پدرو مادر حاظر هستند فرزندشان آنطور که میخواهند بمیرد،
اما آنطور که خودش میخواهد زندگی نکند.
@framazon13 معین دهاز
پدرو مادر حاظر هستند فرزندشان آنطور که میخواهند بمیرد،
اما آنطور که خودش میخواهد زندگی نکند.
@framazon13 معین دهاز
با تو میرقصم
با تو میخندم
تنها در کنار تو به جنگ میروم
تویی که از لابه لای تَرَک هایت خنده جوانه زده
@framazon13 مهند
با تو میخندم
تنها در کنار تو به جنگ میروم
تویی که از لابه لای تَرَک هایت خنده جوانه زده
@framazon13 مهند
هر شب کنار تو میخوابیدم و احساس آرامش داشتم،
هوا که سرد میشد، دوتا پَتو میکشیدم روت،
گاهی هم باهات حرف میزدم،
این اتفاقا واقعی بود تا وقتی که بالشتی که تو بودی رو گم نکرده بودم!!
@framazon13 مهند
هر شب کنار تو میخوابیدم و احساس آرامش داشتم،
هوا که سرد میشد، دوتا پَتو میکشیدم روت،
گاهی هم باهات حرف میزدم،
این اتفاقا واقعی بود تا وقتی که بالشتی که تو بودی رو گم نکرده بودم!!
@framazon13 مهند
میخواهم تورا بکشم؛
چاقو را در سینه خود فرو میکنم.
تو کشته خواهی شد یا من؟!
@framazon13 گروس عبدالملکیان
میخواهم تورا بکشم؛
چاقو را در سینه خود فرو میکنم.
تو کشته خواهی شد یا من؟!
@framazon13 گروس عبدالملکیان
این زندگی یک انتحاری در وجود من بود؛
همه چیزش باعث رنجش و انفجار درون من میشد،
از دوران کودکی همیشه رنجیدم، در نوجوانی رنجیدم، و با کیسه های پر از تجربه که تماما منتهی میشود به رنج به سمت پیری میروم،
رنج باعث شکل دهی شخصیت من شده، انگار بدون رنج یک بدن توخالی ام که تنها با رنج تبدیل به من شده،
اما چرا اینقدر باید رنج کشید؟
حتی این سوال هم باعث رنج من میشود.
@framazon13 مهند
همه چیزش باعث رنجش و انفجار درون من میشد،
از دوران کودکی همیشه رنجیدم، در نوجوانی رنجیدم، و با کیسه های پر از تجربه که تماما منتهی میشود به رنج به سمت پیری میروم،
رنج باعث شکل دهی شخصیت من شده، انگار بدون رنج یک بدن توخالی ام که تنها با رنج تبدیل به من شده،
اما چرا اینقدر باید رنج کشید؟
حتی این سوال هم باعث رنج من میشود.
@framazon13 مهند
توی یه کابوس بودم، اومدم به خودم چَک بزنم از خواب بیدار بشم اما منصرف شدم.
چون گفتم اگه بیدار بشم هم به کابوسه،
اونجا دیگه با چَک تموم نمیشه.
اما جالبیش اینجا بود که من اصلا خواب نبودم!
اما جلوی آیینه رفتم، دیدم جای یه چَک محکم رو صورتمه!!
@framazon13 مهند
توی یه کابوس بودم، اومدم به خودم چَک بزنم از خواب بیدار بشم اما منصرف شدم.
چون گفتم اگه بیدار بشم هم به کابوسه،
اونجا دیگه با چَک تموم نمیشه.
اما جالبیش اینجا بود که من اصلا خواب نبودم!
اما جلوی آیینه رفتم، دیدم جای یه چَک محکم رو صورتمه!!
@framazon13 مهند
در این روزها غمگینم، اما گاهی آهنگ شاد میگذارم و به رویاهایم فکر میکنم، به خواسته هایم، به کار هایی که میخواستم انجام دهم؛
حالا نمیدانم اسم این امید است یا
سر قَبر خواسته هایم رفتن...
اما اگر اسمش امید است
این امید مانند روییدن گلی در وسط میدان جنگ است.
@framazon13 مهند
در این روزها غمگینم، اما گاهی آهنگ شاد میگذارم و به رویاهایم فکر میکنم، به خواسته هایم، به کار هایی که میخواستم انجام دهم؛
حالا نمیدانم اسم این امید است یا
سر قَبر خواسته هایم رفتن...
اما اگر اسمش امید است
این امید مانند روییدن گلی در وسط میدان جنگ است.
@framazon13 مهند