کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
☘☘☘
افسانه سوئد سوسیالیستی
اقتصاد امروز سوئد سوسیالیستی است؟ آیا دستاوردهای رفاهی این کشور در پرتو نزدیکی به این مکتب حاصل شده است؟ احتمالا برای برخی پاسخ این سوال به حدی بدیهی باشد که واکاوی را لازم نمیدانند. از این منظر سوئد بهشت سوسیالیستهای دنیا به حساب میآید. البته سوئد در دهههای ۷۰ و ۸۰ میلادی به سیاستهای سوسیالیستی گرایش داشت. اما اجرای این سیاستها آنچنان عجیب بود که صدای بسیاری از طرفداران حزب سوسیال دموکرات را نیز در آورده بود؛ طرفداران معروفی از جمله برگمان، کارگردان معروف سینما که در اعتراض به این سیاستها از سوئد مهاجرت کرد.
یکی دیگر از نقاط عطف اجتماعی در تاریخ سوئد تظاهرات ۹۰ هزار نفری مردم در خیابانهای استکهلم بود. با کُند شدن حرکت اقتصاد سوئد در دهه ۸۰ و بحرانی شدن اوضاع در ابتدای دهه ۹۰ اقتصاد سوئد با اجماعی سیاسی به سمت آزادسازی تغییر مسیر داد. کاهش مداخله دولت، خصوصیسازی بخش آموزش و بهداشت و صندوقهای بازنشستگی قدمهای بزرگی بودند که دولت سوئد به سمت اقتصاد آزاد برداشت. این تغییر مسیر هم در آمار و هم در کیفیت زندگی مردم را بهبود داد. وضعیت رفاهی امروز سوئد به شهادت گزارشهای متعدد مرهون آزادسازی اقتصاد است. سوئد سوسیالیستی و افزایش رفاه بیش از آنکه یک واقعیت باشد افسانهای برساخته است.
خیلیها سوئد را بهشت سوسیالیستها معرفی میکنند. این گزاره به حدی تکرار شده که به واقعیت شبیه شده است. حتی سوئد یک الگوی موفق در مواجهه با اقتصاد رقابتی در نظر گرفته میشود. اما در واقعیت آیا اقتصاد سوئد سوسیالیستی بوده است؟ سوئد در دورهای سیاستهای سوسیالیستی را تجربه کرد، اما کمتر از این گفته شد که نه تنها مدافعان اولیه این سیاستها، حاضر به زندگی در آن شرایط نشدند، بلکه آمارها از وخامت اوضاع اقتصادی این کشور خبر میدادند. نرخ تورم، بدهیهای دولت و تولید ناخالص داخلی، شاخصهایی بودند که نتوانستند رضایت مردم سوئد را تامین کنند. در زمان اجرای سیاستهای سوسیالیستی، سرانه رشد سوئد ۲/ ۱ درصد در سال بود، که حتی از میانگین جهانی نیز عقبتر مانده بود. اما موفقیت سوئد در دورهای بوده که این کشور کاملا از یک اقتصاد سوسیالیستی به لیبرالیسمی و رقابتی رسیده است.
دنیای اقتصاد
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
@flith
☘☘☘
افسانه سوئد سوسیالیستی
اقتصاد امروز سوئد سوسیالیستی است؟ آیا دستاوردهای رفاهی این کشور در پرتو نزدیکی به این مکتب حاصل شده است؟ احتمالا برای برخی پاسخ این سوال به حدی بدیهی باشد که واکاوی را لازم نمیدانند. از این منظر سوئد بهشت سوسیالیستهای دنیا به حساب میآید. البته سوئد در دهههای ۷۰ و ۸۰ میلادی به سیاستهای سوسیالیستی گرایش داشت. اما اجرای این سیاستها آنچنان عجیب بود که صدای بسیاری از طرفداران حزب سوسیال دموکرات را نیز در آورده بود؛ طرفداران معروفی از جمله برگمان، کارگردان معروف سینما که در اعتراض به این سیاستها از سوئد مهاجرت کرد.
یکی دیگر از نقاط عطف اجتماعی در تاریخ سوئد تظاهرات ۹۰ هزار نفری مردم در خیابانهای استکهلم بود. با کُند شدن حرکت اقتصاد سوئد در دهه ۸۰ و بحرانی شدن اوضاع در ابتدای دهه ۹۰ اقتصاد سوئد با اجماعی سیاسی به سمت آزادسازی تغییر مسیر داد. کاهش مداخله دولت، خصوصیسازی بخش آموزش و بهداشت و صندوقهای بازنشستگی قدمهای بزرگی بودند که دولت سوئد به سمت اقتصاد آزاد برداشت. این تغییر مسیر هم در آمار و هم در کیفیت زندگی مردم را بهبود داد. وضعیت رفاهی امروز سوئد به شهادت گزارشهای متعدد مرهون آزادسازی اقتصاد است. سوئد سوسیالیستی و افزایش رفاه بیش از آنکه یک واقعیت باشد افسانهای برساخته است.
خیلیها سوئد را بهشت سوسیالیستها معرفی میکنند. این گزاره به حدی تکرار شده که به واقعیت شبیه شده است. حتی سوئد یک الگوی موفق در مواجهه با اقتصاد رقابتی در نظر گرفته میشود. اما در واقعیت آیا اقتصاد سوئد سوسیالیستی بوده است؟ سوئد در دورهای سیاستهای سوسیالیستی را تجربه کرد، اما کمتر از این گفته شد که نه تنها مدافعان اولیه این سیاستها، حاضر به زندگی در آن شرایط نشدند، بلکه آمارها از وخامت اوضاع اقتصادی این کشور خبر میدادند. نرخ تورم، بدهیهای دولت و تولید ناخالص داخلی، شاخصهایی بودند که نتوانستند رضایت مردم سوئد را تامین کنند. در زمان اجرای سیاستهای سوسیالیستی، سرانه رشد سوئد ۲/ ۱ درصد در سال بود، که حتی از میانگین جهانی نیز عقبتر مانده بود. اما موفقیت سوئد در دورهای بوده که این کشور کاملا از یک اقتصاد سوسیالیستی به لیبرالیسمی و رقابتی رسیده است.
دنیای اقتصاد
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
🌐آیاهدف ترامپ تغییر نظام ایران است؟ یاتحکیم آن؟
🖌نوشته پروفسور پیتر بینارت
(Peter Beinart)
دانشگاه نیویورک
📝ترجمه: اسفندیار خدایی
▪️تجارب تاریخی نشان میدهد که تحریمهای اقتصادی موجب میشوندکنترل جامعه هدف به دست انحصارطلبان حاکم بیفتدو روند مردمسالاری به حاشیه رانده شود.تاریخچه طولانی مداخلات آمریکا در امور داخلی کشورهای مختلف نشان می دهدکه این مداخلات همواره یک مشکل را حل کرده اند اما مشکلات بزرگتری را به وجود آورده اند.مثلاً در دهه ۱۹۸۰دولت ریگان مجاهدین افغانی را علیه شوروی تجهیز و حمایت کرد.لکن همین مجاهدین،القاعده را بوجودآوردندو با مرگبارترین حملات یازده سپتامبر هزاران آمریکایی را به خاک و خون کشیدند و هزاران میلیارد دلار بودجه جنگ با تروریسم را روی دست مالیاتدهندگان آمریکایی گذاشتند.
▪️تحقیقات نشان دادهاند که تحریمها جوامع هدف را به سمت دیکتاتوری سوق میدهند.تحقیقات دانشگاه ممفیس توسط پروفسور دورین پکسن درسال ۲۰۰۹نشان دادکه تحریمهای ۱۹۸۱-۲۰۰۰وضعیت حقوق بشر درکشورهای هدف را خرابتر کرده بود.سال بعدتحقیقات مشترک همین پژوهشگر با پروفسور کوپردروری از دانشگاه میسوری نشان داد که جوامعی که هدف تحریم قرار گرفته اند در تمام شاخصهای دموکراسی افت کردهاند و به سمت دیکتاتوری متمایلتر شدهاند. اما چرا؟
1⃣ تحریمها موازنه قدرت را به نفع رژیم حاکم و به زیان مردم منتقد تغییر میدهند و موجب می شود منابع قدرت اقتصادی و سیاسی به دست حکومت بیفتد. تحریمها مردم را بیش از گذشته وابسته به جیب دولت کند و نیروهای دموکراتیک دستشان از این منابع خالی میماند. تحقیقات پروفسور کوپردروری و پکسن نشان داد که در شرایط تحریم دولتها منابع مالی را به سمت هواداران خود سوق می دهند تا اثرات تحریمها بر آنان را کم کنند و حمایت ایشان را برای ادامه حکومت خود تضمین کنند. در سال ۱۹۸۵ سازمان ملل با طرح نفت در برابر غذا موجب تقویت رژیم صدام شد. زیرا این رژیم با کنترل دفترچه های توزیع مواد غذایی، خانوارهای عراقی را مطیع و وابسته به خود گرداند.
2⃣ تحریمها موجب فرار مغزها و استعدادهای هوادار دموکراسی می شود و زمینه را برای سلطه دیکتاتوری بر جامعه فراهم می کند. برآوردها نشان میدهند که بیش از سه میلیون نفر از نیروهای متخصص عراقی در دهه ۱۹۹۰ این کشور را ترک کردند. نیروهای متخصص باقیمانده در عراق دست از کارهای پژوهشی و صنعتی برداشتند زیرا درآمدی عایدشان نمی شد و سرمایه های انسانی عراق تلف شد و این کشور به دست اندک نیروهای بی تجربه هوادار دولت اداره می شد.
3⃣ تحریمها طبقه متوسط یعنی موتور محرکه دموکراسی را متلاشی می کنند و به جمعیت فقیری می افزایند که خواسته آنان فقط سیر کردن شکمشان خواهد بود نه آزادی و مشارکت در تعیین سرنوشت خود. فقر و بیکاری فقط به بیماری و عدم امنیت منجر نمی شود، بلکه فرهنگ و باور مردم را نیز فاسد می کند و همبستگی اجتماعی را متلاشی می کند و زور را جانشین قانون می کند. پروفسور لی جونز از دانشگاه کوین مری در کتاب «جامعه محاصره شده» درباره عراق مینویسد:
اتحاد تحریمها و دیکتاتوری موجب شد که مقاومت دموکراتیک در مقابل صدام متلاشی گردد. اینگونه بود که بعد از سقوط صدام، افراط گرایان داعشی بر عراق حاکم شدند و سایه آنها دهها سال دیگر ادامه خواهد داشت.
▪️ایران عراق نیست و زیرساختهای اجتماعی و اقتصادی ایران از عراق غنیتر است. اما چهل سال است که این کشور نیز با گونه های خفیفی از تحریمها دست و پنجه نرم می کند. این تحریمها فقط در سالهای ۱۳۹۰-۱۳۹۳ دوره اوباما شدید و فراگیر بودهاند. در همین سالها ارزش پول ایران و درآمد مردم را به شدت کاهش یافت. این تحریمها موجب شد که اقتصاد ایران به انحصار نظامیان درآید و فساد اقتصادی در این کشور فراگیر شود. این نظامیان با دور زدن تحریمها درآمد سرشاری کسب کنند و بازار تولید و توزیع را در انحصار خود گرفتند و بخش خصوصی و طبقه متوسط را به حاشیه رانده شدند.
▪️دولت ترامپ باخروج از برجام و تحریم ایران قدم در همان راه گذاشته است و جنبش مردمسالاری نوپا را هدف قرار داده است و میرود که چشمه های امید به صلح و امنیت در منطقه خاورمیانه را بخشکاند و جامعه مدنی ایران را تضعیف و افراط گرایان را تقویت کند. به گفته یکی از کارشناسان ایرانی، وقتی که مردم زیر خط فقر له می شوند، تنها آرزوی آنها لقمهای نان برای زنده ماندن خواهد بود نه تغییرات دموکراتیک سیاسی. تحریمهای ایران طبقه متوسط را تضعیف میکند و ندای مردمسالاری را به حاشیه میراند و قدرت حاکمه را مستحکمتر و چابکتر میسازد و تنها راهی که پیش روی نخبگان می گذارد فرار مغزها خواهد بود.
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
@flith
🌐آیاهدف ترامپ تغییر نظام ایران است؟ یاتحکیم آن؟
🖌نوشته پروفسور پیتر بینارت
(Peter Beinart)
دانشگاه نیویورک
📝ترجمه: اسفندیار خدایی
▪️تجارب تاریخی نشان میدهد که تحریمهای اقتصادی موجب میشوندکنترل جامعه هدف به دست انحصارطلبان حاکم بیفتدو روند مردمسالاری به حاشیه رانده شود.تاریخچه طولانی مداخلات آمریکا در امور داخلی کشورهای مختلف نشان می دهدکه این مداخلات همواره یک مشکل را حل کرده اند اما مشکلات بزرگتری را به وجود آورده اند.مثلاً در دهه ۱۹۸۰دولت ریگان مجاهدین افغانی را علیه شوروی تجهیز و حمایت کرد.لکن همین مجاهدین،القاعده را بوجودآوردندو با مرگبارترین حملات یازده سپتامبر هزاران آمریکایی را به خاک و خون کشیدند و هزاران میلیارد دلار بودجه جنگ با تروریسم را روی دست مالیاتدهندگان آمریکایی گذاشتند.
▪️تحقیقات نشان دادهاند که تحریمها جوامع هدف را به سمت دیکتاتوری سوق میدهند.تحقیقات دانشگاه ممفیس توسط پروفسور دورین پکسن درسال ۲۰۰۹نشان دادکه تحریمهای ۱۹۸۱-۲۰۰۰وضعیت حقوق بشر درکشورهای هدف را خرابتر کرده بود.سال بعدتحقیقات مشترک همین پژوهشگر با پروفسور کوپردروری از دانشگاه میسوری نشان داد که جوامعی که هدف تحریم قرار گرفته اند در تمام شاخصهای دموکراسی افت کردهاند و به سمت دیکتاتوری متمایلتر شدهاند. اما چرا؟
1⃣ تحریمها موازنه قدرت را به نفع رژیم حاکم و به زیان مردم منتقد تغییر میدهند و موجب می شود منابع قدرت اقتصادی و سیاسی به دست حکومت بیفتد. تحریمها مردم را بیش از گذشته وابسته به جیب دولت کند و نیروهای دموکراتیک دستشان از این منابع خالی میماند. تحقیقات پروفسور کوپردروری و پکسن نشان داد که در شرایط تحریم دولتها منابع مالی را به سمت هواداران خود سوق می دهند تا اثرات تحریمها بر آنان را کم کنند و حمایت ایشان را برای ادامه حکومت خود تضمین کنند. در سال ۱۹۸۵ سازمان ملل با طرح نفت در برابر غذا موجب تقویت رژیم صدام شد. زیرا این رژیم با کنترل دفترچه های توزیع مواد غذایی، خانوارهای عراقی را مطیع و وابسته به خود گرداند.
2⃣ تحریمها موجب فرار مغزها و استعدادهای هوادار دموکراسی می شود و زمینه را برای سلطه دیکتاتوری بر جامعه فراهم می کند. برآوردها نشان میدهند که بیش از سه میلیون نفر از نیروهای متخصص عراقی در دهه ۱۹۹۰ این کشور را ترک کردند. نیروهای متخصص باقیمانده در عراق دست از کارهای پژوهشی و صنعتی برداشتند زیرا درآمدی عایدشان نمی شد و سرمایه های انسانی عراق تلف شد و این کشور به دست اندک نیروهای بی تجربه هوادار دولت اداره می شد.
3⃣ تحریمها طبقه متوسط یعنی موتور محرکه دموکراسی را متلاشی می کنند و به جمعیت فقیری می افزایند که خواسته آنان فقط سیر کردن شکمشان خواهد بود نه آزادی و مشارکت در تعیین سرنوشت خود. فقر و بیکاری فقط به بیماری و عدم امنیت منجر نمی شود، بلکه فرهنگ و باور مردم را نیز فاسد می کند و همبستگی اجتماعی را متلاشی می کند و زور را جانشین قانون می کند. پروفسور لی جونز از دانشگاه کوین مری در کتاب «جامعه محاصره شده» درباره عراق مینویسد:
اتحاد تحریمها و دیکتاتوری موجب شد که مقاومت دموکراتیک در مقابل صدام متلاشی گردد. اینگونه بود که بعد از سقوط صدام، افراط گرایان داعشی بر عراق حاکم شدند و سایه آنها دهها سال دیگر ادامه خواهد داشت.
▪️ایران عراق نیست و زیرساختهای اجتماعی و اقتصادی ایران از عراق غنیتر است. اما چهل سال است که این کشور نیز با گونه های خفیفی از تحریمها دست و پنجه نرم می کند. این تحریمها فقط در سالهای ۱۳۹۰-۱۳۹۳ دوره اوباما شدید و فراگیر بودهاند. در همین سالها ارزش پول ایران و درآمد مردم را به شدت کاهش یافت. این تحریمها موجب شد که اقتصاد ایران به انحصار نظامیان درآید و فساد اقتصادی در این کشور فراگیر شود. این نظامیان با دور زدن تحریمها درآمد سرشاری کسب کنند و بازار تولید و توزیع را در انحصار خود گرفتند و بخش خصوصی و طبقه متوسط را به حاشیه رانده شدند.
▪️دولت ترامپ باخروج از برجام و تحریم ایران قدم در همان راه گذاشته است و جنبش مردمسالاری نوپا را هدف قرار داده است و میرود که چشمه های امید به صلح و امنیت در منطقه خاورمیانه را بخشکاند و جامعه مدنی ایران را تضعیف و افراط گرایان را تقویت کند. به گفته یکی از کارشناسان ایرانی، وقتی که مردم زیر خط فقر له می شوند، تنها آرزوی آنها لقمهای نان برای زنده ماندن خواهد بود نه تغییرات دموکراتیک سیاسی. تحریمهای ایران طبقه متوسط را تضعیف میکند و ندای مردمسالاری را به حاشیه میراند و قدرت حاکمه را مستحکمتر و چابکتر میسازد و تنها راهی که پیش روی نخبگان می گذارد فرار مغزها خواهد بود.
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شغل شریف؟ داماد!
امروز دیگر عباراتی مانند «آقازاده» و «ژنخوب» برای همه آشناست اما هنوز کسی واژه مناسبی برای توصیف افرادی که وصلت با دختران برخی مدیران ارشد منجر به پیشرفت ناگهانی آنان شده، نیافته است.
با دیدن این ویدئوی "فراز" با کسانی که مهمترین شغل زندگیشان "دامادی" است آشنا شوید.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
امروز دیگر عباراتی مانند «آقازاده» و «ژنخوب» برای همه آشناست اما هنوز کسی واژه مناسبی برای توصیف افرادی که وصلت با دختران برخی مدیران ارشد منجر به پیشرفت ناگهانی آنان شده، نیافته است.
با دیدن این ویدئوی "فراز" با کسانی که مهمترین شغل زندگیشان "دامادی" است آشنا شوید.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در این تیزر، استاد شجریان در معرفی خود میگوید: من محمدرضا شجریان، فرزند ایران؛ صدای من جزوی از فرهنگ کهن ایران است که میخواهد به مردم جهان یادآور شود که ما دارای چه فرهنگی بودیم. فرهنگ انسانی، عشق، صلح و صفا. و پیامی جز دوستی، عشق، و زندگی و خوشحالی در زندگی برای مردم نداریم. اگر هم گلهای میکنیم برای این است که نارساییها برطرف بشود و زندگی به مردم برسد.»
مستند "صدای خس و خاشاک" که توسط کمپانی امریکایی "متیلدا پروداکشنز" ساخته شده، قصد دارد زندگی شخصی و هنری آقای شجریان را به مخاطب غربی معرفی کند.
#یکم_مهر_زاد_روز_استاد_فرخنده
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
مستند "صدای خس و خاشاک" که توسط کمپانی امریکایی "متیلدا پروداکشنز" ساخته شده، قصد دارد زندگی شخصی و هنری آقای شجریان را به مخاطب غربی معرفی کند.
#یکم_مهر_زاد_روز_استاد_فرخنده
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
ماجرای ساعت ها
یک وقت در میدان مخبرالدوله دو تا ساعت بود که شهرداری نصب کرده بود، یکی رو به جنوب و یکی روبه شمال. این دو ساعت هیچ وقت نبود که با هم مطابق باشند، اغلب یکی دو دقیقه و گاهی یکی دو ساعت با هم تفاوت داشتند.
خدا رحمت کند محمد مسعود را، در روزنامه مرد امروز نوشته بود: هر وقت این دو ساعت با هم میزان بشوند، کار مملکت هم میزان خواهد شد. این نکته آن قدر ظریف بود که دهان به دهان می گشت و شهرداری چون دید که واقعا نمیتواند این نقص را رفع کند، برای رهایی از شماتت مردم، آن ساعت ها و ستون ساعت را از میدان برداشت. حاجی مرد و شترخلاص!
به عقیده من معجزه کشور سوئیس در بانکداری و ثبات اقتصادی آن نیست، در این که تورم در آن جا از همه کشورها کمتر است هم نیست، در بی طرفی نیست، در عدم شرکت در جنگ نیست، در عدم قبول عضویت در اتحادیه اروپا هم نیست، در آب و هوا و نظافت و لطافت و ادب مردم آن نیست، معجزه سوئیس در این است که بیش از پنجاه عدد ساعت، با شکل و شمایل های مختلف فقط و فقط در سالن فرودگاه آن است، و هیچ کدام از این ساعت ها حتا یک ثانیه با هم تفاوت ندارند.
توفیق سوئیس در همین امرجزئی ما را آگاه می کند چنین ملت هایی میتوانند معجزه سیاسی و اقتصادی هم داشته باشند.
احمد قریشی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
ماجرای ساعت ها
یک وقت در میدان مخبرالدوله دو تا ساعت بود که شهرداری نصب کرده بود، یکی رو به جنوب و یکی روبه شمال. این دو ساعت هیچ وقت نبود که با هم مطابق باشند، اغلب یکی دو دقیقه و گاهی یکی دو ساعت با هم تفاوت داشتند.
خدا رحمت کند محمد مسعود را، در روزنامه مرد امروز نوشته بود: هر وقت این دو ساعت با هم میزان بشوند، کار مملکت هم میزان خواهد شد. این نکته آن قدر ظریف بود که دهان به دهان می گشت و شهرداری چون دید که واقعا نمیتواند این نقص را رفع کند، برای رهایی از شماتت مردم، آن ساعت ها و ستون ساعت را از میدان برداشت. حاجی مرد و شترخلاص!
به عقیده من معجزه کشور سوئیس در بانکداری و ثبات اقتصادی آن نیست، در این که تورم در آن جا از همه کشورها کمتر است هم نیست، در بی طرفی نیست، در عدم شرکت در جنگ نیست، در عدم قبول عضویت در اتحادیه اروپا هم نیست، در آب و هوا و نظافت و لطافت و ادب مردم آن نیست، معجزه سوئیس در این است که بیش از پنجاه عدد ساعت، با شکل و شمایل های مختلف فقط و فقط در سالن فرودگاه آن است، و هیچ کدام از این ساعت ها حتا یک ثانیه با هم تفاوت ندارند.
توفیق سوئیس در همین امرجزئی ما را آگاه می کند چنین ملت هایی میتوانند معجزه سیاسی و اقتصادی هم داشته باشند.
احمد قریشی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پول بده تا زنده بمانی!
#شهریار_زرشناس :
💬 بیمارستانها نباید خصوصی باشند، بیمارستان بنگاه اقتصادی نیست. اگر قرار باشد سلامت و حیات آدمها را به دست محرکهای سودمحورِ اقتصادی بسپارید، جامعه نابود می شود
این فاجعه است که بیمارستانها را #طبقاتی کنید و پزشکان را تبدیل به سهامدارِ #سرمایهدار بیمارستانهایی کنید که بنگاه اقتصادی شدهاند.
ورود بخش خصوصی به حوزههای حیاتیِ زندگی انسانها، مثل سلامت و آموزش و پرورش خطرناک است. آموزش و بهداشت رایگان جزء قانون اساسی ماست.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#شهریار_زرشناس :
💬 بیمارستانها نباید خصوصی باشند، بیمارستان بنگاه اقتصادی نیست. اگر قرار باشد سلامت و حیات آدمها را به دست محرکهای سودمحورِ اقتصادی بسپارید، جامعه نابود می شود
این فاجعه است که بیمارستانها را #طبقاتی کنید و پزشکان را تبدیل به سهامدارِ #سرمایهدار بیمارستانهایی کنید که بنگاه اقتصادی شدهاند.
ورود بخش خصوصی به حوزههای حیاتیِ زندگی انسانها، مثل سلامت و آموزش و پرورش خطرناک است. آموزش و بهداشت رایگان جزء قانون اساسی ماست.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در حاشیهی دیدار دیروز فینال والیبال قهرمانی آسیا بین ایران و استرالیا که به برتری سه بر صفر ایران و قهرمانی کشورمان در آسیا انجامید این پدر استرالیایی در کنار دو دختر خردسال و همسرش وارد استادیوم آزادی میشود و کنار هم از دیدن والیبال لذت میبرند اما پدر ایرانی اگر بخواهد در کنار خانوادهاش باشد پشت درها میماند!
محیط برای خارجیها فراهم است و برای ایرانیها خیر!
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
محیط برای خارجیها فراهم است و برای ایرانیها خیر!
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
تنها نهادی که در ایران تغییر نمیکند کدام است؟!
سروش بامداد
بانک، سینما، اطلاع رسانی، غذا، سیاست و غالب مؤلفه های دیگر همه تغییر کردهاند اما انگار یک نهاد یا یک ساختار هر اتفاقی که می افتد تغییر نمیکند!
با اتومبیل در شهر تردد می کنی. 50 سال قبل اما چقدر تردد با اتومبیل شخصی در شهر وجود داشت؟
کانال تلگرامی خود را چک می کنی. 50 سال قبل وسیله اطلاع رسانی چه بود؟
از طریق اینترنت پول جا به جا می کنی. 50 سال قبل انتقال پول جز با مراجعه به بانک ممکن نبود.
با فشار دادن چند دکمه می توانی به کانال های مختلف تلویزیونی در جاهای مختلف دنیا سرک بکشی. 50 سال قبل اگر هم تلویزیون داشتی محدود به دوسه کانال بود با تصاویر سیاه و سفید یا تلفن، همه جا همراه توست.
همه چیز در این 50 سال تغییر کرده الا یک نهاد!
حتی مسجد سنتی دیگر تنها مسجد نیست و در زیر زمین آن هایپر برقرار است و درکنار رستوران تأسیس کرده اند.
سالن سینما هم سینمای 50 سال قبل نیست و می توان در طبقات فوقانی پردیس های تجاری در سالن های مدرن فیلم تماشا کرد.
کتاب خواندن هم تغییر کرده و مثل 50 سال قبل نیست. هم روی گوشی می توان کتاب خواند هم کتاب گویا برایت کتاب می خواند. البته در دیاری که دانستن فضیلت نباشد کتاب خوانی چندان هم رایج نیست.
اینها تنها مثال هایی است که نشان می دهد به هر سو و هر جا که می نگری می بینی همه تغییر کرده اند الا یک ساختار!
50 سال قبل خانواده ها چند فرزند داشتند و حالا شمار خانوارهای بی فرزند رو به فزونی است چه رسد به یک یا دو فرزند.
دقت می کنید؟ همه تغییر کرده اند الا یک جا!
اما اینجا کجاست که پس از 50 سال تغییر نکرده؟ مدرسه و ساختار آموزش و پرورش است.
50 سال پیش با نمره می ترساندند و حالا هم می ترسانند. 50 سال قبل مهارت ویژه ای آموزش داده نمی شد و تکیه بر محفوظاتی بود که به سرعت رخت بر می بست و حالا هم هست.
50 سال قبل کلاس یعنی یک اتاق با تعدادی نیمکت و در فضایی که تنفس گاه دشوار می شد و معلمی که خسته وارد کلاس می شد و یک راست می رفت سراغ کتاب و درس و چشم به چشم یکایک بچه ها نمی دوخت تا ببیند اگر امروز حسن خواب آلود است چرا و آن سوتر اگر نازنین مثل هر روز سر حال نیست چه اتفاقی افتاده است. آنچه انگار فراموش شده «حال» و فرآیند رشد است. وزیر هم درباره کنکور حرف می زند و انگار دغدغه همه « فردا» و کنکور دانشگاه هاست که قاعدتا نباید ربطی به آموزش و پرورش داشته باشد. کنکور یک مسابقه است. کل سیستم آموزشی را که نمی شود بر پایه مسابقه ورود به دانشگاه ها تنظیم کرد.
بچه ها را مدام مقایسه کردن و کار گروهی را یاد ندادن 50 سال پیش بود و حالا هم هست.
بچه، نمره نمی آورد و معلم برای تحقیر یا جلب توجه والدین نمره یک رقمی را درشت تر می نویسد و از کودک می خواهد بیشتر تلاش کند! یک چیز اما عوض شده و آن نوع نگاه والدین است. پدر به جای شماتت فرزند کنار نمره می نویسد: البته بهتر است شما هم شیوه آموزش خود را تغییر دهید.
شماری از معلمان البته چنین می کنند اما ساختار کهنه است. آنها هم گرفتار ساختار کهنه اند و بیش از همه آنها رنج می برند.
شاید بگویید به جای گچ روی تخته سیاه با ماژیک روی تخته سفید می نویسند یا برخی به تغییر محتوای کتاب های درسی اشاره کنند.
انگار در آموزش و پرورش «در» به روی همان پاشنه می چرخد که از 50 سال پیش می چرخیده است.
بچه ها همچنان حفظ می کنند. همچنان مهارت های زندگی را نمی آموزند. همچنان انقلاب هوش در مدارس به جریان نبفتاده و به جز استفاده های ابتدایی و ابزاری اتفاقی نیفتاده و 90 درصد بودجه آموزش و پرورش صرف حقوق و مزایا و پاداش ها می شود و با این حساب تفاوتی ندارد که کی وزیر است. چون 10 درصد بودجه را بیشتر در اختیار ندارد.
این که پدر و مادرها همان حرف هایی را در مدرسه بشنوند که خودشان موقع تحصیل می شنیدند و حتی شکل ظاهری هم تغییر نکرده تنها به درد تجدید خاطره و احساس نوستالژیک می خورد.
56 سال قبل و در سوم دی ماه 1340 محمد درخشش وزیر وقت آموزش و پرورش که در آن زمان به آن وزارت فرهنگ می گفتند در پیامی تصریح کرد: مصمم هستیم تحولی در برنامه های تحصیلی به وجود آوریم. 50 سال است که همه از تصمیم به تحول و تغییر خبر می دهند و یگانه اتفاقی که رخ نمی دهد همین تغییر است.
یک بار دیگر به این موضوع فکر کنیم که چرا همه جا تغییر کرده ولی این نهاد تغییر نمی کند؟ نه این که دیگران که می گوییم تغییر کرده اند الزاما رو به جلو بوده اما به هر رو تغییر می بینی. یا نه این که دراینجا هیچ کس نخواهد، اما انگار نمی شود که نمی شود!
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
تنها نهادی که در ایران تغییر نمیکند کدام است؟!
سروش بامداد
بانک، سینما، اطلاع رسانی، غذا، سیاست و غالب مؤلفه های دیگر همه تغییر کردهاند اما انگار یک نهاد یا یک ساختار هر اتفاقی که می افتد تغییر نمیکند!
با اتومبیل در شهر تردد می کنی. 50 سال قبل اما چقدر تردد با اتومبیل شخصی در شهر وجود داشت؟
کانال تلگرامی خود را چک می کنی. 50 سال قبل وسیله اطلاع رسانی چه بود؟
از طریق اینترنت پول جا به جا می کنی. 50 سال قبل انتقال پول جز با مراجعه به بانک ممکن نبود.
با فشار دادن چند دکمه می توانی به کانال های مختلف تلویزیونی در جاهای مختلف دنیا سرک بکشی. 50 سال قبل اگر هم تلویزیون داشتی محدود به دوسه کانال بود با تصاویر سیاه و سفید یا تلفن، همه جا همراه توست.
همه چیز در این 50 سال تغییر کرده الا یک نهاد!
حتی مسجد سنتی دیگر تنها مسجد نیست و در زیر زمین آن هایپر برقرار است و درکنار رستوران تأسیس کرده اند.
سالن سینما هم سینمای 50 سال قبل نیست و می توان در طبقات فوقانی پردیس های تجاری در سالن های مدرن فیلم تماشا کرد.
کتاب خواندن هم تغییر کرده و مثل 50 سال قبل نیست. هم روی گوشی می توان کتاب خواند هم کتاب گویا برایت کتاب می خواند. البته در دیاری که دانستن فضیلت نباشد کتاب خوانی چندان هم رایج نیست.
اینها تنها مثال هایی است که نشان می دهد به هر سو و هر جا که می نگری می بینی همه تغییر کرده اند الا یک ساختار!
50 سال قبل خانواده ها چند فرزند داشتند و حالا شمار خانوارهای بی فرزند رو به فزونی است چه رسد به یک یا دو فرزند.
دقت می کنید؟ همه تغییر کرده اند الا یک جا!
اما اینجا کجاست که پس از 50 سال تغییر نکرده؟ مدرسه و ساختار آموزش و پرورش است.
50 سال پیش با نمره می ترساندند و حالا هم می ترسانند. 50 سال قبل مهارت ویژه ای آموزش داده نمی شد و تکیه بر محفوظاتی بود که به سرعت رخت بر می بست و حالا هم هست.
50 سال قبل کلاس یعنی یک اتاق با تعدادی نیمکت و در فضایی که تنفس گاه دشوار می شد و معلمی که خسته وارد کلاس می شد و یک راست می رفت سراغ کتاب و درس و چشم به چشم یکایک بچه ها نمی دوخت تا ببیند اگر امروز حسن خواب آلود است چرا و آن سوتر اگر نازنین مثل هر روز سر حال نیست چه اتفاقی افتاده است. آنچه انگار فراموش شده «حال» و فرآیند رشد است. وزیر هم درباره کنکور حرف می زند و انگار دغدغه همه « فردا» و کنکور دانشگاه هاست که قاعدتا نباید ربطی به آموزش و پرورش داشته باشد. کنکور یک مسابقه است. کل سیستم آموزشی را که نمی شود بر پایه مسابقه ورود به دانشگاه ها تنظیم کرد.
بچه ها را مدام مقایسه کردن و کار گروهی را یاد ندادن 50 سال پیش بود و حالا هم هست.
بچه، نمره نمی آورد و معلم برای تحقیر یا جلب توجه والدین نمره یک رقمی را درشت تر می نویسد و از کودک می خواهد بیشتر تلاش کند! یک چیز اما عوض شده و آن نوع نگاه والدین است. پدر به جای شماتت فرزند کنار نمره می نویسد: البته بهتر است شما هم شیوه آموزش خود را تغییر دهید.
شماری از معلمان البته چنین می کنند اما ساختار کهنه است. آنها هم گرفتار ساختار کهنه اند و بیش از همه آنها رنج می برند.
شاید بگویید به جای گچ روی تخته سیاه با ماژیک روی تخته سفید می نویسند یا برخی به تغییر محتوای کتاب های درسی اشاره کنند.
انگار در آموزش و پرورش «در» به روی همان پاشنه می چرخد که از 50 سال پیش می چرخیده است.
بچه ها همچنان حفظ می کنند. همچنان مهارت های زندگی را نمی آموزند. همچنان انقلاب هوش در مدارس به جریان نبفتاده و به جز استفاده های ابتدایی و ابزاری اتفاقی نیفتاده و 90 درصد بودجه آموزش و پرورش صرف حقوق و مزایا و پاداش ها می شود و با این حساب تفاوتی ندارد که کی وزیر است. چون 10 درصد بودجه را بیشتر در اختیار ندارد.
این که پدر و مادرها همان حرف هایی را در مدرسه بشنوند که خودشان موقع تحصیل می شنیدند و حتی شکل ظاهری هم تغییر نکرده تنها به درد تجدید خاطره و احساس نوستالژیک می خورد.
56 سال قبل و در سوم دی ماه 1340 محمد درخشش وزیر وقت آموزش و پرورش که در آن زمان به آن وزارت فرهنگ می گفتند در پیامی تصریح کرد: مصمم هستیم تحولی در برنامه های تحصیلی به وجود آوریم. 50 سال است که همه از تصمیم به تحول و تغییر خبر می دهند و یگانه اتفاقی که رخ نمی دهد همین تغییر است.
یک بار دیگر به این موضوع فکر کنیم که چرا همه جا تغییر کرده ولی این نهاد تغییر نمی کند؟ نه این که دیگران که می گوییم تغییر کرده اند الزاما رو به جلو بوده اما به هر رو تغییر می بینی. یا نه این که دراینجا هیچ کس نخواهد، اما انگار نمی شود که نمی شود!
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
همین ۴۰ ثانیه ثابت میکند ۴۰ سال مسئولین فقط گند زدن
رقیب چینی بوگاتی ، هونگچی S9 با قیمت 2 میلیون یورو !
- خودروسازی حرفه ای چین ۱۸ سال است که شروع شده و و خودروسازی ایران ۵۱ سال !
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
رقیب چینی بوگاتی ، هونگچی S9 با قیمت 2 میلیون یورو !
- خودروسازی حرفه ای چین ۱۸ سال است که شروع شده و و خودروسازی ایران ۵۱ سال !
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یک جوان ۲۰ ساله با کنار هم قرار دادن این تصاویر یک کلیپ ۱۰۰ ثانیه ای شاهکار برای بشریت ساخته که دیدنش را به تک تک شما توصیه می کنم! این کلیپ تحسین و تشویق بسیاری از بزرگان و بینندگان را به همراه داشته و جوایز بسیاری برده است! به نظرم روی هر تصویر استُپ کنید و چند ثانیه بیشتر ببینید! این دقیقا قصه پر غصه تک تک ما ایرانیان و جهانیان است! انگار همه را به اسارت گرفته اند و سالهاست اسیر شده ایم و خبر نداریم!
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
«علم برتر است یا تتلو؟»
از قضا درست در روز بازگشایی مدرسهها، اول مهر، خبر مضحکی حتی در رسانههای جدی پخش میشود. امیرحسین مقصودلو، معروف به تتلو، در اینستاگرام از دنبالکنندگانش خواسته است برایش چند میلیون کامنت بگذارند تا رکورد کامنتگذاری اینستاگرامی شکسته شود و اعلاحضرت هم در مقابل فالووِرنوازی خواهد کرد و آهنگ جدیدش را منتشر میکند. هواداران هم کوتاهی نکردهاند و لبیکگویان تا این لحظهای که این متن را مینگارم قریب شانزده میلیون کامنت برایش گذاشتهاند. چه رکوردشکنی اندوهباری...
پیش از هر چیز بگویم که برای شخص تتلو و سبک زندگیاش احترام قائلم و حتی حاضرم او را در مقایسه با برخی ستایش کنم. تتلو هر چه هست با خودش و محیط اطرافش صادق است. به شخصه افرادی را که ظاهر و باطنشان یکی است بر دورویانِ ظاهرفریب و کژاندیشان ظاهرالصلاح که شمارشان هم کم نیست ــ و هیچگاه در فرهنگ ما شمارشان کم نبوده است ــ ترجیح میدهم.
️
تتلو مختار است آنسان که دوست دارد زندگی کند و زندگی شخصیاش به کسی ارتباط ندارد. اما مسئله از جایی اجتماعی میشود (و به دیگران هم ربط مییابد) که او نماد یک ذوق و سلیقه میشود و با گفتار و کردار و سبک زندگی خود بخشی از جامعه را نمایندگی میکند.
اینکه بخشی از جامعه به چه محصول فرهنگی میل دارد، ذائقۀ جامعه را نشان میدهد و این ذائقه پر از نکات گویا دربارۀ کارنامۀ فرهنگی جامعه است. برای اینکه یادآوری کنم در مورد چه حرف میزنیم، فقط دو سطر از ترانههای تتلو را ــ جسارتاً ـــ بدون روتوش و سانسور بخوانیم: «جلوی غریبهها هی خودتو لخت میکنی! / تو اصلاً خوشت میاد اعصابمو تخمی کنی! / جلو هر خری راحت حرف رکیک میزنی / توی لاشی حتی با رفیقامم تیک میزنی...» آن کامنتگذاری پانزده میلیونی نتیجۀ عشق وافر به چنین آثاری است...
انتظار ندارم «ذوق و سلیقۀ عامه» دنبال ژیمنوپِدیهای اریک ساتی و آداجوهای باخ باشد؛ سلیقۀ عامه همیشه شکنجهگر روح و روانِ سختسلیقگان است. اما مسئله این است که این «سلیقۀ عام» تا حد زیادی بازتابدهندۀ عیار جامعه نیز هست؛ بازتابدهندۀ مسیر جامعه، میزان پروردگی ذهن جمعی و در یک کلام نوعی «سنجۀ فرهنگیـاجتماعی» است؛ نوعی «عمقسنج» است. ذوق عامه، اینکه مردم از چه خوششان میآید و چهچیز را دنبال (فالو) میکنند مهم است و حال و روز آن جامعه را تا حدی نشان میدهد. تردید نکنیم که «از کوزه همان برون تراود که در اوست».
حرف اصلیام این است که معتقدم ما دچار نوعی «بحران نیروی انسانی» هستیم. مشکل ضعف نیروی انسانی را همیشه داشتهایم، اما امروز به بحران بدل شده است چون دستگاههای انسانسازیمان دچار مشکلات اساسی است.
کیفیت نیروی انسانی ما و در نتیجه کیفیت جامعه و میزان زایایی ما رشد که نمیکند هیچ، در افول مستمر به سر میبرد. دلایل این افول متکثر و گونهگون است و تقصیر آن هم به گردن همه است. اما در این میان سیاستگذاران که در بارۀ ساختارهای آموزشی، نحوۀ تقسیم منابع، محتواهای فرهنگی و تقریباً همهچیز تصمیمگیری میکنند، بیش از همه مقصرند.
سیاستهای فرهنگی تنگنظرانه به چیزی بهتر از این ختم نمیشود. وقتی «محتوا»ی فرهنگی فدای «شکل و ظاهر» تحمیلی میشود و همۀ ابزارها و داشتهها و ثروتهای عمومی خرج (و قربانی) یک اندیشه و یک نگاه رسمی میشود، وقتی فقط یک قرائت از هر چیز ترویج میشود و حتی گاه محتوای فرهنگی ناب تحمل نمیشود، نتیجه ظهور و رکوردشکنی تتلو و تتلوهاست.
ما که گُل بودیم (از آن گلها که تتلو میکشد)، گویا قرار است به سرعت به انواع سبزهها هم آراسته شویم. منتظر باشیم تا پدیدههای اینچنینی روزبهروز هم بیشتر شود.
در جامعهای که مردمانش به دلیل شلاقگردانیِ کاپیتالیسم بنجل، دلّالانه و غیرمولّد حاکم به ناگزیر هر روز مادیتر میشوند و از دیگر سو علم به همهکار میآید مگر امرار معاش و ارتقای جایگاه اجتماعی (چون همهچیز قلابی شده)، بنابراین پرسش دیرینۀ «علم برتر است یا ثروت؟» دیگر دوگانهای نابجا و پرسشی بیمعناست.
امروز به مرحلهای رسیدهایم که باید بپرسیم «علم برتر است یا تتلو؟» تتلویی که تا همین یکی دو سال پیش چیزی نمانده بود به یک بازیگر سیاسی بزرگی هم تبدیل شود. به گمانم خودش حوصله نداشت سیاسیتر از آن شود، وگرنه راه باز بود...
✍مهدی تدینی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
«علم برتر است یا تتلو؟»
از قضا درست در روز بازگشایی مدرسهها، اول مهر، خبر مضحکی حتی در رسانههای جدی پخش میشود. امیرحسین مقصودلو، معروف به تتلو، در اینستاگرام از دنبالکنندگانش خواسته است برایش چند میلیون کامنت بگذارند تا رکورد کامنتگذاری اینستاگرامی شکسته شود و اعلاحضرت هم در مقابل فالووِرنوازی خواهد کرد و آهنگ جدیدش را منتشر میکند. هواداران هم کوتاهی نکردهاند و لبیکگویان تا این لحظهای که این متن را مینگارم قریب شانزده میلیون کامنت برایش گذاشتهاند. چه رکوردشکنی اندوهباری...
پیش از هر چیز بگویم که برای شخص تتلو و سبک زندگیاش احترام قائلم و حتی حاضرم او را در مقایسه با برخی ستایش کنم. تتلو هر چه هست با خودش و محیط اطرافش صادق است. به شخصه افرادی را که ظاهر و باطنشان یکی است بر دورویانِ ظاهرفریب و کژاندیشان ظاهرالصلاح که شمارشان هم کم نیست ــ و هیچگاه در فرهنگ ما شمارشان کم نبوده است ــ ترجیح میدهم.
️
تتلو مختار است آنسان که دوست دارد زندگی کند و زندگی شخصیاش به کسی ارتباط ندارد. اما مسئله از جایی اجتماعی میشود (و به دیگران هم ربط مییابد) که او نماد یک ذوق و سلیقه میشود و با گفتار و کردار و سبک زندگی خود بخشی از جامعه را نمایندگی میکند.
اینکه بخشی از جامعه به چه محصول فرهنگی میل دارد، ذائقۀ جامعه را نشان میدهد و این ذائقه پر از نکات گویا دربارۀ کارنامۀ فرهنگی جامعه است. برای اینکه یادآوری کنم در مورد چه حرف میزنیم، فقط دو سطر از ترانههای تتلو را ــ جسارتاً ـــ بدون روتوش و سانسور بخوانیم: «جلوی غریبهها هی خودتو لخت میکنی! / تو اصلاً خوشت میاد اعصابمو تخمی کنی! / جلو هر خری راحت حرف رکیک میزنی / توی لاشی حتی با رفیقامم تیک میزنی...» آن کامنتگذاری پانزده میلیونی نتیجۀ عشق وافر به چنین آثاری است...
انتظار ندارم «ذوق و سلیقۀ عامه» دنبال ژیمنوپِدیهای اریک ساتی و آداجوهای باخ باشد؛ سلیقۀ عامه همیشه شکنجهگر روح و روانِ سختسلیقگان است. اما مسئله این است که این «سلیقۀ عام» تا حد زیادی بازتابدهندۀ عیار جامعه نیز هست؛ بازتابدهندۀ مسیر جامعه، میزان پروردگی ذهن جمعی و در یک کلام نوعی «سنجۀ فرهنگیـاجتماعی» است؛ نوعی «عمقسنج» است. ذوق عامه، اینکه مردم از چه خوششان میآید و چهچیز را دنبال (فالو) میکنند مهم است و حال و روز آن جامعه را تا حدی نشان میدهد. تردید نکنیم که «از کوزه همان برون تراود که در اوست».
حرف اصلیام این است که معتقدم ما دچار نوعی «بحران نیروی انسانی» هستیم. مشکل ضعف نیروی انسانی را همیشه داشتهایم، اما امروز به بحران بدل شده است چون دستگاههای انسانسازیمان دچار مشکلات اساسی است.
کیفیت نیروی انسانی ما و در نتیجه کیفیت جامعه و میزان زایایی ما رشد که نمیکند هیچ، در افول مستمر به سر میبرد. دلایل این افول متکثر و گونهگون است و تقصیر آن هم به گردن همه است. اما در این میان سیاستگذاران که در بارۀ ساختارهای آموزشی، نحوۀ تقسیم منابع، محتواهای فرهنگی و تقریباً همهچیز تصمیمگیری میکنند، بیش از همه مقصرند.
سیاستهای فرهنگی تنگنظرانه به چیزی بهتر از این ختم نمیشود. وقتی «محتوا»ی فرهنگی فدای «شکل و ظاهر» تحمیلی میشود و همۀ ابزارها و داشتهها و ثروتهای عمومی خرج (و قربانی) یک اندیشه و یک نگاه رسمی میشود، وقتی فقط یک قرائت از هر چیز ترویج میشود و حتی گاه محتوای فرهنگی ناب تحمل نمیشود، نتیجه ظهور و رکوردشکنی تتلو و تتلوهاست.
ما که گُل بودیم (از آن گلها که تتلو میکشد)، گویا قرار است به سرعت به انواع سبزهها هم آراسته شویم. منتظر باشیم تا پدیدههای اینچنینی روزبهروز هم بیشتر شود.
در جامعهای که مردمانش به دلیل شلاقگردانیِ کاپیتالیسم بنجل، دلّالانه و غیرمولّد حاکم به ناگزیر هر روز مادیتر میشوند و از دیگر سو علم به همهکار میآید مگر امرار معاش و ارتقای جایگاه اجتماعی (چون همهچیز قلابی شده)، بنابراین پرسش دیرینۀ «علم برتر است یا ثروت؟» دیگر دوگانهای نابجا و پرسشی بیمعناست.
امروز به مرحلهای رسیدهایم که باید بپرسیم «علم برتر است یا تتلو؟» تتلویی که تا همین یکی دو سال پیش چیزی نمانده بود به یک بازیگر سیاسی بزرگی هم تبدیل شود. به گمانم خودش حوصله نداشت سیاسیتر از آن شود، وگرنه راه باز بود...
✍مهدی تدینی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
کاش دربارۀ شمس و مولانا فیلم نسازند!
در خبرها خواندم که آقای حسن فتحی قرار است فیلمی دربارۀ زندگی مولانا بسازد. اسم فیلم گویا «مست عشق» است و به مناسبات پیچیدۀ مولانا با شمس تبریزی میپردازد. مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید میترسد؛ یکیدو سریال دربارۀ مولانا ساخته شد و دیدیم چقدر سبک بود. نباید منفیباف باشم اما نمیدانم چرا خیال می کنم این فیلم در شأن مولانا و شمس نخواهد بود. لابد میخواهند در فیلم از روابط عرفانی و عاشقانۀ مولانا و شمس بگویند و میشود حدس زد چه درهمجوش مبتذلی خواهد بود. چگونه میخواهند آن حالات و سخنان نازک و باریک و بلند را در فیلم به قول معروف «در بیاورند». کاش آقایان اساسا از این خیال منصرف میشدند.
اما اگر در تصمیمشان مصر هستند دستکم ای کاش کار تحقیق را بسیار بسیار جدی بگیرند و با مولاناشناسان موثق روزگار مشورت کنند و برابر نصّ نظریات آنان قیاس و اجتهاد نکنند. منظورم از مولاناشناس محمدعلی موحد و شفیعی کدکنی و سروش است و کسانی که این استادان تأیید کنند. چارچوب اصلی شخصیت شمس را در نوشتههای استاد موحد بیابند و مولانا را اجمالا در قاب فروزانفر و نیکلسون و زرینکوب و موحد و شفیعی و سروش ببینند( البته سروش آنجا که با مولانا سیاستنامهنویسی نمیکند). کاش این فیلم فقط به وقایع عصر مولانا و شمس و روبنای زندگی آنان بپردازند و وارد معقولات و عرفانبافی نشود. کاش این فیلم از سلوک اخلاقی مولانا و شمس بگوید و نگاه انتقادی روشن آنان را به ساحتهای مختلف زندگی اجتماعی روزگارشان تصویر کند. مبادا فیلمنامهنویس در دام کراماتبافی زندگینامهنویسان کهن مولانا بیفتد و بخواهد مکاشفات و حالات باطنی و معنوی را به تصویر بکشد. کتب مقامات صوفیه منطق خاص خودش را دارد. همچنین در زمانۀ ما انبوهی کتاب راجع به مولانا نوشته شده که بسیاری از آنها ارزش علمی ندارد. کارگردان و فیلمنامهنویس با چه کسانی مشورت میکنند تا بدانند به چه منابعی باید رجوع کنند و کدام مآخذ را باید کنار بگذارند؟ زبان و لحن و لهجۀ عصر مولانا را چگونه میخواهند بسازند. زبان شمس و مولانا را چگونه میسازند؟ مبادا زبان شمس و مولانا بازیچۀ کودکان کوی گردد. ملفوظات شمس و مولانا هست و میتوان با کمک مطلّعان زبانشان را بازسازی کرد. کاش آقایان کار را سهل نگیرند. کاش حرمت شمس و مولانا و فرهنگ و ادب ایران مهم دانسته شود.
چند نکته دیگر هم عرض کنم. اول اینکه اگر این فیلم با مساهمت و شرکت افغانها ساخته میشد خوب و مناسب بود اما با تهیهکنندۀ ترکیهای به مصلحت نیست. این انتقاد را دیگران هم گفتهاند و من با آن همداستانم. ترکیه در این موضوع خاص معارض و غاصب حق ملّی ماست. با دروغ و جعل، حقایق علمی را زیر پا میگذارد و مفاخر مسلّم ایرانی را ترک میخواند. چرا باید دم به دم آنها داد و در موضوعی که محل نزاع است و حق با ماست، مسامحه کرد و روزۀ شکدار گرفت.
دیگر اینکه فیلمنامه باید به نحوی نوشته شود و کارگردان طوری فیلم را بسازد که شمس تبریزی در "خوی" بمیرد. این یک مسئلۀ ملی است. تحقیق علمی شده و دانشمندان دربارۀ آن مقالات استوار نوشتهاند. آرامگاه شمس در خوی است نه قونیه. اگر سرمایهگذار ترک قبول نکرد هنرپیشهها زیربار این جعل تاریخی نروند و بازی نکنند. ای وای که ما خودمان هم به آرامگاه شمس بیمهریم.
سوم اینکه آسیای صغیر/ روم/ ترکیه در عصر مولانا جزو قلمرو فرهنگی ایران بزرگ و در حوزۀ زبان فارسی بوده است. نه اینکه زبان ترکی در آنجا رواج نداشته است. میدانیم که مولانا هم مقداری عبارات ترکی دارد. ولی زبان مولانا و شمس فارسی بوده است. همچنین مؤلفههای ایرانی در سراپای زندگی اجتماعی آسیای صغیر ،در قرن هفتم، تنیده شده بوده است. شاه و وزیر و امیر در محیط زندگی مولانا، نامهای شاهنامهای داشتند و عاشق شاهنامه بودند و به زبان فارسی شعر میگفتند. آسیای صغیر یکی از کانونهای شعر و ادب و زبان فارسی بوده است. کارگردان اگر میخواهد به علم و حقیقت وفادار باشد باید جزئیات مستند و موثق ایرانی بودن محیط زندگی مولانا را از منابع استخراج کند و در فیلمش نشان دهد. مبادا محیطی شبیه به سریالهای تاریخی ترک که از شبکههای ماهوارهای پخش میشود٬ بر پردههای سینما بنشاند.
نکتۀ آخر اینکه لابد در فیلم شعر خوانده خواهد شد. باید مراقبت اکید شود که شعرها درست خوانده شود و از وزن نیفتد. مبادا مولانا جلالالدین و مولانا شمس تبریزی سخن خود را در فیلم غلط بخوانند. مثل سریال شهریار که شهریار در آن شعر خودش را غلط میخواند و از وزن میانداخت.
خدای را به میام شستشوی خرقه کنید
که من نمیشنوم بوی خیر ازین اوضاع
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
@flith
کاش دربارۀ شمس و مولانا فیلم نسازند!
در خبرها خواندم که آقای حسن فتحی قرار است فیلمی دربارۀ زندگی مولانا بسازد. اسم فیلم گویا «مست عشق» است و به مناسبات پیچیدۀ مولانا با شمس تبریزی میپردازد. مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید میترسد؛ یکیدو سریال دربارۀ مولانا ساخته شد و دیدیم چقدر سبک بود. نباید منفیباف باشم اما نمیدانم چرا خیال می کنم این فیلم در شأن مولانا و شمس نخواهد بود. لابد میخواهند در فیلم از روابط عرفانی و عاشقانۀ مولانا و شمس بگویند و میشود حدس زد چه درهمجوش مبتذلی خواهد بود. چگونه میخواهند آن حالات و سخنان نازک و باریک و بلند را در فیلم به قول معروف «در بیاورند». کاش آقایان اساسا از این خیال منصرف میشدند.
اما اگر در تصمیمشان مصر هستند دستکم ای کاش کار تحقیق را بسیار بسیار جدی بگیرند و با مولاناشناسان موثق روزگار مشورت کنند و برابر نصّ نظریات آنان قیاس و اجتهاد نکنند. منظورم از مولاناشناس محمدعلی موحد و شفیعی کدکنی و سروش است و کسانی که این استادان تأیید کنند. چارچوب اصلی شخصیت شمس را در نوشتههای استاد موحد بیابند و مولانا را اجمالا در قاب فروزانفر و نیکلسون و زرینکوب و موحد و شفیعی و سروش ببینند( البته سروش آنجا که با مولانا سیاستنامهنویسی نمیکند). کاش این فیلم فقط به وقایع عصر مولانا و شمس و روبنای زندگی آنان بپردازند و وارد معقولات و عرفانبافی نشود. کاش این فیلم از سلوک اخلاقی مولانا و شمس بگوید و نگاه انتقادی روشن آنان را به ساحتهای مختلف زندگی اجتماعی روزگارشان تصویر کند. مبادا فیلمنامهنویس در دام کراماتبافی زندگینامهنویسان کهن مولانا بیفتد و بخواهد مکاشفات و حالات باطنی و معنوی را به تصویر بکشد. کتب مقامات صوفیه منطق خاص خودش را دارد. همچنین در زمانۀ ما انبوهی کتاب راجع به مولانا نوشته شده که بسیاری از آنها ارزش علمی ندارد. کارگردان و فیلمنامهنویس با چه کسانی مشورت میکنند تا بدانند به چه منابعی باید رجوع کنند و کدام مآخذ را باید کنار بگذارند؟ زبان و لحن و لهجۀ عصر مولانا را چگونه میخواهند بسازند. زبان شمس و مولانا را چگونه میسازند؟ مبادا زبان شمس و مولانا بازیچۀ کودکان کوی گردد. ملفوظات شمس و مولانا هست و میتوان با کمک مطلّعان زبانشان را بازسازی کرد. کاش آقایان کار را سهل نگیرند. کاش حرمت شمس و مولانا و فرهنگ و ادب ایران مهم دانسته شود.
چند نکته دیگر هم عرض کنم. اول اینکه اگر این فیلم با مساهمت و شرکت افغانها ساخته میشد خوب و مناسب بود اما با تهیهکنندۀ ترکیهای به مصلحت نیست. این انتقاد را دیگران هم گفتهاند و من با آن همداستانم. ترکیه در این موضوع خاص معارض و غاصب حق ملّی ماست. با دروغ و جعل، حقایق علمی را زیر پا میگذارد و مفاخر مسلّم ایرانی را ترک میخواند. چرا باید دم به دم آنها داد و در موضوعی که محل نزاع است و حق با ماست، مسامحه کرد و روزۀ شکدار گرفت.
دیگر اینکه فیلمنامه باید به نحوی نوشته شود و کارگردان طوری فیلم را بسازد که شمس تبریزی در "خوی" بمیرد. این یک مسئلۀ ملی است. تحقیق علمی شده و دانشمندان دربارۀ آن مقالات استوار نوشتهاند. آرامگاه شمس در خوی است نه قونیه. اگر سرمایهگذار ترک قبول نکرد هنرپیشهها زیربار این جعل تاریخی نروند و بازی نکنند. ای وای که ما خودمان هم به آرامگاه شمس بیمهریم.
سوم اینکه آسیای صغیر/ روم/ ترکیه در عصر مولانا جزو قلمرو فرهنگی ایران بزرگ و در حوزۀ زبان فارسی بوده است. نه اینکه زبان ترکی در آنجا رواج نداشته است. میدانیم که مولانا هم مقداری عبارات ترکی دارد. ولی زبان مولانا و شمس فارسی بوده است. همچنین مؤلفههای ایرانی در سراپای زندگی اجتماعی آسیای صغیر ،در قرن هفتم، تنیده شده بوده است. شاه و وزیر و امیر در محیط زندگی مولانا، نامهای شاهنامهای داشتند و عاشق شاهنامه بودند و به زبان فارسی شعر میگفتند. آسیای صغیر یکی از کانونهای شعر و ادب و زبان فارسی بوده است. کارگردان اگر میخواهد به علم و حقیقت وفادار باشد باید جزئیات مستند و موثق ایرانی بودن محیط زندگی مولانا را از منابع استخراج کند و در فیلمش نشان دهد. مبادا محیطی شبیه به سریالهای تاریخی ترک که از شبکههای ماهوارهای پخش میشود٬ بر پردههای سینما بنشاند.
نکتۀ آخر اینکه لابد در فیلم شعر خوانده خواهد شد. باید مراقبت اکید شود که شعرها درست خوانده شود و از وزن نیفتد. مبادا مولانا جلالالدین و مولانا شمس تبریزی سخن خود را در فیلم غلط بخوانند. مثل سریال شهریار که شهریار در آن شعر خودش را غلط میخواند و از وزن میانداخت.
خدای را به میام شستشوی خرقه کنید
که من نمیشنوم بوی خیر ازین اوضاع
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
ژاک شیراک از دیگر رهبران فرانسه بهتر با ایران تا کرد. وقتی رئیس جمهور شد رابطه فرانسه با ایران رو به بهبود رفت. بر خلاف رئیس جمهور پیشین، میتران، میانه خوبی با مجاهدین خلق نداشت. در زمان او فعالیت مجاهدین خلق محدود شد، پلیس به مقرهای مجاهدین خلق در پاریس حمله کرد و مریم رجوی مدتی بازداشت شد. درباره برنامه اتمی ایران گفته بود ایران اگر بمب اتم هم بسازد، خطری ندارد. حتی اگر روزی موشک اتمی به اسرائیل پرتاب کند، این موشک دویست متر که بالا برود بر می گردد و روی تهران می افتد و شهر را خاکستر می کند.
با اینکه جزو نادر روسای جمهور فرانسه بود که بلد بود انگلیسی حرف بزند اما از انگلیسیها خوشش نمی آمد. می گفت چطور می شود به ملتی اعتماد کرد که بلد نیستند غذا بپزند و بعد از فنلاندیها، بدترین غذای دنیا را دارند. در زمانی که نخست وزیر میتران بود، یک بار در نشستی در بروکسل، هنگامی که مارگارت تاچر در حال سخنرانی بوده، بی خبر از اینکه میکروفونش باز است به میتران که کنارش نشسته بود گفت: این زنیکه چی می خواد؟ می خواد من تخمهام رو بذارم تو بشقاب تقدیمش کنم؟
در توصیف رابطه کشور با امریکا می گفت: فرانسه و امریکا همیشه با هم اصطکاک دارند اما از این اصطکاک هیچوقت جرقه ای در نمی آید. امریکاییها به ما می گویند دماغ سربالا و ما به آنها می گوییم قلدر. مخالف سرسخت حمله به عراق بود تا جایی که آمریکاییها نام سیب زمینی سرخ کرده را از فرنچ فرایز به لیبرتی فرایز تغییر داند.
از اینکه کشورش جولانگاه مهاجران مسلمان و سیاهان شده، دل خوشی نداشت می گفت: هیچ اشکالی ندارد که اسپانیاییها، پرتغالیها و لهستانیها برای کار به اینجا بیایند، آنها مثل مسلمانان و سیاهان دردسرساز نیستند. چطور می توان پذیرفت که یک زن و شوهر زحمتکش فرانسوی پانزده هزار فرانک درآمد داشته باشند اما در همسایگی شان مردی با سه یا چهار زنش و یک لشگر بچه زندگی کند و پنجاه هزار فرانک از دولت کمک هزینه بگیرد، بی آنکه کار کند. سر و صدا و بوی گندشان هم که به جای خود.
با این حال همین شیراک، زمانی که شهردار پاریس بود، وقتی به دختری ویتنامی برخورد که به عنوان مهاجر غیرقانونی بازداشت شده بود، او را پناه داد و به فرزندی قبول کرد.
شیراک یکی از طولانی ترین دوره های ریاست جمهوری فرانسه را تجربه کرد. دوازده سال در کاخ الیزه زندگی کرد و وقتی رفت، سگش که از گشت و گذار در کاخ و باغ وسیعش محروم شده بود، افسرده شد. دکتر و دوا و داروی ضدافسردگی افاقه نکرد و سگ یک بار برای اینکه خشمش را به شیراک نشان دهد که چرا دیگر رئیس جمهور نیست به او حمله کرد و چنان از شکمش گاز گرفت که شیراک ناچار شد بدهد او را ببرند و در مزرعه ای اسکان بدهند. البته این سگ همان طور که از رفتار لوس و ننرش پیداست، از این سگهای فسقلی نژاد مالتی بود.
شیراک با اینکه خوش تیپ و دخترکش بود اما به یاد ندارم مانند دیگر رهبران فرانسه رسوایی به بار آورده باشد. وقتی هم از کاخ الیزه رفت، یک پژوی ۲۰۵ قرمز رنگ مدل ۱۹۸۴ داشت. تا زمانی هم که خانه ای در پاریس دست و پا کند، در آپارتمان خانواده رفیق حریری نخست وزیر مقتول لبنان زندگی کرد.
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
@flith
ژاک شیراک از دیگر رهبران فرانسه بهتر با ایران تا کرد. وقتی رئیس جمهور شد رابطه فرانسه با ایران رو به بهبود رفت. بر خلاف رئیس جمهور پیشین، میتران، میانه خوبی با مجاهدین خلق نداشت. در زمان او فعالیت مجاهدین خلق محدود شد، پلیس به مقرهای مجاهدین خلق در پاریس حمله کرد و مریم رجوی مدتی بازداشت شد. درباره برنامه اتمی ایران گفته بود ایران اگر بمب اتم هم بسازد، خطری ندارد. حتی اگر روزی موشک اتمی به اسرائیل پرتاب کند، این موشک دویست متر که بالا برود بر می گردد و روی تهران می افتد و شهر را خاکستر می کند.
با اینکه جزو نادر روسای جمهور فرانسه بود که بلد بود انگلیسی حرف بزند اما از انگلیسیها خوشش نمی آمد. می گفت چطور می شود به ملتی اعتماد کرد که بلد نیستند غذا بپزند و بعد از فنلاندیها، بدترین غذای دنیا را دارند. در زمانی که نخست وزیر میتران بود، یک بار در نشستی در بروکسل، هنگامی که مارگارت تاچر در حال سخنرانی بوده، بی خبر از اینکه میکروفونش باز است به میتران که کنارش نشسته بود گفت: این زنیکه چی می خواد؟ می خواد من تخمهام رو بذارم تو بشقاب تقدیمش کنم؟
در توصیف رابطه کشور با امریکا می گفت: فرانسه و امریکا همیشه با هم اصطکاک دارند اما از این اصطکاک هیچوقت جرقه ای در نمی آید. امریکاییها به ما می گویند دماغ سربالا و ما به آنها می گوییم قلدر. مخالف سرسخت حمله به عراق بود تا جایی که آمریکاییها نام سیب زمینی سرخ کرده را از فرنچ فرایز به لیبرتی فرایز تغییر داند.
از اینکه کشورش جولانگاه مهاجران مسلمان و سیاهان شده، دل خوشی نداشت می گفت: هیچ اشکالی ندارد که اسپانیاییها، پرتغالیها و لهستانیها برای کار به اینجا بیایند، آنها مثل مسلمانان و سیاهان دردسرساز نیستند. چطور می توان پذیرفت که یک زن و شوهر زحمتکش فرانسوی پانزده هزار فرانک درآمد داشته باشند اما در همسایگی شان مردی با سه یا چهار زنش و یک لشگر بچه زندگی کند و پنجاه هزار فرانک از دولت کمک هزینه بگیرد، بی آنکه کار کند. سر و صدا و بوی گندشان هم که به جای خود.
با این حال همین شیراک، زمانی که شهردار پاریس بود، وقتی به دختری ویتنامی برخورد که به عنوان مهاجر غیرقانونی بازداشت شده بود، او را پناه داد و به فرزندی قبول کرد.
شیراک یکی از طولانی ترین دوره های ریاست جمهوری فرانسه را تجربه کرد. دوازده سال در کاخ الیزه زندگی کرد و وقتی رفت، سگش که از گشت و گذار در کاخ و باغ وسیعش محروم شده بود، افسرده شد. دکتر و دوا و داروی ضدافسردگی افاقه نکرد و سگ یک بار برای اینکه خشمش را به شیراک نشان دهد که چرا دیگر رئیس جمهور نیست به او حمله کرد و چنان از شکمش گاز گرفت که شیراک ناچار شد بدهد او را ببرند و در مزرعه ای اسکان بدهند. البته این سگ همان طور که از رفتار لوس و ننرش پیداست، از این سگهای فسقلی نژاد مالتی بود.
شیراک با اینکه خوش تیپ و دخترکش بود اما به یاد ندارم مانند دیگر رهبران فرانسه رسوایی به بار آورده باشد. وقتی هم از کاخ الیزه رفت، یک پژوی ۲۰۵ قرمز رنگ مدل ۱۹۸۴ داشت. تا زمانی هم که خانه ای در پاریس دست و پا کند، در آپارتمان خانواده رفیق حریری نخست وزیر مقتول لبنان زندگی کرد.
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
از ملت عشق تا مست عشق
گویا سینمای ایران و ترکیه تصمیم گرفتهاند محصولی مشترک به نام «مست عشق» دربارۀ شمس تبریزی و مولوی به کارگردانی حسن فتحی و بازی دو هنرپیشۀ سرشناس ایرانی بسازند. گروهی از طلاب حوزههای علمیۀ قم نامهای به مراجع تقلید نوشته و خواستار مخالفت آنان با ساخت این فیلم سینمایی شدهاند. تا امروز دو تن از مراجع قم، به نامۀ طلاب جواب داده و ساخت فیلمی دربارۀ شمس و مولانا را ترویج تصوف و خلاف اسلام و مکتب اهل بیت(ع) خواندهاند.
من به نویسندگان نامه و مراجع محترم تقلید اطمینان میدهم که قصد سازندگان این فیلم، نه ترویج تصوف است و نه ارائۀ شناختی درست و پرمعنا از مولوی و شمس و نه هیچ انگیزۀ دینی یا فرهنگی دیگر. پیشتر همین کارگردان سریالی به نام «روشنتر از خاموشی» دربارۀ زندگی ملاصدرا ساخته بود که دیدن آن اعصاب فولادین میخواست؛ چون به طرزی ناشیانه میکوشید که از ملاصدرا چهرهای انقلابی و منتقد حکومت صفوی بسازد! چرا؟ چون از نظر صداوسیما همۀ چهرههای مبرز تاریخ ایران، باید چهرهای مبارز و ضد سلطنت داشته باشند. آن سریال نه ترویج فلسفه و عرفان بود و نه خدمت به تاریخ ملی ایرانیان.
آنچه تهیهکنندگان فیلم «مست عشق» را نیز به سرمایهگذاری در این پروژه واداشته است، سودآوری آن است. صنعت مولانائیسم در ترکیه و ایران و بلکه در جهان، مشتریان بیشماری یافته و نمونۀ آن، فروش باورنکردنی کتاب «ملت عشق» نوشتۀ خانم الیف شافاک در ایران و ترکیه است. شاید چاپ و فروش هیچ کتابی را در ایران و ترکیه نتوان با این اثر مقایسه کرد؛ بهویژه از آن رو که این کتاب از هیچ گونه حمایت سازمانی و دولتی برخوردار نبود؛ برخلاف برخی کتابهای پرشمارگان که همه یا اکثر نسخههای آن با بودجههای دولتی توزیع شدهاند. «ملت عشق» چنان توفیقی در ترکیه و ایران یافت که سازندگان «مست عشق» را هم به طمع انداخته است. انتخاب عنوان «مست عشق» نیز خواسته یا ناخواسته برای استفاده از برند «ملت عشق» است.
اگر طلاب و مراجع حوزه میخواهند فیلمهایی همچون مست عشق ساخته نشود یا کتابهایی همچون ملت عشق، چنین مقبول نیفتد، باید جلو سودآوری این گونه تولیدهای هنری را بگیرند که آن نیز با فتوا و برخوردهای حکومتی ممکن نیست. منطق بازار چنان قوی و صبور است که سرانجام هر منطق دیگری را مغلوب میکند.
من اگر جای طلاب قم و مراجع تقلید بودم، از خبر ساخت فیلم «مست عشق» خوشحال هم میشدم؛ زیرا آنچه تلوزیون و سینمای ایران تا امروز با مولوی و شمس کرده است، هیچ دشمنی با آن دو نکرده است. بیشتر تولیدهای سینمایی یا تلویزیونی دربارۀ مولوی و شمس در ایران و ترکیه، یا انگیزۀ تجاری داشتهاند یا برای سوءاستفاده از محبوبیت آن دو بوده است. مخالفان مولوی و شمس، اگر میخواهند جلو هر گونه تولید هنری و غیر هنری را دربارۀ آن دو بگیرند، نخست باید فکری به حال محبوبیت جهانی شمس و مولانا و سودآوری آن دو برای صنعت سینما و فیلمسازی بکنند، که آن نیز ممکن نیست. مولوی و شمس، چنان جایگاهی در میان دینداران معاصر و فرهیختگان یافتهاند که با هیچ فتوایی از میدان بهدر نمیروند.
خبر ساخت سینمایی «مست عشق»، دوستداران مولوی و شمش را نباید خوشحال کند؛ هم به دلیل جنس و ترکیب سازندگان تجارتپیشۀ فیلم و هم از آن رو که آموزهها و شخصیت مولوی و شمس، به گونهای نیست که به کار عامۀ مردم بیاید. مثنوی و دیوان غزلیات و مقالات شمس، از نوع گلستان سعدی یا قابوسنامه نیست که مردم را به مراجعۀ مستقیم به آنها دعوت کنیم.
زین سبب من تیغ کردم در غلاف
تا که کژخوانی نخواند برخلاف
رضا بابایی
۹۸/۷/۳
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
@flith
از ملت عشق تا مست عشق
گویا سینمای ایران و ترکیه تصمیم گرفتهاند محصولی مشترک به نام «مست عشق» دربارۀ شمس تبریزی و مولوی به کارگردانی حسن فتحی و بازی دو هنرپیشۀ سرشناس ایرانی بسازند. گروهی از طلاب حوزههای علمیۀ قم نامهای به مراجع تقلید نوشته و خواستار مخالفت آنان با ساخت این فیلم سینمایی شدهاند. تا امروز دو تن از مراجع قم، به نامۀ طلاب جواب داده و ساخت فیلمی دربارۀ شمس و مولانا را ترویج تصوف و خلاف اسلام و مکتب اهل بیت(ع) خواندهاند.
من به نویسندگان نامه و مراجع محترم تقلید اطمینان میدهم که قصد سازندگان این فیلم، نه ترویج تصوف است و نه ارائۀ شناختی درست و پرمعنا از مولوی و شمس و نه هیچ انگیزۀ دینی یا فرهنگی دیگر. پیشتر همین کارگردان سریالی به نام «روشنتر از خاموشی» دربارۀ زندگی ملاصدرا ساخته بود که دیدن آن اعصاب فولادین میخواست؛ چون به طرزی ناشیانه میکوشید که از ملاصدرا چهرهای انقلابی و منتقد حکومت صفوی بسازد! چرا؟ چون از نظر صداوسیما همۀ چهرههای مبرز تاریخ ایران، باید چهرهای مبارز و ضد سلطنت داشته باشند. آن سریال نه ترویج فلسفه و عرفان بود و نه خدمت به تاریخ ملی ایرانیان.
آنچه تهیهکنندگان فیلم «مست عشق» را نیز به سرمایهگذاری در این پروژه واداشته است، سودآوری آن است. صنعت مولانائیسم در ترکیه و ایران و بلکه در جهان، مشتریان بیشماری یافته و نمونۀ آن، فروش باورنکردنی کتاب «ملت عشق» نوشتۀ خانم الیف شافاک در ایران و ترکیه است. شاید چاپ و فروش هیچ کتابی را در ایران و ترکیه نتوان با این اثر مقایسه کرد؛ بهویژه از آن رو که این کتاب از هیچ گونه حمایت سازمانی و دولتی برخوردار نبود؛ برخلاف برخی کتابهای پرشمارگان که همه یا اکثر نسخههای آن با بودجههای دولتی توزیع شدهاند. «ملت عشق» چنان توفیقی در ترکیه و ایران یافت که سازندگان «مست عشق» را هم به طمع انداخته است. انتخاب عنوان «مست عشق» نیز خواسته یا ناخواسته برای استفاده از برند «ملت عشق» است.
اگر طلاب و مراجع حوزه میخواهند فیلمهایی همچون مست عشق ساخته نشود یا کتابهایی همچون ملت عشق، چنین مقبول نیفتد، باید جلو سودآوری این گونه تولیدهای هنری را بگیرند که آن نیز با فتوا و برخوردهای حکومتی ممکن نیست. منطق بازار چنان قوی و صبور است که سرانجام هر منطق دیگری را مغلوب میکند.
من اگر جای طلاب قم و مراجع تقلید بودم، از خبر ساخت فیلم «مست عشق» خوشحال هم میشدم؛ زیرا آنچه تلوزیون و سینمای ایران تا امروز با مولوی و شمس کرده است، هیچ دشمنی با آن دو نکرده است. بیشتر تولیدهای سینمایی یا تلویزیونی دربارۀ مولوی و شمس در ایران و ترکیه، یا انگیزۀ تجاری داشتهاند یا برای سوءاستفاده از محبوبیت آن دو بوده است. مخالفان مولوی و شمس، اگر میخواهند جلو هر گونه تولید هنری و غیر هنری را دربارۀ آن دو بگیرند، نخست باید فکری به حال محبوبیت جهانی شمس و مولانا و سودآوری آن دو برای صنعت سینما و فیلمسازی بکنند، که آن نیز ممکن نیست. مولوی و شمس، چنان جایگاهی در میان دینداران معاصر و فرهیختگان یافتهاند که با هیچ فتوایی از میدان بهدر نمیروند.
خبر ساخت سینمایی «مست عشق»، دوستداران مولوی و شمش را نباید خوشحال کند؛ هم به دلیل جنس و ترکیب سازندگان تجارتپیشۀ فیلم و هم از آن رو که آموزهها و شخصیت مولوی و شمس، به گونهای نیست که به کار عامۀ مردم بیاید. مثنوی و دیوان غزلیات و مقالات شمس، از نوع گلستان سعدی یا قابوسنامه نیست که مردم را به مراجعۀ مستقیم به آنها دعوت کنیم.
زین سبب من تیغ کردم در غلاف
تا که کژخوانی نخواند برخلاف
رضا بابایی
۹۸/۷/۳
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
✍️ سعید معدنی
رهبران پیر رادیکال
گوته می گوید:
"در دوران پیری رادیکال بودن نهایت دیوانگیست."
همه جوامع به رهبران عاقل و دوراندیش نیاز دارند تا جامعه را بسوی آبادی،آزادی،رونق اقتصادی و توسعه رهنمون کنند.
رهبران پیر رادیکال(تندرو) جوامع را به اضمحلال می کشند و خاطرات و آرزوهای نسل ها را نابود می کنند.
اگر کسی بشکل فردی رادیکال باشد شعاع تاثیر آن محدود خواهد بود اما شعاع عملکرد رادیکالی رهبران، جامعه را نابود می کند. چرا که آنها چندان درکی از آرزوها، آمال و اعتقادات جوانان ندارند و خود در آستانه مرگ هستند و آینده نسل هایی را تباه کرده و با خود به گور می برد.
ظهور رهبرانی مثل ترامپ پیر با آن موضع گیری ها و سخنان تندروانه برای جامعه بشری خطرناک است. انتظار می رود رهبران پیر عاقل تر بیاندیشند اما ظاهرا همه چیز برعکس شده و باراک اوبامای میانسال عاقلانه تر تصمیم می گرفت. ترامپ باید از کارتر پیر این سخن را بشنود که می گوید:تمامی جنگ های آمریکا بیهوده بوده است!
وجود رهبران عاقل، و با تامل و تحمل برای جامعه نعمت هستند. همین است که نلسون ماندلا در دل تاریخ عزیز می ماند. زیرا با گذراندن قریب به ۳۰ سال در زندان سفید پوستان و تحمل همه جور اهانت و تحقیر و توهین و شکنجه، وقتی از زندان آزاد می شود و به مقام ریاست جمهوری و قدرت می رسد، به جای تلافی و انتقام گیری و ردیف کردن جوخه های اعدام و کشتار، گفت: "همه را می بخشم اما فراموش نمی کنم".
جمله ای طلایی که بر پیشانی تاریخ به یادگار می ماند و هر انسانی بخاطر این دانایی، تامل و تحمل به وجود چنین شخصیتی افتخار خواهد کرد. نه مثل دونالد ترامپ احمق که نمایندگان قانونگذاری رنگین پوست مهاجر را تحقیر میکند و می گوید:دوست ندارید ، از کشور بروید!. یا جان بولتون دستیار پیر ترامپ که به گروه ورشکست شده و پیر تر از خودش! سازمان تروریستی مجاهدین خلق، برای کشتار مردم ایران دل می بندد.
به باور روانشناس معروف کلبرگ، بالاترین مرحله اخلاق اندیشیدن به انسان ها و سرنوشت تمام بشریت است. اما امروزه رهبرانی در جهان سر بر آورده اند که بیش از صلح بر طبل جنگ می کوبند. روزی از پیمان محیط زیست خارج می شوند، روز دیگر بیت المقدس را پایتخت اسراییل اعلام می کنند، راهکاری سر راه ایران می گذارند که مردم ایران از دریافت دارو و درمان محروم می شوند، و ده ها اشتباه ویرانگر را مرتکب می شوند.
ما در طول تاریخ رهبرانی داشتیم که تا لب مرگ رادیکال ماندند و از یک انقلابی تندرو به دیکتاتور تمام عیار تبدیل شدند. از استالین در شوروی سابق گرفته تا فیدل کاسترو در کوبا و تا رابرت موگابه در زیمبابوه، که از ایشان در برایند تاریخ جز کشورهای عقب مانده، فقر زده و فروپاشیده چیزی بجا نماند. آنان صفحات تاریخ را با نفرت ورق زدند.
در مقابل رهبرانی داریم که اهل مدارا و تامل هستند واز تندروی و جنگ می پرهیزند و گفتگو را بهترین راه می دانند. مهاتما گاندی یکی از نمونه های بارز رهبر خردمند و عاقل بود. او به جای اندیشیدن به دشمنی و بر طبل جنگ کوبیدن، پیام آور صلح و دوستی بود. به همین خاطر در همیشه تاریخ ذهن بشر، به یادگار می ماند.
زمانی که کشور اسلامی پاکستان (مجموعه شرقی و غربی [بنگلادش]) خواهان استقلال از هند شدند، گاندی بسیار توصیه به وحدت سرزمینی، علی رغم تفاوت دینی، داشت. اما رهبران پاکستان خواهان جدایی بودند و گاندی اسطوره، غمگنانه و ناراحت اما با کمترین خون ریزی این جدایی را پذیرفت ولی بعد ها شاهد بودیم که دو کشور مسلمان بنگلادش و پاکستان جهت جدایی از هم و استقلال از یکدیگر چه جنگ خونینی را راه انداختند، و یکی از مرگبارترین جنگ های قرن بیستم را رقم زدند.
بیهوده نیست که علاوه بر مردم هند، مردم پاکستان و همه جهانیان برای گاندی احترام قائلند. وقتی به دیدار بنای یاد بود و گور ساده گاندی بروید عظمت و اهمیت این مرد را درک خواهید کرد.
شما این را مقایسه کنید با تفکرات وحشتناک ترامپ و استالین و کاسترو و موگابه پیر و امثالهم، آنگاه می فهمید که رهبران تندرو چه بلایی بر سر مردم خود و جهانیان می آورند. جامعه امروز بشری بیش از پیش به رهبران عاقل، مهربان، اهل مدارا و گفتگو چه در داخل کشور و ملت خودشان و چه در روابط خارجی نیاز دارند. امروزه همه زرادخانه های دنیا پر از سلاح های کشتار جمعی و ویرانگر است. رهبران عاقل، دوراندیش، اهل گفتگو و معتقد به عدم خشونت برای جامعه بشری نعمت هستند و ذهن و ضمیر نسل های آینده ستایشگر ایشان خواهند بود.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
✍️ سعید معدنی
رهبران پیر رادیکال
گوته می گوید:
"در دوران پیری رادیکال بودن نهایت دیوانگیست."
همه جوامع به رهبران عاقل و دوراندیش نیاز دارند تا جامعه را بسوی آبادی،آزادی،رونق اقتصادی و توسعه رهنمون کنند.
رهبران پیر رادیکال(تندرو) جوامع را به اضمحلال می کشند و خاطرات و آرزوهای نسل ها را نابود می کنند.
اگر کسی بشکل فردی رادیکال باشد شعاع تاثیر آن محدود خواهد بود اما شعاع عملکرد رادیکالی رهبران، جامعه را نابود می کند. چرا که آنها چندان درکی از آرزوها، آمال و اعتقادات جوانان ندارند و خود در آستانه مرگ هستند و آینده نسل هایی را تباه کرده و با خود به گور می برد.
ظهور رهبرانی مثل ترامپ پیر با آن موضع گیری ها و سخنان تندروانه برای جامعه بشری خطرناک است. انتظار می رود رهبران پیر عاقل تر بیاندیشند اما ظاهرا همه چیز برعکس شده و باراک اوبامای میانسال عاقلانه تر تصمیم می گرفت. ترامپ باید از کارتر پیر این سخن را بشنود که می گوید:تمامی جنگ های آمریکا بیهوده بوده است!
وجود رهبران عاقل، و با تامل و تحمل برای جامعه نعمت هستند. همین است که نلسون ماندلا در دل تاریخ عزیز می ماند. زیرا با گذراندن قریب به ۳۰ سال در زندان سفید پوستان و تحمل همه جور اهانت و تحقیر و توهین و شکنجه، وقتی از زندان آزاد می شود و به مقام ریاست جمهوری و قدرت می رسد، به جای تلافی و انتقام گیری و ردیف کردن جوخه های اعدام و کشتار، گفت: "همه را می بخشم اما فراموش نمی کنم".
جمله ای طلایی که بر پیشانی تاریخ به یادگار می ماند و هر انسانی بخاطر این دانایی، تامل و تحمل به وجود چنین شخصیتی افتخار خواهد کرد. نه مثل دونالد ترامپ احمق که نمایندگان قانونگذاری رنگین پوست مهاجر را تحقیر میکند و می گوید:دوست ندارید ، از کشور بروید!. یا جان بولتون دستیار پیر ترامپ که به گروه ورشکست شده و پیر تر از خودش! سازمان تروریستی مجاهدین خلق، برای کشتار مردم ایران دل می بندد.
به باور روانشناس معروف کلبرگ، بالاترین مرحله اخلاق اندیشیدن به انسان ها و سرنوشت تمام بشریت است. اما امروزه رهبرانی در جهان سر بر آورده اند که بیش از صلح بر طبل جنگ می کوبند. روزی از پیمان محیط زیست خارج می شوند، روز دیگر بیت المقدس را پایتخت اسراییل اعلام می کنند، راهکاری سر راه ایران می گذارند که مردم ایران از دریافت دارو و درمان محروم می شوند، و ده ها اشتباه ویرانگر را مرتکب می شوند.
ما در طول تاریخ رهبرانی داشتیم که تا لب مرگ رادیکال ماندند و از یک انقلابی تندرو به دیکتاتور تمام عیار تبدیل شدند. از استالین در شوروی سابق گرفته تا فیدل کاسترو در کوبا و تا رابرت موگابه در زیمبابوه، که از ایشان در برایند تاریخ جز کشورهای عقب مانده، فقر زده و فروپاشیده چیزی بجا نماند. آنان صفحات تاریخ را با نفرت ورق زدند.
در مقابل رهبرانی داریم که اهل مدارا و تامل هستند واز تندروی و جنگ می پرهیزند و گفتگو را بهترین راه می دانند. مهاتما گاندی یکی از نمونه های بارز رهبر خردمند و عاقل بود. او به جای اندیشیدن به دشمنی و بر طبل جنگ کوبیدن، پیام آور صلح و دوستی بود. به همین خاطر در همیشه تاریخ ذهن بشر، به یادگار می ماند.
زمانی که کشور اسلامی پاکستان (مجموعه شرقی و غربی [بنگلادش]) خواهان استقلال از هند شدند، گاندی بسیار توصیه به وحدت سرزمینی، علی رغم تفاوت دینی، داشت. اما رهبران پاکستان خواهان جدایی بودند و گاندی اسطوره، غمگنانه و ناراحت اما با کمترین خون ریزی این جدایی را پذیرفت ولی بعد ها شاهد بودیم که دو کشور مسلمان بنگلادش و پاکستان جهت جدایی از هم و استقلال از یکدیگر چه جنگ خونینی را راه انداختند، و یکی از مرگبارترین جنگ های قرن بیستم را رقم زدند.
بیهوده نیست که علاوه بر مردم هند، مردم پاکستان و همه جهانیان برای گاندی احترام قائلند. وقتی به دیدار بنای یاد بود و گور ساده گاندی بروید عظمت و اهمیت این مرد را درک خواهید کرد.
شما این را مقایسه کنید با تفکرات وحشتناک ترامپ و استالین و کاسترو و موگابه پیر و امثالهم، آنگاه می فهمید که رهبران تندرو چه بلایی بر سر مردم خود و جهانیان می آورند. جامعه امروز بشری بیش از پیش به رهبران عاقل، مهربان، اهل مدارا و گفتگو چه در داخل کشور و ملت خودشان و چه در روابط خارجی نیاز دارند. امروزه همه زرادخانه های دنیا پر از سلاح های کشتار جمعی و ویرانگر است. رهبران عاقل، دوراندیش، اهل گفتگو و معتقد به عدم خشونت برای جامعه بشری نعمت هستند و ذهن و ضمیر نسل های آینده ستایشگر ایشان خواهند بود.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در خيابانها كه قدم بزني حقايق عميق و ساده ای ميبينی
#كارگران بيكارند و كارخانجاتشان خصوصي سازی شده
#معلمان زيرخط فقرند و خريد خدمت ميشوند
#دانشجويان و فارغ التحصيلان يا كار ندارند يا برای پولدار ها پايان نامه مينويسند
#كولهبران با مدرك دانشگاهی چهل كيلو بار روي سينه كوه ميكشند تا زنده بمانند
#زنانسرپرستخانوار براي معاش بچه هايشان تحقير ميشوند
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#كارگران بيكارند و كارخانجاتشان خصوصي سازی شده
#معلمان زيرخط فقرند و خريد خدمت ميشوند
#دانشجويان و فارغ التحصيلان يا كار ندارند يا برای پولدار ها پايان نامه مينويسند
#كولهبران با مدرك دانشگاهی چهل كيلو بار روي سينه كوه ميكشند تا زنده بمانند
#زنانسرپرستخانوار براي معاش بچه هايشان تحقير ميشوند
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
فارین پالیسی: پس از چهل سال ایران در آستانه یک پیروزی ژئواستراتژیک است. ترامپ چیزهایی فراتر از رویا به ایران داد! اعراب به این باور میرسند برای امنیت نباید روی آمریکا حساب کنند، و باید به خودشان قناعت کنند. جدایی آمریکا از اعراب آرزوی چهل ساله ایران است. امارات زود تشخیص داد و گفتوگو با ایران را آغاز کرد، عربستان هم احتمالا!!
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
توهمات یک ديكتاتور
انورخوجه دیکتاتور آلبانی پس از پایان جنگ جهانی دوم تا ١٩٨۵ حاکم بر این کشور بود.او مبتلا به بیماری اجنبی هراسی بود و در طول دوران حکومتش بر کشور فقیر آلبانی مدام مردم را از حمله ارتشهای متجاوز امپریالیستی و آمریکا میترساند. کار جنون خوجه به آنجا کشید که دستور داد هر خانوادهای برای خودش یک سنگر بتونی چهارنفره بسازد ؛ بگونهای که مجموعا حدود یک میلیون سنگر بتونی با هزینههای گزاف در سراسر خاک کشور ساخته شد آن هم در کشوری که کل جمعیتش چهار یا پنج میلیون نفر بیشتر نبود . آلبانی به دستور دیکتاتور عملا به دور خود دیواری کشیده و هیچگونه ارتباطی با جهان خارج نداشت و مردم آلبانی تحت حکومت حاکم دیوانهاش به سومین کشور فقیر جهان بدل شدند.
خوجه عاقبت مُرد بدون اینکه هیچ سرباز خارجی پای در خاک آلبانی بگذارد . اصولا نیازی به حمله خارجی نبود چون دشمن اصلی خود خوجه بود که با توهماتش چنان بلایی به سر مردم آلبانی آورد که هیچ دشمن خارجی قادر به انجامش نبود
اگر میخواهید عمق جنون انور خوجه را دریابید بقایای این سنگرهای بتونی هنوز در آلبانی دیده میشود !!!
سپاس از آقای محمد رضا هادی نیا
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
@flith
توهمات یک ديكتاتور
انورخوجه دیکتاتور آلبانی پس از پایان جنگ جهانی دوم تا ١٩٨۵ حاکم بر این کشور بود.او مبتلا به بیماری اجنبی هراسی بود و در طول دوران حکومتش بر کشور فقیر آلبانی مدام مردم را از حمله ارتشهای متجاوز امپریالیستی و آمریکا میترساند. کار جنون خوجه به آنجا کشید که دستور داد هر خانوادهای برای خودش یک سنگر بتونی چهارنفره بسازد ؛ بگونهای که مجموعا حدود یک میلیون سنگر بتونی با هزینههای گزاف در سراسر خاک کشور ساخته شد آن هم در کشوری که کل جمعیتش چهار یا پنج میلیون نفر بیشتر نبود . آلبانی به دستور دیکتاتور عملا به دور خود دیواری کشیده و هیچگونه ارتباطی با جهان خارج نداشت و مردم آلبانی تحت حکومت حاکم دیوانهاش به سومین کشور فقیر جهان بدل شدند.
خوجه عاقبت مُرد بدون اینکه هیچ سرباز خارجی پای در خاک آلبانی بگذارد . اصولا نیازی به حمله خارجی نبود چون دشمن اصلی خود خوجه بود که با توهماتش چنان بلایی به سر مردم آلبانی آورد که هیچ دشمن خارجی قادر به انجامش نبود
اگر میخواهید عمق جنون انور خوجه را دریابید بقایای این سنگرهای بتونی هنوز در آلبانی دیده میشود !!!
سپاس از آقای محمد رضا هادی نیا
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith