همزمان دارم از لحاظ سیاسی به قضیه نگاه میکنم که بدترین کارها با عقل جور دربیاد که دوباره عذاب وجدان بگیرم بابت مرگ آدمای بیگناه و یه بخشی از منم دلتنگ خوشیهای کوچیک و احمقانه بشه چون زندگی خیلی سختتر شده
در عین حال قشنگ دارم نتیجه کارام و اشتباهاتمو میبینم و میفهمم تصمیمات کوچیک چقدر میتونن تاثیرگذار باشن و میفهمم چرا آدمای نسل قبل انقدر حسرت میخورن که چرا تصمیمات درست نگرفتن ولی مگه زندگی بدون اشتباه میشه؟ مسئله اینکه باید شانس دوباره بهت بدن تا تصمیمات بهتر بگیری و بزرگ بشی ولی الان حس میکنم لب دره وایستادم و مهم نیست چقدر پشیمون و میخوام تغییر کنم هیچی قرار نیست عوض بشه
احساس میکنم همه چی داره نابود میشه و کل دنیا جلوی چشمم داره فرو میریزه برای همین نمیخوام از تختم بیام بیرون و هر روتینی که به زندگی عادی ربط داشته باشه شدیدا تریگرم میکنه
𝔭𝔱𝔬𝔩𝔢𝔪𝔞𝔢𝔞
حتی توی فیلم و سریال هم نمیتونم تحملش کنم
خیلی حوصله دارم بعد همون دوتا چیزی هم که میخونم و میبینم تاریخی/سیاسیه
𝔭𝔱𝔬𝔩𝔢𝔪𝔞𝔢𝔞
خیلی حوصله دارم بعد همون دوتا چیزی هم که میخونم و میبینم تاریخی/سیاسیه
من برای گی سکس میرم بعد یک دفعه میرسم به سیاست