Forwarded from Debauchery (هوری)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نمیتونم بگم چقدر از زنده بودن٫ شرایط الان زندگیم٫ ضعیف و ترسو بودن و همه وجودم خجالت میکشم.
Forwarded from le vent nous portera
عاشق سینمام چون عاشق انسانهام. چون عاشق نگاهکردن و تماشای زیستن و وجودداشتن انسانهام. چون عاشق کالبد و جسمیام که به شکلی شگفتانگیز هزاران هزاران هزاران هزار احساس و افکار و عواطف و هورمون و سلول و هر چیز دیگر زیستی رو در خود جا داده و دارای هزاران لایهس و عمقی دیوانهکننده داره. عاشق تنی هستم که ترَک بر میداره، میشکنه، زخمی میشه، ردهای بیانتهایی رو بر روی خود به جا میذاره، خم میشه، مچاله میشه، هزاران حالت متفاوت رو به خودش میگیره و نمیتونه بدون تاثیرپذیرفتن و واکنشنشوندادن از مسیر و عواملی گذر کنه. عاشق اون هر کالبدیام که کاملا منحصربهفرد از دیگری راه میره، مینشینه، میرقصه، دستش رو به درون موهاش فرو میبره، با گردن کجشده خیره میشه، قوز میکنه و در خود فرو میره، میلرزه و میدوه و به آغوش میکِشه، دستها رو مشت میکنه و با چشمهای بسته فریاد میکشه و از تمام دنیا شاکیه. عاشق اون بدنیام که نیازمنده؛ نیازمندِ یک آغوش، یک لمس، یک پیوستن، یک همنشینی، یک نوازش، یک قطره. عاشق اون جسمیام که پُر از قصه و داستانه؛ تکتک روزهای زیستنِ بر روی زمین رو به روی خودش جا داده و پُر از رد و اثره. پُر از سوختگی و زخم و ترَک و کبودی و انعکاس و جوش و خال و مو و نشانی و طبیعته. عاشق سینمام چون عاشق انسانهام؛ چون عاشق تماشای زیستنِ کالبد و جسم و تن و بدن انسانهام.
Forwarded from le vent nous portera
سینما سرشار از شورم میکنه و بعد نیازمندم میکنه که تمام اون شور رو در خودم به جریان بندازم واضحا و دوباره به سراغش برم. برای دیدن یک فیلم، نیاز دارم با تمام توانم حس دریافتی در برابرش بشم.
وای عاشقِ فیلمدیدن هستم. عاشق وقفکردن تمامم برای تماشای یک فیلم هستم. عاشقشم. عاشقشم.
وای عاشقِ فیلمدیدن هستم. عاشق وقفکردن تمامم برای تماشای یک فیلم هستم. عاشقشم. عاشقشم.
Forwarded from le vent nous portera
نمیدونم اگر آدم ادبیات و رمانها و قصهها و خالقهاشون نبودم، چطور کنار میاومدم با همهچیز.
Forwarded from le vent nous portera
برای رها
خیلی قشنگ نیست که پشت هر کتاب، علاوه بر داستان خودش یه داستان دیگه هم هست؟
و حتا قشنگتر نیست که با یادداشتنوشتن و رنگکردن و نقاشیکشیدن و بهطور کل ردگذاشتن در صفحات کتاب، یک داستان و ماجرای دیگه بهش اضافه میکنی؟ که حتا اون کتاب حجم بیشتری از زمانِ قبل از خوندهشدن به خودش میگیره.
جدا از نوشتن و رد دیدنی گذاشتن در صفحات، واقعا فکر میکنم به تعداد دفعاتی که یک کتاب خونده میشه به حجمش اضافه میشه. همهی احساسات و حالات شخص در زمان خوندنش در صفحات جمع میشه. من یک کتاب داشتم که جدا از اینکه خودم سهبار خونده بودمش، بیشتر از سینفر دیگه از دوستها و حتا غریبههایی که آشنای دوستهام بودن، خونده بودنش و واقعا حجم خیلی زیادی نسبت به روز اول به خودش گرفته بود. در آخر هم هدیه دادمش.
جدا از نوشتن و رد دیدنی گذاشتن در صفحات، واقعا فکر میکنم به تعداد دفعاتی که یک کتاب خونده میشه به حجمش اضافه میشه. همهی احساسات و حالات شخص در زمان خوندنش در صفحات جمع میشه. من یک کتاب داشتم که جدا از اینکه خودم سهبار خونده بودمش، بیشتر از سینفر دیگه از دوستها و حتا غریبههایی که آشنای دوستهام بودن، خونده بودنش و واقعا حجم خیلی زیادی نسبت به روز اول به خودش گرفته بود. در آخر هم هدیه دادمش.
Forwarded from ḃlu chat | ربات ناشناس
شعر که الان حضور ذهن ندارم؛ اما یادمه وقتی داشتم کتاب فابیان رو میخوندم، با این بخشش یاد تو افتادم. (هنوزم یاد خودت میافتم!)
بااجازه:
«من زندگی رو دوست دارم. از وقتی آس و پاس شدم زندگی رو دوست دارم. بعضی وقتا انقدر خوشحالم که دلم میخواد نور آفتاب یا بادی رو که تو پارک میپیچه گاز بگیرم. میدونین دلیلش چیه؟ بیشتر وقتا به مرگ فکر میکنم، امروز کی این کار رو میکنه؟ هیشکی فکر مرگ نیست. همه میذارن مرگ مثل تصادف قطار یا یه حادثهی غیرمنتظرهی دیگه غافلگیرشون کنه. آدمیزاد خیلی احمق شده. من هر روز به فکر مرگم، چون هر روز ممکنه بیاد دنبالم. و چون به مرگ فکر میکنم، زندگی رو دوست دارم. زندگی اختراع بینظیریه.»
شعر که الان حضور ذهن ندارم؛ اما یادمه وقتی داشتم کتاب فابیان رو میخوندم، با این بخشش یاد تو افتادم. (هنوزم یاد خودت میافتم!)
بااجازه:
«من زندگی رو دوست دارم. از وقتی آس و پاس شدم زندگی رو دوست دارم. بعضی وقتا انقدر خوشحالم که دلم میخواد نور آفتاب یا بادی رو که تو پارک میپیچه گاز بگیرم. میدونین دلیلش چیه؟ بیشتر وقتا به مرگ فکر میکنم، امروز کی این کار رو میکنه؟ هیشکی فکر مرگ نیست. همه میذارن مرگ مثل تصادف قطار یا یه حادثهی غیرمنتظرهی دیگه غافلگیرشون کنه. آدمیزاد خیلی احمق شده. من هر روز به فکر مرگم، چون هر روز ممکنه بیاد دنبالم. و چون به مرگ فکر میکنم، زندگی رو دوست دارم. زندگی اختراع بینظیریه.»
Forwarded from le vent nous portera
𝔭𝔱𝔬𝔩𝔢𝔪𝔞𝔢𝔞
شعر که الان حضور ذهن ندارم؛ اما یادمه وقتی داشتم کتاب فابیان رو میخوندم، با این بخشش یاد تو افتادم. (هنوزم یاد خودت میافتم!) بااجازه: «من زندگی رو دوست دارم. از وقتی آس و پاس شدم زندگی رو دوست دارم. بعضی وقتا انقدر خوشحالم که دلم میخواد نور آفتاب یا بادی…
I cry when someone sees my unconditional love for this shitty life!