اندیشههای پریشان و دیوانه مغزم را فشار میدهد، پشت سرم درد میگیرد، تیر میکشد، شقیقههایم داغ شده، بخودم میپیچم.
لحاف را جلو چشمم نگه میدارم، فکر میکنم ! خسته شدم،
خوب بود میتوانستم کاسه سر خودم را باز بکنم و همه این توده نرم خاکستری پیچپیچ کله خودم را درآورده بيندازم دور، بیندازم جلو سگ.
@framazon13 صادق هدایت
اندیشههای پریشان و دیوانه مغزم را فشار میدهد، پشت سرم درد میگیرد، تیر میکشد، شقیقههایم داغ شده، بخودم میپیچم.
لحاف را جلو چشمم نگه میدارم، فکر میکنم ! خسته شدم،
خوب بود میتوانستم کاسه سر خودم را باز بکنم و همه این توده نرم خاکستری پیچپیچ کله خودم را درآورده بيندازم دور، بیندازم جلو سگ.
@framazon13 صادق هدایت
در سرزمینی هستم که هر روز میمیرم و زنده نمیشوم اما نمیدانم چطور
دوباره میمیرم
@framazon13 زهرا جابری
در سرزمینی هستم که هر روز میمیرم و زنده نمیشوم اما نمیدانم چطور
دوباره میمیرم
@framazon13 زهرا جابری
بعد از تمام شدن مجسمه من آن را نشانم داد. هیچی را جا ننداخته بود. جوشهایم، دماغ الکلیم، دهانِ شبیهّ میمونم، چشمای باریک و صورت احمقانهام. تنها فرق ما این بود که مجسمه سی ساله بود و من پنجاه ساله.
@framazon13 بوکوفسکی
بعد از تمام شدن مجسمه من آن را نشانم داد. هیچی را جا ننداخته بود. جوشهایم، دماغ الکلیم، دهانِ شبیهّ میمونم، چشمای باریک و صورت احمقانهام. تنها فرق ما این بود که مجسمه سی ساله بود و من پنجاه ساله.
@framazon13 بوکوفسکی
Forwarded from فِرامازون