خسته شدم از خونه، میخوام برم بیرون.
میام بیرون انقدر تو فکرم که پام به هیچی گیر نمیکنه ولی میخورم زمین.
رو زمین بیهوش شدم و دارم یه خیالاتی رو تو سرم میپرونم..
خیال اینکه تو خونم ام، خسته شدم از خونه و میخوام برم بیرون، میام بیرون انقدر تو فکرم که کسی که بیهوش افتاده جلوم رو نمیبینم و میخورم زمین، درحالی که بیهوش رو زمین افتادم ، دارم یه خیالاتی رو تو سرم میپرونم،
خیال اینکه از خونه خسته شدم، میام بیرون
انقدر تو فکر اینم که چند بار باید بیهوش بشم تا بمیرم این چند نفری که بیهوش افتادن رو زمین رو نمیبینم و کاش ایندفعه به جای بیهوش شدن بمیرم...
@framazon13 مهند
خسته شدم از خونه، میخوام برم بیرون.
میام بیرون انقدر تو فکرم که پام به هیچی گیر نمیکنه ولی میخورم زمین.
رو زمین بیهوش شدم و دارم یه خیالاتی رو تو سرم میپرونم..
خیال اینکه تو خونم ام، خسته شدم از خونه و میخوام برم بیرون، میام بیرون انقدر تو فکرم که کسی که بیهوش افتاده جلوم رو نمیبینم و میخورم زمین، درحالی که بیهوش رو زمین افتادم ، دارم یه خیالاتی رو تو سرم میپرونم،
خیال اینکه از خونه خسته شدم، میام بیرون
انقدر تو فکر اینم که چند بار باید بیهوش بشم تا بمیرم این چند نفری که بیهوش افتادن رو زمین رو نمیبینم و کاش ایندفعه به جای بیهوش شدن بمیرم...
@framazon13 مهند
تو نیستی همهش شبه. هی زمستونه. غروب جمعهست. بیخوابم ساعت دوی صبح و نخ آخر سیگاره. از اونور شهر کوبیدم اومدم اینور شهر واسه خاطر کافهای که بستهس. تو نیستی بستنی آب میشه. تهدیگ میسوزه. هندونه سفیده. کلیدی که کپی کردم درو باز نمیکنه. جای حساسِ شعار اسپری تموم میشه. آستین تیشرتم گیر میکنه به دستگیرهی در. توی تاکسی طرف آفتاب میشینم. صدام وسط ویس گرفتن دورگه میشه. عضلهی پشت پام تو خواب میگیره. تو نیستی رُمانی که سه ماهه دارم میخونم بد تموم میشه. بازیگر اصلی سریال مورد علاقهم میمیره. گربهی غریبهای که توی خیابون ناز میکنم برام شاخ و شونه میکشه. جورابم توی مهمونی سوراخ میشه. لای در مترو میمونم. کیوب آخر سودوکو یه هفت اضافهست میفهمم همهش غلطه. کتونیای که تازه خریدم پامو میزنه. تو نیستی ضدحاله؛ همهچی. زندگی. این خونه. حتی من به این قشنگی، تو نیستی ضدحالم.
@framazon13 ناپیرو
@framazon13 ناپیرو
چند سالی پیش دفتری خریدم، اسمش را گذاشته بودم
«دفتر خاطرات خوشی»
دیشب که نگاهش میکردم دلم میسوخت
تماما خالی بود...
@framazon13 مهند
چند سالی پیش دفتری خریدم، اسمش را گذاشته بودم
«دفتر خاطرات خوشی»
دیشب که نگاهش میکردم دلم میسوخت
تماما خالی بود...
@framazon13 مهند
هر سربازی در جیب های یونیفورمش، در لای موهایش، لای دکمه هایش،
زنی را به میدان جنگ میبرد.
امار کشته های جنگ همیشه غلط بوده است..
(حلقه های ازدواج به جامانده از جنگ جهانی دوم)
@framazon13
زنی را به میدان جنگ میبرد.
امار کشته های جنگ همیشه غلط بوده است..
(حلقه های ازدواج به جامانده از جنگ جهانی دوم)
@framazon13
نگاهت شبیه کساییه که میگن " هیچوقت ترکت نمیکنم "
میشه اینجوری نگام نکنی؛ نمیخوام از دستت بدم!
@framazon13 نیلوفر
نگاهت شبیه کساییه که میگن " هیچوقت ترکت نمیکنم "
میشه اینجوری نگام نکنی؛ نمیخوام از دستت بدم!
@framazon13 نیلوفر