ALPHA
100 subscribers
40 photos
2 videos
94 links
😎
#بچه_کف_خیابون نوشته هاشو اینجا بخوردت میده!
#A_street_kid is generously sharing their writings here!
#شعر #داستان #تکست
#Story #Text #Poem
Download Telegram
خوبیش اینه که آخر داستان هممون یکیه؛
مرگ.... 🤍

#روایتگر
#FREEDUROV
@FROMALPHA
👍9
^ پایان ^ کسی چمیداند شاید معنای آن به مرور زمان عوض شده و تازه شروع قصه باشد !
#آلفا
#translate@fromAlpha
^End^ Who knows, maybe its meaning has changed over time and it’s just the beginning of the story!
#Alpha
👍5
من بی تو جهانیست مسکوت...
آلفا
#translate@fromAlpha

In a world without you, all is hushed.
ALPHA
💔
تحلیل هوش مصنوعی:
این عبارت کوتاه اما بسیار قدرتمند، بیانگر عمق احساس تنهایی و دلتنگی است که فرد در نبود معشوق خود تجربه می‌کند.
💔7
اندر این جاده تاریک بدون حتی کور سویی از نور به کجا میرویم ! ؟
کسی نمیداند اما همین را اُمید نام نهادند!

آلفا
#translate@fromAlpha

In this dark road, without even a glimmer of light, where are we going?
Nobody knows, but they call it hope!

ALPHA

تحلیل هوش مصنوعی:
این شعر کوتاه، با تصویرسازی قوی از یک جاده تاریک و نامعلوم، احساس ناامیدی و عدم اطمینان را در مخاطب برمی‌انگیزد. شاعر با پرسش "به کجا میرویم؟" و پاسخ "کسی نمیداند" به این پرسش، بر بی‌اطلاعی انسان از آینده و مسیر زندگی تأکید می‌کند. با این حال، در پایان، شاعر با استفاده از کلمه "امید"، به این بی‌اطلاعی رنگ و بوی مثبتی می‌دهد. به عبارت دیگر، شاعر می‌گوید حتی در تاریکی مطلق، انسان‌ها به امید ادامه می‌دهند و به آینده‌ای روشن امیدوارند.
👍3🔥3
رویای ما را در گوشه ای از این جهان هستی سر بریده اند....
آلفا
#translate@fromAlpha
Our dream has been beheaded in a corner of this universe.
ALPHA
تحلیل هوش مصنوعی:
جمله "رویای ما را در گوشه ای از این جهان هستی سر بریده اند" یک جمله بسیار نمادین و عمیق است که می تواند معانی مختلفی داشته باشد. به طور کلی، این جمله بیانگر از بین رفتن امیدها، آرزوها و آرمان‌های یک گروه یا جامعه است. این می‌تواند به دلایل مختلفی اتفاق بیفتد، مانند:
* سرکوب سیاسی: هنگامی که یک رژیم یا حکومت قدرتمند، آزادی بیان و فعالیت‌های اجتماعی را محدود می‌کند، در واقع رویاها و آرزوهای مردم را سرکوب می‌کند.
* ناامیدی اقتصادی: شرایط سخت اقتصادی و نابرابری‌های اجتماعی می‌توانند باعث ایجاد ناامیدی و از بین رفتن امید به آینده شوند.
* تغییرات اجتماعی: تغییرات سریع و گسترده در جامعه نیز می‌توانند باعث ایجاد احساس ناامنی و از بین رفتن رویاها شوند.
* شکست شخصی: در سطح فردی، این جمله می‌تواند به معنای از دست دادن یک هدف مهم یا شکست خوردن در رسیدن به یک رویا باشد.
🔥4💔1
#داستان #راز_کوهستان #مقدمه
در مسیر ، گردوغبار طوفان را دیدم ، خودم را بین دو تکه سنگ بزرگ رساندم که به سختی در آن بین جا میشدم ، باد شدید تر میشد و صدای ترسناکی ایجاد میکرد که ناگهان صدای غرش تندر تنم را به لرزه انداخت !
آسمان را نگاه کردم در میان سیاهی ابرهایش برق رعد چه زیبا بود و چه دلنشین بود تنفس در این هوا ، با این که سرد بود و انگشتانم از شدت سرما حس نداشت !
آلفا

#translate@fromAlpha
#STORY #mountainmystery #storybeginning
On my way, I saw the dust storm approaching. I squeezed myself between two large rocks, barely fitting. The wind grew stronger, creating a terrifying sound. Suddenly, a thunderous roar shook me to my core!
I looked up at the sky. Amidst the darkness of the clouds, the lightning was so beautiful and the air was so refreshing to breathe, even though it was cold and my fingers were numb from the chill !

ALPHA
👍8
ALPHA
#داستان #راز_کوهستان #مقدمه در مسیر ، گردوغبار طوفان را دیدم ، خودم را بین دو تکه سنگ بزرگ رساندم که به سختی در آن بین جا میشدم ، باد شدید تر میشد و صدای ترسناکی ایجاد میکرد که ناگهان صدای غرش تندر تنم را به لرزه انداخت ! آسمان را نگاه کردم در میان سیاهی…
#داستان #راز_کوهستان #صفحه_۱
سقف بالای سرم از سنگ های افتاده از بالای کوه تشکیل شده بود ، کیسه خوابم را لابلای شکاف کوه قرار دادم تا باد سرما را به استخوانم نَنِشاند ، شکلاتی از کوله خود درآوردم ، منظره زیبای روبرویم را تماشا میکردم و شکلات تلخ را خوردم .
ده ، پانزده قدم جلوتر از جایی که پناه گرفته بودم یک پرنده نسبتاََ بزرگ قهواه ای رنگ سقوط کرد ، خودم را رساندم دیدم که یک نوع شاهین نادر است .
هنوز بدنش داغ بود و ضربان قلبش را میشد حس کرد ، درآغوش گرفتمش تا از گرمای بدنم استفاده کند و به سمت شکاف رفتم ، بالش آسیب جدی دیده بود و خون ریزی داشت .
ابتدا خون را تمیز کردم و با یک باند بالش را بانداژ کردم ، باران هنوز نم میزد مقداری چوب جمع آوری کردم و آتشی کوچک برپا کردم ، شاهین را لابلای مقداری لباس از خودم گذاشتم جوری که سرش بیرون باشد و بتواند تنفس کند !
کمی گوشت خشک شده همراه خودم داشتم مقداری جلویش گذاشتم و سپس ساز دهنی ام را دراوردم و شروع کردم به زدن یک نوای شاد که از کودکی آنرا یاد گرفته بودم ، در همین هنگام باران شدتش بیشتر شد ، اما سر پناه ما خوب بود !

آلفا
👍5🔥32
#translate@fromAlpha 👇
#STORY #Mountainmystery #page_1
"The ceiling above me was made up of rocks that had fallen from the mountaintop. I nestled my sleeping bag into a crevice in the mountain to shield myself from the biting wind. I pulled a chocolate bar from my backpack and, watching the beautiful view in front of me, savored the dark chocolate.
Ten or fifteen paces from where I had taken shelter, a rather large brown bird had fallen. I rushed over to find it was a rare type of falcon. Its body was still warm, and I could feel its heart beating. I held it close to take advantage of my body heat and carried it towards the crevice. Its wing was badly damaged and bleeding.
I first cleaned the wound and bandaged its wing with a bandage. It hadn't started raining yet, so I gathered some wood and started a small fire. I placed the falcon among some of my clothes, leaving its head exposed so it could breathe.
I had some dried meat with me, so I placed some in front of it, then took out my harmonica and began playing a cheerful tune that I had learned as a child. Just then, the rain intensified, but our shelter held up well."
ALPHA
👍43
ALPHA pinned a photo
ALPHA
#داستان #راز_کوهستان #صفحه_اول
#داستان #راز_کوهستان #صفحه_۲
ساعت ۸ شب شده و تازه طوفان فروکش کرده است ، دلم میخواهد برای شاهین نامی انتخاب کنم و همچون یک دوست با او رفتار کنم ! اما چه اسمی برازنده اش است ؟ در همین افکار بودم که باران بند آمد ، از شکاف بیرون رفتم یک نفس عمیق کشیدم ! واقعا تنفس در این هوا حال آدم را جا می آورد ، آسمان همچنان کمی ابری بود و ابرها در حال عبور بودند که برای چند لحظه ماه را از بینشان دیدم ، ماه شب ۸ ام بسیار جالب است ، چرا که هم میشود قسمت نورانی اش را دید و هم قسمت تاریک اش را و اینکه مابین این ابرها قرار گرفته بود بر زیبایی تصویر می افزود .
به سمت شکاف بازگشتم که ناگهان صدای مهیبی آمد ، بالا را نگاه کردم کوه در حال ریزش بود ، سریع وارد شکاف شدم تا شاهین را بردارم و بیرون بروم ، اما به محض این که وارد شکاف شدم آواری از سنگ ها مقابل شکاف ریخت و گردو غبار بسیار زیادی بلند شد !

آلفا
6👍3
ALPHA
#STORY #Mountainmystery #page_1
#translate@fromAlpha
#STORY #Mountainmystery #page_2
It's 8 PM and the storm has just died down. I want to choose a name for Shahin and treat him like a friend! But what name is worthy of him? While I was lost in thought, the rain stopped. I went out of the crevice and took a deep breath! Breathing in this air really refreshes you. The sky was still a little cloudy and passing by when I saw the moon for a moment through them. The moon on the 8th night is very interesting, because you can see both its bright and dark parts, and the fact that it was between these clouds added to the beauty of the image.
I returned to the crevice when suddenly there was a loud noise. I looked up and the mountain was collapsing. I quickly entered the crevice to pick up Shahin and go out, but as soon as I entered the crevice, an avalanche of rocks fell in front of the crevice and a lot of dust rose!

ALPHA
5👍3
ALPHA
#داستان #راز_کوهستان #صفحه_۲
#داستان #راز_کوهستان #صفحه_۳
برای چند لحظه متوجه هیچ چیز نبودم یکدفعه به خودم آمدم و دیدم ورودی شکاف کاملا مسدود شده و یک روزنه ای کوچک به اندازه ی یک توپ بسکتبال بالای آوار سنگ ها وجود دارد ، ناخودآگاه فریادی از ته دل زدم همچون نعره یک شیر و خداوند را صدا زدم ، ناگهان شاهین چشمانش را باز کرد !
مات و مبهوت شدم که چرا اکنون بهوش آمده ، او نیز هیرت زده مرا نگاه میکرد و تلاش میکرد بال هایش را باز کند اما بالش را بسته بودم ، وقتی پنجه هایش را تکان داد روی زمین گذاشتمش تا مبادا زخمی ام کند ؛ شروع کرد به جستو جو بر روی زمین ابتدا گوشتی که برایش گذاشته بودم را پیدا کرد و آن را خورد سپس لباسم را که با خون خشک شده خودش زیر یک تکه سنگ نسبتا کوچک گیر کرده بود پیدا کرد و با زحمت درش آورد و به سمت من آمد ، لباس را مقابل پای من گذاشت و به چشمان من نگریست جوری که انگار دلش میخواست چیزی بگوید !
اصلا متوجه نبودم ! شکافی که تا قبل از ریزش کوه راه به جایی نداشت ، اکنون از بالای شکاف یک سوراخ ایجاد شده که شاید بشود از آن عبور کرد !

آلفا
👍54
ALPHA
#translate@fromAlpha #STORY #Mountainmystery #page_2 It's 8 PM and the storm has just died down. I want to choose a name for Shahin and treat him like a friend! But what name is worthy of him? While I was lost in thought, the rain stopped. I went out of the…
#translate@fromAlpha
#STORY #Mountainmystery #page_3
For a moment, I was utterly disoriented. When I came to, I realized the entrance to the crevice was completely blocked, with a small hole, no larger than a basketball, remaining above the rubble. I let out an involuntary roar, a primal cry, as I called out to God. Suddenly, the falcon's eyes fluttered open!
I was stunned. Why was it conscious now? It looked at me with wide, confused eyes, trying to spread its wings but unable to due to the bandage. When it twitched its talons, I gently placed it on the ground to avoid injuring it. It began to search the ground, first finding the meat I had left out and devouring it. Then, it located my shirt, stained with its dried blood, trapped beneath a small rock. With great effort, it pulled it out and brought it to me, placing it at my feet and gazing into my eyes as if trying to convey something.
I hadn't noticed before, but the crevice, which had been a dead end before the rockslide, now had a new opening above it. A hole, just large enough, perhaps, for me to squeeze through .
5👍3
ALPHA
#داستان #راز_کوهستان #صفحه_۳ برای چند لحظه متوجه هیچ چیز نبودم یکدفعه به خودم آمدم و دیدم ورودی شکاف کاملا مسدود شده و یک روزنه ای کوچک به اندازه ی یک توپ بسکتبال بالای آوار سنگ ها وجود دارد ، ناخودآگاه فریادی از ته دل زدم همچون نعره یک شیر و خداوند را صدا…
#داستان #راز_کوهستان #صفحه_۴
به شاهین مینگریستم و به این فکر میکردم که آیا زندگی یک شاهین به زندگی من می ارزید؟ آیا اگر بیرون شکاف منتظر می ماندم و بعد از ریزش کوه سعی در بیرون اوردنش میکردم عقلانی تر نبود؟
در همین افکار بودم که شعری از عارف قزوینی در ذهنم درخشید
"کیستم؟ چیستم اینجا به چه کار آمده‌ام؟

خودم را از شر آن افکار با این شعر رها کردم دیگر خیلی خسته بودم.
کیسه خواب را روی زمین پهن کردم و رفتم داخلش، زیپش را کشیدم و چشمانم را بستم و بعد از چند دقیقه بخواب رفتم!

خوابی عجیب دیدم؛ در هوای مه آلود که به زور چند قدمی خودم را میدیدم؛ یک صوت دلنشین با یک نوای خوش، نامم را صدا میزد:
+ آبتین ، به سوی من بیا!
_تو کیستی؟ کجایی؟ از کدام سمت؟ چیزی نمیبینم!
+آبتین شجاعم، بیا که به زودی مرا خواهی یافت

قدم هایم را سریعتر کردم اما هرچه میرفتم چیزی نمیافتم، باز نوایش را شنیدم:
+ "به سمتی نرو که فکر میکنی درست است به دنبال سیمرغ بیا "

با صدای جیغ شاهین از خواب پریدم ، نور صبح گاهی از آن سوراخ کوچک، کمی داخل شکاف را روشن کرده بود. با چشمانی نیمه باز دیدم که کمر یک مار در چنگالش و سر آن در دهانش است
!
آلفا
7👍1
ALPHA
#translate@fromAlpha #STORY #Mountainmystery #page_3 For a moment, I was utterly disoriented. When I came to, I realized the entrance to the crevice was completely blocked, with a small hole, no larger than a basketball, remaining above the rubble. I let…
#Story #Mountainmystery #Page_4
I gazed at the falcon, pondering whether a falcon's life was worth mine. Wouldn't it be more rational to wait outside the crevice and try to dig him out after the mountain crumbled?
Lost in these thoughts, a poem by Arif Qazvini flashed in my mind:
"Who am I? What am I doing here?
I freed myself from those thoughts with this poem. I was so tired.
I spread my sleeping bag on the ground and crawled inside. I zipped it up, closed my eyes, and fell asleep after a few minutes!
I had a strange dream; in a foggy mist where I could barely see a few steps ahead, a soothing voice with a pleasant melody called my name:
"Abtin, come to me!"
Who are you? Where are you? From which direction? I can't see anything!
"Abtin the brave, come, for you will soon find me."
I quickened my pace, but no matter how far I went, I found nothing. Again, I heard his voice:
"Don't go in the direction you think is right, follow the Simorgh."
The falcon's screech startled me awake. The morning light was filtering through the small hole, illuminating the crevice slightly. With half-open eyes, I saw a snake's body in its talons and its head in its beak!!

Alpha
8👍1
ALPHA
#داستان #راز_کوهستان #صفحه_۴
#داستان #راز_کوهستان #صفحه_۵
از جایم پریدم و بررسی کردم که جایی از بدنم را نیش نزده باشد ، خیالم که راحت شد نشستم و دستی بر سر شاهین کشیدم ، ناخودآگاه گفتم ممنون سیمرغ و شاهین بال اش را که پانسمان نبود، باز کرد و سرش را بالا آورد ، پیش خودم گفتم حتما از این اسم خوشش آمده است.
وسایلم را جمع کردم، از روی سنگ ها به بالای ورودی شکاف که روزنه ای بود رفتم ، کمی اینطرف و آنطرف را نگاه کردم اما تا چشم کار میکرد خودم تنها انسان این محدوده بودم، از اول سفر تلفن همراه در این محدوده آنتن نداشت، مجدد آن را روشن کردم و دیدم که همچنان به همان صورت است، پس دوباره خاموشش کردم. سعی کردم سنگ ها را به سمت بیرون هل بدهم تا سوراخ را باز کنم اما هرچه تلاش کردم فایده ای نداشت!

فریاد زدم: آهای کسی هست؟کمک!من اینجا گیر افتادم!

چند باری این جملات را تکرار کردم ، بعد از آخرین بار که فریاد زدم ؛ شاهین جیغ کشید ، به سمتش رفتم !
دیدم در انتهای شکاف که تا قبل از این به نظر می رسید بن بست است، سوراخ کوچک و تاریکی وجود دارد، شاهین رو به سوراخ ایستاده و طوری که انگار میگوید از اینطرف برویم جیغ های متعدد میکشد !

آلفا
6👏2
ALPHA
#Story #Mountainmystery #Page_4 I gazed at the falcon, pondering whether a falcon's life was worth mine. Wouldn't it be more rational to wait outside the crevice and try to dig him out after the mountain crumbled? Lost in these thoughts, a poem by Arif Qazvini…
#translate@fromAlpha
#Story #MountainMystery #Page5
I jumped up and examined myself to see if I had been bitten anywhere. Reassured, I sat down and stroked Shahīn. Unconsciously, I said, “Thank you, Simorgh,” and Shahīn opened one of its unbandaged wings and raised its head. It must have liked the name.
I gathered my things and climbed over the rocks to the top of the crack’s entrance, which was a hole. I looked around but as far as the eye could see, I was the only human in this area. And since the beginning of my trip, my cell phone had no signal in this area. I turned it on again and saw that it was still the same, so I turned it off again and tried to push the rocks outward to open the hole, but no matter how hard I tried, it was useless!
I shouted, “Hey, is anyone there? Help! I’m stuck here!” I repeated these words several times. After the last time I shouted, Shahīn screamed. I turned around and saw it standing inside a new hole at the end of the crack, which had been a dead end before the collapse of the rubble in front of the entrance, and was screaming repeatedly as if to say, “Let’s go this way!”

Alpha
5🔥3
ALPHA
#داستان #راز_کوهستان #صفحه_۵ از جایم پریدم و بررسی کردم که جایی از بدنم را نیش نزده باشد ، خیالم که راحت شد نشستم و دستی بر سر شاهین کشیدم ، ناخودآگاه گفتم ممنون سیمرغ و شاهین بال اش را که پانسمان نبود، باز کرد و سرش را بالا آورد ، پیش خودم گفتم حتما از این…
#داستان #راز_کوهستان #صفحه_۶
خودم را به خدا سپردم سپس وارد شدم، رسیدم به دوراهی که سمتی از آن ورودی یک غار بزرگ بودو سمت دیگر ادامه شکاف بود و میشد نور را از ارتفاعات بالای بین دو سخره تماشا کرد،مسیر خودم را در نور انتخاب کردم و حرکت کردم،کمی رفتم شاهین را نگاه کردم همانجا ایستاده،صدایش کردم سیمرغ بیا،سپس شروع کرد با صدایی آرام صیحه زدن، مکث کردم ، اما جایی که در آن نور وجود دارد نشانه خروج است ؛ پس به راه خودم ادامه دادم!
حدودا یک ساعت است که در شکاف قدم میزنم؛ بوی نم و گُلسَنگ رو میشود حس کرد ، برایم خیلی عجیب است که مسیر مال رو است ، نشستم تا کمی استراحت کنم و تغدیه کنم ، سیمرغ نیز بدنبالم آمده بود کنارم نشست !
کمی نان و عسل از کوله درآوردم و خوردم ، تکه ای از گوشت باقی مانده را به شاهین دادم ؛ ناگهان چشمم خورد به یکسری علائم روی دیواره شکاف ، چیزی مشابه عدد یک که بالای آن یک ضربدر کشیده شده و چندین آدمک که سلاح بدست بدور چیزی شبیه به عدد صفر ایستاده اند که دور آن حاله ای از خطوط ممتد نقاشی شده و انگار قصد حفاظت از آن را در مقابل حیواناتی همچون مار و گرگ و میمون دارند که به دورشان کشیده شده است!

آلفا
8👍1
ALPHA
#translate@fromAlpha
#Story #MountainMystery #Page5
#translate@fromAlpha
#Story #MountainMystery #page_6
I entrusted myself to God and entered. I arrived at a fork in the path: one side led to the entrance of a large cave, while the other continued through a crevice where light streamed in from the heights above between two cliffs. I chose the path illuminated by light and moved forward.

After walking a bit, I looked back at the hawk. It was standing there, unmoving. I called out, “Simorgh, come!” It began to cry softly. I paused, but where there is light, there is a sign of an exit. So, I continued on my way.

It has been about an hour since I started walking through the crevice. The scent of dampness and moss is evident. I find it strange that the path feels like an animal trail. I sat down to rest and have a meal. Simorgh had followed me and sat beside me.

I took out some bread and honey from my bag and ate. I gave a piece of leftover meat to the hawk. Suddenly, my eyes caught sight of some symbols on the wall of the crevice: something resembling the number one with a cross drawn above it, several stick figures holding weapons surrounding what looked like the number zero, encircled by a halo of continuous lines. It seemed as though they were protecting it from animals such as snakes, wolves, and monkeys, which were drawn around them!

Alpha
8👍1
ALPHA
#داستان #راز_کوهستان #صفحه_۶
#داستان #راز_کوهستان #صفحه_۷
تلفن همراهم را روشن کردم و چند عکس از دیواره ها گرفتم و دوباره خاموشش کردم سپس به راه افتادم، نقاشی ها همچنان ادامه دارد!
آخرین نقاشی چندین انسان را نشان میداد که سوار بر قایق بودند و پارو در دستشان بود ، بعد از آن دیگر نقاشی ندیدم.
نور آفتاب بصورت مستقیم داخل شکاف میزد و ظهر شده، چقدر لذت بخش است که گرمایش را میتوانم حس کنم!
پانسمان بال شاهین را باز کردم تا نگاهی به بالش بیاندازم که حیرت زده شدم، زیرا زخم فجیع بالش به طور کامل خوب شده بود و وقتی بانداژ را جدا کردم بال هایش را باز کرد و شروع کرد به امتحان کردن بال هایش، گویا همچنان درد را در آن بال احساس میکند.

به ادمه مسیر پرداختم، به انتهای شکاف نزدیک شده ام نور زیادی در مقابلم است که دیدم را مختل میکند.
چند قدمی جلوتر با صحنه شگفتی روبرو شدم؛
درست روبرویم یک دره با شیب بسیار تند و ارتفاعی حدود پانصد متر وجود دارد .
آنجایی که من ایستاده بودم تنها جای صاف قابل ایستادن بود و در انتهای دره یک رودخانه بچشم میخورد !

آلفا
👍52
ALPHA
#Story #MountainMystery #page_6
#translate@fromAlpha
#story #MountainMystery #Page_7
I turned on my phone, took a few photos of the walls, and turned it off again, then continued on my way. The paintings were still there!
The last painting depicted several people riding a boat with paddles in their hands. After that, I didn’t see any more paintings.
The sunlight was directly shining into the crevice, and it was noon. How delightful it was to feel its warmth!
I unwrapped the hawk’s bandage to check its wing and was astonished to see that the severe wound had completely healed. When I removed the bandage, it spread its wings and started flapping them, testing its movement. It seemed to still feel some pain, as it quickly folded its wing again.
I continued my journey and realized I was nearing the end of the crevice, as the intense light ahead was disrupting my vision. Finally, I arrived and was greeted by a breathtaking scene: a towering ravine with a steep slope, about 500 meters high. The spot where I stood was the only flat surface to stand on, and at the bottom of the ravine, a river was visible!


Alpha
👍43