قسمت پنجم : پس از پذيرايي ساعت ده، در نمايشگاه ليزری به قسمتهای هولوگرافي، توليد ليزرهای 2 و 40 ميلي وات نئون هيليوم و شيشهگری ( طراحي و ساخت لوازم آزمايشگاهي ) سر زدم. تيوهای ليزری، ساخت توری عبوری فازی از طريق تمام نگاری و عکاسي ليزری بيشتر از ساير چيزهای ديگر توجه مرا جلب نمود. يک آزمايش مهم را شرح ميدهم: اگر روي شيشهای چند خط موازی با فاصلههای دلخواه بکشيم و سپس يک دسته اشعه ليزر که بهصورت نقطهای است به آن شيشه بتابانيم، آنگاه به تعداد خطوط روی شيشه در آن طرف ديگر، دسته اشعهی ليزر با همان کيفيت خواهيم داشت. اما يک آزمايش بسيار حيران کننده: اگر شيئي مثلاً يک ليوان را در فاصلهای از يک شيشهی حساس قرار داده و سپس از مکان خاصي اشعهی ليزر به آن شيشه بتابانيم تا در آن طرف شيشه، با اشعههای نوری متصاعد از شيئي بهسوی شيشه، تقاطع حاصل نمايد، ضمن برقراری شرائط خاص مثل شدت اشعهی ليزر و زمان تابش آن، آنگاه نقش ليوان بهصورت نامرئي روی شيشه ثبت ميگردد. يعني اگر ليوان را کنار بگذاريم و به شيشهی مذکور که ظاهراً بيرنگ است، اشعهی ليزر بتابانيم، البته تحت زاويه و شرائط خاص، آنگاه در کمال حيرت تصوير سه بعدی همان ليوان را روی شيشه خواهيم ديد. آنگونه که انسان بهخيالش اگر دست ببرد ميتواند ليوان را بردارد! خانم درودگر برای کتاب مجموعه مقالات کنفرانس ليزر ثبت نام ميکرد، فوری با پرداخت دويست تومان مشخصات و آدرس پستي مرا نوشت. در ضمن برای بازديد از مرکز تحقيقات ليزر که بعد از ناهار روز پنجشنبه صورت ميگرفت، ثبت نام کردم. سپس بهسوی تالار و جلو رفته در منتهياليه سمت راست رديف چهارم نشستم. پروفسور لتکوف از روسيه سخن ميراند، اما من چيزی از حرفهايش نفهميدم! دکترها حبيب تجلي و ناصر پيغمبريان در جايگاه هياٌت رئيسه بالای سن نشسته و نظارهگر و مستمع ژوژو گفتن لتکوف بودند! ازاين صحنه عکسي گرفتم که نمودارهای مقالهی لتکوف در آن پيداست و صورت پيغمبريان واضحتر از عکسي است که از دور گرفته بودم. ايشان بسيار شبيه سوا صابر خياط سنندجي دوزندهی کت و شلوارهای من است! عکاس تالار آمد کنارم نشست. کنجکاو بود که من چهکاره هستم که در حالت ممنوع عکس ميگيرم!؟ دوربين را به دستش دادم تا از من در صحنه عکس بگيرد، گفت نميشود ممنوع است! فکرکردم مرا به ماٌموران انتظامي تالار لو ميدهد، اما مشکلي پيش نيامد و اين هم پديدهی ديگری بود. انگار کسي مرا در حال عکس گرفتن نميديد و خودم و دوربينم نامرئي ميشديم! شايد اشعهی ليزر به ما خورده بود و ميبايست با تاباندن اشعه ما را ظاهر نمايند! هيچ دليلي برای اين پديدهها که مرتب از همان روز اول برای من پيش آمد پيدا نکردم. در ساعت 5/11 لتکوف آرام گرفت و يک استاد اهل چين از وی سئوال نمود. جوابش ژوژو بود! سپس دکتر رسول صديقي به ايراد سخن پرداخت. بسياری از اطلاعات علمي مقالهاش را ديروز در مراسم افتتاحيه بهعنوان دبير کنفرانس ناخودآگاه گفته بود و اين موضوع از نگاه تيز فواد مخفي نميماند! وی برای خارجيها به زبان انگليسي از فعاليتهای دانشگاههای ايران در زمينهی تحقيقات ليزری صحبت کرد که هم اکنون در بيمارستانهای تهران، اصفهان و تبريز در چشم پزشکي ليزر کاربرد دارد. او با جاندادن انگليسي صحبت ميکرد! در مقايسه با دکتر پيغمبريان، انگار بيسواد است. از تلفن عمومي به بعضي از دوستان مقيم تهران زنگ زدم. ولي شرائط برای ديدار فراهم نبود. در رستوران موقع صرف غذا چلوکباب، سالاد و نوشابه، با محمد ريسمانچيان کارمند سازمان انرژی اتمي و دوستش حسنعلي شريف دبير فيزيک شهر تهران آشنا شدم. آنها از اين مسئله در تعجب بودند که فواد رشتهاش رياضي است ولي علاقهی شديد به موضوعات فيزيک نشان ميدهد! حسنعلي ميگفت، ميبايست دبيرانفيزيک کردستان و سنندج در اين کنفرانس شرکت ميکردندکه تناسبي با رشتهی تحصيلي آنان دارد، نه شما! گفتم: فواد به همهی شاخههای علم علاقه دارد.
قسمت ششم : در محوطهی سازمان به کارگری با لباس کوردی روبهرو شديم. اهل دهات اطراف بوکان بود. ميگفت کارگر کورد اينجا زياد است، يک نفر سنندجي به اسم حامد عابدی با ماست، الآن در خوابگاه کارگران استراحت ميکند. ما زير دست يک مهندس داريم کورهی اتمي درست ميکنيم. وقتي حسنعلي متوجه اين قضيه شد، با طعنه گفت: پس موضوع اينه که کردستانيها در قسمت سخت افزاری بيشتر فعالاند! بعد از ظهر پس از استماع چند سخنراني و خوردن پذيرايي عصرانه، به قصد ديدار يک آشنای قديمي که خانهشان در سنندج روبهروی خانهی ما بود و آنرا فروختند و به تهران کوچ نمودند، از سازمان انرژی اتمي خارج شدم. به خيابان آذربايجان رفتم. متاٌسفانه همسايهی آپارتماني آنها گفت به مسافرت شهرستان رفتهاند. به شهرک اکباتان فاز 2 بلوک 3 رفتم ولي آقای مهندس علي موحد بيات نيز در آپارتمانش نبود. (موبايلي درکارنبود تا قبلاً همآهنگي ميکردم!) لذا با دو خط اتوبوس به ميدان انقلاب برگشتم. راستي اگر اتوبوس شرکت واحد نبود من ميتوانستم آنگونه در تهران جولان دهم؟! پس از خريد کتابهايي درجلو دانشگاه تهران برای غنيتر کردن کتابخانهی عظيم فواد، در تاريکي شب به منزل دايي بزرگم واقع درخيابان جمالزاده رفتم. دايي آپارتمانش را که سند آن به اسم زنش بود بهخاطر کوچکي ميفروخت. صبح چهارشنبه 3/4/72 از آنجا بيرون آمدم و در خيابان کيک و شير خوردم. با مينيبوس کرايهای به محل کنفرانس و به سخنرانيها گوش دادم و در نمايشگاه ليزری، اطلاعات جديدی بدست آورده و در فرصتي مناسب با همآهنگي قبلي پروفسور غزني را به عيادت استاد خيزراني بردم که ماجرای آن ديدار، خود کتاب داستاني است. روزی بسيار خسته کننده را به غروب رساندم. جايي و فرصتي برای استراحت نداشتم. چند شب بود درست و حسابي نخوابيده بودم، لذا شب مجدداً به منزل دايي برگشتم. دايي پرسيد زمستان گذشته هم آمدی تهران، برای اين ماٌموريتها و سفرهای علمي بايد پول خوب بگيری!؟ گفتم نه تنها پولي نميگيرم بلکه پول هم خرج ميکنم! مسئله برای او قابل هضم نبود و ميگفت" فکر نان کن خربزه آب است" کنفرانس يعني چي!؟ برو کاری بکن تا بتواني پولي بدست آوری و راحت زندگي کني! همين حرفها را پروفسور غزني بارها به من گفته بود که اگر اويلر رياضيدان هم بشوی هيچکس سويچ ماشيني را بهدست شما نميدهد و بگويد بفرما اين ماشين مال شما! چرا بايد زن و بچههای تو، بي ماشين باشند و هميشه با حسرت به ديگران نگاه کنند!؟ چرا اين همه کتاب ميخری؟ چرا اين همه عمر و وقت خود را در سمينارها و کنفرانسها تلف ميکني؟ چه کسي قدر تو را ميداند؟ از يک نظر هر دوی آنها درست ميگفتند. در جامعهای که پول حرف اول را ميزند، واقعيت آن است که علم چه است و کنفرانس چه!؟ در همان موقع ساير همکاران من مشغول تدريس خصوصي بوده و ماهيانه چند برابر حقوق ناچيز معلمي درآمد داشته و از بهترين امکانات زندگي برخوردار بودند. ولي من دائم در فکر آن بوده و جستجو ميکنم تا ببينم در کجا مجمعي علمي برپا ميشود! آنگاه به هر قيمتي شده، خود را به آنجا برسانم و از چشمههای علم و معرفت و دانايي، جرعهها بنوشم و خود را سرفراز دانسته و با دست پر به کلاسهای درس بروم و دانشجويانم را از دست عفريت جهل برهانم. در اين سفرها به اقصي نقاط ايران که هميشه جان برکف بوده و رنج و مشقّتها کشيدهام و حقوق ناچيز معلمي را هزينه کرده و در راه کسب دانش بشری مرارتها ديده و بد استقباليها را تحمل و محروميتها را قبول کرده، چه کسي گفته آفرين!؟ حتي مسئولان ادارهی متبوعم از دادن امتياز مزايايي که داشتهام چشم پوشي کرده و حقم را پايمال کردند! آيا من مستحق اين ظلم بودهام؟ چرا؟ با اينکه هميشه سختترين مسائل رياضي را حل کرده و مجهولاتي را مييابم که ديگران از پيدا کردنشان عاجز و ناتوانند، هرچه فکر ميکنم، جوابي برای اين سئوال نميبينم!
قسمت هفتم : پس از خوردن صبحانهی روز پنج شنبه4/4/72 با مينيبوس کرايهای بهسوی سازمان انرژی اتمي، وقتي به نگهباني ورودی رسيدم برای اولين بار گفتند اگر دوربين داريد لطفاً تحويل دهيد!؟ خانمي چادری گريهکنان اعتراض ميکرد که من ديروز فقط يک عکس با دوستانم در جلو رستوران گرفتيم اما شماها تمام عکسهای فيلم 36 تايي داخل دوربين مرا سوزاندهايد! با گرفتن رسيد دوربينم، راهي تالار خوارزمي شدم. در وسط رديف هفتم، جاي خالي بود نشستم و به سخنان دکتر رضا خوانساری گوش کردم که با زبان انگليسي شرح ميداد. دکتر مجتبي ميرصالي از دانشگاه مشهد نيز با زبان انگليسي مقالهاش را ارائه کرد. بعد از پذيرايي مجدداً به تالار رفتم و مستمع سخنراني جواني بنام کامجو منصور برادر دکتر نسترن منصور شديم. او نيز مقالهای با زبان انگليسي ارائه داد. گويا خانوادهی منصور به بهانهی شرکت در کنفرانس ليزر همگي به ايران آمده و ضمن ديدار از وطن سری به اقوام خود زده و خلاصه خدا آنها را برای کامروايي آفريد! به ساير سالنها نيز سر کشيدم. کاربرد ليزر در پزشکي طرفداران زيادی داشت. فوق تخصص جراحي قلب اهل شيراز برای مشتاقان سخن ميراند. با حسنعلي و محمد در رستوران ناهار خورديم و آماده برای رفتن به مرکزتحقيات ليزرشديم. خانم شهيندخت شهنازی دسته دسته افراد را در کانال سربازان ساق سفيد انداخت. بدانگونه ازپراکندگي افراد و سرکشيدن به جاهای ديگر ممانعت ميشد. وارد سالنهای پراز وسائل و ادوات اتمي و ليزرساز شديم. اعلام کردند هم اکنون حدود100 نفر متخصص که10% آنها دکترای ليزر دارند، در مرکز تحقيقات ابن هيثم بهصورت تمام وقت و پاره وقت کار ميکنند. ليزر نئون هيليوم بهعنوان شاخص در ساخت ليزرهای با قدرت بالا شناخته شده است. از ليزر بهعنوان محمل برای انتقال صوت استفاده ميشود. ايرانيان در حال ساخت ليزر سبز بخار مس 70 وات بوده، قبلاً 54 واتش را ساخته بودند. جلو چشم ما، يک دستگاه ليزرساز جرقه زد و آتش گرفت و سوخت. متصدی آن در حال توضيح دادن بود. حتماً اصولي را رعايت نکرده است. گفت در کشورهای ديگر ليزر 120 وات ساخته شده، گويا با کوارتز 5/1 متری ميتوان ليزر تا 100 وات ساخت. يک لوله کوارتز را که درونش مشتعل بود ديديم، دمای آن 1000 درجهی فارنهايت برآورد شد. ده درجه کلوين برابر 263- درجه فارنهايت است. بسان هياٌت آژانس انرژی اتمي جهاني بهسوی ساختمان جديدالتاٌسيس حسن ابن هيثم راه افتاديم. بالای درب ورودی آن يک تابلوی متوسط با متن " ساختمان ابن هيثم، مرکز تحقيقات ليزر، 21/7/1371 " جلب نظرکرد. وارد سالني شديم که با ليزر حکاکي ميکردند. آقاي شبستری با يک دستگاه ليزرساز ساخت چين بنام "مارکر" تحت نظر يک سيستم کامپيوتری، ماکت هواپيمايي را روی صفحهای استيل بسيار سخت و محکم، حک ميکرد. با تقاضای من که شدت اشعه ليزر را زيادترکند موافق شد و يک ماکت هواپيما حکاکي نمود. گفتم من معلم، بايد اين ماکت را ببرم و به بچهها نشان دهم! گفت بيرون بردن هر چيزی از سازمان ممنوع است. گفتم استثناء اگر نباشد، قوانين مثل پيريکس داغ که وارد آب سرد شود، ميشکنند! آقای شبستری گفت مسئوليت با خود شما، اگر گرفتند بگو که فلاني از گذاشتن اين ماکت درکيف، مرا منع نمود! گفتم چشم. بلورياگ که از جنس اکسيد آلومينيم خاص يا اتريم است بسيار سنگين و روی شيشه خط مياندازد. قيمت يک لولهاش بهطول 18 سانتيمتر با قطر2 سانتيمتر مبلغ 250 هزار دلار بود. از قرار دلاری160 تومان ميشود 40 ميليون تومان! اين لوله بلورياگ را با ليزر به لولههای باريکتر تبديل ميکنند که اين لولهها خود ليزر توليد مينمايند. لولههای مويي بلورياگ خيلي گرانقيمت هستند. ازليزر در ساخت کاواکهای شيشهای و فلزی و قطعات اپتيکي استفاده ميشود. دانشجويي که موقع توضيحات بلورياگ رسيد و فکر ميکرد من چشم آبي خارجي هستم و فارسي را نميفهمم، به دوستش گفت چشمها رو ببين عين بلورياگ ليزر توليد ميکنند! بلافاصله گفتم: بيني را هم ميسوزانم! دوستش خنديد و گفت بوی دماغ سوخته ميآيد!
قسمت هشتم : بازديد از همهی قسمتهای مرکز تحقيقات ليزر حدود 2 ساعت طول کشيد. پس از دريافت گواهي شرکت در کنفرانس ليزر، تصميم گرفتم سازمان انرژی اتمي را ترک و راهي سنندج شوم. حسنعلي شريف و محمد ريسمانچيان تا صدرالانتهای خيابان کارگر شمالي مرا بدرقه نموده، چون دوربين را پس گرفته بودم عکسي سه نفره در ايستگاه اتوبوس برداشته شد. سربازان با وجود اينکه ريسمانچيان را ميشناختند که کارمند عاليرتبهی سازمان است، اما اجازه ندادند عکسي از تابلوی سردر ورودی بگيريم. وقتي خط شرکت واحد به ميدان انقلاب رسيد، فوری به منزل دايي رفتم کتابهايم را برداشتم و باز با اتوبوس به ميدان آزادی و در ترمينال بزرگ با کمبود بليط کاذب روبهرو شدم. ميخواستند پول اضافه بگيرند! با اينکه تعاوني 9 مربوط به دايي من بود، اما به من بليط ندادند! تا اينکه در تعاوني 5 با اسم بردن آقای شيدا يک بليط به مقصد سنندج برای ساعت 5/7 عصر به مبلغ 300 تومان تهيه گرديد. در فرصتي که داشتم، طبق عادت به غرفهی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان رفتم و پانصد تومان کتاب و نوار و اسباب بازی فکری برای دخترانم خريدم. فروشنده که مرا با اسم ميشناخت گفت: شهرداری بهخاطر مجوّز و اينا ميخواهد اين غرفه را تعطيل کرده و يکسره ببندد. بعد خطاب به خريداری ديگر گفت: همين آقای ابراهيمي بيش از ده سال است که سالي چندين بار از سنندج به تهران ميآيد و هميشه برای بچههايش از اين غرفه سوغاتي مفيد، علمي و ارزان ميخرد. اين اشکالش کجاست؟ شهرداری گيرداده که بايستي ميليونها پول بدهيد تا مجوّز بدهيم! مرد بيچاره اعصابش خورد شده بود. موز کيلويي140 تومان در حاليکه در سنندج 100 تومان بود. از جواني به اسم اخوان توکلي که عازم سنندج بود، برای بليط اتوبوس 750 تومان گرفته بودند! با اين توجيه که اتحاديه ميخواهد نرخ بليط اتوبوس را بالا ببرد! پير مردی هم بليط مسير تبريز را گران خريده بود. گفت مهم نيست، من تازه از سفر چين برگشتهام، دو چمدان وسائل دارم، مجبورم هر طور شده به شهرم برگردم. ضمن صحبتها معلوم شدکه مدرس بازنشستهی مراکز تربيت معلم تبريز است. من از حقوقش پرسيدم گفت بيخيال! من از پدرم چند دهنه دکان به ارث بردهام، همه را اجاره داده و مرتب با تور به کشورهای جهان سفر ميکنم. شلوغي ترمينال سوای شلوغي جاهای ديگر است. موقع سوار شدن رسيد. در صندلي شماره يک نشستم و اتفاقاً اخوان توکلي کنارم قرار گرفت. در ميان حرفها مشخص گرديد، نوهی نمايندهی ايران ناسيونال قبل از انقلاب در محلهی فيضآباد سنندج ميباشد. او گفت پدر بزرگم از سنندج دل نميکند! همهی خانواده در تهران زندگي ميکنيم، ولي پدر بزرگ تک و تنها در سنندج مانده است، ميروم به او سر بزنم. ساعت پنج صبح جمعه 5/4/72 دور ميدان انقلاب (دهور حهوضهکه) سنندج پياده شديم. مشاجرهی بين رانندهی اتوبوس و پسر صاحب اتوبوس خود داستان کتابي ديگر است. با انبوهي کتاب و اسناد علمي به سوی منزل راه افتادم و به پايان سفر ليزری فواد رسيديم.
با سلام خبر اينکه دو کتاب تحت عناوين " کتاب بدون عنوان و بدون محتوا " و " فراتوجه ( توجه به توجه " امروز سهشنبه 28 بهمن 1399 از تهران به سنندج رسيد.
از کتاب فراتوجه مطلبي تقديم به بينندگان ارجمند : در زمان تدريس همواره در مقابل اين سئوال قرار ميگرفتم که چرا ماشين نداری؟ با اشاره به اينکه فواد عمداً تا زمان بازنشستگي به خريد ماشين مبادرت نخواهد کرد، دليل مهم را بيان ميکردم که مايهی تعجب همهی اطرافيان شده و حرف و حديثها بهدنبال داشت. دليل : ... به هر نحوی ميتوان يک ماشين ولو معمولي تهيه نمود. گرفتن وام و پرداخت اقساط و ... اما شما بايد بدانيد که " من اگر سوار بر ماشين از کنار دانشجويانم که پياده در حرکتند، رد شوم تا در سر کلاس، توجه آنان را به مفهوم توجه معطوف گردانم، اگر هم آب مسير را به لباسهايشان نپاشم و از گرما يا سرما و نوای موسيقي ملايم داخل ماشينم بيخبر بمانند، فقط مَرکَب ماشين من در صفحهی آرزوهايشان که آز معمول جوانان است، موجي ايجاد نموده و ملاحظهی عوامل فراوان در نرسيدن آنان به داشتن يک ماشين، تعادل ذهني آنها را بههم زده و باعث ايجاد ناسازگاری با اطرافيان و بهويژه افراد خانواده گرديده و شايد صحنههای ناخوشايند بهوجود آورند. من که بايد در جهت آرامش خاطر آنان و اميد دادن به زندگي و برای رشد و تعالي فکری و سعادتمندی آنها بکوشم، چهطور ميتوانم با مانور ماشين جلو چشم آنها، وسوسه در دلشان ايجاد کنم؟! سادهترين تاٌثيرات آن است که دنبال بهانهای بگردند تا برادر و خواهر خود را در منزل به باد کتک گرفته و با والدين مقابله نموده تا اين موج و هوای نفس تحريک شده را فروکش نمايند! نه، نه، من نميخواهم در اين تشويش بهظاهر پنهان نقش بازی کنم و حتي با لباس فاخر بالاتر از لباس آنان هم به سر کلاس نخواهم رفت و ... سيدمحمدفواد ابراهيمي
کُد کتاب بدون عنوان و بدون محتوا 365 برابر تعداد روزهای يک سال عمر است که 99% انسانها قدرش را نميدانند و ...!
کُد کتاب " فرا توجه ( توجه به توچه ) " 366 که تعداد روزهای سال کبيسه است و ...!
ویکتور گلوور و مایکل هاپکینز، فضانوردان آمریکایی، طی یک راهپیمایی فضایی که برای به روز رسانی شماری از سیستمهای ایستگاه فضایی بینالمللی انجام شد، ترمینال مخصوصی با پهنای باند بالا که حجمی به اندازه یک چمدان داشت را روی بدنه ایستگاه فضایی نصب کردند.
راهپیمایی فضانوردان ۶ ساعت و ۵۶ دقیقه طول کشید. آنها به غیر از یک آنتن جدید، چهار کابل از شش کابل را روی پلتفرم «بارتولومئو» در خارج ماژول آزمایشگاهی کلمبوس متصل کردند تا بخشی از انرژی پلتفرم آزمایش جدید تأمین شود. آنها همچنین دو اتصال کنترل آرایهی خورشیدی را برداشتند تا راه برای بهروزرسانی سیستم نیروی ایستگاه فضایی در آینده باز شود.
راهپیمایی فضانوردان ۶ ساعت و ۵۶ دقیقه طول کشید. آنها به غیر از یک آنتن جدید، چهار کابل از شش کابل را روی پلتفرم «بارتولومئو» در خارج ماژول آزمایشگاهی کلمبوس متصل کردند تا بخشی از انرژی پلتفرم آزمایش جدید تأمین شود. آنها همچنین دو اتصال کنترل آرایهی خورشیدی را برداشتند تا راه برای بهروزرسانی سیستم نیروی ایستگاه فضایی در آینده باز شود.
We grow through our thoughts and rise from the ladder of our imagination about ourselves.
ما به واسطهی اندیشه های خود ترقی می کنیم و از نردبان تصوری که از خویشتن داریم بالا می رویم.
ما به واسطهی اندیشه های خود ترقی می کنیم و از نردبان تصوری که از خویشتن داریم بالا می رویم.
اسپیس ایکس ۶۰ ماهواره دیگر برای اینترنت ماهوارهای به فضا ارسال کرد. تاکنون مجموع ماهوارههای پرتاب شدهی این شرکت به ۱۰۷۵ عدد رسیده است. این هجدهمین باری است که اسپیس ایکس با موشک فالکون ۹ توانست ماهوارههای استارلینک را به فضا پرتاب کند.
کاوشگر “امید” امارات به مریخ رسید
نخستین کاوشگر میان سیارهای امارات متحده عربی به مدار سیاره سرخ رسید. امارات برای ساخت و راه اندازی این مدارگرد 200 میلیون دلار هزینه کرده است.
مدارگرد امید که تحت حمایت مالی امارات قرار دارد، ساعاتی پیش در مدار سیاره مریخ قرار گرفت تا از سطح مریخ، طوفانهای گرد و غبار و ابرهای یخی این سیاره عکس بگیرد. امید نخستین کاوشگر میانسیارهای جهان عرب است.
فضاپیمای امید با سه ابزار سیاره مریخ را کاوش میکند. یک تصویربردار، و دو طیفسنج. طیف سنج ابزاری است که برای اندازهگیری خصوصیات نور بر پایهٔ تجزیه طیف الکترومغناطیسی کاربرد دارد. یکی از طیفسنجهای امید روی نور فرابنفش کار میکند و دیگری روی فروسرخ. به این ترتیب این سه ابزار به امید این قابلیت را میدهند که جو نازک و غنی از دیاکسیدکربن مریخ را مورد مطالعه قرار دهد.
نخستین کاوشگر میان سیارهای امارات متحده عربی به مدار سیاره سرخ رسید. امارات برای ساخت و راه اندازی این مدارگرد 200 میلیون دلار هزینه کرده است.
مدارگرد امید که تحت حمایت مالی امارات قرار دارد، ساعاتی پیش در مدار سیاره مریخ قرار گرفت تا از سطح مریخ، طوفانهای گرد و غبار و ابرهای یخی این سیاره عکس بگیرد. امید نخستین کاوشگر میانسیارهای جهان عرب است.
فضاپیمای امید با سه ابزار سیاره مریخ را کاوش میکند. یک تصویربردار، و دو طیفسنج. طیف سنج ابزاری است که برای اندازهگیری خصوصیات نور بر پایهٔ تجزیه طیف الکترومغناطیسی کاربرد دارد. یکی از طیفسنجهای امید روی نور فرابنفش کار میکند و دیگری روی فروسرخ. به این ترتیب این سه ابزار به امید این قابلیت را میدهند که جو نازک و غنی از دیاکسیدکربن مریخ را مورد مطالعه قرار دهد.
وقتی خورشید وارد فاز غول سرخ شود، چه بر سر سیارهها خواهد آمد؟
نابودی کره زمین به معنایِ پیدایش حیات تازه در بخشهای دورِ منظومه شمسی است. تقریباً 5 میلیارد سال آینده، انرژی خورشید پایان یافته و به طرز وحشتناکی منظومه شمسی ما را تغییر خواهد داد. اقیانوسها خشک خواهند شد. برخی سیارهها بلعیده خواهند شد و سیارههای یخی سرانجام از دمای خورشید بهرهمند شده و ذوب خواهند شد.
نیروی خورشید ما در اثر همجوشی هستهای تامین میشود و خورشید هیدروژن را به هلیوم تبدیل میسازد. این اتفاق در قالب فرایندی به وقوع میپیوندد که جرم را به انرژی تبدیل میکند. به مجرد اینکه منبع سوخت به پایان رسید، خورشید به سرعت و به شیوه هولناکی تورم مییابد. لایههای بیرونیِ آن تا جایی گسترش خواهد یافت که قسمت اعظمی از منظومه شمسی را احاطه میکند. خورشید نهایتاً به یک غول سرخ تبدیل خواهد شد.
نابودی کره زمین به معنایِ پیدایش حیات تازه در بخشهای دورِ منظومه شمسی است. تقریباً 5 میلیارد سال آینده، انرژی خورشید پایان یافته و به طرز وحشتناکی منظومه شمسی ما را تغییر خواهد داد. اقیانوسها خشک خواهند شد. برخی سیارهها بلعیده خواهند شد و سیارههای یخی سرانجام از دمای خورشید بهرهمند شده و ذوب خواهند شد.
نیروی خورشید ما در اثر همجوشی هستهای تامین میشود و خورشید هیدروژن را به هلیوم تبدیل میسازد. این اتفاق در قالب فرایندی به وقوع میپیوندد که جرم را به انرژی تبدیل میکند. به مجرد اینکه منبع سوخت به پایان رسید، خورشید به سرعت و به شیوه هولناکی تورم مییابد. لایههای بیرونیِ آن تا جایی گسترش خواهد یافت که قسمت اعظمی از منظومه شمسی را احاطه میکند. خورشید نهایتاً به یک غول سرخ تبدیل خواهد شد.
lish.ir/1RW6
💠 دستگاه “توکامک” چیست؟
توکامک دستگاهی است که با استفاده از میدان مغناطیسی، پلاسما را در محفظهای دونات شکل به دام میاندازد. دانشمندان حوزه انرژی همجوشی باور دارند توکامک پدیدهای پیشرو در آیندهٔ نیروگاههای همجوشی است.
در یک توکامک، سیمهای میدان مغناطیسی ذرات پلاسما را به دام میاندازند تا شرایط لازم برای همجوشی را مهیا سازند. یک مجموعه از سیمهای مغناطیسی، میدان چنبرهای شدیدی ایجاد میکند که در اطراف این محفظۀ دنات شکل قرار میگیرد. یک سیم پیچ مرکزی (آهنربایی که جریان الکتریکی دارد) میدان مغناطیسی دیگری در راستای جهت «میان قطبی»، که میانبری به دور میدان چنبرهای، ایجاد میکند.
برای اینکه بتوان همجوشی هستهای، مشابه آنچه در خورشید رخ میدهد، را روی زمین شبیهسازی کرد ایزوتوپهای هیدروژن در درون دستگاه همجوشی موسوم به توکامک قرار میگیرند تا در شرایط پلاسما یونها و الکترونها از هم جدا شوند و یونها در دمای بالا نگهداری شوند.
همجوشی از این طریق، حجم گسترده و عظیمی از انرژی تولید میکند و این روند عکس روند شکافت هستهای است. در جریان همجوشی، هیچ گاز گلخانهای منتشر نمیشود و بدون آلودهسازی محیط زیست میتوان به انرژی پاک و قابل دسترس دست یافت.
💠 دستگاه “توکامک” چیست؟
توکامک دستگاهی است که با استفاده از میدان مغناطیسی، پلاسما را در محفظهای دونات شکل به دام میاندازد. دانشمندان حوزه انرژی همجوشی باور دارند توکامک پدیدهای پیشرو در آیندهٔ نیروگاههای همجوشی است.
در یک توکامک، سیمهای میدان مغناطیسی ذرات پلاسما را به دام میاندازند تا شرایط لازم برای همجوشی را مهیا سازند. یک مجموعه از سیمهای مغناطیسی، میدان چنبرهای شدیدی ایجاد میکند که در اطراف این محفظۀ دنات شکل قرار میگیرد. یک سیم پیچ مرکزی (آهنربایی که جریان الکتریکی دارد) میدان مغناطیسی دیگری در راستای جهت «میان قطبی»، که میانبری به دور میدان چنبرهای، ایجاد میکند.
برای اینکه بتوان همجوشی هستهای، مشابه آنچه در خورشید رخ میدهد، را روی زمین شبیهسازی کرد ایزوتوپهای هیدروژن در درون دستگاه همجوشی موسوم به توکامک قرار میگیرند تا در شرایط پلاسما یونها و الکترونها از هم جدا شوند و یونها در دمای بالا نگهداری شوند.
همجوشی از این طریق، حجم گسترده و عظیمی از انرژی تولید میکند و این روند عکس روند شکافت هستهای است. در جریان همجوشی، هیچ گاز گلخانهای منتشر نمیشود و بدون آلودهسازی محیط زیست میتوان به انرژی پاک و قابل دسترس دست یافت.
با سلام به دوستان ارجمند چون امکان دسترسی به تلگرام ندارم لطفا در واتسآپ برایم کامنت ارسال فرمایید. سپاس
با سلام در اين هوای بهاری اسفندماه 99 بطور اتفاقي مطلبي را که در بهار 88 نوشته بودم. در بايگاني کتاب خانه ام يافتم. چون يادی از نيم قرن پيش در آن است، مطالعه ی آن راهي برای سفری کوتاه به پنجاه سال گذشته بوده و اميدوارم باعث آرامش خاطر خوانندگان ارجمند گردد. 15 / 12 / 1399
تاريخ اين نوشته سال 1388 شمسي است.
به نظر ميرسد که سالن سينما به تاريخ پيوست!
سالهاست که به سينما نميروم، سينمای اصلي شهرسنندج بنام شهرفرنگ يا بهمن فعلي در دست تعمير ميباشد و سينما شيدا که نزديک به محلهی چهار باغ است، ظاهراً مشتری زيادی ندارد. اينطور بهنظر ميرسد که دوران سينما رفتن به پايان رسيده است! همهی مردم با در اختيار داشتن CD های فراوان فيلم و تلويزيونهای پيشرفتهی آنچناني و بهويژه سينما خانگي و در دسترس داشتن هزاران کانال ماهوارهای ديگر فرصتي ندارند و لزومي به سينما رفتن نميبينند. شايد گاهي زوجهای جوان و يا نامزدها که برای بيشتر باهم بودن و تفريح بهدنبال کنج عافيت ميگردند، سری به سينما بزنند. ديگر علاقهای در پيرها و سالخوردهها برای سينما رفتن نمانده است. مردم بهدنبال آرزوهايشان از صبح تا غروب ميدوند و هرگز فرصتي برای سينما رفتن نمييابند.
به نظر ميرسد که سالن سينما به تاريخ پيوست!
سالهاست که به سينما نميروم، سينمای اصلي شهرسنندج بنام شهرفرنگ يا بهمن فعلي در دست تعمير ميباشد و سينما شيدا که نزديک به محلهی چهار باغ است، ظاهراً مشتری زيادی ندارد. اينطور بهنظر ميرسد که دوران سينما رفتن به پايان رسيده است! همهی مردم با در اختيار داشتن CD های فراوان فيلم و تلويزيونهای پيشرفتهی آنچناني و بهويژه سينما خانگي و در دسترس داشتن هزاران کانال ماهوارهای ديگر فرصتي ندارند و لزومي به سينما رفتن نميبينند. شايد گاهي زوجهای جوان و يا نامزدها که برای بيشتر باهم بودن و تفريح بهدنبال کنج عافيت ميگردند، سری به سينما بزنند. ديگر علاقهای در پيرها و سالخوردهها برای سينما رفتن نمانده است. مردم بهدنبال آرزوهايشان از صبح تا غروب ميدوند و هرگز فرصتي برای سينما رفتن نمييابند.
قسمت اول: يادش بخير زمان جواني ما يعني دههی از سال 1340 الي 1350 شمسي که بازار سينما در اوج بود. شايد عاليترين و با کلاسترين تفريح برای مردم آن زمان و بهويژه جوانان سينما رفتن بود. آن موقع فيلمها جذابيّت فوقالعاده برای ديدن داشتند. ما دانشآموزان پولهای توجيبي روزانه را که يک يا دو ريال بود با بعضي انعام و هدايا جمع کرده تا در پايان هفته از تخفيف دانشآموزی در خريد بليط سينما استفاده کنيم. عصر پنجشنبهها در سينما مبيّن سنندج، بليط 5 ريالي مخصوص دانشآموزان ارائه ميگرديد. در سالن بزرگ و سرد سينما بر روی صندليهای فلزی کارخانهی ارج مينشستيم و به تماشای فيلمهای داراسينگ، جيمزباند ماٌمور دو صفر هفت، فيلمهای جنگي آمريکائي، فيلمهای نيمه عشقي و موزيکال تواٌم با رقص ايراني و فيلمهای داغ عشقي و پرآوازهی هندی و بعضي وقتها فيلمهای درام ايتاليائي مينشستيم. سپس در سراسر هفته و هفتههای بعد و حتي ماهها موضوع فيلم و صحنهها را برای ديگران تعريف و بازگو ميکرديم و ... هنرپيشهها چه کردند و چه پيش آمد و چه ديديم و چه شد و ...!؟ سرود ملي يا سلام شاهنشاهي قبل از شروع هر فيلم پخش ميشد. قيام همهی مردم داخل سالن سينما و تق و پوق صندليهای تاشو يک تحرک و صحنهی عجيبي بود. تردد مردان چراغ قوّه بهدست در راهرو بين صندليها که مردم را در تاريکي به سر شمارهی صندلي مندرج در بليطشان ميرساندند. در تاريکي سالن که پخش فيلم شروع شده بود، آنها افرادی را که تازه وارد سالن ميشدند، بر صندلي خود مينشاندند و اگر کسي اشتباهي روی صندلي ديگران نشسته بود، او را بلند کرده و با تماشای ته بليطش او را راهنمائي کرده تا در جاي مربوط بهخود بنشيند. در موقع پخش تبليغات فيلمهائی که در آينده به اکران در ميآمدند، بچهها و جوانهای آدامس و پسته و سيگار فروش که مرتب از بين صندليها و راهرو رديفها رد ميشدند و داد ميزدند: آدامس، پسته، سيگار، کبريت! عدهای از تماشاچيان منباب تفريح و درک لحظهی شادماني و اظهار به کلاس داشتن و يا برای پذيرائي از همراهان خود، از آن فروشندههای سيّار خريد ميکردند. وقتي پخش فيلم اصلي شروع ميشد، همه رعايت کرده و آهسته صحبت ميکردند تا مورد اعتراض ديگران که ضمن تماشا به صدای فيلم گوش ميدادند قرار نگيرند.
قسمت دوم: بعضي مردها مخصوصاً در شبها مست مست به سينما ميآمدند و گاهي جنجال ميآفريدند. دعوا به راه ميافتاد. ولي بلافاصله توسط پاسبانها يا ماٌموران انتظامي خود سينما آنان را با زور به بيرون از سالن هدايت ميکردند. من هيچگاه لذّت ديدن بعضي فيلمهای نيم قرن پيش را فراموش نميکنم. اولين بار که به سينما رفتم سال 1343 شمسي بود که 9 سال داشتم و در مکتب خانهی هانيس درس ميخواندم. دائي بزرگم عسکرخان شريعتي مرا با خود به سينما مبيّن سنندج بُرد. آن سينما متعلق به ارتش بود. ماجراها از حد صحبت و بيان خارج است. اگر يک روز بخواهم داستان زندگي آن زمان خود را بنويسم مثنوی هفتاد من کاغذ خواهد شد. وقتي محصل شهری ش.دم سينما رفتنم مرتب بيشتر شد. جالب است که اسامي تمام فيلمهائي را که ميرفتم در دفتری کوچک يادداشت ميکردم. که بهعنوان يک سند تاريخي بسيار مهم از گذر عمر به يادآوری آنها ميپردازم.