50 subscribers
38 photos
101 videos
1 file
9 links
Download Telegram
Flashback
@Flyingflies
🤯9👍32🔥1
👍15😢4
🔥19👍21👎1
Terry Davis, a schizophrenic programmer, has spent 10 years building an operating system to talk to God

@Flyingflies
🤯12🔥1
👍18👎5
👍11
-
اثرات خونش با اب قاطی شده😔
نامه ی به هدا
عزیزم سلام حس میکنم چند وقتی هست به من توجه ی نمیکنی و از یادت رفتم نمیدونم چه کار یا حرکت اشتباهی کردم که دیگه به حرفام توجه ی نمیکنی و راحت میگذری یک ماه گذشته از پیام هام سین نکردی و زنگ میزنم جواب نمیدی خسته شدم فکر میکنم دیگه دوستم نداری لطفا دست از این کارت بردار بس کن هدا جان امیدوارم این نامم به دستت برسه از طریق فضای مجازی
sincerely yours
Max
😢10🔥3
بلاخره امتحانات تموم شد
دیروز اومدم بشینم بعد یک سال درس خوندن فیلم و سریال ببینم و لذت ببرم خستگی این ترم دانشگاه از تنم بره بیرون
بخاطر همین پول جور کردم بسته ۲۰ تومنی نامحدود همراه اول خریدم با کلی ذوق نشستم سریال دانلود کردم که ببینم همینطور که شروع کردم یهویی دیدم هندزفریم خراب شد حالا اونقدر پول نداشتم هندزفری بگیرم پس گذاشتم روی صدای گوشیم از شانس خرابم فیلمه صحنه دار بود موقع صحنه اش بابام اومد تو اتاق خیال کرد سکس تماشا میکنم از خونه بیرونم کرد منم از این طرف به اون طرف آخر مادربزرگم دلش برام سوخت گذاشت برم خونشون بخوابم
خیلی زن مهربونی شام خوشمزه برام درست کرد صبحانه برام درست میکنه تازه برای نهار هم ازم میپرسه چی دوست دارم بپزه ۱ ماه هم پیشش باشم چیزی نمیگه تازه یک هندزفری هم داشت مال گوشی خودش بود بهم داد واقعا قدیمی ها چه قلب مهربونی دارن هرچی که دارن دوست دارن با بقیه تقسیم کنن
ولی این شادیم زیاد دوام نداشت چند لحظه پیش از دانشگاه گفتن چند روز دیگه انتخاب واحد ترم تابستان هست باید ۱ تومن بدید منم که پول ندارم باید از بابام بگیرم اونم که فکر میکنه پول میگیرم سکس تماشا میکنم خدا کنه ببخشه منو
"سکس ندیده و کون سوخته"

#میانگین
😢30👍2🤯1
This Is The Life °
Micky
🔥6
🤬5🤯2
🔥8🤯5😢3
یروز یک دختر غمگینی رو کنار خیابون دیدم ۱۶ یا ۱۷ ساله میخورد باشه نشسته بود صورتش پر آرایش بود موهاش هم کامل بیرون بود مانتو جلو باز و لباس های ناجور پوشیده بود کنارش نشستم بهش گفتم چرا انقدر تو خودتی کسی عصبانیت کرده‌ گفت آره خدا با تعجب نگاهش کردم ادامه داد بچه که بودم میترسیدم تنها بخوابم همیشه بهم میگفتن خدا پیشته نترس منم هر لحظه تنهاییم رو با خدا زندگی میکردم باهاش حرف میزدم عشقی که میخواستم به پدر و مادرم داشته باشم ولی اونا اهمیت نمیدادن بهم به خدا داشتم یک مادربزرگ داشتم خیلی با خدا بود اکثر کودکیم رو کنارش بودم همیشه برام چادر و مقنعه های کوچیک و خوشگل میخرید و منو با خودش میبرد نماز مسجد محله توی ۶ سالگی مادربزرگم فوت کرد منم کوچیک بودم با گریه میگفتم مادربزرگم کجاست همه میگفتن خدا با خودش برده اونو همونجا بود با خدا قهر کردم دیگه تو ذهنم اگر میخواستم باهاش حرف بزنم حرف نمیزدم اما این قهر زیاد دوام نداشت چند روز بعدش احساس تنهایی برگشت و من دوباره با خدا آشتی کردم و همه لحظاتم رو با صحبت با اون میگذروندم گذشت تقریبا نزیک ۹ سال بودم یک روز سیل اومد زندگیمون خراب کرد خیلی حالم خراب بود همه عروسک ها و اسباب بازی هامو آب برد با اسرار یک روز با بابام رفتم مسجد محلمون بین دوتا نماز بدو بدو رفتم پیش آخوند مسجد گفتم حاج آقا مگه خدا مارو دوست نداره پس چرا سیل اومد گفت دخترم سیل خواست خدا بود که اومد اگر بخوایم همینطوری گناه کنیم بلای بدتر سرمون میاد گفتم حاج آقا چیکار کنم خدا بیشتر دوستم داشته باشه گفت روزا کلاس قرآن داریم از این به بعد صبح ها میام دنبالت تو هم بیا دخترم اینجوری خدا بیشتر دوستت داره منم قبول کردم خیلی خدا تا اینجا ضربه زده بود بهم ولی از ترسم مجبور بودم دوستش داشته باشم ۳‌سال رفتم کلاس قرآن حاج آقا هر روز میومد دنبالم میرفتیم ۱۲ سالم شده بود حاج آقا بهم گفت یبار شب بریم کلاس خصوصی برات بزارم رفتیم خونشون دیدم خانومش نیست حاج آقا بهم گفت میخای خدا خیلی بیشتر دوستت داشته باشه لباسات در بیار لباسام در آوردم دیدم از تو اتاق چند تا آخوند دیگه ام اومدن و چند نفری بهم تجاوز کردن پرده ام رو پاره کردن بعدش کارشون که تموم شد گفتن هر ماه باید بیای اگر نیای زندانیت میکنیم منم بچه بودم ۱ سال رفتم هر ماه اونا هم هرکاری دلشون میخواست باهام کردن بعد مدتی گفتن از خونه ات فرار کن بیا با ما بریم مشهد میخوایم برات خونه بخریم توش زندگی کنی من اون موقع ۱۴ سالم بود و داشتن یک خونه برام رویایی بود فرار کردم رفتم مشهد واقعا یک خونه برام گرفته بودن یک هفته توی خونه بودم دیدم فرداش یکی از این آخوند ها اومد با یک عرب داخل اتاق بهم گفت منو صیغه اون میخواد بکنه عربه یک هفته هست من گریه افتادم گفتم ترو خدا اینکارو نکن بهم گفت مگه نمیخواستی خدا دوستت داشته باشه با اینکار دیگه خدا عاشقت میشه هرچی التماس کردم فایده ای نداشت چند دلار از عربه گرفت و منو با اون تنها گذاشت عربه اولش خواست ازم جلوش برقصم منم برای اینکه شرش رو کم کنم اینکارو کردم بعدش افتاد به جونم و هرکاری دلش می‌خواست باهام کرد از هوش رفتم هر روزم اینجوری می‌گذشت و فقط برام یک غذای بخور نمیر میاوردن حتی نمیذاشتن از خونه بیرون برم تا همین چند روز پیش آخونده با یک عربه اومد همین که در باز کردن گلدون کوبیدم تو سرشون و فرار کردم اومدم تهران چند روزه که دارم با فاحشگی روزم رو میگذرونم بهش گفتم تو از کی کینه گرفتی از خدا یا از آخوندی که بهت تجاوز کرد گفت خدا با خودم گفتم آخوند ها حتی از آبروی خودشون هم مایه نمیزارن همه چیزو گردن خدا میندازن دست دختره رو گرفتم گفتم من بهت علاقه دارم خونه برات میگیرم فعلا اونجا باش بعدش کم کم پیش مادر پدرت برگرد بعدش رفتیم یک مسافر خونه براش اجاره کردم با پس اندازم بعدشم مدتی هست الان باهاش هستم برگشته پیش پدر مادرش خیلی دختر خوبی هست شاید سوال باشه این شخص کیه اسمش رو میگم اون دختره حُدا بود

#حداکثر
👍155🤯5👎4🤬2🔥1😢1
👍9🔥2