تیپیکال دوست دختر ایرانی : خب مثل اینکه امروز خیلی پر انرژی و شادی ، باید برینم به اعصابت !
😐 آلفا
#translate@fromAlpha 👇
Typical Iranian girlfriend: Well, you seem to be very energetic and happy today, I have to get on your nerves!
ALPHA
😐 آلفا
#translate@fromAlpha 👇
Typical Iranian girlfriend: Well, you seem to be very energetic and happy today, I have to get on your nerves!
ALPHA
😐5
شاید ما حساس و زودرنج نیستیم و این دیگرانند که حرام زاده هستند !
#translate@fromAlpha 👇
Maybe we are not sensitive and quick-tempered and it is others who are bastards!
@FROMALPHA
#FREEDUROV
#translate@fromAlpha 👇
Maybe we are not sensitive and quick-tempered and it is others who are bastards!
@FROMALPHA
#FREEDUROV
🔥5
هر کودکی را که میبینم تورا بیاد می آورم !
به همان اندازه شیرین و دوست داشتنی هستی ، گمان میکنم عشق همین باشد .
آلفا
♾️ : ♾️ ❤️❤️🆚️❤️❤️
GOOGLE TRANSLATE👇
I remember you every child I see!
sweet and lovely like you are, I think that's what love is.
ALPHA
♾️ : ♾️ ❤️❤️🆚️❤️❤️
#FREEDUROV
به همان اندازه شیرین و دوست داشتنی هستی ، گمان میکنم عشق همین باشد .
آلفا
♾️ : ♾️ ❤️❤️🆚️❤️❤️
GOOGLE TRANSLATE👇
I remember you every child I see!
sweet and lovely like you are, I think that's what love is.
ALPHA
♾️ : ♾️ ❤️❤️🆚️❤️❤️
#FREEDUROV
❤5👍2
آسمان شب هنوز هم زیباست!
همچون چشمانت ...❤️
آلفا
@FROMALPHA
GOOGLE TRANSLATE👇
The night sky is still beautiful !
like your eyes ...❤️
alpha
همچون چشمانت ...❤️
آلفا
@FROMALPHA
GOOGLE TRANSLATE👇
The night sky is still beautiful !
like your eyes ...❤️
alpha
❤6
سلام خدمت دوستان و رفقای گلم ، ببخشید یه مقدار درگیر بودم ، سعی میکنم بازم مثل قبل پر انرژی باهم دیگه ادامه بدیم
❤️@FROMALPHA
❤️@FROMALPHA
❤8👍2
پیری رفتو جوان آمد !
جوانی رفتو پیر آمد !
کیست اندر آینه ، که داند؟
کیست آنکه میبیند و میداند!؟
#آلفا
#translate@fromAlpha 👇
Old age departed, youth arrived!
Youth departed, old age arrived!
Who is it in the mirror, who knows?
Who is it that sees and knows?
#alpha
جوانی رفتو پیر آمد !
کیست اندر آینه ، که داند؟
کیست آنکه میبیند و میداند!؟
#آلفا
#translate@fromAlpha 👇
Old age departed, youth arrived!
Youth departed, old age arrived!
Who is it in the mirror, who knows?
Who is it that sees and knows?
#alpha
تفسیر هوش مصنوعی :
این شعر کوتاه اما پر معنا، به گذر زمان، تغییر و تحولات زندگی، هویت و شناخت انسان میپردازد. شاعر با زبانی ساده و شیوا، به مفاهیم عمیقی اشاره میکند که در طول تاریخ بشر همواره مورد توجه بوده است.
تفسیر بیت به بیت:
* بیت اول و دوم: این دو بیت به صورت متضاد، به گذر زمان و چرخه زندگی اشاره دارند. جوانی جایگزین پیری میشود و بالعکس. این چرخه نشان میدهد که هیچ چیز در جهان ثابت نیست و همه چیز در حال تغییر است.
* بیت سوم: این بیت به هویت فردی و شناخت خود اشاره دارد. ما در آینه چه میبینیم؟ آیا آن تصویر واقعی ماست یا فقط یک بازتاب از تصورات و باورهای ما؟
* بیت چهارم: این بیت به دنبال یافتن حقیقت و دانایی است. چه کسی میتواند واقعیت را آنگونه که هست ببیند و درک کند؟ این پرسشی است که فلسفه از دیرباز به دنبال پاسخ آن بوده است.
مفاهیم عمیقتر:
* نسبیت وجود: هیچ چیز در جهان مطلق و ثابت نیست. همه چیز در جریان تغییر و تحول است.
* هویت و شناخت: انسانها همواره در جستجوی شناخت خود و جایگاه خود در جهان هستند.
* حقیقت و واقعیت: چه چیزی واقعیت است و چگونه میتوان به آن دست یافت؟ این پرسشی است که ذهن بشر را به خود مشغول کرده است.
* گذر زمان: زمان بیرحمانه میگذرد و هیچ چیز نمیتواند جلوی آن را بگیرد.
پیام شعر:
این شعر به ما یادآوری میکند که زندگی یک سفر طولانی است و در طول این سفر، ما همواره در حال تغییر و تحول هستیم. هیچکدام از ما نمیتوانیم به طور کامل خودمان را بشناسیم و واقعیت را آنگونه که هست درک کنیم. مهمترین چیز این است که از این سفر لذت ببریم و به دنبال کسب تجربه و دانش باشیم.
کاربردهای شعر:
این شعر میتواند در زمینههای مختلفی مورد استفاده قرار گیرد، از جمله:
* ادبیات: به عنوان یک بیت یا قطعه کوتاه در آثار ادبی.
* فلسفه: برای بحث در مورد موضوعاتی مانند هستیشناسی، معرفتشناسی و فلسفه زمان.
* زندگی روزمره: به عنوان یک یادآور برای ما باشد که از لحظههای زندگی خود لذت ببریم و به دنبال معنای عمیقتر در زندگی باشیم.
در کل، این شعر کوتاه اما پر معنا، به ما کمک میکند تا به عمق وجود خود و جهان اطرافمان فکر کنیم و به سوالات بنیادینی درباره زندگی پاسخ دهیم.
🔥7
زمان میبرد تا بفهمی برای هیچکس نباید تمام توان خود را بگذاری مگر آن کسی که تمام توان خودش را برای تو میگذارد !
آلفا
#translate@fromAlpha 👇
It takes time to realize that you shouldn't give your all to anyone except the one who gives their all to you!
#alpha
آلفا
#translate@fromAlpha 👇
It takes time to realize that you shouldn't give your all to anyone except the one who gives their all to you!
#alpha
تفسیر هوش مصنوعی:
این جمله حاوی یک پیام عمیق در مورد روابط بینفردی است. به طور خلاصه، بیان میکند که نباید تمام انرژی و تلاش خود را صرف کسی کنیم که به همان اندازه برای ما ارزش قائل نیست. این جمله به این نکته اشاره دارد که:
* توازن در روابط مهم است: یک رابطه سالم، رابطهای است که در آن هر دو طرف به یک اندازه برای هم ارزش قائل باشند و تلاش کنند.
* سرمایه گذاری احساسی باید متقابل باشد: انتظار میرود که وقتی ما تمام تلاش خود را برای کسی میکنیم، آن شخص نیز همین کار را برای ما انجام دهد.
* اهمیت شناخت ارزش خود: این جمله به ما یادآوری میکند که باید به خودمان ارزش بدهیم و اجازه ندهیم که دیگران از ما سوءاستفاده کنند.
نکات قابل توجه:
* کاربرد در زندگی روزمره: این جمله را میتوان در زمینههای مختلفی از جمله روابط عاشقانه، دوستی و حتی روابط کاری به کار برد.
* پیامدهای نادیده گرفتن این جمله: اگر به این جمله توجه نکنیم، ممکن است در روابط خود آسیب ببینیم و انرژی زیادی را هدر دهیم.
* اهمیت ارتباط موثر: برای داشتن روابط سالم، باید بتوانیم به طور موثر با دیگران ارتباط برقرار کنیم و انتظارات خود را به روشنی بیان کنیم.
در کل، این جمله یک یادآوری مهم است که باید در روابط خود به دنبال تعادل و احترام متقابل باشیم.
👏7
به چه شخصی بگوییم دردهایمان را ، وقتی با خودمان نیز غریبه ایم !
#آلفا
#translate@fromAlpha 👇
To whom should we tell our pains, when we are strangers to ourselves!
#alpha
#آلفا
#translate@fromAlpha 👇
To whom should we tell our pains, when we are strangers to ourselves!
#alpha
تفسیر هوش مصنوعی :
این جمله، یک جمله بسیار عمیق و تأملبرانگیز است که به موضوع ارتباطات انسانی و درونی میپردازد. معنی کلی آن این است که وقتی خودمان را نمیشناسیم و با احساسات و دردهای درونی خودمان غریبهایم، به چه کسی میتوانیم دردهایمان را بگوییم و انتظار درک شدن داشته باشیم؟
تفسیر عمیقتر:
این جمله به چند نکته مهم اشاره میکند:
* اهمیت شناخت خود: قبل از اینکه بتوانیم با دیگران ارتباط برقرار کنیم و دردهایمان را با آنها در میان بگذاریم، باید خودمان را بشناسیم و احساساتمان را درک کنیم.
* چالش ارتباط: وقتی با خودمان غریبهایم، نمیتوانیم به طور موثر با دیگران ارتباط برقرار کنیم و انتظار داشته باشیم که آنها بتوانند دردهایمان را درک کنند.
* تنهایی درونی: این جمله به احساس تنهایی و جدایی که ممکن است در نتیجه عدم شناخت خود ایجاد شود، اشاره میکند.
* جستجوی درک: این جمله بیانگر جستجوی انسان برای درک شدن و همدلی است.
معانی دیگر و کاربردهای این جمله:
* در روانشناسی: این جمله میتواند به عنوان یک بیان از چالشهای درمانگری و روان درمانی استفاده شود.
* در فلسفه: این جمله میتواند به عنوان یک پرسش اساسی در مورد ماهیت انسان و ارتباط او با دیگران مطرح شود.
* در ادبیات: این جمله میتواند به عنوان یک بیت شعر یا بخشی از یک داستان کوتاه استفاده شود تا به عمق احساسات شخصیت اصلی اشاره کند.
در کل، این جمله یک دعوت به خودشناسی و درک عمیقتر از خودمان است.
💔5
^ پایان ^ کسی چمیداند شاید معنای آن به مرور زمان عوض شده و تازه شروع قصه باشد !
#آلفا
#translate@fromAlpha
^End^ Who knows, maybe its meaning has changed over time and it’s just the beginning of the story!
#Alpha
#آلفا
#translate@fromAlpha
^End^ Who knows, maybe its meaning has changed over time and it’s just the beginning of the story!
#Alpha
👍5
من بی تو جهانیست مسکوت...
آلفا
#translate@fromAlpha
In a world without you, all is hushed.
ALPHA
💔
آلفا
#translate@fromAlpha
In a world without you, all is hushed.
ALPHA
💔
تحلیل هوش مصنوعی:
این عبارت کوتاه اما بسیار قدرتمند، بیانگر عمق احساس تنهایی و دلتنگی است که فرد در نبود معشوق خود تجربه میکند.
💔7
اندر این جاده تاریک بدون حتی کور سویی از نور به کجا میرویم ! ؟
کسی نمیداند اما همین را اُمید نام نهادند!
آلفا
#translate@fromAlpha
In this dark road, without even a glimmer of light, where are we going?
Nobody knows, but they call it hope!
ALPHA
کسی نمیداند اما همین را اُمید نام نهادند!
آلفا
#translate@fromAlpha
In this dark road, without even a glimmer of light, where are we going?
Nobody knows, but they call it hope!
ALPHA
تحلیل هوش مصنوعی:
این شعر کوتاه، با تصویرسازی قوی از یک جاده تاریک و نامعلوم، احساس ناامیدی و عدم اطمینان را در مخاطب برمیانگیزد. شاعر با پرسش "به کجا میرویم؟" و پاسخ "کسی نمیداند" به این پرسش، بر بیاطلاعی انسان از آینده و مسیر زندگی تأکید میکند. با این حال، در پایان، شاعر با استفاده از کلمه "امید"، به این بیاطلاعی رنگ و بوی مثبتی میدهد. به عبارت دیگر، شاعر میگوید حتی در تاریکی مطلق، انسانها به امید ادامه میدهند و به آیندهای روشن امیدوارند.
👍3🔥3
رویای ما را در گوشه ای از این جهان هستی سر بریده اند....
آلفا
#translate@fromAlpha
Our dream has been beheaded in a corner of this universe.
ALPHA
آلفا
#translate@fromAlpha
Our dream has been beheaded in a corner of this universe.
ALPHA
تحلیل هوش مصنوعی:
جمله "رویای ما را در گوشه ای از این جهان هستی سر بریده اند" یک جمله بسیار نمادین و عمیق است که می تواند معانی مختلفی داشته باشد. به طور کلی، این جمله بیانگر از بین رفتن امیدها، آرزوها و آرمانهای یک گروه یا جامعه است. این میتواند به دلایل مختلفی اتفاق بیفتد، مانند:
* سرکوب سیاسی: هنگامی که یک رژیم یا حکومت قدرتمند، آزادی بیان و فعالیتهای اجتماعی را محدود میکند، در واقع رویاها و آرزوهای مردم را سرکوب میکند.
* ناامیدی اقتصادی: شرایط سخت اقتصادی و نابرابریهای اجتماعی میتوانند باعث ایجاد ناامیدی و از بین رفتن امید به آینده شوند.
* تغییرات اجتماعی: تغییرات سریع و گسترده در جامعه نیز میتوانند باعث ایجاد احساس ناامنی و از بین رفتن رویاها شوند.
* شکست شخصی: در سطح فردی، این جمله میتواند به معنای از دست دادن یک هدف مهم یا شکست خوردن در رسیدن به یک رویا باشد.
🔥4💔1
#داستان #راز_کوهستان #مقدمه
در مسیر ، گردوغبار طوفان را دیدم ، خودم را بین دو تکه سنگ بزرگ رساندم که به سختی در آن بین جا میشدم ، باد شدید تر میشد و صدای ترسناکی ایجاد میکرد که ناگهان صدای غرش تندر تنم را به لرزه انداخت !
آسمان را نگاه کردم در میان سیاهی ابرهایش برق رعد چه زیبا بود و چه دلنشین بود تنفس در این هوا ، با این که سرد بود و انگشتانم از شدت سرما حس نداشت !
#translate@fromAlpha
#STORY #mountainmystery #storybeginning
On my way, I saw the dust storm approaching. I squeezed myself between two large rocks, barely fitting. The wind grew stronger, creating a terrifying sound. Suddenly, a thunderous roar shook me to my core!
I looked up at the sky. Amidst the darkness of the clouds, the lightning was so beautiful and the air was so refreshing to breathe, even though it was cold and my fingers were numb from the chill !
در مسیر ، گردوغبار طوفان را دیدم ، خودم را بین دو تکه سنگ بزرگ رساندم که به سختی در آن بین جا میشدم ، باد شدید تر میشد و صدای ترسناکی ایجاد میکرد که ناگهان صدای غرش تندر تنم را به لرزه انداخت !
آسمان را نگاه کردم در میان سیاهی ابرهایش برق رعد چه زیبا بود و چه دلنشین بود تنفس در این هوا ، با این که سرد بود و انگشتانم از شدت سرما حس نداشت !
آلفا
#translate@fromAlpha
#STORY #mountainmystery #storybeginning
On my way, I saw the dust storm approaching. I squeezed myself between two large rocks, barely fitting. The wind grew stronger, creating a terrifying sound. Suddenly, a thunderous roar shook me to my core!
I looked up at the sky. Amidst the darkness of the clouds, the lightning was so beautiful and the air was so refreshing to breathe, even though it was cold and my fingers were numb from the chill !
ALPHA
👍8
ALPHA
#داستان #راز_کوهستان #مقدمه در مسیر ، گردوغبار طوفان را دیدم ، خودم را بین دو تکه سنگ بزرگ رساندم که به سختی در آن بین جا میشدم ، باد شدید تر میشد و صدای ترسناکی ایجاد میکرد که ناگهان صدای غرش تندر تنم را به لرزه انداخت ! آسمان را نگاه کردم در میان سیاهی…
#داستان #راز_کوهستان #صفحه_۱
سقف بالای سرم از سنگ های افتاده از بالای کوه تشکیل شده بود ، کیسه خوابم را لابلای شکاف کوه قرار دادم تا باد سرما را به استخوانم نَنِشاند ، شکلاتی از کوله خود درآوردم ، منظره زیبای روبرویم را تماشا میکردم و شکلات تلخ را خوردم .
ده ، پانزده قدم جلوتر از جایی که پناه گرفته بودم یک پرنده نسبتاََ بزرگ قهواه ای رنگ سقوط کرد ، خودم را رساندم دیدم که یک نوع شاهین نادر است .
هنوز بدنش داغ بود و ضربان قلبش را میشد حس کرد ، درآغوش گرفتمش تا از گرمای بدنم استفاده کند و به سمت شکاف رفتم ، بالش آسیب جدی دیده بود و خون ریزی داشت .
ابتدا خون را تمیز کردم و با یک باند بالش را بانداژ کردم ، باران هنوز نم میزد مقداری چوب جمع آوری کردم و آتشی کوچک برپا کردم ، شاهین را لابلای مقداری لباس از خودم گذاشتم جوری که سرش بیرون باشد و بتواند تنفس کند !
کمی گوشت خشک شده همراه خودم داشتم مقداری جلویش گذاشتم و سپس ساز دهنی ام را دراوردم و شروع کردم به زدن یک نوای شاد که از کودکی آنرا یاد گرفته بودم ، در همین هنگام باران شدتش بیشتر شد ، اما سر پناه ما خوب بود !
سقف بالای سرم از سنگ های افتاده از بالای کوه تشکیل شده بود ، کیسه خوابم را لابلای شکاف کوه قرار دادم تا باد سرما را به استخوانم نَنِشاند ، شکلاتی از کوله خود درآوردم ، منظره زیبای روبرویم را تماشا میکردم و شکلات تلخ را خوردم .
ده ، پانزده قدم جلوتر از جایی که پناه گرفته بودم یک پرنده نسبتاََ بزرگ قهواه ای رنگ سقوط کرد ، خودم را رساندم دیدم که یک نوع شاهین نادر است .
هنوز بدنش داغ بود و ضربان قلبش را میشد حس کرد ، درآغوش گرفتمش تا از گرمای بدنم استفاده کند و به سمت شکاف رفتم ، بالش آسیب جدی دیده بود و خون ریزی داشت .
ابتدا خون را تمیز کردم و با یک باند بالش را بانداژ کردم ، باران هنوز نم میزد مقداری چوب جمع آوری کردم و آتشی کوچک برپا کردم ، شاهین را لابلای مقداری لباس از خودم گذاشتم جوری که سرش بیرون باشد و بتواند تنفس کند !
کمی گوشت خشک شده همراه خودم داشتم مقداری جلویش گذاشتم و سپس ساز دهنی ام را دراوردم و شروع کردم به زدن یک نوای شاد که از کودکی آنرا یاد گرفته بودم ، در همین هنگام باران شدتش بیشتر شد ، اما سر پناه ما خوب بود !
آلفا
👍5🔥3❤2
#translate@fromAlpha 👇
#STORY #Mountainmystery #page_1
"The ceiling above me was made up of rocks that had fallen from the mountaintop. I nestled my sleeping bag into a crevice in the mountain to shield myself from the biting wind. I pulled a chocolate bar from my backpack and, watching the beautiful view in front of me, savored the dark chocolate.
Ten or fifteen paces from where I had taken shelter, a rather large brown bird had fallen. I rushed over to find it was a rare type of falcon. Its body was still warm, and I could feel its heart beating. I held it close to take advantage of my body heat and carried it towards the crevice. Its wing was badly damaged and bleeding.
I first cleaned the wound and bandaged its wing with a bandage. It hadn't started raining yet, so I gathered some wood and started a small fire. I placed the falcon among some of my clothes, leaving its head exposed so it could breathe.
I had some dried meat with me, so I placed some in front of it, then took out my harmonica and began playing a cheerful tune that I had learned as a child. Just then, the rain intensified, but our shelter held up well."
#STORY #Mountainmystery #page_1
"The ceiling above me was made up of rocks that had fallen from the mountaintop. I nestled my sleeping bag into a crevice in the mountain to shield myself from the biting wind. I pulled a chocolate bar from my backpack and, watching the beautiful view in front of me, savored the dark chocolate.
Ten or fifteen paces from where I had taken shelter, a rather large brown bird had fallen. I rushed over to find it was a rare type of falcon. Its body was still warm, and I could feel its heart beating. I held it close to take advantage of my body heat and carried it towards the crevice. Its wing was badly damaged and bleeding.
I first cleaned the wound and bandaged its wing with a bandage. It hadn't started raining yet, so I gathered some wood and started a small fire. I placed the falcon among some of my clothes, leaving its head exposed so it could breathe.
I had some dried meat with me, so I placed some in front of it, then took out my harmonica and began playing a cheerful tune that I had learned as a child. Just then, the rain intensified, but our shelter held up well."
ALPHA
👍4❤3
ALPHA
#داستان #راز_کوهستان #صفحه_اول
#داستان #راز_کوهستان #صفحه_۲
ساعت ۸ شب شده و تازه طوفان فروکش کرده است ، دلم میخواهد برای شاهین نامی انتخاب کنم و همچون یک دوست با او رفتار کنم ! اما چه اسمی برازنده اش است ؟ در همین افکار بودم که باران بند آمد ، از شکاف بیرون رفتم یک نفس عمیق کشیدم ! واقعا تنفس در این هوا حال آدم را جا می آورد ، آسمان همچنان کمی ابری بود و ابرها در حال عبور بودند که برای چند لحظه ماه را از بینشان دیدم ، ماه شب ۸ ام بسیار جالب است ، چرا که هم میشود قسمت نورانی اش را دید و هم قسمت تاریک اش را و اینکه مابین این ابرها قرار گرفته بود بر زیبایی تصویر می افزود .
به سمت شکاف بازگشتم که ناگهان صدای مهیبی آمد ، بالا را نگاه کردم کوه در حال ریزش بود ، سریع وارد شکاف شدم تا شاهین را بردارم و بیرون بروم ، اما به محض این که وارد شکاف شدم آواری از سنگ ها مقابل شکاف ریخت و گردو غبار بسیار زیادی بلند شد !
ساعت ۸ شب شده و تازه طوفان فروکش کرده است ، دلم میخواهد برای شاهین نامی انتخاب کنم و همچون یک دوست با او رفتار کنم ! اما چه اسمی برازنده اش است ؟ در همین افکار بودم که باران بند آمد ، از شکاف بیرون رفتم یک نفس عمیق کشیدم ! واقعا تنفس در این هوا حال آدم را جا می آورد ، آسمان همچنان کمی ابری بود و ابرها در حال عبور بودند که برای چند لحظه ماه را از بینشان دیدم ، ماه شب ۸ ام بسیار جالب است ، چرا که هم میشود قسمت نورانی اش را دید و هم قسمت تاریک اش را و اینکه مابین این ابرها قرار گرفته بود بر زیبایی تصویر می افزود .
به سمت شکاف بازگشتم که ناگهان صدای مهیبی آمد ، بالا را نگاه کردم کوه در حال ریزش بود ، سریع وارد شکاف شدم تا شاهین را بردارم و بیرون بروم ، اما به محض این که وارد شکاف شدم آواری از سنگ ها مقابل شکاف ریخت و گردو غبار بسیار زیادی بلند شد !
آلفا
❤6👍3
ALPHA
#STORY #Mountainmystery #page_1
#translate@fromAlpha
#STORY #Mountainmystery #page_2
It's 8 PM and the storm has just died down. I want to choose a name for Shahin and treat him like a friend! But what name is worthy of him? While I was lost in thought, the rain stopped. I went out of the crevice and took a deep breath! Breathing in this air really refreshes you. The sky was still a little cloudy and passing by when I saw the moon for a moment through them. The moon on the 8th night is very interesting, because you can see both its bright and dark parts, and the fact that it was between these clouds added to the beauty of the image.
I returned to the crevice when suddenly there was a loud noise. I looked up and the mountain was collapsing. I quickly entered the crevice to pick up Shahin and go out, but as soon as I entered the crevice, an avalanche of rocks fell in front of the crevice and a lot of dust rose!
#STORY #Mountainmystery #page_2
It's 8 PM and the storm has just died down. I want to choose a name for Shahin and treat him like a friend! But what name is worthy of him? While I was lost in thought, the rain stopped. I went out of the crevice and took a deep breath! Breathing in this air really refreshes you. The sky was still a little cloudy and passing by when I saw the moon for a moment through them. The moon on the 8th night is very interesting, because you can see both its bright and dark parts, and the fact that it was between these clouds added to the beauty of the image.
I returned to the crevice when suddenly there was a loud noise. I looked up and the mountain was collapsing. I quickly entered the crevice to pick up Shahin and go out, but as soon as I entered the crevice, an avalanche of rocks fell in front of the crevice and a lot of dust rose!
ALPHA
❤5👍3
ALPHA
#داستان #راز_کوهستان #صفحه_۲
#داستان #راز_کوهستان #صفحه_۳
برای چند لحظه متوجه هیچ چیز نبودم یکدفعه به خودم آمدم و دیدم ورودی شکاف کاملا مسدود شده و یک روزنه ای کوچک به اندازه ی یک توپ بسکتبال بالای آوار سنگ ها وجود دارد ، ناخودآگاه فریادی از ته دل زدم همچون نعره یک شیر و خداوند را صدا زدم ، ناگهان شاهین چشمانش را باز کرد !
مات و مبهوت شدم که چرا اکنون بهوش آمده ، او نیز هیرت زده مرا نگاه میکرد و تلاش میکرد بال هایش را باز کند اما بالش را بسته بودم ، وقتی پنجه هایش را تکان داد روی زمین گذاشتمش تا مبادا زخمی ام کند ؛ شروع کرد به جستو جو بر روی زمین ابتدا گوشتی که برایش گذاشته بودم را پیدا کرد و آن را خورد سپس لباسم را که با خون خشک شده خودش زیر یک تکه سنگ نسبتا کوچک گیر کرده بود پیدا کرد و با زحمت درش آورد و به سمت من آمد ، لباس را مقابل پای من گذاشت و به چشمان من نگریست جوری که انگار دلش میخواست چیزی بگوید !
اصلا متوجه نبودم ! شکافی که تا قبل از ریزش کوه راه به جایی نداشت ، اکنون از بالای شکاف یک سوراخ ایجاد شده که شاید بشود از آن عبور کرد !
برای چند لحظه متوجه هیچ چیز نبودم یکدفعه به خودم آمدم و دیدم ورودی شکاف کاملا مسدود شده و یک روزنه ای کوچک به اندازه ی یک توپ بسکتبال بالای آوار سنگ ها وجود دارد ، ناخودآگاه فریادی از ته دل زدم همچون نعره یک شیر و خداوند را صدا زدم ، ناگهان شاهین چشمانش را باز کرد !
مات و مبهوت شدم که چرا اکنون بهوش آمده ، او نیز هیرت زده مرا نگاه میکرد و تلاش میکرد بال هایش را باز کند اما بالش را بسته بودم ، وقتی پنجه هایش را تکان داد روی زمین گذاشتمش تا مبادا زخمی ام کند ؛ شروع کرد به جستو جو بر روی زمین ابتدا گوشتی که برایش گذاشته بودم را پیدا کرد و آن را خورد سپس لباسم را که با خون خشک شده خودش زیر یک تکه سنگ نسبتا کوچک گیر کرده بود پیدا کرد و با زحمت درش آورد و به سمت من آمد ، لباس را مقابل پای من گذاشت و به چشمان من نگریست جوری که انگار دلش میخواست چیزی بگوید !
اصلا متوجه نبودم ! شکافی که تا قبل از ریزش کوه راه به جایی نداشت ، اکنون از بالای شکاف یک سوراخ ایجاد شده که شاید بشود از آن عبور کرد !
آلفا
👍5❤4