Forwarded from دوزخ امّا سرد
خیلی بده که بسیاری صرفاً متوسل شدن به استدلال راجع به ضرر مالی قطعی اینترنت برای اثبات بد بودنش، یا توصیف شدت بد بودنش.
دسترسی به اینترنت یه حق و آزادیه مثل حق دسترسی به آب و برق. اینترنت مخصوص تاجران و استادان دانشگاه نیست که بخوان برای اونارو وصل کنند و برای افراد دیگر رو نه. اینترنت طبقاتی و ترجیحی با چنین صورتبندیهایی عادیسازی میشه. دو هفتهست ملّتی رو از حق طبیعی خودش محروم کردند و به گروگاناش گرفتند.
دسترسی به اینترنت یه حق و آزادیه مثل حق دسترسی به آب و برق. اینترنت مخصوص تاجران و استادان دانشگاه نیست که بخوان برای اونارو وصل کنند و برای افراد دیگر رو نه. اینترنت طبقاتی و ترجیحی با چنین صورتبندیهایی عادیسازی میشه. دو هفتهست ملّتی رو از حق طبیعی خودش محروم کردند و به گروگاناش گرفتند.
Forwarded from دوزخ امّا سرد
دوزخ امّا سرد
خیلی بده که بسیاری صرفاً متوسل شدن به استدلال راجع به ضرر مالی قطعی اینترنت برای اثبات بد بودنش، یا توصیف شدت بد بودنش. دسترسی به اینترنت یه حق و آزادیه مثل حق دسترسی به آب و برق. اینترنت مخصوص تاجران و استادان دانشگاه نیست که بخوان برای اونارو وصل کنند و…
دقت کنید مسئله این نیست «حکومت به ما اینترنت بِده»، حکومت جلوی اینترنت مارو گرفته! یعنی انگار فروش آبمعدنی ممنوع باشه و لولههای آب هم بترکونن اگر کسی چاه زد هم زندانیاش کنن. حکومت چیزی از اموال خودش رو در انحصار نگرفته، حق و مالی که پولش رو دادیم گرفته. چون حدی برای دخالت خودش در هرچیز قائل نیست.
خیلی عصبانی میشم وقتی میگن برای تو خوب شد چون اعتیادت کمتر میشه. جدای اینکه فکر کنی کانسپت اعتیاد به اینترنت وجود داره و بخوای بقیه رو باهاش سرزنش کنی خیلی احمقانهست اینکه فکر میکنی برای درمان اعتیادم باید آزادی رو ازم بگیری خیلی مسخرهتره.
با اینکه میدونم مطالبی که نگاه میکنم خیلی از مال تو بهتره ولی اگه همش گی سکس هم نگاه کنم بازم حق منه که اینترنت آزاد داشته باشم.
Forwarded from Debauchery
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from Debauchery (هوری)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نمیتونم بگم چقدر از زنده بودن٫ شرایط الان زندگیم٫ ضعیف و ترسو بودن و همه وجودم خجالت میکشم.
Forwarded from le vent nous portera
عاشق سینمام چون عاشق انسانهام. چون عاشق نگاهکردن و تماشای زیستن و وجودداشتن انسانهام. چون عاشق کالبد و جسمیام که به شکلی شگفتانگیز هزاران هزاران هزاران هزار احساس و افکار و عواطف و هورمون و سلول و هر چیز دیگر زیستی رو در خود جا داده و دارای هزاران لایهس و عمقی دیوانهکننده داره. عاشق تنی هستم که ترَک بر میداره، میشکنه، زخمی میشه، ردهای بیانتهایی رو بر روی خود به جا میذاره، خم میشه، مچاله میشه، هزاران حالت متفاوت رو به خودش میگیره و نمیتونه بدون تاثیرپذیرفتن و واکنشنشوندادن از مسیر و عواملی گذر کنه. عاشق اون هر کالبدیام که کاملا منحصربهفرد از دیگری راه میره، مینشینه، میرقصه، دستش رو به درون موهاش فرو میبره، با گردن کجشده خیره میشه، قوز میکنه و در خود فرو میره، میلرزه و میدوه و به آغوش میکِشه، دستها رو مشت میکنه و با چشمهای بسته فریاد میکشه و از تمام دنیا شاکیه. عاشق اون بدنیام که نیازمنده؛ نیازمندِ یک آغوش، یک لمس، یک پیوستن، یک همنشینی، یک نوازش، یک قطره. عاشق اون جسمیام که پُر از قصه و داستانه؛ تکتک روزهای زیستنِ بر روی زمین رو به روی خودش جا داده و پُر از رد و اثره. پُر از سوختگی و زخم و ترَک و کبودی و انعکاس و جوش و خال و مو و نشانی و طبیعته. عاشق سینمام چون عاشق انسانهام؛ چون عاشق تماشای زیستنِ کالبد و جسم و تن و بدن انسانهام.
Forwarded from le vent nous portera
سینما سرشار از شورم میکنه و بعد نیازمندم میکنه که تمام اون شور رو در خودم به جریان بندازم واضحا و دوباره به سراغش برم. برای دیدن یک فیلم، نیاز دارم با تمام توانم حس دریافتی در برابرش بشم.
وای عاشقِ فیلمدیدن هستم. عاشق وقفکردن تمامم برای تماشای یک فیلم هستم. عاشقشم. عاشقشم.
وای عاشقِ فیلمدیدن هستم. عاشق وقفکردن تمامم برای تماشای یک فیلم هستم. عاشقشم. عاشقشم.
Forwarded from le vent nous portera
نمیدونم اگر آدم ادبیات و رمانها و قصهها و خالقهاشون نبودم، چطور کنار میاومدم با همهچیز.
Forwarded from le vent nous portera
برای رها
خیلی قشنگ نیست که پشت هر کتاب، علاوه بر داستان خودش یه داستان دیگه هم هست؟
و حتا قشنگتر نیست که با یادداشتنوشتن و رنگکردن و نقاشیکشیدن و بهطور کل ردگذاشتن در صفحات کتاب، یک داستان و ماجرای دیگه بهش اضافه میکنی؟ که حتا اون کتاب حجم بیشتری از زمانِ قبل از خوندهشدن به خودش میگیره.
جدا از نوشتن و رد دیدنی گذاشتن در صفحات، واقعا فکر میکنم به تعداد دفعاتی که یک کتاب خونده میشه به حجمش اضافه میشه. همهی احساسات و حالات شخص در زمان خوندنش در صفحات جمع میشه. من یک کتاب داشتم که جدا از اینکه خودم سهبار خونده بودمش، بیشتر از سینفر دیگه از دوستها و حتا غریبههایی که آشنای دوستهام بودن، خونده بودنش و واقعا حجم خیلی زیادی نسبت به روز اول به خودش گرفته بود. در آخر هم هدیه دادمش.
جدا از نوشتن و رد دیدنی گذاشتن در صفحات، واقعا فکر میکنم به تعداد دفعاتی که یک کتاب خونده میشه به حجمش اضافه میشه. همهی احساسات و حالات شخص در زمان خوندنش در صفحات جمع میشه. من یک کتاب داشتم که جدا از اینکه خودم سهبار خونده بودمش، بیشتر از سینفر دیگه از دوستها و حتا غریبههایی که آشنای دوستهام بودن، خونده بودنش و واقعا حجم خیلی زیادی نسبت به روز اول به خودش گرفته بود. در آخر هم هدیه دادمش.