- 𝙎𝘾𝘼𝙍𝙔 𝙃𝙊𝙐𝙎𝙀🕸️
713 subscribers
613 photos
1.26K videos
76 files
174 links
تمامیه فیلم ها پین شدن
لینک ناشناس...
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1108717726

🎭 لیست هشتگ هامون 🎭
https://t.me/freaky_ir/229
Download Telegram
🖇 #داستان
من یه بار با دوستام زنگ آخر مدرسه بود ساعت 5 اینا بود ماهم تو کلاس بودیم داشتیم روزنامه دیواری درست میکردیم(5 نفر بودیم) هوا ابری بود و واقعا تاریک بود ماهم چراغ رو روشن نکرده بودیم چون میخواستیم 5 دقیقه ی دیگه بریم بعدش یهو وسط روزنامه دیواری درست کردن دیدیم در کمد یهو باز شد . منو 3 تا از دوستام روی نیمکت نشسته بودیم که تا صدای باز شدن در کمد رو شنیدیم برگشتیم سمت کمد و در عین ناباوری یه چشم قرمز دیدیم که بعد از حدودا 5 ثانیه از بین رفت ما ترسیدیم و داشتیم سریع وسایلمونو جمع میکردیم که اون دوستم که حرفمونو باور نمیکرد گفت شما دارید منو اسکول میکنید بعد رفت اون یکی در کمد رو باز کرد تا باز کرد بازم همون چشم قرمز رو دیدیم که تا 5 ثانیه بعد ناپدید شد ما سریع وسایلمونو جمع کردیم و رفتیم به سمت حیاط بعد از اون روز هم یه سری اتفاقات عجیب برای ما 5 نفر میوفتاد که تا حدودا 1 سال اون اتفاقا هی تکرار میشدن ولی به یه شکل دیگه ای . اینی که گفتم واقعا حقیقت داره
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·
🖇 #داستان
سلام این داستان از زبون مامانمه مامانم میگه تو خیلی بچه بودی که من تویه یه خونه بودم
که یبار صدایه گریه بچه میومد یا مثلا دعوای مادر دختری یا صدای نوزاد مامانم میگه ما به کل ساختمون گفتیم ولی همه گفتن ما تو این ساختمون هیچ نوزادی نداریم مامانم میگه یبار یه نفر بهم
گفت اگه به کسی بگی که همچین صدایی میشنوی بلا سرت میارم مامانم میگه به بابات گفتم یک هفته بعدش رفتم بیمارستان میگه یبار تو راه شمال بودیم که یه نفر جلوی ماشین وایستاده بود مامانم میگه فقط من میدیدمشون و صداشون میشنیدیم ما از اون خونه رفتیم بعد متوجه شدیم که اون خونه خیلی سنگین بوده مامانم میگه اگه به این چیزا فکر کنی میان سمتت میگه من انقدر فکر کردم که همچین اتفاقی برام افتاد ما الان تو یه خونه ی دیگه هستیم من به اتاقم خیلی حس بدی دارم یه شب بابام انقدر کنارم خوابیده بود دیگه گفت من پیشت نمیخوابم تو باید عادت کنی
منم بزور تو اتاق موندم بابام رفت پیش مامانم من بابام وقتی رفت اصلا نتونستم بخوابم دستو پاهام میلرزیدو گریه میکردم چون احساس بدی به اتاقم داشتم
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·
🖇 #داستان
هیچ کس حرف منو باور نمیکنه ولی امید وارم شما باور کنین:

من ۴شب پیش رفته بودم بیرون ساعت۸بود داشتم برمیگشتم خونه آژانس پیدا نکردم پیاده امدم داشتم میومدم.. تو مسیر خونه ما یه جای خیلی ترسناک هست که ۴سال پیش به یه دختر تجاوز کردن بعد کشتنش... وقتی داشتم رد میشدم یه مرده رو دیدم که کنار یه خونه وایساده بود بعد وقتی من داشتم رد میشدم یهو غیبش زد منم رفتم ببینم کجا رفته که یهو جلوم ضاهر شد بعد منم فرار کردم بعد من هر جا میرفتم جلوم ضاهر میشد بعد وقتی دیگه نای فرار کردن نداشتم یه سنگ به طرفش پرت کردم بعد دوباره ناپدید شد منم سریع فرار کردم وقتی که رسیدم خونه یه کاغذ پیدا کردم که نوشته بود ((منتطرم باش )) با این شکلک(( :) )) از اون موقع دیگه تو کیفم چاقو دارم و به هر کی میگم میگن که تو دروغ میگی
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·
🖇 #داستان
من خیلی خاطره ترسناک دارم ولی این یکی از همه بدتره .....ی سال سال نو ساعت ۳ صبح بود و همه مهمونی خونه ی خاله مامانم بودیم ک تا ساعت ۳ صبح بیدار بمونیم .....ساعت ۲ من خیلی خسته شدم و خوابم میومد برای همین رفتم توی ی اتاقی ک ب حیاط دید داشت ....دراز ک کشیدم بعد یک ربع یکی ب شیشه پنجره زد ...برگشتم ببینم کیه ک دیدم کسی نبود .....دوباره خوابیدم .....بعد سی ثانیه دوباره صدای زدن ب شیشه اومد دوباره برگشتم ک نگاه کنم ...یکم ک دقت کردم دیدم پسر خاله مامانم ک فقط دوسال بزرگتر از منه با ی لبخند وحشتناک داره منو نگاه میکنه ....از بچگی همیشه منو اذیت میکرد و میترسوند برای همین بهش خندیدم و گفتم فک کردی میترسم؟.....بعد رومو اونور کردم و دراز کشیدم بعد ده دقیقه پسر خاله مامانم اومد تو همون اتاق بهش گفتم واقعا فک کردی انقد ترسوام ک با این کارت میترسم؟......با تعجب نگام کرد و نمیفهمید چی میگم ......منم حرفشو باور نمیکردم تا اینکه جون مامانش و قسم خورد ....منم رفتم از داداش و مامانش پرسیدم و اونام قسم خوردن ک از کنار ما تکون نخورده و اصلا سمت حیاط نرفته
منم از اون موقع دیگه کرک و پرم ریخته و از اون موقع همیشه از این اتفاقات زیاد برام میفته ...البته اتفاقات برای من فرق داره از این لحاظ ک احساس میکنم همیشه تحت محافظت قرار دارم ....وقتی قراره ی اتفاق بدی بیفته قبلش ب من الهام میشه ....مثلا ی بار دختر خالم داشت کنار بوفه ما بازی میکرد ک یهو ترسیدم و بهش گفتم بیا اینور پیش من بازی کن وقتی اومد اینور ک پیش من بازی کنه یهو یکی از ظرفای کریستال مامانم افتاد کل شیشه های بوفه خورد و ریخت......یا مثلا اگه کسی ناراحتم کنه یا اذیتم کنه انگار یکی تو وجودم
خشمش بدتر از من میشه و چن روز بعدش یا ی اتفاق بدی براش میفته یا ازم معذرت خواهی میکنه و میگه شب با ی موجودی اومدی تو خوابم اون موجود ازم میخاد ک ازمن معذرت خواهی کنه وگرنه تا اخر عمرش اذیتش میکنه
خلاصه ک باهم رفیق شدیم و ازم محافظت میکنه شاید بنظرت واقعی نیاد ولی خب واقعیه باور بکنی یا نه دست خودته
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·
🖇 #داستان
دیدم همه داستاناشونو گفتن منم اومدم
من از بچگی نقاشی های عجیب غریب زیاد میکشم خط خطی نه ها نقاشی های ترسناک که خودمم میدیدم میترسیدم و هر وقت چیز کیوتی میخاستم بکشم ترسناک میشد یا اگه میخاستم ترسناک شه کیوت میشد 😑 خلاصه یبار یه گربه کیوت دیدم خواستم بکشمش خیلی ترسناک شد گفتم آره دیگه ترسناک شد بزار رنگی کنم خلاصه با رنگ قرمز اینا کشیدم چشاشو دور دهنش خونو اینا کشیدمو یجورایی وحشتناک شد که یهو ستون فقراطم لرزید و نگاهم نا خودآگاه سمت پنجره رفت وقتی به گربه نگاه کردم دیدم یکی از چشاش سمت پنجره بود و یکی دیگش سمت من حاجی خودم ریختم پشمام موند قشنگ یه دور سکته رفتم برگشتم اول گفتم نه بابا خطای دیده و ایناو خلاصه منم که عاشق چیزای وحشت نقاشی رو زدم رو دیوار 2 روز گذشت هی جای چشماش عوض میشد انگار زندس مثلا یبار منو نگاه می‌کرد یبار سمت درو یبارم پنجره رو اما همیشه یکی از تخم چشماش سمت من بود منم که میگفتم توهمه و اینا که یه شب که خواب بودم دقیقا ساعت 3 شب از خواب پریدم هوا تاریک بودو اینا و یه نور ضعیف از پنجره میزد داخل و میوفتاد رو نقاشی که یه لحظه خشکم زد به من خیره شده بود و وقتی جامو عوض کردم جای چشاش عوض شد منم نقاشیو پاره کردم و سوزوندم ولی از اون موقع هر شب کابوس میدیدم
کابوس های وخیم نه عادی که با نفس نفس بیدار میشدم
که یهو از یه شب نمیدونم چی شد پنجشنبه بود که کابوس‌ها تموم شد دیگه نه رویا دیدم نه کابوس اگرم میدیدم هی درحال فرار از یه چیزی بودم یا هی موضوع خوابم عوض میشد و مکان فرق می‌کرد انگار دارم از یه بُعد به یه بُعد دیگه فرار میکنم 😣
این اتفاق برا 5 سال پیشه و الان دیگه تقریبا اصن خواب نمیبینم 🙄
راستی یه چیزی اون گربه سیاه بود 😣
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·
🖇 #داستان
سلام

من چن ماه پیش رفته بودم خونه رفیقم فقط من و اون بودیم مامانش ب خاطر اینکه بهمون اعتماد نداش در و قفل کرده بود رفته بود😐💔
بعد من و رفیقم تو اتاق بودیم درم باز بود رفیقم تو اتاقش ی بالکن داره ک ب سمت پشت خونشونه و اون محیط واقعا خیلی ترسناکه من هیچوقت جرات نداشتم برم سمت بالکن
بعد من و رفیقم امدیم فیلم ترسناک ببینیم وسطاش بودیم ک یهو برقا رفت
من و دوستم اول اهمیت ندادیم و ادامه فیلم و داشتیم میدیدیم ک یهو صدای شکستن ی چیزی از تو اشپزخونه امد
من و رفیقم ک دیگه پشمامون ریخته بود و ترسیده بودیم باهم رفتیم در اتاق و بستیم و قفلش کردیم بعدشم نشستیم رو تخت و چراغ قوه رو روشن کردیم ک یهو دیدیم انگار یکی داره میزنه ب در بالکن خوشبختانه در بالکن قفل بود و ما همینجور چسبیده بودیم بهم و بسم الله بسم الله میکردیم ک بعد هی صداعه بلند تر و بلند تر میشد ک یهو مامانم زنگ زد گفت امدم دنبالت بیا پایین و اینا منم گفتم چ خبر شده اینجا
دیگه هیچ مامان من و دوستم امدن بالا و منم همراه مامانم رفتم خونه
بعد از دوستم پرسیدم ک چی شد
گف اون صدای شکستنی صدای پارچ بود ک نمیدونم چجوری از رو میز افتاده بود و برای بالکنم هیچ دلیلی خاصی پیدا نشد
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·
🖇 #داستان
من میخوام دوتا داستان برات تعریف کنم اولی اینکه ما خیلی به مسافرت میریم
ما تو شهر تبریز زندگی میکنیم و وقتی میریم مسافرت از راه بستان آباد رد میشیم اونجا یه روستا یه ده متر با جاده فاصله داره میگن اونجا جن و اینا هس
به بار که صبح بود و از اون راه که رد میشدیم من یه چیز سیاه دیدم از سمت راست میومد از همو طرف روستا یه چیزی بود فکر کردم توهم زدم ولی خواهرم و مامانم هم دید دوید و پرید روی ماشین ما یه صدای بوم اومد ولی دیگه رد نشد اونطرف انگار سقف مونده بود ولی چیزی هم سقف ماشین نبود حتی چندین بار که از اونجا رد میشیم انگار یکی میاد جلو ماشین و بابام ترمز میگره یا یه چند نفردیگه هم اونطوری شده
ما خونمون ۳ طبقه اس و اتاق ما طبقه بالا مامان بابام طبقه پایینه و طبقه بالا هم اجاره میدیم ولی چند وقتی که مستاجر نبود یعنی خونه خالی بود دیگه هیچکس بالا نبود صدای دویدن میومد صدای راه رفتن صدای تیک توک اینا من و خواهرم این صدا هارو میشنیدیم ولی هیچی نمیتونستیم بکنیم من وقتی یکی بهم نگاه کنه پیشونیم خس مور مور شدن پیدا میکنه نمیدونم یه حس عجبیه وقتی چشمامو میبیندم انگار یکی جلومه و داره بهم نگاه میکنه نزدیکای صبح بود صدای پرنده ها به گوشم میومد یه صدا میشنیدم ولی ترسناک نبود یکی بهم میگفت رها من اومدم بیدار شو بریم من حس میکردم فلج شدم اصن نمیتونستم حرکت کنم انگار فلج خواب گرفته بودم صدای پسر بود ولی فقط یه بار این اتفاق افتاد دیگه هیچوقت نشد
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·
- [ آنابل ] 👻
🖇 #والپیپر
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·
- [ ایت ] 🎈
🖇 #والپیپر
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
- [ کلیپی که استوری گذاشتم ] 😈
🖇 #کلیپ
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·
🖇 #داستان
سلام منم میخوام داستانمو براتون تعریف کنم بخدا واقعیه ، من دخترم دوسالشه چند ماهه پیش هر موقع میرفتم خونه ی مامانم وقتی دخترم میرفت تو اتاقِ مامانم اینا، یه گوشه ی دیوار رو نشونمون میداد میگفت هاپو(دخترم کُلا از هر چی میترسه میگه هاپو) میترسید و فرار میکرد ولی منو خانوادم نمیفهمیدیم از چی میترسه؟ تا اینکه یه شب مامانم نزدیکای ساعت2 بین خواب و بیداری میشنوه صدای باز و بسته شدن درای کمد دیواری میاد فکر میکنه خواهرم تو اتاقشونه عصبانی میشه داد میزنه نصف شب تو اتاق ما چیکار میکنی خوابمونو پروندی؟ تا صدا قطع میشه پا میشه در کمدا رو میبنده همینکه میره دراز بکشه یهو گوشه ی دیوار اتاقشون یه هاله ی سیاهه 2متری تکون میخوره میره تو کمد،درِ کمد و باز میکنه و دوباره بیرونو دید میزنه، مامانم باز فکرکرد خواهرمه بلند شد برقو روشن کرد دید هیچکی تو اتاق نیس رفت در اتاقو باز کنه بره بالا سر خواهرم ببینه کاره خواهرمه یا نه! دستگیره رو میکشه پایین در باز نمیشه یهو یادش میاد قبل خواب درو قفل کرده بوده مامانمم میترسه بعدش با ترس و لرز برام گفت تو اتاقشون واقعا یه چیزی هست که دختره منم ترسونده🥺😱😱😱
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·
🖇 #داستان
من یک خاطره از وقتی که توی خونه تنها برای نیم ساعت موندم دارم و من هیچ وقت تو خونه تنها نمیمونم چون کلاس دوم بودم یکی از دوستام برام داستانه انابل رو تعریف کرد و من از اون روز تا 11 سالگی میترسیدم و من از ارواح و جنو عروسک هام میترسم خب من بابام توی انباریمون کا. داشت به مامانو خواهر کوچیکم گفت بیاید و من هم هواسم نبود و یک 20 دقیقه گذشت منم دستم غذا و گوشی بود و داشتم غذا میخوردم و گوشی نگاه میکردم که یهو اومدم غذامو بزارم رو مبل و پام روی مبل بود یهو یک چیزه سفیده که خیلی بزرگ بود از زیره مبلمون اومد بیرون برای 2 سانیه و من دستو پاهام میلرزید و شبش که مامانو بابام خواب بودنو خواهرم جلوی در دیدم یک چیزه خاکستریه و قدش خیلی بلند بود ینی 3 برابره من هم نگاهش کردم قیب شد و اون مبیلی که از زیرش اون یک چیزه سفید زده بود بیرون همیشه یک جاش سیاهه سیاهه و من همیشه نزدیکه زیر مبل میخوابم چون منو بابا و مامانمو خواهرم همیشه تو پزیرایی میخوابیم کنار هم و من همیشه کنار اون مبل میخوابم😢😨
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·
🖇 #داستان
منو دختر خالم چیزای ترسناک دوست داریم به هیمن هاطر همیشه چیزای ترسناکو جز فیلم ترسناک دنبال میکنیم
بعد یه بار داشتیم کامنتای یه پستو میخوندیم که در رابطه با جن ها بود
یکی کامنت گزاشته بود راجب جن ((داماوی))
گفته بودن که اگه از ساعت نه شب به بعد اسمشو به زبون بیاری بختک میزنی و اینجور چیزا بعد ما طرفای ساعت ۱۲ به سرمون زد که eat ببنیم بعدش طرفای ساعت دو بود ماهم عادت داشتیم همیشه تا هفت صب بیدار باشیم
بعد ما موقعی ک داشتیم این کارارو انجام میدادیم خونه ی مامان بژرگم بودیم با دوتا از خاله هام که بودن
بعدش ماتا ساعتای س پای گوشی بودیم که بهو از توی اشپزخونه صدا میومد انگار یکی داشت ب کابینت از تو ضربه میزد ماهام چو نخیای میترسیدیم دست همو گرفتیم بعد اون یهو شیشه ی روغن زیتون محکم خورد زمینو شکست و ترس ما داشت دوبرابر میشد و از ترس نمیدونستیم باید چی کار کنیم از اون ور خونه ی مامان بزرگم طریه ک همه ی اتاقا با دستشویی و حموم توی ی راهروعه بعدم اتاق مامانبزرگمینا اهر راهروعه یهو بابا بزرگم اومد فک کردیم خودشه صداش زدیم ولی جواب نداد یهویی عین پودر پخش شد زمین
ما ترسیده بودیم ولی گرفتیم
اسم داماوی رو گفتیمو گرفتیم خوابدیم بعدش خواب دیدیم که مردیم بعد ک بیدار شدیم بختک زده بودیم حتی نمیتونستیم نفس بکشیم حدود پنج دقیقه اینطوری بودیم که یهو بدنمون ازاد شد بعدش فهمیدیم خوابامون یکی بوده و بعدش از شدت نفس تنگی از هوش رفتیم
خواستم بگم که اگه یه جایی اسم داماوی رو دیدین بلند نخونینش :/
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·