مثل کبکی که سرش را از برف بیرون می آورد
چیز هایی میبیند!
محکم تر سرش را فرو میکند!
@framazon13 مهند
چیز هایی میبیند!
محکم تر سرش را فرو میکند!
@framazon13 مهند
خبر مرگش را به او دادند:
او بر صندلی ایی نشسته بود هیچ واکنشی به خبر نشان نداد
همانطور ماند نزدیک به حدود ۱۰ دقیقه
انگار شوک عجیبی بر او وارد شده بود
بعد از ۱۰ دقیقه تکیه داد و بعد از چشمانش خون سرازیر شد
از دماغش هم همینطور
او سکته کرد
از همانجایی سکته کرد که خاطراتش را بایگانی کرده بود
《مغزی و قلبی》
@framazon13
او بر صندلی ایی نشسته بود هیچ واکنشی به خبر نشان نداد
همانطور ماند نزدیک به حدود ۱۰ دقیقه
انگار شوک عجیبی بر او وارد شده بود
بعد از ۱۰ دقیقه تکیه داد و بعد از چشمانش خون سرازیر شد
از دماغش هم همینطور
او سکته کرد
از همانجایی سکته کرد که خاطراتش را بایگانی کرده بود
《مغزی و قلبی》
@framazon13
🦄1
کلا پَرت ها خیلی خوبن:
مثل پرت شدن حواسم بهت
مثل پریدن تو، تو بغلم
مثل پریدن از یه خواب بد
مثل پرت شدن از یه ساختمون ۱۰ طبقه
@framazon13 مهند
مثل پرت شدن حواسم بهت
مثل پریدن تو، تو بغلم
مثل پریدن از یه خواب بد
مثل پرت شدن از یه ساختمون ۱۰ طبقه
@framazon13 مهند
امروز خم شدم،
و در گوش بچه ایی که مُرده به دنیا آمده بود گفتم:
چیزی را از دست ندادی!
@framazon13 کامو
و در گوش بچه ایی که مُرده به دنیا آمده بود گفتم:
چیزی را از دست ندادی!
@framazon13 کامو
منو میخوای؟ نَ؛ بودنت برام عذابه
منو میخوای؟ نبودنت برام عذابه!
{تفاوت احساس با ویرگول}
@framazon13 مهند
منو میخوای؟ نبودنت برام عذابه!
{تفاوت احساس با ویرگول}
@framazon13 مهند