشه. الان فقط به کشتن و ریختن خون بقیه فکر میکنه!
در این لحظه، نبرد باهاش خیلی سریع تر از قبل میشه و اینجا ساندترک کاملا با باس فایت هماهنگ میشه.
این هماهنگی بقدری دقیق و زیباست که با شنیدنش و تطابق داستانی و باس فایت اون، به شکوه و عظمت این باز پی میبرین. اینکه چقدر در لحظه لحظه بازی وقت و حوصله گذاشتن و سعی کردن این بازی رو به یک شاهکار خالص تبدیل کنن و همینطور هم شد!
این آهنگ متاسفانه سرشااار از انرژی منفیه چراکه سرگذشت گسکویین رو نشون میده که چطوری به سمت تاریکی و خوی هیولایی وسوسه میشه و گام برمیداره و بعد از اون هم هیچ راه برگشتی براش وجود نداره...
@FromSoftware
بیاین یکم دقیق تر و حرفه ای تر به موسیقی نگاه کنیم.
*آهنگ توی فاز اولش خیلی عادیه و عناصری هرچند ضعیف، از حماسه و افتخار درش داره.
ریتم همینطور پیش میره تا جایی که در دقیقه (01:07) آهنگ یکهو اساسش تغییر پیدا میکنه و شنونده با ریتمی سریع و غافلگیر کننده روبرو میشه و یه حسی درش بوجود میاد. اگه دقت کنید این یه تیکه کوتاه، توی فاز یک آهنگه و همیشگی نیست و سعی میکنه جای خودشو توی آهنگ باز کنه ولی نمیتونه.
*این درست مثل اینه که گسکویین داره کار خودشو میکنه ولی وحشی گری، خشم و غضب، وسوسه اش میکنه و اونو به افکاری خشن وامیداره.
دوباره بعد از چند ثانیه، آهنگ به حال عادیش برمیگرده.
*مثل اینه که گسکویین حواس خودش سرجاش میاره و سعی میکنه تا تمرکز کنه.
اما یکهو دوباره این تیکه تکرار میشه ولی به شکلی عجیب تر و متفاوت! (01:37)
*مثل این میمونه که گسکویین داره کنترل خودش رو از دست میده و فریاد میزنه. فریادی که معلول تغییری بزرگ در بنیادشه. تغییری که اونو تماماً تبدیل به هیولایی وحشی میکنه...
فاز دوم آهنگ شروع میشه. ریتم تند میشه. قلبتون شروع میکنه به هماهنگی با ریتم و شما هم استرس میگیرید.
* گسکویین خوی انسانیشو از دست داده، استرس گرفته و میخواد یک حرکت وحشیانه بکنه. قلبش تند تند میزنه و ناگهان، تبدیل به گرگینه میشه. الان فقط به کشتن و ریختن خون بقیه فکر میکنه!
در این لحظه، نبرد باهاش خیلی سریع تر از قبل میشه و اینجا ساندترک کاملا با باس فایت هماهنگ میشه.
این هماهنگی بقدری دقیق و زیباست که با شنیدنش و تطابق داستانی و باس فایت اون، به شکوه و عظمت این باز پی میبرین. اینکه چقدر در لحظه لحظه بازی وقت و حوصله گذاشتن و سعی کردن این بازی رو به یک شاهکار خالص تبدیل کنن و همینطور هم شد!
این آهنگ متاسفانه سرشااار از انرژی منفیه چراکه سرگذشت گسکویین رو نشون میده که چطوری به سمت تاریکی و خوی هیولایی وسوسه میشه و گام برمیداره و بعد از اون هم هیچ راه برگشتی براش وجود نداره...
@FromSoftware
سر انجام پس از مدت ها انتظار، الدن رینگ در تاریخ 1 بهمن 1400 عرضه میشه.
@fromsoftware
@fromsoftware