- 𝙎𝘾𝘼𝙍𝙔 𝙃𝙊𝙐𝙎𝙀🕸️
712 subscribers
613 photos
1.26K videos
76 files
174 links
تمامیه فیلم ها پین شدن
لینک ناشناس...
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1108717726

🎭 لیست هشتگ هامون 🎭
https://t.me/freaky_ir/229
Download Telegram
🖇 #داستان
سلام این اتفاقا دیشب برای من افتاد خیلی میترسیدم : دیشب ساعت ده خوابیدیم من تا ساعت یک خواب نرفتم بعد خواب رفتم دوباره ساعت سه بلند شدم همه خواب بودن یه صدای پا جلوی در اتاقم میومد حموم ما روبروی اتاق منه من همیشه در اتاقم و در حموم رو باز میزارم تا روشن باشه ولی اون شب مامانم در حموم روبسته بود من یه صدای پا خیلی بلند جلوی در اتاقم شنیدم بعدش یه دفعه در حموم باز شد و بسته شد فکر کردم بابا یا مامانمه رفتم تو اتاق مامانم اینا رو نگاه کردم دیدم بابام و سامیار(داداشم) تو اتاق خوابن گفتم حتما مامانمه اتاق اخری رم نگاه کردم (مامانم هیچ وقت تو اتاق خودشون نمیخوابه و توی اتاق اخری میخوابه)ولی مامانمم خواب بود در حموم رو باز کردم ولی هیچکی تو حموم نبود وقتی اومدم بخوابم پتوم پرت شده بود کنار کمدم برش داشتم و خوابیدم بعد از چند دیقه یه دفعه پنجرم باز شد و بسته شد
وقتی که خوابیدم همش یه دست سنگین روی شونم حس میکردم
بعد مثل اینکه یه اتفاق ترسناک هم واسه دختر داییم افتاده
دیشب خواب بود یهو ناخوداگاه بیدار شد بد دختر داییم اتاقش مستر داره دید یهو شیر حمومش باز شد میخاست ببندش یهو خودش بسته شد اونم رفت زیر پتو دیگه در نیومد تا اینکه عکس هایی که چسبونده بود ب دیوارش همش یهو دونه دونه داره کنده میشه بعد ساعتشم ی صداهای خیلی ترسناک میداد
من خونه دختر داییم نبودم اون اینارو برام تعریف کرد
و من دختر داییم احساس میکنیم قدرت تلپاتی داریم چون هر اتفاقی که برای اون میفته همون روز یا فرداش برای منم میفته
مثلا بعضی وقتا من میفهمم اون داره به چی فکر میکنه و تو ذهنم جوابشو میدم اونم تایید میکنه واقعا نمیدونم چه ارتباطی بینمونه خیلی عجیبه
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·
🖇 #داستان
سلام من ازون دسته آدماییم که سرشون درد میکنه واسه چیزای ترسناک کلا ترسو دوس دارم ولی خیلی کم پیش میاد که بترسم😐آقا من یشب تا دیر وقت ساعت یک و دو و اینا نشستم کاردستی یه گل رو درست میکردم با یه کفشدوزک حالا بماند😐وقتی کارشون تموم شد با اسپری رفتم تو حیاط رنگشون کردم اومدم گذاشتمشون جلوی پله ها تا خشک شن تا فردا صبح...قسم میخورم هم گله و هم کفشدوزکه رو گذاشتم روی قفسه کنار پله ها، صبحش بیدار شدم هرچی دنبال کفشدوزکه میگشتم نبود توی اتاقمم چند مرتبه گشتم ولی خبری ازش نبود😐تا رفتم کفش بپوشم به بابام گفتم بابا جون هرکی دوس داری یه دور دیگه بگرد بد بخت میشم اگه نبرمش و بابام اومد تو اتاقم بگرده و وقتی اومد بیرون دیدم کفشدوزکمو آورد واسم! گفتم کجا بود گفت روی قفست، ولی من چندبار قفسه کتابامو نگاه کرده بودم😐
بازم ازین اتفاقا واسم افتاده...مثلا یه روز که از مدرسه برگشتم اومدم تو اتاقم دیدم همه کتابای تو قفسم ریختن...از مامان و بابام پرسیدم ولی گفتن به جون خودت کاری به اتاق تو اصلا نداشتیم چون میدونن من روی خرت و پرتام حساسم...خواهر و برادرمم که کوچیک تر از خودمن و دبستانین مدرسه بودن و دیر تر از من برمیگشتن خونه پس کار اونام امکان نداشته که بوده باشه😐یا یبار که رفتم دستشویی موقع بیرون اومدن صدای نفس کشیدن یکی رو از کنار گوش چپم شنیدم😐
همین چند شب پیشم که میخواستم برم تو آشپزخونه حس کردم یکی پهلوی راستمو فشار داد...میدونم غیر طبیعیه ولی من با این چیزا ذوق میکنم😐🍂بچه هم که بودم خیلیییییی وقت پیش که حدودا کلاس پنجم بودم شب خونه خالم اینا که اتفاقا یسری جن تو خواب خالمو گرفته بوده و گلوشو فشار میداده قشنگ بالا سرش نشسته بوده و ازین حرفا مونده بودیم و من اونموقع ها میترسیدم از اینجور چیزا...شب وقت خواب خالمو مامانم عادت دارن میشینن حرف میزنن که تجربه ثابت کرده تا چهار و پنج صبحم توانایی حرف زدن دارن😐خالم که رفته بود دسشویی من رفتم آب بخورم وقتی برگشتم اتاق و خالمم برگشت گفت راضیه تو بودی که اومدی در زدی دستگیررو بالا پایین کردی؟ من رسما پشمام ریخت گفتم خاله بخدا...من...یادم نمیاد😐واقعا یادم نمیومد که در زده باشم یا نه ولی مطمئنم که من در نزدم😐💔خداروشکر که به خاطر زلزله هم که شده خونشونو عوض کردن چون من با اینکه چند مدت بعدش به ماورإ طبیعه علاقه خاصی پیدا کردم ولی اصلا حس خوبی تو اون خونشون با اینکه قدیمی یا مخروبه هم نبود، نداشتم...
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·
🖇 #داستان
من هم توی خونمون آرامش ندارم هی یک نفر یا دو نفر یا چند نفر اذیتم میکنن شبا روی بام خونمون راه میرن صداش آدم رو سکته میده وقتی از پله ها بالا میام انگار یکی داره پشت سرم باهام میاد یا شب ها،اصلا خواب ندارم تا کم کم داره خوابم میبره کاملا احساس میکنم یا منو می‌ترسونن یعنی جوری که میان با شکل های وحشتناک منو از خواب میپرونن دیگه شب ها نمیخوابم یه از خودم فیلم گرفتم توی هال بودم قشنگ اتاق خواب معلوم بود یکی اونجا خودشو قایم کرده بود و از پشت جا لباسی منو نگاه میکرد به هر کی میگم باور نمیکنه شب ها وقتی لپ تاپ رو روی پام می گذاشتم از پشت صفحه ی لپ تاپ چند تا سر رو احساس میکردم که دارن نگام میکنن من همیشه وقتی خوابم میبره که برقا روشن باشه یه شب زود تر خوابم برد دیگه بابام برقارو خاموش کرد نصف شب از خواب پریدم و یکی رو دیدم که داره با ناخن های درازش به طرف من میاد و میخواست منون رو چنگ بزنه
خیلی از شب ها توی خواب حرف میزنم اون هم با چشم باز ،ولی وقتی بیدار میشم و بقیه میگن مثلا دیشب فلان حرفا رو زدی هیچی یادم نمیاد
یه روز که خواهرم برام تعریف میکرد دیشب روی مبل خوابت برد ما بیدارت کردیم بری روی تختت میگفتی اون کیه توی اتاق!!؟؟؟اونا رفتن من برم بخوابم؟؟!!
اصلا هیچی یادم نمیومد!!
هیچ وقت چشمامو نمیبندم چون چهره های فوق العاده وحشتناک میبینم جوری که حتی یه ثانیه هم نمیتونم تحملش کنم
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·
🖇 #داستان
حدود هفت هشت سالم بود بچه ی خیلی گوشه گیر و پاستوریزه ای بودم و چیز زیادی از چیزای ترسناک نمیدونستم و بیشتر از همون موقع درگیر درس بودم یه روز از مدرسه اومدن و گفتن میخوایم برای مدرسه شاگرد های درس خون رو انتخاب کنیم و بیاریم تو گروه فرزانگان. من و دوتا از دوستام مسئول این بودیم که از پشت مدرسه تو زنگ تفریح مواظبت کنیم. راستش من خیلی بچه ی کنجکاوی بودم و خودم میرفتم پیشت مدرسه و میدونستم که چون جزو گروه فرزانگانم کسی بهم گیر نمیده و تو دردسر نمیوفتم. وقتی رفتم دیدم که روی دیوار کلی از جن و روح و این چیزا نوشته شده و بچه‌ هایی که از ما بزرگتر بودن میگفتن اینجا جن داره و منم شاهد اتفاقات عجیب بودم که یه دختر سال پیشش کلی گریه میکرد و دستش زخم شده بود و به ناظم میگفت یکی با من این کار رو کرده.
اون موقع فشار زیادی رو من بود و حتی نمیتونستم راحت تو اتاقم تنها بخوابم یه شب که حدود ساعت 3 یا 4 بود از خواب پریدم و بدنم خیس عرق بود و میلرزیدم و گلو درد داشتم بلند شدم که برم تو اتاق پیش مامان و بابام که یه دفعه یه سایه سیاه که سرش برآمدگی بزرگی داره و چشاش برق میزد رو دیدم و خشکم زد
سایه ها هی بیشتر میشدن و کم کم شروع به حرف زدن باهام کردن و هی میگفتن شادی بمون تو تخت بون تو تخت
نرو...
من به شدتتتت ترسیده بودم جالب اینجاست که چیزی نبود که بگم مال چند ثانیه بود این سایه ها حدود 10 دقیقه همینطور در حال پرسه زدن تو اتاق بودن و حرف میزدن.
نمیتونم بگم اعتقاد دارم بهش و اینا موجوداتی بودن که ساخته ذهن من نبودن و وجود خارجی داشتن ولی اگه قوه‌ی تخیل من اینقد قوی بود که بتونم صدا و گرما و بوشونو احساس کنم.
چرا از دوباره توانایی اینو نداشتم که تصورشون کنم و اینقد عمیق احساسشون کنم.
🙂🙂🙂🙂
ولی در کل شاید اون موقع از طرف مدرسه اینقد فشار رو من بود که همچین چیزایی رو میدیدم.
🙂🙂🙂
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·
🖇 #داستان
سلام داستان ترسناکم
یه بار خونمون بودم خونمون با اینکه نوسازه جن داره🤒
بعد بابام رفته بود پارک مامانمم خونه مادربزرگمون بود بعدش یهو خواهرم رفت حمام اومد بیرون بعد من رفتم و اومدم بیرون من داشتم بلیزمو میپوشیدم خواهرمم داشت موهاشو خشک میکرد
بعد یهو برقا رفت،در اتاقا هم بسته بود همهههه جا تاریک شد😶
بعدش اومدیپ از اتاق بیرون ۱۰ دقیقه صبر کردیم برقا نیومد،خواهرم تا صلوات فرستاد برقا اوند،بعد ماسکا نبود،نیخواستیم بریم بیرون خونع رو زیر و رو کردیم اما نبود رنگ زدیم مامانمون گفت تو کشو دیدیم کشو رو 《با اینکه ۱۰ بار گشنه بودیم》یهو ماسکارو جلو چشممون دیدیمممم😐😨😳
ی داستان ترسناک دیگ
بلز ی بار خونمون بودین بعدش اون روزا بود ک مدرسه باید میرفتبم،من،خواهرم رفتیم مدرسه بابامم رفت سر کار
بعدش مامانمون خونه بود بعد بهمون میگفت ک تا رفتبد نیم ساعت بعدش من اوندم فیلم ببینم یهو دیدم صدای اتو میاد بعد نگا کردم هیجکی نبود بعد دیدم صدا یخجال میاد بعدش زنگ زدم به مادر شوهرم بعد مادر شوهرش یعنی مادربزرگ ما هی میگفته نه باباااا تو توهم زدی بعدش ک خودش اومده دیده آره واقعا🙂😳
واقعاااااا اینا واقعیناااا
یه بار یه سگ خریدیم بعد میگن سگا میبیننشون
بعدش سگم هی میرفت طبقه پایین با اینکه هیچکی نبود نگا میکرد و دم تکون میداد و هاپ هاپ هم نمیکرد😐😐😐😐
هرچی می آوردیمش بالا دوباره میرف پایین
یکی دیگه:کلااا زندگی ما زندگی ترسناک شده بسکه داستان ترسناک واقعی براتون گفتم😂🤣
یه شب خواب بودیم بابامونم شیفت بود بعدش روی تبلت خواهرم یهو صدای خنده اومد و در حمام شیشش شکست🙄😥
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·
🖇 #داستان
منم یه خاطره بگم🙄
ما چن سال پیش توی ی خونه قدیمی زندگی میکردیم ک ۵تا اتاق داشت و ی زیر زمین داشت ک خودش اندازه ی خونه بود دراهم همه چوبی بود و ترسناک ترین و مرموز ترین اتاقشم داده بودن ب من و چون ی قسمتیش زیر راه پله ای که میرفت روی پشت بوم بود اتاق خیلی گرم بود برای همین تابستونا توی پذیرایی میخابیدم پذیزایی از هال کاملا جدا بود و ب صورت L بود ی شب که خابم نمیبرد داشتم تلویزیون میدیدم خسته شدم خاموشش کردم پهلو ب پهلو دیدم دیدم ی دختر نوجوون کاملا سفید ته پذیرایی واستاده داره منو نگاه میکنه منم ترسیدم رفتم زیر پتو بعد یک دقیقه بدون اینکه نگاش کنم جامو جم کردم رفتم ی جا دیگ ی بارم تو خونه تنها بودم داشتم روی کامپیوتر ی چیزی نصب میکردم ک ارور داد و باید ی جا کپی میشد منم بخاطر اینکه مسیر کپی رو بفهمم میخاستم ازش عکس بگیرم رفتم توی دوربین گوشی ک عکس بگیرم دوربین جلو وا شد و دیدم همون دخترع پشت سرم واستاده داره دست تکون میده سریع برگشتم دیدم کسی نی ک چن دیقه بعد خانوادم اومدن درضمن توی حیاطش ی طناب دار اویزون بود ک نمیدونم چرا هیچوقت بابام یا مامانم بهش کاری نداشتن اصلا حتی درش هم نیاوردن
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·
🖇 #داستان
من میخوام یه داستان واقعی بگم
که برام اتفاق افتاده
من یه یار خونه تنها بودم که صدای ماشین تو پارکینگ شنیدم فکر کردم مامان بابام اومدن
رفتم سر پله داد زدم اومدین؟
هیچ صدایی نشنیدم رفتم تو حیاط هیچ ماشینی نبود .
اومدم بالا مامانم زنگ زد بهم گف برو گاز و روشن کن
رفتم تو آشپز خونه دیدم یه زنه داره گاز رو روشن میکنه
لباس سفید خونی داشت موهاش ریخته بود رو صورتش
سریع رفتم تو اتاق رو تختم پریدم پتو رو کشیدم رو خودم
زنه اومد تو اتاق نشست کنارم موهامو نوازش کرد
یهو غیب شد بعد مامان و بابام اومدن/:
چند ماه پیشم منو داداشمو پسرِ دختر خاله ی مامانم توی ماشین بابام نشسته بودیم
ماشین خاموش بود و ما داشتیم بازی میکردیم
من درس داشتم و رفتم کتابامو آوردم و اومدم بنشینم تو ماشین
داشتم میرفتم بنشینم، داداشم تو ماشین بود در رو باز کرد
من ی نفرو دیدم که سرتا پا سیاه بود و داشت من و نگا می‌کرد
فک کردم داداشمه
نشستم تو ماشین گفتم ارمیا تو الان مگه پشت سر من نبودی گف ن من درو باز کردم. بستم /:
از زبون داداشم :
ی روزی خواهرم و مامانم خاب بودن تو اتاق من داشتم تلویزیون نگا میکردم
از اتاق مامان بابام ی چیز سیاهی سریع رفت تو اتاق من
بعد من رفتم تو اتاقمو نگا کردم
دیدم هیچی نبود بعد ترسیدم رفتم پیش مامانم /:
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·
🖇 #داستان
خوب من چشم سوم ارثی دارم یه جور مدیوم هستم ارث از مادر بزرگم رسیده
چهار ما پیش یه سید تو دماوند بود اونجا موندم انواع احضار یادمم داد
از نه سالگی صدا میشنیدم یازده سالگی اولین جنی رو دیدم کم کم برام عادی شد
من از بچگی از وقتی که نه سالم بود وقتایی که میخواستم بخابم صدای پچ پچ حرف زدن یکی همش میومد توگوشم من بچه بودم زیاد نمفهمیدم یازده سالم بود شبش میخواستم بخوابم حس کردم یکی صدام کرد یازده سالم بیشتر نبود اون شبم خونه مامان بزرگمون بودم احساس کردم صدا از حیاط میاد رفتم تو حیاطش گوشه حیاط یه درخت خیلی گنده کاج بود احساس کردم یکی بهم گفت بیا جلو داشتم میرفتم جلو یهو یه چیز هم قد خودم چشمای بزرگ توش سیاه بود گوش نداشت سرش کچل بود پاهای مثل الاغ داشت من یازده سالم بود کوچولو بودم اونم اندازم بود
دندونای تیزی داشت نگام کرد اولش ترسیدم ولی چون بچه بودم زیاد نترسیدم قیافشم زیاد ترسناک نبود یه جوری مثل کوتوله ها بود فقط چشماش سیا بودو کوتوله ام بودازم اسممو‌پرسید منم گفتم
بد ازش پرسیدم تو با من کاری نداری یکم ترسیده بودم خندید گفت نه دستشو توی صورتم کشید حس سنگینی کردم چشمام بسته شد دیگه نفهمیدم با اینکه بچع بودم خیلی سال گزشته
ولی هنوز که هنوزه یادمه مثل یه فیلم جلو چشام میگزره
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·
🖇 #داستان
سلام منم مثل خیلیای دیگه بعد از خوندن داستان های ارسالی مشتاق شدم داستان خودمو مطرح کنم حدودا 4 سال پیش بود که مامانم ازم خواست تو یه کاری که اصطلاحا بهش میگن قران گردان کمکش کنم با اون کار میشد یه سری چیزارو فهمید منم تو اون کار به مادرم کمک کردم غافل از این که قراره بعدش چه اتفاقاتی برام بیوفته دو سه روز بعد از اون کار رفتم باغ داییم دم دمای اذان مغرب بود که دیدم یه پسربچه از جلوم رد شد اولش فک کردم که پسردایی کوچیکمه اما بعدش متوجه شدم اون اصلا اونجا نبوده...بیخیال شدم و رفتم پیش بقیه اما 3 یا 4 روز بعدش بازم اون پسربچه رو دیدم برای بار دوم واقعا ترسیدم اما به کسی نگفتم چون فک میکردم باورم نمیکنن...این دید و باز دیدای ما با اجنه و ارواح روز به روز بیشتر شد الان به جایی رسیدم که حتی تو خوابمم ارامش ندارم و اونارو مبینیم وقایع قبل از این که اتفاق بیوفتن تو خواب بهم الهام میشن الان به جایی رسیدم که هیچ چیزی باعث هیجانم نمیشه چون از قبل میدونم قراره چه اتفاقی بیوفته:(
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·
🖇 #داستان
حدود یک سال پیش بابام رفته بود هند و ما رفتیم خونه ی مامان بزرگ م اونجا یه شهر کوچکی هست که یک حموم قدیمی داره که بر میگرده به دوران پدربزرگ پدربزرگم . همه از اون حموم می‌ترسیدند و فقط در آن را باز میکردم و جرئت رفتن تا پایین رو نداشتند من با پسر خالم یک روز در رو باز کردیم و تصمیم گرفتیم بریم داخل وقتی در را باز کردم پیرمردی با چشم های درشت به من نگاه میکرد (اون پیرترین فرد اون شهر بود ) ما رفتیم داخل خیلی پله های پیچیده به هم داشت وقتی رسیدیم به پایین همه جا تاریک بود و فقط یک زره نور داشت ما چند قدمی رفتیم جلو یک فردی سیاه شروع به دویدن کرد ما به صورت آمدیم بالا هیچکدوممون داستان رو نگفتیم که شب شد که دوباره فلج خواب شدم چون قبلاً شده بودم نمی‌ترسیدم به در نگاه کردم که همون مرده داشت دست اکنون میداد و نزدیک تر میشد اون شب تا صبح خوابن نبرد صبح روز بعد دوباره رفتم مغازه از کنار در رد شدم که متوجه شدم در قفل شده و کلیدش رو کسی نمیدونه دست می هست
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·
🖇 #داستان
من یه بار با دوستام زنگ آخر مدرسه بود ساعت 5 اینا بود ماهم تو کلاس بودیم داشتیم روزنامه دیواری درست میکردیم(5 نفر بودیم) هوا ابری بود و واقعا تاریک بود ماهم چراغ رو روشن نکرده بودیم چون میخواستیم 5 دقیقه ی دیگه بریم بعدش یهو وسط روزنامه دیواری درست کردن دیدیم در کمد یهو باز شد . منو 3 تا از دوستام روی نیمکت نشسته بودیم که تا صدای باز شدن در کمد رو شنیدیم برگشتیم سمت کمد و در عین ناباوری یه چشم قرمز دیدیم که بعد از حدودا 5 ثانیه از بین رفت ما ترسیدیم و داشتیم سریع وسایلمونو جمع میکردیم که اون دوستم که حرفمونو باور نمیکرد گفت شما دارید منو اسکول میکنید بعد رفت اون یکی در کمد رو باز کرد تا باز کرد بازم همون چشم قرمز رو دیدیم که تا 5 ثانیه بعد ناپدید شد ما سریع وسایلمونو جمع کردیم و رفتیم به سمت حیاط بعد از اون روز هم یه سری اتفاقات عجیب برای ما 5 نفر میوفتاد که تا حدودا 1 سال اون اتفاقا هی تکرار میشدن ولی به یه شکل دیگه ای . اینی که گفتم واقعا حقیقت داره
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·
🖇 #داستان
سلام این داستان از زبون مامانمه مامانم میگه تو خیلی بچه بودی که من تویه یه خونه بودم
که یبار صدایه گریه بچه میومد یا مثلا دعوای مادر دختری یا صدای نوزاد مامانم میگه ما به کل ساختمون گفتیم ولی همه گفتن ما تو این ساختمون هیچ نوزادی نداریم مامانم میگه یبار یه نفر بهم
گفت اگه به کسی بگی که همچین صدایی میشنوی بلا سرت میارم مامانم میگه به بابات گفتم یک هفته بعدش رفتم بیمارستان میگه یبار تو راه شمال بودیم که یه نفر جلوی ماشین وایستاده بود مامانم میگه فقط من میدیدمشون و صداشون میشنیدیم ما از اون خونه رفتیم بعد متوجه شدیم که اون خونه خیلی سنگین بوده مامانم میگه اگه به این چیزا فکر کنی میان سمتت میگه من انقدر فکر کردم که همچین اتفاقی برام افتاد ما الان تو یه خونه ی دیگه هستیم من به اتاقم خیلی حس بدی دارم یه شب بابام انقدر کنارم خوابیده بود دیگه گفت من پیشت نمیخوابم تو باید عادت کنی
منم بزور تو اتاق موندم بابام رفت پیش مامانم من بابام وقتی رفت اصلا نتونستم بخوابم دستو پاهام میلرزیدو گریه میکردم چون احساس بدی به اتاقم داشتم
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·
🖇 #داستان
هیچ کس حرف منو باور نمیکنه ولی امید وارم شما باور کنین:

من ۴شب پیش رفته بودم بیرون ساعت۸بود داشتم برمیگشتم خونه آژانس پیدا نکردم پیاده امدم داشتم میومدم.. تو مسیر خونه ما یه جای خیلی ترسناک هست که ۴سال پیش به یه دختر تجاوز کردن بعد کشتنش... وقتی داشتم رد میشدم یه مرده رو دیدم که کنار یه خونه وایساده بود بعد وقتی من داشتم رد میشدم یهو غیبش زد منم رفتم ببینم کجا رفته که یهو جلوم ضاهر شد بعد منم فرار کردم بعد من هر جا میرفتم جلوم ضاهر میشد بعد وقتی دیگه نای فرار کردن نداشتم یه سنگ به طرفش پرت کردم بعد دوباره ناپدید شد منم سریع فرار کردم وقتی که رسیدم خونه یه کاغذ پیدا کردم که نوشته بود ((منتطرم باش )) با این شکلک(( :) )) از اون موقع دیگه تو کیفم چاقو دارم و به هر کی میگم میگن که تو دروغ میگی
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·
🖇 #داستان
من خیلی خاطره ترسناک دارم ولی این یکی از همه بدتره .....ی سال سال نو ساعت ۳ صبح بود و همه مهمونی خونه ی خاله مامانم بودیم ک تا ساعت ۳ صبح بیدار بمونیم .....ساعت ۲ من خیلی خسته شدم و خوابم میومد برای همین رفتم توی ی اتاقی ک ب حیاط دید داشت ....دراز ک کشیدم بعد یک ربع یکی ب شیشه پنجره زد ...برگشتم ببینم کیه ک دیدم کسی نبود .....دوباره خوابیدم .....بعد سی ثانیه دوباره صدای زدن ب شیشه اومد دوباره برگشتم ک نگاه کنم ...یکم ک دقت کردم دیدم پسر خاله مامانم ک فقط دوسال بزرگتر از منه با ی لبخند وحشتناک داره منو نگاه میکنه ....از بچگی همیشه منو اذیت میکرد و میترسوند برای همین بهش خندیدم و گفتم فک کردی میترسم؟.....بعد رومو اونور کردم و دراز کشیدم بعد ده دقیقه پسر خاله مامانم اومد تو همون اتاق بهش گفتم واقعا فک کردی انقد ترسوام ک با این کارت میترسم؟......با تعجب نگام کرد و نمیفهمید چی میگم ......منم حرفشو باور نمیکردم تا اینکه جون مامانش و قسم خورد ....منم رفتم از داداش و مامانش پرسیدم و اونام قسم خوردن ک از کنار ما تکون نخورده و اصلا سمت حیاط نرفته
منم از اون موقع دیگه کرک و پرم ریخته و از اون موقع همیشه از این اتفاقات زیاد برام میفته ...البته اتفاقات برای من فرق داره از این لحاظ ک احساس میکنم همیشه تحت محافظت قرار دارم ....وقتی قراره ی اتفاق بدی بیفته قبلش ب من الهام میشه ....مثلا ی بار دختر خالم داشت کنار بوفه ما بازی میکرد ک یهو ترسیدم و بهش گفتم بیا اینور پیش من بازی کن وقتی اومد اینور ک پیش من بازی کنه یهو یکی از ظرفای کریستال مامانم افتاد کل شیشه های بوفه خورد و ریخت......یا مثلا اگه کسی ناراحتم کنه یا اذیتم کنه انگار یکی تو وجودم
خشمش بدتر از من میشه و چن روز بعدش یا ی اتفاق بدی براش میفته یا ازم معذرت خواهی میکنه و میگه شب با ی موجودی اومدی تو خوابم اون موجود ازم میخاد ک ازمن معذرت خواهی کنه وگرنه تا اخر عمرش اذیتش میکنه
خلاصه ک باهم رفیق شدیم و ازم محافظت میکنه شاید بنظرت واقعی نیاد ولی خب واقعیه باور بکنی یا نه دست خودته
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·
🖇 #داستان
دیدم همه داستاناشونو گفتن منم اومدم
من از بچگی نقاشی های عجیب غریب زیاد میکشم خط خطی نه ها نقاشی های ترسناک که خودمم میدیدم میترسیدم و هر وقت چیز کیوتی میخاستم بکشم ترسناک میشد یا اگه میخاستم ترسناک شه کیوت میشد 😑 خلاصه یبار یه گربه کیوت دیدم خواستم بکشمش خیلی ترسناک شد گفتم آره دیگه ترسناک شد بزار رنگی کنم خلاصه با رنگ قرمز اینا کشیدم چشاشو دور دهنش خونو اینا کشیدمو یجورایی وحشتناک شد که یهو ستون فقراطم لرزید و نگاهم نا خودآگاه سمت پنجره رفت وقتی به گربه نگاه کردم دیدم یکی از چشاش سمت پنجره بود و یکی دیگش سمت من حاجی خودم ریختم پشمام موند قشنگ یه دور سکته رفتم برگشتم اول گفتم نه بابا خطای دیده و ایناو خلاصه منم که عاشق چیزای وحشت نقاشی رو زدم رو دیوار 2 روز گذشت هی جای چشماش عوض میشد انگار زندس مثلا یبار منو نگاه می‌کرد یبار سمت درو یبارم پنجره رو اما همیشه یکی از تخم چشماش سمت من بود منم که میگفتم توهمه و اینا که یه شب که خواب بودم دقیقا ساعت 3 شب از خواب پریدم هوا تاریک بودو اینا و یه نور ضعیف از پنجره میزد داخل و میوفتاد رو نقاشی که یه لحظه خشکم زد به من خیره شده بود و وقتی جامو عوض کردم جای چشاش عوض شد منم نقاشیو پاره کردم و سوزوندم ولی از اون موقع هر شب کابوس میدیدم
کابوس های وخیم نه عادی که با نفس نفس بیدار میشدم
که یهو از یه شب نمیدونم چی شد پنجشنبه بود که کابوس‌ها تموم شد دیگه نه رویا دیدم نه کابوس اگرم میدیدم هی درحال فرار از یه چیزی بودم یا هی موضوع خوابم عوض میشد و مکان فرق می‌کرد انگار دارم از یه بُعد به یه بُعد دیگه فرار میکنم 😣
این اتفاق برا 5 سال پیشه و الان دیگه تقریبا اصن خواب نمیبینم 🙄
راستی یه چیزی اون گربه سیاه بود 😣
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·
🖇 #داستان
سلام

من چن ماه پیش رفته بودم خونه رفیقم فقط من و اون بودیم مامانش ب خاطر اینکه بهمون اعتماد نداش در و قفل کرده بود رفته بود😐💔
بعد من و رفیقم تو اتاق بودیم درم باز بود رفیقم تو اتاقش ی بالکن داره ک ب سمت پشت خونشونه و اون محیط واقعا خیلی ترسناکه من هیچوقت جرات نداشتم برم سمت بالکن
بعد من و رفیقم امدیم فیلم ترسناک ببینیم وسطاش بودیم ک یهو برقا رفت
من و دوستم اول اهمیت ندادیم و ادامه فیلم و داشتیم میدیدیم ک یهو صدای شکستن ی چیزی از تو اشپزخونه امد
من و رفیقم ک دیگه پشمامون ریخته بود و ترسیده بودیم باهم رفتیم در اتاق و بستیم و قفلش کردیم بعدشم نشستیم رو تخت و چراغ قوه رو روشن کردیم ک یهو دیدیم انگار یکی داره میزنه ب در بالکن خوشبختانه در بالکن قفل بود و ما همینجور چسبیده بودیم بهم و بسم الله بسم الله میکردیم ک بعد هی صداعه بلند تر و بلند تر میشد ک یهو مامانم زنگ زد گفت امدم دنبالت بیا پایین و اینا منم گفتم چ خبر شده اینجا
دیگه هیچ مامان من و دوستم امدن بالا و منم همراه مامانم رفتم خونه
بعد از دوستم پرسیدم ک چی شد
گف اون صدای شکستنی صدای پارچ بود ک نمیدونم چجوری از رو میز افتاده بود و برای بالکنم هیچ دلیلی خاصی پیدا نشد
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·
🖇 #داستان
من میخوام دوتا داستان برات تعریف کنم اولی اینکه ما خیلی به مسافرت میریم
ما تو شهر تبریز زندگی میکنیم و وقتی میریم مسافرت از راه بستان آباد رد میشیم اونجا یه روستا یه ده متر با جاده فاصله داره میگن اونجا جن و اینا هس
به بار که صبح بود و از اون راه که رد میشدیم من یه چیز سیاه دیدم از سمت راست میومد از همو طرف روستا یه چیزی بود فکر کردم توهم زدم ولی خواهرم و مامانم هم دید دوید و پرید روی ماشین ما یه صدای بوم اومد ولی دیگه رد نشد اونطرف انگار سقف مونده بود ولی چیزی هم سقف ماشین نبود حتی چندین بار که از اونجا رد میشیم انگار یکی میاد جلو ماشین و بابام ترمز میگره یا یه چند نفردیگه هم اونطوری شده
ما خونمون ۳ طبقه اس و اتاق ما طبقه بالا مامان بابام طبقه پایینه و طبقه بالا هم اجاره میدیم ولی چند وقتی که مستاجر نبود یعنی خونه خالی بود دیگه هیچکس بالا نبود صدای دویدن میومد صدای راه رفتن صدای تیک توک اینا من و خواهرم این صدا هارو میشنیدیم ولی هیچی نمیتونستیم بکنیم من وقتی یکی بهم نگاه کنه پیشونیم خس مور مور شدن پیدا میکنه نمیدونم یه حس عجبیه وقتی چشمامو میبیندم انگار یکی جلومه و داره بهم نگاه میکنه نزدیکای صبح بود صدای پرنده ها به گوشم میومد یه صدا میشنیدم ولی ترسناک نبود یکی بهم میگفت رها من اومدم بیدار شو بریم من حس میکردم فلج شدم اصن نمیتونستم حرکت کنم انگار فلج خواب گرفته بودم صدای پسر بود ولی فقط یه بار این اتفاق افتاد دیگه هیچوقت نشد
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·
- [ آنابل ] 👻
🖇 #والپیپر
✔️ 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙 ·
🕷🕸️ 𝙅𝙤𝙞𝙣 : @freaky_ir ·