Forwarded from le vent nous portera
نمیدونم اگر آدم ادبیات و رمانها و قصهها و خالقهاشون نبودم، چطور کنار میاومدم با همهچیز.
Forwarded from le vent nous portera
برای رها
خیلی قشنگ نیست که پشت هر کتاب، علاوه بر داستان خودش یه داستان دیگه هم هست؟
و حتا قشنگتر نیست که با یادداشتنوشتن و رنگکردن و نقاشیکشیدن و بهطور کل ردگذاشتن در صفحات کتاب، یک داستان و ماجرای دیگه بهش اضافه میکنی؟ که حتا اون کتاب حجم بیشتری از زمانِ قبل از خوندهشدن به خودش میگیره.
جدا از نوشتن و رد دیدنی گذاشتن در صفحات، واقعا فکر میکنم به تعداد دفعاتی که یک کتاب خونده میشه به حجمش اضافه میشه. همهی احساسات و حالات شخص در زمان خوندنش در صفحات جمع میشه. من یک کتاب داشتم که جدا از اینکه خودم سهبار خونده بودمش، بیشتر از سینفر دیگه از دوستها و حتا غریبههایی که آشنای دوستهام بودن، خونده بودنش و واقعا حجم خیلی زیادی نسبت به روز اول به خودش گرفته بود. در آخر هم هدیه دادمش.
جدا از نوشتن و رد دیدنی گذاشتن در صفحات، واقعا فکر میکنم به تعداد دفعاتی که یک کتاب خونده میشه به حجمش اضافه میشه. همهی احساسات و حالات شخص در زمان خوندنش در صفحات جمع میشه. من یک کتاب داشتم که جدا از اینکه خودم سهبار خونده بودمش، بیشتر از سینفر دیگه از دوستها و حتا غریبههایی که آشنای دوستهام بودن، خونده بودنش و واقعا حجم خیلی زیادی نسبت به روز اول به خودش گرفته بود. در آخر هم هدیه دادمش.
Forwarded from ḃlu chat | ربات ناشناس
شعر که الان حضور ذهن ندارم؛ اما یادمه وقتی داشتم کتاب فابیان رو میخوندم، با این بخشش یاد تو افتادم. (هنوزم یاد خودت میافتم!)
بااجازه:
«من زندگی رو دوست دارم. از وقتی آس و پاس شدم زندگی رو دوست دارم. بعضی وقتا انقدر خوشحالم که دلم میخواد نور آفتاب یا بادی رو که تو پارک میپیچه گاز بگیرم. میدونین دلیلش چیه؟ بیشتر وقتا به مرگ فکر میکنم، امروز کی این کار رو میکنه؟ هیشکی فکر مرگ نیست. همه میذارن مرگ مثل تصادف قطار یا یه حادثهی غیرمنتظرهی دیگه غافلگیرشون کنه. آدمیزاد خیلی احمق شده. من هر روز به فکر مرگم، چون هر روز ممکنه بیاد دنبالم. و چون به مرگ فکر میکنم، زندگی رو دوست دارم. زندگی اختراع بینظیریه.»
شعر که الان حضور ذهن ندارم؛ اما یادمه وقتی داشتم کتاب فابیان رو میخوندم، با این بخشش یاد تو افتادم. (هنوزم یاد خودت میافتم!)
بااجازه:
«من زندگی رو دوست دارم. از وقتی آس و پاس شدم زندگی رو دوست دارم. بعضی وقتا انقدر خوشحالم که دلم میخواد نور آفتاب یا بادی رو که تو پارک میپیچه گاز بگیرم. میدونین دلیلش چیه؟ بیشتر وقتا به مرگ فکر میکنم، امروز کی این کار رو میکنه؟ هیشکی فکر مرگ نیست. همه میذارن مرگ مثل تصادف قطار یا یه حادثهی غیرمنتظرهی دیگه غافلگیرشون کنه. آدمیزاد خیلی احمق شده. من هر روز به فکر مرگم، چون هر روز ممکنه بیاد دنبالم. و چون به مرگ فکر میکنم، زندگی رو دوست دارم. زندگی اختراع بینظیریه.»
Forwarded from le vent nous portera
𝔭𝔱𝔬𝔩𝔢𝔪𝔞𝔢𝔞
شعر که الان حضور ذهن ندارم؛ اما یادمه وقتی داشتم کتاب فابیان رو میخوندم، با این بخشش یاد تو افتادم. (هنوزم یاد خودت میافتم!) بااجازه: «من زندگی رو دوست دارم. از وقتی آس و پاس شدم زندگی رو دوست دارم. بعضی وقتا انقدر خوشحالم که دلم میخواد نور آفتاب یا بادی…
I cry when someone sees my unconditional love for this shitty life!
Postgenderism, a social philosophy which seeks the voluntary elimination of gender in the human species through the application of advanced biotechnology and assisted reproductive technologies.
وقتی کوچیک بودم و تازه با کانسپت امگاورس و امپرگ اشنا شده بودم دنبال این بودم که ببینم توی دنیای واقعی چطوریه بعد یادمه یه پست بود که توضیح میداد توی خارج دنبال بارداری مردها هستن و یکی از کامنتها گفته بود به جای این کارا دنبال درمان ایدز باشین؛ الان هر وقت راجب پیشرفت تکنولوژی در ارتباط با باروری هر دو جنسیت میخونم یاد اون کامنت میوفتم.