کف دریا دنبال سنگی مرواریدی شکل میگشتم. چون تو مروارید را دوست داشتی. نقاشی اش را هم به دیوار اتاقم چسبانده بودم. همیشه درباره دنیای بعد از مرگ حرف میزدی. یادت هست؟
میگفتی ادم ها وقتی میمیرند بهترین اتفاقات را در دنیای دیگر یک بار دیگر زندگی خواهند کرد.
همیشه خاطره اولین بوسه مان را برایم بازگو میکردی، همیشه خوشحال میشدی از گفتنش و منم ذوق میکردم.
میگفتی میدانم بعد مرگم، در دنیای دیگر این لحظه را دوباره زندگی میکنم، و منم میگفتم با من؟
تو هم میگفتی اگر با تو نه پس با کی؟
اما حالا نیستی. دلم برای تو تنگ میشود. دلتنگی درد است. یک دردی که همیشه گلوی انسان را فشار میدهد.
حالا برایت سنگ مرواریدی می اورم. کنار مزارت میگذارم. برایت گریه نمیکنم، و نخواهم کرد. چون یادم است لحظاتی که گریه میکردم ناراحت میشدی.
اما همیشه، هربار که به دیدارت می ایم این جمله را تکرار میکنم.
عزیزم. شاید در جای دیگری همدیگر را دیدیم. در دنیای بهتر و مناسب تر از اینجا. اینجا برای اتراق کردن شادی ها خطرناک است. خودت هم میدانی دوستت دارم. چشمانت را بستی چشمانم را میبندم. قرارمان در جایی بهتر.
میگفتی ادم ها وقتی میمیرند بهترین اتفاقات را در دنیای دیگر یک بار دیگر زندگی خواهند کرد.
همیشه خاطره اولین بوسه مان را برایم بازگو میکردی، همیشه خوشحال میشدی از گفتنش و منم ذوق میکردم.
میگفتی میدانم بعد مرگم، در دنیای دیگر این لحظه را دوباره زندگی میکنم، و منم میگفتم با من؟
تو هم میگفتی اگر با تو نه پس با کی؟
اما حالا نیستی. دلم برای تو تنگ میشود. دلتنگی درد است. یک دردی که همیشه گلوی انسان را فشار میدهد.
حالا برایت سنگ مرواریدی می اورم. کنار مزارت میگذارم. برایت گریه نمیکنم، و نخواهم کرد. چون یادم است لحظاتی که گریه میکردم ناراحت میشدی.
اما همیشه، هربار که به دیدارت می ایم این جمله را تکرار میکنم.
عزیزم. شاید در جای دیگری همدیگر را دیدیم. در دنیای بهتر و مناسب تر از اینجا. اینجا برای اتراق کردن شادی ها خطرناک است. خودت هم میدانی دوستت دارم. چشمانت را بستی چشمانم را میبندم. قرارمان در جایی بهتر.
فِرامازون
کف دریا دنبال سنگی مرواریدی شکل میگشتم. چون تو مروارید را دوست داشتی. نقاشی اش را هم به دیوار اتاقم چسبانده بودم. همیشه درباره دنیای بعد از مرگ حرف میزدی. یادت هست؟ میگفتی ادم ها وقتی میمیرند بهترین اتفاقات را در دنیای دیگر یک بار دیگر زندگی خواهند کرد. …
دلتنگی درد است. دردی که در هر حالتی از احساس باشی،
دست از فشار دادن گلویت برنمیدارد.
@framazon13 مهند
دلتنگی درد است. دردی که در هر حالتی از احساس باشی،
دست از فشار دادن گلویت برنمیدارد.
@framazon13 مهند
اندیشههای پریشان و دیوانه مغزم را فشار میدهد، پشت سرم درد میگیرد، تیر میکشد، شقیقههایم داغ شده، بخودم میپیچم.
لحاف را جلو چشمم نگه میدارم، فکر میکنم ! خسته شدم،
خوب بود میتوانستم کاسه سر خودم را باز بکنم و همه این توده نرم خاکستری پیچپیچ کله خودم را درآورده بيندازم دور، بیندازم جلو سگ.
@framazon13 صادق هدایت
اندیشههای پریشان و دیوانه مغزم را فشار میدهد، پشت سرم درد میگیرد، تیر میکشد، شقیقههایم داغ شده، بخودم میپیچم.
لحاف را جلو چشمم نگه میدارم، فکر میکنم ! خسته شدم،
خوب بود میتوانستم کاسه سر خودم را باز بکنم و همه این توده نرم خاکستری پیچپیچ کله خودم را درآورده بيندازم دور، بیندازم جلو سگ.
@framazon13 صادق هدایت
در سرزمینی هستم که هر روز میمیرم و زنده نمیشوم اما نمیدانم چطور
دوباره میمیرم
@framazon13 زهرا جابری
در سرزمینی هستم که هر روز میمیرم و زنده نمیشوم اما نمیدانم چطور
دوباره میمیرم
@framazon13 زهرا جابری
بعد از تمام شدن مجسمه من آن را نشانم داد. هیچی را جا ننداخته بود. جوشهایم، دماغ الکلیم، دهانِ شبیهّ میمونم، چشمای باریک و صورت احمقانهام. تنها فرق ما این بود که مجسمه سی ساله بود و من پنجاه ساله.
@framazon13 بوکوفسکی
بعد از تمام شدن مجسمه من آن را نشانم داد. هیچی را جا ننداخته بود. جوشهایم، دماغ الکلیم، دهانِ شبیهّ میمونم، چشمای باریک و صورت احمقانهام. تنها فرق ما این بود که مجسمه سی ساله بود و من پنجاه ساله.
@framazon13 بوکوفسکی