اولین باری که خواستی منو ببینی، دست و پامو گم کردم، و آخرین باری که نخواستی ببینی کل وجودمو
@framazon13 مصطفا موسوی
@framazon13 مصطفا موسوی
باید چند نفر میبودم
یکیمون عاشق تو میشد
یکیمون درد رفتن تورو تحمل میکرد
یکیمون بار مشکلات رو حمل میکرد
یکیمون فقط فکر میکرد
یکیمون صبح ها کار میکرد
یکیمون شب رو تحمل میکرد
یک تَن کافی نبود.
@framazon13 سلح
یکیمون عاشق تو میشد
یکیمون درد رفتن تورو تحمل میکرد
یکیمون بار مشکلات رو حمل میکرد
یکیمون فقط فکر میکرد
یکیمون صبح ها کار میکرد
یکیمون شب رو تحمل میکرد
یک تَن کافی نبود.
@framazon13 سلح
با مشت داخل آیینه میزند.
به شیشه خوردهها نگاه میکند و میگوید:
حالا درست شد.
تصویر من در آیینه باید با روحم هماهنگی داشته باشد؛
"شکسته شده ، تکه تکه و به زانو افتاده."
@framazon13 -جایی برای مردن
با مشت داخل آیینه میزند.
به شیشه خوردهها نگاه میکند و میگوید:
حالا درست شد.
تصویر من در آیینه باید با روحم هماهنگی داشته باشد؛
"شکسته شده ، تکه تکه و به زانو افتاده."
@framazon13 -جایی برای مردن