دردناکترین قسمت این کاراکترا وقتیه که دیگه به خوشبین بودنشون ادامه نمیدن، هدفشون بیمعنی میشه و انگار اون آدمی که به بقیه امید میداده دیگه وجود نداره.
برای شخص خود من گذر نادرست زمان خیلی اذیتکنندست چون به خودم میام و میبینم مدت طولانی گذشته و من حتی لحظات کوچک هم یادم نمیاد چیکار کردم و انگار یه مه توی مغزمه و نمیذاره من به خاطراتم دسترسی داشته باشم ولی این بار فرق داره چون تنها چیزی که یادم میاد یه مرگ وحشتناکه و اینکه زمان همینطوری میگذره انگار نه انگار که اتفاقی افتاده فقط حالم رو بدتر میکنه.