@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#شاهنامه
داستان صد و چهل و سوم
#نبرد_رخ_به_رخ
کسی در جهان جاودانه نماند
بگیتی زما جز فسانه نماند
همان نام بهتر که ماند بلند
که مرگ افکند سوی ماهم کمند
این را بدانید که دولت توران رو به نشیب است و افراسیاب بسیاری از نامداران خود را از دست داده . از آنسو پیران سران لشکرش را چون رمه خسته شده از دیدن گرگ دلداری داده و گفت: من با گودرز پیمان کرده ام که لشکر آسوده بماند و ما سران یک به یک و رخ به رخ بجنگیم. ولی دوبرادر خود لهلک و فرشیدور را به نگهبانی لشکر گماشت و به آنان سفارش کرد اگر بخت را دگرگونه دیدند هرگز به میدان نیایند و به توران بشتابند که بخت از دودمان ویسه برگشته و کسی از آنان زنده نخواهد ماند. دلیران توران با دستانی فرومانده و اسبانی که گوئی پایشان در دام بلا بسته باشد آمدند.
نخستین نبرد میان فریبرز و گلباد بود که فریبرز با شمشیر گلباد را به دو نیم کرد.
نبرد دوم میان گروی زره و گیو بود که کمان از دست گروی زره افتاد و گیو یک ضربت بر سرش کوبید و او را در بر گرفت و چنان فشار داد که مدهوش شد. سپس دو دست او را از پشت بست و او را دنبال خودش دوانید و درفش خود را به بالای کوه برد.
منبع: گفتار شورانگیز فردوسی
به کوشش : سهراب چمن آرا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#شاهنامه
داستان صد و چهل و سوم
#نبرد_رخ_به_رخ
کسی در جهان جاودانه نماند
بگیتی زما جز فسانه نماند
همان نام بهتر که ماند بلند
که مرگ افکند سوی ماهم کمند
این را بدانید که دولت توران رو به نشیب است و افراسیاب بسیاری از نامداران خود را از دست داده . از آنسو پیران سران لشکرش را چون رمه خسته شده از دیدن گرگ دلداری داده و گفت: من با گودرز پیمان کرده ام که لشکر آسوده بماند و ما سران یک به یک و رخ به رخ بجنگیم. ولی دوبرادر خود لهلک و فرشیدور را به نگهبانی لشکر گماشت و به آنان سفارش کرد اگر بخت را دگرگونه دیدند هرگز به میدان نیایند و به توران بشتابند که بخت از دودمان ویسه برگشته و کسی از آنان زنده نخواهد ماند. دلیران توران با دستانی فرومانده و اسبانی که گوئی پایشان در دام بلا بسته باشد آمدند.
نخستین نبرد میان فریبرز و گلباد بود که فریبرز با شمشیر گلباد را به دو نیم کرد.
نبرد دوم میان گروی زره و گیو بود که کمان از دست گروی زره افتاد و گیو یک ضربت بر سرش کوبید و او را در بر گرفت و چنان فشار داد که مدهوش شد. سپس دو دست او را از پشت بست و او را دنبال خودش دوانید و درفش خود را به بالای کوه برد.
منبع: گفتار شورانگیز فردوسی
به کوشش : سهراب چمن آرا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
«مصلوبان ِتیرهایِ توهم»
#دکتر_بهروز_صادقی
محمد القحطانی به اتفاق چند نفر از مریدان خود، در سال ۱۴۰۰ هجری قمری به خانه کعبه یورش برد و آنجا را اشغال کرد. او گفت، من مهدی موعودم وظهور کردهام!
عدهای سخن او را پذیرفتند چرا که موهایی مجعد و چشمانی نافذ و چهرهای شبیه به آنچه که از پیامبر اسلام روایت شده بود، داشت.
او باور کرده بود که مهدی موعود(عج) است.
کماندوهای عربستانی و پاکستانی او را با اولین شلیکهای خودشان آبکش کردند در حالیکه از جلوی سربازان نمی گریخت.
نه به خاطر شجاعت یا از خود گذشتگی، بلکه به این دلیل که در توهم آسیب ناپذیری بود.
مردی جوان در آمریکا به بانکی دستبرد زد و با پولهای دزدی به خانهاش رفت!
پلیسِ شگفتزده، چند ساعت بعد او را در حالیکه در خانهاش روی کاناپه لم داده بود دستگیر کرد. جالب اینجا بود که سارق میپرسید:
چطور مرا پیدا کردید؟
من که به صورتم آب لیمو مالیده بودم!
به او گفته بودند که مالیدن آب لیمو به صورت، دید دوربینهای مدار بسته را کور میکند!
او این موضوع را باور کرده بود.
سید محمدِ مجاهد از عراق به قزوین آمد و بر علیه روسها اعلام جهاد کرد.
عباس میرزا شاهزاده دلاور قاجار با دو مشکل اساسی روبرو بود؛
۱-استنکاف از جهاد، که حکم آن برای مردم عوام، کفر و ارتداد بود.
۲-نداشتن سلاح و مهمات و نیروی کارآزموده که از قبل نتیجه جنگ را مشخص کرده بود.
آب دهان سید محمد مجاهد در حوض مسجد قزوین ریخته بود و عوام کالانعام آن آب را برای تیمن و تبرک به خانه میبردند
سید محمد مجاهد قویاً به پیروزی اسلام بر کفر ایمان داشت.
جنگ در گرفت و در نتیجهٔ آن، سرزمینی حاصلخیز، به وسعت نصف اسپانیا از خاک ایران منفک و ملت ایران به صورتی باورنکردنی تحقیر شد.
سید محمد، به پیروزی اسلام بر کفر باور داشت!
یکشنبه چهارم شهریور شبکه مستند سیمای جمهوری اسلامی، جوانکی بیست و چند ساله را به عنوان استراتژیست روی سن آورد.
او در حالیکه یقه پیراهنش را سفت بسته بود و آستینهایش را تا کف دست پایین کشیده بود و قنوتوار حرف میزد گفت:
موشک حوت ما به سمت ناو هواپیمابر اینتر پرایز شلیک میشود!
لحظاتی بعد حفرهای در عرشه ناو ایجاد و سیصد نفر تفنگدار آمریکایی کشته میشوند و حدود ۳۰ فروند هواپیما هم نابود میشود!
بعد عینکش را جابجا کرد و لبخندی زد و گفت:
تمام!
ما هم پذیرفتیم و چاشنی کار ایشان هم یک انیمیشن کوتاه بود که در آن چند قایق تندرو با آر پی جی به طرف ناو هواپیمابر حمله میکردند و ناو هم در حال سوختن بود.
دختر دوازده ساله من (کلاس هفتم) از من پرسید؛
بابا این آقا شوخی میکند؟ گفتم:
شوخی میکند ولی نتیجه جوک او بیشتر گریهآور است تا خنده دار!
طولانی شد، ببخشایید.
میخواستم بگویم؛
هیچ عامل یا عنصر یا نهادی نیست که به اندازه اعتقاد و باور ضدِ تفکر باشد.
اعتقاد به معنای گره بستن است.
وقتی گره، به اشتباه، و کور و محکم شد، گشودنش شاید فقط توسط مرگ امکانپذیر است و بس...
اعتقاد و باور برای ماندن و راندن به تأیید و تشویق نیازمند است و بدا به حال ملتی که اعتقاد و توهمات یک گروه، توسط انبوهی از ریاکاران و چاپلوسان تایید و تشویق شود...
در همه جای دنیا افراد متوهم و متصلب وجود دارند.
اما تفاوت میان مثلاً اتریش و افغانستان آن است که متوهمین در اتریش به مراکز روان درمانی میروند و ملت برای آنها دل میسوزانند و در افغانستان (وشبهافعانستانها) ممکن است پیشنماز و مفتی و شیخ الاسلام شوند و یک ملت را با حکم و فتوایی از سر اعتقاد، صدها سال به عقب برگردانند.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
«مصلوبان ِتیرهایِ توهم»
#دکتر_بهروز_صادقی
محمد القحطانی به اتفاق چند نفر از مریدان خود، در سال ۱۴۰۰ هجری قمری به خانه کعبه یورش برد و آنجا را اشغال کرد. او گفت، من مهدی موعودم وظهور کردهام!
عدهای سخن او را پذیرفتند چرا که موهایی مجعد و چشمانی نافذ و چهرهای شبیه به آنچه که از پیامبر اسلام روایت شده بود، داشت.
او باور کرده بود که مهدی موعود(عج) است.
کماندوهای عربستانی و پاکستانی او را با اولین شلیکهای خودشان آبکش کردند در حالیکه از جلوی سربازان نمی گریخت.
نه به خاطر شجاعت یا از خود گذشتگی، بلکه به این دلیل که در توهم آسیب ناپذیری بود.
مردی جوان در آمریکا به بانکی دستبرد زد و با پولهای دزدی به خانهاش رفت!
پلیسِ شگفتزده، چند ساعت بعد او را در حالیکه در خانهاش روی کاناپه لم داده بود دستگیر کرد. جالب اینجا بود که سارق میپرسید:
چطور مرا پیدا کردید؟
من که به صورتم آب لیمو مالیده بودم!
به او گفته بودند که مالیدن آب لیمو به صورت، دید دوربینهای مدار بسته را کور میکند!
او این موضوع را باور کرده بود.
سید محمدِ مجاهد از عراق به قزوین آمد و بر علیه روسها اعلام جهاد کرد.
عباس میرزا شاهزاده دلاور قاجار با دو مشکل اساسی روبرو بود؛
۱-استنکاف از جهاد، که حکم آن برای مردم عوام، کفر و ارتداد بود.
۲-نداشتن سلاح و مهمات و نیروی کارآزموده که از قبل نتیجه جنگ را مشخص کرده بود.
آب دهان سید محمد مجاهد در حوض مسجد قزوین ریخته بود و عوام کالانعام آن آب را برای تیمن و تبرک به خانه میبردند
سید محمد مجاهد قویاً به پیروزی اسلام بر کفر ایمان داشت.
جنگ در گرفت و در نتیجهٔ آن، سرزمینی حاصلخیز، به وسعت نصف اسپانیا از خاک ایران منفک و ملت ایران به صورتی باورنکردنی تحقیر شد.
سید محمد، به پیروزی اسلام بر کفر باور داشت!
یکشنبه چهارم شهریور شبکه مستند سیمای جمهوری اسلامی، جوانکی بیست و چند ساله را به عنوان استراتژیست روی سن آورد.
او در حالیکه یقه پیراهنش را سفت بسته بود و آستینهایش را تا کف دست پایین کشیده بود و قنوتوار حرف میزد گفت:
موشک حوت ما به سمت ناو هواپیمابر اینتر پرایز شلیک میشود!
لحظاتی بعد حفرهای در عرشه ناو ایجاد و سیصد نفر تفنگدار آمریکایی کشته میشوند و حدود ۳۰ فروند هواپیما هم نابود میشود!
بعد عینکش را جابجا کرد و لبخندی زد و گفت:
تمام!
ما هم پذیرفتیم و چاشنی کار ایشان هم یک انیمیشن کوتاه بود که در آن چند قایق تندرو با آر پی جی به طرف ناو هواپیمابر حمله میکردند و ناو هم در حال سوختن بود.
دختر دوازده ساله من (کلاس هفتم) از من پرسید؛
بابا این آقا شوخی میکند؟ گفتم:
شوخی میکند ولی نتیجه جوک او بیشتر گریهآور است تا خنده دار!
طولانی شد، ببخشایید.
میخواستم بگویم؛
هیچ عامل یا عنصر یا نهادی نیست که به اندازه اعتقاد و باور ضدِ تفکر باشد.
اعتقاد به معنای گره بستن است.
وقتی گره، به اشتباه، و کور و محکم شد، گشودنش شاید فقط توسط مرگ امکانپذیر است و بس...
اعتقاد و باور برای ماندن و راندن به تأیید و تشویق نیازمند است و بدا به حال ملتی که اعتقاد و توهمات یک گروه، توسط انبوهی از ریاکاران و چاپلوسان تایید و تشویق شود...
در همه جای دنیا افراد متوهم و متصلب وجود دارند.
اما تفاوت میان مثلاً اتریش و افغانستان آن است که متوهمین در اتریش به مراکز روان درمانی میروند و ملت برای آنها دل میسوزانند و در افغانستان (وشبهافعانستانها) ممکن است پیشنماز و مفتی و شیخ الاسلام شوند و یک ملت را با حکم و فتوایی از سر اعتقاد، صدها سال به عقب برگردانند.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پاول دورف؛ کارآفرینی در جدال با دیکتاتورها
پاول دوروف سال ۱۹۸۴ در شهر سن پترزبورگ روسیه به دنیا آمد. برادر بزرگاش نیکلای، ریاضیدانی برجسته و برنامهنویس است.زمانی که ۲۲ ساله بود شبکه اجتماعی VK را در روسیه راهاندازی کرد. این وبسایت محبوبترین شبکه اجتماعی این کشور است. پاول دورف را زاکربرگ روسیه مینامند. دولت روسیه بارها از پاول خواست اطلاعات خصوصی شهروندان مخالف پوتین را فاش کند. اما پاول از انجام این کار خودداری کرد. سرانجام هیئت مدیرهVK تحت فشار دولت روسیه، پاول را از ریاست خلع کرد. بعد از آن پاول روسیه را ترک کرد.در همین دوره با کمک برادرش تلگرام را راهاندازی کرد....
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پاول دوروف سال ۱۹۸۴ در شهر سن پترزبورگ روسیه به دنیا آمد. برادر بزرگاش نیکلای، ریاضیدانی برجسته و برنامهنویس است.زمانی که ۲۲ ساله بود شبکه اجتماعی VK را در روسیه راهاندازی کرد. این وبسایت محبوبترین شبکه اجتماعی این کشور است. پاول دورف را زاکربرگ روسیه مینامند. دولت روسیه بارها از پاول خواست اطلاعات خصوصی شهروندان مخالف پوتین را فاش کند. اما پاول از انجام این کار خودداری کرد. سرانجام هیئت مدیرهVK تحت فشار دولت روسیه، پاول را از ریاست خلع کرد. بعد از آن پاول روسیه را ترک کرد.در همین دوره با کمک برادرش تلگرام را راهاندازی کرد....
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
من از زنان سرزمینم معذرت می خواهم
#مجتبی_لشکر_بلوکی
✅ بدون هیچ مقدمه رسمی و بی موردی، من از زنان سرزمینم معذرت می خواهم.
✅ معذرت می خواهم بابت اینکه چون من نمی توانم جلوی دهانم را بگیرم و حرف های زشت و رکیک می زنم، تو را به ورزشگاه راه نمی دهند و از آن مهم تر استدلال خنده داری می کنم که اگر مردی حرف زشت زد و شنید مساله ای نیست، ولی زنان نباید بشنوند. ظاهرا ما مردان سیستم هاضمه ای داریم که هر گونه زشت گویی و شنیدن را هضم و جذب می کنیم اما شما نه.
✅ معذرت می خواهم که من اگر در پارک بدوم، نشانه ای لایف استایل زندگی سالم است و تو اگر در پارک بدوی، نشانه بی توجهی به ارزش ها. من اگر بلند بخندم نشانه سرزندگی است و تو اگر بلند بخندی نشانه لوندی و سرآغاز انحطاط جامعه.
✅ معذرت می خواهم که می توانم سوار موتور و دوچرخه شوم، اما تو نمی توانی. چرا؟ نمی دانم؟ بارها به این موضوع فکر کرده ام و هیچگاه به نتیجه نرسیدم که چرا؟ معذرت می خواهم از اینکه چون من مشکل دارم، تو نمی توانی از دوچرخه سواری و موتورسواری لذت ببری.
✅ معذرت می خواهم که عده ای به نام دین می گویند «فضیلت زن این نیست که پایش را دراز کند و مدال بیاورد»، حتی ورزش شما پشت درهای بسته را نیز بر نمی تابیم. به جای کلمه ورزش می گوییم پایش را دراز کند! و به جای اینکه به تو افتخار کنم که مدال آورده ای ....
✅ معذرت می خواهم؛ وقتی من ویراژ می دهم و لایی می کشم و مزاحم آرامش دیگران می شوم، این یعنی من یک راننده حرفه ای و خوش دست هستم. اما وقتی تو با اطمینان و آرام رانندگی می کنی این یعنی [...] شرمم می آید از بیان آن.
✅ معذرت می خواهم اگر اسم کوچه ها و خیابان های ما مزین به نام زیبای شهداست اما مادران و همسران شهید سهمی از این نام گذاری ها نبرده اند. سهم شما از این معراج، رنج و درد غربت و تنهایی است.
✅ معذرت می خواهم بابت اینکه من اگر در پست های مدیریتی، اشتباه کنم، این نشانه جسارت، نوآوری و ریسک پذیری من است اما تو اگر اشتباه کنی، آن را به جنسیت تو نسبت می دهیم و به ناشی گری و ناتوانی ات.
✅ برای زنان ممکن است اکنون وضع نامطلوبی داشته باشیم اگر به تاریخ با دقت نگاه کنیم، شرایط رو به بهبود است. پارادایم ها تغییر می کنند. روزی روزگاری تحصیل دختران تابو بود و امری زیرزمینی، اما امروز خوشبختانه تعداد دانش آموختگان دانشگاهی دختر پیشی گرفته است. روزی روزگاری رای دادن بانوان آرزویی دور و دست یافتنی بود و اما امروز امری پذیرفته شده. بنابراین می توان در یک روال منطقی، آرام و فرهنگی، مورد به مورد فرهنگ مردانه را به فرهنگ انسانی تغییر داد.
✅ برای مردان جان رالز فیلسوف تکنیکی را مطرح می کند به نام «پرده بی خبری» که بسیار تامل برانگیز است. در این تکنیک فرض می کنیم هیچکس هنوز آفریده نشده و ما در مرحله قبل از ورود به این دنیا هستیم و از ما سئوال میشود اگر وارد جهان بشوید دلتان میخواهد کجا قرار بگیرید؟ همه در پس پرده بیخبری هستیم و هیچکس جایگاه اجتماعی، جنسیت، وضعیت طبقاتی یا مقام خود را نمیشناسد و نمیداند سهمش از موهبتها و تواناییهای طبیعی، هوش، قدرت و چیزهای دیگر چقدر است. هیچکس نمیداند سیاه است یا سفید، فقیر است یا غنی، دانشمند است یا بیسواد، زن است یا مرد، جوان است یا پیر، و نمیداند چه موقعیت اجتماعی و نژادی و… خواهد داشت. آنگاه در چنین شرایطی می خواهید قواعد این دنیا را تعیین کنید. چه قواعدی را پیشنهاد می کنید؟
✅ جان رالز میگوید همینکه افراد در پس پرده بیخبری هستند و از آینده بیخبر، ترغیب میشوند تصمیمهای خود را مبتنی بر انصاف (عدم تبعیض) بگیرند و به دنبال قواعدی باشند که بتواند آزادی همه را تأمین کند و نابرابریها به محرومیت افراد نیفزاید. وقتی پس پرده بیخبری هستیم و نمیدانیم فردا که وارد جهان میشویم کجا قرار خواهیم گرفت، قاعدتاً عدالت را آنچنان معنا و اعمال میکنیم که تبعیضی نماند چرا که نمی دانیم فردا که وارد دنیا شدیم، زن خواهیم بود یا مرد؟ در خانواده ثروتمند به دنیا می آییم یا فقیر. سیاه پوست هستیم یا سفید. آنچنان قواعد را پیشنهاد می کنیم که انصاف رعایت شده باشد.
✅ با خود خلوت کنید و از خود بپرسید که اگر در پس پرده بی خبری بودید و می گفتند که در دنیایی که وارد می شوید، زنان چنین وضعیتی دارند، آیا آن را منصفانه می دانستید. اگر پاسخ وجدان تان به این سوال منفی است، همت کنیم و سعی کنیم که جهان عادلانه تر شود. مادرمان که در تبعیض بسر بردند دست کم دختران مان زندگی منصفانه تری تجربه کنند...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
من از زنان سرزمینم معذرت می خواهم
#مجتبی_لشکر_بلوکی
✅ بدون هیچ مقدمه رسمی و بی موردی، من از زنان سرزمینم معذرت می خواهم.
✅ معذرت می خواهم بابت اینکه چون من نمی توانم جلوی دهانم را بگیرم و حرف های زشت و رکیک می زنم، تو را به ورزشگاه راه نمی دهند و از آن مهم تر استدلال خنده داری می کنم که اگر مردی حرف زشت زد و شنید مساله ای نیست، ولی زنان نباید بشنوند. ظاهرا ما مردان سیستم هاضمه ای داریم که هر گونه زشت گویی و شنیدن را هضم و جذب می کنیم اما شما نه.
✅ معذرت می خواهم که من اگر در پارک بدوم، نشانه ای لایف استایل زندگی سالم است و تو اگر در پارک بدوی، نشانه بی توجهی به ارزش ها. من اگر بلند بخندم نشانه سرزندگی است و تو اگر بلند بخندی نشانه لوندی و سرآغاز انحطاط جامعه.
✅ معذرت می خواهم که می توانم سوار موتور و دوچرخه شوم، اما تو نمی توانی. چرا؟ نمی دانم؟ بارها به این موضوع فکر کرده ام و هیچگاه به نتیجه نرسیدم که چرا؟ معذرت می خواهم از اینکه چون من مشکل دارم، تو نمی توانی از دوچرخه سواری و موتورسواری لذت ببری.
✅ معذرت می خواهم که عده ای به نام دین می گویند «فضیلت زن این نیست که پایش را دراز کند و مدال بیاورد»، حتی ورزش شما پشت درهای بسته را نیز بر نمی تابیم. به جای کلمه ورزش می گوییم پایش را دراز کند! و به جای اینکه به تو افتخار کنم که مدال آورده ای ....
✅ معذرت می خواهم؛ وقتی من ویراژ می دهم و لایی می کشم و مزاحم آرامش دیگران می شوم، این یعنی من یک راننده حرفه ای و خوش دست هستم. اما وقتی تو با اطمینان و آرام رانندگی می کنی این یعنی [...] شرمم می آید از بیان آن.
✅ معذرت می خواهم اگر اسم کوچه ها و خیابان های ما مزین به نام زیبای شهداست اما مادران و همسران شهید سهمی از این نام گذاری ها نبرده اند. سهم شما از این معراج، رنج و درد غربت و تنهایی است.
✅ معذرت می خواهم بابت اینکه من اگر در پست های مدیریتی، اشتباه کنم، این نشانه جسارت، نوآوری و ریسک پذیری من است اما تو اگر اشتباه کنی، آن را به جنسیت تو نسبت می دهیم و به ناشی گری و ناتوانی ات.
✅ برای زنان ممکن است اکنون وضع نامطلوبی داشته باشیم اگر به تاریخ با دقت نگاه کنیم، شرایط رو به بهبود است. پارادایم ها تغییر می کنند. روزی روزگاری تحصیل دختران تابو بود و امری زیرزمینی، اما امروز خوشبختانه تعداد دانش آموختگان دانشگاهی دختر پیشی گرفته است. روزی روزگاری رای دادن بانوان آرزویی دور و دست یافتنی بود و اما امروز امری پذیرفته شده. بنابراین می توان در یک روال منطقی، آرام و فرهنگی، مورد به مورد فرهنگ مردانه را به فرهنگ انسانی تغییر داد.
✅ برای مردان جان رالز فیلسوف تکنیکی را مطرح می کند به نام «پرده بی خبری» که بسیار تامل برانگیز است. در این تکنیک فرض می کنیم هیچکس هنوز آفریده نشده و ما در مرحله قبل از ورود به این دنیا هستیم و از ما سئوال میشود اگر وارد جهان بشوید دلتان میخواهد کجا قرار بگیرید؟ همه در پس پرده بیخبری هستیم و هیچکس جایگاه اجتماعی، جنسیت، وضعیت طبقاتی یا مقام خود را نمیشناسد و نمیداند سهمش از موهبتها و تواناییهای طبیعی، هوش، قدرت و چیزهای دیگر چقدر است. هیچکس نمیداند سیاه است یا سفید، فقیر است یا غنی، دانشمند است یا بیسواد، زن است یا مرد، جوان است یا پیر، و نمیداند چه موقعیت اجتماعی و نژادی و… خواهد داشت. آنگاه در چنین شرایطی می خواهید قواعد این دنیا را تعیین کنید. چه قواعدی را پیشنهاد می کنید؟
✅ جان رالز میگوید همینکه افراد در پس پرده بیخبری هستند و از آینده بیخبر، ترغیب میشوند تصمیمهای خود را مبتنی بر انصاف (عدم تبعیض) بگیرند و به دنبال قواعدی باشند که بتواند آزادی همه را تأمین کند و نابرابریها به محرومیت افراد نیفزاید. وقتی پس پرده بیخبری هستیم و نمیدانیم فردا که وارد جهان میشویم کجا قرار خواهیم گرفت، قاعدتاً عدالت را آنچنان معنا و اعمال میکنیم که تبعیضی نماند چرا که نمی دانیم فردا که وارد دنیا شدیم، زن خواهیم بود یا مرد؟ در خانواده ثروتمند به دنیا می آییم یا فقیر. سیاه پوست هستیم یا سفید. آنچنان قواعد را پیشنهاد می کنیم که انصاف رعایت شده باشد.
✅ با خود خلوت کنید و از خود بپرسید که اگر در پس پرده بی خبری بودید و می گفتند که در دنیایی که وارد می شوید، زنان چنین وضعیتی دارند، آیا آن را منصفانه می دانستید. اگر پاسخ وجدان تان به این سوال منفی است، همت کنیم و سعی کنیم که جهان عادلانه تر شود. مادرمان که در تبعیض بسر بردند دست کم دختران مان زندگی منصفانه تری تجربه کنند...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
یه دختر سیزده چهارده ساله تو کوچه کنار خیریه ما هست که مبتلا به سندرم داونه. اسمش شیماست، و دوست صمیمی منه، چون مثل خودم یه کم دیوونس و دیوونه ها همدیگه رو می فهمن و وقتی من بهش میگم شیما بیا برای موش های کوچه اسم بذاریم تعجب نمی کنه مث شما آدم بزرگای عاقل.
امروز داشتیم با هم برای گربه بی ریختا غذا میذاشتیم، گفت عمو زمستون خوبه. گفتم آره خوبه. ( از نظر من وشیما همه چیزای دنیا دو گروهن: خوب و بد. مثلا نوشابه خوبه، کرفس بده. مامانش خوبه، عمه مهوشش بد.) گفت زمستون از این کلاها میذارم که فقط چشمام معلومه، دیگه هیشکی منو نمی بینه. گفتم بده که، قشنگیات رو نمی بینن. گفت نه هرکی منو می بینه از نگاهش معلومه مسخرم میکنه. گفتم غلط میکنه. گفت مردم بدن؟ گفتم نه بابا مردم خوبن. بدها بدن فقط. اون ها که بی ریختی های خودشون رو نمی بینن و همه قشنگا رو مسخره میکنن...
من امروز از شیما یاد گرفتم مراقب نگاهم باشم. حواسم جمع شد غیر از کلمه که تیغ داره، نگاه هم می تونه دل یه بچه رو ، یه آدم بزرگ رو، یه زخمی رو جوری بشکنه که دلش بخواد قایم بشه تا کسی نگاهش نکنه.....
#حمیدسلیمی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
یه دختر سیزده چهارده ساله تو کوچه کنار خیریه ما هست که مبتلا به سندرم داونه. اسمش شیماست، و دوست صمیمی منه، چون مثل خودم یه کم دیوونس و دیوونه ها همدیگه رو می فهمن و وقتی من بهش میگم شیما بیا برای موش های کوچه اسم بذاریم تعجب نمی کنه مث شما آدم بزرگای عاقل.
امروز داشتیم با هم برای گربه بی ریختا غذا میذاشتیم، گفت عمو زمستون خوبه. گفتم آره خوبه. ( از نظر من وشیما همه چیزای دنیا دو گروهن: خوب و بد. مثلا نوشابه خوبه، کرفس بده. مامانش خوبه، عمه مهوشش بد.) گفت زمستون از این کلاها میذارم که فقط چشمام معلومه، دیگه هیشکی منو نمی بینه. گفتم بده که، قشنگیات رو نمی بینن. گفت نه هرکی منو می بینه از نگاهش معلومه مسخرم میکنه. گفتم غلط میکنه. گفت مردم بدن؟ گفتم نه بابا مردم خوبن. بدها بدن فقط. اون ها که بی ریختی های خودشون رو نمی بینن و همه قشنگا رو مسخره میکنن...
من امروز از شیما یاد گرفتم مراقب نگاهم باشم. حواسم جمع شد غیر از کلمه که تیغ داره، نگاه هم می تونه دل یه بچه رو ، یه آدم بزرگ رو، یه زخمی رو جوری بشکنه که دلش بخواد قایم بشه تا کسی نگاهش نکنه.....
#حمیدسلیمی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#شاهنامه
داستان صد و چهل و چهارم
#نبرد_رخ_به_رخ
سومین نبرد میان گرازه از ایران و سیامک از توران بود که بعد از آنکه گرز بر یکدیگر کوبیدند ، از اسب فرود آمده کشتی گرفتند. گرازه سیامک را بلند کرد و آنچنان بر زمین کوبید که استخوان هایش خورد شد و جان داد.
چهارمین نبرد میان فروهل ، سوارکار و تیرانداز ماهر ایرانی با زنگله بود که فروهل با یک تیر ران او را به
اسب دوخت و چون سرنگون شد سر از تنش جدا کرد.
نبرد پنجم میان رهام و آرمان بود که اول با تیر و کمان و بعد با شمشیر مدتی باهم جنگیدند تا رهام نیزه بر ران آرمان زد و او را از اسب سرنگون کرد و نیزه دیگری بر پشت او زد و به کین سیاوش او را کشت.
نبرد ششم بین بیژن و روئین بود که بیژن با گرز آنچنان بر سر روئین کوبید که مغز و خون از سرش بیرون آمد.
نبرد هفتم بین هجیر گودرز و سپهرم بود که هجیر با شمشیر سپهرم را از پای درآورد.
نبرد هشتم بین زنگنه و اواخواست بود که زنگنه نیزه به کمرگاه اوزد و از اسب سرنگون کرد.
نبرد نهم بین گرگین و اندریمان بود که هر دو مرد جهاندیده ، نخست با نیزه و چون نیزه ها شکسته شد با تیر وکمان به جان هم افتادند . با یک تیر که گرگین بر سر اندریمان زد، سر و کلاه خود او را بهم دوخت و تیر دیگر بر پهلویش نشست و از اسب سرنگون شد.
نبرد دهم بین برته و کهرم بود . که برته تیغی بر سر کهرم زد و او را تا سنه به دو نیم کرد.
منبع: گفتار شورانگیز فردوسی
به کوشش : سهراب چمن آرا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#شاهنامه
داستان صد و چهل و چهارم
#نبرد_رخ_به_رخ
سومین نبرد میان گرازه از ایران و سیامک از توران بود که بعد از آنکه گرز بر یکدیگر کوبیدند ، از اسب فرود آمده کشتی گرفتند. گرازه سیامک را بلند کرد و آنچنان بر زمین کوبید که استخوان هایش خورد شد و جان داد.
چهارمین نبرد میان فروهل ، سوارکار و تیرانداز ماهر ایرانی با زنگله بود که فروهل با یک تیر ران او را به
اسب دوخت و چون سرنگون شد سر از تنش جدا کرد.
نبرد پنجم میان رهام و آرمان بود که اول با تیر و کمان و بعد با شمشیر مدتی باهم جنگیدند تا رهام نیزه بر ران آرمان زد و او را از اسب سرنگون کرد و نیزه دیگری بر پشت او زد و به کین سیاوش او را کشت.
نبرد ششم بین بیژن و روئین بود که بیژن با گرز آنچنان بر سر روئین کوبید که مغز و خون از سرش بیرون آمد.
نبرد هفتم بین هجیر گودرز و سپهرم بود که هجیر با شمشیر سپهرم را از پای درآورد.
نبرد هشتم بین زنگنه و اواخواست بود که زنگنه نیزه به کمرگاه اوزد و از اسب سرنگون کرد.
نبرد نهم بین گرگین و اندریمان بود که هر دو مرد جهاندیده ، نخست با نیزه و چون نیزه ها شکسته شد با تیر وکمان به جان هم افتادند . با یک تیر که گرگین بر سر اندریمان زد، سر و کلاه خود او را بهم دوخت و تیر دیگر بر پهلویش نشست و از اسب سرنگون شد.
نبرد دهم بین برته و کهرم بود . که برته تیغی بر سر کهرم زد و او را تا سنه به دو نیم کرد.
منبع: گفتار شورانگیز فردوسی
به کوشش : سهراب چمن آرا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
فهرست 14 #فتوای آقای یوسف صانعی که میان فقها، محل بحث و مناقشه است:
1- سن 13 سالگی برای بلوغ دختران بجای فتوای مشهور 9 سالگی
2- تساوی دیه زن و مرد.
3- عدم الزام ذکوریت برای مسند قضاوت
4- قصاص مردی که زنی مسلمان را کشته باشد بدون نیاز به پرداخت نصف دیه یک مرد مسلمان به قاتل (که اصطلاحاً «فاضل دیه» میگویند).
5- برابری ارزش شهادت زن و مرد در محکمه
6- منع ازدواج موقت برای مرد مسلمان متأهل که با همسرش زندگی می کند.
7- اولویت ولایت مادر بر جد پدری، در ولایت بر فرزند
8- محرم دانستن فرزندخواندگان به مرد و زنی که آنها را به فرزندی پذیرفتهاند، بدون اینکه الزامی به محرمیت رضاعی، و یا عقد و ... داشته باشد.
9- مجاز دانستن دریافت بهره در قرضهایی که برای رفع نیاز نیست بلکه برای افزایش رونق فعالیت اقتصادی است.
10 - در صورت کراهت زن از مرد، طلاق زن بر مرد واجب است.
11- تردید در جاری شدن حکم ارتداد در مورد کسانی که «آگاهانه» و «از روی تحقیق» دین خود را عوض کردهاند.
12- ارث بردن غیر مسلمان از مسلمان.
13- مشروط دانستن ازدواج مجدد مرد مسلمان به رضایت همسر اول.
14- تساوی ارث زن و مرد.
پینوشت: این فتاوا، جدید نیستند، آقای صانعی، نزدیک به دو دهه است که این فتاوای مناقشهبرانگیز و موارد بیشتر از این را مطرح کرده است.
محمد محبی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
فهرست 14 #فتوای آقای یوسف صانعی که میان فقها، محل بحث و مناقشه است:
1- سن 13 سالگی برای بلوغ دختران بجای فتوای مشهور 9 سالگی
2- تساوی دیه زن و مرد.
3- عدم الزام ذکوریت برای مسند قضاوت
4- قصاص مردی که زنی مسلمان را کشته باشد بدون نیاز به پرداخت نصف دیه یک مرد مسلمان به قاتل (که اصطلاحاً «فاضل دیه» میگویند).
5- برابری ارزش شهادت زن و مرد در محکمه
6- منع ازدواج موقت برای مرد مسلمان متأهل که با همسرش زندگی می کند.
7- اولویت ولایت مادر بر جد پدری، در ولایت بر فرزند
8- محرم دانستن فرزندخواندگان به مرد و زنی که آنها را به فرزندی پذیرفتهاند، بدون اینکه الزامی به محرمیت رضاعی، و یا عقد و ... داشته باشد.
9- مجاز دانستن دریافت بهره در قرضهایی که برای رفع نیاز نیست بلکه برای افزایش رونق فعالیت اقتصادی است.
10 - در صورت کراهت زن از مرد، طلاق زن بر مرد واجب است.
11- تردید در جاری شدن حکم ارتداد در مورد کسانی که «آگاهانه» و «از روی تحقیق» دین خود را عوض کردهاند.
12- ارث بردن غیر مسلمان از مسلمان.
13- مشروط دانستن ازدواج مجدد مرد مسلمان به رضایت همسر اول.
14- تساوی ارث زن و مرد.
پینوشت: این فتاوا، جدید نیستند، آقای صانعی، نزدیک به دو دهه است که این فتاوای مناقشهبرانگیز و موارد بیشتر از این را مطرح کرده است.
محمد محبی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
تنها یک عکس کافی است؛ یک تصویر ساده که نیازی به هیچ طراحی و دستکاری ندارد. تصویری از یک مرد #سیاهپوست با کتاب مقدسی در دست، #زنی_محجبه در حال دعا، زنی #سرخپوست با چیزی شبیه به عود در میان دستان، مردی با لباس سیکهای #هندی؛ تصویر چند انسان از نژادها و آیینهای #مختلف در کنار یک تیتر:
«چه کسی میتواند آمریکایی باشد؟»
مجله #تایم با همین عکس و تیتر ساده به بررسی حقایقی در دنیای امروز آمریکا پرداخته و نشان داده که در هر کشوری از جمله آمریکا، جمیع انسانها از فرقههای مختلف، آن جامعه را شکل میدهند.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
«چه کسی میتواند آمریکایی باشد؟»
مجله #تایم با همین عکس و تیتر ساده به بررسی حقایقی در دنیای امروز آمریکا پرداخته و نشان داده که در هر کشوری از جمله آمریکا، جمیع انسانها از فرقههای مختلف، آن جامعه را شکل میدهند.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
آن زن النگو به دست و سرنوشت من!
#این_ماجرا_کاملا_حقیقی_است
تا همین چند سال پیش در دانشگاهی در استان تهران تدریس می کردم و قرار بود عضو هیئت علمی آنجا بشوم. در امتحانات پایان ترم اتفاقی رخ داد که سرنوشت شغلی مرا تغییر داد. ماجرا از این قرار بود که یکی از دانشجویانم که خانمی بود با ظاهری بسیار متشرع، در امتحان پایان ترمِ یکی از دروس کارشناسی ارشد به جرم تقلب توسط مراقب دستگیر شد و برگه اش را به کمیته ی انضباطی ارجاع دادند. بر اساس رأی این کمیته و طبق قوانین دانشگاهی، قرار بود وی با نمره ی 0/25 و دست کم یک ترم محرومیت از تحصیل مواجه گردد. اما به دلیل مشخص شدن سمت بالای اداری و نفوذ بسیارِ وی در سازمانی پرقدرت، پس از چند روز برگه ی ایشان را از کمیته خارج و جهت اعلام نمره ی آن به دست من رساندند. نمره ی ایشان در برگه: 2 بود و من در لیست نمرات برای ایشان: 4 اعلام کردم. وی نسبت به نمره ی اعلام شده اعتراض نمود و روزی از روزها که در دانشگاه بودم، مسئول ساختمان کلاسها مرا به اتاقی خصوصی فراخواند. وی زنی بود حدود 45 ساله و دستش که از مچ تا به آرنج غرق در النگوهای طلا بود، توجه هر بیننده ای را به خود جلب می نمود. گفت: «خانم .... که نمره ی 4 براش اعلام کرده این، از دوستان نزدیک من هستن و تقاضا دارم نمره ی قبولی به او بدین.»
گفتم: «او در برگه 2 شده و خبرش رو دارم که در حین تقلب دستگیر شده. این کار توهینی بزرگ به دانشگاه و به من هست و بویژه که ایشون شمایلی ظاهر فریب داره و بنابراین نمی تونه نمره ی قبولی دریافت بکنه.»
از او اصرار و از من انکار. با عصبانیت برخاست و رفت.
در روزهای بعد، دو بار با من تماس تلفنی گرفت و با لحنی تهدیدآمیز به من گفت «بهتره به او نمره بدهی.» اما هر چه او اصرار کرد، من تغییری در نمره ی وی ندادم.
نیم ترم دوم بود و در تعطیلات تابستان در جریان یک بازی والیبال، تاندون پایم آسیب دید و 43 روز در گچ قرار گرفت. شروع ترم جدید مصادف شد با بازکردن گچ از پا و راه رفتنم تا مدتی با عصا و لنگ لنگان بود. به ساختمان کلاسها که مراجعه کردم، «خانم النگویی» جواب سلام مرا نداد. شماره ی کلاسم را که جویا شدم، با اخمی در چهره مرا به طبقه ی چهارم ساختمان که آسانسور نداشت، ارجاع داد. درخواست کردم که به دلیل آسیب دیدگی پایم، کلاسم را به طبقه ی همکف منتقل کنند. اما اصرار از من و انکار از او! نه مدیر گروه و نه حتا رییس دانشکده نتوانستند کلاس مرا از آسمان به زمین بیاورند و من یک ترم عصا به دست و لنگ لنگان به طبقه ی چهارم می رفتم.
ترم که تمام شد، خشونت خانم النگویی وارد مرحله ی جدیدی گردید. خبردار شدم که وی دانشجویانی را گرد آورده و نامه ی برکناری مرا به امضای آنها می رساند. او با آن نامه مرا از آن دانشگاه کنار گذاشت و نه مدیر گروه و نه حتا رییس دانشکده نتوانستند او را متوقف کنند. آنجا بود که متوجه شدم ایران چگونه جامعه ای است و دانشگاه در این کشور چگونه جایی است.
بدین ترتیب آن زن النگو به دست، سرنوشت شغلی مرا رقم زد و من متوجه شدم که در ایران، برعکس کشورهای توسعه یافته؛ اگر کار و مسئولیت ات را به خوبی انجام بدهی، به احتمال قوی برکنار می شوی.
دکتر بهروز مرادی، دانش آموخته ی جامعه شناسی از دانشگاه آمستردام هلند و دارای phD در جامعه شناسی دین از دانشگاه تیلبورخ هلند.
29 آبان 97
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
آن زن النگو به دست و سرنوشت من!
#این_ماجرا_کاملا_حقیقی_است
تا همین چند سال پیش در دانشگاهی در استان تهران تدریس می کردم و قرار بود عضو هیئت علمی آنجا بشوم. در امتحانات پایان ترم اتفاقی رخ داد که سرنوشت شغلی مرا تغییر داد. ماجرا از این قرار بود که یکی از دانشجویانم که خانمی بود با ظاهری بسیار متشرع، در امتحان پایان ترمِ یکی از دروس کارشناسی ارشد به جرم تقلب توسط مراقب دستگیر شد و برگه اش را به کمیته ی انضباطی ارجاع دادند. بر اساس رأی این کمیته و طبق قوانین دانشگاهی، قرار بود وی با نمره ی 0/25 و دست کم یک ترم محرومیت از تحصیل مواجه گردد. اما به دلیل مشخص شدن سمت بالای اداری و نفوذ بسیارِ وی در سازمانی پرقدرت، پس از چند روز برگه ی ایشان را از کمیته خارج و جهت اعلام نمره ی آن به دست من رساندند. نمره ی ایشان در برگه: 2 بود و من در لیست نمرات برای ایشان: 4 اعلام کردم. وی نسبت به نمره ی اعلام شده اعتراض نمود و روزی از روزها که در دانشگاه بودم، مسئول ساختمان کلاسها مرا به اتاقی خصوصی فراخواند. وی زنی بود حدود 45 ساله و دستش که از مچ تا به آرنج غرق در النگوهای طلا بود، توجه هر بیننده ای را به خود جلب می نمود. گفت: «خانم .... که نمره ی 4 براش اعلام کرده این، از دوستان نزدیک من هستن و تقاضا دارم نمره ی قبولی به او بدین.»
گفتم: «او در برگه 2 شده و خبرش رو دارم که در حین تقلب دستگیر شده. این کار توهینی بزرگ به دانشگاه و به من هست و بویژه که ایشون شمایلی ظاهر فریب داره و بنابراین نمی تونه نمره ی قبولی دریافت بکنه.»
از او اصرار و از من انکار. با عصبانیت برخاست و رفت.
در روزهای بعد، دو بار با من تماس تلفنی گرفت و با لحنی تهدیدآمیز به من گفت «بهتره به او نمره بدهی.» اما هر چه او اصرار کرد، من تغییری در نمره ی وی ندادم.
نیم ترم دوم بود و در تعطیلات تابستان در جریان یک بازی والیبال، تاندون پایم آسیب دید و 43 روز در گچ قرار گرفت. شروع ترم جدید مصادف شد با بازکردن گچ از پا و راه رفتنم تا مدتی با عصا و لنگ لنگان بود. به ساختمان کلاسها که مراجعه کردم، «خانم النگویی» جواب سلام مرا نداد. شماره ی کلاسم را که جویا شدم، با اخمی در چهره مرا به طبقه ی چهارم ساختمان که آسانسور نداشت، ارجاع داد. درخواست کردم که به دلیل آسیب دیدگی پایم، کلاسم را به طبقه ی همکف منتقل کنند. اما اصرار از من و انکار از او! نه مدیر گروه و نه حتا رییس دانشکده نتوانستند کلاس مرا از آسمان به زمین بیاورند و من یک ترم عصا به دست و لنگ لنگان به طبقه ی چهارم می رفتم.
ترم که تمام شد، خشونت خانم النگویی وارد مرحله ی جدیدی گردید. خبردار شدم که وی دانشجویانی را گرد آورده و نامه ی برکناری مرا به امضای آنها می رساند. او با آن نامه مرا از آن دانشگاه کنار گذاشت و نه مدیر گروه و نه حتا رییس دانشکده نتوانستند او را متوقف کنند. آنجا بود که متوجه شدم ایران چگونه جامعه ای است و دانشگاه در این کشور چگونه جایی است.
بدین ترتیب آن زن النگو به دست، سرنوشت شغلی مرا رقم زد و من متوجه شدم که در ایران، برعکس کشورهای توسعه یافته؛ اگر کار و مسئولیت ات را به خوبی انجام بدهی، به احتمال قوی برکنار می شوی.
دکتر بهروز مرادی، دانش آموخته ی جامعه شناسی از دانشگاه آمستردام هلند و دارای phD در جامعه شناسی دین از دانشگاه تیلبورخ هلند.
29 آبان 97
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
؛🔴 هاتگرام، تلگرام طلایی و تمامی تلگرامهایی که با عنوان ضد فیلتر نصب کردهاید را پاک کنید
به گفته دبیر شورای عالی فضای مجازی، «#هاتگرام و #تلگرام_طلایی از تلگرام جدا و مستقل خواهند شد» و شاید دیگر خبری از کانالها و گروهها نباشد.
علت تشدید فیلتر شدن پراکسیها، این است که میخواهند مردم را از استفاده از پراکسیها فراری دهند؛ ابتدا سرعت پراکسی را کاهش داده و سپس فیلتر میکنند، تا با این ترفند مردم را به سمت نرمافزارهای خود بکشانند.
تعداد اعضای کانالهایی نظیر کانال تلگرام طلایی، با جوین اجباری توسط اینگونه نرمافزارها در چند روز اخیر، به دلیل فیلترینگ پراکسی رو به افزایش بوده است.
طبق مطلب قبلی، در این نرمافزارها لیستی از مخاطبین، کانالها و گروهها به آنها ارسال شده و از این طریق کانالهای بسیاری نیز فیلتر شده است.
لطفا تلگرام اصلی و رسمی را از هم اکنون بر روی دستگاه خود از «منابع معتبری» مانند گوگل پلی و اپ استور نصب کنید و سعی کنید آنها را مرتب بهروز رسانی و آپدیت کنید.
- لینک دانلود Telegram اندروید از گوگل پلی:
:play.google.com/store/apps/details?id=org.telegram.messenger
- لینک دانلود Telegram X اندروید از گوگل پلی:
:play.google.com/store/apps/details?id=org.thunderdog.challegram
- لینک دانلود Telegram آیاواس از اپ استور:
:itunes.apple.com/app/id686449807
- لینک دانلود Telegram X آیاواس از اپ استور:
:itunes.apple.com/app/id898228810
با ارسال این مطلب به دوستانتان، آنها را با خبر کنید و برای بازگشت آنها، پراکسیها را با آنها به اشتراک بگذارید. سپس از آنها بخواهید ابتدا از حساب خارج شده (Log out) و سپس تلگرامهای به ظاهر ضد فیلتر خود را حذف کنند.
به گفته دبیر شورای عالی فضای مجازی، «#هاتگرام و #تلگرام_طلایی از تلگرام جدا و مستقل خواهند شد» و شاید دیگر خبری از کانالها و گروهها نباشد.
علت تشدید فیلتر شدن پراکسیها، این است که میخواهند مردم را از استفاده از پراکسیها فراری دهند؛ ابتدا سرعت پراکسی را کاهش داده و سپس فیلتر میکنند، تا با این ترفند مردم را به سمت نرمافزارهای خود بکشانند.
تعداد اعضای کانالهایی نظیر کانال تلگرام طلایی، با جوین اجباری توسط اینگونه نرمافزارها در چند روز اخیر، به دلیل فیلترینگ پراکسی رو به افزایش بوده است.
طبق مطلب قبلی، در این نرمافزارها لیستی از مخاطبین، کانالها و گروهها به آنها ارسال شده و از این طریق کانالهای بسیاری نیز فیلتر شده است.
لطفا تلگرام اصلی و رسمی را از هم اکنون بر روی دستگاه خود از «منابع معتبری» مانند گوگل پلی و اپ استور نصب کنید و سعی کنید آنها را مرتب بهروز رسانی و آپدیت کنید.
- لینک دانلود Telegram اندروید از گوگل پلی:
:play.google.com/store/apps/details?id=org.telegram.messenger
- لینک دانلود Telegram X اندروید از گوگل پلی:
:play.google.com/store/apps/details?id=org.thunderdog.challegram
- لینک دانلود Telegram آیاواس از اپ استور:
:itunes.apple.com/app/id686449807
- لینک دانلود Telegram X آیاواس از اپ استور:
:itunes.apple.com/app/id898228810
با ارسال این مطلب به دوستانتان، آنها را با خبر کنید و برای بازگشت آنها، پراکسیها را با آنها به اشتراک بگذارید. سپس از آنها بخواهید ابتدا از حساب خارج شده (Log out) و سپس تلگرامهای به ظاهر ضد فیلتر خود را حذف کنند.
Google Play
Telegram - Apps on Google Play
Telegram is a messaging app with a focus on speed and security.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✔️اینجا یکی از بی دین ترین کشورهای دنیا، نروژ است، اما آنچه که می بینید باورش سخت است!
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
میرزا آقاخان کرمانی میگوید اگر یک جلد کتاب از ۲۴ جلد کتاب بحار الانوار علامه مجلسی را در هر کشوری انتشار بدهند، دیگر امید نجات برای آن ملت کم است.
حالا تصور کن که هرگاه ۲۴ جلد از این کتاب در میان ملتی منتشر شود!
محض ازدیاد بصیرت، یکی از حدیث های مهم این بحارالانوار را نقل میکنم که مُشت نمونه خروار باشد.
علی علیه السلام در غزوه صفین، قصد عبور از نهر فرات را داشت ولی معبرش معلوم نبود.
به نصیر بن هلال فرمود برود کنار فرات، و از طرف من ماهی ای به نام کرکره را صدا کن، و از او محل عبور را بپرس.
نصیر اطاعت نمود و بر کنار فرات آمد و فریاد برآورد که یا کرکره، بالفور هفتاد هزار ماهی سر از آب بیرون آوردند، لبیک لبیک، چه میگویی؟
نصیر جواب داد، مولایم معبر فرات را میخواهد،
هفتاد هزار ماهی آواز برآوردند که ما همه کرکره نام داریم، بگو این شرف در حق کدامیک مرحمت شده است تا اطاعت کنیم.
نصیر برگشت و ماجرا را به عرض مولایش علی رسانید.
فرمود، برو کرکرة بن صرصره را بخوان.
برگشت و ندا داد.
این بار شصت هزار ماهی سر برآوردند که ما کرکرة بن صرصره هستیم،
این عنایت در حق کدام شده است؟
نصیر برگشت و پرسید.
فرمودند، برو کرکرة بن صرصرة بن غرغره را بخوان.
نصیر بازگشت و چنین کرد.
این بار پنجاه هزار ماهی و ماجرای پیشین تکرار شد.
برگشت و مولا گفت:
برو کرکرة بن صرصرة بن غرغرة بن دردرة را بخوان.
تا اینکه در دفعه هشتم که فریاد برآورد،
ای کرکرة بن صرصرة بن غرغرة بن دردرة بن جرجرة بن عرعرة بن مرمرة بن فرفرة!
آن وقت ماهی بسیار بزرگی سر از آب برآورد و قاه قاه خندید که ای نصیر، به درستی که علی ابن ابیطالب با تو مزاح فرموده است،
زیرا او خودش همه راه های دریا و معبر ها و دجله ها را از ماهیان بهتر میداند، ولی اینک به او بگو که معبر فرات آنجا است.
نصیر برگشت و صورت حال را عرض کرد.
حضرت فرمودند، آری من به همه راه های آسمانها و زمین آگاهم.
پس نصیر صیحه زده غش کرد.
و چون به هوش آمد فریاد برآورد،
شهادت میدهم که تو همان خدای واحد قهاری.
و آنگاه حضرت فرمود:
چون نصیر کافر به خدا شده، قتلش واجب است.
آنگاه شمشیر از غلاف کشید و گردنش را بزد.
(حدیثی در بحارالانوار علامه مجلسی معتبرترین و بزرگترین منبع مذهبی شیعیان)
خردمند کاین داستان بشنود
به دانش گراید ز دین بگسلد
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
میرزا آقاخان کرمانی میگوید اگر یک جلد کتاب از ۲۴ جلد کتاب بحار الانوار علامه مجلسی را در هر کشوری انتشار بدهند، دیگر امید نجات برای آن ملت کم است.
حالا تصور کن که هرگاه ۲۴ جلد از این کتاب در میان ملتی منتشر شود!
محض ازدیاد بصیرت، یکی از حدیث های مهم این بحارالانوار را نقل میکنم که مُشت نمونه خروار باشد.
علی علیه السلام در غزوه صفین، قصد عبور از نهر فرات را داشت ولی معبرش معلوم نبود.
به نصیر بن هلال فرمود برود کنار فرات، و از طرف من ماهی ای به نام کرکره را صدا کن، و از او محل عبور را بپرس.
نصیر اطاعت نمود و بر کنار فرات آمد و فریاد برآورد که یا کرکره، بالفور هفتاد هزار ماهی سر از آب بیرون آوردند، لبیک لبیک، چه میگویی؟
نصیر جواب داد، مولایم معبر فرات را میخواهد،
هفتاد هزار ماهی آواز برآوردند که ما همه کرکره نام داریم، بگو این شرف در حق کدامیک مرحمت شده است تا اطاعت کنیم.
نصیر برگشت و ماجرا را به عرض مولایش علی رسانید.
فرمود، برو کرکرة بن صرصره را بخوان.
برگشت و ندا داد.
این بار شصت هزار ماهی سر برآوردند که ما کرکرة بن صرصره هستیم،
این عنایت در حق کدام شده است؟
نصیر برگشت و پرسید.
فرمودند، برو کرکرة بن صرصرة بن غرغره را بخوان.
نصیر بازگشت و چنین کرد.
این بار پنجاه هزار ماهی و ماجرای پیشین تکرار شد.
برگشت و مولا گفت:
برو کرکرة بن صرصرة بن غرغرة بن دردرة را بخوان.
تا اینکه در دفعه هشتم که فریاد برآورد،
ای کرکرة بن صرصرة بن غرغرة بن دردرة بن جرجرة بن عرعرة بن مرمرة بن فرفرة!
آن وقت ماهی بسیار بزرگی سر از آب برآورد و قاه قاه خندید که ای نصیر، به درستی که علی ابن ابیطالب با تو مزاح فرموده است،
زیرا او خودش همه راه های دریا و معبر ها و دجله ها را از ماهیان بهتر میداند، ولی اینک به او بگو که معبر فرات آنجا است.
نصیر برگشت و صورت حال را عرض کرد.
حضرت فرمودند، آری من به همه راه های آسمانها و زمین آگاهم.
پس نصیر صیحه زده غش کرد.
و چون به هوش آمد فریاد برآورد،
شهادت میدهم که تو همان خدای واحد قهاری.
و آنگاه حضرت فرمود:
چون نصیر کافر به خدا شده، قتلش واجب است.
آنگاه شمشیر از غلاف کشید و گردنش را بزد.
(حدیثی در بحارالانوار علامه مجلسی معتبرترین و بزرگترین منبع مذهبی شیعیان)
خردمند کاین داستان بشنود
به دانش گراید ز دین بگسلد
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
پرواز فکر و اندیشه
کانال پرواز فکرواندیشه @flith میرزا آقاخان کرمانی میگوید اگر یک جلد کتاب از ۲۴ جلد کتاب بحار الانوار علامه مجلسی را در هر کشوری انتشار بدهند، دیگر امید نجات برای آن ملت کم است. حالا تصور کن که هرگاه ۲۴ جلد از این کتاب در میان ملتی منتشر شود! محض ازدیاد بصیرت،…
تعدادی از اعضای کانال درمورد این مطلب منبع می خواستند که درادامه لینک این مطلب ارسال می شود .
منبع سه مکتوب اثر میرزا آقاخان کرمانی به کوشش بهرام چوبینه
منبع سه مکتوب اثر میرزا آقاخان کرمانی به کوشش بهرام چوبینه
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#شاهنامه
داستان صد و چهل و پنجم
#نبرد_رخ_به_رخ
بلاخره نوبت رخ های آخر یعنی پیران و گودرز رسید.
چنان شد که پیران زتوران سپاه
سواری ندید اندر آوردگاه
سپهدار ایران و توران دژم
فراز آمدند اندران کین بهم
فراز آمد آن گردش ایزدی
از ایران به توران رسید آن بدی
نگه کرد پیران که هنگام چیست
بدانست کان گردش ایزدیست
پیران فهمیده بود و میدانست که زمانش بسر رسیده ، اما مردانه می کوشید تا با گردش روزگار به ستیز برخیزد و از تیرهایی که گودرز بر او می بارید رهائی یابد. اما در این میان تیر خدنگ گودرز به بر گیسوان اسب پیران خورد و آن را در هم درید. اسب بر زمین فرو غلتید و سوار زیر آن ماند و دست راستش به دو نیم شد. پیران برخاست و با درد و سختی رو به سوی کوه نهاد و از گودرز گریخت. گودرز به او نگاه کرد و از گردش روزگار گریست. و فغان کرد که ای نامور پهلوان چه شد اینطور فرار میکنی. چرا زنهار نمیخواهی تورا زنده نزد شاه ببرم. شاید تو را ببخشاید. پیران گفت این سرنوشت من بوده .
منبع: گفتار شورانگیز فردوسی
به کوشش : سهراب چمن آرا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#شاهنامه
داستان صد و چهل و پنجم
#نبرد_رخ_به_رخ
بلاخره نوبت رخ های آخر یعنی پیران و گودرز رسید.
چنان شد که پیران زتوران سپاه
سواری ندید اندر آوردگاه
سپهدار ایران و توران دژم
فراز آمدند اندران کین بهم
فراز آمد آن گردش ایزدی
از ایران به توران رسید آن بدی
نگه کرد پیران که هنگام چیست
بدانست کان گردش ایزدیست
پیران فهمیده بود و میدانست که زمانش بسر رسیده ، اما مردانه می کوشید تا با گردش روزگار به ستیز برخیزد و از تیرهایی که گودرز بر او می بارید رهائی یابد. اما در این میان تیر خدنگ گودرز به بر گیسوان اسب پیران خورد و آن را در هم درید. اسب بر زمین فرو غلتید و سوار زیر آن ماند و دست راستش به دو نیم شد. پیران برخاست و با درد و سختی رو به سوی کوه نهاد و از گودرز گریخت. گودرز به او نگاه کرد و از گردش روزگار گریست. و فغان کرد که ای نامور پهلوان چه شد اینطور فرار میکنی. چرا زنهار نمیخواهی تورا زنده نزد شاه ببرم. شاید تو را ببخشاید. پیران گفت این سرنوشت من بوده .
منبع: گفتار شورانگیز فردوسی
به کوشش : سهراب چمن آرا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
ملتِ بیسواد ، زاده نمیشود ، ساخته میشود ...!
بی سوادی ربطی به معلومات و تحصیلات ندارد !
بی سوادی یعنی : شبکهی محبوبِ اجتماعی را که باز میکنی، تمامِ صفحات پر باشد از روزمرگیِ آدم معروفها ، مسخره بازیِ معروف نماها ، قضاوتهایِ بی سر و ته ، و توهینهایِ شرمآور ...!
نه از مطالبِ آموزشی خبری باشد ، نه از چهار کلام حرفِ حساب !
بی سوادی یعنی : تویِ صفحه و روی پروفایلت بنویسی "به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباشد " و کمی آن طرفتر ، مادرت از بی توجهیات بغض کرده باشد !
بی سوادی یعنی : مسیرِ تمامِ لباس فروشی و
آرایشگاههایِ شهر را از حفظ باشی ، اما حتی یکبار هم گذرت به کتابفروشی نیفتاده باشد ...
این بی سوادیِ مدرن دارد فرهنگمان را از ریشه میخشکانَد ، حواستان هست ؟!
👤 نرگس صرافیان طوفان
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
ملتِ بیسواد ، زاده نمیشود ، ساخته میشود ...!
بی سوادی ربطی به معلومات و تحصیلات ندارد !
بی سوادی یعنی : شبکهی محبوبِ اجتماعی را که باز میکنی، تمامِ صفحات پر باشد از روزمرگیِ آدم معروفها ، مسخره بازیِ معروف نماها ، قضاوتهایِ بی سر و ته ، و توهینهایِ شرمآور ...!
نه از مطالبِ آموزشی خبری باشد ، نه از چهار کلام حرفِ حساب !
بی سوادی یعنی : تویِ صفحه و روی پروفایلت بنویسی "به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباشد " و کمی آن طرفتر ، مادرت از بی توجهیات بغض کرده باشد !
بی سوادی یعنی : مسیرِ تمامِ لباس فروشی و
آرایشگاههایِ شهر را از حفظ باشی ، اما حتی یکبار هم گذرت به کتابفروشی نیفتاده باشد ...
این بی سوادیِ مدرن دارد فرهنگمان را از ریشه میخشکانَد ، حواستان هست ؟!
👤 نرگس صرافیان طوفان
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
🔺در همین شرایط بد اقتصادی که خیلیها هشتشون گرو نهشونه، هستن کسایی که تیشرت سگ با ۵۱ درصد تخفیف ۴ میلیون و ۷۰۰ میخرند
همین قدر تلخ...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
همین قدر تلخ...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
حسادت شغل دوم ماست؟!
قبلاً جدی نمیگرفتم اما حالا با ایمان میگویم که شغل دوم بسیاری از ما ایرانیان، حسادت است!
بیشتر ما به هرکس که یک قدم جلوتر رفته باشد، یک پله بالا ایستاده باشد یا حتی یک لبخند بیشتر روی صورتش نشسته باشد حسودیمان میشود.
چون رشد کردن توام با رنج و دشواری است، لم میدهیم و به جایش به کسی که درس میخواند میگوییم خرخوان، به کسی که پول درمیآورد میگوییم دزد، به آدم مودب و محترم میگوییم سوسول!
شما نه! شما فرق میکنید. اما بغلدستیتان حسود است. به زیبایی، ظرافت، هوش، سواد، ادب و ... دیگران حسودی میکند.
به جای اینکه تلاش کند قد خودش را بالا بکشد، انرژیاش را صرف این میکند که قد دیگران را با حسادت کوتاه نشان بدهد!
آدم موفق اما راهش را میرود و حسود پشت سرش حرف میزند. خون خونش را میخورد و وقت و توانش را صرف خراب کردن او میکند اما حق با پرتغالیهاست که میگویند: کاروان میگذرد و سگها فقط عوعو میکنند!
به جای حسادت کردن به دیگران و تلاش برای کوچک نشان دادن آنها، خودمان را بزرگ کنیم. به رشد خودمان فکر کنیم. اینطور این همه حرص و البته قرص مُسکن نمیخوریم!
آدمهای موفق، چراغ راهند. مثل فانوسدریایی. آنها آن سوی توفان ایستادهاند، تلاش کنیم از آنها این نکته را یاد بگیریم که ما هم میتوانیم موفق شویم به شرطی که به جای حسادت، بجنگیم، کار کنیم و راهمان را باز کنیم.
به کسانی که پشت سرتان با حسادت حرف میزنند لبخند بزنید. 🙃
آنها جایشان همان جاست؛ درست پشت سرتان!
آنها را دوست داشته باشید چون تنها کسانی هستند که موفقیت شما را باور دارند و با حسادت کردن به آن اعتراف میکنند!
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
حسادت شغل دوم ماست؟!
قبلاً جدی نمیگرفتم اما حالا با ایمان میگویم که شغل دوم بسیاری از ما ایرانیان، حسادت است!
بیشتر ما به هرکس که یک قدم جلوتر رفته باشد، یک پله بالا ایستاده باشد یا حتی یک لبخند بیشتر روی صورتش نشسته باشد حسودیمان میشود.
چون رشد کردن توام با رنج و دشواری است، لم میدهیم و به جایش به کسی که درس میخواند میگوییم خرخوان، به کسی که پول درمیآورد میگوییم دزد، به آدم مودب و محترم میگوییم سوسول!
شما نه! شما فرق میکنید. اما بغلدستیتان حسود است. به زیبایی، ظرافت، هوش، سواد، ادب و ... دیگران حسودی میکند.
به جای اینکه تلاش کند قد خودش را بالا بکشد، انرژیاش را صرف این میکند که قد دیگران را با حسادت کوتاه نشان بدهد!
آدم موفق اما راهش را میرود و حسود پشت سرش حرف میزند. خون خونش را میخورد و وقت و توانش را صرف خراب کردن او میکند اما حق با پرتغالیهاست که میگویند: کاروان میگذرد و سگها فقط عوعو میکنند!
به جای حسادت کردن به دیگران و تلاش برای کوچک نشان دادن آنها، خودمان را بزرگ کنیم. به رشد خودمان فکر کنیم. اینطور این همه حرص و البته قرص مُسکن نمیخوریم!
آدمهای موفق، چراغ راهند. مثل فانوسدریایی. آنها آن سوی توفان ایستادهاند، تلاش کنیم از آنها این نکته را یاد بگیریم که ما هم میتوانیم موفق شویم به شرطی که به جای حسادت، بجنگیم، کار کنیم و راهمان را باز کنیم.
به کسانی که پشت سرتان با حسادت حرف میزنند لبخند بزنید. 🙃
آنها جایشان همان جاست؛ درست پشت سرتان!
آنها را دوست داشته باشید چون تنها کسانی هستند که موفقیت شما را باور دارند و با حسادت کردن به آن اعتراف میکنند!
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
زن بودن در جهان مردسالار کار دشواری است ولی زن بودن در جامعه ی ایرانی به نظر دشوار تر می آید.
جامعه ای که پُراست ازما مردان بلاتکیف
زندگی در کنار ما مردانی که همه چیز را با هم میخواهیم خود نوعی خشونت است.
پدران ما از مادرانمان تنها خانم خانه بودن را می خواستندآنها دوست داشتند همسرشان مهربان باشد و مادری خوب که فرزندان شان را به شایستگی تربیت کند.
اما امروزه ما به اینها کفایت نمیکنیم، دختری را میپسندیم که علاوه بر اینها مانند باربی باشد و کوچکترین ضعفی در ظاهرش وجود نداشته باشد، اندامش مانند ورزشکاران حرفه ای باشد و در عین حال تحصیل کرده و شاغل هم باشد و بتواند بخشی از هزینه های خانواده را هم پرداخت کند، هم بسیار دانا باشد و هم خنگ و بامزه، هم به لحاظ مالی مستقل باشد و در عین حال حرف گوش کن.
زندگی در چنین فضایی همانند تجربهی نوعی خشونت است و خشونتی پنهان که به صورت اضطرابی همیشگی برای شایسته بودن خود را نشان می دهد.
البته کار به اینجا هم ختم نمی شود
زنان جامعهی ما همواره در فضای ارزش های متناقض زندگی میکنند، یعنی از سویی جامعه مدام آنها را سوق می دهد به زیباتر شدن، عمل کردن، استفاده از لوازم زیبایی و...
و از سوی دیگر همین رفتارهای آنها را به باد تمسخر می گیرد که زنان موجوداتی سطحی و دست و پاچلفتی و دور از اجتماع و... هستند.
از سوی دیگر از آنها میخواهیم که در اجتماع حضور داشته باشند و استقلال مالی پیدا کنند و در عین حال پیشرفت آنها حجم زیادی از حسادت و خشم را در ما بر می انگیزد و نگرانیم نکند که یک زن از ما جلو بزند.
از او می خواهیم در عین حال هم به لحاظ مالی مستقل باشد و هم مانند مادرانمان بگوید چشم.
تازه اگر زنی در این اجتماع بتواند بر کلیشه های جنسیتی غلبه کند و خود را به سطوح بالای اجتماعی برساند، در بسیاری از موارد نه تنها تحسین نمی شودبلکه بالقب هایی مانند زن سیبیلو زنی که شبیه مردان است و... تحقیر میشود.
زن بودن درجامعهی بلاتکلیف ایرانی یعنی تجربهی مداوم انواع خشونتهای پنهان و آشکار.
مقام زن را ارج بنهید. او را همانطور که هست دوست بدارید و چیزی را به او تحمیل نکنید.
#ناصر_سبزیانپور (رواندرمانگر)
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
زن بودن در جهان مردسالار کار دشواری است ولی زن بودن در جامعه ی ایرانی به نظر دشوار تر می آید.
جامعه ای که پُراست ازما مردان بلاتکیف
زندگی در کنار ما مردانی که همه چیز را با هم میخواهیم خود نوعی خشونت است.
پدران ما از مادرانمان تنها خانم خانه بودن را می خواستندآنها دوست داشتند همسرشان مهربان باشد و مادری خوب که فرزندان شان را به شایستگی تربیت کند.
اما امروزه ما به اینها کفایت نمیکنیم، دختری را میپسندیم که علاوه بر اینها مانند باربی باشد و کوچکترین ضعفی در ظاهرش وجود نداشته باشد، اندامش مانند ورزشکاران حرفه ای باشد و در عین حال تحصیل کرده و شاغل هم باشد و بتواند بخشی از هزینه های خانواده را هم پرداخت کند، هم بسیار دانا باشد و هم خنگ و بامزه، هم به لحاظ مالی مستقل باشد و در عین حال حرف گوش کن.
زندگی در چنین فضایی همانند تجربهی نوعی خشونت است و خشونتی پنهان که به صورت اضطرابی همیشگی برای شایسته بودن خود را نشان می دهد.
البته کار به اینجا هم ختم نمی شود
زنان جامعهی ما همواره در فضای ارزش های متناقض زندگی میکنند، یعنی از سویی جامعه مدام آنها را سوق می دهد به زیباتر شدن، عمل کردن، استفاده از لوازم زیبایی و...
و از سوی دیگر همین رفتارهای آنها را به باد تمسخر می گیرد که زنان موجوداتی سطحی و دست و پاچلفتی و دور از اجتماع و... هستند.
از سوی دیگر از آنها میخواهیم که در اجتماع حضور داشته باشند و استقلال مالی پیدا کنند و در عین حال پیشرفت آنها حجم زیادی از حسادت و خشم را در ما بر می انگیزد و نگرانیم نکند که یک زن از ما جلو بزند.
از او می خواهیم در عین حال هم به لحاظ مالی مستقل باشد و هم مانند مادرانمان بگوید چشم.
تازه اگر زنی در این اجتماع بتواند بر کلیشه های جنسیتی غلبه کند و خود را به سطوح بالای اجتماعی برساند، در بسیاری از موارد نه تنها تحسین نمی شودبلکه بالقب هایی مانند زن سیبیلو زنی که شبیه مردان است و... تحقیر میشود.
زن بودن درجامعهی بلاتکلیف ایرانی یعنی تجربهی مداوم انواع خشونتهای پنهان و آشکار.
مقام زن را ارج بنهید. او را همانطور که هست دوست بدارید و چیزی را به او تحمیل نکنید.
#ناصر_سبزیانپور (رواندرمانگر)
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
می نوش که عمر جاودانی اینست
خود حاصلت از دور جوانی اینست
هنگام گل و باده و یاران سرمست
خوش باش دمی که زندگانی اینست
#خیام
#محمدرضا_شجریان
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
خود حاصلت از دور جوانی اینست
هنگام گل و باده و یاران سرمست
خوش باش دمی که زندگانی اینست
#خیام
#محمدرضا_شجریان
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️