- 𝙎𝘾𝘼𝙍𝙔 𝙃𝙊𝙐𝙎𝙀🕸️
713 subscribers
613 photos
1.26K videos
76 files
174 links
تمامیه فیلم ها پین شدن
لینک ناشناس...
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1108717726

🎭 لیست هشتگ هامون 🎭
https://t.me/freaky_ir/229
Download Telegram
- [ آنابل ] 👻
🖇 #والپیپر
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·
- [ ایت ] 🎈
🖇 #والپیپر
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
- [ کلیپی که استوری گذاشتم ] 😈
🖇 #کلیپ
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·
🖇 #داستان
سلام منم میخوام داستانمو براتون تعریف کنم بخدا واقعیه ، من دخترم دوسالشه چند ماهه پیش هر موقع میرفتم خونه ی مامانم وقتی دخترم میرفت تو اتاقِ مامانم اینا، یه گوشه ی دیوار رو نشونمون میداد میگفت هاپو(دخترم کُلا از هر چی میترسه میگه هاپو) میترسید و فرار میکرد ولی منو خانوادم نمیفهمیدیم از چی میترسه؟ تا اینکه یه شب مامانم نزدیکای ساعت2 بین خواب و بیداری میشنوه صدای باز و بسته شدن درای کمد دیواری میاد فکر میکنه خواهرم تو اتاقشونه عصبانی میشه داد میزنه نصف شب تو اتاق ما چیکار میکنی خوابمونو پروندی؟ تا صدا قطع میشه پا میشه در کمدا رو میبنده همینکه میره دراز بکشه یهو گوشه ی دیوار اتاقشون یه هاله ی سیاهه 2متری تکون میخوره میره تو کمد،درِ کمد و باز میکنه و دوباره بیرونو دید میزنه، مامانم باز فکرکرد خواهرمه بلند شد برقو روشن کرد دید هیچکی تو اتاق نیس رفت در اتاقو باز کنه بره بالا سر خواهرم ببینه کاره خواهرمه یا نه! دستگیره رو میکشه پایین در باز نمیشه یهو یادش میاد قبل خواب درو قفل کرده بوده مامانمم میترسه بعدش با ترس و لرز برام گفت تو اتاقشون واقعا یه چیزی هست که دختره منم ترسونده🥺😱😱😱
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·
🖇 #داستان
من یک خاطره از وقتی که توی خونه تنها برای نیم ساعت موندم دارم و من هیچ وقت تو خونه تنها نمیمونم چون کلاس دوم بودم یکی از دوستام برام داستانه انابل رو تعریف کرد و من از اون روز تا 11 سالگی میترسیدم و من از ارواح و جنو عروسک هام میترسم خب من بابام توی انباریمون کا. داشت به مامانو خواهر کوچیکم گفت بیاید و من هم هواسم نبود و یک 20 دقیقه گذشت منم دستم غذا و گوشی بود و داشتم غذا میخوردم و گوشی نگاه میکردم که یهو اومدم غذامو بزارم رو مبل و پام روی مبل بود یهو یک چیزه سفیده که خیلی بزرگ بود از زیره مبلمون اومد بیرون برای 2 سانیه و من دستو پاهام میلرزید و شبش که مامانو بابام خواب بودنو خواهرم جلوی در دیدم یک چیزه خاکستریه و قدش خیلی بلند بود ینی 3 برابره من هم نگاهش کردم قیب شد و اون مبیلی که از زیرش اون یک چیزه سفید زده بود بیرون همیشه یک جاش سیاهه سیاهه و من همیشه نزدیکه زیر مبل میخوابم چون منو بابا و مامانمو خواهرم همیشه تو پزیرایی میخوابیم کنار هم و من همیشه کنار اون مبل میخوابم😢😨
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·
🖇 #داستان
منو دختر خالم چیزای ترسناک دوست داریم به هیمن هاطر همیشه چیزای ترسناکو جز فیلم ترسناک دنبال میکنیم
بعد یه بار داشتیم کامنتای یه پستو میخوندیم که در رابطه با جن ها بود
یکی کامنت گزاشته بود راجب جن ((داماوی))
گفته بودن که اگه از ساعت نه شب به بعد اسمشو به زبون بیاری بختک میزنی و اینجور چیزا بعد ما طرفای ساعت ۱۲ به سرمون زد که eat ببنیم بعدش طرفای ساعت دو بود ماهم عادت داشتیم همیشه تا هفت صب بیدار باشیم
بعد ما موقعی ک داشتیم این کارارو انجام میدادیم خونه ی مامان بژرگم بودیم با دوتا از خاله هام که بودن
بعدش ماتا ساعتای س پای گوشی بودیم که بهو از توی اشپزخونه صدا میومد انگار یکی داشت ب کابینت از تو ضربه میزد ماهام چو نخیای میترسیدیم دست همو گرفتیم بعد اون یهو شیشه ی روغن زیتون محکم خورد زمینو شکست و ترس ما داشت دوبرابر میشد و از ترس نمیدونستیم باید چی کار کنیم از اون ور خونه ی مامان بزرگم طریه ک همه ی اتاقا با دستشویی و حموم توی ی راهروعه بعدم اتاق مامانبزرگمینا اهر راهروعه یهو بابا بزرگم اومد فک کردیم خودشه صداش زدیم ولی جواب نداد یهویی عین پودر پخش شد زمین
ما ترسیده بودیم ولی گرفتیم
اسم داماوی رو گفتیمو گرفتیم خوابدیم بعدش خواب دیدیم که مردیم بعد ک بیدار شدیم بختک زده بودیم حتی نمیتونستیم نفس بکشیم حدود پنج دقیقه اینطوری بودیم که یهو بدنمون ازاد شد بعدش فهمیدیم خوابامون یکی بوده و بعدش از شدت نفس تنگی از هوش رفتیم
خواستم بگم که اگه یه جایی اسم داماوی رو دیدین بلند نخونینش :/
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·
- [ مردگان متحرک ] 🧟
🖇 #والپیپر
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·
🖇 #داستان
سلام
مامان و بابای من پرستارن و هردوشون شیفت شب بودن و باید میرفتن سر کار
چون تازگیا بین همسایه ها این حرف افتاده بود ک ی دزد این چن وقتا این اطراف میپلکه مامان و بابا ترسیدن من و خواهر کوچیکم و خونه تنها بزارن واسه همین ما رو بردن خونه مامان بزرگ
مامان بزرگم تو ی خونه ک تو ی روستاس با ۴۰ سال ساخت میشینه و بعد فوت پدر بزرگم کامل اونجا تنها زندگی میکنه
خونه مامان بزرگم خ کوچیکه و ی دونه اتاق کلا بیشتر نداره و اون اتاق ۳ تا پنجره بزرگ داره ک تو شب فضای بیرونش واقعا خ ترسناکه
شب ۳ تایی آماده خواب بودیم
من و خواهرم رو زمین و مامان بزرگم رو تخت میخوابید
مامان بزرگم ب خاطر قرصایی ک میخورد سریع خوابید و خواهرمم بعد یکم خواب رف من بیدار بودم و با دوس پسرم چت میکردم ک یهو بیرون باد شدیدی امد و بعدشم رعد و برق و بارون من اهمیتی ندادم زیاد و همین جور ادامه دادم بعد ۱ ساعت گوشی و گذاشتم کنار تا بخوابم یهو ب خواهرم نگا کردم ک یهو ی کله دیدم ک بالا سر خواهرم نشسته بود و با ی لبخند ترسناک ب من زل زده بود،من جرات پلک زدن حتی نداشتم اون موقع اولش از ترس واقعا صدام در نمیمد ولی بعدش ی جیغ بزرگ زدم
و مامان بزرگم از خواب پرید و امد بالا سرم و منم همه چی و براش تعریف کردم و از واکنش مامان بزرگم خیلی بیشتر ترسیدم اون ب جا اینکه مث بقیه بزرگ ترا قانعم کنه ک همش خیال بوده بهم گف ک چیزی ک امشب دیدم و فراموشش کنم وگرنه برام بد میشع
هیچی دیگع بعد اون شب خ میترسم ولی ب گفته مادربزرگم سعی میکنم همه چیو خیلی عادی نشون بدم
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·
🖇 #داستان
سلام خسته نباشی
ما یه روز رفته بودیم شهر بازی با یکی از دوستام
من خودم خیلی به جن و ارواح اعتقاد دارم
وقتی که از شهر بازی برگشتیم خونه تصمیم گرفتیم قسمت جدید انابلو ببینیم چون جدید اومده بود.
دوست من کمی ترسوئه میترسه خلاصه کلی خوراکی اوردیم و برقارو خاموش کردیم
دوستم یه خواهر کوچیک داره که 5/6 سالشه اصرار داشتیم که نبینه .
خلاصه گذاشتیمش توی اتاق تا با وسیله هاش بازی کنه.
فیلمو پِلی کردیم دستام عرق کرده بودن و پاهامم سرد
من انابل 1 رو از حدود 7/8 سالم بود دیدم و از همون موقع دیگ به فیلم ترسناک علاقه مند شدم .
مشغول دیدن فیلم بودیم که از خواهر دوستم صدایی اومد رفتیم جلو دیدیم دستش رو چشاشه و داره گریه میکنه.
دوستم خیلی ترسیده بود وقتی ازش پرسیدیم چیشدع اون عروسکمو برد
منو دوستم پوکر داشتیم نگاه میکردیم میدونستیم چیزی نیست الکی حرف میزنه.
دلداریش دادیم و فیلمو باز پلی کردیم .
10 دقیقه ای گذشت که اصلا صدایی از خواهرش نمیومد.
صدای تلویزیونو کم کردیم
صدای حرف زدنای اروم میومد
ما واقعا قلبمون وایساده بود
که یهو تلویزیون صدای زیاد شد
و برقا روشن شد و یهو خواهرش از سمت اشپز خونه اومد 😐ما واقعا ترسیده بودیم
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·
🖇 #داستان
ما یه شب خونه ی مادر جونم بودیم
خونه ی اونا خیلی قدیمیه یعنی انقدر قدیمیه که رد گوله های زمان جنگ روش هست من یک شب اونجا خوابیدم من تو تراس خوابیدم و مادر جونم تو اتاق
در خواب فرو رفته بودم بلند شدم که آب بخورم حدودا ساعت ۴ یا۵ صبح بود یهو صدای داد مادرجونمو از اتاق شنیدم
بدو بدو رفتم تو اتاق دیدم مادرجونم میخواد خودشو از بالای تراس بندازه رفتم آروم سمتش و ارومش کردم اومد پایین ازش پرسیدم چرا میخواستی خودتو بندازی منو حل داد چشماش قرمز شده بود داشت میومد سمتم اون منطقه هم هچکی زندگی نمی کرد هرچی سوره آیه به ذهنم میومد میخواندم که مادر جونم ازحال رفت ترسیدم برم سمتش براهمین تاصبح بالت سرش بودم تانیاد منو خفه کنه صبح شد من به مادرجونم نگاه کردم و گفتم دیشب چیزی دیدی که میخواستی خودتو بندازی؟دیگه از حل دادن وچیزی حرف نزدم فقط همینو گفتم اونم گفت من یک جن دارم میدانی که میگن جن خوب داریم و جن بد اون یک جن خوب داشت راست میگم بخدا میگه اون جنه بهش گفته نباید از من به کسی بگی وگرنه یک کاری میکنم تا خودت خودتو بکشی من از مادر جونم پرسیدم مگه تو از اون به کسی گفتی اونم گفت اره
مادرجونم دیروزش به همسایشون گفته بود از اون به بعد من همیشه سایه ی یک زن رومیبینم که پانداره و به جایه پا سم داره و قد بلند داره

میخوایین باور کنین یا نکنین
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·
🖇 #والپیپر
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·