@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
👈 غریزهی جنسی، نان، آزادی، بهشت
🔹اگر این مبنای فرویدی را بپذیریم که "آدمی آنی نیست که هست؛ بلکه، آنی هست که نیست"؛ در آنصورت چیزی به نام فضای مجازی نداریم. فضای مجازی، جنبهی دیگری از حقیقت است؛ که از قضا بهرهی بیشتری هم از حقیقت انسانها را در خود دارد.
🔹آدمی در فضای مجازی حقیقت پنهان خود را بیرون میریزد؛ حقیقتی که در هزار تویِ نقابهای فرهنگی و اجتماعی و خانوادگی و حکومتی گیر کرده است. حقیقتی که بخشی از آن، و یا گاهی حتی تمام آن، از خودِ فرد نیز غایب است، و اینک مجالی پیدا کرده است که دور از چشم هشیاریِ او جلوهگیری، و بلکه رقاصی کند. درست مثل چیزهایی که در خواب میبینیم. رؤیاها و خوابدیدههای ما چیزی نیستند، جز حقیقتِ پنهان شخصیتِ ما.
🔹حقیقت آدمها همان پروفایلهایی است که گاه و بیگاه میگذارند؛ همان سرعت عوض کردن پروفایلهایشان است؛ همان کانتکتها و پروفایلهایی است که چک میکنند؛ همان استوریها و عکسهایی که می گذارند؛ همان صفحات مجازی است که زیاد سر میزنند؛ همان پیجهایی که عضوند؛ حقیقتِ افراد همان میزانِ وقتی است که برای گردش در دنیای مجازی میگذارند؛ همان مطالبی است که میخوانند؛ همان چیزهایی است که نمیخوانند؛ همان چیزهایی است که دوست دارند بخوانند و ببینند، یا نخوانند و نبییند؛ همان آدمها و موضوعاتی است که برایشان مهم است یا بیشتر برایشان جلب توجه میکند؛ همان سرعتِ سین کردن و پاسخ دادن یا دیر سین کردن و پاسخهای کوتاه و بلندی است که میدهند؛ همان ادبیاتی است که دارند؛ همان گروهها و کانالهایی است که عضوند؛
🔹همان اهتمامشان به پیگیری حال و هوای آدمهای غریبه یا آشنا و فامیل است؛ همان اخ و پیفهایی است که به هنگام دیدن عکس یا مطلب کسی میکنند؛ همان موسیقیهایی است که گوش میکنند؛ همان کانالهایی است که عضوند، و نوتیفیکیشنها و مطالبش را هر لحظه میبینند، یا ماه به ماه هم چک نمیکنند؛ همان تنوع قلم و رفتارشان در گروههای مختلف است؛ همان صفحاتی است که یواشکی میآیند و از خودشان ردی نمیگذارند؛ همان چیزهایی است که برای فوروارد کردن گلچین میکند؛ همان چیزهایی است که دوست دارد فوروراد یا ریپلای کنند، اما نمیکنند؛
🔹همان آدمهایی است که دوست دارد با آنها ارتباط برقرار کنند اما رویش نمیشود؛ همان احساس راحتیای است که با برخی میکند و با برخی نه؛ همان غلطهای تایپی گاه و بیگاه است؛ همان اسمهای فیکی است که برای آزادیِ عمل انتخاب میکنند؛ همان استیکرهایشان است؛ همان استیکرهای مثلا اشتباهی است؛ همان سانسورهایی است که از خودشان در این فضا میکنند؛ همان جوین شدنها و لفت دادن های یکهویی است؛ همان اسم و اطلاعات واقعی یا رمزی و پنهانی که برای پروفایلشان برمیگزینند (بیو)؛ و ...
🔹دنیای مجازی حقیقیترین بخش آدمی را بیرون میریزد. با نگاه کردن به فعالیت مجازی هر کس، بیشتر از هر مصاحبهی بالینی و پرسشنامهی شخصیتی میتوان به شخصیت و ادراکات و هیجانات و رفتارهایش پی بُرد. من با فیلسوفان اگزیستانس همدلم که حقیقت آدمی همان اهتمامهایش است. اهتمامهای آدمی در دنیای مجازی بیش از هر جای دیگری خوشرقصی و جلوهگری میکنند. فضای مجازی، جلوهای از قیامت است. یومَ تُبلَی السّرائر. روزی که محتوای حقیقی هر چیز استفراغ میشود.
🔹ماهیت واقعیِ یک جامعه را هم از فضای مجازیاش میتوان شناخت. از فراوانیِ بازدیدها و فورواردها و عضویتها و تمام چیزهای دیگری که در بالا گفته شد. ماهیتی که در هزارتوی نقابهای اجتماعی و دستگاههای تبلیغاتی پنهان شده است.
🔹فضای مجازی، حقیقت یک جامعه را به تمامه نشان میدهد؛ حتی در مواقعی که پروژه های مدیریت افکار عمومی و مشغولیت با موضوعاتِ ساختگی توسط حکومتها اجرا میشود هم، نهانِ یک جامعه خودش را در فضای مجازی بیرون میریزد. عقدهها و کمبودها و آرزوهایش را؛ ترسها، نگرانیها و اضطرابهایش را؛ نفرتها و خشمهایش را؛ توهمات و فانتزیهایش را. رنجها و شادیهایش را. گفتهها و ناگفتههایش را. داشتهها و نداشتههایش را. اعتمادها و بیاعتمادیهایش را. تعارضها، سرکوبها، جابجاییها، و فرافکنیهایش را.
🔹حال، به نظر شما بیشترین اهتمام مردم ما در فضای مجازی چیست؟ پاسخ، همان حقیقت خودتان و حقیقتِ جامعهی اطرافتان است.
✍️ دکتر محسن زندی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
👈 غریزهی جنسی، نان، آزادی، بهشت
🔹اگر این مبنای فرویدی را بپذیریم که "آدمی آنی نیست که هست؛ بلکه، آنی هست که نیست"؛ در آنصورت چیزی به نام فضای مجازی نداریم. فضای مجازی، جنبهی دیگری از حقیقت است؛ که از قضا بهرهی بیشتری هم از حقیقت انسانها را در خود دارد.
🔹آدمی در فضای مجازی حقیقت پنهان خود را بیرون میریزد؛ حقیقتی که در هزار تویِ نقابهای فرهنگی و اجتماعی و خانوادگی و حکومتی گیر کرده است. حقیقتی که بخشی از آن، و یا گاهی حتی تمام آن، از خودِ فرد نیز غایب است، و اینک مجالی پیدا کرده است که دور از چشم هشیاریِ او جلوهگیری، و بلکه رقاصی کند. درست مثل چیزهایی که در خواب میبینیم. رؤیاها و خوابدیدههای ما چیزی نیستند، جز حقیقتِ پنهان شخصیتِ ما.
🔹حقیقت آدمها همان پروفایلهایی است که گاه و بیگاه میگذارند؛ همان سرعت عوض کردن پروفایلهایشان است؛ همان کانتکتها و پروفایلهایی است که چک میکنند؛ همان استوریها و عکسهایی که می گذارند؛ همان صفحات مجازی است که زیاد سر میزنند؛ همان پیجهایی که عضوند؛ حقیقتِ افراد همان میزانِ وقتی است که برای گردش در دنیای مجازی میگذارند؛ همان مطالبی است که میخوانند؛ همان چیزهایی است که نمیخوانند؛ همان چیزهایی است که دوست دارند بخوانند و ببینند، یا نخوانند و نبییند؛ همان آدمها و موضوعاتی است که برایشان مهم است یا بیشتر برایشان جلب توجه میکند؛ همان سرعتِ سین کردن و پاسخ دادن یا دیر سین کردن و پاسخهای کوتاه و بلندی است که میدهند؛ همان ادبیاتی است که دارند؛ همان گروهها و کانالهایی است که عضوند؛
🔹همان اهتمامشان به پیگیری حال و هوای آدمهای غریبه یا آشنا و فامیل است؛ همان اخ و پیفهایی است که به هنگام دیدن عکس یا مطلب کسی میکنند؛ همان موسیقیهایی است که گوش میکنند؛ همان کانالهایی است که عضوند، و نوتیفیکیشنها و مطالبش را هر لحظه میبینند، یا ماه به ماه هم چک نمیکنند؛ همان تنوع قلم و رفتارشان در گروههای مختلف است؛ همان صفحاتی است که یواشکی میآیند و از خودشان ردی نمیگذارند؛ همان چیزهایی است که برای فوروارد کردن گلچین میکند؛ همان چیزهایی است که دوست دارد فوروراد یا ریپلای کنند، اما نمیکنند؛
🔹همان آدمهایی است که دوست دارد با آنها ارتباط برقرار کنند اما رویش نمیشود؛ همان احساس راحتیای است که با برخی میکند و با برخی نه؛ همان غلطهای تایپی گاه و بیگاه است؛ همان اسمهای فیکی است که برای آزادیِ عمل انتخاب میکنند؛ همان استیکرهایشان است؛ همان استیکرهای مثلا اشتباهی است؛ همان سانسورهایی است که از خودشان در این فضا میکنند؛ همان جوین شدنها و لفت دادن های یکهویی است؛ همان اسم و اطلاعات واقعی یا رمزی و پنهانی که برای پروفایلشان برمیگزینند (بیو)؛ و ...
🔹دنیای مجازی حقیقیترین بخش آدمی را بیرون میریزد. با نگاه کردن به فعالیت مجازی هر کس، بیشتر از هر مصاحبهی بالینی و پرسشنامهی شخصیتی میتوان به شخصیت و ادراکات و هیجانات و رفتارهایش پی بُرد. من با فیلسوفان اگزیستانس همدلم که حقیقت آدمی همان اهتمامهایش است. اهتمامهای آدمی در دنیای مجازی بیش از هر جای دیگری خوشرقصی و جلوهگری میکنند. فضای مجازی، جلوهای از قیامت است. یومَ تُبلَی السّرائر. روزی که محتوای حقیقی هر چیز استفراغ میشود.
🔹ماهیت واقعیِ یک جامعه را هم از فضای مجازیاش میتوان شناخت. از فراوانیِ بازدیدها و فورواردها و عضویتها و تمام چیزهای دیگری که در بالا گفته شد. ماهیتی که در هزارتوی نقابهای اجتماعی و دستگاههای تبلیغاتی پنهان شده است.
🔹فضای مجازی، حقیقت یک جامعه را به تمامه نشان میدهد؛ حتی در مواقعی که پروژه های مدیریت افکار عمومی و مشغولیت با موضوعاتِ ساختگی توسط حکومتها اجرا میشود هم، نهانِ یک جامعه خودش را در فضای مجازی بیرون میریزد. عقدهها و کمبودها و آرزوهایش را؛ ترسها، نگرانیها و اضطرابهایش را؛ نفرتها و خشمهایش را؛ توهمات و فانتزیهایش را. رنجها و شادیهایش را. گفتهها و ناگفتههایش را. داشتهها و نداشتههایش را. اعتمادها و بیاعتمادیهایش را. تعارضها، سرکوبها، جابجاییها، و فرافکنیهایش را.
🔹حال، به نظر شما بیشترین اهتمام مردم ما در فضای مجازی چیست؟ پاسخ، همان حقیقت خودتان و حقیقتِ جامعهی اطرافتان است.
✍️ دکتر محسن زندی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
🔴 «مریم میرزاخانی» در کتابهای درسی آمریکا جای گرفت؛ خانم «میرزاخانی» در اینجا حتی از ورود به کشور خود نیز منع شده بود و پس از مرگش، یک مراسم یادبود نیز برای وی برگزار نشد
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
✍️ مجتبی لشکربلوکی
تو چرا این قدر خوشگلی؟ زندگی بالماسکه ای!
این روزها در اینستاگرام که بگردی می بینی که همه خوشگل شده اند. اما داستان پشت این خوشگلی چیست؟
در سال های دور، بازیگران سینما، الهه های زیبایی بودند. جذابیت و زیبایی طبیعی و ثروتمندی دو ويژگی بازیگران سینما بود (اسم این گروه را می گذاریم سلبریتی های کلاسیک). اما امروزه به مدد شبکه های اجتماعی، سلبریتی های جدیدی به وجود آمده است به نام اینفلوئنسرها. اینفلوئنسرها، اکثراً خانم های جوانی هستند با زیباییهای فراطبیعی که بهشدت تحتفشارند تا همان زیبایی هایی را داشته باشند که همتایان معروف هالیوودی آنها دارند، با این تفاوت که هالیوودی ها اغلب بسیار ثروتمندتر از آن ها هستند.
در مقایسه با بازیگران هالیوودی (سلبریتیهای کلاسیک)، اینفلوئنسرها (سلبریتی های جدید)، رابطۀ صمیمانهتر و متفاوتی با طرفدارانشان دارند. اینفلوئنسرها جلو جلو حرکت می کنند. تغییراتی در بدن و آرایش و لباس خود ایجاد می کنند و سپس طیف وسیعی از افراد معمولی همان کار را دنبال می کنند.
سال ۱۹۲۸ میلادی [حدود 90 سال قبل] مدیران یک استودیوی فیلم سازی هالیوودی از دکتر چارلز پینکاس، خواستند تا دندانهای یک بازیگر را زیباتر کند. وی از روکشهای موقتی استفاده کرد که در انتهای روز بازیگر میتوانست لبخند زیبایش را از روی صورتش بردارد. امروزه روکشها ماندگارترند و حداقل ده سال دوام میآورند. در دهه های گذشته از روکش دندان استفاده می شد برای کمک به افرادی که مشکلات جدی در شکل و اندازۀ دندانهایشان داشتند اما اکنون از این روکشها استفاده می شود تا لبخندی زیباتر، چهره ای فریبنده تر و در نهایت پیچ (صفحه ای) پرطرفدارتر داشته باشند این روزها، روکش و تزریق لب و لیزر فرکسل جزو اقدامات زیباییِ رایج میان اینفلوئنسرها هستند. چرا؟ چون باید زیبا باشند. چرا؟ چون باید فالوئر (دنبال کننده و طرفدار) داشته باشند. چرا؟ چون از این طریق کسب ثروت و یا حداقل کسب شهرت می کنند!
پدران و مادران ما با چنین پدیده هایی مواجه نبوده اند. ما اولین نسلی هستیم که در معرض چنین پدیده ای با این ابعاد، هستیم. بنابراین باید توانمندی هایی را در خود و نسل بعدی تقویت و ایجاد کنیم که لزوما در پدران و مادران ما نبود.
▫️رسانه-آگاهی: افزایش آگاهی از تاثیرات غیرملموس و زیرپوستی رسانه اولین کاری است که باید انجام دهیم. باید دقت کنیم که رسانه ها چگونه تعریف ما را از زیبایی تغییر داده اند و همچنین با تعریف جدید از زیبایی، چگونه ما را پیرتر می کنند. کلی کار می کنیم و اضافی کاری و خودمان را پیر می کنیم تا اینکه پول در بیاوریم و عمل زیبایی کنیم. انرژی مان، جوانی مان و آسودگی خاطرمان را می دهیم تا زیبایی بخریم. اینکه ما چه تصمیمی می گیریم برعهده خود ماست و هیچ ایرادی ندارد که برای زیبایی هزینه کنیم فقط باید حواسمان باشد که آگاهانه و ارادی چنین کنیم و نه اینکه تقلیدی و هیجانی.
اگر آگاهانه و نقادانه به ورودی های مغزمان توجه نکنیم، ناخودآگاه در مغز ما این معادله شکل می گیرد که خوشگلی مساوی است با خوشبختی. سپس این نتیجه را می گیریم که عمل زیبایی و خرید لباس و کفش زیبا مساوی است با خوشبخت شدن. بدون آنکه یک مرجع آماری در مورد این معادله داشته باشیم.
▫️زندگی بالماسکه ای؛ یکی دیگر از تاثیرات اینستاگرام این است که همه با تصاویر کاملا انتخابی که از زندگی خود منتشر میکنند نشان میدهند که چقدر زیبا، چقدر خوش حال، چقدر مدرن هستند. این برش های انتخابی اصلا به معنای آن نیست که طرف واقعاً غرق در لذت، نعمت و خوشی بی پایان است. وقتی به عمق زندگی آنان می روی، می فهمی که آن ها هم درگیر مالیات، بیماری، اختلاف خانوادگی، بازنشستگی، پرداخت قسط، ورشکستگی و بیش از همه نگران زیبایی، تناسب اندام، از دست دادن فالوئر و ... هستند. منتها ما دچار توهم بالماسکه ای هستیم. ما، آدم ها پشت نقاب های خندان (بالماسکه) همدیگر را فریب می دهیم. و دیگران در حسرت زندگی ما هستند و جالب اینکه ما خود نیز فریفته بالماسکه دیگران می شویم و در حسرت زندگی دیگران هستیم. هالیوودی ها و اینفلوئنسرها به اندازه ما شاد هستند و به اندازه ما گرفتار. اما تنها تفاوت شان این است که مجبورند جلوی دوربین های عکاسی لبخندهای تصنعی تحویل ما دهند و ما نیز باور می کنیم که واقعا آن ها خوشبخت هستند.
دفعه بعدی که در ایسنتاگرام یک چهره جذاب خندان خوشحال دیدید این دو نکته را با خود مرور کنید: پشت این چهره خندان، لزوما یک آدم خوشبخت نیست. و طبق کدام آمار علمی، می شود اثبات کرد خوشگلی مساوی است با خوشبختی؟
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
✍️ مجتبی لشکربلوکی
تو چرا این قدر خوشگلی؟ زندگی بالماسکه ای!
این روزها در اینستاگرام که بگردی می بینی که همه خوشگل شده اند. اما داستان پشت این خوشگلی چیست؟
در سال های دور، بازیگران سینما، الهه های زیبایی بودند. جذابیت و زیبایی طبیعی و ثروتمندی دو ويژگی بازیگران سینما بود (اسم این گروه را می گذاریم سلبریتی های کلاسیک). اما امروزه به مدد شبکه های اجتماعی، سلبریتی های جدیدی به وجود آمده است به نام اینفلوئنسرها. اینفلوئنسرها، اکثراً خانم های جوانی هستند با زیباییهای فراطبیعی که بهشدت تحتفشارند تا همان زیبایی هایی را داشته باشند که همتایان معروف هالیوودی آنها دارند، با این تفاوت که هالیوودی ها اغلب بسیار ثروتمندتر از آن ها هستند.
در مقایسه با بازیگران هالیوودی (سلبریتیهای کلاسیک)، اینفلوئنسرها (سلبریتی های جدید)، رابطۀ صمیمانهتر و متفاوتی با طرفدارانشان دارند. اینفلوئنسرها جلو جلو حرکت می کنند. تغییراتی در بدن و آرایش و لباس خود ایجاد می کنند و سپس طیف وسیعی از افراد معمولی همان کار را دنبال می کنند.
سال ۱۹۲۸ میلادی [حدود 90 سال قبل] مدیران یک استودیوی فیلم سازی هالیوودی از دکتر چارلز پینکاس، خواستند تا دندانهای یک بازیگر را زیباتر کند. وی از روکشهای موقتی استفاده کرد که در انتهای روز بازیگر میتوانست لبخند زیبایش را از روی صورتش بردارد. امروزه روکشها ماندگارترند و حداقل ده سال دوام میآورند. در دهه های گذشته از روکش دندان استفاده می شد برای کمک به افرادی که مشکلات جدی در شکل و اندازۀ دندانهایشان داشتند اما اکنون از این روکشها استفاده می شود تا لبخندی زیباتر، چهره ای فریبنده تر و در نهایت پیچ (صفحه ای) پرطرفدارتر داشته باشند این روزها، روکش و تزریق لب و لیزر فرکسل جزو اقدامات زیباییِ رایج میان اینفلوئنسرها هستند. چرا؟ چون باید زیبا باشند. چرا؟ چون باید فالوئر (دنبال کننده و طرفدار) داشته باشند. چرا؟ چون از این طریق کسب ثروت و یا حداقل کسب شهرت می کنند!
پدران و مادران ما با چنین پدیده هایی مواجه نبوده اند. ما اولین نسلی هستیم که در معرض چنین پدیده ای با این ابعاد، هستیم. بنابراین باید توانمندی هایی را در خود و نسل بعدی تقویت و ایجاد کنیم که لزوما در پدران و مادران ما نبود.
▫️رسانه-آگاهی: افزایش آگاهی از تاثیرات غیرملموس و زیرپوستی رسانه اولین کاری است که باید انجام دهیم. باید دقت کنیم که رسانه ها چگونه تعریف ما را از زیبایی تغییر داده اند و همچنین با تعریف جدید از زیبایی، چگونه ما را پیرتر می کنند. کلی کار می کنیم و اضافی کاری و خودمان را پیر می کنیم تا اینکه پول در بیاوریم و عمل زیبایی کنیم. انرژی مان، جوانی مان و آسودگی خاطرمان را می دهیم تا زیبایی بخریم. اینکه ما چه تصمیمی می گیریم برعهده خود ماست و هیچ ایرادی ندارد که برای زیبایی هزینه کنیم فقط باید حواسمان باشد که آگاهانه و ارادی چنین کنیم و نه اینکه تقلیدی و هیجانی.
اگر آگاهانه و نقادانه به ورودی های مغزمان توجه نکنیم، ناخودآگاه در مغز ما این معادله شکل می گیرد که خوشگلی مساوی است با خوشبختی. سپس این نتیجه را می گیریم که عمل زیبایی و خرید لباس و کفش زیبا مساوی است با خوشبخت شدن. بدون آنکه یک مرجع آماری در مورد این معادله داشته باشیم.
▫️زندگی بالماسکه ای؛ یکی دیگر از تاثیرات اینستاگرام این است که همه با تصاویر کاملا انتخابی که از زندگی خود منتشر میکنند نشان میدهند که چقدر زیبا، چقدر خوش حال، چقدر مدرن هستند. این برش های انتخابی اصلا به معنای آن نیست که طرف واقعاً غرق در لذت، نعمت و خوشی بی پایان است. وقتی به عمق زندگی آنان می روی، می فهمی که آن ها هم درگیر مالیات، بیماری، اختلاف خانوادگی، بازنشستگی، پرداخت قسط، ورشکستگی و بیش از همه نگران زیبایی، تناسب اندام، از دست دادن فالوئر و ... هستند. منتها ما دچار توهم بالماسکه ای هستیم. ما، آدم ها پشت نقاب های خندان (بالماسکه) همدیگر را فریب می دهیم. و دیگران در حسرت زندگی ما هستند و جالب اینکه ما خود نیز فریفته بالماسکه دیگران می شویم و در حسرت زندگی دیگران هستیم. هالیوودی ها و اینفلوئنسرها به اندازه ما شاد هستند و به اندازه ما گرفتار. اما تنها تفاوت شان این است که مجبورند جلوی دوربین های عکاسی لبخندهای تصنعی تحویل ما دهند و ما نیز باور می کنیم که واقعا آن ها خوشبخت هستند.
دفعه بعدی که در ایسنتاگرام یک چهره جذاب خندان خوشحال دیدید این دو نکته را با خود مرور کنید: پشت این چهره خندان، لزوما یک آدم خوشبخت نیست. و طبق کدام آمار علمی، می شود اثبات کرد خوشگلی مساوی است با خوشبختی؟
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
✍️ امیر ترکاشوند
شرط پند دِهی
فذکِّر إنْ نفعت الذکری:
پس پند ده، اگر پند سود بخشد
(سوره اعلی آیهٔ ۹)
یکی از شرایط امر به معروف و نهی از منکر در متون فقهی نیز همین مشروط بودنِ آن به "احتمال اثرگذاری" است (گر چه...)
آیا پندهای خیابانی، سود بخشیده!؟
آیا احدی از زنانِ کمروسری را متحول کرده!؟
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
✍️ امیر ترکاشوند
شرط پند دِهی
فذکِّر إنْ نفعت الذکری:
پس پند ده، اگر پند سود بخشد
(سوره اعلی آیهٔ ۹)
یکی از شرایط امر به معروف و نهی از منکر در متون فقهی نیز همین مشروط بودنِ آن به "احتمال اثرگذاری" است (گر چه...)
آیا پندهای خیابانی، سود بخشیده!؟
آیا احدی از زنانِ کمروسری را متحول کرده!؟
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
از رامبد جوان تا زهرا نعمتی
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
پرده نخست: رامبد جوان مجری برنامهای است به نام خندوانه که مدام در آن از خوبیهای ایران و مردمانش میگوید و البته حرف و حدیثهای زیادی هم درباره هزینههای ساخت این برنامه و درآمد دستاندرکاران آن (از جمله مجریاش) در جریان است. او به تازگی به همراه همسر باردارش، نگار جواهریان به بهانه نمایش فیلم «قانون مورفی» به کانادا رفتهاند. رسانهها گزارش دادهاند که هزینه این سفر حدود پانصد میلیون تومان میشود. با توجه به اینکه همسر وی در دوره پایانی بارداری است، به نظر میرسد اهدف او از این کار، به دنیا آمدن فرزندش در کانادا و در نتیجه گرفتن شهروندی این کشور برای اوست.
پرده دوم: زهرا نعمتی ورزشکار و مدالآور جهانی ایران است. او متولد 1364 است و ابتدا عضو تیم ملی تکواندو بانوان کشور بود که در 19 سالگی تصادف کرد و ویلچرنشین شد. اما تلاش و اراده آهنین، او را به عضویت تیم ملی تیراندازی با کمان بانوان معلول ایران رساند و نخستین بانوی ایرانی شد که در المپیک مدال طلا به دست آورده و نخستین ایرانی (در هر دو گروه مردان و زنان) است که هم در المپیک و هم در پارا المپیک مدال گرفته. به تازگی جمهوری آذربایجان به او پیشنهاد داده در قبال دریافت 300 هزار دلار، یک خانه و یک خودرو و حقوق مادامالعمر ماهیانه پنج هزار دلار، شهروندی آن کشور را دریافت کند. اما او نپذیرفته و گفته پرچم کشور ایران را ترجیح میدهد.
پرده روی پرده: زهرا نعمتی در حالی حاضر نیست از زیر پرچم ایران بیرون بیاید که محدودیتها برای زنان از یکسو و معلولان از سوی دیگر، فشاری که مردم ایران در شرایط نابسامان اقتصادی تحمل میکنند را بر او صد چندان کرده است. کافی است بدانیم همسر او با سوءاستفاده از قوانین مردسالارانه در نظام قضایی کنونی، جلوی خروج از کشورش برای حضور در تورنمنت برون مرزی را گرفته بود. در شرایطی که خیلیها دارند از راههای گوناگون و پرداخت هزینههای بسیار، به کشورهای دیگر مهاجرت میکنند، او حاضر نشد مشگلات فراوان را از روی دوشش برداشته و در برابر دریافت آن پیشنهاد وسوسهانگیز، شهروندی و یک عمر زندگی مرفه را بپذیرد. از سوی دیگر، رامبد جوان که زندگی لاکچریاش بر روی دوش مردم این کشور سوار است و همیشه سخن از خوبیهای ایران و مردمانش به میان میآورد، به همان زندگی لاکچری در ایران برای فرزندش قانع نشده و میخواهد او را از «مردم خوب ایران» جدا کند.
سلبریتیهایی که همیشه از خوبیهای ایران سخن میگوید و مسئولینی که مدام از مقاومت مردم ایران در برابر امریکا و غرب سخن میگویند، اما فرزندانشان با پولهای بادآورده از جیب مردم ایران به همان کشورهای غربی میروند، اگر پیش بیاید، در برابر همان دشمنان سر خم میکنند. میهن را نه سخنان زیبا و نه شعارهای تند، بلکه مردمانی همچون زهرا نعمتی پاسداری میکنند که زیر بار مشکلات کمرشان خم شده، اما در برابر بیگانگان سرشان خم نمیشود.
پینوشت: شوربختانه جمهوری آذربایجان که همه چیزش را از ایران میرباید، در عین حال دیدگاههایش در کتابهای درسی و غیر درسی و رسانهها و... سرشار از نفرت از ایران است. هم نامش (که در طول تاریخ «ارّان» بود و به حیله روسیه و امثال رسولزاده، بنیانگذار این کشور در سال 1918 و علیرغم مخالفت ترکهای آذری ایرانی همچون شیخ محمد خیابانی، سیید حسن تقیزاده و... به جمهوری آذربایجان تغییر داد تا امروز مدعی لزوم پیوستن آذربایجان جنوبی (به قول خودشان) به آذربایجان شمالی باشد.
شاعر ملی این کشور، نظامی گنجوی است که همه اشعارش به فارسی است و پس از فردوسی، دومین شاعر میهنپرست ایرانی بود که صدها بار نام ایران را در اشعارش آورده و به آن بالیده (از جمله بیت معروف: همه عالم تن است و ایران دل، نیست گوینده زین قیاس خجل). اما جمهوری آذربایجان یک دیوان شعر ترکی برای وی درست کرد و در سال 1392 در سکوت مسئولین فرهنگی جمهوری اسلامی، حتی کاشیهای چهارصد ساله آرامگاه وی که اشعار فارسی او بود را تخریب کرد و به جایش اشعار تازه و جعلی ترکی نشاند. اکنون نیز چندین سال است که ورزشکاران ایرانی، بهویژه ترکهای ایرانی را هدف گرفته و با پیشنهادهای اغواگر، آنان را به سوی خود میکشاند. به گونهای که اکنون بسیاری اعضای تیم تکواندو، کشتی و... این کشور ایرانی هستند. دستکم مسولین ورزشی ایران میتوانند کمی بیشتر به وضعیت مادی ورزشکاران برجسته (و البته مفاخر دیگر همچون اهل اندیشه و قلم، مخترعان و...) کشور رسیدگی کنند و مطمئن باشند اگر حداقلهای زندگی اینان فراهم باشد، پرچم ایران را با هیچ کشور دیگری عوض نمیکنند. چه اینکه اکنون به جز آذربایجان، کشورهای اروپایی نیز تبدیل به مقصد مدالآوران ایرانی شده که در کشورشان از نظر مالی تامین نمیشوند.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
از رامبد جوان تا زهرا نعمتی
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
پرده نخست: رامبد جوان مجری برنامهای است به نام خندوانه که مدام در آن از خوبیهای ایران و مردمانش میگوید و البته حرف و حدیثهای زیادی هم درباره هزینههای ساخت این برنامه و درآمد دستاندرکاران آن (از جمله مجریاش) در جریان است. او به تازگی به همراه همسر باردارش، نگار جواهریان به بهانه نمایش فیلم «قانون مورفی» به کانادا رفتهاند. رسانهها گزارش دادهاند که هزینه این سفر حدود پانصد میلیون تومان میشود. با توجه به اینکه همسر وی در دوره پایانی بارداری است، به نظر میرسد اهدف او از این کار، به دنیا آمدن فرزندش در کانادا و در نتیجه گرفتن شهروندی این کشور برای اوست.
پرده دوم: زهرا نعمتی ورزشکار و مدالآور جهانی ایران است. او متولد 1364 است و ابتدا عضو تیم ملی تکواندو بانوان کشور بود که در 19 سالگی تصادف کرد و ویلچرنشین شد. اما تلاش و اراده آهنین، او را به عضویت تیم ملی تیراندازی با کمان بانوان معلول ایران رساند و نخستین بانوی ایرانی شد که در المپیک مدال طلا به دست آورده و نخستین ایرانی (در هر دو گروه مردان و زنان) است که هم در المپیک و هم در پارا المپیک مدال گرفته. به تازگی جمهوری آذربایجان به او پیشنهاد داده در قبال دریافت 300 هزار دلار، یک خانه و یک خودرو و حقوق مادامالعمر ماهیانه پنج هزار دلار، شهروندی آن کشور را دریافت کند. اما او نپذیرفته و گفته پرچم کشور ایران را ترجیح میدهد.
پرده روی پرده: زهرا نعمتی در حالی حاضر نیست از زیر پرچم ایران بیرون بیاید که محدودیتها برای زنان از یکسو و معلولان از سوی دیگر، فشاری که مردم ایران در شرایط نابسامان اقتصادی تحمل میکنند را بر او صد چندان کرده است. کافی است بدانیم همسر او با سوءاستفاده از قوانین مردسالارانه در نظام قضایی کنونی، جلوی خروج از کشورش برای حضور در تورنمنت برون مرزی را گرفته بود. در شرایطی که خیلیها دارند از راههای گوناگون و پرداخت هزینههای بسیار، به کشورهای دیگر مهاجرت میکنند، او حاضر نشد مشگلات فراوان را از روی دوشش برداشته و در برابر دریافت آن پیشنهاد وسوسهانگیز، شهروندی و یک عمر زندگی مرفه را بپذیرد. از سوی دیگر، رامبد جوان که زندگی لاکچریاش بر روی دوش مردم این کشور سوار است و همیشه سخن از خوبیهای ایران و مردمانش به میان میآورد، به همان زندگی لاکچری در ایران برای فرزندش قانع نشده و میخواهد او را از «مردم خوب ایران» جدا کند.
سلبریتیهایی که همیشه از خوبیهای ایران سخن میگوید و مسئولینی که مدام از مقاومت مردم ایران در برابر امریکا و غرب سخن میگویند، اما فرزندانشان با پولهای بادآورده از جیب مردم ایران به همان کشورهای غربی میروند، اگر پیش بیاید، در برابر همان دشمنان سر خم میکنند. میهن را نه سخنان زیبا و نه شعارهای تند، بلکه مردمانی همچون زهرا نعمتی پاسداری میکنند که زیر بار مشکلات کمرشان خم شده، اما در برابر بیگانگان سرشان خم نمیشود.
پینوشت: شوربختانه جمهوری آذربایجان که همه چیزش را از ایران میرباید، در عین حال دیدگاههایش در کتابهای درسی و غیر درسی و رسانهها و... سرشار از نفرت از ایران است. هم نامش (که در طول تاریخ «ارّان» بود و به حیله روسیه و امثال رسولزاده، بنیانگذار این کشور در سال 1918 و علیرغم مخالفت ترکهای آذری ایرانی همچون شیخ محمد خیابانی، سیید حسن تقیزاده و... به جمهوری آذربایجان تغییر داد تا امروز مدعی لزوم پیوستن آذربایجان جنوبی (به قول خودشان) به آذربایجان شمالی باشد.
شاعر ملی این کشور، نظامی گنجوی است که همه اشعارش به فارسی است و پس از فردوسی، دومین شاعر میهنپرست ایرانی بود که صدها بار نام ایران را در اشعارش آورده و به آن بالیده (از جمله بیت معروف: همه عالم تن است و ایران دل، نیست گوینده زین قیاس خجل). اما جمهوری آذربایجان یک دیوان شعر ترکی برای وی درست کرد و در سال 1392 در سکوت مسئولین فرهنگی جمهوری اسلامی، حتی کاشیهای چهارصد ساله آرامگاه وی که اشعار فارسی او بود را تخریب کرد و به جایش اشعار تازه و جعلی ترکی نشاند. اکنون نیز چندین سال است که ورزشکاران ایرانی، بهویژه ترکهای ایرانی را هدف گرفته و با پیشنهادهای اغواگر، آنان را به سوی خود میکشاند. به گونهای که اکنون بسیاری اعضای تیم تکواندو، کشتی و... این کشور ایرانی هستند. دستکم مسولین ورزشی ایران میتوانند کمی بیشتر به وضعیت مادی ورزشکاران برجسته (و البته مفاخر دیگر همچون اهل اندیشه و قلم، مخترعان و...) کشور رسیدگی کنند و مطمئن باشند اگر حداقلهای زندگی اینان فراهم باشد، پرچم ایران را با هیچ کشور دیگری عوض نمیکنند. چه اینکه اکنون به جز آذربایجان، کشورهای اروپایی نیز تبدیل به مقصد مدالآوران ایرانی شده که در کشورشان از نظر مالی تامین نمیشوند.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#تولديكترانه براى نخستين بار
نسخه فارسى 'تولدت مبارك'، ساخته #انوشيروان_روحانى
جشن رونمايى از خط توليد پيكان (مجهزتر و باشكوه تر)- ١٣٤٩ ه.ش
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
نسخه فارسى 'تولدت مبارك'، ساخته #انوشيروان_روحانى
جشن رونمايى از خط توليد پيكان (مجهزتر و باشكوه تر)- ١٣٤٩ ه.ش
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پروفسور پری رخ دادستان
تنها روانشناس ایرانی بود که از ژان پیاژه "پدر روانشناسی شناختی" مدرک گرفت. بسیاری او را مادر روانشناسی ایران می نامند!
وی در 22 آبان 1389 به علت سرطان درگذشت!
از بخشی از دفتر خاطرات ایشان:
در دو سالی که در سوئیس درس می خواندم نود درصد غذای من نان و پنیر بود. سوئیس کشور گرانی بود. رساله ام با پیاژه بود و او روش و سخت گیریهای خاص خودش را داشت!
وسع مالی نداشتم، با این وجود دوره لیسانس را به جای چهار سال، سه ساله خواندم. روز امتحانی که با پیاژه داشتم سر جلسه از شدت گرسنگی در حال از هوش رفتن بودم. امتحان شش ساعت طول می کشید و من دو روز بود که چیزی نخورده بودم!
خانه من درست نقطه مقابل دانشگاه آن سوی دریاچه ژنو بود. صبح پول نداشتم با قایق از رودخانه رد شوم، برای همین از 5 صبح پیاده راه افتاده بودم تا به موقع به امتحان برسم!
دو ساعتی که از امتحان گذشت، دیدم در حال از هوش رفتن هستم و ممکن است فرصت موفقیت را از دست بدهم. در این شرایط سخت، به دلیل طولانی بودن امتحان اندکی استراحت دادند. وسیله پذیرایی آوردند اما من پولی برای خرید نداشتم. مغزم قفل کرده بود. دوستی یونانی داشتم. پرسید: چرا چیزی برنداشتی!؟ غرورم اجازه نداد بگویم پول ندارم و گفتم میل ندارم!
دوستم نگاهی به من کرد و گفت: بی خود! چند ساعته داری فکر می کنی باید چیزی بخوری. و خودش برایم یک کیک و قهوه خرید و من را نجات داد. من آن امتحان را با نمره خوبی قبول شدم!
بعد از اتمام تحصیلاتم پیاژه که از پشتکار من خوشش آمده بود، پیشنهاد داد که زیر نظر مراکز تحقیقاتی او کار کنم!
او می گفت: ما تو را برای ایران نساختیم. خواهشا بمان و به ایران نرو!
اما من گفتم: :شما امثال من زیاد دارید ولی مملکت من ندارد و من باید برگردم"!
بعد از آن هر سال به دیدنش می رفتم و او می گفت: اگر پشیمان شدی برگرد. ولی من هرگز پشیمان نشدم!
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پروفسور پری رخ دادستان
تنها روانشناس ایرانی بود که از ژان پیاژه "پدر روانشناسی شناختی" مدرک گرفت. بسیاری او را مادر روانشناسی ایران می نامند!
وی در 22 آبان 1389 به علت سرطان درگذشت!
از بخشی از دفتر خاطرات ایشان:
در دو سالی که در سوئیس درس می خواندم نود درصد غذای من نان و پنیر بود. سوئیس کشور گرانی بود. رساله ام با پیاژه بود و او روش و سخت گیریهای خاص خودش را داشت!
وسع مالی نداشتم، با این وجود دوره لیسانس را به جای چهار سال، سه ساله خواندم. روز امتحانی که با پیاژه داشتم سر جلسه از شدت گرسنگی در حال از هوش رفتن بودم. امتحان شش ساعت طول می کشید و من دو روز بود که چیزی نخورده بودم!
خانه من درست نقطه مقابل دانشگاه آن سوی دریاچه ژنو بود. صبح پول نداشتم با قایق از رودخانه رد شوم، برای همین از 5 صبح پیاده راه افتاده بودم تا به موقع به امتحان برسم!
دو ساعتی که از امتحان گذشت، دیدم در حال از هوش رفتن هستم و ممکن است فرصت موفقیت را از دست بدهم. در این شرایط سخت، به دلیل طولانی بودن امتحان اندکی استراحت دادند. وسیله پذیرایی آوردند اما من پولی برای خرید نداشتم. مغزم قفل کرده بود. دوستی یونانی داشتم. پرسید: چرا چیزی برنداشتی!؟ غرورم اجازه نداد بگویم پول ندارم و گفتم میل ندارم!
دوستم نگاهی به من کرد و گفت: بی خود! چند ساعته داری فکر می کنی باید چیزی بخوری. و خودش برایم یک کیک و قهوه خرید و من را نجات داد. من آن امتحان را با نمره خوبی قبول شدم!
بعد از اتمام تحصیلاتم پیاژه که از پشتکار من خوشش آمده بود، پیشنهاد داد که زیر نظر مراکز تحقیقاتی او کار کنم!
او می گفت: ما تو را برای ایران نساختیم. خواهشا بمان و به ایران نرو!
اما من گفتم: :شما امثال من زیاد دارید ولی مملکت من ندارد و من باید برگردم"!
بعد از آن هر سال به دیدنش می رفتم و او می گفت: اگر پشیمان شدی برگرد. ولی من هرگز پشیمان نشدم!
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
♦️نام و تصویر مریم میرزاخانی در کتابهای درسی آمریکا چاپ شد نخبه ای که در مملکت خود جایی نداشت و حتی به فرزندش هم پاسپورت ایرانی ندادند.
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
فشار اقتصادی درسال گذشته بر زندگی مردم ایران چهار نیم برابرمتوسط جهانی
یکی از شاخص های اقتصادی که از 1976 در اقتصاد مطرح شد شاخص فلاکت است. این شاخص ترکیبی از نرخ تورم و نرخ بیکاری است. زیرا هر کدام به تنهایی موجب فقر در جامعه میرشود بیکاری موجب ازدست رفتن درآمد فرد میشود و تورم نیز موجب افزایش هزینه خانوار. خواهد شد حال بیکاری و تورم به صورت همزمان از طرفی باعث کاهش درآمد و از طرفی نیز باعث افزایش هزینه ها خواهند شد لذا از دو طرف فقر را تشدید می کنند لذا به این حالت فلاکت گفته می شود..
در سال 2018 متوسط جهانی شاخص فلاکت حدود 8.5 درصد بوده است ولی شاخص فلاکت برای ایران. 38.9 درصد بوده است.
که نشان می دهد فشار بر زندگی مردم ایران در سال گذشته 4.5 برابر متوسط جهانی بوده است.
منبع: تجارت فردا, 4 خرداد 1398 به نقل از صندوق بین المللی پول
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
فشار اقتصادی درسال گذشته بر زندگی مردم ایران چهار نیم برابرمتوسط جهانی
یکی از شاخص های اقتصادی که از 1976 در اقتصاد مطرح شد شاخص فلاکت است. این شاخص ترکیبی از نرخ تورم و نرخ بیکاری است. زیرا هر کدام به تنهایی موجب فقر در جامعه میرشود بیکاری موجب ازدست رفتن درآمد فرد میشود و تورم نیز موجب افزایش هزینه خانوار. خواهد شد حال بیکاری و تورم به صورت همزمان از طرفی باعث کاهش درآمد و از طرفی نیز باعث افزایش هزینه ها خواهند شد لذا از دو طرف فقر را تشدید می کنند لذا به این حالت فلاکت گفته می شود..
در سال 2018 متوسط جهانی شاخص فلاکت حدود 8.5 درصد بوده است ولی شاخص فلاکت برای ایران. 38.9 درصد بوده است.
که نشان می دهد فشار بر زندگی مردم ایران در سال گذشته 4.5 برابر متوسط جهانی بوده است.
منبع: تجارت فردا, 4 خرداد 1398 به نقل از صندوق بین المللی پول
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
مجیدِ سمیعی جاودان یا تورانِ میرهادیِ شادروان؛ به بچه هامون چی بگیم؟
💠دکتر فردین علیخواه(جامعه شناس)
پروفسور مجید سمیعی به مناسبت جشن آغاز سال تحصیلی مهمان دانشگاه ما بود. چند نفر از دانشجویانم در اتاقم نشسته بودند. با توجه به وضعیت غیرعادی دانشگاه به مناسبت این جشن، حرف به فرار مغزها کشیده شد. یکی از دانشجویانم گفت:"استاد، شما که می گید باید موند و به کشور خدمت کرد؛ می بینید میشه از اول جوونی رفت آلمان و در یک کشور دیگه موثر بود و در اواخر عمر به وطن برگشت و اینقدر هم عزّت و احترام دید". هر چند در پاسخ به او گفتم که "شاید اشتباه فکر می کنی چون پروفسور حسابی در ایران موند و قدرش هم دونسته شد" ولی نکته ای که آن دانشجو گفت مرا به تأمّل واداشت. آنچه در این مطلب کوتاه می نویسم نه نقد عالمان، بلکه بررسی دو فرهیخته ایرانی به قصدِ تأمّل بیشتر درباره مسألۀ "ترکِ وطن" است.
🔸مجید سمیعی پس از اتمام دوره دبیرستان به کشور آلمان میرود و تحصیل در رشته پزشکی را آغاز می کند. در سال 1349 موفق به اخذ تخصص؛ و در همان سال معاون دپارتمان جراحی مغز و اعصاب دانشگاه ماینتز می شود. در سال 1350 درجۀ پروفسوری را دریافت می کند. در این سال که وضعیت اقتصادی ایران مناسب بوده و وارد دوره شکوفایی شده بود، دانشگاه ملی ایران (شهید بهشتی) ضمن پیشنهاد ریاست دپارتمان رشته جراحی مغز و اعصاب، تلاش می کند تا او را به بازگشت به وطن و خدمت به کشورش ترغیب کند ولی ایشان زندگی و کار در آلمان را ترجیح می دهند و در سال 1356 ریاست دپارتمان جراحی مغز و اعصاب در بیمارستان نورداشتات آلمان را می پذیرند که به مدت 26 سال یعنی تا سال 1382 ادامه پیدا میکند. پس از این سال به دلیل فراغت بیشتر و رفت و آمد به ایران، به تدریج اخبارشان در رسانه های کشور مطرح و در مدتی نه چندان زیاد به چهره ای ملّی تبدیل می شوند.
🔸توران میرهادی در سال 1325 به فرانسه می رود و تحصیل در رشته روان شناسی تربیتی را آغاز می کند. مادرِ ایشان؛ آلمانی بوده و با مجسمه سازی، نقاشی و موسیقی آشنایی داشت. بانو توران 5 سال بعد فارغ التحصیل می شود. با توجه به پیشینه خانوادگی و تحصیلی، او به راحتی می تواند در یکی از کشورهای اروپایی کار و زندگی کند ولی با این وجود، در حوالی سال 1330به ایران, که وضع مناسبی هم نداشت؛ بازمی گردد. پس از بازگشت، کودکستان، دبستان و مدرسۀ راهنمایی« فرهاد » را تأسیس می کند که معمولا بسیاری از شیوه های آموزشی نوین ابتدا به شکل آزمایشی در این مدارس اجراء می شدند. بانو توران در کنار کار با کودکان، به تربیت مربیان و معلمان کودک می پرداخت و دانش و تجربه خود را در اختیاز آنان قرار می داد. او بیش از 50 سال ازعمر خود را به شکل مستقیم و غیر مستقیم صرف تعلیم و تربیت کودکان ایران زمین کرد و در آبان 1395 چشم از جهان فروبست.
واقعیت آن است که سرگذشت مجید سمیعی و توران میرهادی دو مدل در زمینۀ مواجهه با ایران پس از اتمام تحصیلات در کشوری پیشرفته هستند. یکی در کشور پیشرفته می ماند و در همانجا زندگی می کند و پس از بازنشستگی به ایران بازمی گردد. دیگری با وجود امکان انتخاب یک زندگی آرام و مرفّه، خدمت به کشورش را ترجیح می دهد و علیرغم همه مشکلات و نابسامانی ها، به وطن بازمیگردد. به راستی اگر ما معلمان در معرض پرسش دانشجویان قرار بگیریم کدام مدل را باید به آنان توصیه کنیم؟ برگردند و به وطن شان خدمت کنند یا همانجا بمانند و پس از خدمات ارزنده به کشور میزبان، در دوره فراغت به ایران بیایند و "خدماتی هم" برای کشورشان انجام دهند؟ اگر پاسخ مرا بخواهید باید بگویم که مجید سمیعی را دوست دارم و برای ایشان بی نهایت احترام قائلم. ولی در مقابل بزرگ زنانی چون توران میرهادی از جایم بلند می شوم و ساعتها برایشان کف می زنم. ساعتها. آفرین.
جنبۀ دیگر موضوع اما شیوه مواجهه جامعۀ ما با حوزۀ کاریِ این دو فرهیخته است. وقتی عکس مجید سمیعی را در قسمت عکس سایت گوگل جستجو میکنم دهها نفر از مقامات و بازیگران مختلف را میبینم که خودشان را به زور به او چسبانده اند! ولی وقتی عکس توران میرهادی را جستجو میکنم بیشترِ عکسهای او تکی و پرتره هستند و تاریخِ عکسها گویای آن است که بیشترِ آنها پس از مرگش منتشر شده اند. قبل از مرگ هیچ حرفی از او نیست. تقریبا هیچ حرفی!
جامعۀ قدرناشناسی هستیم. عالمان حوزه پزشکی و آنان که مغز و قلب را جراحی می کنند همواره دیده میشوند چون با جسم سروکار دارند ولی عالمان علوم انسانی که با تربیت ، رفتار و کردار انسانها سروکار دارند و عمر خود را در این مسیر سپری کرده اند دیده نمیشوند. جامعۀ ما بیماری جسمی را خیلی خوب می فهمد ولی عقب ماندگی تربیتی را نه
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
مجیدِ سمیعی جاودان یا تورانِ میرهادیِ شادروان؛ به بچه هامون چی بگیم؟
💠دکتر فردین علیخواه(جامعه شناس)
پروفسور مجید سمیعی به مناسبت جشن آغاز سال تحصیلی مهمان دانشگاه ما بود. چند نفر از دانشجویانم در اتاقم نشسته بودند. با توجه به وضعیت غیرعادی دانشگاه به مناسبت این جشن، حرف به فرار مغزها کشیده شد. یکی از دانشجویانم گفت:"استاد، شما که می گید باید موند و به کشور خدمت کرد؛ می بینید میشه از اول جوونی رفت آلمان و در یک کشور دیگه موثر بود و در اواخر عمر به وطن برگشت و اینقدر هم عزّت و احترام دید". هر چند در پاسخ به او گفتم که "شاید اشتباه فکر می کنی چون پروفسور حسابی در ایران موند و قدرش هم دونسته شد" ولی نکته ای که آن دانشجو گفت مرا به تأمّل واداشت. آنچه در این مطلب کوتاه می نویسم نه نقد عالمان، بلکه بررسی دو فرهیخته ایرانی به قصدِ تأمّل بیشتر درباره مسألۀ "ترکِ وطن" است.
🔸مجید سمیعی پس از اتمام دوره دبیرستان به کشور آلمان میرود و تحصیل در رشته پزشکی را آغاز می کند. در سال 1349 موفق به اخذ تخصص؛ و در همان سال معاون دپارتمان جراحی مغز و اعصاب دانشگاه ماینتز می شود. در سال 1350 درجۀ پروفسوری را دریافت می کند. در این سال که وضعیت اقتصادی ایران مناسب بوده و وارد دوره شکوفایی شده بود، دانشگاه ملی ایران (شهید بهشتی) ضمن پیشنهاد ریاست دپارتمان رشته جراحی مغز و اعصاب، تلاش می کند تا او را به بازگشت به وطن و خدمت به کشورش ترغیب کند ولی ایشان زندگی و کار در آلمان را ترجیح می دهند و در سال 1356 ریاست دپارتمان جراحی مغز و اعصاب در بیمارستان نورداشتات آلمان را می پذیرند که به مدت 26 سال یعنی تا سال 1382 ادامه پیدا میکند. پس از این سال به دلیل فراغت بیشتر و رفت و آمد به ایران، به تدریج اخبارشان در رسانه های کشور مطرح و در مدتی نه چندان زیاد به چهره ای ملّی تبدیل می شوند.
🔸توران میرهادی در سال 1325 به فرانسه می رود و تحصیل در رشته روان شناسی تربیتی را آغاز می کند. مادرِ ایشان؛ آلمانی بوده و با مجسمه سازی، نقاشی و موسیقی آشنایی داشت. بانو توران 5 سال بعد فارغ التحصیل می شود. با توجه به پیشینه خانوادگی و تحصیلی، او به راحتی می تواند در یکی از کشورهای اروپایی کار و زندگی کند ولی با این وجود، در حوالی سال 1330به ایران, که وضع مناسبی هم نداشت؛ بازمی گردد. پس از بازگشت، کودکستان، دبستان و مدرسۀ راهنمایی« فرهاد » را تأسیس می کند که معمولا بسیاری از شیوه های آموزشی نوین ابتدا به شکل آزمایشی در این مدارس اجراء می شدند. بانو توران در کنار کار با کودکان، به تربیت مربیان و معلمان کودک می پرداخت و دانش و تجربه خود را در اختیاز آنان قرار می داد. او بیش از 50 سال ازعمر خود را به شکل مستقیم و غیر مستقیم صرف تعلیم و تربیت کودکان ایران زمین کرد و در آبان 1395 چشم از جهان فروبست.
واقعیت آن است که سرگذشت مجید سمیعی و توران میرهادی دو مدل در زمینۀ مواجهه با ایران پس از اتمام تحصیلات در کشوری پیشرفته هستند. یکی در کشور پیشرفته می ماند و در همانجا زندگی می کند و پس از بازنشستگی به ایران بازمی گردد. دیگری با وجود امکان انتخاب یک زندگی آرام و مرفّه، خدمت به کشورش را ترجیح می دهد و علیرغم همه مشکلات و نابسامانی ها، به وطن بازمیگردد. به راستی اگر ما معلمان در معرض پرسش دانشجویان قرار بگیریم کدام مدل را باید به آنان توصیه کنیم؟ برگردند و به وطن شان خدمت کنند یا همانجا بمانند و پس از خدمات ارزنده به کشور میزبان، در دوره فراغت به ایران بیایند و "خدماتی هم" برای کشورشان انجام دهند؟ اگر پاسخ مرا بخواهید باید بگویم که مجید سمیعی را دوست دارم و برای ایشان بی نهایت احترام قائلم. ولی در مقابل بزرگ زنانی چون توران میرهادی از جایم بلند می شوم و ساعتها برایشان کف می زنم. ساعتها. آفرین.
جنبۀ دیگر موضوع اما شیوه مواجهه جامعۀ ما با حوزۀ کاریِ این دو فرهیخته است. وقتی عکس مجید سمیعی را در قسمت عکس سایت گوگل جستجو میکنم دهها نفر از مقامات و بازیگران مختلف را میبینم که خودشان را به زور به او چسبانده اند! ولی وقتی عکس توران میرهادی را جستجو میکنم بیشترِ عکسهای او تکی و پرتره هستند و تاریخِ عکسها گویای آن است که بیشترِ آنها پس از مرگش منتشر شده اند. قبل از مرگ هیچ حرفی از او نیست. تقریبا هیچ حرفی!
جامعۀ قدرناشناسی هستیم. عالمان حوزه پزشکی و آنان که مغز و قلب را جراحی می کنند همواره دیده میشوند چون با جسم سروکار دارند ولی عالمان علوم انسانی که با تربیت ، رفتار و کردار انسانها سروکار دارند و عمر خود را در این مسیر سپری کرده اند دیده نمیشوند. جامعۀ ما بیماری جسمی را خیلی خوب می فهمد ولی عقب ماندگی تربیتی را نه
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در کشور من
نام هیچ زنی دریا نیست
دریا هزاران سال پیش
روسری آبیاش را از سر برداشت
و تمام زنها کوه شدند.
#حسین_رضایی
شاعر افغانستان
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
نام هیچ زنی دریا نیست
دریا هزاران سال پیش
روسری آبیاش را از سر برداشت
و تمام زنها کوه شدند.
#حسین_رضایی
شاعر افغانستان
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
برای شناختن هر چیز باید آن را دور زد
ژوزه ساراماگو، نویسندۀ بزرگ پرتغالی، در یکی از مصاحبه هایش گفته است: «...همۀ حقیقت های جا افتاده مشکوک است. در تالارِ تئاترِ ملی سائو کارلوش در لیسبون تاج طلاییِ بزرگی هست که برای تماشاچی هایی که در تالار نشسته اند تاج کاملی به نظر می آید. اما آنهایی که در قسمت خاصی از لژ می نشینند، و برای رفتن به آنجا باید تاج را دور بزنند، می دانند که این تاج تاجِ کاملی نیست، بلکه فقط سه چهارمِ یک تاج است. تویش هم پر است از گرد و خاک و تار عنکبوت....» بعد هم گفته است: «... من در بهشتِ تئاترِ سائو کارلوش بود که یاد گرفتم برای شناختن هر چیز باید آن را دور زد، و این را هنوز نوجوان بودم که آموختم.»
ژوزه ساراماگو به تصویرسازی متوسل شده است تا چیزی را به طور ملموس و مؤثری بگوید که خیلی های دیگر هم کم و بیش آن را احساس می کنند. هر چه بیشتر زندگی می کنیم و زندگی را بهتر می شناسیم، ممکن است با آن چیزی که او می گوید بیشتر آشنا شویم. اما یک چیز دیگر هم هست که شاید تاج ساراماگو آن را نمی تواند بگوید. فقط حقایق جا افتاده نیستند که مشکوک هستند، یا همین طور قهرمان ها و اسطوره های جا افتاده، که ممکن است فقط اشخاص معمولی بوده باشند، یا حتی کم¬تر از آن بوده باشند! گاهی ممکن است دروغ های جا افتاده هم مشکوک باشند! همچنان که گاهی ممکن است بعضی ضد قهرمان های جا افتاده و بدنامان جا افتاده اشخاص چندان بدی نبوده باشند. یا حتی اشخاص بزرگی باشند. اما مغز انسان متأسفانه وسیلۀ چندان خوبی برای شناخت نیست. این مغز خصلتی دارد که می تواند هر دروغی را به عنوان حقیقت بشناسد، یا هر حقیقتی را دروغ تشخیص دهد! بنابراین باید گاهی در تشخیص هایش شک کرد. حتی اگر برایش برخورنده باشد. تاریخ پر است از مقدس های نامقدس و قهرمان هایی دارد که قهرمان های دروغینی بیش نیستند. گاهی هم بدنامانی در آن هست که به غلط بدنام شده¬اند. خود تاریخ از بزرگ¬ترین دروغ هایی است که بشر ساخته است. خیلی وقت است فهمیدم تاریخ زیاد دروغ می گوید.
عباس پژمان
٢٨ مرداد ١٣٩٧
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
@flith
برای شناختن هر چیز باید آن را دور زد
ژوزه ساراماگو، نویسندۀ بزرگ پرتغالی، در یکی از مصاحبه هایش گفته است: «...همۀ حقیقت های جا افتاده مشکوک است. در تالارِ تئاترِ ملی سائو کارلوش در لیسبون تاج طلاییِ بزرگی هست که برای تماشاچی هایی که در تالار نشسته اند تاج کاملی به نظر می آید. اما آنهایی که در قسمت خاصی از لژ می نشینند، و برای رفتن به آنجا باید تاج را دور بزنند، می دانند که این تاج تاجِ کاملی نیست، بلکه فقط سه چهارمِ یک تاج است. تویش هم پر است از گرد و خاک و تار عنکبوت....» بعد هم گفته است: «... من در بهشتِ تئاترِ سائو کارلوش بود که یاد گرفتم برای شناختن هر چیز باید آن را دور زد، و این را هنوز نوجوان بودم که آموختم.»
ژوزه ساراماگو به تصویرسازی متوسل شده است تا چیزی را به طور ملموس و مؤثری بگوید که خیلی های دیگر هم کم و بیش آن را احساس می کنند. هر چه بیشتر زندگی می کنیم و زندگی را بهتر می شناسیم، ممکن است با آن چیزی که او می گوید بیشتر آشنا شویم. اما یک چیز دیگر هم هست که شاید تاج ساراماگو آن را نمی تواند بگوید. فقط حقایق جا افتاده نیستند که مشکوک هستند، یا همین طور قهرمان ها و اسطوره های جا افتاده، که ممکن است فقط اشخاص معمولی بوده باشند، یا حتی کم¬تر از آن بوده باشند! گاهی ممکن است دروغ های جا افتاده هم مشکوک باشند! همچنان که گاهی ممکن است بعضی ضد قهرمان های جا افتاده و بدنامان جا افتاده اشخاص چندان بدی نبوده باشند. یا حتی اشخاص بزرگی باشند. اما مغز انسان متأسفانه وسیلۀ چندان خوبی برای شناخت نیست. این مغز خصلتی دارد که می تواند هر دروغی را به عنوان حقیقت بشناسد، یا هر حقیقتی را دروغ تشخیص دهد! بنابراین باید گاهی در تشخیص هایش شک کرد. حتی اگر برایش برخورنده باشد. تاریخ پر است از مقدس های نامقدس و قهرمان هایی دارد که قهرمان های دروغینی بیش نیستند. گاهی هم بدنامانی در آن هست که به غلط بدنام شده¬اند. خود تاریخ از بزرگ¬ترین دروغ هایی است که بشر ساخته است. خیلی وقت است فهمیدم تاریخ زیاد دروغ می گوید.
عباس پژمان
٢٨ مرداد ١٣٩٧
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
«جام جواهرنشانِ لبریز از سرکه»
هر کسی که محبوب است، خوب است، اما چنین نیست که هر کسی که خوب باشد محبوب هم باشد.
به مجنون گفتند: «میخواهی از لیلی خوبتر نیز به تو نشان بدهیم؟»
گفت: «به لیلی برای چهرهاش مِهر نمیورزم. او که صورت نیست. او جامی است که من از آن شهد مینوشم. من شهد را دوست دارم، نه جام را، امّا شما تنها جام را میبینید. جام زرّین جواهرنشانی که لبریز از سرکه باشد، به چه کار من میآید؟ این کدوی کهنۀ شکستهای که از آن شهد مینوشم، برایم خوشتر است از صدها جام زرّینِ جواهرنشان.»
عشق باید باشد تا کسی شهد را از جام باز شناسد. اکنون تو نیز عشق و شوقی به دست بیاور تا صورت بین نباشی و معشوق را در همه جا ببینی. بدان که صورت این مردم همچون جامهاست و این دانشها و پیشهها و هنرها نیز همه نقش آن جامها. مگر نمیبینی هنگامی که جامی میشکند، نقشهای آن نیز از میان میرود؟ پس اصل، آن شهدی است که در جامِ تنها موج میزند. خوشا به حال کسی که از این جام شهد بنوشد!
کتاب: #فیه_ما_فیه_مولوی
بازنویس: محمد کاظم مزینانی
انتشارات: نشر پیدایش
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
@flith
«جام جواهرنشانِ لبریز از سرکه»
هر کسی که محبوب است، خوب است، اما چنین نیست که هر کسی که خوب باشد محبوب هم باشد.
به مجنون گفتند: «میخواهی از لیلی خوبتر نیز به تو نشان بدهیم؟»
گفت: «به لیلی برای چهرهاش مِهر نمیورزم. او که صورت نیست. او جامی است که من از آن شهد مینوشم. من شهد را دوست دارم، نه جام را، امّا شما تنها جام را میبینید. جام زرّین جواهرنشانی که لبریز از سرکه باشد، به چه کار من میآید؟ این کدوی کهنۀ شکستهای که از آن شهد مینوشم، برایم خوشتر است از صدها جام زرّینِ جواهرنشان.»
عشق باید باشد تا کسی شهد را از جام باز شناسد. اکنون تو نیز عشق و شوقی به دست بیاور تا صورت بین نباشی و معشوق را در همه جا ببینی. بدان که صورت این مردم همچون جامهاست و این دانشها و پیشهها و هنرها نیز همه نقش آن جامها. مگر نمیبینی هنگامی که جامی میشکند، نقشهای آن نیز از میان میرود؟ پس اصل، آن شهدی است که در جامِ تنها موج میزند. خوشا به حال کسی که از این جام شهد بنوشد!
کتاب: #فیه_ما_فیه_مولوی
بازنویس: محمد کاظم مزینانی
انتشارات: نشر پیدایش
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith