@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
از رامبد جوان تا زهرا نعمتی
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
پرده نخست: رامبد جوان مجری برنامهای است به نام خندوانه که مدام در آن از خوبیهای ایران و مردمانش میگوید و البته حرف و حدیثهای زیادی هم درباره هزینههای ساخت این برنامه و درآمد دستاندرکاران آن (از جمله مجریاش) در جریان است. او به تازگی به همراه همسر باردارش، نگار جواهریان به بهانه نمایش فیلم «قانون مورفی» به کانادا رفتهاند. رسانهها گزارش دادهاند که هزینه این سفر حدود پانصد میلیون تومان میشود. با توجه به اینکه همسر وی در دوره پایانی بارداری است، به نظر میرسد اهدف او از این کار، به دنیا آمدن فرزندش در کانادا و در نتیجه گرفتن شهروندی این کشور برای اوست.
پرده دوم: زهرا نعمتی ورزشکار و مدالآور جهانی ایران است. او متولد 1364 است و ابتدا عضو تیم ملی تکواندو بانوان کشور بود که در 19 سالگی تصادف کرد و ویلچرنشین شد. اما تلاش و اراده آهنین، او را به عضویت تیم ملی تیراندازی با کمان بانوان معلول ایران رساند و نخستین بانوی ایرانی شد که در المپیک مدال طلا به دست آورده و نخستین ایرانی (در هر دو گروه مردان و زنان) است که هم در المپیک و هم در پارا المپیک مدال گرفته. به تازگی جمهوری آذربایجان به او پیشنهاد داده در قبال دریافت 300 هزار دلار، یک خانه و یک خودرو و حقوق مادامالعمر ماهیانه پنج هزار دلار، شهروندی آن کشور را دریافت کند. اما او نپذیرفته و گفته پرچم کشور ایران را ترجیح میدهد.
پرده روی پرده: زهرا نعمتی در حالی حاضر نیست از زیر پرچم ایران بیرون بیاید که محدودیتها برای زنان از یکسو و معلولان از سوی دیگر، فشاری که مردم ایران در شرایط نابسامان اقتصادی تحمل میکنند را بر او صد چندان کرده است. کافی است بدانیم همسر او با سوءاستفاده از قوانین مردسالارانه در نظام قضایی کنونی، جلوی خروج از کشورش برای حضور در تورنمنت برون مرزی را گرفته بود. در شرایطی که خیلیها دارند از راههای گوناگون و پرداخت هزینههای بسیار، به کشورهای دیگر مهاجرت میکنند، او حاضر نشد مشگلات فراوان را از روی دوشش برداشته و در برابر دریافت آن پیشنهاد وسوسهانگیز، شهروندی و یک عمر زندگی مرفه را بپذیرد. از سوی دیگر، رامبد جوان که زندگی لاکچریاش بر روی دوش مردم این کشور سوار است و همیشه سخن از خوبیهای ایران و مردمانش به میان میآورد، به همان زندگی لاکچری در ایران برای فرزندش قانع نشده و میخواهد او را از «مردم خوب ایران» جدا کند.
سلبریتیهایی که همیشه از خوبیهای ایران سخن میگوید و مسئولینی که مدام از مقاومت مردم ایران در برابر امریکا و غرب سخن میگویند، اما فرزندانشان با پولهای بادآورده از جیب مردم ایران به همان کشورهای غربی میروند، اگر پیش بیاید، در برابر همان دشمنان سر خم میکنند. میهن را نه سخنان زیبا و نه شعارهای تند، بلکه مردمانی همچون زهرا نعمتی پاسداری میکنند که زیر بار مشکلات کمرشان خم شده، اما در برابر بیگانگان سرشان خم نمیشود.
پینوشت: شوربختانه جمهوری آذربایجان که همه چیزش را از ایران میرباید، در عین حال دیدگاههایش در کتابهای درسی و غیر درسی و رسانهها و... سرشار از نفرت از ایران است. هم نامش (که در طول تاریخ «ارّان» بود و به حیله روسیه و امثال رسولزاده، بنیانگذار این کشور در سال 1918 و علیرغم مخالفت ترکهای آذری ایرانی همچون شیخ محمد خیابانی، سیید حسن تقیزاده و... به جمهوری آذربایجان تغییر داد تا امروز مدعی لزوم پیوستن آذربایجان جنوبی (به قول خودشان) به آذربایجان شمالی باشد.
شاعر ملی این کشور، نظامی گنجوی است که همه اشعارش به فارسی است و پس از فردوسی، دومین شاعر میهنپرست ایرانی بود که صدها بار نام ایران را در اشعارش آورده و به آن بالیده (از جمله بیت معروف: همه عالم تن است و ایران دل، نیست گوینده زین قیاس خجل). اما جمهوری آذربایجان یک دیوان شعر ترکی برای وی درست کرد و در سال 1392 در سکوت مسئولین فرهنگی جمهوری اسلامی، حتی کاشیهای چهارصد ساله آرامگاه وی که اشعار فارسی او بود را تخریب کرد و به جایش اشعار تازه و جعلی ترکی نشاند. اکنون نیز چندین سال است که ورزشکاران ایرانی، بهویژه ترکهای ایرانی را هدف گرفته و با پیشنهادهای اغواگر، آنان را به سوی خود میکشاند. به گونهای که اکنون بسیاری اعضای تیم تکواندو، کشتی و... این کشور ایرانی هستند. دستکم مسولین ورزشی ایران میتوانند کمی بیشتر به وضعیت مادی ورزشکاران برجسته (و البته مفاخر دیگر همچون اهل اندیشه و قلم، مخترعان و...) کشور رسیدگی کنند و مطمئن باشند اگر حداقلهای زندگی اینان فراهم باشد، پرچم ایران را با هیچ کشور دیگری عوض نمیکنند. چه اینکه اکنون به جز آذربایجان، کشورهای اروپایی نیز تبدیل به مقصد مدالآوران ایرانی شده که در کشورشان از نظر مالی تامین نمیشوند.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
از رامبد جوان تا زهرا نعمتی
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
پرده نخست: رامبد جوان مجری برنامهای است به نام خندوانه که مدام در آن از خوبیهای ایران و مردمانش میگوید و البته حرف و حدیثهای زیادی هم درباره هزینههای ساخت این برنامه و درآمد دستاندرکاران آن (از جمله مجریاش) در جریان است. او به تازگی به همراه همسر باردارش، نگار جواهریان به بهانه نمایش فیلم «قانون مورفی» به کانادا رفتهاند. رسانهها گزارش دادهاند که هزینه این سفر حدود پانصد میلیون تومان میشود. با توجه به اینکه همسر وی در دوره پایانی بارداری است، به نظر میرسد اهدف او از این کار، به دنیا آمدن فرزندش در کانادا و در نتیجه گرفتن شهروندی این کشور برای اوست.
پرده دوم: زهرا نعمتی ورزشکار و مدالآور جهانی ایران است. او متولد 1364 است و ابتدا عضو تیم ملی تکواندو بانوان کشور بود که در 19 سالگی تصادف کرد و ویلچرنشین شد. اما تلاش و اراده آهنین، او را به عضویت تیم ملی تیراندازی با کمان بانوان معلول ایران رساند و نخستین بانوی ایرانی شد که در المپیک مدال طلا به دست آورده و نخستین ایرانی (در هر دو گروه مردان و زنان) است که هم در المپیک و هم در پارا المپیک مدال گرفته. به تازگی جمهوری آذربایجان به او پیشنهاد داده در قبال دریافت 300 هزار دلار، یک خانه و یک خودرو و حقوق مادامالعمر ماهیانه پنج هزار دلار، شهروندی آن کشور را دریافت کند. اما او نپذیرفته و گفته پرچم کشور ایران را ترجیح میدهد.
پرده روی پرده: زهرا نعمتی در حالی حاضر نیست از زیر پرچم ایران بیرون بیاید که محدودیتها برای زنان از یکسو و معلولان از سوی دیگر، فشاری که مردم ایران در شرایط نابسامان اقتصادی تحمل میکنند را بر او صد چندان کرده است. کافی است بدانیم همسر او با سوءاستفاده از قوانین مردسالارانه در نظام قضایی کنونی، جلوی خروج از کشورش برای حضور در تورنمنت برون مرزی را گرفته بود. در شرایطی که خیلیها دارند از راههای گوناگون و پرداخت هزینههای بسیار، به کشورهای دیگر مهاجرت میکنند، او حاضر نشد مشگلات فراوان را از روی دوشش برداشته و در برابر دریافت آن پیشنهاد وسوسهانگیز، شهروندی و یک عمر زندگی مرفه را بپذیرد. از سوی دیگر، رامبد جوان که زندگی لاکچریاش بر روی دوش مردم این کشور سوار است و همیشه سخن از خوبیهای ایران و مردمانش به میان میآورد، به همان زندگی لاکچری در ایران برای فرزندش قانع نشده و میخواهد او را از «مردم خوب ایران» جدا کند.
سلبریتیهایی که همیشه از خوبیهای ایران سخن میگوید و مسئولینی که مدام از مقاومت مردم ایران در برابر امریکا و غرب سخن میگویند، اما فرزندانشان با پولهای بادآورده از جیب مردم ایران به همان کشورهای غربی میروند، اگر پیش بیاید، در برابر همان دشمنان سر خم میکنند. میهن را نه سخنان زیبا و نه شعارهای تند، بلکه مردمانی همچون زهرا نعمتی پاسداری میکنند که زیر بار مشکلات کمرشان خم شده، اما در برابر بیگانگان سرشان خم نمیشود.
پینوشت: شوربختانه جمهوری آذربایجان که همه چیزش را از ایران میرباید، در عین حال دیدگاههایش در کتابهای درسی و غیر درسی و رسانهها و... سرشار از نفرت از ایران است. هم نامش (که در طول تاریخ «ارّان» بود و به حیله روسیه و امثال رسولزاده، بنیانگذار این کشور در سال 1918 و علیرغم مخالفت ترکهای آذری ایرانی همچون شیخ محمد خیابانی، سیید حسن تقیزاده و... به جمهوری آذربایجان تغییر داد تا امروز مدعی لزوم پیوستن آذربایجان جنوبی (به قول خودشان) به آذربایجان شمالی باشد.
شاعر ملی این کشور، نظامی گنجوی است که همه اشعارش به فارسی است و پس از فردوسی، دومین شاعر میهنپرست ایرانی بود که صدها بار نام ایران را در اشعارش آورده و به آن بالیده (از جمله بیت معروف: همه عالم تن است و ایران دل، نیست گوینده زین قیاس خجل). اما جمهوری آذربایجان یک دیوان شعر ترکی برای وی درست کرد و در سال 1392 در سکوت مسئولین فرهنگی جمهوری اسلامی، حتی کاشیهای چهارصد ساله آرامگاه وی که اشعار فارسی او بود را تخریب کرد و به جایش اشعار تازه و جعلی ترکی نشاند. اکنون نیز چندین سال است که ورزشکاران ایرانی، بهویژه ترکهای ایرانی را هدف گرفته و با پیشنهادهای اغواگر، آنان را به سوی خود میکشاند. به گونهای که اکنون بسیاری اعضای تیم تکواندو، کشتی و... این کشور ایرانی هستند. دستکم مسولین ورزشی ایران میتوانند کمی بیشتر به وضعیت مادی ورزشکاران برجسته (و البته مفاخر دیگر همچون اهل اندیشه و قلم، مخترعان و...) کشور رسیدگی کنند و مطمئن باشند اگر حداقلهای زندگی اینان فراهم باشد، پرچم ایران را با هیچ کشور دیگری عوض نمیکنند. چه اینکه اکنون به جز آذربایجان، کشورهای اروپایی نیز تبدیل به مقصد مدالآوران ایرانی شده که در کشورشان از نظر مالی تامین نمیشوند.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#تولديكترانه براى نخستين بار
نسخه فارسى 'تولدت مبارك'، ساخته #انوشيروان_روحانى
جشن رونمايى از خط توليد پيكان (مجهزتر و باشكوه تر)- ١٣٤٩ ه.ش
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
نسخه فارسى 'تولدت مبارك'، ساخته #انوشيروان_روحانى
جشن رونمايى از خط توليد پيكان (مجهزتر و باشكوه تر)- ١٣٤٩ ه.ش
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پروفسور پری رخ دادستان
تنها روانشناس ایرانی بود که از ژان پیاژه "پدر روانشناسی شناختی" مدرک گرفت. بسیاری او را مادر روانشناسی ایران می نامند!
وی در 22 آبان 1389 به علت سرطان درگذشت!
از بخشی از دفتر خاطرات ایشان:
در دو سالی که در سوئیس درس می خواندم نود درصد غذای من نان و پنیر بود. سوئیس کشور گرانی بود. رساله ام با پیاژه بود و او روش و سخت گیریهای خاص خودش را داشت!
وسع مالی نداشتم، با این وجود دوره لیسانس را به جای چهار سال، سه ساله خواندم. روز امتحانی که با پیاژه داشتم سر جلسه از شدت گرسنگی در حال از هوش رفتن بودم. امتحان شش ساعت طول می کشید و من دو روز بود که چیزی نخورده بودم!
خانه من درست نقطه مقابل دانشگاه آن سوی دریاچه ژنو بود. صبح پول نداشتم با قایق از رودخانه رد شوم، برای همین از 5 صبح پیاده راه افتاده بودم تا به موقع به امتحان برسم!
دو ساعتی که از امتحان گذشت، دیدم در حال از هوش رفتن هستم و ممکن است فرصت موفقیت را از دست بدهم. در این شرایط سخت، به دلیل طولانی بودن امتحان اندکی استراحت دادند. وسیله پذیرایی آوردند اما من پولی برای خرید نداشتم. مغزم قفل کرده بود. دوستی یونانی داشتم. پرسید: چرا چیزی برنداشتی!؟ غرورم اجازه نداد بگویم پول ندارم و گفتم میل ندارم!
دوستم نگاهی به من کرد و گفت: بی خود! چند ساعته داری فکر می کنی باید چیزی بخوری. و خودش برایم یک کیک و قهوه خرید و من را نجات داد. من آن امتحان را با نمره خوبی قبول شدم!
بعد از اتمام تحصیلاتم پیاژه که از پشتکار من خوشش آمده بود، پیشنهاد داد که زیر نظر مراکز تحقیقاتی او کار کنم!
او می گفت: ما تو را برای ایران نساختیم. خواهشا بمان و به ایران نرو!
اما من گفتم: :شما امثال من زیاد دارید ولی مملکت من ندارد و من باید برگردم"!
بعد از آن هر سال به دیدنش می رفتم و او می گفت: اگر پشیمان شدی برگرد. ولی من هرگز پشیمان نشدم!
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پروفسور پری رخ دادستان
تنها روانشناس ایرانی بود که از ژان پیاژه "پدر روانشناسی شناختی" مدرک گرفت. بسیاری او را مادر روانشناسی ایران می نامند!
وی در 22 آبان 1389 به علت سرطان درگذشت!
از بخشی از دفتر خاطرات ایشان:
در دو سالی که در سوئیس درس می خواندم نود درصد غذای من نان و پنیر بود. سوئیس کشور گرانی بود. رساله ام با پیاژه بود و او روش و سخت گیریهای خاص خودش را داشت!
وسع مالی نداشتم، با این وجود دوره لیسانس را به جای چهار سال، سه ساله خواندم. روز امتحانی که با پیاژه داشتم سر جلسه از شدت گرسنگی در حال از هوش رفتن بودم. امتحان شش ساعت طول می کشید و من دو روز بود که چیزی نخورده بودم!
خانه من درست نقطه مقابل دانشگاه آن سوی دریاچه ژنو بود. صبح پول نداشتم با قایق از رودخانه رد شوم، برای همین از 5 صبح پیاده راه افتاده بودم تا به موقع به امتحان برسم!
دو ساعتی که از امتحان گذشت، دیدم در حال از هوش رفتن هستم و ممکن است فرصت موفقیت را از دست بدهم. در این شرایط سخت، به دلیل طولانی بودن امتحان اندکی استراحت دادند. وسیله پذیرایی آوردند اما من پولی برای خرید نداشتم. مغزم قفل کرده بود. دوستی یونانی داشتم. پرسید: چرا چیزی برنداشتی!؟ غرورم اجازه نداد بگویم پول ندارم و گفتم میل ندارم!
دوستم نگاهی به من کرد و گفت: بی خود! چند ساعته داری فکر می کنی باید چیزی بخوری. و خودش برایم یک کیک و قهوه خرید و من را نجات داد. من آن امتحان را با نمره خوبی قبول شدم!
بعد از اتمام تحصیلاتم پیاژه که از پشتکار من خوشش آمده بود، پیشنهاد داد که زیر نظر مراکز تحقیقاتی او کار کنم!
او می گفت: ما تو را برای ایران نساختیم. خواهشا بمان و به ایران نرو!
اما من گفتم: :شما امثال من زیاد دارید ولی مملکت من ندارد و من باید برگردم"!
بعد از آن هر سال به دیدنش می رفتم و او می گفت: اگر پشیمان شدی برگرد. ولی من هرگز پشیمان نشدم!
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
♦️نام و تصویر مریم میرزاخانی در کتابهای درسی آمریکا چاپ شد نخبه ای که در مملکت خود جایی نداشت و حتی به فرزندش هم پاسپورت ایرانی ندادند.
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
فشار اقتصادی درسال گذشته بر زندگی مردم ایران چهار نیم برابرمتوسط جهانی
یکی از شاخص های اقتصادی که از 1976 در اقتصاد مطرح شد شاخص فلاکت است. این شاخص ترکیبی از نرخ تورم و نرخ بیکاری است. زیرا هر کدام به تنهایی موجب فقر در جامعه میرشود بیکاری موجب ازدست رفتن درآمد فرد میشود و تورم نیز موجب افزایش هزینه خانوار. خواهد شد حال بیکاری و تورم به صورت همزمان از طرفی باعث کاهش درآمد و از طرفی نیز باعث افزایش هزینه ها خواهند شد لذا از دو طرف فقر را تشدید می کنند لذا به این حالت فلاکت گفته می شود..
در سال 2018 متوسط جهانی شاخص فلاکت حدود 8.5 درصد بوده است ولی شاخص فلاکت برای ایران. 38.9 درصد بوده است.
که نشان می دهد فشار بر زندگی مردم ایران در سال گذشته 4.5 برابر متوسط جهانی بوده است.
منبع: تجارت فردا, 4 خرداد 1398 به نقل از صندوق بین المللی پول
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
فشار اقتصادی درسال گذشته بر زندگی مردم ایران چهار نیم برابرمتوسط جهانی
یکی از شاخص های اقتصادی که از 1976 در اقتصاد مطرح شد شاخص فلاکت است. این شاخص ترکیبی از نرخ تورم و نرخ بیکاری است. زیرا هر کدام به تنهایی موجب فقر در جامعه میرشود بیکاری موجب ازدست رفتن درآمد فرد میشود و تورم نیز موجب افزایش هزینه خانوار. خواهد شد حال بیکاری و تورم به صورت همزمان از طرفی باعث کاهش درآمد و از طرفی نیز باعث افزایش هزینه ها خواهند شد لذا از دو طرف فقر را تشدید می کنند لذا به این حالت فلاکت گفته می شود..
در سال 2018 متوسط جهانی شاخص فلاکت حدود 8.5 درصد بوده است ولی شاخص فلاکت برای ایران. 38.9 درصد بوده است.
که نشان می دهد فشار بر زندگی مردم ایران در سال گذشته 4.5 برابر متوسط جهانی بوده است.
منبع: تجارت فردا, 4 خرداد 1398 به نقل از صندوق بین المللی پول
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
مجیدِ سمیعی جاودان یا تورانِ میرهادیِ شادروان؛ به بچه هامون چی بگیم؟
💠دکتر فردین علیخواه(جامعه شناس)
پروفسور مجید سمیعی به مناسبت جشن آغاز سال تحصیلی مهمان دانشگاه ما بود. چند نفر از دانشجویانم در اتاقم نشسته بودند. با توجه به وضعیت غیرعادی دانشگاه به مناسبت این جشن، حرف به فرار مغزها کشیده شد. یکی از دانشجویانم گفت:"استاد، شما که می گید باید موند و به کشور خدمت کرد؛ می بینید میشه از اول جوونی رفت آلمان و در یک کشور دیگه موثر بود و در اواخر عمر به وطن برگشت و اینقدر هم عزّت و احترام دید". هر چند در پاسخ به او گفتم که "شاید اشتباه فکر می کنی چون پروفسور حسابی در ایران موند و قدرش هم دونسته شد" ولی نکته ای که آن دانشجو گفت مرا به تأمّل واداشت. آنچه در این مطلب کوتاه می نویسم نه نقد عالمان، بلکه بررسی دو فرهیخته ایرانی به قصدِ تأمّل بیشتر درباره مسألۀ "ترکِ وطن" است.
🔸مجید سمیعی پس از اتمام دوره دبیرستان به کشور آلمان میرود و تحصیل در رشته پزشکی را آغاز می کند. در سال 1349 موفق به اخذ تخصص؛ و در همان سال معاون دپارتمان جراحی مغز و اعصاب دانشگاه ماینتز می شود. در سال 1350 درجۀ پروفسوری را دریافت می کند. در این سال که وضعیت اقتصادی ایران مناسب بوده و وارد دوره شکوفایی شده بود، دانشگاه ملی ایران (شهید بهشتی) ضمن پیشنهاد ریاست دپارتمان رشته جراحی مغز و اعصاب، تلاش می کند تا او را به بازگشت به وطن و خدمت به کشورش ترغیب کند ولی ایشان زندگی و کار در آلمان را ترجیح می دهند و در سال 1356 ریاست دپارتمان جراحی مغز و اعصاب در بیمارستان نورداشتات آلمان را می پذیرند که به مدت 26 سال یعنی تا سال 1382 ادامه پیدا میکند. پس از این سال به دلیل فراغت بیشتر و رفت و آمد به ایران، به تدریج اخبارشان در رسانه های کشور مطرح و در مدتی نه چندان زیاد به چهره ای ملّی تبدیل می شوند.
🔸توران میرهادی در سال 1325 به فرانسه می رود و تحصیل در رشته روان شناسی تربیتی را آغاز می کند. مادرِ ایشان؛ آلمانی بوده و با مجسمه سازی، نقاشی و موسیقی آشنایی داشت. بانو توران 5 سال بعد فارغ التحصیل می شود. با توجه به پیشینه خانوادگی و تحصیلی، او به راحتی می تواند در یکی از کشورهای اروپایی کار و زندگی کند ولی با این وجود، در حوالی سال 1330به ایران, که وضع مناسبی هم نداشت؛ بازمی گردد. پس از بازگشت، کودکستان، دبستان و مدرسۀ راهنمایی« فرهاد » را تأسیس می کند که معمولا بسیاری از شیوه های آموزشی نوین ابتدا به شکل آزمایشی در این مدارس اجراء می شدند. بانو توران در کنار کار با کودکان، به تربیت مربیان و معلمان کودک می پرداخت و دانش و تجربه خود را در اختیاز آنان قرار می داد. او بیش از 50 سال ازعمر خود را به شکل مستقیم و غیر مستقیم صرف تعلیم و تربیت کودکان ایران زمین کرد و در آبان 1395 چشم از جهان فروبست.
واقعیت آن است که سرگذشت مجید سمیعی و توران میرهادی دو مدل در زمینۀ مواجهه با ایران پس از اتمام تحصیلات در کشوری پیشرفته هستند. یکی در کشور پیشرفته می ماند و در همانجا زندگی می کند و پس از بازنشستگی به ایران بازمی گردد. دیگری با وجود امکان انتخاب یک زندگی آرام و مرفّه، خدمت به کشورش را ترجیح می دهد و علیرغم همه مشکلات و نابسامانی ها، به وطن بازمیگردد. به راستی اگر ما معلمان در معرض پرسش دانشجویان قرار بگیریم کدام مدل را باید به آنان توصیه کنیم؟ برگردند و به وطن شان خدمت کنند یا همانجا بمانند و پس از خدمات ارزنده به کشور میزبان، در دوره فراغت به ایران بیایند و "خدماتی هم" برای کشورشان انجام دهند؟ اگر پاسخ مرا بخواهید باید بگویم که مجید سمیعی را دوست دارم و برای ایشان بی نهایت احترام قائلم. ولی در مقابل بزرگ زنانی چون توران میرهادی از جایم بلند می شوم و ساعتها برایشان کف می زنم. ساعتها. آفرین.
جنبۀ دیگر موضوع اما شیوه مواجهه جامعۀ ما با حوزۀ کاریِ این دو فرهیخته است. وقتی عکس مجید سمیعی را در قسمت عکس سایت گوگل جستجو میکنم دهها نفر از مقامات و بازیگران مختلف را میبینم که خودشان را به زور به او چسبانده اند! ولی وقتی عکس توران میرهادی را جستجو میکنم بیشترِ عکسهای او تکی و پرتره هستند و تاریخِ عکسها گویای آن است که بیشترِ آنها پس از مرگش منتشر شده اند. قبل از مرگ هیچ حرفی از او نیست. تقریبا هیچ حرفی!
جامعۀ قدرناشناسی هستیم. عالمان حوزه پزشکی و آنان که مغز و قلب را جراحی می کنند همواره دیده میشوند چون با جسم سروکار دارند ولی عالمان علوم انسانی که با تربیت ، رفتار و کردار انسانها سروکار دارند و عمر خود را در این مسیر سپری کرده اند دیده نمیشوند. جامعۀ ما بیماری جسمی را خیلی خوب می فهمد ولی عقب ماندگی تربیتی را نه
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
مجیدِ سمیعی جاودان یا تورانِ میرهادیِ شادروان؛ به بچه هامون چی بگیم؟
💠دکتر فردین علیخواه(جامعه شناس)
پروفسور مجید سمیعی به مناسبت جشن آغاز سال تحصیلی مهمان دانشگاه ما بود. چند نفر از دانشجویانم در اتاقم نشسته بودند. با توجه به وضعیت غیرعادی دانشگاه به مناسبت این جشن، حرف به فرار مغزها کشیده شد. یکی از دانشجویانم گفت:"استاد، شما که می گید باید موند و به کشور خدمت کرد؛ می بینید میشه از اول جوونی رفت آلمان و در یک کشور دیگه موثر بود و در اواخر عمر به وطن برگشت و اینقدر هم عزّت و احترام دید". هر چند در پاسخ به او گفتم که "شاید اشتباه فکر می کنی چون پروفسور حسابی در ایران موند و قدرش هم دونسته شد" ولی نکته ای که آن دانشجو گفت مرا به تأمّل واداشت. آنچه در این مطلب کوتاه می نویسم نه نقد عالمان، بلکه بررسی دو فرهیخته ایرانی به قصدِ تأمّل بیشتر درباره مسألۀ "ترکِ وطن" است.
🔸مجید سمیعی پس از اتمام دوره دبیرستان به کشور آلمان میرود و تحصیل در رشته پزشکی را آغاز می کند. در سال 1349 موفق به اخذ تخصص؛ و در همان سال معاون دپارتمان جراحی مغز و اعصاب دانشگاه ماینتز می شود. در سال 1350 درجۀ پروفسوری را دریافت می کند. در این سال که وضعیت اقتصادی ایران مناسب بوده و وارد دوره شکوفایی شده بود، دانشگاه ملی ایران (شهید بهشتی) ضمن پیشنهاد ریاست دپارتمان رشته جراحی مغز و اعصاب، تلاش می کند تا او را به بازگشت به وطن و خدمت به کشورش ترغیب کند ولی ایشان زندگی و کار در آلمان را ترجیح می دهند و در سال 1356 ریاست دپارتمان جراحی مغز و اعصاب در بیمارستان نورداشتات آلمان را می پذیرند که به مدت 26 سال یعنی تا سال 1382 ادامه پیدا میکند. پس از این سال به دلیل فراغت بیشتر و رفت و آمد به ایران، به تدریج اخبارشان در رسانه های کشور مطرح و در مدتی نه چندان زیاد به چهره ای ملّی تبدیل می شوند.
🔸توران میرهادی در سال 1325 به فرانسه می رود و تحصیل در رشته روان شناسی تربیتی را آغاز می کند. مادرِ ایشان؛ آلمانی بوده و با مجسمه سازی، نقاشی و موسیقی آشنایی داشت. بانو توران 5 سال بعد فارغ التحصیل می شود. با توجه به پیشینه خانوادگی و تحصیلی، او به راحتی می تواند در یکی از کشورهای اروپایی کار و زندگی کند ولی با این وجود، در حوالی سال 1330به ایران, که وضع مناسبی هم نداشت؛ بازمی گردد. پس از بازگشت، کودکستان، دبستان و مدرسۀ راهنمایی« فرهاد » را تأسیس می کند که معمولا بسیاری از شیوه های آموزشی نوین ابتدا به شکل آزمایشی در این مدارس اجراء می شدند. بانو توران در کنار کار با کودکان، به تربیت مربیان و معلمان کودک می پرداخت و دانش و تجربه خود را در اختیاز آنان قرار می داد. او بیش از 50 سال ازعمر خود را به شکل مستقیم و غیر مستقیم صرف تعلیم و تربیت کودکان ایران زمین کرد و در آبان 1395 چشم از جهان فروبست.
واقعیت آن است که سرگذشت مجید سمیعی و توران میرهادی دو مدل در زمینۀ مواجهه با ایران پس از اتمام تحصیلات در کشوری پیشرفته هستند. یکی در کشور پیشرفته می ماند و در همانجا زندگی می کند و پس از بازنشستگی به ایران بازمی گردد. دیگری با وجود امکان انتخاب یک زندگی آرام و مرفّه، خدمت به کشورش را ترجیح می دهد و علیرغم همه مشکلات و نابسامانی ها، به وطن بازمیگردد. به راستی اگر ما معلمان در معرض پرسش دانشجویان قرار بگیریم کدام مدل را باید به آنان توصیه کنیم؟ برگردند و به وطن شان خدمت کنند یا همانجا بمانند و پس از خدمات ارزنده به کشور میزبان، در دوره فراغت به ایران بیایند و "خدماتی هم" برای کشورشان انجام دهند؟ اگر پاسخ مرا بخواهید باید بگویم که مجید سمیعی را دوست دارم و برای ایشان بی نهایت احترام قائلم. ولی در مقابل بزرگ زنانی چون توران میرهادی از جایم بلند می شوم و ساعتها برایشان کف می زنم. ساعتها. آفرین.
جنبۀ دیگر موضوع اما شیوه مواجهه جامعۀ ما با حوزۀ کاریِ این دو فرهیخته است. وقتی عکس مجید سمیعی را در قسمت عکس سایت گوگل جستجو میکنم دهها نفر از مقامات و بازیگران مختلف را میبینم که خودشان را به زور به او چسبانده اند! ولی وقتی عکس توران میرهادی را جستجو میکنم بیشترِ عکسهای او تکی و پرتره هستند و تاریخِ عکسها گویای آن است که بیشترِ آنها پس از مرگش منتشر شده اند. قبل از مرگ هیچ حرفی از او نیست. تقریبا هیچ حرفی!
جامعۀ قدرناشناسی هستیم. عالمان حوزه پزشکی و آنان که مغز و قلب را جراحی می کنند همواره دیده میشوند چون با جسم سروکار دارند ولی عالمان علوم انسانی که با تربیت ، رفتار و کردار انسانها سروکار دارند و عمر خود را در این مسیر سپری کرده اند دیده نمیشوند. جامعۀ ما بیماری جسمی را خیلی خوب می فهمد ولی عقب ماندگی تربیتی را نه
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در کشور من
نام هیچ زنی دریا نیست
دریا هزاران سال پیش
روسری آبیاش را از سر برداشت
و تمام زنها کوه شدند.
#حسین_رضایی
شاعر افغانستان
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
نام هیچ زنی دریا نیست
دریا هزاران سال پیش
روسری آبیاش را از سر برداشت
و تمام زنها کوه شدند.
#حسین_رضایی
شاعر افغانستان
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
برای شناختن هر چیز باید آن را دور زد
ژوزه ساراماگو، نویسندۀ بزرگ پرتغالی، در یکی از مصاحبه هایش گفته است: «...همۀ حقیقت های جا افتاده مشکوک است. در تالارِ تئاترِ ملی سائو کارلوش در لیسبون تاج طلاییِ بزرگی هست که برای تماشاچی هایی که در تالار نشسته اند تاج کاملی به نظر می آید. اما آنهایی که در قسمت خاصی از لژ می نشینند، و برای رفتن به آنجا باید تاج را دور بزنند، می دانند که این تاج تاجِ کاملی نیست، بلکه فقط سه چهارمِ یک تاج است. تویش هم پر است از گرد و خاک و تار عنکبوت....» بعد هم گفته است: «... من در بهشتِ تئاترِ سائو کارلوش بود که یاد گرفتم برای شناختن هر چیز باید آن را دور زد، و این را هنوز نوجوان بودم که آموختم.»
ژوزه ساراماگو به تصویرسازی متوسل شده است تا چیزی را به طور ملموس و مؤثری بگوید که خیلی های دیگر هم کم و بیش آن را احساس می کنند. هر چه بیشتر زندگی می کنیم و زندگی را بهتر می شناسیم، ممکن است با آن چیزی که او می گوید بیشتر آشنا شویم. اما یک چیز دیگر هم هست که شاید تاج ساراماگو آن را نمی تواند بگوید. فقط حقایق جا افتاده نیستند که مشکوک هستند، یا همین طور قهرمان ها و اسطوره های جا افتاده، که ممکن است فقط اشخاص معمولی بوده باشند، یا حتی کم¬تر از آن بوده باشند! گاهی ممکن است دروغ های جا افتاده هم مشکوک باشند! همچنان که گاهی ممکن است بعضی ضد قهرمان های جا افتاده و بدنامان جا افتاده اشخاص چندان بدی نبوده باشند. یا حتی اشخاص بزرگی باشند. اما مغز انسان متأسفانه وسیلۀ چندان خوبی برای شناخت نیست. این مغز خصلتی دارد که می تواند هر دروغی را به عنوان حقیقت بشناسد، یا هر حقیقتی را دروغ تشخیص دهد! بنابراین باید گاهی در تشخیص هایش شک کرد. حتی اگر برایش برخورنده باشد. تاریخ پر است از مقدس های نامقدس و قهرمان هایی دارد که قهرمان های دروغینی بیش نیستند. گاهی هم بدنامانی در آن هست که به غلط بدنام شده¬اند. خود تاریخ از بزرگ¬ترین دروغ هایی است که بشر ساخته است. خیلی وقت است فهمیدم تاریخ زیاد دروغ می گوید.
عباس پژمان
٢٨ مرداد ١٣٩٧
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
@flith
برای شناختن هر چیز باید آن را دور زد
ژوزه ساراماگو، نویسندۀ بزرگ پرتغالی، در یکی از مصاحبه هایش گفته است: «...همۀ حقیقت های جا افتاده مشکوک است. در تالارِ تئاترِ ملی سائو کارلوش در لیسبون تاج طلاییِ بزرگی هست که برای تماشاچی هایی که در تالار نشسته اند تاج کاملی به نظر می آید. اما آنهایی که در قسمت خاصی از لژ می نشینند، و برای رفتن به آنجا باید تاج را دور بزنند، می دانند که این تاج تاجِ کاملی نیست، بلکه فقط سه چهارمِ یک تاج است. تویش هم پر است از گرد و خاک و تار عنکبوت....» بعد هم گفته است: «... من در بهشتِ تئاترِ سائو کارلوش بود که یاد گرفتم برای شناختن هر چیز باید آن را دور زد، و این را هنوز نوجوان بودم که آموختم.»
ژوزه ساراماگو به تصویرسازی متوسل شده است تا چیزی را به طور ملموس و مؤثری بگوید که خیلی های دیگر هم کم و بیش آن را احساس می کنند. هر چه بیشتر زندگی می کنیم و زندگی را بهتر می شناسیم، ممکن است با آن چیزی که او می گوید بیشتر آشنا شویم. اما یک چیز دیگر هم هست که شاید تاج ساراماگو آن را نمی تواند بگوید. فقط حقایق جا افتاده نیستند که مشکوک هستند، یا همین طور قهرمان ها و اسطوره های جا افتاده، که ممکن است فقط اشخاص معمولی بوده باشند، یا حتی کم¬تر از آن بوده باشند! گاهی ممکن است دروغ های جا افتاده هم مشکوک باشند! همچنان که گاهی ممکن است بعضی ضد قهرمان های جا افتاده و بدنامان جا افتاده اشخاص چندان بدی نبوده باشند. یا حتی اشخاص بزرگی باشند. اما مغز انسان متأسفانه وسیلۀ چندان خوبی برای شناخت نیست. این مغز خصلتی دارد که می تواند هر دروغی را به عنوان حقیقت بشناسد، یا هر حقیقتی را دروغ تشخیص دهد! بنابراین باید گاهی در تشخیص هایش شک کرد. حتی اگر برایش برخورنده باشد. تاریخ پر است از مقدس های نامقدس و قهرمان هایی دارد که قهرمان های دروغینی بیش نیستند. گاهی هم بدنامانی در آن هست که به غلط بدنام شده¬اند. خود تاریخ از بزرگ¬ترین دروغ هایی است که بشر ساخته است. خیلی وقت است فهمیدم تاریخ زیاد دروغ می گوید.
عباس پژمان
٢٨ مرداد ١٣٩٧
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
«جام جواهرنشانِ لبریز از سرکه»
هر کسی که محبوب است، خوب است، اما چنین نیست که هر کسی که خوب باشد محبوب هم باشد.
به مجنون گفتند: «میخواهی از لیلی خوبتر نیز به تو نشان بدهیم؟»
گفت: «به لیلی برای چهرهاش مِهر نمیورزم. او که صورت نیست. او جامی است که من از آن شهد مینوشم. من شهد را دوست دارم، نه جام را، امّا شما تنها جام را میبینید. جام زرّین جواهرنشانی که لبریز از سرکه باشد، به چه کار من میآید؟ این کدوی کهنۀ شکستهای که از آن شهد مینوشم، برایم خوشتر است از صدها جام زرّینِ جواهرنشان.»
عشق باید باشد تا کسی شهد را از جام باز شناسد. اکنون تو نیز عشق و شوقی به دست بیاور تا صورت بین نباشی و معشوق را در همه جا ببینی. بدان که صورت این مردم همچون جامهاست و این دانشها و پیشهها و هنرها نیز همه نقش آن جامها. مگر نمیبینی هنگامی که جامی میشکند، نقشهای آن نیز از میان میرود؟ پس اصل، آن شهدی است که در جامِ تنها موج میزند. خوشا به حال کسی که از این جام شهد بنوشد!
کتاب: #فیه_ما_فیه_مولوی
بازنویس: محمد کاظم مزینانی
انتشارات: نشر پیدایش
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
@flith
«جام جواهرنشانِ لبریز از سرکه»
هر کسی که محبوب است، خوب است، اما چنین نیست که هر کسی که خوب باشد محبوب هم باشد.
به مجنون گفتند: «میخواهی از لیلی خوبتر نیز به تو نشان بدهیم؟»
گفت: «به لیلی برای چهرهاش مِهر نمیورزم. او که صورت نیست. او جامی است که من از آن شهد مینوشم. من شهد را دوست دارم، نه جام را، امّا شما تنها جام را میبینید. جام زرّین جواهرنشانی که لبریز از سرکه باشد، به چه کار من میآید؟ این کدوی کهنۀ شکستهای که از آن شهد مینوشم، برایم خوشتر است از صدها جام زرّینِ جواهرنشان.»
عشق باید باشد تا کسی شهد را از جام باز شناسد. اکنون تو نیز عشق و شوقی به دست بیاور تا صورت بین نباشی و معشوق را در همه جا ببینی. بدان که صورت این مردم همچون جامهاست و این دانشها و پیشهها و هنرها نیز همه نقش آن جامها. مگر نمیبینی هنگامی که جامی میشکند، نقشهای آن نیز از میان میرود؟ پس اصل، آن شهدی است که در جامِ تنها موج میزند. خوشا به حال کسی که از این جام شهد بنوشد!
کتاب: #فیه_ما_فیه_مولوی
بازنویس: محمد کاظم مزینانی
انتشارات: نشر پیدایش
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
ایران سرزمین قوهای سیاه
بگذارید با یک سوال چالشی شروع کنم صادقانه جواب دهید: برگردید به سی سال پیش، آیا آن موقع می توانستیم رییس جمهور شدن ترامپ را پیش بینی کنیم؟ ظهور بیت کوین را چی؟ جنگ سوریه و عراق با داعش را؟
می توانستیم پیش بینی کنیم یک چیزی وارد زندگی مان می شود که صبح را با آن آغاز می کنیم، شب را با آن به رخت خواب می رویم. مونس همیشگی ماست؛ داخل مترو، تاکسی، کلاس، اداره، مدرسه حتی دستشویی و حمام، موقع غذا خوردن و ... هم آن را چک می کنیم. قطعا نه. رای آوردن خاتمی در سال 76؛ احمدی نژاد در 84 و روحانی در 92 را چه؟ ممکن است الان بگویید قابل پیش بینی بود. باشد کمی صبر کنید. هنوز باورتان می شود که دلار هزار تومانی در دو جهش به چهار هزار و سپس به 13 هزار رسیده است؟
به این ها می گویند قوی سیاه! داستان قوی سیاه چیست؟ قبل از اینکه استرالیا کشف شود، همه ما فکر می کردیم که قوها سفید هستند تا اینکه فهمیدیم در استرالیا قوهایی هستند که سفید نیستند اتفاقا برعکس، سیاه هستند! میلیون ها بار دیدن قوهای سفید باعث نمی شود که قوهای سیاه وجود نداشته باشند.
قوهای سیاه نماد،رخدادهای مبهوت کننده هستند. از آن جهت مبهوت کننده اند که کسی آن را پیش بینی نمی کرد و برای آن هم آماده نبود. چرا؟ به این دلیل که ما آدم ها با نگاه کردن به تجربه گذشته (تاریخ)، می خواهیم آینده را پیشبینی کنیم. و خوب بدیهی است که در گذشته موبایل اختراع نشده بود. داعش وجود نداشت. هیتلر به دنیا نیامده بود. اتحاد جماهیر شوروی فرو نپاشیده بود و زلزله کرمانشاه و سیل گلستان نیامده بود.
قوهای سیاه سه ويژگی را دارند:
اول؛ دور از انتظار هستند. بنابراین ما احتمال رخداد آن را بسیار پایین ارزیابی می کنیم.
دوم؛ اگر رخ بدهند تأثیرات خیلی مهم و یا وحشتناکی دارند.
سوم؛ بعد از وقوع، انسانها ادعا میکنند که چنین رویدادی قابل پیشبینی بود!!!
دقت کنید که قوهای سیاه همیشه منفی نیستند بلکه می تواند تاثیرات مثبت داشته باشد: موبایل، هوش مصنوعی، رمز ارزها و رای آوردن مهاجرین و اقلیت ها در انتخابات کشورهای پیشرفته؛ همه قوهای سیاه مثبت هستند.
تجویز راهبردی:
اولین کار این است که بپذیریم که تعیین احتمال رخدادهای مبهوت کننده (کشف قوهای سیاه) با استفاده از روشهای علمی قابل محاسبه نیست. متاسفانه خبرگان هم در این زمینه به اندازه عوام قدرت پیش بینی و پیش گویی دارند. پیش فرض های ما باعث می شود که نسبت به دیدن قوهای سیاه کور باشیم.
دومین کار این است که علاوه بر توجه به پارامترهای قطعی (آینده قطعی) و سناریوهای احتمالی (آینده های محتمل)، قوهای سیاه (آیندهای نامحتمل) را هم در نظر بگیریم. چگونه؟ به آینده های نامحتمل فکر کنیم از بین آینده های نامحتمل آنهایی که تاثیرات خیلی اساسی روی ما دارند را شناسایی کنیم و سپس از خود بپرسیم که اثرات آن چیست و سپس چگونه می توان از اثرات منفی آن آسیب ندید و یا اثرات مثبت آن استفاده کرد؟ مثلا ما فکر می کنیم تا کنون هیچ بانکی در ایران ورشکست نشده، اگر هم ورشکست شود بانک مرکزی جبران می کند. چرا؟ چون در گذشته چنین چیزی رخ نداده.اما شاید یک دفعه فهمیدیم یک قوی سیاه لعنتی وجود دارد و دقیقا همان بانکی که 100% سپرده ما در آن جاست ورشکست شد و ....
ما شاید نتوانیم جلوی سیل، زلزله، جنگ، تورم هزار درصدی را بگیریم. اما می توانیم در معرض یک رخداد باشیم یا نباشیم و یا می توانیم اقدامات جبرانی- پوششی برای آن ها داشته باشیم یا خیر. کسی که روی گسل خانه دارد، نسبت به زلزله بسیار آسیبپذیرتر از دیگران است. ما نمی توانیم جلوی زلزله را بگیریم، حتی نمیتوانیم بگوییم چه زمانی زلزله می آید؟ اما می توانیم در منطقه خطر زندگی نکنیم. همچنین آمادگی روانی، ذهنی، بدنی و غذایی لازم را برای زلزله داشته باشیم.
ما نمی توانیم جلوی ورشکستگی بانک مان را بگیریم اما ....
ما نمی توانیم مانع گسترش هوش مصنوعی شویم اما ...
ما نمی توانیم جلوی پیدایش رمزارزها را بگیریم اما ...
چند روزی میهمان خانواده ای در اروپا بودم. دیدم 400 شمع خریداری کرده اند و نگهداری می کنند. از آنان پرسیدم داستان چیست؟ گفتند دولت الزام کرده برای سه ماه غذا و گرما و روشنایی باید برای خود تامین کنید که در صورت جنگ های داخلی!!! از سرما و تاریکی و گرسنگی در امان باشید. با خودم فکر کردم چقدر احتمال دارد که آن کشور درگیر جنگ شود، احتمال= صفر. از خودم پرسیدم اگر رخ دهد، تاثیر آن چقدر است؟ تاثیر=بی نهایت. دقیقا این همان قوی سیاه بود.
تجربه تاریخی نشان داده، ایران سرزمین قوهای سیاه است، قوهای سیاه هم تاثیرات مثبت هم تاثیرات منفی بالایی دارند. نمی توانیم قوهای سیاه را صید کنیم یا رام کنیم، اما می توانیم شمع بخریم وخود را برای قوی سیاه بعدی آماده نگاه داریم.
دکتر لشکربلوکی
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
@flith
ایران سرزمین قوهای سیاه
بگذارید با یک سوال چالشی شروع کنم صادقانه جواب دهید: برگردید به سی سال پیش، آیا آن موقع می توانستیم رییس جمهور شدن ترامپ را پیش بینی کنیم؟ ظهور بیت کوین را چی؟ جنگ سوریه و عراق با داعش را؟
می توانستیم پیش بینی کنیم یک چیزی وارد زندگی مان می شود که صبح را با آن آغاز می کنیم، شب را با آن به رخت خواب می رویم. مونس همیشگی ماست؛ داخل مترو، تاکسی، کلاس، اداره، مدرسه حتی دستشویی و حمام، موقع غذا خوردن و ... هم آن را چک می کنیم. قطعا نه. رای آوردن خاتمی در سال 76؛ احمدی نژاد در 84 و روحانی در 92 را چه؟ ممکن است الان بگویید قابل پیش بینی بود. باشد کمی صبر کنید. هنوز باورتان می شود که دلار هزار تومانی در دو جهش به چهار هزار و سپس به 13 هزار رسیده است؟
به این ها می گویند قوی سیاه! داستان قوی سیاه چیست؟ قبل از اینکه استرالیا کشف شود، همه ما فکر می کردیم که قوها سفید هستند تا اینکه فهمیدیم در استرالیا قوهایی هستند که سفید نیستند اتفاقا برعکس، سیاه هستند! میلیون ها بار دیدن قوهای سفید باعث نمی شود که قوهای سیاه وجود نداشته باشند.
قوهای سیاه نماد،رخدادهای مبهوت کننده هستند. از آن جهت مبهوت کننده اند که کسی آن را پیش بینی نمی کرد و برای آن هم آماده نبود. چرا؟ به این دلیل که ما آدم ها با نگاه کردن به تجربه گذشته (تاریخ)، می خواهیم آینده را پیشبینی کنیم. و خوب بدیهی است که در گذشته موبایل اختراع نشده بود. داعش وجود نداشت. هیتلر به دنیا نیامده بود. اتحاد جماهیر شوروی فرو نپاشیده بود و زلزله کرمانشاه و سیل گلستان نیامده بود.
قوهای سیاه سه ويژگی را دارند:
اول؛ دور از انتظار هستند. بنابراین ما احتمال رخداد آن را بسیار پایین ارزیابی می کنیم.
دوم؛ اگر رخ بدهند تأثیرات خیلی مهم و یا وحشتناکی دارند.
سوم؛ بعد از وقوع، انسانها ادعا میکنند که چنین رویدادی قابل پیشبینی بود!!!
دقت کنید که قوهای سیاه همیشه منفی نیستند بلکه می تواند تاثیرات مثبت داشته باشد: موبایل، هوش مصنوعی، رمز ارزها و رای آوردن مهاجرین و اقلیت ها در انتخابات کشورهای پیشرفته؛ همه قوهای سیاه مثبت هستند.
تجویز راهبردی:
اولین کار این است که بپذیریم که تعیین احتمال رخدادهای مبهوت کننده (کشف قوهای سیاه) با استفاده از روشهای علمی قابل محاسبه نیست. متاسفانه خبرگان هم در این زمینه به اندازه عوام قدرت پیش بینی و پیش گویی دارند. پیش فرض های ما باعث می شود که نسبت به دیدن قوهای سیاه کور باشیم.
دومین کار این است که علاوه بر توجه به پارامترهای قطعی (آینده قطعی) و سناریوهای احتمالی (آینده های محتمل)، قوهای سیاه (آیندهای نامحتمل) را هم در نظر بگیریم. چگونه؟ به آینده های نامحتمل فکر کنیم از بین آینده های نامحتمل آنهایی که تاثیرات خیلی اساسی روی ما دارند را شناسایی کنیم و سپس از خود بپرسیم که اثرات آن چیست و سپس چگونه می توان از اثرات منفی آن آسیب ندید و یا اثرات مثبت آن استفاده کرد؟ مثلا ما فکر می کنیم تا کنون هیچ بانکی در ایران ورشکست نشده، اگر هم ورشکست شود بانک مرکزی جبران می کند. چرا؟ چون در گذشته چنین چیزی رخ نداده.اما شاید یک دفعه فهمیدیم یک قوی سیاه لعنتی وجود دارد و دقیقا همان بانکی که 100% سپرده ما در آن جاست ورشکست شد و ....
ما شاید نتوانیم جلوی سیل، زلزله، جنگ، تورم هزار درصدی را بگیریم. اما می توانیم در معرض یک رخداد باشیم یا نباشیم و یا می توانیم اقدامات جبرانی- پوششی برای آن ها داشته باشیم یا خیر. کسی که روی گسل خانه دارد، نسبت به زلزله بسیار آسیبپذیرتر از دیگران است. ما نمی توانیم جلوی زلزله را بگیریم، حتی نمیتوانیم بگوییم چه زمانی زلزله می آید؟ اما می توانیم در منطقه خطر زندگی نکنیم. همچنین آمادگی روانی، ذهنی، بدنی و غذایی لازم را برای زلزله داشته باشیم.
ما نمی توانیم جلوی ورشکستگی بانک مان را بگیریم اما ....
ما نمی توانیم مانع گسترش هوش مصنوعی شویم اما ...
ما نمی توانیم جلوی پیدایش رمزارزها را بگیریم اما ...
چند روزی میهمان خانواده ای در اروپا بودم. دیدم 400 شمع خریداری کرده اند و نگهداری می کنند. از آنان پرسیدم داستان چیست؟ گفتند دولت الزام کرده برای سه ماه غذا و گرما و روشنایی باید برای خود تامین کنید که در صورت جنگ های داخلی!!! از سرما و تاریکی و گرسنگی در امان باشید. با خودم فکر کردم چقدر احتمال دارد که آن کشور درگیر جنگ شود، احتمال= صفر. از خودم پرسیدم اگر رخ دهد، تاثیر آن چقدر است؟ تاثیر=بی نهایت. دقیقا این همان قوی سیاه بود.
تجربه تاریخی نشان داده، ایران سرزمین قوهای سیاه است، قوهای سیاه هم تاثیرات مثبت هم تاثیرات منفی بالایی دارند. نمی توانیم قوهای سیاه را صید کنیم یا رام کنیم، اما می توانیم شمع بخریم وخود را برای قوی سیاه بعدی آماده نگاه داریم.
دکتر لشکربلوکی
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
.
سختترین و خوشبختترین چیزها این است که کسی در رنجهایش، در رنجهای ناخواستهاش، عاشق این زندگی باشد.
#جنگ_و_صلح
#لئو_تولستوی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
سختترین و خوشبختترین چیزها این است که کسی در رنجهایش، در رنجهای ناخواستهاش، عاشق این زندگی باشد.
#جنگ_و_صلح
#لئو_تولستوی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
روحانیون و حکومتداری
میرزای شیرازی گفته بود سه نفر هستند که اصرار دارند حکومت را خود من بگیرم؛
اولی خود ناصرالدین شاه که هوسش به قدری غالب است که از جمع بین اختین در ازدواج نگذشت؛ یعنی دو خواهر را با هم عقد کرده بود!
چنین کسی چطور حکومت را به من میدهد!؟
بنابراین او تنها میخواهد با دادن حکومت به من آبروی ما را ببرد!
دوم میرزا ملکمخان، متولد جلفا و البته متمایل به انگلستان است!
او نیز اصرار دارد که من حکومت را بگیرم؛ او هم به این علت است که میخواهد آبروی من برود...
سوم هم سید جمالالدین اسدآبادی است که او هم دوست دارد من حکومت را بگیرم که این هم از سادگی ایشان است، ادارهی حکومت به این راحتی نیست.
اکنون ما در بین مردم وجهه و آبرو داریم، اگر بخواهیم حکومت کنیم، کجا اینهمه گروه متدین داریم که کل مملکت را در اختیار بگیریم؟
اینها میروند و کارهای نادرستی انجام میدهند که به نام ما نوشته میشود.
بعدها هم بسیاری به این حرف معتقد بودند؛ میگفتند هنگامی که حکومت در دست غیرروحانیت است، روحانیت حالت انتقادی دارد و مردم هم میپذیرند و به نفع دین تمام میشود؛
اما زمانی که حکومت در دست خود روحانیت باشد، مردم انتقاد از حکومت ـ یعنی خود روحانیت ـ دارند و بنابراین به خود دین انتقاد پیدا میکنند و دین تضعیف میشود.
مصاحبه مباحثات با آیتاللهگرامی با عنوان "فراز و فرود پایگاه مردمی روحانيت"
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
روحانیون و حکومتداری
میرزای شیرازی گفته بود سه نفر هستند که اصرار دارند حکومت را خود من بگیرم؛
اولی خود ناصرالدین شاه که هوسش به قدری غالب است که از جمع بین اختین در ازدواج نگذشت؛ یعنی دو خواهر را با هم عقد کرده بود!
چنین کسی چطور حکومت را به من میدهد!؟
بنابراین او تنها میخواهد با دادن حکومت به من آبروی ما را ببرد!
دوم میرزا ملکمخان، متولد جلفا و البته متمایل به انگلستان است!
او نیز اصرار دارد که من حکومت را بگیرم؛ او هم به این علت است که میخواهد آبروی من برود...
سوم هم سید جمالالدین اسدآبادی است که او هم دوست دارد من حکومت را بگیرم که این هم از سادگی ایشان است، ادارهی حکومت به این راحتی نیست.
اکنون ما در بین مردم وجهه و آبرو داریم، اگر بخواهیم حکومت کنیم، کجا اینهمه گروه متدین داریم که کل مملکت را در اختیار بگیریم؟
اینها میروند و کارهای نادرستی انجام میدهند که به نام ما نوشته میشود.
بعدها هم بسیاری به این حرف معتقد بودند؛ میگفتند هنگامی که حکومت در دست غیرروحانیت است، روحانیت حالت انتقادی دارد و مردم هم میپذیرند و به نفع دین تمام میشود؛
اما زمانی که حکومت در دست خود روحانیت باشد، مردم انتقاد از حکومت ـ یعنی خود روحانیت ـ دارند و بنابراین به خود دین انتقاد پیدا میکنند و دین تضعیف میشود.
مصاحبه مباحثات با آیتاللهگرامی با عنوان "فراز و فرود پایگاه مردمی روحانيت"
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کودکان کار تاوان سختی را که به سبب معضلات اجتماعی گریبانگیر خانوادههایشان شـده، میپردازند. آنان کودکانی هستند که دنیای معصومانه کودکی را رها کرده و به دنیایی قدم نهادهاند که بیرحم است.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کاریکاتور جالب شهاب جعفرنژاد در مورد سفر شینزو آبه، رامبد جوان، راننده اسنپ و مشکلات اساسی مملکت!
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️