+ گریه کردی؟
_ از بالشتم بپرس!
+ آرامش داری؟
_ از در کمد شکسته تو اتاقم بپرس!
+ حالت چطوره؟
_ از پاکت سیگار خالیم بپرس
+ دلتنگی؟
_ از تجمع خرابی های احوالات و وسایلاتم بپرس!
@framazon13 نیلوفر
+ گریه کردی؟
_ از بالشتم بپرس!
+ آرامش داری؟
_ از در کمد شکسته تو اتاقم بپرس!
+ حالت چطوره؟
_ از پاکت سیگار خالیم بپرس
+ دلتنگی؟
_ از تجمع خرابی های احوالات و وسایلاتم بپرس!
@framazon13 نیلوفر
سلام!!
چرا سلام دادم؟
تو که همیشه هستی؛
تو در من ریشه داری، ریشه ایی آبی رنگ؛ همرنگ رگ هایم...
تو ندیدی؟ ندیدی غروب را.. چه بی رحم بدون تو گذشت؟
تو ندیدی؟ ندیدی تاریکی شب را؟ که چگونه نبودن تورا فریاد میزد؟
تو ندیدی من را؟ که چگونه دلتنگی ام را حمل میکنم؟
نمیتوان گفت که چقدر به تو احتیاج دارم،
آنقدر که جُمب و جوش روحم برای بیرون آمدن و در کنار تو بودنش را میبینم..
این متن برای توست هرچند نمیتوانم احساسم را بیان کنم دلم گیر کرده است به نبودنت و دلگیرم...
@framazon13 مهند
چرا سلام دادم؟
تو که همیشه هستی؛
تو در من ریشه داری، ریشه ایی آبی رنگ؛ همرنگ رگ هایم...
تو ندیدی؟ ندیدی غروب را.. چه بی رحم بدون تو گذشت؟
تو ندیدی؟ ندیدی تاریکی شب را؟ که چگونه نبودن تورا فریاد میزد؟
تو ندیدی من را؟ که چگونه دلتنگی ام را حمل میکنم؟
نمیتوان گفت که چقدر به تو احتیاج دارم،
آنقدر که جُمب و جوش روحم برای بیرون آمدن و در کنار تو بودنش را میبینم..
این متن برای توست هرچند نمیتوانم احساسم را بیان کنم دلم گیر کرده است به نبودنت و دلگیرم...
@framazon13 مهند
از پنجره بوی سوختگی میآید.
انگار همین حوالی، یک نفر تمام گذشتهاش را آتش زده.
جنگلی را سوزانده، که یک درخت را فراموش کند.
@framazon13 حسین حائریان
از پنجره بوی سوختگی میآید.
انگار همین حوالی، یک نفر تمام گذشتهاش را آتش زده.
جنگلی را سوزانده، که یک درخت را فراموش کند.
@framazon13 حسین حائریان
من؛
خودم را لای دیوار، لای بوته های درخت، در بین جماعت، در اتاقم، زیر پَتو، پشت ماشین، زیر صندلی یا تخت پنهان میکنم،
اما هیچ وقت حاظر نیستم نقابی بگذارم که نشان دهد من نیستم.
@framazon13 مهند
من؛
خودم را لای دیوار، لای بوته های درخت، در بین جماعت، در اتاقم، زیر پَتو، پشت ماشین، زیر صندلی یا تخت پنهان میکنم،
اما هیچ وقت حاظر نیستم نقابی بگذارم که نشان دهد من نیستم.
@framazon13 مهند
به آیندگان بگو که شبِ ما چقدر شب بود و
روز و روزگار ما چطور مُرد و
پیکر رویاباخته ی ما در کدام درّه یا پَستو پرت شد، رها شد، لگد شد.
@framazon13 معین دهاز
به آیندگان بگو که شبِ ما چقدر شب بود و
روز و روزگار ما چطور مُرد و
پیکر رویاباخته ی ما در کدام درّه یا پَستو پرت شد، رها شد، لگد شد.
@framazon13 معین دهاز
حرفام رو مَزه مَزه میکنم بعد بهت میزنم
میترسم حرفام مزه خون بده°
اخه همیشه حرفام رو میکشم.!
@framazon13 مهند
حرفام رو مَزه مَزه میکنم بعد بهت میزنم
میترسم حرفام مزه خون بده°
اخه همیشه حرفام رو میکشم.!
@framazon13 مهند