@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کارل پوپر فیلسوف انگلیسی و اتریشی تبار قرن بیستم برای سنجش دموکراسی و آزادی مردم در نظامهای سیاسی یک معیار بسیار جالب دارد.
کارل پوپر میگوید:
پرسش اصلی این نيست که چه کسی بايد حکومت کند، بلکه اين است که در کدام نظام سياسی میتوان يک دولت بد و نالايق را بدون خونريزی برکنار کرد؟
یعنی موضوع صرفا بر سر شايستگی و ناشايستگی حکمرانان نيست، بلکه موضوع بر سر این است که در صورت به قدرت رسيدن سياستمداران نالايق، امکان برکناری مسالمتآميز آنان از قدرت وجود داشته باشد.
و از آنجا که در یک نظام دمکراتیک میتوان قدرت را از هر دولت ناکارآمدی دوباره سلب کرد، هر دولتی که بر سر کار است ناچار است چنان رفتار کند تا شهروندان از آن خشنود باشند و دوباره آن را انتخاب کنند.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کارل پوپر فیلسوف انگلیسی و اتریشی تبار قرن بیستم برای سنجش دموکراسی و آزادی مردم در نظامهای سیاسی یک معیار بسیار جالب دارد.
کارل پوپر میگوید:
پرسش اصلی این نيست که چه کسی بايد حکومت کند، بلکه اين است که در کدام نظام سياسی میتوان يک دولت بد و نالايق را بدون خونريزی برکنار کرد؟
یعنی موضوع صرفا بر سر شايستگی و ناشايستگی حکمرانان نيست، بلکه موضوع بر سر این است که در صورت به قدرت رسيدن سياستمداران نالايق، امکان برکناری مسالمتآميز آنان از قدرت وجود داشته باشد.
و از آنجا که در یک نظام دمکراتیک میتوان قدرت را از هر دولت ناکارآمدی دوباره سلب کرد، هر دولتی که بر سر کار است ناچار است چنان رفتار کند تا شهروندان از آن خشنود باشند و دوباره آن را انتخاب کنند.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
قرار بود من در حافظیه ی شیراز باشم
تو با قطاری از مسکو بیایی!
شبی خوش از بهار و باد و باران!
شاید ساقدوشی مست
از پاریس برایمان شرابی گس
عطری دلاویز ،
کمی هم لبخند زیتون بیاورد
باز یادم میآید ، قرار بود
انگشتری از غزل های حافظ به دستت کنم و با فالی سرخ
شعر زندگی را با هم آغازکنیم
چه کنیم!
در هر سه کشور انقلاب شد!
بر روسیه
سرخ ها حاکم شدند
در فرانسه
عاشقان، سر بر گیوتین دادند.
و در ایران ...
البته که می دانی چه شد!
سالهاست که تو در کلیسای سن پترزبورگ
هر یکشنبه شمعی از دلتنگیهایت را به آتش میکِشی و من ...
در سقاخانه ی محلّمان
نان و ماستی، نذر ِعاشقان ِگمنام میکنم!
عزیزم!
به هم برسیم یا نه
مهمّ نیست!
خدا کند
دوباره در هیچ کشوری
انقلاب نشود!
#حجت_فرهنگدوست
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
قرار بود من در حافظیه ی شیراز باشم
تو با قطاری از مسکو بیایی!
شبی خوش از بهار و باد و باران!
شاید ساقدوشی مست
از پاریس برایمان شرابی گس
عطری دلاویز ،
کمی هم لبخند زیتون بیاورد
باز یادم میآید ، قرار بود
انگشتری از غزل های حافظ به دستت کنم و با فالی سرخ
شعر زندگی را با هم آغازکنیم
چه کنیم!
در هر سه کشور انقلاب شد!
بر روسیه
سرخ ها حاکم شدند
در فرانسه
عاشقان، سر بر گیوتین دادند.
و در ایران ...
البته که می دانی چه شد!
سالهاست که تو در کلیسای سن پترزبورگ
هر یکشنبه شمعی از دلتنگیهایت را به آتش میکِشی و من ...
در سقاخانه ی محلّمان
نان و ماستی، نذر ِعاشقان ِگمنام میکنم!
عزیزم!
به هم برسیم یا نه
مهمّ نیست!
خدا کند
دوباره در هیچ کشوری
انقلاب نشود!
#حجت_فرهنگدوست
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کاش بودم چون کتاب افتاده در کنجی خموش
تا نگردد روبرو جز مردم دانا مرا
غلامرضا قدسی
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
تا نگردد روبرو جز مردم دانا مرا
غلامرضا قدسی
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
خرافات بی معنی
و بی فایده اند باری
اضافه بردوش انسان
می گذارند و چیزی به
معرفت ما اضافه نمی کنند.
#دیوید_هیوم
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
و بی فایده اند باری
اضافه بردوش انسان
می گذارند و چیزی به
معرفت ما اضافه نمی کنند.
#دیوید_هیوم
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#شاهنامه
داستان هفتاد
#تولد_کیخسرو 2
بعد از آنکه فرزند فرنگیس بدنیا آمد پیران خبر را به افراسیاب رسانید. افراسیاب به پیران گفت فرزند را از مادرش بگیر و نزد شبان به کوه بفرست. چنان کن که نداند کیست و چرا به شبان سپرده شده،هیچکس چیزی به او نیاموزد و از گذشته سخنی با او گفته نشود.
سالها گذشت.
چو شد هفت ساله گو سر فراز
هنر با نژادش همی گفت راز
چو ده ساله گشت گردی سترک
برخم گراز آمد و خرس و گرک
شبان نزد پیران آمد،نالید که ای سپهبد من این شیر را نمیتوانم نگهداری کنم.اول شکار آهو میکرد،اما اکنون به جنگ شیر ژیان میرود.
گو بشنید پیران بخندید و گفت
نماند نژاند و هنر در نهفت
پیران بر اسب نشست و به کوه ودشت رفت که کیخسرو در آنجا بود. کیخسرو را زمانی دراز در آغوش خود نگه داشت و کیخسرو گفت:ای سپهدار چگونه فرزند شبانی را چنین در آغوش گرفته ای؟آیا این مایه ننگ تو نیست؟دل پیران از سخن کیخسرو آتش گرفت و گفت:نه،تو یادگاری بزرگ و تبار تو از شبانان نیست و داستان فراوان با من است که روزی به تو خواهم گفت.پیران جامه شاهان بر او پوشیده و نزد خود آورد. روزگاری نه چندان دراز بگذشت که افراسیاب پیران را خواسته و به او گفت:ای پیران زنده بودن فرزند سیاوش روز مرا چون شب سیاه کرده. بهتر است او را آزمایشی بکنیم. اگر از گذشته سخنی نگفت،ما هر دو شادمان خواهیم بود. اما اگر خوی بد آید پدید،بسان پدر سرش را باید برید.پیران رفت و به کیخسرو گفت: اکنون پیش افراسیاب میرویم. از هم اکنون خرد و فهم و شعور را از خودت دور کن و مگردان زبان جز دیوانگی. چون سخن از جنگ گوید پاسخ از طرب و رامش بده،کاری به هیچ کار نداشته باش و عقل را کناری بگذار. در بارگاه افراسیاب،او چند سوال از کیخسرو کرد که جوابهای بی ربطی شنید و افراسیاب از دیوانگی کیخسرو خندید و به پیران گفت:او و مادرش را به سیاوش گرد بفرست و هر چه مال و گنج می خواهد دریغ نکن.
منبع: گفتار شورانگیز فردوسی
به کوشش : سهراب چمن آرا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#شاهنامه
داستان هفتاد
#تولد_کیخسرو 2
بعد از آنکه فرزند فرنگیس بدنیا آمد پیران خبر را به افراسیاب رسانید. افراسیاب به پیران گفت فرزند را از مادرش بگیر و نزد شبان به کوه بفرست. چنان کن که نداند کیست و چرا به شبان سپرده شده،هیچکس چیزی به او نیاموزد و از گذشته سخنی با او گفته نشود.
سالها گذشت.
چو شد هفت ساله گو سر فراز
هنر با نژادش همی گفت راز
چو ده ساله گشت گردی سترک
برخم گراز آمد و خرس و گرک
شبان نزد پیران آمد،نالید که ای سپهبد من این شیر را نمیتوانم نگهداری کنم.اول شکار آهو میکرد،اما اکنون به جنگ شیر ژیان میرود.
گو بشنید پیران بخندید و گفت
نماند نژاند و هنر در نهفت
پیران بر اسب نشست و به کوه ودشت رفت که کیخسرو در آنجا بود. کیخسرو را زمانی دراز در آغوش خود نگه داشت و کیخسرو گفت:ای سپهدار چگونه فرزند شبانی را چنین در آغوش گرفته ای؟آیا این مایه ننگ تو نیست؟دل پیران از سخن کیخسرو آتش گرفت و گفت:نه،تو یادگاری بزرگ و تبار تو از شبانان نیست و داستان فراوان با من است که روزی به تو خواهم گفت.پیران جامه شاهان بر او پوشیده و نزد خود آورد. روزگاری نه چندان دراز بگذشت که افراسیاب پیران را خواسته و به او گفت:ای پیران زنده بودن فرزند سیاوش روز مرا چون شب سیاه کرده. بهتر است او را آزمایشی بکنیم. اگر از گذشته سخنی نگفت،ما هر دو شادمان خواهیم بود. اما اگر خوی بد آید پدید،بسان پدر سرش را باید برید.پیران رفت و به کیخسرو گفت: اکنون پیش افراسیاب میرویم. از هم اکنون خرد و فهم و شعور را از خودت دور کن و مگردان زبان جز دیوانگی. چون سخن از جنگ گوید پاسخ از طرب و رامش بده،کاری به هیچ کار نداشته باش و عقل را کناری بگذار. در بارگاه افراسیاب،او چند سوال از کیخسرو کرد که جوابهای بی ربطی شنید و افراسیاب از دیوانگی کیخسرو خندید و به پیران گفت:او و مادرش را به سیاوش گرد بفرست و هر چه مال و گنج می خواهد دریغ نکن.
منبع: گفتار شورانگیز فردوسی
به کوشش : سهراب چمن آرا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#موزیک_ویدئو بسیار زیبا و احساسی
به نام «حرفهایی با پدرم»
با صدای بی نظیر #Céline_Dion
همراه با #زیرنویس_فارسی
این آهنگ بی نظیر تقدیم به تمامی مردان واقعی ومهربان سرزمینم
@flith ❄️
به نام «حرفهایی با پدرم»
با صدای بی نظیر #Céline_Dion
همراه با #زیرنویس_فارسی
این آهنگ بی نظیر تقدیم به تمامی مردان واقعی ومهربان سرزمینم
@flith ❄️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
انیمیشن مفهومی و زیبای «پدر»
روز پدر به همه پدران مهربان سرزمينم خجسته باد
روح پدران اسمانى قرین آرامش🌹🙏
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
روز پدر به همه پدران مهربان سرزمينم خجسته باد
روح پدران اسمانى قرین آرامش🌹🙏
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
معضل ذهن پوسیدگی
وقتی به اطراف نگاه میکنم افرادی را میبینم که بارها و بارها یک راه را امتحان میکنند و هر بار بدون توجه به اینکه آیا نتیجهای حاصل شده است یا خیر، ثابتقدم و لبیکگویان همچنان این راه را ادامه میدهند.
و جالب اینکه هر بار بیحاصل بودن تلاشهای خود را به این وسیله توجیه میکنند که خود یا دیگران به قدر کافی ثابتقدم نبودهاند تا نتیجه لازم را بگیرند. این عزیزان گویا توانایی تشخیص مرز بین پشتکار و تلاش و یکدندگی و لجاجت را ندارند. و آنقدر غرق در افکار پوسیده خود شدهاند که دیگر نمیتوانند از هیچ زاویهی دیگری به موضوع نگاه کنند. تعداد این افراد در جامعه ایران، متاسفانه کم نیست. در عرصههای مختلف سیاسی و اقتصادی و فلسفی و فرهنگی و اجتماعی و حتی علمی این افراد از دریچهای بسیار تنگ و تاریک، و پنهان در زیر لایههای مختلف سنت و عقیده و باور و حتی نو اندیشی(!)، به مسائل نگاه میکنند و حتی لحظهای به این فکر نمیکنند که تاریخ مصرف اینها سالهاست که تمام شده است و دیگر کارایی ندارد. چیزی که در مورد رویکرد علمی بسیار میپسندم اینست که شما را مجبور میکند برای آنچه کارایی ندارد و به اصطلاح "جواب نمیدهد" سلولهای مغزیتان را هدر ندهید، آنها را با ایدههایی جایگزین کنید که شانس بیشتری برای کارآمد بودن دارند. همچنین یک معیار بیرونی که همانا تجربه باشد، برای سنجش دنیای درون با دنیای خارج از ذهن پیش پایتان میگذارد. با این معیار دستکم در موارد بسیاری میتوانید خود را بیازمایید. چرا عدهای اصرار دارند که باید عقیدهای (و بهتر است بگوییم: ایدهای) را حفظ کنیم صرفا به این دلیل که موظفیم آن را حفظ کنیم؟ این وظیفه را مبتنی بر چه استدلال منطقی پذیرفتهایم و یا سودمندیِ پایبندبودن به این ایده و باور، در چیست؟ این چه فضیلتی محسوب میشود که به گذشته پایبند باشیم در حالیکه آیندهی مان تهدید میشود؟ نقل قول یکی از دوستان را بخاطر میآورم که میگفت پذیرفتن ریاکارانهی تغییرات، از اظهار صادقانهی ثبات قدم، بسیار ارزشمندتر و سودمندتر است. پیام من برای این عزیزان اینست که قبل ازینکه چکمههای آهنین تاریخ ذهنهای پوسیدهی تان را له کند، به خود بیایید و لطفا اینقدر تاریخ مصرف گذشته نباشید! باشد که رستگار شوید!
#رضا_شعبانی
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
معضل ذهن پوسیدگی
وقتی به اطراف نگاه میکنم افرادی را میبینم که بارها و بارها یک راه را امتحان میکنند و هر بار بدون توجه به اینکه آیا نتیجهای حاصل شده است یا خیر، ثابتقدم و لبیکگویان همچنان این راه را ادامه میدهند.
و جالب اینکه هر بار بیحاصل بودن تلاشهای خود را به این وسیله توجیه میکنند که خود یا دیگران به قدر کافی ثابتقدم نبودهاند تا نتیجه لازم را بگیرند. این عزیزان گویا توانایی تشخیص مرز بین پشتکار و تلاش و یکدندگی و لجاجت را ندارند. و آنقدر غرق در افکار پوسیده خود شدهاند که دیگر نمیتوانند از هیچ زاویهی دیگری به موضوع نگاه کنند. تعداد این افراد در جامعه ایران، متاسفانه کم نیست. در عرصههای مختلف سیاسی و اقتصادی و فلسفی و فرهنگی و اجتماعی و حتی علمی این افراد از دریچهای بسیار تنگ و تاریک، و پنهان در زیر لایههای مختلف سنت و عقیده و باور و حتی نو اندیشی(!)، به مسائل نگاه میکنند و حتی لحظهای به این فکر نمیکنند که تاریخ مصرف اینها سالهاست که تمام شده است و دیگر کارایی ندارد. چیزی که در مورد رویکرد علمی بسیار میپسندم اینست که شما را مجبور میکند برای آنچه کارایی ندارد و به اصطلاح "جواب نمیدهد" سلولهای مغزیتان را هدر ندهید، آنها را با ایدههایی جایگزین کنید که شانس بیشتری برای کارآمد بودن دارند. همچنین یک معیار بیرونی که همانا تجربه باشد، برای سنجش دنیای درون با دنیای خارج از ذهن پیش پایتان میگذارد. با این معیار دستکم در موارد بسیاری میتوانید خود را بیازمایید. چرا عدهای اصرار دارند که باید عقیدهای (و بهتر است بگوییم: ایدهای) را حفظ کنیم صرفا به این دلیل که موظفیم آن را حفظ کنیم؟ این وظیفه را مبتنی بر چه استدلال منطقی پذیرفتهایم و یا سودمندیِ پایبندبودن به این ایده و باور، در چیست؟ این چه فضیلتی محسوب میشود که به گذشته پایبند باشیم در حالیکه آیندهی مان تهدید میشود؟ نقل قول یکی از دوستان را بخاطر میآورم که میگفت پذیرفتن ریاکارانهی تغییرات، از اظهار صادقانهی ثبات قدم، بسیار ارزشمندتر و سودمندتر است. پیام من برای این عزیزان اینست که قبل ازینکه چکمههای آهنین تاریخ ذهنهای پوسیدهی تان را له کند، به خود بیایید و لطفا اینقدر تاریخ مصرف گذشته نباشید! باشد که رستگار شوید!
#رضا_شعبانی
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#تلگرام_تا_پایان_فروردین_فیلتر_میشود
علاء الدین بروجردی، رئیس کمیسیون امنیت ملی مجلس:
این تصمیمی است که در بالاترین سطح اتخاذ شده و تلگرام جای خود را به یک سامانه مشابه ملی خواهد داد.
فکر می کنم حداکثر تا پایان ماه جاری (فروردین ماه) این اتفاق خواهد افتاد.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#تلگرام_تا_پایان_فروردین_فیلتر_میشود
علاء الدین بروجردی، رئیس کمیسیون امنیت ملی مجلس:
این تصمیمی است که در بالاترین سطح اتخاذ شده و تلگرام جای خود را به یک سامانه مشابه ملی خواهد داد.
فکر می کنم حداکثر تا پایان ماه جاری (فروردین ماه) این اتفاق خواهد افتاد.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#شاهنامه
داستان هفتادو یک
#کین_خواهی_سیاوش 1
اما چون خبر مرگ سیاوش به ایران رسید،
چو آگاهی آمد بکاوس شاه
که شد روزگار سیاوش تباه
بر و جامه بدرید و رخ را بکند
بخاگ اندر آمد ز تخت بلند
سرداران و پهلوانان گریبان دریدند و چون خبر به رستم رسید چنین نوحه خواند
دریغا تهی از تو ایران زمین
همه زار و بیمار و اندوهگین
دریغا که بدخواه دلشاد گشت
دریغا که رنجم همه باد گشت
یک هفته سوگ سیاوش در تمام نیمروز برپا بود. روز هشتم تمام سپاه از کشمیر و کابل،در سرای رستم گرد آمدند و همه با هم روانه شهر کاوس شدند.
چه آمد بنزدیک کاووس کی
سرش بود پرخاک و پرخاک پی
بدو گفت خوی بد ای شهریار
پراکندی و تخمت آمد ببار
ترا مهر سودابه و بد خوی
زسر برگرفت افسر خسروی
کسی کاو بود مهتر انجمن
کفن بهتر او را ز فرمان زن
با چشمی گریان،
نگه کرد کاوس بر چهر او
بدید اشک خونین و آن مهر او
نداد ایچ پاسخ مراو را زشرم
فرو ریخت از دیدگان آب گرم
تهمتن برفت از بر تخت اوی
سوی خان سودابه بنهاد روی
ز پرده بگیسوش بیرون کشید
ز تخت بزرگیش در خون کشید
بخنجر بدو نیم کردش براه
نجنبید بر جای کاووس شاه
چون سخنان رستم را شنیدند،
همه برگرفتند با او خروش
تو گفتی که ایران برآمد بجوش
رستم یکصد هزار سپاهی را به فرزندش فرامرز سپرد و فرمان داد که درنگ مکن و به سرزمین توران برو و من پشت سرتو خواهم آمد.در مرز توران خبر به شاه سپنجاب دادند.پهلوان سپنجاب که ورد آزاد نام داشت در جنگ تن به تن کشته و اولین کسی بود که سرش به کین سیاوش بریده شد.خبر به افراسیاب رسید و غمی سنگین بر او مستولی شد.دیری نگذشت که تمام توران بسیج شد.
افراسیاب فرزند خود،سرخه را فرمان داد که با سی هزار شمشیر زن به سپنجاب رفته و سر فرامرز را بریده و برایش بیاورد،و به او گفت اما از رستم پرهیز کن و نصیحتش کرد:
سگ کار دیده بگیرد پلنگ
ز رو به رمد شیر نادیده جنگ
منبع: گفتار شورانگیز فردوسی
به کوشش : سهراب چمن آرا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#شاهنامه
داستان هفتادو یک
#کین_خواهی_سیاوش 1
اما چون خبر مرگ سیاوش به ایران رسید،
چو آگاهی آمد بکاوس شاه
که شد روزگار سیاوش تباه
بر و جامه بدرید و رخ را بکند
بخاگ اندر آمد ز تخت بلند
سرداران و پهلوانان گریبان دریدند و چون خبر به رستم رسید چنین نوحه خواند
دریغا تهی از تو ایران زمین
همه زار و بیمار و اندوهگین
دریغا که بدخواه دلشاد گشت
دریغا که رنجم همه باد گشت
یک هفته سوگ سیاوش در تمام نیمروز برپا بود. روز هشتم تمام سپاه از کشمیر و کابل،در سرای رستم گرد آمدند و همه با هم روانه شهر کاوس شدند.
چه آمد بنزدیک کاووس کی
سرش بود پرخاک و پرخاک پی
بدو گفت خوی بد ای شهریار
پراکندی و تخمت آمد ببار
ترا مهر سودابه و بد خوی
زسر برگرفت افسر خسروی
کسی کاو بود مهتر انجمن
کفن بهتر او را ز فرمان زن
با چشمی گریان،
نگه کرد کاوس بر چهر او
بدید اشک خونین و آن مهر او
نداد ایچ پاسخ مراو را زشرم
فرو ریخت از دیدگان آب گرم
تهمتن برفت از بر تخت اوی
سوی خان سودابه بنهاد روی
ز پرده بگیسوش بیرون کشید
ز تخت بزرگیش در خون کشید
بخنجر بدو نیم کردش براه
نجنبید بر جای کاووس شاه
چون سخنان رستم را شنیدند،
همه برگرفتند با او خروش
تو گفتی که ایران برآمد بجوش
رستم یکصد هزار سپاهی را به فرزندش فرامرز سپرد و فرمان داد که درنگ مکن و به سرزمین توران برو و من پشت سرتو خواهم آمد.در مرز توران خبر به شاه سپنجاب دادند.پهلوان سپنجاب که ورد آزاد نام داشت در جنگ تن به تن کشته و اولین کسی بود که سرش به کین سیاوش بریده شد.خبر به افراسیاب رسید و غمی سنگین بر او مستولی شد.دیری نگذشت که تمام توران بسیج شد.
افراسیاب فرزند خود،سرخه را فرمان داد که با سی هزار شمشیر زن به سپنجاب رفته و سر فرامرز را بریده و برایش بیاورد،و به او گفت اما از رستم پرهیز کن و نصیحتش کرد:
سگ کار دیده بگیرد پلنگ
ز رو به رمد شیر نادیده جنگ
منبع: گفتار شورانگیز فردوسی
به کوشش : سهراب چمن آرا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کمی آنطرفتر
دستش را روی شانهام میگذارد و میگوید: قبول نمیکرد، کلی حرف زدم تا بالاخره قبول کند اینجا کار کنی، مواظب باش کارت را درست انجام بدهی.
به چشمهایش نگاه میکنم، لبخندی به نشانه رضایت میزنم و میگویم: چشم. و کارم را شروع میکنم.
کار سختی نیست، فقط چند جعبه برمیدارم و میگذارمشان کمی آنطرفتر.
شب به خانه میروم. به چشمهای دخترم نگاه میکنم و میگویم: چشم بابا، آخر این ماه برایت میخرم.
روز بعد احساس میکنم جعبهها کمی سنگینتر شدهاند. و روزهای بعد هم. جعبهها هرروز سنگینتر میشوند تا جاییکه بهسختی میتوانم جابجایشان کنم. بهسراغش میروم و میگویم : جعبه ها سنگینتر شدهاند.دیگر نمیتوانم...
حرفم را نیمه تمام میگذارد و میگوید: قبول نمیکرد. کلی حرف زدهام تا بالاخره قبول کند اینجا کار کنی.
سرم را پایین میاندازم. به سراغ جعبهها میروم و سنگینتر شدن جعبهها را فراموش میکنم.
روز بعد میآید و میگوید: رییس گفته که جای کارخانه مناسب نیست. باید کارخانه را جابجا کنی.
با تعجب نگاه میکنم و میگویم: کارخانه به این بزرگی را مگر میشود جابجا کرد؟
میگوید: قبول نمیکرد. کلی حرف زدهام تا بالاخره قبول کند اینجا کار کنی.
کارخانه را باهر سختی که هست، بلند میکنم و میگذارم کمی آنطرفتر.
ماه دارد به آخر میرسد. میگویم: یکماه میشود که اینجا کار میکنم. میتوانی به رئیس بگویی حقوقم را بدهد؟
عصبانی میشود و میگوید: قبول نمیکرد. کلی حرف زدهام تا بالاخره قبول کند اینجا کار کنی.
به سراغ جعبههای سنگین میروم و کارم را ادامه میدهم.
تمام راه خانه را به دخترم فکر میکنم. و به قولی که به او دادهام. سرم را بلند میکنم. ماه را میبینم که به آخر رسیده است. دستم را دراز میکنم، ماه را برمیدارم و میگذارم کمی آنطرفتر.
#محمدحسین_افشاری_نیا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کمی آنطرفتر
دستش را روی شانهام میگذارد و میگوید: قبول نمیکرد، کلی حرف زدم تا بالاخره قبول کند اینجا کار کنی، مواظب باش کارت را درست انجام بدهی.
به چشمهایش نگاه میکنم، لبخندی به نشانه رضایت میزنم و میگویم: چشم. و کارم را شروع میکنم.
کار سختی نیست، فقط چند جعبه برمیدارم و میگذارمشان کمی آنطرفتر.
شب به خانه میروم. به چشمهای دخترم نگاه میکنم و میگویم: چشم بابا، آخر این ماه برایت میخرم.
روز بعد احساس میکنم جعبهها کمی سنگینتر شدهاند. و روزهای بعد هم. جعبهها هرروز سنگینتر میشوند تا جاییکه بهسختی میتوانم جابجایشان کنم. بهسراغش میروم و میگویم : جعبه ها سنگینتر شدهاند.دیگر نمیتوانم...
حرفم را نیمه تمام میگذارد و میگوید: قبول نمیکرد. کلی حرف زدهام تا بالاخره قبول کند اینجا کار کنی.
سرم را پایین میاندازم. به سراغ جعبهها میروم و سنگینتر شدن جعبهها را فراموش میکنم.
روز بعد میآید و میگوید: رییس گفته که جای کارخانه مناسب نیست. باید کارخانه را جابجا کنی.
با تعجب نگاه میکنم و میگویم: کارخانه به این بزرگی را مگر میشود جابجا کرد؟
میگوید: قبول نمیکرد. کلی حرف زدهام تا بالاخره قبول کند اینجا کار کنی.
کارخانه را باهر سختی که هست، بلند میکنم و میگذارم کمی آنطرفتر.
ماه دارد به آخر میرسد. میگویم: یکماه میشود که اینجا کار میکنم. میتوانی به رئیس بگویی حقوقم را بدهد؟
عصبانی میشود و میگوید: قبول نمیکرد. کلی حرف زدهام تا بالاخره قبول کند اینجا کار کنی.
به سراغ جعبههای سنگین میروم و کارم را ادامه میدهم.
تمام راه خانه را به دخترم فکر میکنم. و به قولی که به او دادهام. سرم را بلند میکنم. ماه را میبینم که به آخر رسیده است. دستم را دراز میکنم، ماه را برمیدارم و میگذارم کمی آنطرفتر.
#محمدحسین_افشاری_نیا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
چگونه میشود آمریکا را نابود کرد.
اول، يك گروه جاسوس كه از دستورات ما پيروي كنند در كشور آمريكا مستقر ميكنيم.
سپس آنها را در راس امور قرار ميدهيم و با كمك آنها به پنج دستورالعمل زير عمل ميكنيم:
1- دخترها و پسرها را از همان كودكستان از هم جدا ميكنيم تا از همان زمان، همگي آنها تبديل به انسانهای بیماری شوند و تا سطح كمي كمتر از ديوانگی به پيش روند.
مثلا پسرها فكر كنند دخترها چقدر جاذبه دارند، چقدر متفاوتند، چقدر فرشتهاند، ولي غير قابل دستيابيند، نميتوانم با آنها حرف يا قدم بزنم...
و همين افكار را هم دخترها نسبت به پسرها پيدا خواهند كرد.
بعد كه همه را تا آخر عمر بیمار جنسی كرديم تا به چیزی جز جنس مخالف نیاندیشند كليه ثروت مادي و معنويشان را غارت ميكنيم.
2- علومانساني را بيحيثيت ميكنيم.
كاري ميكنيم تا آمريكاييها، رشتههاي علومانساني را مسخره كنند. و بی ارزش بشمارند.
دستور ميدهيم، به فارغ التحصيلان رشتههاي: فلسفه، مديريت، جامعهشناسي، اقتصاد، روانشناسي، حقوق، قضاوت و ... ، كار ندهند و بيشترشان، سالها دنبال كار بگردند.
در عوض، رشتههاي فنيمهندسي، پزشكي و دندانپزشكي را خيلي پررونق و پولساز ميكنيم.
ميگوييم علومانساني مربوط به انسانهاي خنگ و لات است.
سپس، مغزها را ميبريم سمت رشتههاي مهندسي، پزشكي و دندانپزشكي.
به دليل اينكه بچههاي علومانساني از استعدادهاي متوسط به پايين انتخاب شدهاند توانايي حل مشكلات مديريتي و اجتماعي را نخواهند داشت،
بنابراين آمريكاييان مجبور ميشوند بااستعدادترها كه درس اين كار را نخواندهاند مثل مهندسها و دندانپزشكها را بگذارند كار مديريت بكنند.
تمام كارهاي مديريتي كشور به جاي اينكه دست مديران بيفتد، به مهندسان و پزشكان و دندانپزشكان سپرده ميشود.
فيلسوفي وجود نخواهد داشت كه تئوريهاي عقلاني را به جامعه عرضه كند.
جامعهشناس قوي براي حل مشكلات جامعه به وجود نخواهد آمد.
يك وكيل و حقوقدان باهوش و خبره نخواهند داشت و تا آخر، در نتيجه كشور درست اداره نشده و همه ارگانها و سازمانهايش از هم ميپاشد.
سپس ما ايرانيان وارد عمل مي شويم و تمام آن استعدادهاي آمريكا كه در رشتههاي مهندسي مثل: فيزيك، فضا، نانو، مكانيك، برق و ... تحصيل كردهاند را دعوتنامه ميزنيم تا بيايند كشور ما، مفت و مجاني شروع به كار كنند.
روزي 15 ساعت از آنها، كار خرحمالي مي كشيم و گاهي هم توي سرشان ميزنيم كه اگر به كار زيادت اعتراض كني، مجوز اقامتت را ميگيريم و تو مجبور ميشوي به همان ديوانهخانهي آمريكا باز گردي.
آنوقت است كه وي مثل اسب، شروع به كار ميكند و دم نميزند تا روز مرگ.
3- موسيقي را كلا از مدارس حذف ميكنيم.
اولا ً، وقتي موسيقي خوب، از كشورشان حذف ميشود، جاي آنرا افسردگي و دلمردگي خواهد گرفت.
دوما ً همگي نسبت به موسيقي، بيسواد ميشوند و فرق ماما ي گاو و موسيقي بتهوون را نخواهند فهميد و همين موضوع به ما كمك ميكند تا بهتر بتوانيم آنها را نسبت به خوانندههاي خودمان علاقمند و عاشق كنيم.
تا مثلا وقتي نام يكي از خوانندههاي ما را ميشنوند از حس حقارت، حتي نتوانند حرف بزنند.
آنوقت است كه عاشق كشور ما، موسيقي ما، فرهنگ ما، فيلمهاي ما و كلا عاشق ما ميشوند و ما تا ميتوانيم، از اين قضيه سوءاستفاده کنیم .
4_اجازه نمیدهیم که تاریخ گذشته خود را بدانند به این روش آنها کم کم بی هویت شده و نسبت به کشورشان هیچ عشق و علاقه ای نخواهند داشت و واژه ملیت برایشان ناشناخته میگردد.
5_برای سرگرمی جوونهاشون هم انواع مواد مخدر ارزان وفراوان در اختیارشون میذاریم تا اینجوری نسل جوونشون هیچ خواسته ای نداشته باشن و کم کم نابود بشن .
به اين صورت است كه شما مي توانيد آمريكا را ظرف 30 سال نابود كنيد.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
چگونه میشود آمریکا را نابود کرد.
اول، يك گروه جاسوس كه از دستورات ما پيروي كنند در كشور آمريكا مستقر ميكنيم.
سپس آنها را در راس امور قرار ميدهيم و با كمك آنها به پنج دستورالعمل زير عمل ميكنيم:
1- دخترها و پسرها را از همان كودكستان از هم جدا ميكنيم تا از همان زمان، همگي آنها تبديل به انسانهای بیماری شوند و تا سطح كمي كمتر از ديوانگی به پيش روند.
مثلا پسرها فكر كنند دخترها چقدر جاذبه دارند، چقدر متفاوتند، چقدر فرشتهاند، ولي غير قابل دستيابيند، نميتوانم با آنها حرف يا قدم بزنم...
و همين افكار را هم دخترها نسبت به پسرها پيدا خواهند كرد.
بعد كه همه را تا آخر عمر بیمار جنسی كرديم تا به چیزی جز جنس مخالف نیاندیشند كليه ثروت مادي و معنويشان را غارت ميكنيم.
2- علومانساني را بيحيثيت ميكنيم.
كاري ميكنيم تا آمريكاييها، رشتههاي علومانساني را مسخره كنند. و بی ارزش بشمارند.
دستور ميدهيم، به فارغ التحصيلان رشتههاي: فلسفه، مديريت، جامعهشناسي، اقتصاد، روانشناسي، حقوق، قضاوت و ... ، كار ندهند و بيشترشان، سالها دنبال كار بگردند.
در عوض، رشتههاي فنيمهندسي، پزشكي و دندانپزشكي را خيلي پررونق و پولساز ميكنيم.
ميگوييم علومانساني مربوط به انسانهاي خنگ و لات است.
سپس، مغزها را ميبريم سمت رشتههاي مهندسي، پزشكي و دندانپزشكي.
به دليل اينكه بچههاي علومانساني از استعدادهاي متوسط به پايين انتخاب شدهاند توانايي حل مشكلات مديريتي و اجتماعي را نخواهند داشت،
بنابراين آمريكاييان مجبور ميشوند بااستعدادترها كه درس اين كار را نخواندهاند مثل مهندسها و دندانپزشكها را بگذارند كار مديريت بكنند.
تمام كارهاي مديريتي كشور به جاي اينكه دست مديران بيفتد، به مهندسان و پزشكان و دندانپزشكان سپرده ميشود.
فيلسوفي وجود نخواهد داشت كه تئوريهاي عقلاني را به جامعه عرضه كند.
جامعهشناس قوي براي حل مشكلات جامعه به وجود نخواهد آمد.
يك وكيل و حقوقدان باهوش و خبره نخواهند داشت و تا آخر، در نتيجه كشور درست اداره نشده و همه ارگانها و سازمانهايش از هم ميپاشد.
سپس ما ايرانيان وارد عمل مي شويم و تمام آن استعدادهاي آمريكا كه در رشتههاي مهندسي مثل: فيزيك، فضا، نانو، مكانيك، برق و ... تحصيل كردهاند را دعوتنامه ميزنيم تا بيايند كشور ما، مفت و مجاني شروع به كار كنند.
روزي 15 ساعت از آنها، كار خرحمالي مي كشيم و گاهي هم توي سرشان ميزنيم كه اگر به كار زيادت اعتراض كني، مجوز اقامتت را ميگيريم و تو مجبور ميشوي به همان ديوانهخانهي آمريكا باز گردي.
آنوقت است كه وي مثل اسب، شروع به كار ميكند و دم نميزند تا روز مرگ.
3- موسيقي را كلا از مدارس حذف ميكنيم.
اولا ً، وقتي موسيقي خوب، از كشورشان حذف ميشود، جاي آنرا افسردگي و دلمردگي خواهد گرفت.
دوما ً همگي نسبت به موسيقي، بيسواد ميشوند و فرق ماما ي گاو و موسيقي بتهوون را نخواهند فهميد و همين موضوع به ما كمك ميكند تا بهتر بتوانيم آنها را نسبت به خوانندههاي خودمان علاقمند و عاشق كنيم.
تا مثلا وقتي نام يكي از خوانندههاي ما را ميشنوند از حس حقارت، حتي نتوانند حرف بزنند.
آنوقت است كه عاشق كشور ما، موسيقي ما، فرهنگ ما، فيلمهاي ما و كلا عاشق ما ميشوند و ما تا ميتوانيم، از اين قضيه سوءاستفاده کنیم .
4_اجازه نمیدهیم که تاریخ گذشته خود را بدانند به این روش آنها کم کم بی هویت شده و نسبت به کشورشان هیچ عشق و علاقه ای نخواهند داشت و واژه ملیت برایشان ناشناخته میگردد.
5_برای سرگرمی جوونهاشون هم انواع مواد مخدر ارزان وفراوان در اختیارشون میذاریم تا اینجوری نسل جوونشون هیچ خواسته ای نداشته باشن و کم کم نابود بشن .
به اين صورت است كه شما مي توانيد آمريكا را ظرف 30 سال نابود كنيد.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
☘☘☘
تعمیمهای شتابزده در زندگی
... شوپنهاور همیشه تاکید می کند "که در فهمهای عرفی همیشه تجدید نظرکنید. پدران،مادران ومعلمان همیشه تعمیم های شتابزده را به عنوان قانون به ما عرضه کرده اند وقتی به عکسش برخورد کردیم شوکه می شویم ". مثلا در زندگی بیست دوست دیده ایم که خیانت نکرده اند بعد فهم عرفی نتیجه می گیرد که دوست به دوست خیانت نمی کند. حالا اگر ببینید دوستی خیانت کرده است شوکه می شوید.
اکثرشکستهای عملی انسان به دلیل اعتمادبه تعمیم های شتاب زده بوده است . به تعبیری گذشته چراغ راه آینده نیست .
مصطفی_ملکیان
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
☘☘☘
تعمیمهای شتابزده در زندگی
... شوپنهاور همیشه تاکید می کند "که در فهمهای عرفی همیشه تجدید نظرکنید. پدران،مادران ومعلمان همیشه تعمیم های شتابزده را به عنوان قانون به ما عرضه کرده اند وقتی به عکسش برخورد کردیم شوکه می شویم ". مثلا در زندگی بیست دوست دیده ایم که خیانت نکرده اند بعد فهم عرفی نتیجه می گیرد که دوست به دوست خیانت نمی کند. حالا اگر ببینید دوستی خیانت کرده است شوکه می شوید.
اکثرشکستهای عملی انسان به دلیل اعتمادبه تعمیم های شتاب زده بوده است . به تعبیری گذشته چراغ راه آینده نیست .
مصطفی_ملکیان
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
فیلترینگ تلگراف در عصر قاجار
میرزا ملکم خان از رجال عصر قاجار نقل می کند:
من برای آوردن تلگراف به ایران جنگیدم. در حالی که شهرها و قصبات اروپا دارای خطوط ارتباطی بودند عین الدوله ، صدر اعظم ناصرالدین شاه اجازه نمی داد در شهرهای ایران ، خطوط تلگراف احداث کنم.
عین الدوله معتقد بود: اگر رعایا دارای تلگراف شدند در ولایات و ایالات مملکت محروسه ایران، در جلوی تلگرافخانه تجمع می کنند و از احوال یک دیگر با خبر می شوند و علیه سلطنت آشوب می کنند
من برای احداث تلگراف با عین الدوله جنگیدم....
"فکر آزادی و مقدمه نهضت مشروطیت"
فريدون_آدميت
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
فیلترینگ تلگراف در عصر قاجار
میرزا ملکم خان از رجال عصر قاجار نقل می کند:
من برای آوردن تلگراف به ایران جنگیدم. در حالی که شهرها و قصبات اروپا دارای خطوط ارتباطی بودند عین الدوله ، صدر اعظم ناصرالدین شاه اجازه نمی داد در شهرهای ایران ، خطوط تلگراف احداث کنم.
عین الدوله معتقد بود: اگر رعایا دارای تلگراف شدند در ولایات و ایالات مملکت محروسه ایران، در جلوی تلگرافخانه تجمع می کنند و از احوال یک دیگر با خبر می شوند و علیه سلطنت آشوب می کنند
من برای احداث تلگراف با عین الدوله جنگیدم....
"فکر آزادی و مقدمه نهضت مشروطیت"
فريدون_آدميت
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎞 فیلم کوتاه «تخم مرغ»
فقط برای چند روز، با این تفکر به آدمهای اطرافتون نگاه کنید...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
فقط برای چند روز، با این تفکر به آدمهای اطرافتون نگاه کنید...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
به هر حال هر رابطه ای ممکن است تمام شود! هیچ تضمینی نیست که رابطه ای تا آخر عمر ادامه یابد...ولی اين كه به اين دلايل از ارتباط سرباز بزنی، مثل این است که از لذت دیدن طلوع خورشید، خودت را محروم کنی چون از دیدن غروب بیزاری.
دژخیم عشق
اروين دی يالوم
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
به هر حال هر رابطه ای ممکن است تمام شود! هیچ تضمینی نیست که رابطه ای تا آخر عمر ادامه یابد...ولی اين كه به اين دلايل از ارتباط سرباز بزنی، مثل این است که از لذت دیدن طلوع خورشید، خودت را محروم کنی چون از دیدن غروب بیزاری.
دژخیم عشق
اروين دی يالوم
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️