در جلسه آخر سمینار ششم، آنطور که من بخاطر دارم، استاد... به علاقه برخی غربیان به ادیبان پارسی و همنامی یکی از روسای جمهور فرانسه با استاد سخن حضرت "سعدی" اشاره کردند. به ذهنم رسید که فیزیکدانان نیز از این علاقه و افتخار بینصیب نماندهاند.
"نیکولا سعدی کارنو" (Nicolas Léonard Sadi Carno) فیزیکدان و مهندس فرانسوی قرن نوزدهم است که به پدر علم ترمودینامیک شهرت دارد. بر اساس کشفیات این فیزیکدان که متأسفانه عمر کوتاهی داشت، دیگر فیزیکدانان مفاهیمی چون صفر مطلق و آنتروپی را ابداع کردند.
پدر وی یعنی "لازار کارنو" ریاضیدان، فیزیکدان و شخصیت برجستهای در فرانسه بود که علاقه بسیاری به شعرای پارسیزبان داشت و عشق و علاقه ویژه ایشان به حضرت سعدی سبب شد که فرزند خود را سعدی نامگذاری کند.
بعدها پسر دیگر جناب لازار کارنو به افتخار برادرش (سعدی کارنو)، نام پسرش را سعدی انتخاب میکند که ایشان یعنی "ماری فرانسوا سعدی کارنو" پنجمین رئیس جمهور کشور فرانسه میشود.
در پایین لینک مقالهای درباره مرور زندگی و کارهای علمی سعدی کارنو را برای علاقمندان قرار میدهم:
https://arxiv.org/html/2508.17027v1
حسین مصحفی
"نیکولا سعدی کارنو" (Nicolas Léonard Sadi Carno) فیزیکدان و مهندس فرانسوی قرن نوزدهم است که به پدر علم ترمودینامیک شهرت دارد. بر اساس کشفیات این فیزیکدان که متأسفانه عمر کوتاهی داشت، دیگر فیزیکدانان مفاهیمی چون صفر مطلق و آنتروپی را ابداع کردند.
پدر وی یعنی "لازار کارنو" ریاضیدان، فیزیکدان و شخصیت برجستهای در فرانسه بود که علاقه بسیاری به شعرای پارسیزبان داشت و عشق و علاقه ویژه ایشان به حضرت سعدی سبب شد که فرزند خود را سعدی نامگذاری کند.
بعدها پسر دیگر جناب لازار کارنو به افتخار برادرش (سعدی کارنو)، نام پسرش را سعدی انتخاب میکند که ایشان یعنی "ماری فرانسوا سعدی کارنو" پنجمین رئیس جمهور کشور فرانسه میشود.
در پایین لینک مقالهای درباره مرور زندگی و کارهای علمی سعدی کارنو را برای علاقمندان قرار میدهم:
https://arxiv.org/html/2508.17027v1
حسین مصحفی
مدرسه لکانی ایران
در جلسه آخر سمینار ششم، آنطور که من بخاطر دارم، استاد... به علاقه برخی غربیان به ادیبان پارسی و همنامی یکی از روسای جمهور فرانسه با استاد سخن حضرت "سعدی" اشاره کردند. به ذهنم رسید که فیزیکدانان نیز از این علاقه و افتخار بینصیب نماندهاند. "نیکولا سعدی…
توضیح بیشتر دکتر پروا:
البته من مثل آقای مراد فرهادپور و بسیاری از روشنفکران ایرانی (با تمام احترامی که برایشان قائلم )تصور نمی کنم که بکار بردن اسم سعدی توسط فرانسویان، و اینکه کتاب او را همردیف کتابهای آسمانی می دانسته اند، چیزی بر قدر و ارزش سعدی می افزاید. اصولا درک اروپائیان از ادبیات فارسی (که یکی از پایه های مهمش عرفان ایرانی و به همین خاطر مراتب یقین است) درک بسیار محدودی است، چون در ادبیات خود مشابهش را ندارند. کدامیک از ادیبان غربی آرزوی افزایش مراتب یقین را دارد؟ که ژست شکاکیت از عناصر تقریبا ثابت هنر و فلسفه غربی و به تبع آن روشنفکر ایرانیست.
نظامی می گوید:
خداوندا درِ توفیق بگشای
نظامی را رهِ تحقیق بنمای
دلی ده کاو یقینت را بشاید
زبانی کآفرینت را سراید
مده ناخوب را بر خاطرم راه
بدار از ناپسندم دست کوتاه
درونم را به نورِ خود برافروز
زبانم را ثنای خود درآموز
به داوودی، دلم را تازه گردان
زبورم را بلندآوازه گردان
اگر ریپکا، هفت پیکر نظامی را برترین اثر ادبی جهان معرفی کرده، به این دلیل نبوده که به تمام ظرایف معنایی آن از پشت دیوار زبان دست پیدا کرده، بلکه به این دلیل است که متوجه شده نظامی داستان بزمی تو در تویی خلق کرده که در ادبیات جهان از بابت پیچیدگی و در پرده بودن نظیر نداشته است.
گرچه دانش غربی از این پرده ها می تواند رمزگشایی کند، (کاری که من برای اولین بار در مورد کتاب هفت پیکر و دیگر کتابهای نظامی در کتاب #نظامی_و_نظام_هستی کرده ام) اما اگر تصور شود دیدگاه های مدرن، چنین آثاری را نه کشف دوباره، بلکه می شکند و دوباره سازی و حتی تخریب می کند، و بر ارزش آنها یا دیدگاه های غربی می افزاید، به بیراهه رفته ایم.
خودباختگی برای سرزمینی که چنین گنجینه های بی نظیری دارد، ضلالت و گمراهی آشکاریست.
از هر چیزی، حتی عرفان، می توان برای واپس روی استفاده کرد. اگر در فرقه ها، یک جزء ثابت دیدگاه های روانکاوی و یا مارکسیستی و خودباختگی حقیرانه در برابر آنهاست، آیا این گناه این دیدگاه هاست؟ مگر از چاقوی جراحی نمی شود برای آدم کشی استفاده کرد؟!
#کانال_مدرسه_لکانی
@freudtolacan_farzamparva
البته من مثل آقای مراد فرهادپور و بسیاری از روشنفکران ایرانی (با تمام احترامی که برایشان قائلم )تصور نمی کنم که بکار بردن اسم سعدی توسط فرانسویان، و اینکه کتاب او را همردیف کتابهای آسمانی می دانسته اند، چیزی بر قدر و ارزش سعدی می افزاید. اصولا درک اروپائیان از ادبیات فارسی (که یکی از پایه های مهمش عرفان ایرانی و به همین خاطر مراتب یقین است) درک بسیار محدودی است، چون در ادبیات خود مشابهش را ندارند. کدامیک از ادیبان غربی آرزوی افزایش مراتب یقین را دارد؟ که ژست شکاکیت از عناصر تقریبا ثابت هنر و فلسفه غربی و به تبع آن روشنفکر ایرانیست.
نظامی می گوید:
خداوندا درِ توفیق بگشای
نظامی را رهِ تحقیق بنمای
دلی ده کاو یقینت را بشاید
زبانی کآفرینت را سراید
مده ناخوب را بر خاطرم راه
بدار از ناپسندم دست کوتاه
درونم را به نورِ خود برافروز
زبانم را ثنای خود درآموز
به داوودی، دلم را تازه گردان
زبورم را بلندآوازه گردان
اگر ریپکا، هفت پیکر نظامی را برترین اثر ادبی جهان معرفی کرده، به این دلیل نبوده که به تمام ظرایف معنایی آن از پشت دیوار زبان دست پیدا کرده، بلکه به این دلیل است که متوجه شده نظامی داستان بزمی تو در تویی خلق کرده که در ادبیات جهان از بابت پیچیدگی و در پرده بودن نظیر نداشته است.
گرچه دانش غربی از این پرده ها می تواند رمزگشایی کند، (کاری که من برای اولین بار در مورد کتاب هفت پیکر و دیگر کتابهای نظامی در کتاب #نظامی_و_نظام_هستی کرده ام) اما اگر تصور شود دیدگاه های مدرن، چنین آثاری را نه کشف دوباره، بلکه می شکند و دوباره سازی و حتی تخریب می کند، و بر ارزش آنها یا دیدگاه های غربی می افزاید، به بیراهه رفته ایم.
خودباختگی برای سرزمینی که چنین گنجینه های بی نظیری دارد، ضلالت و گمراهی آشکاریست.
از هر چیزی، حتی عرفان، می توان برای واپس روی استفاده کرد. اگر در فرقه ها، یک جزء ثابت دیدگاه های روانکاوی و یا مارکسیستی و خودباختگی حقیرانه در برابر آنهاست، آیا این گناه این دیدگاه هاست؟ مگر از چاقوی جراحی نمی شود برای آدم کشی استفاده کرد؟!
#کانال_مدرسه_لکانی
@freudtolacan_farzamparva
Forwarded from ART CHANNEL
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
❗️پاواراتی و همخوانی با کودکان!
▪️سال ۱۹۹۴، مودنا. لوچیانو پاواروتی، مشهورترین تنور جهان، منتظر یک مصاحبهی معمولی در خانهاش است. اما ناگهان سکوت خانه با خندههای شاد کودکان شکسته میشود. گروهی از بچههای کوچک، اعضای پیکولو کورو دل آنتونیانو، با هیجان دورش جمع میشوند و با صداهای ظریف و پر از شور میپرسند: «مائسترو، با ما "۴۴ گربه" رو میخونی؟» پاواروتی که عادت داشت صحنههای بزرگ لا اسکالا را با صدای عظیمش پر کند و با آریاهای پوچینی قلب میلیونها نفر را به لرزه درآورد، لحظهای درنگ میکند. سپس لبخندی گرم میزند، روی صندلی مینشیند و در میان آن کودکان، بدون هیچ لباس رسمی، بدون نورافکن و بدون ارکستر، شروع به خواندن میکند. ترانهی «۴۴ گربه»؛ داستان گروهی از چهلچهار گربهی خیابانی و بیسرپرست است که در زیرزمین یک ساختمان قدیمی جمع میشوند، جلسه میگذارند و تصمیم میگیرند با بچههای مهربان دوست شوند تا غذا و محبت پیدا کنند. «۴۴ گربه» فقط یک آهنگ کودکانه نیست؛ یک نماد فرهنگی در ایتالیا و یکی از شیرینترین لحظههای تاریخ موسیقی کلاسیک -بهلطف پاوارتی- است!
@artchanel
▪️سال ۱۹۹۴، مودنا. لوچیانو پاواروتی، مشهورترین تنور جهان، منتظر یک مصاحبهی معمولی در خانهاش است. اما ناگهان سکوت خانه با خندههای شاد کودکان شکسته میشود. گروهی از بچههای کوچک، اعضای پیکولو کورو دل آنتونیانو، با هیجان دورش جمع میشوند و با صداهای ظریف و پر از شور میپرسند: «مائسترو، با ما "۴۴ گربه" رو میخونی؟» پاواروتی که عادت داشت صحنههای بزرگ لا اسکالا را با صدای عظیمش پر کند و با آریاهای پوچینی قلب میلیونها نفر را به لرزه درآورد، لحظهای درنگ میکند. سپس لبخندی گرم میزند، روی صندلی مینشیند و در میان آن کودکان، بدون هیچ لباس رسمی، بدون نورافکن و بدون ارکستر، شروع به خواندن میکند. ترانهی «۴۴ گربه»؛ داستان گروهی از چهلچهار گربهی خیابانی و بیسرپرست است که در زیرزمین یک ساختمان قدیمی جمع میشوند، جلسه میگذارند و تصمیم میگیرند با بچههای مهربان دوست شوند تا غذا و محبت پیدا کنند. «۴۴ گربه» فقط یک آهنگ کودکانه نیست؛ یک نماد فرهنگی در ایتالیا و یکی از شیرینترین لحظههای تاریخ موسیقی کلاسیک -بهلطف پاوارتی- است!
@artchanel
مدرسه لکانی ایران
انواع سخن در دنیای امروز: سخن پوششی، سخن کوششی، سخن جوششی (۲)
۲. سخن کوششی: اندک افرادی که ازین کلمات توخالی و مسابقه های بی معنی به تنگ آمده اند، به جستجوی کلام دیگری می پردازند. خود فرآیند روانکاوی راستین، فرآیند جستجوی کلامی است که از درون می آید، و تکرار طوطی وار کلمات دیگران نیست. به قول سعدی:
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
اما دست یابی به سخن جوششی، همیشه با موفقیت همراه نیست. همین است که برخی افراد عطای آن را به لقای آن می بخشند و سعی می کنند زندگی خود را با مشتی القاب توخالی پر کنند.
۳.سخن جوششی: اما بالاترین نوع کلام، سخن جوششی است. این همانی است که شمس می گوید: "گفتن جان کندن است"، چون این سخن از جان جدا می شود، از تهیای درونی، و حامل تکه های جان است که شکل کلمه به خود گرفته اند. یا به قول نظامی گنجوی:
سخن گفتنِ بکر جان سفتن است
نه هر کس سزای سخن گفتن است
آیا کسی در مورد تکه های جانش، و جگرگوشه های تنش، شک دارد؟ پس هر چقدر در سخن پوششی، فریبکاری و شک وجود داشت، در سخن جوششی، یقین وجود دارد.
وقتی اروپائیان تعجب می کنند که چطور سخن ابن سینا، هنوز پس از هزار سال این چنین زنده و برآشوبنده است، تازه بایستی گفت بیایید ببینید که ابن سینا نه تنها راههای جدید در فلسفه و معرفت بازکرده، بلکه همزمان، زبان فارسی را، از طریق ابداع کلمات، دوباره سازی کرده است. و چنین کار عظیمی، بدون اینکه کسی بنایی را با جان خود ساخته باشد، ممکن نیست. این را در مورد سایر بزرگان فرهنگمان هم می توان گفت (از فردوسی بگیرید تا عطار و نظامی و سعدی و مولانا و سهروردی و در راس همه حافظ شیرازی). به نظرم کسی که تصور می کند "فلسفه یعنی فلسفه یونان"، و مبنای مقایسه اش در آثار ادبی، ادبیات غربی است، بهتر است اصلا بحث در مورد ادبیات فارسی را کنار بگذارد. (اگر کسی فکر می کند در این مورد به شخص خاصی اشاره کرده ام، درست فکر می کند!)...
#کانال_مدرسه_لکانی
@freudtolacan_farzamparva
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
اما دست یابی به سخن جوششی، همیشه با موفقیت همراه نیست. همین است که برخی افراد عطای آن را به لقای آن می بخشند و سعی می کنند زندگی خود را با مشتی القاب توخالی پر کنند.
۳.سخن جوششی: اما بالاترین نوع کلام، سخن جوششی است. این همانی است که شمس می گوید: "گفتن جان کندن است"، چون این سخن از جان جدا می شود، از تهیای درونی، و حامل تکه های جان است که شکل کلمه به خود گرفته اند. یا به قول نظامی گنجوی:
سخن گفتنِ بکر جان سفتن است
نه هر کس سزای سخن گفتن است
آیا کسی در مورد تکه های جانش، و جگرگوشه های تنش، شک دارد؟ پس هر چقدر در سخن پوششی، فریبکاری و شک وجود داشت، در سخن جوششی، یقین وجود دارد.
وقتی اروپائیان تعجب می کنند که چطور سخن ابن سینا، هنوز پس از هزار سال این چنین زنده و برآشوبنده است، تازه بایستی گفت بیایید ببینید که ابن سینا نه تنها راههای جدید در فلسفه و معرفت بازکرده، بلکه همزمان، زبان فارسی را، از طریق ابداع کلمات، دوباره سازی کرده است. و چنین کار عظیمی، بدون اینکه کسی بنایی را با جان خود ساخته باشد، ممکن نیست. این را در مورد سایر بزرگان فرهنگمان هم می توان گفت (از فردوسی بگیرید تا عطار و نظامی و سعدی و مولانا و سهروردی و در راس همه حافظ شیرازی). به نظرم کسی که تصور می کند "فلسفه یعنی فلسفه یونان"، و مبنای مقایسه اش در آثار ادبی، ادبیات غربی است، بهتر است اصلا بحث در مورد ادبیات فارسی را کنار بگذارد. (اگر کسی فکر می کند در این مورد به شخص خاصی اشاره کرده ام، درست فکر می کند!)...
#کانال_مدرسه_لکانی
@freudtolacan_farzamparva
مدرسه لکانی ایران
چهار مشکل بنیادین اقتدارگرایی که راه حلی ندارند
خلاصه ای از فصل چهارم: "حیات رژیمهای اقتدارگرا"
چهار مشکل اساسی رژیم های اقتدارگرا که در رژیمهای دموکراسی یا وجود ندارد یا شدت بسیار کمتری دارد:
-مشکل مشروعیت (شما چه حقی برای حکومت کردن دارید؟ آیا از ما برابرترید؟) منابع مشروعیت ظاهری حکومتهای اقتدارگرا عبارتند از: حق الهی پادشاهان، ایدئولوژی کمونیستی و دین.
-مشکل اطلاعات (رای مردم چیست؟ خارج از توهمات ما، در جهان خارجی چه خبر است؟ خودکامگان تحمل شنیدن نه را ندارند، به همین خاطر دور خود را با چاپلوسان و مداحان پر می کنند.)
-مشکل دشمنان دوست نما (اختلافات درونی، مخصوصا از نظر نزدیکترین افراد به حلقه قدرت، چون اکثر جامعه جزو طبقه "بی قدرتان" هستند)
-مشکل جانشینی (همان چیزی که عمر دموکراسیها را بلند و عمر رژیمهای اقتدارگرا را کوتاه می کند: کدام خاک بر سر را بایستی در مقام جانشین پذیرفت، و روی چه حسابی؟)
#کانال_مدرسه_لکانی
@freudtolacan_farzamparva
چهار مشکل اساسی رژیم های اقتدارگرا که در رژیمهای دموکراسی یا وجود ندارد یا شدت بسیار کمتری دارد:
-مشکل مشروعیت (شما چه حقی برای حکومت کردن دارید؟ آیا از ما برابرترید؟) منابع مشروعیت ظاهری حکومتهای اقتدارگرا عبارتند از: حق الهی پادشاهان، ایدئولوژی کمونیستی و دین.
-مشکل اطلاعات (رای مردم چیست؟ خارج از توهمات ما، در جهان خارجی چه خبر است؟ خودکامگان تحمل شنیدن نه را ندارند، به همین خاطر دور خود را با چاپلوسان و مداحان پر می کنند.)
-مشکل دشمنان دوست نما (اختلافات درونی، مخصوصا از نظر نزدیکترین افراد به حلقه قدرت، چون اکثر جامعه جزو طبقه "بی قدرتان" هستند)
-مشکل جانشینی (همان چیزی که عمر دموکراسیها را بلند و عمر رژیمهای اقتدارگرا را کوتاه می کند: کدام خاک بر سر را بایستی در مقام جانشین پذیرفت، و روی چه حسابی؟)
#کانال_مدرسه_لکانی
@freudtolacan_farzamparva
مدرسه لکانی ایران
۷ اسفند، گرامیداشت هفتادمین سالمرگ علامه علی اکبر دهخدا
دو کلمه خیانت
علیاکبر دهخدا
صور اسرافیل، شمارهی اول
۱۰ خرداد ۱۲۸۶ (یکصد و بیست سال پیش!، قبل از اعدام صوراسرافیل)
اعلیحضرتا! پدرتاجدارا! آیا هیچ تاریخ ژول سزارِ روم را میخوانید؟ آیا حکایتِ پادشاه انگلیس را به خاطر میآورید؟ آیا قصهی لوئی شانزدهم را به نظر دارید؟ آیا قتلِ جدِّ تاجدارِ بزرگوارِ خود را متذکر میشوید؟ آیا گمان میکنید که این اشخاصِ بزرگِ تاریخی بشخصه گناهکار و سزاوارِ این نوع رفتار بودهاند؟ قسم به ذاتِ پاکِ احدیت و قسم به قوّهی عدالتِ کلیّهی الهی این پادشاهانِ بدبخت که سوءِ عاقبتشان مایهی رقت هر صاحب حسّی است، همه شخصاً مثل ذاتِ مقدّسِ تو پاک و بیگناه و مُبرّا بوده و آنچه را که ملّت به آنها نسبت دادند و به آن گناه آنها را گرفته سر بریدند یا زیر شمشیرهای غیورانه پاره پاره کردند گناه آنها نبود پس چه امری سبب این انتقاماتِ وخیمه و این نمکناشناسیهای ملل شد؟
اعلیحضرتا! تجاربِ تاریخی و احکامِ انبیا و اولیا و قوانین مخفیِ طبیعی به ما میگوید که ملل دنیا نیز مانند افرادِ ناس، دورهی رضاع، زمانِ طفولیّت و حدّ رُشد و بلوغ دارند. حاکمیّتِ صِرف و تصرّفِ مطلقهی ولیّ در اموال و اعمالِ صغیر تا وقتی است که طفل به حدّ رُشد و سنّ بلوغ نرسیده، اما اینکه به این مرتبه رسید، به شهادتِ قواعدِ ثابتِ دنیا و احکامِ محکمِ شرایعِ عالم، این اختیارات به طیبِ خاطر و رضایِ ولی یا عُنف و جبرِ تازه بالغ همیشه به صاحبش برگشته و برمیگردد و چنان این امر طبیعی است که تا حال تدبیر و دسیسهی هیچ وزیر سیاسی، قوّت و رشادت هیچ سردار شجاع، و شوکت و اُبّهتِ هیچ سلطانِ مقتدر از آن جلوگیری نکرده است.
پس چه باعث شد که سلاطین وقت از ادایِ حقّی که تا این حد طبیعی است سر زدند و خود و ملّتِ خود را دچار آن پیشآمدهای ناگوار کردند؟ به حکمِ کُتُبِ تاریخی دنیا، نکتهی مهم و نقطهی باریک، تنها يک اشتباهکاریِ وُزرای خائنِ عصر در چنین موقعی بوده که خانهی دنیا را ویران نموده است.
منبع این اشتباهکاری چیست؟
منبع این اشتباهکاری در تمیزِ رُشد و صحّتِ بلوغ است. اولین حرفی که وُزرای خائن برای سدِّ راهِ حُرّیّت و آزادی و اغفالِ پادشاه در صحّتِ رُشد و بلوغِ ملّت با اولین هَیَجانِ ملی برای استردادِ حقوقِ لایَنفکِّ خود میگویند این دو کلمه است:
عجبا با اینکه این دو کلمه همیشه مایهی آن همه سَفکِ دِماء و نَهبِ اموال شد؛ با اینکه این دو کلمه موجب آنقدر هرجومرج ممالک و ضعفِ قوایِ دُوَل گردید؛ با اینکه این دو کلمه مُورثِ بر باد رفتن خانوادههای بزرگِ سلطنتی و اِفناءِ وجودِ سلاطین با عزّ و تمکین گشت؛ با اینکه سوءِ خاتمتِ این دو کلمه اوّلمرتبه به همین وُزرای خائن برگشت، باز بواسطهی يک قوهی خودپسندیِ پادشاهانِ عصر، يک تَعمیه از حقیقتِ فهمیِ بزرگانِ وقت، و يک میل به هواپرستی و اعتیاد به خیانتِ وُزرای دوره، این کلمه در تمامِ دُوَلِ عالم در مواقعِ بلوغ و رُشد هر ملّت حرفبهحرف تکرار شده است.
اعلیحضرتا! اگر فقط پنج دقیقه پردههایِ غرورِ جوانی، مناعتِ سلطنت، و کِبرِ شرافتِ خانوادگیِ خود را از جلوِ نظرِ کیمیا اثر دور فرمائید و مثل يک نفر دیپلماتِ عارف به مقتضیات وقت، حالِ کنونیِ ملّت و رعیتِ خود را با دورههایِ بلوغِ ممالکِ دیگر مقایسه نمائید، میبینید که اَطوار و کردار همین ملّت که «هنوز لایق این مذاکرات نیست» - همان اَطوار و کردارِ رومیها در ۵۰۹ قبل از میلاد و انگلیسیان در ۱۶۴۹ و فرانسهها در ۱۷۹۳ میباشد.
ممکن است يک نفر آدم سیر به واسطهی کثرتِ آز باز غذا بطلبد. یا يک شخصِ مُتموّل به سببِ زیادیِ حرص مَزیدِ ثروت بخواهد. اما هیچوقت و در هیچيک از اَدوارِ تاریخی ملّت بیش از استحقاق و پیش از رُشد و بلوغِ حقیقی رَدِّ حقوق و اختیاراتِ خود را نخواسته است. يک دانشمند فرانسوی میگوید: «در دنیا کلمهای راستتر از آن کلمهای که ملّتی برای استردادِ حقوق خود میگوید نیست، چه هیچوقت این کلمه بیجا و در غیرِ موقعِ خود استعمال نشده است».
ای پادشاهِ دلآگاه! پیمانهی مصائبِ ملّت لبریز است؛ فقر و فلاکت در خُرد و بزرگ عمومی، اعمالِ خودسرانهی درباریان مرضی علاجناپذیر، آشوب و انقلاب در چهار جهتِ مملکت برپا، تهدیداتِ خارجه از هر طرف محیط، دستِ اجانب برای تحريک عوام و اَبناءِ سلطنت به هزار وسیله در کار.
مملکتِ شش هزار سالهی ایران و چندین هزار سلاطینِ آن منتظر که آیا در این موقعِ باريک و دورهی انقلابات با این کشتیِ چهارموج چه معامله خواهید فرمود و به چه حسنِ تدبیر و سیاست، ابوابِ اخلاص و نجات بر رویِ ملّتِ خود خواهید گشود. و بعد از همهی اینها معروض میدارم که حالتِ أبوعبداللهِ شقیِ اسپانیولی، و میکادویِ ژاپنی هردو ثبتِ تواریخ و آثار است و عالم نیز به حسبِ ظاهر عالمِ اختیار و انسان هم فاعلِ مختار. وَالسَّلامُ عَلَی مُحمّدٍ وَ آلِهِ الأخيارِ.
علیاکبر دهخدا
صور اسرافیل، شمارهی اول
۱۰ خرداد ۱۲۸۶ (یکصد و بیست سال پیش!، قبل از اعدام صوراسرافیل)
اعلیحضرتا! پدرتاجدارا! آیا هیچ تاریخ ژول سزارِ روم را میخوانید؟ آیا حکایتِ پادشاه انگلیس را به خاطر میآورید؟ آیا قصهی لوئی شانزدهم را به نظر دارید؟ آیا قتلِ جدِّ تاجدارِ بزرگوارِ خود را متذکر میشوید؟ آیا گمان میکنید که این اشخاصِ بزرگِ تاریخی بشخصه گناهکار و سزاوارِ این نوع رفتار بودهاند؟ قسم به ذاتِ پاکِ احدیت و قسم به قوّهی عدالتِ کلیّهی الهی این پادشاهانِ بدبخت که سوءِ عاقبتشان مایهی رقت هر صاحب حسّی است، همه شخصاً مثل ذاتِ مقدّسِ تو پاک و بیگناه و مُبرّا بوده و آنچه را که ملّت به آنها نسبت دادند و به آن گناه آنها را گرفته سر بریدند یا زیر شمشیرهای غیورانه پاره پاره کردند گناه آنها نبود پس چه امری سبب این انتقاماتِ وخیمه و این نمکناشناسیهای ملل شد؟
اعلیحضرتا! تجاربِ تاریخی و احکامِ انبیا و اولیا و قوانین مخفیِ طبیعی به ما میگوید که ملل دنیا نیز مانند افرادِ ناس، دورهی رضاع، زمانِ طفولیّت و حدّ رُشد و بلوغ دارند. حاکمیّتِ صِرف و تصرّفِ مطلقهی ولیّ در اموال و اعمالِ صغیر تا وقتی است که طفل به حدّ رُشد و سنّ بلوغ نرسیده، اما اینکه به این مرتبه رسید، به شهادتِ قواعدِ ثابتِ دنیا و احکامِ محکمِ شرایعِ عالم، این اختیارات به طیبِ خاطر و رضایِ ولی یا عُنف و جبرِ تازه بالغ همیشه به صاحبش برگشته و برمیگردد و چنان این امر طبیعی است که تا حال تدبیر و دسیسهی هیچ وزیر سیاسی، قوّت و رشادت هیچ سردار شجاع، و شوکت و اُبّهتِ هیچ سلطانِ مقتدر از آن جلوگیری نکرده است.
پس چه باعث شد که سلاطین وقت از ادایِ حقّی که تا این حد طبیعی است سر زدند و خود و ملّتِ خود را دچار آن پیشآمدهای ناگوار کردند؟ به حکمِ کُتُبِ تاریخی دنیا، نکتهی مهم و نقطهی باریک، تنها يک اشتباهکاریِ وُزرای خائنِ عصر در چنین موقعی بوده که خانهی دنیا را ویران نموده است.
منبع این اشتباهکاری چیست؟
منبع این اشتباهکاری در تمیزِ رُشد و صحّتِ بلوغ است. اولین حرفی که وُزرای خائن برای سدِّ راهِ حُرّیّت و آزادی و اغفالِ پادشاه در صحّتِ رُشد و بلوغِ ملّت با اولین هَیَجانِ ملی برای استردادِ حقوقِ لایَنفکِّ خود میگویند این دو کلمه است:
این ملت هنوز لایق این مذاکرات نیست
عجبا با اینکه این دو کلمه همیشه مایهی آن همه سَفکِ دِماء و نَهبِ اموال شد؛ با اینکه این دو کلمه موجب آنقدر هرجومرج ممالک و ضعفِ قوایِ دُوَل گردید؛ با اینکه این دو کلمه مُورثِ بر باد رفتن خانوادههای بزرگِ سلطنتی و اِفناءِ وجودِ سلاطین با عزّ و تمکین گشت؛ با اینکه سوءِ خاتمتِ این دو کلمه اوّلمرتبه به همین وُزرای خائن برگشت، باز بواسطهی يک قوهی خودپسندیِ پادشاهانِ عصر، يک تَعمیه از حقیقتِ فهمیِ بزرگانِ وقت، و يک میل به هواپرستی و اعتیاد به خیانتِ وُزرای دوره، این کلمه در تمامِ دُوَلِ عالم در مواقعِ بلوغ و رُشد هر ملّت حرفبهحرف تکرار شده است.
اعلیحضرتا! اگر فقط پنج دقیقه پردههایِ غرورِ جوانی، مناعتِ سلطنت، و کِبرِ شرافتِ خانوادگیِ خود را از جلوِ نظرِ کیمیا اثر دور فرمائید و مثل يک نفر دیپلماتِ عارف به مقتضیات وقت، حالِ کنونیِ ملّت و رعیتِ خود را با دورههایِ بلوغِ ممالکِ دیگر مقایسه نمائید، میبینید که اَطوار و کردار همین ملّت که «هنوز لایق این مذاکرات نیست» - همان اَطوار و کردارِ رومیها در ۵۰۹ قبل از میلاد و انگلیسیان در ۱۶۴۹ و فرانسهها در ۱۷۹۳ میباشد.
ممکن است يک نفر آدم سیر به واسطهی کثرتِ آز باز غذا بطلبد. یا يک شخصِ مُتموّل به سببِ زیادیِ حرص مَزیدِ ثروت بخواهد. اما هیچوقت و در هیچيک از اَدوارِ تاریخی ملّت بیش از استحقاق و پیش از رُشد و بلوغِ حقیقی رَدِّ حقوق و اختیاراتِ خود را نخواسته است. يک دانشمند فرانسوی میگوید: «در دنیا کلمهای راستتر از آن کلمهای که ملّتی برای استردادِ حقوق خود میگوید نیست، چه هیچوقت این کلمه بیجا و در غیرِ موقعِ خود استعمال نشده است».
ای پادشاهِ دلآگاه! پیمانهی مصائبِ ملّت لبریز است؛ فقر و فلاکت در خُرد و بزرگ عمومی، اعمالِ خودسرانهی درباریان مرضی علاجناپذیر، آشوب و انقلاب در چهار جهتِ مملکت برپا، تهدیداتِ خارجه از هر طرف محیط، دستِ اجانب برای تحريک عوام و اَبناءِ سلطنت به هزار وسیله در کار.
مملکتِ شش هزار سالهی ایران و چندین هزار سلاطینِ آن منتظر که آیا در این موقعِ باريک و دورهی انقلابات با این کشتیِ چهارموج چه معامله خواهید فرمود و به چه حسنِ تدبیر و سیاست، ابوابِ اخلاص و نجات بر رویِ ملّتِ خود خواهید گشود. و بعد از همهی اینها معروض میدارم که حالتِ أبوعبداللهِ شقیِ اسپانیولی، و میکادویِ ژاپنی هردو ثبتِ تواریخ و آثار است و عالم نیز به حسبِ ظاهر عالمِ اختیار و انسان هم فاعلِ مختار. وَالسَّلامُ عَلَی مُحمّدٍ وَ آلِهِ الأخيارِ.
مدرسه لکانی ایران
دو کلمه خیانت علیاکبر دهخدا صور اسرافیل، شمارهی اول ۱۰ خرداد ۱۲۸۶ (یکصد و بیست سال پیش!، قبل از اعدام صوراسرافیل) اعلیحضرتا! پدرتاجدارا! آیا هیچ تاریخ ژول سزارِ روم را میخوانید؟ آیا حکایتِ پادشاه انگلیس را به خاطر میآورید؟ آیا قصهی لوئی شانزدهم را به…
اما بشنوید سرنوشت شاهی که سخن دهخدا را نشنید و تازه قصد جانش را کرد ولی دستش به او نرسید، دو تن از یاران او را در روزنامه صوراسرافیل خفه کرد، مجلس را به توپ بست، و در نهایت با حقارت به روسیه گریخت، از زبان سید حسن تقی زاده:
برای اخراج محمدعلیشاه هیئتی تعیین شد که من هم جزء آنها بودم.
روزی که ترتیب اخراج وی را دادیم، دارای قیافهای تکیده و شکسته بود.
با آنکه در مورد اخراج محمدعلیشاه خبری منتشر نشده بود، ولی عدهای زیاد در مقابل سفارت انگلیس در" زرگنده " آمده بودند و بعضی هم با خود اسلحه داشتند و میخواستند انتقام خود را از آن مرد بگیرند.
هیئت متوجه شد و از شهربانی درخواست کرد که عدهای قزاق بفرستند.
قزاقها آمدند و در دو طرف مستقر شدند.
قیافۀ جمعیت بینهایت غضبناک و عصبانی بود.
هیئت انتظار داشت که واقعهای روی بدهد.
ازاینرو من جلو جمعیت رفته و آنها را به آرامش دعوت کردم.
ولی جمعیت همچنان عصبانی بود. تصمیم گرفته شد شاه مخلوع را از درِ پنهانی سفارت خارج کنیم.
شاه مخلوع وقتی مرا دید با قیافۀ بغضگرفته جلو آمده و به ترکی شروع به احوالپرسی کرد.
گریه به شاه امان نمیداد. من به او گفتم چرا عاقل کند کاری که بازآرد پشیمانی؟
بغض شاه ترکید.
گفت:
«خدا ذلیل کند شاپشال و امیربهادر جنگ را، آنها مرا اغفال کردند تا روبهروی ملتم بایستم.»
گفتم:
«عذر بدتر از گناه.»
به او گفتم:
«بههرحال الان چارهای نیست و خودکرده را تدبیر نیست. باید هرچهزودتر خاک ایران را ترک کنی. تا چه وقت میخواهی به این زندگی ذلتبار ادامه بدهی و زیر بیرق خارجی بمانی.»
شاه در این موقع با صدای بلند میگریست بهطوریکه همه هیئت و سفرای روس و انگلیس از این حالت روحی شاه متأثر شدند.
محمدعلیشاه دیگر آن شاهی نبود که روبهروی ملت خود ایستاده بود. مثل بچه مطیعی شده بود که پناهگاهی میجست.
چون شایع بود که محمدعلیشاه قصد خروج مقداری از جواهرات سلطنتی را دارد،
ستارخان به ترکی با فریاد گفت: «جیبها و اثاثهاش را بگردید.»
من نزد ستارخان رفته و باز به ترکی به او گفتم رعایت این مردک بیچاره را بکنید.
این در وضع روحی بدی است. ستارخان گفت:
«مَن بیلمیرم» یعنی من نمیدانم. من پیشنهاد کردم برای آنکه بهانهای به دست کسی داده نشود، اثاثیه شاه و حتی جیبهایش را به شکل زنندهای بازرسی کردند.
چند قطعه جواهر پیدا کردند که بلافاصله صورتمجلس شد و اعضای هیئت زیر آن را امضا کردند.
ستارخان پا از این فراتر گذاشت و گفت اثاثۀ ملکه،جهان خانمش را هم بگردید.
من گفتم: «این کار زننده است.» ستارخان چند زن را از بین کسانی که بیرون سفارت منتظر خروج محمدعلیشاه بودند صدا کرد و گفت اثاثیۀ خانم و خدمه را هم بگردید.
زنها حتی سینهبند خانم را هم گشتند و در آنجا چند قطعه الماس یافتند.
شاه خواست مانع شود، ستارخان به ترکی گفت: «هرچه جنایت کردی بس نبود، حالا میخواهی داراییهای "رعیت" را به تاراج ببری؟»
ناسزایی هم نثار شاه کرد.
من هرچه خواستم ستارخان را دعوت به آرامش کنم میسر نمیشد و او مرتب مثل شیر میغرید و اسلحهاش را تکان میداد...
در آخر محمدعلیشاه به اعضای هیئت دست داد و از بعضی حلالیت طلبید،!!!
ولی چه سود؟ !!
محمدعلی شاه لکهای را که بر دامن تاریخ گذاشت هیچوقت پاک نخواهد شد.
او ملتی را که آزادی میخواست کشت.
مجلس را به توپ بست. ملکالمتکلمین و صوراسرافیل را در باغ شاه خفه کرد.
بههرحال صحنهای بود دردناک و ناراحتکننده.
در دل گفتم :
یک پایان رقت بار؛
این است سرنوشت مستبدان، آدمکشان!
📚بن مایه مشروطیت ایران،
✍️محمود ستایش ،
ص ۱۰۴ تا ۱۰۷
برای اخراج محمدعلیشاه هیئتی تعیین شد که من هم جزء آنها بودم.
روزی که ترتیب اخراج وی را دادیم، دارای قیافهای تکیده و شکسته بود.
با آنکه در مورد اخراج محمدعلیشاه خبری منتشر نشده بود، ولی عدهای زیاد در مقابل سفارت انگلیس در" زرگنده " آمده بودند و بعضی هم با خود اسلحه داشتند و میخواستند انتقام خود را از آن مرد بگیرند.
هیئت متوجه شد و از شهربانی درخواست کرد که عدهای قزاق بفرستند.
قزاقها آمدند و در دو طرف مستقر شدند.
قیافۀ جمعیت بینهایت غضبناک و عصبانی بود.
هیئت انتظار داشت که واقعهای روی بدهد.
ازاینرو من جلو جمعیت رفته و آنها را به آرامش دعوت کردم.
ولی جمعیت همچنان عصبانی بود. تصمیم گرفته شد شاه مخلوع را از درِ پنهانی سفارت خارج کنیم.
شاه مخلوع وقتی مرا دید با قیافۀ بغضگرفته جلو آمده و به ترکی شروع به احوالپرسی کرد.
گریه به شاه امان نمیداد. من به او گفتم چرا عاقل کند کاری که بازآرد پشیمانی؟
بغض شاه ترکید.
گفت:
«خدا ذلیل کند شاپشال و امیربهادر جنگ را، آنها مرا اغفال کردند تا روبهروی ملتم بایستم.»
گفتم:
«عذر بدتر از گناه.»
به او گفتم:
«بههرحال الان چارهای نیست و خودکرده را تدبیر نیست. باید هرچهزودتر خاک ایران را ترک کنی. تا چه وقت میخواهی به این زندگی ذلتبار ادامه بدهی و زیر بیرق خارجی بمانی.»
شاه در این موقع با صدای بلند میگریست بهطوریکه همه هیئت و سفرای روس و انگلیس از این حالت روحی شاه متأثر شدند.
محمدعلیشاه دیگر آن شاهی نبود که روبهروی ملت خود ایستاده بود. مثل بچه مطیعی شده بود که پناهگاهی میجست.
چون شایع بود که محمدعلیشاه قصد خروج مقداری از جواهرات سلطنتی را دارد،
ستارخان به ترکی با فریاد گفت: «جیبها و اثاثهاش را بگردید.»
من نزد ستارخان رفته و باز به ترکی به او گفتم رعایت این مردک بیچاره را بکنید.
این در وضع روحی بدی است. ستارخان گفت:
«مَن بیلمیرم» یعنی من نمیدانم. من پیشنهاد کردم برای آنکه بهانهای به دست کسی داده نشود، اثاثیه شاه و حتی جیبهایش را به شکل زنندهای بازرسی کردند.
چند قطعه جواهر پیدا کردند که بلافاصله صورتمجلس شد و اعضای هیئت زیر آن را امضا کردند.
ستارخان پا از این فراتر گذاشت و گفت اثاثۀ ملکه،جهان خانمش را هم بگردید.
من گفتم: «این کار زننده است.» ستارخان چند زن را از بین کسانی که بیرون سفارت منتظر خروج محمدعلیشاه بودند صدا کرد و گفت اثاثیۀ خانم و خدمه را هم بگردید.
زنها حتی سینهبند خانم را هم گشتند و در آنجا چند قطعه الماس یافتند.
شاه خواست مانع شود، ستارخان به ترکی گفت: «هرچه جنایت کردی بس نبود، حالا میخواهی داراییهای "رعیت" را به تاراج ببری؟»
ناسزایی هم نثار شاه کرد.
من هرچه خواستم ستارخان را دعوت به آرامش کنم میسر نمیشد و او مرتب مثل شیر میغرید و اسلحهاش را تکان میداد...
در آخر محمدعلیشاه به اعضای هیئت دست داد و از بعضی حلالیت طلبید،!!!
ولی چه سود؟ !!
محمدعلی شاه لکهای را که بر دامن تاریخ گذاشت هیچوقت پاک نخواهد شد.
او ملتی را که آزادی میخواست کشت.
مجلس را به توپ بست. ملکالمتکلمین و صوراسرافیل را در باغ شاه خفه کرد.
بههرحال صحنهای بود دردناک و ناراحتکننده.
در دل گفتم :
یک پایان رقت بار؛
این است سرنوشت مستبدان، آدمکشان!
📚بن مایه مشروطیت ایران،
✍️محمود ستایش ،
ص ۱۰۴ تا ۱۰۷
Forwarded from مدرسه لکانی ایران
تکفیر شدگان (لکان، اسپینوزا،ابن سینا)
اشتراکات و اختلافات
کدامیک بیشتر منقضی شده اند یا منقضی خواهند شد؟! (۲۳)
اشتراکات و اختلافات
کدامیک بیشتر منقضی شده اند یا منقضی خواهند شد؟! (۲۳)
این سلسله یادداشتها زمانی تهیه می شد که دود سوءتدبیرها چشم همه را کور نکرده بود. در شرایط فعلی بد نیست به سلسله نوشته های ابن سینا در مورد سیاست مدن و نوشته های اسپینوزا و لکان در مورد اجتماع و سیاست اشاره کنیم. چون ایده های کسی که در نوشته هایش به هنجارهای ریاکارانه اجتماعی توجهی ندارد و تکفیر می شود، بیشتر ارزش خواندن را دارد، تا کسی که برای رد و قبول دیگران می نویسد.(۱)
در بین این سه تن، بی گمان سیاسی ترین فرد، اسپینوزاست، که غیر از اخلاق، اثر سترگی در سیاست دارد: رساله الهی-سیاسی.
اسپینوزا ۳۵۰ سال پیش در فصل بیستم این کتاب چنین نوشته است: (آدم دلش می خواهد بپرسد چرا بجای تکفیر، او را اعدام نکردند؟!)
"هدف نهایی حکومت نه تسلط بر مردم باید باشد نه محدود ساختن آنان از راه وحشت و ترس، و نه وادار کردن آنان به اطاعت، بلکه باید هدف آن آزاد ساختن مردم از ترس باشد تا بتوانند در بیشترین امنیت ممکنه زندگی کنند. به عبارت دیگر باید حق طبیعی انسانها را به زنده بودن مورد حمایت قرار داد تا با اطمینان کامل و بدون اینکه بر خود یا بر همسایه خود زیانی وارد سازند زندگی کنند. هدف نهایی حکومت این نیست که انسان را از موجودی صاحب خرد و اندیشه به چارپایی لایعقل یا عروسک خیمه شب بازی مبدل کند، بلکه باید آنها را چنان آماده سازد که روح و جسمشان را در امنیت تمام بپرورند و عقل خود را آزادانه به کار بندند و نگذارند که قدرت مردم در راه کینه جویی،
خشم و فریب مصرف شود، و نه معروض رشک و ستم واقع شوند. در واقع غرض و هدف اصلی حکومت همانا آزادی است."
می بینید که اسپینوزا به فرقه ها هم گوشه زده است، ولی کسی حرفش را متاسفانه گوش نکرد.
(۱)تازگی از جناب آقای شفیعی کدکنی شنیدم که می گفتند نمط نهم کتاب اشارات ابن سینا، باج سبیلی بوده به سلجوقیان و دولت بغداد! چیزی نمانده بود که دود از کله ام بیرون بزند، البته مقداری هم از گوشهایم بیرون زد و چشمهایم را در کاسه شان چرخاند! آیا استاد این نمط را نخوانده اند، یا از زندگی پرفراز و نشیب بوعلی، که سر تعظیم حتی در برابر محمود غزنوی سفاک و ستم پیشه فرود نیاورد، اطلاع ندارند؟ یا از مسیر فکری ویژه و منحصر به فرد بوعلی، که هم عالمان دین را بر ضد او شوراند و هم عارفان را؟ تصور می کنم مظلومترین دانشمند ایرانی در تاریخ ما، بوعلی سیناست، و اینکه این دانشمند در عین حال مظهر عقلانیت سرزمین ماست، هر آدم عاقلی را به فکر فرو می برد.
#کانال_مدرسه_لکانی
@freudtolacan_farzamparva
در بین این سه تن، بی گمان سیاسی ترین فرد، اسپینوزاست، که غیر از اخلاق، اثر سترگی در سیاست دارد: رساله الهی-سیاسی.
اسپینوزا ۳۵۰ سال پیش در فصل بیستم این کتاب چنین نوشته است: (آدم دلش می خواهد بپرسد چرا بجای تکفیر، او را اعدام نکردند؟!)
"هدف نهایی حکومت نه تسلط بر مردم باید باشد نه محدود ساختن آنان از راه وحشت و ترس، و نه وادار کردن آنان به اطاعت، بلکه باید هدف آن آزاد ساختن مردم از ترس باشد تا بتوانند در بیشترین امنیت ممکنه زندگی کنند. به عبارت دیگر باید حق طبیعی انسانها را به زنده بودن مورد حمایت قرار داد تا با اطمینان کامل و بدون اینکه بر خود یا بر همسایه خود زیانی وارد سازند زندگی کنند. هدف نهایی حکومت این نیست که انسان را از موجودی صاحب خرد و اندیشه به چارپایی لایعقل یا عروسک خیمه شب بازی مبدل کند، بلکه باید آنها را چنان آماده سازد که روح و جسمشان را در امنیت تمام بپرورند و عقل خود را آزادانه به کار بندند و نگذارند که قدرت مردم در راه کینه جویی،
خشم و فریب مصرف شود، و نه معروض رشک و ستم واقع شوند. در واقع غرض و هدف اصلی حکومت همانا آزادی است."
می بینید که اسپینوزا به فرقه ها هم گوشه زده است، ولی کسی حرفش را متاسفانه گوش نکرد.
(۱)تازگی از جناب آقای شفیعی کدکنی شنیدم که می گفتند نمط نهم کتاب اشارات ابن سینا، باج سبیلی بوده به سلجوقیان و دولت بغداد! چیزی نمانده بود که دود از کله ام بیرون بزند، البته مقداری هم از گوشهایم بیرون زد و چشمهایم را در کاسه شان چرخاند! آیا استاد این نمط را نخوانده اند، یا از زندگی پرفراز و نشیب بوعلی، که سر تعظیم حتی در برابر محمود غزنوی سفاک و ستم پیشه فرود نیاورد، اطلاع ندارند؟ یا از مسیر فکری ویژه و منحصر به فرد بوعلی، که هم عالمان دین را بر ضد او شوراند و هم عارفان را؟ تصور می کنم مظلومترین دانشمند ایرانی در تاریخ ما، بوعلی سیناست، و اینکه این دانشمند در عین حال مظهر عقلانیت سرزمین ماست، هر آدم عاقلی را به فکر فرو می برد.
#کانال_مدرسه_لکانی
@freudtolacan_farzamparva
سخن جوششی جامی است از شراب عشق، چون گوینده در مسیر شوق درونی خود راهی را طی کرده که کلمات چون زبانه آتشفشان از درون او می جوشند و به بیرون سرریز می کنند. این کلام در شنونده ای که بشنود تاثیرات غریبی بجای می گذارد و حتی هوش را از سر می رباید:
گر از این دست زَنَد مُطربِ مجلس رَهِ عشق
شعرِ حافظ بِبَرَد وقتِ سماع از هوشم
عجیب است که دقیقا آنچه بیش از هر چیزی گوشها را مسدود می کند، ادعای داشتن دانش خیالی، یا همان دانش "تقلید و ظن" است. در کلام مولانا، نوعی "نادانی" (که از صد دانش توخالی برتر است) برای کار کرد درست گوشهای آدمی لازم است:
هر که نادان ساخت خود را پیش او دانا شود
ور بر او دانش فروشد غیرتش نادان کند
دام نان آمد تو را این دانش تقلید و ظن
صورت عین الیقین را علم القرآن کند
پس ز نومیدی بود کان کور بر درها رود
داروی دیده نجوید جمله ذکر نان کند
این سخن آبیست از دریای بیپایان عشق
تا جهان را آب بخشد جسمها را جان کند
هر که چون ماهی نباشد جوید او پایان آب
هر که او ماهی بود کی فکرت پایان کند
گر به فقر و صدق پیش آیی به راه عاشقان
شمس تبریزی تو را هم صحبت مردان کند
راه رسیدن به سخن جوششی، این است که آدمی دانش را بخاطر خود دانش بخواهد، نه برای نان! این دانشی است که بیکرانگی را هدف گرفته، به همین جهت در ظرف کلمات نمی گنجد، و تلاش برای جا دادن آن در قالب پوسیده کلمات، نوعی جان کندن است. این دانشی است که کلمات را می شکافد و آنها از پوسیدگی و کلیشه های تکراری نجات می دهد, و هم زبان را نجات می بخشد، هم فرهنگ را. در فرهنگ ما، نقطه اوج این نحوه سخن، تا آنجا که من یافته ام، در سه نفر وجود دارد. جالب این است که شنونده ای که با سخن این سه نفر آشنا باشد، تقریبا بلافاصله بعد از شنیدن کلمات آنها، متوجه می شود که سخن از کیست، که این سه تن زبان را تنها بکار نمی گیرند، بلکه بر آن مهر وجود خود را می زنند...
#کانال_مدرسه_لکانی
@freudtolacan_farzamparva
گر از این دست زَنَد مُطربِ مجلس رَهِ عشق
شعرِ حافظ بِبَرَد وقتِ سماع از هوشم
عجیب است که دقیقا آنچه بیش از هر چیزی گوشها را مسدود می کند، ادعای داشتن دانش خیالی، یا همان دانش "تقلید و ظن" است. در کلام مولانا، نوعی "نادانی" (که از صد دانش توخالی برتر است) برای کار کرد درست گوشهای آدمی لازم است:
هر که نادان ساخت خود را پیش او دانا شود
ور بر او دانش فروشد غیرتش نادان کند
دام نان آمد تو را این دانش تقلید و ظن
صورت عین الیقین را علم القرآن کند
پس ز نومیدی بود کان کور بر درها رود
داروی دیده نجوید جمله ذکر نان کند
این سخن آبیست از دریای بیپایان عشق
تا جهان را آب بخشد جسمها را جان کند
هر که چون ماهی نباشد جوید او پایان آب
هر که او ماهی بود کی فکرت پایان کند
گر به فقر و صدق پیش آیی به راه عاشقان
شمس تبریزی تو را هم صحبت مردان کند
راه رسیدن به سخن جوششی، این است که آدمی دانش را بخاطر خود دانش بخواهد، نه برای نان! این دانشی است که بیکرانگی را هدف گرفته، به همین جهت در ظرف کلمات نمی گنجد، و تلاش برای جا دادن آن در قالب پوسیده کلمات، نوعی جان کندن است. این دانشی است که کلمات را می شکافد و آنها از پوسیدگی و کلیشه های تکراری نجات می دهد, و هم زبان را نجات می بخشد، هم فرهنگ را. در فرهنگ ما، نقطه اوج این نحوه سخن، تا آنجا که من یافته ام، در سه نفر وجود دارد. جالب این است که شنونده ای که با سخن این سه نفر آشنا باشد، تقریبا بلافاصله بعد از شنیدن کلمات آنها، متوجه می شود که سخن از کیست، که این سه تن زبان را تنها بکار نمی گیرند، بلکه بر آن مهر وجود خود را می زنند...
#کانال_مدرسه_لکانی
@freudtolacan_farzamparva
Hamkhooneh
Hayedeh & Viguen
همخونه (۱۳۶۱)
{ با صدای #هایده و #ویگن
موسیقی و تنظیم از #آندرانیک
ترانه از #اردلان_سرفراز }
چه آرزوهایی که نمرد
چه سینههایی که نسوخت...
{ با صدای #هایده و #ویگن
موسیقی و تنظیم از #آندرانیک
ترانه از #اردلان_سرفراز }
چه آرزوهایی که نمرد
چه سینههایی که نسوخت...
Forwarded from تجربههای روانپزشکانه
باز هم علیه نوروفیدبک
اعلام نظر کارگروه علمی و پژوهشی هیات مدیره انجمن روانپزشکی کودک و نوجوان در مورد استفاده از نوروفیدبک در حوزهی روانپزشکی کودک و نوجوان
#تجربههای_روانپزشکانه
اعلام نظر کارگروه علمی و پژوهشی هیات مدیره انجمن روانپزشکی کودک و نوجوان در مورد استفاده از نوروفیدبک در حوزهی روانپزشکی کودک و نوجوان
#تجربههای_روانپزشکانه