@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
اقتدار مصرف کنندگان در بازار آزاد
ویژگی سرمایهداری مدرن، تولید انبوه کالا برای مصرف تودههای مردم است. دست آورد چنین نظامی حرکت به سوی بهبود مداوم میانگین سطح زندگی افراد است یعنی جریانی که به ثروتمند شدن بسیاری از مردم میانجامد . سرمایهداری "انسان معمولی" را از مرتبهی پرولتاریا بالا کشیده و وی را بهیک "بورژوا" ارتقا میبخشد.
در بازار یک جامعهی سرمایهداری، انسان معمولی مصرف کننده ای مقتدر است که نهایتاً با خرید یا امتناع از خرید خود تعیین میکند که چه چیزی و با چه میزان و کیفیتی باید تولید شود. مغازهها یا کارخانجاتی که صرفاً یا عمدتاً نیازهای تجملاتی ناب شهروندان ثروتمندتر را برآورده میکنند، تنها نقشی فرعی در زمینهی اقتصادی اقتصاد بازار ایفا میکنند. این مغازهها و کارخانجات هیچ وقت به مرتبهی کسب و کارهای بزرگ نمیرسند. کسب و کارهای بزرگ همیشه – به طور مستقیم یا غیرمستقیم- به عموم مردم خدمت میکنند.
چنین ارتقایی ماحصل تغییرات اجتماعی رادیکال "انقلاب صنعتی" است. فرودستانی که در تمامی اعصار پیشین تاریخ گروههای بردگان و خادمان، فقرا و مستمندان را تشکیل میدادند، به خریدارانی بدیل شدهاند که به یاری صاحبان کسب و کار میآیند. آنها مشتریانی هستند که "همیشه حق با آنهاست"، حامیانی که این قدرت را دارند که عرضه کنندگان ثروتمند را فقیر و عرضه کنندگان فقیر را ثروتمند سازند.
لودویگ فون میزس
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
اقتدار مصرف کنندگان در بازار آزاد
ویژگی سرمایهداری مدرن، تولید انبوه کالا برای مصرف تودههای مردم است. دست آورد چنین نظامی حرکت به سوی بهبود مداوم میانگین سطح زندگی افراد است یعنی جریانی که به ثروتمند شدن بسیاری از مردم میانجامد . سرمایهداری "انسان معمولی" را از مرتبهی پرولتاریا بالا کشیده و وی را بهیک "بورژوا" ارتقا میبخشد.
در بازار یک جامعهی سرمایهداری، انسان معمولی مصرف کننده ای مقتدر است که نهایتاً با خرید یا امتناع از خرید خود تعیین میکند که چه چیزی و با چه میزان و کیفیتی باید تولید شود. مغازهها یا کارخانجاتی که صرفاً یا عمدتاً نیازهای تجملاتی ناب شهروندان ثروتمندتر را برآورده میکنند، تنها نقشی فرعی در زمینهی اقتصادی اقتصاد بازار ایفا میکنند. این مغازهها و کارخانجات هیچ وقت به مرتبهی کسب و کارهای بزرگ نمیرسند. کسب و کارهای بزرگ همیشه – به طور مستقیم یا غیرمستقیم- به عموم مردم خدمت میکنند.
چنین ارتقایی ماحصل تغییرات اجتماعی رادیکال "انقلاب صنعتی" است. فرودستانی که در تمامی اعصار پیشین تاریخ گروههای بردگان و خادمان، فقرا و مستمندان را تشکیل میدادند، به خریدارانی بدیل شدهاند که به یاری صاحبان کسب و کار میآیند. آنها مشتریانی هستند که "همیشه حق با آنهاست"، حامیانی که این قدرت را دارند که عرضه کنندگان ثروتمند را فقیر و عرضه کنندگان فقیر را ثروتمند سازند.
لودویگ فون میزس
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پاک کردنِ صورت مسئله
▪️چند روز پیش وقتی اعلام شد که جمعی از کارگران نیشکر هفتتپه به جرم اعتراض به ماهها حقوق عقبافتادهشان به ۶ تا ۱۸سال زندان و ۷۴ ضربه شلاق محکوم شدند شبکههای اجتماعی و رسانهها پر شد از صدای اعتراض به این احکام. ناگهان «یک مقام آگاه» به خبرگزاری مهر گفت فقط یکی از بازداشتیها کارگر بوده که او هم آزاد است. یعنی صورت مسئله کلا پاک شد و اصلا «کارگر بازداشتی» نداریم. فردای این خبر سخنگوی قوه قضائیه هم گفت: «متهمان جز دو سه نفرشان بقیه کارگر نبودند». یعنی در فاصله چند ساعت «فقط یکیشان کارگر است» شد «فقط دو سه نفرشان کارگرند».
▪️همزمان سپیده قلیان (دانشجویی که به اتهام همراهی با کارگران معترض به ۱۸سال زندان محکوم شد) از زندان نامهای را به بیرون رساند که در آن نوشته بود: «بازجوها گفتند: کمک کن تا مستندی از فریب خوردنت ساخته شود تا ما هم کمک کنیم نزد خانوادهات برگردی... نپذیرفتم و اکنون ماههاست که زندانم/به من بگویید چگونه از قوه قضاییه شکایت کنم؟»
▪️تمام تلاش نظام این بود که به مردم بگوید: نه کارگر بازداشتی داریم، نه اصلا کسی اعتراضی دارد و آنکس که اعتراض کرده هم فریبخوردهی دشمن است. اما این اولین بار نبود که نظام به جای حل مسئله، صورت مسئله را پاک میکرد. مثلا وقتی از رئیس قبلی قوه قضائیه (صادق لاریجانی) درباره فشار بر زندانیان سیاسی پرسیدند گفت: «ما اصلا زندانی سیاسی نداریم». (۱۵بهمن۹۷)
جواد ظریف هم در پاسخ به شبکه تلویزیونی پیبیاس گفته بود: «ما افراد را به خاطر عقایدشان زندانی نمیکنیم» (۱۰اردیبهشت۹۴)
یا پیشتر وقتی خبرنگاری از احمدینژاد درباره تضییع حقوق همجنسگرایان در ایران پرسید گفته بود: «اصلا همجنسباز در ایران نداریم» (۲مهرماه۸۶)
▪️از این نمونهها بسیار است؛ اما همهشان از الگوی رهبر جمهوری اسلامی پیروی میکنند؛ او در نخستین سخنرانی سال۹۷ در حرم امام رضا گفته بود: «هیچ کس بخاطر اینکه نظرش مخالف نظر حکومت است مورد تعقیب و فشار قرار نمیگیرد. هر کس چنین ادعایی کند دروغ گفته است و بنا هم نیست کسی متعرض اینها شود».
یکسال و نیم بعد از این سخنرانی ۱۶ نفر به اتهام نوشتن نامه مخالفت با رهبری بازداشت شدند.
▪️مشکل اما پاک کردن صورت چند مسئله نیست؛ مشکل اصلی، اکثریت مردم یک کشورند که چیزهایی برای «زندگی» میخواهند که حکومتشان نمیخواهد. مسئلهی اصلی «مردم ایران»اند و این را باید پاک کرد! ریشهی تمام مردمآزاریهای نظام اینجاست؛ وگرنه طبیعی نیست که یک حکومت هم نان مردمش را بدزدد هم شادیهایش را
محمد جواد اکبرین
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پاک کردنِ صورت مسئله
▪️چند روز پیش وقتی اعلام شد که جمعی از کارگران نیشکر هفتتپه به جرم اعتراض به ماهها حقوق عقبافتادهشان به ۶ تا ۱۸سال زندان و ۷۴ ضربه شلاق محکوم شدند شبکههای اجتماعی و رسانهها پر شد از صدای اعتراض به این احکام. ناگهان «یک مقام آگاه» به خبرگزاری مهر گفت فقط یکی از بازداشتیها کارگر بوده که او هم آزاد است. یعنی صورت مسئله کلا پاک شد و اصلا «کارگر بازداشتی» نداریم. فردای این خبر سخنگوی قوه قضائیه هم گفت: «متهمان جز دو سه نفرشان بقیه کارگر نبودند». یعنی در فاصله چند ساعت «فقط یکیشان کارگر است» شد «فقط دو سه نفرشان کارگرند».
▪️همزمان سپیده قلیان (دانشجویی که به اتهام همراهی با کارگران معترض به ۱۸سال زندان محکوم شد) از زندان نامهای را به بیرون رساند که در آن نوشته بود: «بازجوها گفتند: کمک کن تا مستندی از فریب خوردنت ساخته شود تا ما هم کمک کنیم نزد خانوادهات برگردی... نپذیرفتم و اکنون ماههاست که زندانم/به من بگویید چگونه از قوه قضاییه شکایت کنم؟»
▪️تمام تلاش نظام این بود که به مردم بگوید: نه کارگر بازداشتی داریم، نه اصلا کسی اعتراضی دارد و آنکس که اعتراض کرده هم فریبخوردهی دشمن است. اما این اولین بار نبود که نظام به جای حل مسئله، صورت مسئله را پاک میکرد. مثلا وقتی از رئیس قبلی قوه قضائیه (صادق لاریجانی) درباره فشار بر زندانیان سیاسی پرسیدند گفت: «ما اصلا زندانی سیاسی نداریم». (۱۵بهمن۹۷)
جواد ظریف هم در پاسخ به شبکه تلویزیونی پیبیاس گفته بود: «ما افراد را به خاطر عقایدشان زندانی نمیکنیم» (۱۰اردیبهشت۹۴)
یا پیشتر وقتی خبرنگاری از احمدینژاد درباره تضییع حقوق همجنسگرایان در ایران پرسید گفته بود: «اصلا همجنسباز در ایران نداریم» (۲مهرماه۸۶)
▪️از این نمونهها بسیار است؛ اما همهشان از الگوی رهبر جمهوری اسلامی پیروی میکنند؛ او در نخستین سخنرانی سال۹۷ در حرم امام رضا گفته بود: «هیچ کس بخاطر اینکه نظرش مخالف نظر حکومت است مورد تعقیب و فشار قرار نمیگیرد. هر کس چنین ادعایی کند دروغ گفته است و بنا هم نیست کسی متعرض اینها شود».
یکسال و نیم بعد از این سخنرانی ۱۶ نفر به اتهام نوشتن نامه مخالفت با رهبری بازداشت شدند.
▪️مشکل اما پاک کردن صورت چند مسئله نیست؛ مشکل اصلی، اکثریت مردم یک کشورند که چیزهایی برای «زندگی» میخواهند که حکومتشان نمیخواهد. مسئلهی اصلی «مردم ایران»اند و این را باید پاک کرد! ریشهی تمام مردمآزاریهای نظام اینجاست؛ وگرنه طبیعی نیست که یک حکومت هم نان مردمش را بدزدد هم شادیهایش را
محمد جواد اکبرین
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
عشق به شاهنامه
عشقی که من به این کتاب عظیم داشتهام، تا آنجا که به خاطر دارم عشقی پرماجرا، کودکانه، و در محیط خانوادگی ما سودایی و پرشور بود. یک شب به خاطر این عشق گم شدم، و گم شدنم چه اضطراب تلخ و چه وحشت پردغدغهای در خانۀ ما به وجود آورده بود. حالا فکر میکنم عشق به شاهنامه حتی برای یک کودک یازدهساله به یک سودای قهرمانی احتیاج داشت. ماجرا از داروخانۀ پدر بزرگ آغاز شد.
در آن سالها به دبستان میرفتم و عصرها در بازگشت از مدرسه در داروخانه که بر سر راه خانه بود، ساعتهایی طولانی نزد پدر بزرگ میماندم و پیرمرد غالباً برایم قصههای شاهنامه میگفت – و جابهجا از شعرهای شاهنامه میخواند. وقتی به قصۀ ایرج، به داستان سیاوش، یا به قصۀ رستم و سهراب میرسید صورتش آکنده از درد میشد و دانههای اشک بر گونه چروک خورده و ریشهای سفیدش میغلطید. با این حال شاهنامهای در خانۀ ما، حتی در خانۀ او وجود نداشت و من در آرزوی آن میسوختم.
آن روز عصر یک پیرمرد بلند قامت با برز و بالایی که انسان را به یاد پیرانویسه میانداخت به داروخانه آمد کتاب بزرگی را به پدر بزرگ داد و گفت: این شاهنامه را برای خان پیر آوردهام. من دارم به ده میروم و شاید خان، این چند هفته به آن احتیاج داشتهباشد. خان خودش میآید و میگیرد.
مرد شاهنامه را به پدر بزرگ داد و باعجله دنبال کار خود رفت. مرد را میشناختم یک دو بار دیگر پیش پدر بزرگ آمدهبود. نقال شهر ما بود و غالباً شبهای ماه مبارک در قهوهخانهها قصههای شاهنامه را نقل میکرد. مجلس رستم و اسفندیارش را هم یکبار همراه پدر بزرگ دیدهبودم.
از دیدن آن برز و بالا به هیجان آمدم اما دیدن شاهنامه که آن را بلافاصله با دستهای خودم لمس کردهبودم و تصویرهایش را با شور و علاقه از نظر گذراندم برایم هیجان بیشتر داشت.
هر وقت به داروخانه میآمدم اول شب با پدر بزرگ به خانه برمیگشتم. خانۀ ما با خانۀ پدر بزرگ دیوار به دیوار بود. آن روز یک نیرنگ کودکانه به من کمک کرد تا به بهانه درس و مشق داروخانه را رها کنم و بدون پدر بزرگ به خانه برگردم. این یک حیلۀ دزدانه بود. بله به خانه نرفتم از یک در داروخانه خارج شدم و بدون آنکه پیرمرد توجه کند از در دیگر به داروخانه بازگشتم. به پستوی داروخانه رفتم و همانجا در بین صندوقها و جعبههای دارو پنهان شدم – چقدر ترسیدم، و چقدر انتظار کشیدم لحظههای عصر، به سنگینی میگذشت. به اندازۀ یک عمر طول کشید تا سرانجام شب فرا رسید.
پدر بزرگ داروخانه را بست و رفت. من ماندم و داروخانۀ تاریک با شاهنامه که به من چشمک میزد. چراغ داروخانه را روشن کردم. شاهنامه را روی میز داروخانه گشودم. روی صندلی پدر بزرگ که بلندیش نمیگذاشت پاهای کوچکم به زمین برسد نشستم و غرق در تماشای صحنههای شاهنامه شدم. ورق بر ورق اشعار و صحنهها را از نظر گذراندم. بسیاری از اشعار را که درک آنها برایم آسان بود رونویس کردم. اشک ریختم، حال کردم، عشق ورزیدم و نمیدانم چند بار آن جلد قهوهای رنگ کتاب را که جابجا بر اثر دستمالی سیاه شدهبود بوسیدم. بالاخره بر روی کتاب خوابم برد. کتاب زیر چانهام بود و چراغ نفتی در کنار دستم روی میز پتپت میکرد. یکدفعه سر و صدای مجهولی بیدارم کرد. با هول و هراس از خواب پریدم. پدرم، با پدر بزرگ و با یک آجان کنار من و در اطراف میز ایستاده بودند. پدرم با خشم و خشونت حسابی گوشمالم داد. پدر بزرگ با نگاه تلخ و رنجیده در من مینگریست. آجان با لحن تهدید فریاد زد باید او را به کمیسری برد. معلوم شد تمام شب را در جستجوی من این طرف و آن طرف رفتهاند. به کمیسری رفتهاند، توی حوض گشتهاند، به مسجدها رفتهاند، توی چاه جستجو کردهاند. بالاخره روشنی چراغ داروخانه که سر راهشان بودهاست آنها را به فکر جستجوی داروخانه انداختهاست. آجان را از کمیسری آوردهاند تا با حضور او نیمشب در داروخانه را باز کنند. مادر و مادر بزرگ تمام شب را در وحشت و گریه گذراندهبودند.
به خانهام بردند. در مدرسه و در خانه تنبیه سخت شدم. تا چند هفته پدرم یک کلمه با من حرف نزد. اما چقدر خوشحال شدم که پدر بزرگ چند هفته بعد یک جلد شاهنامه به من هدیه کرد. تمام رنجها را فراموش کردم و از آن پس روزها و شبها شاهنامه مونس و رفیقم بود. بدون آنکه آن را در کنار داشتهباشم خواب به چشم من راه نمییافت. هیچ عشقی به قدر شاهنامه در تمام عمر تا این حد خاطرم را برنینگیخت. شاهنامه هنوز هم عشق من است.
منبع: حکایت همچنان باقی (صص ۴۹۳ – ۴۹۱ )، زندهیاد استاد دکتر عبدالحسین زرینکوب
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
عشق به شاهنامه
عشقی که من به این کتاب عظیم داشتهام، تا آنجا که به خاطر دارم عشقی پرماجرا، کودکانه، و در محیط خانوادگی ما سودایی و پرشور بود. یک شب به خاطر این عشق گم شدم، و گم شدنم چه اضطراب تلخ و چه وحشت پردغدغهای در خانۀ ما به وجود آورده بود. حالا فکر میکنم عشق به شاهنامه حتی برای یک کودک یازدهساله به یک سودای قهرمانی احتیاج داشت. ماجرا از داروخانۀ پدر بزرگ آغاز شد.
در آن سالها به دبستان میرفتم و عصرها در بازگشت از مدرسه در داروخانه که بر سر راه خانه بود، ساعتهایی طولانی نزد پدر بزرگ میماندم و پیرمرد غالباً برایم قصههای شاهنامه میگفت – و جابهجا از شعرهای شاهنامه میخواند. وقتی به قصۀ ایرج، به داستان سیاوش، یا به قصۀ رستم و سهراب میرسید صورتش آکنده از درد میشد و دانههای اشک بر گونه چروک خورده و ریشهای سفیدش میغلطید. با این حال شاهنامهای در خانۀ ما، حتی در خانۀ او وجود نداشت و من در آرزوی آن میسوختم.
آن روز عصر یک پیرمرد بلند قامت با برز و بالایی که انسان را به یاد پیرانویسه میانداخت به داروخانه آمد کتاب بزرگی را به پدر بزرگ داد و گفت: این شاهنامه را برای خان پیر آوردهام. من دارم به ده میروم و شاید خان، این چند هفته به آن احتیاج داشتهباشد. خان خودش میآید و میگیرد.
مرد شاهنامه را به پدر بزرگ داد و باعجله دنبال کار خود رفت. مرد را میشناختم یک دو بار دیگر پیش پدر بزرگ آمدهبود. نقال شهر ما بود و غالباً شبهای ماه مبارک در قهوهخانهها قصههای شاهنامه را نقل میکرد. مجلس رستم و اسفندیارش را هم یکبار همراه پدر بزرگ دیدهبودم.
از دیدن آن برز و بالا به هیجان آمدم اما دیدن شاهنامه که آن را بلافاصله با دستهای خودم لمس کردهبودم و تصویرهایش را با شور و علاقه از نظر گذراندم برایم هیجان بیشتر داشت.
هر وقت به داروخانه میآمدم اول شب با پدر بزرگ به خانه برمیگشتم. خانۀ ما با خانۀ پدر بزرگ دیوار به دیوار بود. آن روز یک نیرنگ کودکانه به من کمک کرد تا به بهانه درس و مشق داروخانه را رها کنم و بدون پدر بزرگ به خانه برگردم. این یک حیلۀ دزدانه بود. بله به خانه نرفتم از یک در داروخانه خارج شدم و بدون آنکه پیرمرد توجه کند از در دیگر به داروخانه بازگشتم. به پستوی داروخانه رفتم و همانجا در بین صندوقها و جعبههای دارو پنهان شدم – چقدر ترسیدم، و چقدر انتظار کشیدم لحظههای عصر، به سنگینی میگذشت. به اندازۀ یک عمر طول کشید تا سرانجام شب فرا رسید.
پدر بزرگ داروخانه را بست و رفت. من ماندم و داروخانۀ تاریک با شاهنامه که به من چشمک میزد. چراغ داروخانه را روشن کردم. شاهنامه را روی میز داروخانه گشودم. روی صندلی پدر بزرگ که بلندیش نمیگذاشت پاهای کوچکم به زمین برسد نشستم و غرق در تماشای صحنههای شاهنامه شدم. ورق بر ورق اشعار و صحنهها را از نظر گذراندم. بسیاری از اشعار را که درک آنها برایم آسان بود رونویس کردم. اشک ریختم، حال کردم، عشق ورزیدم و نمیدانم چند بار آن جلد قهوهای رنگ کتاب را که جابجا بر اثر دستمالی سیاه شدهبود بوسیدم. بالاخره بر روی کتاب خوابم برد. کتاب زیر چانهام بود و چراغ نفتی در کنار دستم روی میز پتپت میکرد. یکدفعه سر و صدای مجهولی بیدارم کرد. با هول و هراس از خواب پریدم. پدرم، با پدر بزرگ و با یک آجان کنار من و در اطراف میز ایستاده بودند. پدرم با خشم و خشونت حسابی گوشمالم داد. پدر بزرگ با نگاه تلخ و رنجیده در من مینگریست. آجان با لحن تهدید فریاد زد باید او را به کمیسری برد. معلوم شد تمام شب را در جستجوی من این طرف و آن طرف رفتهاند. به کمیسری رفتهاند، توی حوض گشتهاند، به مسجدها رفتهاند، توی چاه جستجو کردهاند. بالاخره روشنی چراغ داروخانه که سر راهشان بودهاست آنها را به فکر جستجوی داروخانه انداختهاست. آجان را از کمیسری آوردهاند تا با حضور او نیمشب در داروخانه را باز کنند. مادر و مادر بزرگ تمام شب را در وحشت و گریه گذراندهبودند.
به خانهام بردند. در مدرسه و در خانه تنبیه سخت شدم. تا چند هفته پدرم یک کلمه با من حرف نزد. اما چقدر خوشحال شدم که پدر بزرگ چند هفته بعد یک جلد شاهنامه به من هدیه کرد. تمام رنجها را فراموش کردم و از آن پس روزها و شبها شاهنامه مونس و رفیقم بود. بدون آنکه آن را در کنار داشتهباشم خواب به چشم من راه نمییافت. هیچ عشقی به قدر شاهنامه در تمام عمر تا این حد خاطرم را برنینگیخت. شاهنامه هنوز هم عشق من است.
منبع: حکایت همچنان باقی (صص ۴۹۳ – ۴۹۱ )، زندهیاد استاد دکتر عبدالحسین زرینکوب
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
زدن مشت اول
بابک داد
ظاهراً انگشت اتهام به سوی ایران است؛ حملهی پهپادها به تأسیسات نفتی آرامکو عربستان! حملهای دقیق که به شریان نفتی جهان شد و شبیه حمله به چهار نفتکش، میتواند «عمل به تهدید قبلی تهران» تفسیر شود! این تهدید مکرر که «اگر نفت ایران نتواند صادر شود، نفت سایر کشورهای منطقه هم صادر نمیشود»!
اگر مدارک و بقایای تسلیحاتی که به آرامکو صدمه زدهاند «ساخت ایران» باشند و یا اگر ثابت شود ایران؛ آمر و عامل این حملات بوده، به معنی تلاش جدی حکومت ایران برای آغاز یک جنگ پیشگیرانه است؛ زدن «مشت اول»! و این با سابقهی رفتارها و سیاستهای حکومت ایران میخواند!
سیاست دولت آمریکا «تداوم تحریم و فشار حداکثری بر ایران» است تا در نهایت پای میز مذاکره با دونالد ترامپ برود. آمریکا این سیاست را با روش «فشار و انتظار» و فرسوده کردن مقاومت حکومت ایران جلو میبرد. نیروها و تسلیحات نظامیاش در جنوب خلیج فارس در حالت آمادهباش هستند و گلوگاههای صادرات نفتی ایران را فشار میدهند و ترامپ انتظار میکشد تا حریف از نفس بیفتد.
طبیعی است مقامات تهران هم به دنبال راهی برای فرار از این «فشار فرسایشی» هستند. گمانم آنها چنین محاسبه کردهاند که آقای ترامپ تا یک سال آینده بابت آغاز رقابتهای انتخابات ریاست جمهوری آمریکا از بروز هرگونه جنگی پرهیز میکند. اسرائیل هم درگیر انتخابات است و عربستان هم آشکارا اعلام کرده خواهان جنگ نیست. و لابد نتیجهگیری کردهاند بهترین سیاست، زدن چک اول است تا با همان، از آمریکا و متحدان منطقهایش «زهر چشم» بگیرند!
مقامات ایران فعلاً روی «نیروهای نیابتی» خود مثل حوثیهای یمن حساب کردهاند تا با حملات متمرکز و مرگبار به عربستان، وحشت از «فراگیر شدن جنگی که علیه ایران آغاز بشود» را ایجاد کنند. تاکتیک «جنگ محدود پیشگیرانه» به معنی هراسافکنی از اینکه اگر جنگی علیه ج-ا ایران آغاز شود، تمام منطقه مثل تأسیسات نفتی آرامکو «از جهات ناپیدا!» هم هدف حمله قرار خواهند گرفت!
ظاهراً این «تاکتیک!» تا اینجا جواب داده است! آنچه به آن فکر نشده، رفتارهای پیشبینی نشده و غافلگیر کنندهای است که هر آن ممکن است از فردی مثل ترامپ سر بزند! همچنین این واقعیت که بر خلاف تصور رایج، همیشه هم پیروزی در دعوا و جنگ با آن کسی نیست که مشت اول را میزند!
واضح است که جنگ نظامی، قواعدی به کلی متفاوت از یک «دعوای نفر به نفر» دارد که مشت اول برنده را تعیین کند! و «آغازگر جنگ، لزوماً پیروز جنگ نخواهد بود»!
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
زدن مشت اول
بابک داد
ظاهراً انگشت اتهام به سوی ایران است؛ حملهی پهپادها به تأسیسات نفتی آرامکو عربستان! حملهای دقیق که به شریان نفتی جهان شد و شبیه حمله به چهار نفتکش، میتواند «عمل به تهدید قبلی تهران» تفسیر شود! این تهدید مکرر که «اگر نفت ایران نتواند صادر شود، نفت سایر کشورهای منطقه هم صادر نمیشود»!
اگر مدارک و بقایای تسلیحاتی که به آرامکو صدمه زدهاند «ساخت ایران» باشند و یا اگر ثابت شود ایران؛ آمر و عامل این حملات بوده، به معنی تلاش جدی حکومت ایران برای آغاز یک جنگ پیشگیرانه است؛ زدن «مشت اول»! و این با سابقهی رفتارها و سیاستهای حکومت ایران میخواند!
سیاست دولت آمریکا «تداوم تحریم و فشار حداکثری بر ایران» است تا در نهایت پای میز مذاکره با دونالد ترامپ برود. آمریکا این سیاست را با روش «فشار و انتظار» و فرسوده کردن مقاومت حکومت ایران جلو میبرد. نیروها و تسلیحات نظامیاش در جنوب خلیج فارس در حالت آمادهباش هستند و گلوگاههای صادرات نفتی ایران را فشار میدهند و ترامپ انتظار میکشد تا حریف از نفس بیفتد.
طبیعی است مقامات تهران هم به دنبال راهی برای فرار از این «فشار فرسایشی» هستند. گمانم آنها چنین محاسبه کردهاند که آقای ترامپ تا یک سال آینده بابت آغاز رقابتهای انتخابات ریاست جمهوری آمریکا از بروز هرگونه جنگی پرهیز میکند. اسرائیل هم درگیر انتخابات است و عربستان هم آشکارا اعلام کرده خواهان جنگ نیست. و لابد نتیجهگیری کردهاند بهترین سیاست، زدن چک اول است تا با همان، از آمریکا و متحدان منطقهایش «زهر چشم» بگیرند!
مقامات ایران فعلاً روی «نیروهای نیابتی» خود مثل حوثیهای یمن حساب کردهاند تا با حملات متمرکز و مرگبار به عربستان، وحشت از «فراگیر شدن جنگی که علیه ایران آغاز بشود» را ایجاد کنند. تاکتیک «جنگ محدود پیشگیرانه» به معنی هراسافکنی از اینکه اگر جنگی علیه ج-ا ایران آغاز شود، تمام منطقه مثل تأسیسات نفتی آرامکو «از جهات ناپیدا!» هم هدف حمله قرار خواهند گرفت!
ظاهراً این «تاکتیک!» تا اینجا جواب داده است! آنچه به آن فکر نشده، رفتارهای پیشبینی نشده و غافلگیر کنندهای است که هر آن ممکن است از فردی مثل ترامپ سر بزند! همچنین این واقعیت که بر خلاف تصور رایج، همیشه هم پیروزی در دعوا و جنگ با آن کسی نیست که مشت اول را میزند!
واضح است که جنگ نظامی، قواعدی به کلی متفاوت از یک «دعوای نفر به نفر» دارد که مشت اول برنده را تعیین کند! و «آغازگر جنگ، لزوماً پیروز جنگ نخواهد بود»!
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
☘☘☘
افسانه سوئد سوسیالیستی
اقتصاد امروز سوئد سوسیالیستی است؟ آیا دستاوردهای رفاهی این کشور در پرتو نزدیکی به این مکتب حاصل شده است؟ احتمالا برای برخی پاسخ این سوال به حدی بدیهی باشد که واکاوی را لازم نمیدانند. از این منظر سوئد بهشت سوسیالیستهای دنیا به حساب میآید. البته سوئد در دهههای ۷۰ و ۸۰ میلادی به سیاستهای سوسیالیستی گرایش داشت. اما اجرای این سیاستها آنچنان عجیب بود که صدای بسیاری از طرفداران حزب سوسیال دموکرات را نیز در آورده بود؛ طرفداران معروفی از جمله برگمان، کارگردان معروف سینما که در اعتراض به این سیاستها از سوئد مهاجرت کرد.
یکی دیگر از نقاط عطف اجتماعی در تاریخ سوئد تظاهرات ۹۰ هزار نفری مردم در خیابانهای استکهلم بود. با کُند شدن حرکت اقتصاد سوئد در دهه ۸۰ و بحرانی شدن اوضاع در ابتدای دهه ۹۰ اقتصاد سوئد با اجماعی سیاسی به سمت آزادسازی تغییر مسیر داد. کاهش مداخله دولت، خصوصیسازی بخش آموزش و بهداشت و صندوقهای بازنشستگی قدمهای بزرگی بودند که دولت سوئد به سمت اقتصاد آزاد برداشت. این تغییر مسیر هم در آمار و هم در کیفیت زندگی مردم را بهبود داد. وضعیت رفاهی امروز سوئد به شهادت گزارشهای متعدد مرهون آزادسازی اقتصاد است. سوئد سوسیالیستی و افزایش رفاه بیش از آنکه یک واقعیت باشد افسانهای برساخته است.
خیلیها سوئد را بهشت سوسیالیستها معرفی میکنند. این گزاره به حدی تکرار شده که به واقعیت شبیه شده است. حتی سوئد یک الگوی موفق در مواجهه با اقتصاد رقابتی در نظر گرفته میشود. اما در واقعیت آیا اقتصاد سوئد سوسیالیستی بوده است؟ سوئد در دورهای سیاستهای سوسیالیستی را تجربه کرد، اما کمتر از این گفته شد که نه تنها مدافعان اولیه این سیاستها، حاضر به زندگی در آن شرایط نشدند، بلکه آمارها از وخامت اوضاع اقتصادی این کشور خبر میدادند. نرخ تورم، بدهیهای دولت و تولید ناخالص داخلی، شاخصهایی بودند که نتوانستند رضایت مردم سوئد را تامین کنند. در زمان اجرای سیاستهای سوسیالیستی، سرانه رشد سوئد ۲/ ۱ درصد در سال بود، که حتی از میانگین جهانی نیز عقبتر مانده بود. اما موفقیت سوئد در دورهای بوده که این کشور کاملا از یک اقتصاد سوسیالیستی به لیبرالیسمی و رقابتی رسیده است.
دنیای اقتصاد
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
@flith
☘☘☘
افسانه سوئد سوسیالیستی
اقتصاد امروز سوئد سوسیالیستی است؟ آیا دستاوردهای رفاهی این کشور در پرتو نزدیکی به این مکتب حاصل شده است؟ احتمالا برای برخی پاسخ این سوال به حدی بدیهی باشد که واکاوی را لازم نمیدانند. از این منظر سوئد بهشت سوسیالیستهای دنیا به حساب میآید. البته سوئد در دهههای ۷۰ و ۸۰ میلادی به سیاستهای سوسیالیستی گرایش داشت. اما اجرای این سیاستها آنچنان عجیب بود که صدای بسیاری از طرفداران حزب سوسیال دموکرات را نیز در آورده بود؛ طرفداران معروفی از جمله برگمان، کارگردان معروف سینما که در اعتراض به این سیاستها از سوئد مهاجرت کرد.
یکی دیگر از نقاط عطف اجتماعی در تاریخ سوئد تظاهرات ۹۰ هزار نفری مردم در خیابانهای استکهلم بود. با کُند شدن حرکت اقتصاد سوئد در دهه ۸۰ و بحرانی شدن اوضاع در ابتدای دهه ۹۰ اقتصاد سوئد با اجماعی سیاسی به سمت آزادسازی تغییر مسیر داد. کاهش مداخله دولت، خصوصیسازی بخش آموزش و بهداشت و صندوقهای بازنشستگی قدمهای بزرگی بودند که دولت سوئد به سمت اقتصاد آزاد برداشت. این تغییر مسیر هم در آمار و هم در کیفیت زندگی مردم را بهبود داد. وضعیت رفاهی امروز سوئد به شهادت گزارشهای متعدد مرهون آزادسازی اقتصاد است. سوئد سوسیالیستی و افزایش رفاه بیش از آنکه یک واقعیت باشد افسانهای برساخته است.
خیلیها سوئد را بهشت سوسیالیستها معرفی میکنند. این گزاره به حدی تکرار شده که به واقعیت شبیه شده است. حتی سوئد یک الگوی موفق در مواجهه با اقتصاد رقابتی در نظر گرفته میشود. اما در واقعیت آیا اقتصاد سوئد سوسیالیستی بوده است؟ سوئد در دورهای سیاستهای سوسیالیستی را تجربه کرد، اما کمتر از این گفته شد که نه تنها مدافعان اولیه این سیاستها، حاضر به زندگی در آن شرایط نشدند، بلکه آمارها از وخامت اوضاع اقتصادی این کشور خبر میدادند. نرخ تورم، بدهیهای دولت و تولید ناخالص داخلی، شاخصهایی بودند که نتوانستند رضایت مردم سوئد را تامین کنند. در زمان اجرای سیاستهای سوسیالیستی، سرانه رشد سوئد ۲/ ۱ درصد در سال بود، که حتی از میانگین جهانی نیز عقبتر مانده بود. اما موفقیت سوئد در دورهای بوده که این کشور کاملا از یک اقتصاد سوسیالیستی به لیبرالیسمی و رقابتی رسیده است.
دنیای اقتصاد
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
🌐آیاهدف ترامپ تغییر نظام ایران است؟ یاتحکیم آن؟
🖌نوشته پروفسور پیتر بینارت
(Peter Beinart)
دانشگاه نیویورک
📝ترجمه: اسفندیار خدایی
▪️تجارب تاریخی نشان میدهد که تحریمهای اقتصادی موجب میشوندکنترل جامعه هدف به دست انحصارطلبان حاکم بیفتدو روند مردمسالاری به حاشیه رانده شود.تاریخچه طولانی مداخلات آمریکا در امور داخلی کشورهای مختلف نشان می دهدکه این مداخلات همواره یک مشکل را حل کرده اند اما مشکلات بزرگتری را به وجود آورده اند.مثلاً در دهه ۱۹۸۰دولت ریگان مجاهدین افغانی را علیه شوروی تجهیز و حمایت کرد.لکن همین مجاهدین،القاعده را بوجودآوردندو با مرگبارترین حملات یازده سپتامبر هزاران آمریکایی را به خاک و خون کشیدند و هزاران میلیارد دلار بودجه جنگ با تروریسم را روی دست مالیاتدهندگان آمریکایی گذاشتند.
▪️تحقیقات نشان دادهاند که تحریمها جوامع هدف را به سمت دیکتاتوری سوق میدهند.تحقیقات دانشگاه ممفیس توسط پروفسور دورین پکسن درسال ۲۰۰۹نشان دادکه تحریمهای ۱۹۸۱-۲۰۰۰وضعیت حقوق بشر درکشورهای هدف را خرابتر کرده بود.سال بعدتحقیقات مشترک همین پژوهشگر با پروفسور کوپردروری از دانشگاه میسوری نشان داد که جوامعی که هدف تحریم قرار گرفته اند در تمام شاخصهای دموکراسی افت کردهاند و به سمت دیکتاتوری متمایلتر شدهاند. اما چرا؟
1⃣ تحریمها موازنه قدرت را به نفع رژیم حاکم و به زیان مردم منتقد تغییر میدهند و موجب می شود منابع قدرت اقتصادی و سیاسی به دست حکومت بیفتد. تحریمها مردم را بیش از گذشته وابسته به جیب دولت کند و نیروهای دموکراتیک دستشان از این منابع خالی میماند. تحقیقات پروفسور کوپردروری و پکسن نشان داد که در شرایط تحریم دولتها منابع مالی را به سمت هواداران خود سوق می دهند تا اثرات تحریمها بر آنان را کم کنند و حمایت ایشان را برای ادامه حکومت خود تضمین کنند. در سال ۱۹۸۵ سازمان ملل با طرح نفت در برابر غذا موجب تقویت رژیم صدام شد. زیرا این رژیم با کنترل دفترچه های توزیع مواد غذایی، خانوارهای عراقی را مطیع و وابسته به خود گرداند.
2⃣ تحریمها موجب فرار مغزها و استعدادهای هوادار دموکراسی می شود و زمینه را برای سلطه دیکتاتوری بر جامعه فراهم می کند. برآوردها نشان میدهند که بیش از سه میلیون نفر از نیروهای متخصص عراقی در دهه ۱۹۹۰ این کشور را ترک کردند. نیروهای متخصص باقیمانده در عراق دست از کارهای پژوهشی و صنعتی برداشتند زیرا درآمدی عایدشان نمی شد و سرمایه های انسانی عراق تلف شد و این کشور به دست اندک نیروهای بی تجربه هوادار دولت اداره می شد.
3⃣ تحریمها طبقه متوسط یعنی موتور محرکه دموکراسی را متلاشی می کنند و به جمعیت فقیری می افزایند که خواسته آنان فقط سیر کردن شکمشان خواهد بود نه آزادی و مشارکت در تعیین سرنوشت خود. فقر و بیکاری فقط به بیماری و عدم امنیت منجر نمی شود، بلکه فرهنگ و باور مردم را نیز فاسد می کند و همبستگی اجتماعی را متلاشی می کند و زور را جانشین قانون می کند. پروفسور لی جونز از دانشگاه کوین مری در کتاب «جامعه محاصره شده» درباره عراق مینویسد:
اتحاد تحریمها و دیکتاتوری موجب شد که مقاومت دموکراتیک در مقابل صدام متلاشی گردد. اینگونه بود که بعد از سقوط صدام، افراط گرایان داعشی بر عراق حاکم شدند و سایه آنها دهها سال دیگر ادامه خواهد داشت.
▪️ایران عراق نیست و زیرساختهای اجتماعی و اقتصادی ایران از عراق غنیتر است. اما چهل سال است که این کشور نیز با گونه های خفیفی از تحریمها دست و پنجه نرم می کند. این تحریمها فقط در سالهای ۱۳۹۰-۱۳۹۳ دوره اوباما شدید و فراگیر بودهاند. در همین سالها ارزش پول ایران و درآمد مردم را به شدت کاهش یافت. این تحریمها موجب شد که اقتصاد ایران به انحصار نظامیان درآید و فساد اقتصادی در این کشور فراگیر شود. این نظامیان با دور زدن تحریمها درآمد سرشاری کسب کنند و بازار تولید و توزیع را در انحصار خود گرفتند و بخش خصوصی و طبقه متوسط را به حاشیه رانده شدند.
▪️دولت ترامپ باخروج از برجام و تحریم ایران قدم در همان راه گذاشته است و جنبش مردمسالاری نوپا را هدف قرار داده است و میرود که چشمه های امید به صلح و امنیت در منطقه خاورمیانه را بخشکاند و جامعه مدنی ایران را تضعیف و افراط گرایان را تقویت کند. به گفته یکی از کارشناسان ایرانی، وقتی که مردم زیر خط فقر له می شوند، تنها آرزوی آنها لقمهای نان برای زنده ماندن خواهد بود نه تغییرات دموکراتیک سیاسی. تحریمهای ایران طبقه متوسط را تضعیف میکند و ندای مردمسالاری را به حاشیه میراند و قدرت حاکمه را مستحکمتر و چابکتر میسازد و تنها راهی که پیش روی نخبگان می گذارد فرار مغزها خواهد بود.
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
@flith
🌐آیاهدف ترامپ تغییر نظام ایران است؟ یاتحکیم آن؟
🖌نوشته پروفسور پیتر بینارت
(Peter Beinart)
دانشگاه نیویورک
📝ترجمه: اسفندیار خدایی
▪️تجارب تاریخی نشان میدهد که تحریمهای اقتصادی موجب میشوندکنترل جامعه هدف به دست انحصارطلبان حاکم بیفتدو روند مردمسالاری به حاشیه رانده شود.تاریخچه طولانی مداخلات آمریکا در امور داخلی کشورهای مختلف نشان می دهدکه این مداخلات همواره یک مشکل را حل کرده اند اما مشکلات بزرگتری را به وجود آورده اند.مثلاً در دهه ۱۹۸۰دولت ریگان مجاهدین افغانی را علیه شوروی تجهیز و حمایت کرد.لکن همین مجاهدین،القاعده را بوجودآوردندو با مرگبارترین حملات یازده سپتامبر هزاران آمریکایی را به خاک و خون کشیدند و هزاران میلیارد دلار بودجه جنگ با تروریسم را روی دست مالیاتدهندگان آمریکایی گذاشتند.
▪️تحقیقات نشان دادهاند که تحریمها جوامع هدف را به سمت دیکتاتوری سوق میدهند.تحقیقات دانشگاه ممفیس توسط پروفسور دورین پکسن درسال ۲۰۰۹نشان دادکه تحریمهای ۱۹۸۱-۲۰۰۰وضعیت حقوق بشر درکشورهای هدف را خرابتر کرده بود.سال بعدتحقیقات مشترک همین پژوهشگر با پروفسور کوپردروری از دانشگاه میسوری نشان داد که جوامعی که هدف تحریم قرار گرفته اند در تمام شاخصهای دموکراسی افت کردهاند و به سمت دیکتاتوری متمایلتر شدهاند. اما چرا؟
1⃣ تحریمها موازنه قدرت را به نفع رژیم حاکم و به زیان مردم منتقد تغییر میدهند و موجب می شود منابع قدرت اقتصادی و سیاسی به دست حکومت بیفتد. تحریمها مردم را بیش از گذشته وابسته به جیب دولت کند و نیروهای دموکراتیک دستشان از این منابع خالی میماند. تحقیقات پروفسور کوپردروری و پکسن نشان داد که در شرایط تحریم دولتها منابع مالی را به سمت هواداران خود سوق می دهند تا اثرات تحریمها بر آنان را کم کنند و حمایت ایشان را برای ادامه حکومت خود تضمین کنند. در سال ۱۹۸۵ سازمان ملل با طرح نفت در برابر غذا موجب تقویت رژیم صدام شد. زیرا این رژیم با کنترل دفترچه های توزیع مواد غذایی، خانوارهای عراقی را مطیع و وابسته به خود گرداند.
2⃣ تحریمها موجب فرار مغزها و استعدادهای هوادار دموکراسی می شود و زمینه را برای سلطه دیکتاتوری بر جامعه فراهم می کند. برآوردها نشان میدهند که بیش از سه میلیون نفر از نیروهای متخصص عراقی در دهه ۱۹۹۰ این کشور را ترک کردند. نیروهای متخصص باقیمانده در عراق دست از کارهای پژوهشی و صنعتی برداشتند زیرا درآمدی عایدشان نمی شد و سرمایه های انسانی عراق تلف شد و این کشور به دست اندک نیروهای بی تجربه هوادار دولت اداره می شد.
3⃣ تحریمها طبقه متوسط یعنی موتور محرکه دموکراسی را متلاشی می کنند و به جمعیت فقیری می افزایند که خواسته آنان فقط سیر کردن شکمشان خواهد بود نه آزادی و مشارکت در تعیین سرنوشت خود. فقر و بیکاری فقط به بیماری و عدم امنیت منجر نمی شود، بلکه فرهنگ و باور مردم را نیز فاسد می کند و همبستگی اجتماعی را متلاشی می کند و زور را جانشین قانون می کند. پروفسور لی جونز از دانشگاه کوین مری در کتاب «جامعه محاصره شده» درباره عراق مینویسد:
اتحاد تحریمها و دیکتاتوری موجب شد که مقاومت دموکراتیک در مقابل صدام متلاشی گردد. اینگونه بود که بعد از سقوط صدام، افراط گرایان داعشی بر عراق حاکم شدند و سایه آنها دهها سال دیگر ادامه خواهد داشت.
▪️ایران عراق نیست و زیرساختهای اجتماعی و اقتصادی ایران از عراق غنیتر است. اما چهل سال است که این کشور نیز با گونه های خفیفی از تحریمها دست و پنجه نرم می کند. این تحریمها فقط در سالهای ۱۳۹۰-۱۳۹۳ دوره اوباما شدید و فراگیر بودهاند. در همین سالها ارزش پول ایران و درآمد مردم را به شدت کاهش یافت. این تحریمها موجب شد که اقتصاد ایران به انحصار نظامیان درآید و فساد اقتصادی در این کشور فراگیر شود. این نظامیان با دور زدن تحریمها درآمد سرشاری کسب کنند و بازار تولید و توزیع را در انحصار خود گرفتند و بخش خصوصی و طبقه متوسط را به حاشیه رانده شدند.
▪️دولت ترامپ باخروج از برجام و تحریم ایران قدم در همان راه گذاشته است و جنبش مردمسالاری نوپا را هدف قرار داده است و میرود که چشمه های امید به صلح و امنیت در منطقه خاورمیانه را بخشکاند و جامعه مدنی ایران را تضعیف و افراط گرایان را تقویت کند. به گفته یکی از کارشناسان ایرانی، وقتی که مردم زیر خط فقر له می شوند، تنها آرزوی آنها لقمهای نان برای زنده ماندن خواهد بود نه تغییرات دموکراتیک سیاسی. تحریمهای ایران طبقه متوسط را تضعیف میکند و ندای مردمسالاری را به حاشیه میراند و قدرت حاکمه را مستحکمتر و چابکتر میسازد و تنها راهی که پیش روی نخبگان می گذارد فرار مغزها خواهد بود.
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شغل شریف؟ داماد!
امروز دیگر عباراتی مانند «آقازاده» و «ژنخوب» برای همه آشناست اما هنوز کسی واژه مناسبی برای توصیف افرادی که وصلت با دختران برخی مدیران ارشد منجر به پیشرفت ناگهانی آنان شده، نیافته است.
با دیدن این ویدئوی "فراز" با کسانی که مهمترین شغل زندگیشان "دامادی" است آشنا شوید.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
امروز دیگر عباراتی مانند «آقازاده» و «ژنخوب» برای همه آشناست اما هنوز کسی واژه مناسبی برای توصیف افرادی که وصلت با دختران برخی مدیران ارشد منجر به پیشرفت ناگهانی آنان شده، نیافته است.
با دیدن این ویدئوی "فراز" با کسانی که مهمترین شغل زندگیشان "دامادی" است آشنا شوید.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در این تیزر، استاد شجریان در معرفی خود میگوید: من محمدرضا شجریان، فرزند ایران؛ صدای من جزوی از فرهنگ کهن ایران است که میخواهد به مردم جهان یادآور شود که ما دارای چه فرهنگی بودیم. فرهنگ انسانی، عشق، صلح و صفا. و پیامی جز دوستی، عشق، و زندگی و خوشحالی در زندگی برای مردم نداریم. اگر هم گلهای میکنیم برای این است که نارساییها برطرف بشود و زندگی به مردم برسد.»
مستند "صدای خس و خاشاک" که توسط کمپانی امریکایی "متیلدا پروداکشنز" ساخته شده، قصد دارد زندگی شخصی و هنری آقای شجریان را به مخاطب غربی معرفی کند.
#یکم_مهر_زاد_روز_استاد_فرخنده
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
مستند "صدای خس و خاشاک" که توسط کمپانی امریکایی "متیلدا پروداکشنز" ساخته شده، قصد دارد زندگی شخصی و هنری آقای شجریان را به مخاطب غربی معرفی کند.
#یکم_مهر_زاد_روز_استاد_فرخنده
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
ماجرای ساعت ها
یک وقت در میدان مخبرالدوله دو تا ساعت بود که شهرداری نصب کرده بود، یکی رو به جنوب و یکی روبه شمال. این دو ساعت هیچ وقت نبود که با هم مطابق باشند، اغلب یکی دو دقیقه و گاهی یکی دو ساعت با هم تفاوت داشتند.
خدا رحمت کند محمد مسعود را، در روزنامه مرد امروز نوشته بود: هر وقت این دو ساعت با هم میزان بشوند، کار مملکت هم میزان خواهد شد. این نکته آن قدر ظریف بود که دهان به دهان می گشت و شهرداری چون دید که واقعا نمیتواند این نقص را رفع کند، برای رهایی از شماتت مردم، آن ساعت ها و ستون ساعت را از میدان برداشت. حاجی مرد و شترخلاص!
به عقیده من معجزه کشور سوئیس در بانکداری و ثبات اقتصادی آن نیست، در این که تورم در آن جا از همه کشورها کمتر است هم نیست، در بی طرفی نیست، در عدم شرکت در جنگ نیست، در عدم قبول عضویت در اتحادیه اروپا هم نیست، در آب و هوا و نظافت و لطافت و ادب مردم آن نیست، معجزه سوئیس در این است که بیش از پنجاه عدد ساعت، با شکل و شمایل های مختلف فقط و فقط در سالن فرودگاه آن است، و هیچ کدام از این ساعت ها حتا یک ثانیه با هم تفاوت ندارند.
توفیق سوئیس در همین امرجزئی ما را آگاه می کند چنین ملت هایی میتوانند معجزه سیاسی و اقتصادی هم داشته باشند.
احمد قریشی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
ماجرای ساعت ها
یک وقت در میدان مخبرالدوله دو تا ساعت بود که شهرداری نصب کرده بود، یکی رو به جنوب و یکی روبه شمال. این دو ساعت هیچ وقت نبود که با هم مطابق باشند، اغلب یکی دو دقیقه و گاهی یکی دو ساعت با هم تفاوت داشتند.
خدا رحمت کند محمد مسعود را، در روزنامه مرد امروز نوشته بود: هر وقت این دو ساعت با هم میزان بشوند، کار مملکت هم میزان خواهد شد. این نکته آن قدر ظریف بود که دهان به دهان می گشت و شهرداری چون دید که واقعا نمیتواند این نقص را رفع کند، برای رهایی از شماتت مردم، آن ساعت ها و ستون ساعت را از میدان برداشت. حاجی مرد و شترخلاص!
به عقیده من معجزه کشور سوئیس در بانکداری و ثبات اقتصادی آن نیست، در این که تورم در آن جا از همه کشورها کمتر است هم نیست، در بی طرفی نیست، در عدم شرکت در جنگ نیست، در عدم قبول عضویت در اتحادیه اروپا هم نیست، در آب و هوا و نظافت و لطافت و ادب مردم آن نیست، معجزه سوئیس در این است که بیش از پنجاه عدد ساعت، با شکل و شمایل های مختلف فقط و فقط در سالن فرودگاه آن است، و هیچ کدام از این ساعت ها حتا یک ثانیه با هم تفاوت ندارند.
توفیق سوئیس در همین امرجزئی ما را آگاه می کند چنین ملت هایی میتوانند معجزه سیاسی و اقتصادی هم داشته باشند.
احمد قریشی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پول بده تا زنده بمانی!
#شهریار_زرشناس :
💬 بیمارستانها نباید خصوصی باشند، بیمارستان بنگاه اقتصادی نیست. اگر قرار باشد سلامت و حیات آدمها را به دست محرکهای سودمحورِ اقتصادی بسپارید، جامعه نابود می شود
این فاجعه است که بیمارستانها را #طبقاتی کنید و پزشکان را تبدیل به سهامدارِ #سرمایهدار بیمارستانهایی کنید که بنگاه اقتصادی شدهاند.
ورود بخش خصوصی به حوزههای حیاتیِ زندگی انسانها، مثل سلامت و آموزش و پرورش خطرناک است. آموزش و بهداشت رایگان جزء قانون اساسی ماست.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#شهریار_زرشناس :
💬 بیمارستانها نباید خصوصی باشند، بیمارستان بنگاه اقتصادی نیست. اگر قرار باشد سلامت و حیات آدمها را به دست محرکهای سودمحورِ اقتصادی بسپارید، جامعه نابود می شود
این فاجعه است که بیمارستانها را #طبقاتی کنید و پزشکان را تبدیل به سهامدارِ #سرمایهدار بیمارستانهایی کنید که بنگاه اقتصادی شدهاند.
ورود بخش خصوصی به حوزههای حیاتیِ زندگی انسانها، مثل سلامت و آموزش و پرورش خطرناک است. آموزش و بهداشت رایگان جزء قانون اساسی ماست.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در حاشیهی دیدار دیروز فینال والیبال قهرمانی آسیا بین ایران و استرالیا که به برتری سه بر صفر ایران و قهرمانی کشورمان در آسیا انجامید این پدر استرالیایی در کنار دو دختر خردسال و همسرش وارد استادیوم آزادی میشود و کنار هم از دیدن والیبال لذت میبرند اما پدر ایرانی اگر بخواهد در کنار خانوادهاش باشد پشت درها میماند!
محیط برای خارجیها فراهم است و برای ایرانیها خیر!
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
محیط برای خارجیها فراهم است و برای ایرانیها خیر!
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
تنها نهادی که در ایران تغییر نمیکند کدام است؟!
سروش بامداد
بانک، سینما، اطلاع رسانی، غذا، سیاست و غالب مؤلفه های دیگر همه تغییر کردهاند اما انگار یک نهاد یا یک ساختار هر اتفاقی که می افتد تغییر نمیکند!
با اتومبیل در شهر تردد می کنی. 50 سال قبل اما چقدر تردد با اتومبیل شخصی در شهر وجود داشت؟
کانال تلگرامی خود را چک می کنی. 50 سال قبل وسیله اطلاع رسانی چه بود؟
از طریق اینترنت پول جا به جا می کنی. 50 سال قبل انتقال پول جز با مراجعه به بانک ممکن نبود.
با فشار دادن چند دکمه می توانی به کانال های مختلف تلویزیونی در جاهای مختلف دنیا سرک بکشی. 50 سال قبل اگر هم تلویزیون داشتی محدود به دوسه کانال بود با تصاویر سیاه و سفید یا تلفن، همه جا همراه توست.
همه چیز در این 50 سال تغییر کرده الا یک نهاد!
حتی مسجد سنتی دیگر تنها مسجد نیست و در زیر زمین آن هایپر برقرار است و درکنار رستوران تأسیس کرده اند.
سالن سینما هم سینمای 50 سال قبل نیست و می توان در طبقات فوقانی پردیس های تجاری در سالن های مدرن فیلم تماشا کرد.
کتاب خواندن هم تغییر کرده و مثل 50 سال قبل نیست. هم روی گوشی می توان کتاب خواند هم کتاب گویا برایت کتاب می خواند. البته در دیاری که دانستن فضیلت نباشد کتاب خوانی چندان هم رایج نیست.
اینها تنها مثال هایی است که نشان می دهد به هر سو و هر جا که می نگری می بینی همه تغییر کرده اند الا یک ساختار!
50 سال قبل خانواده ها چند فرزند داشتند و حالا شمار خانوارهای بی فرزند رو به فزونی است چه رسد به یک یا دو فرزند.
دقت می کنید؟ همه تغییر کرده اند الا یک جا!
اما اینجا کجاست که پس از 50 سال تغییر نکرده؟ مدرسه و ساختار آموزش و پرورش است.
50 سال پیش با نمره می ترساندند و حالا هم می ترسانند. 50 سال قبل مهارت ویژه ای آموزش داده نمی شد و تکیه بر محفوظاتی بود که به سرعت رخت بر می بست و حالا هم هست.
50 سال قبل کلاس یعنی یک اتاق با تعدادی نیمکت و در فضایی که تنفس گاه دشوار می شد و معلمی که خسته وارد کلاس می شد و یک راست می رفت سراغ کتاب و درس و چشم به چشم یکایک بچه ها نمی دوخت تا ببیند اگر امروز حسن خواب آلود است چرا و آن سوتر اگر نازنین مثل هر روز سر حال نیست چه اتفاقی افتاده است. آنچه انگار فراموش شده «حال» و فرآیند رشد است. وزیر هم درباره کنکور حرف می زند و انگار دغدغه همه « فردا» و کنکور دانشگاه هاست که قاعدتا نباید ربطی به آموزش و پرورش داشته باشد. کنکور یک مسابقه است. کل سیستم آموزشی را که نمی شود بر پایه مسابقه ورود به دانشگاه ها تنظیم کرد.
بچه ها را مدام مقایسه کردن و کار گروهی را یاد ندادن 50 سال پیش بود و حالا هم هست.
بچه، نمره نمی آورد و معلم برای تحقیر یا جلب توجه والدین نمره یک رقمی را درشت تر می نویسد و از کودک می خواهد بیشتر تلاش کند! یک چیز اما عوض شده و آن نوع نگاه والدین است. پدر به جای شماتت فرزند کنار نمره می نویسد: البته بهتر است شما هم شیوه آموزش خود را تغییر دهید.
شماری از معلمان البته چنین می کنند اما ساختار کهنه است. آنها هم گرفتار ساختار کهنه اند و بیش از همه آنها رنج می برند.
شاید بگویید به جای گچ روی تخته سیاه با ماژیک روی تخته سفید می نویسند یا برخی به تغییر محتوای کتاب های درسی اشاره کنند.
انگار در آموزش و پرورش «در» به روی همان پاشنه می چرخد که از 50 سال پیش می چرخیده است.
بچه ها همچنان حفظ می کنند. همچنان مهارت های زندگی را نمی آموزند. همچنان انقلاب هوش در مدارس به جریان نبفتاده و به جز استفاده های ابتدایی و ابزاری اتفاقی نیفتاده و 90 درصد بودجه آموزش و پرورش صرف حقوق و مزایا و پاداش ها می شود و با این حساب تفاوتی ندارد که کی وزیر است. چون 10 درصد بودجه را بیشتر در اختیار ندارد.
این که پدر و مادرها همان حرف هایی را در مدرسه بشنوند که خودشان موقع تحصیل می شنیدند و حتی شکل ظاهری هم تغییر نکرده تنها به درد تجدید خاطره و احساس نوستالژیک می خورد.
56 سال قبل و در سوم دی ماه 1340 محمد درخشش وزیر وقت آموزش و پرورش که در آن زمان به آن وزارت فرهنگ می گفتند در پیامی تصریح کرد: مصمم هستیم تحولی در برنامه های تحصیلی به وجود آوریم. 50 سال است که همه از تصمیم به تحول و تغییر خبر می دهند و یگانه اتفاقی که رخ نمی دهد همین تغییر است.
یک بار دیگر به این موضوع فکر کنیم که چرا همه جا تغییر کرده ولی این نهاد تغییر نمی کند؟ نه این که دیگران که می گوییم تغییر کرده اند الزاما رو به جلو بوده اما به هر رو تغییر می بینی. یا نه این که دراینجا هیچ کس نخواهد، اما انگار نمی شود که نمی شود!
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
تنها نهادی که در ایران تغییر نمیکند کدام است؟!
سروش بامداد
بانک، سینما، اطلاع رسانی، غذا، سیاست و غالب مؤلفه های دیگر همه تغییر کردهاند اما انگار یک نهاد یا یک ساختار هر اتفاقی که می افتد تغییر نمیکند!
با اتومبیل در شهر تردد می کنی. 50 سال قبل اما چقدر تردد با اتومبیل شخصی در شهر وجود داشت؟
کانال تلگرامی خود را چک می کنی. 50 سال قبل وسیله اطلاع رسانی چه بود؟
از طریق اینترنت پول جا به جا می کنی. 50 سال قبل انتقال پول جز با مراجعه به بانک ممکن نبود.
با فشار دادن چند دکمه می توانی به کانال های مختلف تلویزیونی در جاهای مختلف دنیا سرک بکشی. 50 سال قبل اگر هم تلویزیون داشتی محدود به دوسه کانال بود با تصاویر سیاه و سفید یا تلفن، همه جا همراه توست.
همه چیز در این 50 سال تغییر کرده الا یک نهاد!
حتی مسجد سنتی دیگر تنها مسجد نیست و در زیر زمین آن هایپر برقرار است و درکنار رستوران تأسیس کرده اند.
سالن سینما هم سینمای 50 سال قبل نیست و می توان در طبقات فوقانی پردیس های تجاری در سالن های مدرن فیلم تماشا کرد.
کتاب خواندن هم تغییر کرده و مثل 50 سال قبل نیست. هم روی گوشی می توان کتاب خواند هم کتاب گویا برایت کتاب می خواند. البته در دیاری که دانستن فضیلت نباشد کتاب خوانی چندان هم رایج نیست.
اینها تنها مثال هایی است که نشان می دهد به هر سو و هر جا که می نگری می بینی همه تغییر کرده اند الا یک ساختار!
50 سال قبل خانواده ها چند فرزند داشتند و حالا شمار خانوارهای بی فرزند رو به فزونی است چه رسد به یک یا دو فرزند.
دقت می کنید؟ همه تغییر کرده اند الا یک جا!
اما اینجا کجاست که پس از 50 سال تغییر نکرده؟ مدرسه و ساختار آموزش و پرورش است.
50 سال پیش با نمره می ترساندند و حالا هم می ترسانند. 50 سال قبل مهارت ویژه ای آموزش داده نمی شد و تکیه بر محفوظاتی بود که به سرعت رخت بر می بست و حالا هم هست.
50 سال قبل کلاس یعنی یک اتاق با تعدادی نیمکت و در فضایی که تنفس گاه دشوار می شد و معلمی که خسته وارد کلاس می شد و یک راست می رفت سراغ کتاب و درس و چشم به چشم یکایک بچه ها نمی دوخت تا ببیند اگر امروز حسن خواب آلود است چرا و آن سوتر اگر نازنین مثل هر روز سر حال نیست چه اتفاقی افتاده است. آنچه انگار فراموش شده «حال» و فرآیند رشد است. وزیر هم درباره کنکور حرف می زند و انگار دغدغه همه « فردا» و کنکور دانشگاه هاست که قاعدتا نباید ربطی به آموزش و پرورش داشته باشد. کنکور یک مسابقه است. کل سیستم آموزشی را که نمی شود بر پایه مسابقه ورود به دانشگاه ها تنظیم کرد.
بچه ها را مدام مقایسه کردن و کار گروهی را یاد ندادن 50 سال پیش بود و حالا هم هست.
بچه، نمره نمی آورد و معلم برای تحقیر یا جلب توجه والدین نمره یک رقمی را درشت تر می نویسد و از کودک می خواهد بیشتر تلاش کند! یک چیز اما عوض شده و آن نوع نگاه والدین است. پدر به جای شماتت فرزند کنار نمره می نویسد: البته بهتر است شما هم شیوه آموزش خود را تغییر دهید.
شماری از معلمان البته چنین می کنند اما ساختار کهنه است. آنها هم گرفتار ساختار کهنه اند و بیش از همه آنها رنج می برند.
شاید بگویید به جای گچ روی تخته سیاه با ماژیک روی تخته سفید می نویسند یا برخی به تغییر محتوای کتاب های درسی اشاره کنند.
انگار در آموزش و پرورش «در» به روی همان پاشنه می چرخد که از 50 سال پیش می چرخیده است.
بچه ها همچنان حفظ می کنند. همچنان مهارت های زندگی را نمی آموزند. همچنان انقلاب هوش در مدارس به جریان نبفتاده و به جز استفاده های ابتدایی و ابزاری اتفاقی نیفتاده و 90 درصد بودجه آموزش و پرورش صرف حقوق و مزایا و پاداش ها می شود و با این حساب تفاوتی ندارد که کی وزیر است. چون 10 درصد بودجه را بیشتر در اختیار ندارد.
این که پدر و مادرها همان حرف هایی را در مدرسه بشنوند که خودشان موقع تحصیل می شنیدند و حتی شکل ظاهری هم تغییر نکرده تنها به درد تجدید خاطره و احساس نوستالژیک می خورد.
56 سال قبل و در سوم دی ماه 1340 محمد درخشش وزیر وقت آموزش و پرورش که در آن زمان به آن وزارت فرهنگ می گفتند در پیامی تصریح کرد: مصمم هستیم تحولی در برنامه های تحصیلی به وجود آوریم. 50 سال است که همه از تصمیم به تحول و تغییر خبر می دهند و یگانه اتفاقی که رخ نمی دهد همین تغییر است.
یک بار دیگر به این موضوع فکر کنیم که چرا همه جا تغییر کرده ولی این نهاد تغییر نمی کند؟ نه این که دیگران که می گوییم تغییر کرده اند الزاما رو به جلو بوده اما به هر رو تغییر می بینی. یا نه این که دراینجا هیچ کس نخواهد، اما انگار نمی شود که نمی شود!
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
همین ۴۰ ثانیه ثابت میکند ۴۰ سال مسئولین فقط گند زدن
رقیب چینی بوگاتی ، هونگچی S9 با قیمت 2 میلیون یورو !
- خودروسازی حرفه ای چین ۱۸ سال است که شروع شده و و خودروسازی ایران ۵۱ سال !
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
رقیب چینی بوگاتی ، هونگچی S9 با قیمت 2 میلیون یورو !
- خودروسازی حرفه ای چین ۱۸ سال است که شروع شده و و خودروسازی ایران ۵۱ سال !
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یک جوان ۲۰ ساله با کنار هم قرار دادن این تصاویر یک کلیپ ۱۰۰ ثانیه ای شاهکار برای بشریت ساخته که دیدنش را به تک تک شما توصیه می کنم! این کلیپ تحسین و تشویق بسیاری از بزرگان و بینندگان را به همراه داشته و جوایز بسیاری برده است! به نظرم روی هر تصویر استُپ کنید و چند ثانیه بیشتر ببینید! این دقیقا قصه پر غصه تک تک ما ایرانیان و جهانیان است! انگار همه را به اسارت گرفته اند و سالهاست اسیر شده ایم و خبر نداریم!
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
«علم برتر است یا تتلو؟»
از قضا درست در روز بازگشایی مدرسهها، اول مهر، خبر مضحکی حتی در رسانههای جدی پخش میشود. امیرحسین مقصودلو، معروف به تتلو، در اینستاگرام از دنبالکنندگانش خواسته است برایش چند میلیون کامنت بگذارند تا رکورد کامنتگذاری اینستاگرامی شکسته شود و اعلاحضرت هم در مقابل فالووِرنوازی خواهد کرد و آهنگ جدیدش را منتشر میکند. هواداران هم کوتاهی نکردهاند و لبیکگویان تا این لحظهای که این متن را مینگارم قریب شانزده میلیون کامنت برایش گذاشتهاند. چه رکوردشکنی اندوهباری...
پیش از هر چیز بگویم که برای شخص تتلو و سبک زندگیاش احترام قائلم و حتی حاضرم او را در مقایسه با برخی ستایش کنم. تتلو هر چه هست با خودش و محیط اطرافش صادق است. به شخصه افرادی را که ظاهر و باطنشان یکی است بر دورویانِ ظاهرفریب و کژاندیشان ظاهرالصلاح که شمارشان هم کم نیست ــ و هیچگاه در فرهنگ ما شمارشان کم نبوده است ــ ترجیح میدهم.
️
تتلو مختار است آنسان که دوست دارد زندگی کند و زندگی شخصیاش به کسی ارتباط ندارد. اما مسئله از جایی اجتماعی میشود (و به دیگران هم ربط مییابد) که او نماد یک ذوق و سلیقه میشود و با گفتار و کردار و سبک زندگی خود بخشی از جامعه را نمایندگی میکند.
اینکه بخشی از جامعه به چه محصول فرهنگی میل دارد، ذائقۀ جامعه را نشان میدهد و این ذائقه پر از نکات گویا دربارۀ کارنامۀ فرهنگی جامعه است. برای اینکه یادآوری کنم در مورد چه حرف میزنیم، فقط دو سطر از ترانههای تتلو را ــ جسارتاً ـــ بدون روتوش و سانسور بخوانیم: «جلوی غریبهها هی خودتو لخت میکنی! / تو اصلاً خوشت میاد اعصابمو تخمی کنی! / جلو هر خری راحت حرف رکیک میزنی / توی لاشی حتی با رفیقامم تیک میزنی...» آن کامنتگذاری پانزده میلیونی نتیجۀ عشق وافر به چنین آثاری است...
انتظار ندارم «ذوق و سلیقۀ عامه» دنبال ژیمنوپِدیهای اریک ساتی و آداجوهای باخ باشد؛ سلیقۀ عامه همیشه شکنجهگر روح و روانِ سختسلیقگان است. اما مسئله این است که این «سلیقۀ عام» تا حد زیادی بازتابدهندۀ عیار جامعه نیز هست؛ بازتابدهندۀ مسیر جامعه، میزان پروردگی ذهن جمعی و در یک کلام نوعی «سنجۀ فرهنگیـاجتماعی» است؛ نوعی «عمقسنج» است. ذوق عامه، اینکه مردم از چه خوششان میآید و چهچیز را دنبال (فالو) میکنند مهم است و حال و روز آن جامعه را تا حدی نشان میدهد. تردید نکنیم که «از کوزه همان برون تراود که در اوست».
حرف اصلیام این است که معتقدم ما دچار نوعی «بحران نیروی انسانی» هستیم. مشکل ضعف نیروی انسانی را همیشه داشتهایم، اما امروز به بحران بدل شده است چون دستگاههای انسانسازیمان دچار مشکلات اساسی است.
کیفیت نیروی انسانی ما و در نتیجه کیفیت جامعه و میزان زایایی ما رشد که نمیکند هیچ، در افول مستمر به سر میبرد. دلایل این افول متکثر و گونهگون است و تقصیر آن هم به گردن همه است. اما در این میان سیاستگذاران که در بارۀ ساختارهای آموزشی، نحوۀ تقسیم منابع، محتواهای فرهنگی و تقریباً همهچیز تصمیمگیری میکنند، بیش از همه مقصرند.
سیاستهای فرهنگی تنگنظرانه به چیزی بهتر از این ختم نمیشود. وقتی «محتوا»ی فرهنگی فدای «شکل و ظاهر» تحمیلی میشود و همۀ ابزارها و داشتهها و ثروتهای عمومی خرج (و قربانی) یک اندیشه و یک نگاه رسمی میشود، وقتی فقط یک قرائت از هر چیز ترویج میشود و حتی گاه محتوای فرهنگی ناب تحمل نمیشود، نتیجه ظهور و رکوردشکنی تتلو و تتلوهاست.
ما که گُل بودیم (از آن گلها که تتلو میکشد)، گویا قرار است به سرعت به انواع سبزهها هم آراسته شویم. منتظر باشیم تا پدیدههای اینچنینی روزبهروز هم بیشتر شود.
در جامعهای که مردمانش به دلیل شلاقگردانیِ کاپیتالیسم بنجل، دلّالانه و غیرمولّد حاکم به ناگزیر هر روز مادیتر میشوند و از دیگر سو علم به همهکار میآید مگر امرار معاش و ارتقای جایگاه اجتماعی (چون همهچیز قلابی شده)، بنابراین پرسش دیرینۀ «علم برتر است یا ثروت؟» دیگر دوگانهای نابجا و پرسشی بیمعناست.
امروز به مرحلهای رسیدهایم که باید بپرسیم «علم برتر است یا تتلو؟» تتلویی که تا همین یکی دو سال پیش چیزی نمانده بود به یک بازیگر سیاسی بزرگی هم تبدیل شود. به گمانم خودش حوصله نداشت سیاسیتر از آن شود، وگرنه راه باز بود...
✍مهدی تدینی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
«علم برتر است یا تتلو؟»
از قضا درست در روز بازگشایی مدرسهها، اول مهر، خبر مضحکی حتی در رسانههای جدی پخش میشود. امیرحسین مقصودلو، معروف به تتلو، در اینستاگرام از دنبالکنندگانش خواسته است برایش چند میلیون کامنت بگذارند تا رکورد کامنتگذاری اینستاگرامی شکسته شود و اعلاحضرت هم در مقابل فالووِرنوازی خواهد کرد و آهنگ جدیدش را منتشر میکند. هواداران هم کوتاهی نکردهاند و لبیکگویان تا این لحظهای که این متن را مینگارم قریب شانزده میلیون کامنت برایش گذاشتهاند. چه رکوردشکنی اندوهباری...
پیش از هر چیز بگویم که برای شخص تتلو و سبک زندگیاش احترام قائلم و حتی حاضرم او را در مقایسه با برخی ستایش کنم. تتلو هر چه هست با خودش و محیط اطرافش صادق است. به شخصه افرادی را که ظاهر و باطنشان یکی است بر دورویانِ ظاهرفریب و کژاندیشان ظاهرالصلاح که شمارشان هم کم نیست ــ و هیچگاه در فرهنگ ما شمارشان کم نبوده است ــ ترجیح میدهم.
️
تتلو مختار است آنسان که دوست دارد زندگی کند و زندگی شخصیاش به کسی ارتباط ندارد. اما مسئله از جایی اجتماعی میشود (و به دیگران هم ربط مییابد) که او نماد یک ذوق و سلیقه میشود و با گفتار و کردار و سبک زندگی خود بخشی از جامعه را نمایندگی میکند.
اینکه بخشی از جامعه به چه محصول فرهنگی میل دارد، ذائقۀ جامعه را نشان میدهد و این ذائقه پر از نکات گویا دربارۀ کارنامۀ فرهنگی جامعه است. برای اینکه یادآوری کنم در مورد چه حرف میزنیم، فقط دو سطر از ترانههای تتلو را ــ جسارتاً ـــ بدون روتوش و سانسور بخوانیم: «جلوی غریبهها هی خودتو لخت میکنی! / تو اصلاً خوشت میاد اعصابمو تخمی کنی! / جلو هر خری راحت حرف رکیک میزنی / توی لاشی حتی با رفیقامم تیک میزنی...» آن کامنتگذاری پانزده میلیونی نتیجۀ عشق وافر به چنین آثاری است...
انتظار ندارم «ذوق و سلیقۀ عامه» دنبال ژیمنوپِدیهای اریک ساتی و آداجوهای باخ باشد؛ سلیقۀ عامه همیشه شکنجهگر روح و روانِ سختسلیقگان است. اما مسئله این است که این «سلیقۀ عام» تا حد زیادی بازتابدهندۀ عیار جامعه نیز هست؛ بازتابدهندۀ مسیر جامعه، میزان پروردگی ذهن جمعی و در یک کلام نوعی «سنجۀ فرهنگیـاجتماعی» است؛ نوعی «عمقسنج» است. ذوق عامه، اینکه مردم از چه خوششان میآید و چهچیز را دنبال (فالو) میکنند مهم است و حال و روز آن جامعه را تا حدی نشان میدهد. تردید نکنیم که «از کوزه همان برون تراود که در اوست».
حرف اصلیام این است که معتقدم ما دچار نوعی «بحران نیروی انسانی» هستیم. مشکل ضعف نیروی انسانی را همیشه داشتهایم، اما امروز به بحران بدل شده است چون دستگاههای انسانسازیمان دچار مشکلات اساسی است.
کیفیت نیروی انسانی ما و در نتیجه کیفیت جامعه و میزان زایایی ما رشد که نمیکند هیچ، در افول مستمر به سر میبرد. دلایل این افول متکثر و گونهگون است و تقصیر آن هم به گردن همه است. اما در این میان سیاستگذاران که در بارۀ ساختارهای آموزشی، نحوۀ تقسیم منابع، محتواهای فرهنگی و تقریباً همهچیز تصمیمگیری میکنند، بیش از همه مقصرند.
سیاستهای فرهنگی تنگنظرانه به چیزی بهتر از این ختم نمیشود. وقتی «محتوا»ی فرهنگی فدای «شکل و ظاهر» تحمیلی میشود و همۀ ابزارها و داشتهها و ثروتهای عمومی خرج (و قربانی) یک اندیشه و یک نگاه رسمی میشود، وقتی فقط یک قرائت از هر چیز ترویج میشود و حتی گاه محتوای فرهنگی ناب تحمل نمیشود، نتیجه ظهور و رکوردشکنی تتلو و تتلوهاست.
ما که گُل بودیم (از آن گلها که تتلو میکشد)، گویا قرار است به سرعت به انواع سبزهها هم آراسته شویم. منتظر باشیم تا پدیدههای اینچنینی روزبهروز هم بیشتر شود.
در جامعهای که مردمانش به دلیل شلاقگردانیِ کاپیتالیسم بنجل، دلّالانه و غیرمولّد حاکم به ناگزیر هر روز مادیتر میشوند و از دیگر سو علم به همهکار میآید مگر امرار معاش و ارتقای جایگاه اجتماعی (چون همهچیز قلابی شده)، بنابراین پرسش دیرینۀ «علم برتر است یا ثروت؟» دیگر دوگانهای نابجا و پرسشی بیمعناست.
امروز به مرحلهای رسیدهایم که باید بپرسیم «علم برتر است یا تتلو؟» تتلویی که تا همین یکی دو سال پیش چیزی نمانده بود به یک بازیگر سیاسی بزرگی هم تبدیل شود. به گمانم خودش حوصله نداشت سیاسیتر از آن شود، وگرنه راه باز بود...
✍مهدی تدینی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
کاش دربارۀ شمس و مولانا فیلم نسازند!
در خبرها خواندم که آقای حسن فتحی قرار است فیلمی دربارۀ زندگی مولانا بسازد. اسم فیلم گویا «مست عشق» است و به مناسبات پیچیدۀ مولانا با شمس تبریزی میپردازد. مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید میترسد؛ یکیدو سریال دربارۀ مولانا ساخته شد و دیدیم چقدر سبک بود. نباید منفیباف باشم اما نمیدانم چرا خیال می کنم این فیلم در شأن مولانا و شمس نخواهد بود. لابد میخواهند در فیلم از روابط عرفانی و عاشقانۀ مولانا و شمس بگویند و میشود حدس زد چه درهمجوش مبتذلی خواهد بود. چگونه میخواهند آن حالات و سخنان نازک و باریک و بلند را در فیلم به قول معروف «در بیاورند». کاش آقایان اساسا از این خیال منصرف میشدند.
اما اگر در تصمیمشان مصر هستند دستکم ای کاش کار تحقیق را بسیار بسیار جدی بگیرند و با مولاناشناسان موثق روزگار مشورت کنند و برابر نصّ نظریات آنان قیاس و اجتهاد نکنند. منظورم از مولاناشناس محمدعلی موحد و شفیعی کدکنی و سروش است و کسانی که این استادان تأیید کنند. چارچوب اصلی شخصیت شمس را در نوشتههای استاد موحد بیابند و مولانا را اجمالا در قاب فروزانفر و نیکلسون و زرینکوب و موحد و شفیعی و سروش ببینند( البته سروش آنجا که با مولانا سیاستنامهنویسی نمیکند). کاش این فیلم فقط به وقایع عصر مولانا و شمس و روبنای زندگی آنان بپردازند و وارد معقولات و عرفانبافی نشود. کاش این فیلم از سلوک اخلاقی مولانا و شمس بگوید و نگاه انتقادی روشن آنان را به ساحتهای مختلف زندگی اجتماعی روزگارشان تصویر کند. مبادا فیلمنامهنویس در دام کراماتبافی زندگینامهنویسان کهن مولانا بیفتد و بخواهد مکاشفات و حالات باطنی و معنوی را به تصویر بکشد. کتب مقامات صوفیه منطق خاص خودش را دارد. همچنین در زمانۀ ما انبوهی کتاب راجع به مولانا نوشته شده که بسیاری از آنها ارزش علمی ندارد. کارگردان و فیلمنامهنویس با چه کسانی مشورت میکنند تا بدانند به چه منابعی باید رجوع کنند و کدام مآخذ را باید کنار بگذارند؟ زبان و لحن و لهجۀ عصر مولانا را چگونه میخواهند بسازند. زبان شمس و مولانا را چگونه میسازند؟ مبادا زبان شمس و مولانا بازیچۀ کودکان کوی گردد. ملفوظات شمس و مولانا هست و میتوان با کمک مطلّعان زبانشان را بازسازی کرد. کاش آقایان کار را سهل نگیرند. کاش حرمت شمس و مولانا و فرهنگ و ادب ایران مهم دانسته شود.
چند نکته دیگر هم عرض کنم. اول اینکه اگر این فیلم با مساهمت و شرکت افغانها ساخته میشد خوب و مناسب بود اما با تهیهکنندۀ ترکیهای به مصلحت نیست. این انتقاد را دیگران هم گفتهاند و من با آن همداستانم. ترکیه در این موضوع خاص معارض و غاصب حق ملّی ماست. با دروغ و جعل، حقایق علمی را زیر پا میگذارد و مفاخر مسلّم ایرانی را ترک میخواند. چرا باید دم به دم آنها داد و در موضوعی که محل نزاع است و حق با ماست، مسامحه کرد و روزۀ شکدار گرفت.
دیگر اینکه فیلمنامه باید به نحوی نوشته شود و کارگردان طوری فیلم را بسازد که شمس تبریزی در "خوی" بمیرد. این یک مسئلۀ ملی است. تحقیق علمی شده و دانشمندان دربارۀ آن مقالات استوار نوشتهاند. آرامگاه شمس در خوی است نه قونیه. اگر سرمایهگذار ترک قبول نکرد هنرپیشهها زیربار این جعل تاریخی نروند و بازی نکنند. ای وای که ما خودمان هم به آرامگاه شمس بیمهریم.
سوم اینکه آسیای صغیر/ روم/ ترکیه در عصر مولانا جزو قلمرو فرهنگی ایران بزرگ و در حوزۀ زبان فارسی بوده است. نه اینکه زبان ترکی در آنجا رواج نداشته است. میدانیم که مولانا هم مقداری عبارات ترکی دارد. ولی زبان مولانا و شمس فارسی بوده است. همچنین مؤلفههای ایرانی در سراپای زندگی اجتماعی آسیای صغیر ،در قرن هفتم، تنیده شده بوده است. شاه و وزیر و امیر در محیط زندگی مولانا، نامهای شاهنامهای داشتند و عاشق شاهنامه بودند و به زبان فارسی شعر میگفتند. آسیای صغیر یکی از کانونهای شعر و ادب و زبان فارسی بوده است. کارگردان اگر میخواهد به علم و حقیقت وفادار باشد باید جزئیات مستند و موثق ایرانی بودن محیط زندگی مولانا را از منابع استخراج کند و در فیلمش نشان دهد. مبادا محیطی شبیه به سریالهای تاریخی ترک که از شبکههای ماهوارهای پخش میشود٬ بر پردههای سینما بنشاند.
نکتۀ آخر اینکه لابد در فیلم شعر خوانده خواهد شد. باید مراقبت اکید شود که شعرها درست خوانده شود و از وزن نیفتد. مبادا مولانا جلالالدین و مولانا شمس تبریزی سخن خود را در فیلم غلط بخوانند. مثل سریال شهریار که شهریار در آن شعر خودش را غلط میخواند و از وزن میانداخت.
خدای را به میام شستشوی خرقه کنید
که من نمیشنوم بوی خیر ازین اوضاع
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
@flith
کاش دربارۀ شمس و مولانا فیلم نسازند!
در خبرها خواندم که آقای حسن فتحی قرار است فیلمی دربارۀ زندگی مولانا بسازد. اسم فیلم گویا «مست عشق» است و به مناسبات پیچیدۀ مولانا با شمس تبریزی میپردازد. مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید میترسد؛ یکیدو سریال دربارۀ مولانا ساخته شد و دیدیم چقدر سبک بود. نباید منفیباف باشم اما نمیدانم چرا خیال می کنم این فیلم در شأن مولانا و شمس نخواهد بود. لابد میخواهند در فیلم از روابط عرفانی و عاشقانۀ مولانا و شمس بگویند و میشود حدس زد چه درهمجوش مبتذلی خواهد بود. چگونه میخواهند آن حالات و سخنان نازک و باریک و بلند را در فیلم به قول معروف «در بیاورند». کاش آقایان اساسا از این خیال منصرف میشدند.
اما اگر در تصمیمشان مصر هستند دستکم ای کاش کار تحقیق را بسیار بسیار جدی بگیرند و با مولاناشناسان موثق روزگار مشورت کنند و برابر نصّ نظریات آنان قیاس و اجتهاد نکنند. منظورم از مولاناشناس محمدعلی موحد و شفیعی کدکنی و سروش است و کسانی که این استادان تأیید کنند. چارچوب اصلی شخصیت شمس را در نوشتههای استاد موحد بیابند و مولانا را اجمالا در قاب فروزانفر و نیکلسون و زرینکوب و موحد و شفیعی و سروش ببینند( البته سروش آنجا که با مولانا سیاستنامهنویسی نمیکند). کاش این فیلم فقط به وقایع عصر مولانا و شمس و روبنای زندگی آنان بپردازند و وارد معقولات و عرفانبافی نشود. کاش این فیلم از سلوک اخلاقی مولانا و شمس بگوید و نگاه انتقادی روشن آنان را به ساحتهای مختلف زندگی اجتماعی روزگارشان تصویر کند. مبادا فیلمنامهنویس در دام کراماتبافی زندگینامهنویسان کهن مولانا بیفتد و بخواهد مکاشفات و حالات باطنی و معنوی را به تصویر بکشد. کتب مقامات صوفیه منطق خاص خودش را دارد. همچنین در زمانۀ ما انبوهی کتاب راجع به مولانا نوشته شده که بسیاری از آنها ارزش علمی ندارد. کارگردان و فیلمنامهنویس با چه کسانی مشورت میکنند تا بدانند به چه منابعی باید رجوع کنند و کدام مآخذ را باید کنار بگذارند؟ زبان و لحن و لهجۀ عصر مولانا را چگونه میخواهند بسازند. زبان شمس و مولانا را چگونه میسازند؟ مبادا زبان شمس و مولانا بازیچۀ کودکان کوی گردد. ملفوظات شمس و مولانا هست و میتوان با کمک مطلّعان زبانشان را بازسازی کرد. کاش آقایان کار را سهل نگیرند. کاش حرمت شمس و مولانا و فرهنگ و ادب ایران مهم دانسته شود.
چند نکته دیگر هم عرض کنم. اول اینکه اگر این فیلم با مساهمت و شرکت افغانها ساخته میشد خوب و مناسب بود اما با تهیهکنندۀ ترکیهای به مصلحت نیست. این انتقاد را دیگران هم گفتهاند و من با آن همداستانم. ترکیه در این موضوع خاص معارض و غاصب حق ملّی ماست. با دروغ و جعل، حقایق علمی را زیر پا میگذارد و مفاخر مسلّم ایرانی را ترک میخواند. چرا باید دم به دم آنها داد و در موضوعی که محل نزاع است و حق با ماست، مسامحه کرد و روزۀ شکدار گرفت.
دیگر اینکه فیلمنامه باید به نحوی نوشته شود و کارگردان طوری فیلم را بسازد که شمس تبریزی در "خوی" بمیرد. این یک مسئلۀ ملی است. تحقیق علمی شده و دانشمندان دربارۀ آن مقالات استوار نوشتهاند. آرامگاه شمس در خوی است نه قونیه. اگر سرمایهگذار ترک قبول نکرد هنرپیشهها زیربار این جعل تاریخی نروند و بازی نکنند. ای وای که ما خودمان هم به آرامگاه شمس بیمهریم.
سوم اینکه آسیای صغیر/ روم/ ترکیه در عصر مولانا جزو قلمرو فرهنگی ایران بزرگ و در حوزۀ زبان فارسی بوده است. نه اینکه زبان ترکی در آنجا رواج نداشته است. میدانیم که مولانا هم مقداری عبارات ترکی دارد. ولی زبان مولانا و شمس فارسی بوده است. همچنین مؤلفههای ایرانی در سراپای زندگی اجتماعی آسیای صغیر ،در قرن هفتم، تنیده شده بوده است. شاه و وزیر و امیر در محیط زندگی مولانا، نامهای شاهنامهای داشتند و عاشق شاهنامه بودند و به زبان فارسی شعر میگفتند. آسیای صغیر یکی از کانونهای شعر و ادب و زبان فارسی بوده است. کارگردان اگر میخواهد به علم و حقیقت وفادار باشد باید جزئیات مستند و موثق ایرانی بودن محیط زندگی مولانا را از منابع استخراج کند و در فیلمش نشان دهد. مبادا محیطی شبیه به سریالهای تاریخی ترک که از شبکههای ماهوارهای پخش میشود٬ بر پردههای سینما بنشاند.
نکتۀ آخر اینکه لابد در فیلم شعر خوانده خواهد شد. باید مراقبت اکید شود که شعرها درست خوانده شود و از وزن نیفتد. مبادا مولانا جلالالدین و مولانا شمس تبریزی سخن خود را در فیلم غلط بخوانند. مثل سریال شهریار که شهریار در آن شعر خودش را غلط میخواند و از وزن میانداخت.
خدای را به میام شستشوی خرقه کنید
که من نمیشنوم بوی خیر ازین اوضاع
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith