کانال پروازفکرواندیشه
@flith
🔸امیدوارم که به زودی تمام پراکندگان وطن باز به ایران برگردند و در عوضِ مجادله و قتال، در خط "اعتدال "کار بکنند یعنی خار بخورند و بار ببرند و کشتی مشرف به غرق وطن را به ساحل نجات بکشند..عجیب این است که در ایران، بر سر آزادی عقاید جنگ میکنند ولی هیچ کس به عقیده دیگری وقعی نمی گذارد؛ سهل است اگر کسی اظهار رای و عقیده نماید متهم و واجب القتل، مستبد، اعیان پرست، خودپسند، نمی دانم چه و چه نامیده میشود و این نام را کسی میدهد که در هفت آسیا یک مثقال آرد ندارد یعنی نه روح دارد نه علم ، نه تجربه؛ فقط ششلول دارد....راستی یادتان هست مکتوب من را که از شما سئوال کرده بودم:" طهران کدام جانور است که در یک شب صد و بیست انجمن میزاید؟".
...من ایران را 50سال است میشناسم و هفتاد و یکم سن من تمام شده. کدام دیوانه در دنیا، بی بنّا عمارت میسازد؟ کدام دیوانه بدون تهیه مصالح، بنّا را دعوت به کار می نماید؟ کدام مجنون تغییر ایران را خلق الساعه حساب می کند؟.. آخر هیچ پیغمبری می توانست این کشور را به سرعت پیشرفته کند که حالا "حسین بزاز" یا "محسن خیاط" یا فلان آدم میخواهد این کار را بکند؟... ایرانی، تاکنون اسیر یک گاو دو شاخ استبداد بود اما بعد از این اگر اداره خود را قادر نشود به گاو هزار رجاله دچار میگردد آن وقت مستبدین به نابالغی ما می خندند...فاش می گویم که من این مساله را، بی چون و چرا؛ میبینم.
🔸نامه عبدالرحیم #طالبوف تبریزی(نویسنده کتاب احمد – #مسالکالمحسنین) روشنفکر پیش از مشروطیت به علیاکبرخان قزوینی ( #دهخدا ) که پس از رفتن به استانبول نامه ای به طالبوف نوشت.
✔️منبع: یحیی آرینپور، از صبا تا نیما، ج ،1 زوار، ،1372 صص 289-290
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
🔸امیدوارم که به زودی تمام پراکندگان وطن باز به ایران برگردند و در عوضِ مجادله و قتال، در خط "اعتدال "کار بکنند یعنی خار بخورند و بار ببرند و کشتی مشرف به غرق وطن را به ساحل نجات بکشند..عجیب این است که در ایران، بر سر آزادی عقاید جنگ میکنند ولی هیچ کس به عقیده دیگری وقعی نمی گذارد؛ سهل است اگر کسی اظهار رای و عقیده نماید متهم و واجب القتل، مستبد، اعیان پرست، خودپسند، نمی دانم چه و چه نامیده میشود و این نام را کسی میدهد که در هفت آسیا یک مثقال آرد ندارد یعنی نه روح دارد نه علم ، نه تجربه؛ فقط ششلول دارد....راستی یادتان هست مکتوب من را که از شما سئوال کرده بودم:" طهران کدام جانور است که در یک شب صد و بیست انجمن میزاید؟".
...من ایران را 50سال است میشناسم و هفتاد و یکم سن من تمام شده. کدام دیوانه در دنیا، بی بنّا عمارت میسازد؟ کدام دیوانه بدون تهیه مصالح، بنّا را دعوت به کار می نماید؟ کدام مجنون تغییر ایران را خلق الساعه حساب می کند؟.. آخر هیچ پیغمبری می توانست این کشور را به سرعت پیشرفته کند که حالا "حسین بزاز" یا "محسن خیاط" یا فلان آدم میخواهد این کار را بکند؟... ایرانی، تاکنون اسیر یک گاو دو شاخ استبداد بود اما بعد از این اگر اداره خود را قادر نشود به گاو هزار رجاله دچار میگردد آن وقت مستبدین به نابالغی ما می خندند...فاش می گویم که من این مساله را، بی چون و چرا؛ میبینم.
🔸نامه عبدالرحیم #طالبوف تبریزی(نویسنده کتاب احمد – #مسالکالمحسنین) روشنفکر پیش از مشروطیت به علیاکبرخان قزوینی ( #دهخدا ) که پس از رفتن به استانبول نامه ای به طالبوف نوشت.
✔️منبع: یحیی آرینپور، از صبا تا نیما، ج ،1 زوار، ،1372 صص 289-290
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#شاهنامه
داستان چهل و هشتم
#رستم_و_سهراب 10
تورانیان به سرزمین خود بازگشتند. کاوس سپاه خود را به ایران آورد و رستم در همان دشت بماند. زواره سپیده دم با سپاه رسید. رستم همراه ایشان به سوی زابل حرکت کرده . تابوت سهراب را در پیش داشتند. به دستان خبر دادند ، همه سیستان به پیشواز آمدند. دلیران بزرگ زیر تابوت را گرفتند و چون زال آن را دید نوحه خواند .
همی گفت و مژگان پر از آب کرد
زبان پر ز گفتار سهراب کرد
هومان خبر مرگ سهراب را به افراسیاب داد . خبر به شاه سمنگان دادند. جامه بر تن درید.
به مادر خبر شد که سهراب گرد
زتیغ پدر خسته گشت و بمرد
او روز و شب میگریست و پس از مرگ سهراب سالی بزیست، سرانجام هم در غم او بمرد و روانش در جهان مینویی به سهراب پیوست .
چنین گفت بهرام نیکو سخن
که با مردگان آشنایی مکن
بتو داد یک روز نوبت پدر
سزد گر تو را نوبت آید پسر
منبع: گفتار شورانگیز فردوسی
به کوشش : سهراب چمن
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#شاهنامه
داستان چهل و هشتم
#رستم_و_سهراب 10
تورانیان به سرزمین خود بازگشتند. کاوس سپاه خود را به ایران آورد و رستم در همان دشت بماند. زواره سپیده دم با سپاه رسید. رستم همراه ایشان به سوی زابل حرکت کرده . تابوت سهراب را در پیش داشتند. به دستان خبر دادند ، همه سیستان به پیشواز آمدند. دلیران بزرگ زیر تابوت را گرفتند و چون زال آن را دید نوحه خواند .
همی گفت و مژگان پر از آب کرد
زبان پر ز گفتار سهراب کرد
هومان خبر مرگ سهراب را به افراسیاب داد . خبر به شاه سمنگان دادند. جامه بر تن درید.
به مادر خبر شد که سهراب گرد
زتیغ پدر خسته گشت و بمرد
او روز و شب میگریست و پس از مرگ سهراب سالی بزیست، سرانجام هم در غم او بمرد و روانش در جهان مینویی به سهراب پیوست .
چنین گفت بهرام نیکو سخن
که با مردگان آشنایی مکن
بتو داد یک روز نوبت پدر
سزد گر تو را نوبت آید پسر
منبع: گفتار شورانگیز فردوسی
به کوشش : سهراب چمن
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
درجریان اعتراضات سال ۲۰۱۶ در مقدونیه، زنی از سپر پلیس استفاده کرد تا به لبهایش رژ بزند. اوگنن توفیلوفسکی، عکاس رویترز، این لحظه راجاودانه ساخت، لحظه ای که زیبایی خشونت راعقب
میراند
زیبایی مبارزه است
این «زن»، کاربردِ اولیهیِ سپر را تهی از معنا میکند و معنای جدیدی جلوی رویش میگذارد. او تصویرِ منعکس شدهاش بهوسیله آن سپر را میآراید. نه شعار خاصی میدهد، نه پلاکارد خاصی را بدست گرفته است. او صرفا خودش را به میدان آورده است و میل به زیباتر بودن را. این زن، همان تفاوتی را به میدان آورده است که نیچه آن را ستایش میکرد. آن هالهی رمز آلود زنانگی که گفتمان فمینیسم آن دوران، به اعتقادِ نیچه، در پی حذف آن بود. نیچه در جایی میگوید: «وای اگر حقیقت زن باشد». او صراحتا تاریخِ اندیشه را به نقد میکشد که آنچه در حال حاضر بشر در حوزه اندیشه به آن رسیده است، تولید شدهی ذهنیت و منطقِ مردانه به جهان است. خوانش و تفسیر جهان، خوانش و تفسیری است بشدت مردانه. نیچه پرسش بزرگی را مطرح میکند که اگر منطقِ زنانه به جهان مینگریست، چه تفسیری از جهان بدست میآمد؟
این عکس، خوانش جدیدی از اعتراض بدست می دهد. زن بی هیچ خشونتی، آن سپرهای استوار را به چالش میکشد؛ با میل به زیبایی.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
میراند
زیبایی مبارزه است
این «زن»، کاربردِ اولیهیِ سپر را تهی از معنا میکند و معنای جدیدی جلوی رویش میگذارد. او تصویرِ منعکس شدهاش بهوسیله آن سپر را میآراید. نه شعار خاصی میدهد، نه پلاکارد خاصی را بدست گرفته است. او صرفا خودش را به میدان آورده است و میل به زیباتر بودن را. این زن، همان تفاوتی را به میدان آورده است که نیچه آن را ستایش میکرد. آن هالهی رمز آلود زنانگی که گفتمان فمینیسم آن دوران، به اعتقادِ نیچه، در پی حذف آن بود. نیچه در جایی میگوید: «وای اگر حقیقت زن باشد». او صراحتا تاریخِ اندیشه را به نقد میکشد که آنچه در حال حاضر بشر در حوزه اندیشه به آن رسیده است، تولید شدهی ذهنیت و منطقِ مردانه به جهان است. خوانش و تفسیر جهان، خوانش و تفسیری است بشدت مردانه. نیچه پرسش بزرگی را مطرح میکند که اگر منطقِ زنانه به جهان مینگریست، چه تفسیری از جهان بدست میآمد؟
این عکس، خوانش جدیدی از اعتراض بدست می دهد. زن بی هیچ خشونتی، آن سپرهای استوار را به چالش میکشد؛ با میل به زیبایی.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
Telegram
attach 📎
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
درد یعنی «او» وزیر آموزش و پرورش بود!
#احسان_محمدی در عصر ایران نوشت:
برنامه ۹۰ یک بار دیگر جور برنامه های سیاسی بی رمق تلویزیون را برای وزن کشی توانمندی های برخی از مسئولان به دوش کشید. شبی که باز نشان داد چرا دوران محمود احمدی نژاد تا این اندازه در تاریخ جمهوری اسلامی ایران غیرقابل دفاع است و آنها که حامی سینه چاکش بودند حالا طلبکار هم شده اند!
عادل فردوسی پور در یک آیتم به سقوط تیم پاس همدان به دسته سوم پرداخت. حسین فرکی به عنوان یک پیشکسوت تیم پاس با لحنی آرام به نقد کسانی پرداخت که در دوران احمدی نژاد این تیم را به استان همدان هبه کرد و دقایقی بعد حمیدرضا حاجی بابایی نماینده سابق مردم همدان در مجلس شورای اسلامی روی خط آمد و یاد و خاطره احمدی نژاد را یکبار دیگر زنده کرد!
او به جای پذیرش نقش خود در این خطای آشکار مدیریتی به دفاع از عملکردش در انتقال پاس از تهران به همدان پرداخت و هنگامی که فردوسی پور نامه ای را نشان داد که در آن حاجی بابایی از احمدی نژاد برای همدان تیم خواسته بود، او برافروخت و با عصبانیت به این مجری تلویزیون حمله کرد و گفت تو سیاسی کاری می کنی و چرا نامه من را نشان دادی؟ و نامه من چه ربطی به پاس دارد و اصلاً درخواست من برای تیم خواستن چه ربطی به شما دارد و ...
او برای دقایقی طولانی به فرافکنی پرداخت و حتی پشت مردم همدان پنهان شد و گفت فردوسی پور به آنها توهین کرده است! کار را به جایی رساند که عادل از طرف همه کسانی که با انتقال پاس به همدان این تیم را به نابودی کشاندند عذرخواهی کرد!
اما نکته دردناک این نیست که یک نماینده اصولگرای مجلس کوشیده است از راه های غیرفوتبالی تیم به استانش هدیه کند، بلکه موضوعی که به شدت آزاردهنده است اینجاست که آقای حاجی بابایی با چنین رفتار و گفتار و کرداری در دولت محمود احمدی نژاد وزیر آموزش و پرورش بود! وزیر آموزش و پرورش این کشور از سال ۸۸ تا ۹۲!
او البته فقط این عنوان را برعهده نداشته است. پنج دوره نماینده مردم همدان در مجلس_یعنی قانونگذار کشور_، عضو هیئت رئیسه و رئیس فراکسیون فرهنگیان مجلس و نیز در کمیسیونهای محاسبه و بودجه، تلفیق، اصل نود و امنیت ملی و سیاست خارجی بوده است. عناوین را بخوانید و تجسم کنید افرادی با این درجه از استدلال، مدارا و منطق در پاسخگویی، مثل احمدی نژاد چه کرسی های حساسی را در اختیار داشته اند و هنوز حتی حاضر به یک عذرخواهی ساده از مردم در مقابل رفتار مدیریتی غلط شان نیستند و باز دیگران را متهم می کنند!
افکار عمومی حافظه قوی ندارد اما او که شب گذشته حاضر نشد به خاطر سماجتش برای انتقال پاس که به نابودی این تیم منجر شد عذرخواهی کند در کارنامه اش یک عذرخواهی وارونه هم دارد!
در آذر ماه ۹۱ پس از حادثه جانسوز آتشسوزی در مدرسه شینآباد پیرانشهر که طی آن سیران یگانه، دانش آموز ده ساله بر اثر شدت سوختگی در بیمارستان سینا تبریز جان سپرد و چندین کودک دیگر به بدترین شک دچار سوختگی شدند در مجلس از کلمه عذرخواهی استفاده کرد اما به دلیل به کار بردن عبارت «از الان تا قیامت بابت هر اتفاقی که در آموزش و پرورش میافتد عذرخواهی میکنم.» عدهای عذرخواهیش را طعنه آمیز تصور میکنند.
با یک جمله نمی توان کارنامه یک مدیر ۵۸ ساله را نقد کرد اما همین گفتگوی کوتاه و به شدت اعصاب فرسا در برنامه تلویزیونی ۹۰ نشان داد که سکان یکی از کلیدی ترین وزارتخانه های کشور را در یک برهه به چه کسانی سپردند؟ وزارتخانه ای که نسل ها را تربیت می کند
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
درد یعنی «او» وزیر آموزش و پرورش بود!
#احسان_محمدی در عصر ایران نوشت:
برنامه ۹۰ یک بار دیگر جور برنامه های سیاسی بی رمق تلویزیون را برای وزن کشی توانمندی های برخی از مسئولان به دوش کشید. شبی که باز نشان داد چرا دوران محمود احمدی نژاد تا این اندازه در تاریخ جمهوری اسلامی ایران غیرقابل دفاع است و آنها که حامی سینه چاکش بودند حالا طلبکار هم شده اند!
عادل فردوسی پور در یک آیتم به سقوط تیم پاس همدان به دسته سوم پرداخت. حسین فرکی به عنوان یک پیشکسوت تیم پاس با لحنی آرام به نقد کسانی پرداخت که در دوران احمدی نژاد این تیم را به استان همدان هبه کرد و دقایقی بعد حمیدرضا حاجی بابایی نماینده سابق مردم همدان در مجلس شورای اسلامی روی خط آمد و یاد و خاطره احمدی نژاد را یکبار دیگر زنده کرد!
او به جای پذیرش نقش خود در این خطای آشکار مدیریتی به دفاع از عملکردش در انتقال پاس از تهران به همدان پرداخت و هنگامی که فردوسی پور نامه ای را نشان داد که در آن حاجی بابایی از احمدی نژاد برای همدان تیم خواسته بود، او برافروخت و با عصبانیت به این مجری تلویزیون حمله کرد و گفت تو سیاسی کاری می کنی و چرا نامه من را نشان دادی؟ و نامه من چه ربطی به پاس دارد و اصلاً درخواست من برای تیم خواستن چه ربطی به شما دارد و ...
او برای دقایقی طولانی به فرافکنی پرداخت و حتی پشت مردم همدان پنهان شد و گفت فردوسی پور به آنها توهین کرده است! کار را به جایی رساند که عادل از طرف همه کسانی که با انتقال پاس به همدان این تیم را به نابودی کشاندند عذرخواهی کرد!
اما نکته دردناک این نیست که یک نماینده اصولگرای مجلس کوشیده است از راه های غیرفوتبالی تیم به استانش هدیه کند، بلکه موضوعی که به شدت آزاردهنده است اینجاست که آقای حاجی بابایی با چنین رفتار و گفتار و کرداری در دولت محمود احمدی نژاد وزیر آموزش و پرورش بود! وزیر آموزش و پرورش این کشور از سال ۸۸ تا ۹۲!
او البته فقط این عنوان را برعهده نداشته است. پنج دوره نماینده مردم همدان در مجلس_یعنی قانونگذار کشور_، عضو هیئت رئیسه و رئیس فراکسیون فرهنگیان مجلس و نیز در کمیسیونهای محاسبه و بودجه، تلفیق، اصل نود و امنیت ملی و سیاست خارجی بوده است. عناوین را بخوانید و تجسم کنید افرادی با این درجه از استدلال، مدارا و منطق در پاسخگویی، مثل احمدی نژاد چه کرسی های حساسی را در اختیار داشته اند و هنوز حتی حاضر به یک عذرخواهی ساده از مردم در مقابل رفتار مدیریتی غلط شان نیستند و باز دیگران را متهم می کنند!
افکار عمومی حافظه قوی ندارد اما او که شب گذشته حاضر نشد به خاطر سماجتش برای انتقال پاس که به نابودی این تیم منجر شد عذرخواهی کند در کارنامه اش یک عذرخواهی وارونه هم دارد!
در آذر ماه ۹۱ پس از حادثه جانسوز آتشسوزی در مدرسه شینآباد پیرانشهر که طی آن سیران یگانه، دانش آموز ده ساله بر اثر شدت سوختگی در بیمارستان سینا تبریز جان سپرد و چندین کودک دیگر به بدترین شک دچار سوختگی شدند در مجلس از کلمه عذرخواهی استفاده کرد اما به دلیل به کار بردن عبارت «از الان تا قیامت بابت هر اتفاقی که در آموزش و پرورش میافتد عذرخواهی میکنم.» عدهای عذرخواهیش را طعنه آمیز تصور میکنند.
با یک جمله نمی توان کارنامه یک مدیر ۵۸ ساله را نقد کرد اما همین گفتگوی کوتاه و به شدت اعصاب فرسا در برنامه تلویزیونی ۹۰ نشان داد که سکان یکی از کلیدی ترین وزارتخانه های کشور را در یک برهه به چه کسانی سپردند؟ وزارتخانه ای که نسل ها را تربیت می کند
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
به کسی که شهادت میدهد در همه موارد میتوانید اعتماد کنید بجز آنچه که با علاقهی شخصیاش، احساساتش، تعصباتش و یا عشق حیرتانگیزش مرتبط باشد. چنانچه این موارد مرتبط باشند، انقدر شواهد تاییدکننده طلب کنید که در صورت نقض چیزی که برای آن شهادت میدهد اطمینان کافی داشته باشید. توماس هنری هاکسلی (۱۸۹۵_۱۸۲۵)
Trust a witness in all matters in which neither his self-interest, his passions, his prejudices, nor the love of the marvellous is strongly concerned. When they are involved, require corroborative evidence in exact proportion to the contravention of probability by the thing testified.
Thomas Henry Huxley (1825-1895)
مترجم : رضا شعبانی
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
به کسی که شهادت میدهد در همه موارد میتوانید اعتماد کنید بجز آنچه که با علاقهی شخصیاش، احساساتش، تعصباتش و یا عشق حیرتانگیزش مرتبط باشد. چنانچه این موارد مرتبط باشند، انقدر شواهد تاییدکننده طلب کنید که در صورت نقض چیزی که برای آن شهادت میدهد اطمینان کافی داشته باشید. توماس هنری هاکسلی (۱۸۹۵_۱۸۲۵)
Trust a witness in all matters in which neither his self-interest, his passions, his prejudices, nor the love of the marvellous is strongly concerned. When they are involved, require corroborative evidence in exact proportion to the contravention of probability by the thing testified.
Thomas Henry Huxley (1825-1895)
مترجم : رضا شعبانی
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
شازده کوچولو به سیاره دوم رفت. آنجا فقط یک پادشاه تنها زندگی میکرد.
بعد از ملاقاتی کوتاه، شازده کوچولو خواست که سیاره را ترک کند اما فرمانروا که دلش میخواست او را نگه دارد گفت :
نرو ... تو را وزیر دادگستری میکنم !
شازده کوچولو گفت : اینجا کسی نیست که من او را محاکمه کنم ...!
فروانروا گفت : خب, خودت را محاکمه کن !
این سختترین کار دنیاست ...!
اینکه بتونی درباره خودت قضاوت درستی داشته باشی و عادلانه خودت رو محاکمه کنی ...!
#آنتوان_دوسنت_اگزوپری
شازده کوچولو
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
شازده کوچولو به سیاره دوم رفت. آنجا فقط یک پادشاه تنها زندگی میکرد.
بعد از ملاقاتی کوتاه، شازده کوچولو خواست که سیاره را ترک کند اما فرمانروا که دلش میخواست او را نگه دارد گفت :
نرو ... تو را وزیر دادگستری میکنم !
شازده کوچولو گفت : اینجا کسی نیست که من او را محاکمه کنم ...!
فروانروا گفت : خب, خودت را محاکمه کن !
این سختترین کار دنیاست ...!
اینکه بتونی درباره خودت قضاوت درستی داشته باشی و عادلانه خودت رو محاکمه کنی ...!
#آنتوان_دوسنت_اگزوپری
شازده کوچولو
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
❑آزادی
آزادی!
کدامین آزادی؟
آزادی، اسبیست خسته و لنگان
که هر روز گلوله بارَش میشود.
میهن!
کدامین میهن؟
خاکی که هر روز چندینبار میکُشیم؟
دشتی که مرده شویخانه شده است؟
کوهی که تابوت گشته است؟
سنگ،گِل،ماسه و ریگی
که بند و زندان زاییده است؟
نمیدانم کدام است میهن؟
کدام است آزادی؟
جویباری که در روز روشن
سرچشمهاش را غارت میکنیم؟
معشوقهای که در خواب
چشمهایش را میرباییم؟
ابری که پیش از باریدن
بارانش را به تاراج میبریم؟
ماهی که در شب چهارده میدزدیم؟
آزادی، اسبیست خسته و لنگان
که هر روز گلوله بارَش میشود...
■شیرکو بیکس
■ترجمه:#علی_رسولی
(زیر نویس فارسی)
#شعر #شیرکو_بیکس
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
❑آزادی
آزادی!
کدامین آزادی؟
آزادی، اسبیست خسته و لنگان
که هر روز گلوله بارَش میشود.
میهن!
کدامین میهن؟
خاکی که هر روز چندینبار میکُشیم؟
دشتی که مرده شویخانه شده است؟
کوهی که تابوت گشته است؟
سنگ،گِل،ماسه و ریگی
که بند و زندان زاییده است؟
نمیدانم کدام است میهن؟
کدام است آزادی؟
جویباری که در روز روشن
سرچشمهاش را غارت میکنیم؟
معشوقهای که در خواب
چشمهایش را میرباییم؟
ابری که پیش از باریدن
بارانش را به تاراج میبریم؟
ماهی که در شب چهارده میدزدیم؟
آزادی، اسبیست خسته و لنگان
که هر روز گلوله بارَش میشود...
■شیرکو بیکس
■ترجمه:#علی_رسولی
(زیر نویس فارسی)
#شعر #شیرکو_بیکس
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
هر گاه شتری در پهنه ی کویری از پای درافتد، آسمان پر از باشه گان و لاشخوران می شود.
به اولین یورش، کلاغان چشمانش را از کاسه ها بیرون می کشند و جانوران می خورندش. مرد نیز چنین است.
پس، فروافتادن مباد. مباد!
شکستن شاید، اما درغلتیدن نه. نبودن شاید، اما نیمه کاره بودن نه.
شلیدن به عبث، هرگز! مرگ حتی به از خواری. مردان را دلت قرین مباد.
کدام چشم اندازی دلشکن تر از تاشدن مرد؟
نمد برای تاشدن است، نه مرد!
کلیدر
محمود دولت ابادی
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
هر گاه شتری در پهنه ی کویری از پای درافتد، آسمان پر از باشه گان و لاشخوران می شود.
به اولین یورش، کلاغان چشمانش را از کاسه ها بیرون می کشند و جانوران می خورندش. مرد نیز چنین است.
پس، فروافتادن مباد. مباد!
شکستن شاید، اما درغلتیدن نه. نبودن شاید، اما نیمه کاره بودن نه.
شلیدن به عبث، هرگز! مرگ حتی به از خواری. مردان را دلت قرین مباد.
کدام چشم اندازی دلشکن تر از تاشدن مرد؟
نمد برای تاشدن است، نه مرد!
کلیدر
محمود دولت ابادی
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
وای بر شهری که در آن مُزد مردانِ دُرُست
از حکومت، غیرِ حبس و کُشتن و تبعید نیست
فرخی یزدی
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
از حکومت، غیرِ حبس و کُشتن و تبعید نیست
فرخی یزدی
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
سه حقیقتی که تمام ادیان در آن مشترکند:
حق با ماست
بقیه در اشتباهند
ما بهتر از همه هستیم
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
حق با ماست
بقیه در اشتباهند
ما بهتر از همه هستیم
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#شاهنامه
داستان چهل و نهم
#سیاوش
روزی از روزها طوس ، صبح زود از بستر بلند شد . گیو و گودرز و چندین سوار دیگر را برگزید و برای شکار روانه دشت شدند. در شکارگاهی نزدیک مرز توران شکار فراوانی به دست آورده ودر راه برگشت بیشه ای نظرشان را جلب کرد. به جای شکار دختر زیبایی را میان درختان پیدا کردند. دختر به آنها گفت : فرزند زاده گریسوز هستم و نژادم به فریدون می رسد. از خانه به خاطر حمله پدر مستم فرار کردم و در راه دزدان اموالم را گرفتند. هر دو پهلوان سخت به دختر دل بستندو هر کدام میخواستند صاحب او شوند. بلاخره تصمیم گرفتند میانجی نزد شاه ببرند. کاوس چون دختر را دید گفت : ای سپهبدان رنج شما را کوتاه میکنم. این دختر هرکه هست در خور حرمسرای من است. سالی نگذشت که آن دختر فرزندی آورد که نامش را سیاوش نهادند. مدتی گذشت، رستم به دیدن کاوس آمد . چون سیاوش را دید به کاوس گفت او را به من بسپار. رستم سیاوش را همراه خود به زابلستان برد و طی چند سال آنچه را که معمول زمان بود به وی آموخت تا آنجا که
سیاوش چنان شد که اندر جهان
به مانند او کس نبود از مهان
منبع: گفتار شورانگیز فردوسی
به کوشش : سهراب چمن آرا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#شاهنامه
داستان چهل و نهم
#سیاوش
روزی از روزها طوس ، صبح زود از بستر بلند شد . گیو و گودرز و چندین سوار دیگر را برگزید و برای شکار روانه دشت شدند. در شکارگاهی نزدیک مرز توران شکار فراوانی به دست آورده ودر راه برگشت بیشه ای نظرشان را جلب کرد. به جای شکار دختر زیبایی را میان درختان پیدا کردند. دختر به آنها گفت : فرزند زاده گریسوز هستم و نژادم به فریدون می رسد. از خانه به خاطر حمله پدر مستم فرار کردم و در راه دزدان اموالم را گرفتند. هر دو پهلوان سخت به دختر دل بستندو هر کدام میخواستند صاحب او شوند. بلاخره تصمیم گرفتند میانجی نزد شاه ببرند. کاوس چون دختر را دید گفت : ای سپهبدان رنج شما را کوتاه میکنم. این دختر هرکه هست در خور حرمسرای من است. سالی نگذشت که آن دختر فرزندی آورد که نامش را سیاوش نهادند. مدتی گذشت، رستم به دیدن کاوس آمد . چون سیاوش را دید به کاوس گفت او را به من بسپار. رستم سیاوش را همراه خود به زابلستان برد و طی چند سال آنچه را که معمول زمان بود به وی آموخت تا آنجا که
سیاوش چنان شد که اندر جهان
به مانند او کس نبود از مهان
منبع: گفتار شورانگیز فردوسی
به کوشش : سهراب چمن آرا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#آذری_جهرمی، وزیر ارتباطات:
تا به حال ندیدهام زنی فساد، تبانی یا اختلاس کرده باشد.
برای بازگردان سلامت به ادارات از زنان استفاده کنیم.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
تا به حال ندیدهام زنی فساد، تبانی یا اختلاس کرده باشد.
برای بازگردان سلامت به ادارات از زنان استفاده کنیم.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
ممکن است رفتارهایی فداکارانه داشته باشید، یعنی هر آنچه دیگران میخواهند را انجام دهید. به عبارت دیگر، شما میخواهید به هر قیمتی آنها را راضی کنید، فیلمی را میبینید که آنها دوست دارند، به رستورانی میروید که آنها دلشان میخواهد، به جایی سفر میکنید که آنها انتخاب کردهاند. اولویت شما این است که با کسی درگیر نشوید و از ترس اینکه مبادا طرد شوید، هیچ اعتراضی نمیکنید. در این صورت فکر میکنید: «اگر من با دیگران موافق باشم آنها مرا طرد نمیکنند و مرا میپذیرند.» این رفتار به شما اطمینان خاطر میدهد. اما متأسفانه این رفتارهای غیرفردی هرگز نمیتوانند اعتماد به نفس شما را افزایش دهند.
#جرات_داشته_باش
#فردریک_فانژه
#نشر_شمعدونی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
ممکن است رفتارهایی فداکارانه داشته باشید، یعنی هر آنچه دیگران میخواهند را انجام دهید. به عبارت دیگر، شما میخواهید به هر قیمتی آنها را راضی کنید، فیلمی را میبینید که آنها دوست دارند، به رستورانی میروید که آنها دلشان میخواهد، به جایی سفر میکنید که آنها انتخاب کردهاند. اولویت شما این است که با کسی درگیر نشوید و از ترس اینکه مبادا طرد شوید، هیچ اعتراضی نمیکنید. در این صورت فکر میکنید: «اگر من با دیگران موافق باشم آنها مرا طرد نمیکنند و مرا میپذیرند.» این رفتار به شما اطمینان خاطر میدهد. اما متأسفانه این رفتارهای غیرفردی هرگز نمیتوانند اعتماد به نفس شما را افزایش دهند.
#جرات_داشته_باش
#فردریک_فانژه
#نشر_شمعدونی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
خوشبختی چقدر شکننده است، اگر مراقبش نباشی امکان دارد از آن بالا بیفتد و خرد شود.
چه عاملی یک چیز را ارزشمند میسازد؟
گم کردن و پیدا کردن دوباره اش.
#تمام_آنچه_هرگز_به_تو_نگفتم
#سلست_اینگ
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
خوشبختی چقدر شکننده است، اگر مراقبش نباشی امکان دارد از آن بالا بیفتد و خرد شود.
چه عاملی یک چیز را ارزشمند میسازد؟
گم کردن و پیدا کردن دوباره اش.
#تمام_آنچه_هرگز_به_تو_نگفتم
#سلست_اینگ
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
Audio
تصنیف 🎼 قاصدک 🎼
🎤باصدای: #محمدرضا_شجريان
🎵سنتور نوازی: #پرویز_مشکاتیان
📝شعر: #مهدی_اخوان_ثالث
به بهانه زاد روز این شاعر گرامی ❤️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
🎤باصدای: #محمدرضا_شجريان
🎵سنتور نوازی: #پرویز_مشکاتیان
📝شعر: #مهدی_اخوان_ثالث
به بهانه زاد روز این شاعر گرامی ❤️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
به بهانهی کتابهایت با من تماس بگیر
به بهانهی شعرهایی که برایم نخواندهای
با من تماس بگیر
به بهانهی بهانههایی که نداری
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
به بهانهی شعرهایی که برایم نخواندهای
با من تماس بگیر
به بهانهی بهانههایی که نداری
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#کاسه_آش_خوری!
خدار حمت کند آقاجانم را آن روزها مثل الان پدر و مادر ها خیلی به فکر بچه هایشان نبودند تازه من که دردانه خانه بودم برای یک مداد فزرتی دو روز گریه می کردم تا آقاجانم که تازه خودش مغازه دار بود راضی می شد یک مداد یک قرونی از مغازه اش بدهد تا مشق هایم را بنویسم.تازه دردانه ای بودم! تا هفت سالگی موهایم را کوتاه نکرده بودند تا وقتی رفتیم زیارت امام رضا هم وزنش نقره بریزند در ضریح . خلاصه که آقاجانم من را از درس خواندن دلسرد کرده بود با این کارهایش ونگذاشت ما راهی دبیرستان بشویم تا کلاس ششم خواندم و بعد راهی ارتشم کردند.خوب من بچه ننر خانه بودم از دهات هم آمده بودم، بدجور ساده و بی تجربه بودم آنجا توی سربازخانه یک یقلوی دادند دستم گفتند حواست به این ظرف باشد که شام و ناهارت را توی همین باید بخوری.من هم هر شب یقلوی را می شستم و می گذاشتم بالای سرم.ان روزها مثل الان نبود که سربازخانه ها هتل باشد.سربازهای بدبخت سختی می کشیدند.یک مشت دهاتی را جمع می کردند در سربازخانه ها یک ذره غذا می دادند بخوردند و همین! این سربازها هم از زور ناچاری یا عشق به کافه و سینما بالاخره هر کاری می کردند.یکی از این ترفند ها فروش یقلوی ها در بازار کهنه فروش ها بود.یقلوی آش خورها را می دزدیند و آبش می کردند!بعد تازه وارد بیچاره می ماند وپول یقلوی که باید به سربازخانه می پرداخت.ارتش بود قانون و نسق داشت الکی که نبود سرباز باید یاد میگرفت از وسایلش درست نگهدار ی کند چه برسد به اموال حکومتی!قصه کوتاه کنم.یک شب یکی از ان کهنه سرباز های جلب، یقلوی را از بالای سر من کش رفت و من فردای ان روز نه تنها ظرفی برای غذا خوردن نداشتم که از غصه یقلوی و پولی که بدهکار دولت شده بودم نتوانستم یک لقمه نان بخورم.فرمانده مرد بدی نبود رشتی بود مرا صدا کرد گفت:اوی پسر جان حواست کدوم گوری بوده که اموال ارتش رو به باد دادی؟نمی دونی این سربازهای هفت خط چه جونورایی ان؟تا توی دهاتی به خودت بجنبی تنبون ارتش هم از پات درمیارن؟ تو که نمی تونی یک یقلوی نگه داری می خوای تفنگ بدن دستت؟!!حالا کاغذ بنویس به آقات بگو پول یقلوی روبه خزانه برگردونه وگرنه خدمت تو ارتش رو باید به خواب ببینی.
مانده بودم به اقاجانم چه بنویسم بگویم بی عرضگی کرده ام یقلوی دولت را از بالای سرم دزدیده اند؟آقاجانم زورش می امد یک قران بدهد مدادبخرم تا مشقهایم را بنویسم!اما چاره نبود نامه نوشتم که اقا جان دستم به دامنت الان چند روز است یقلوی را دزدیده اند و غذایی نخورده ام وشاید زندانم کنند.سر دو روز نشد که اقاجانم پول را فرستاد یادم نیست چقدر موضوع مال پنجاه سال پیش است اما خوب بیشتر از پول یقلوی فرستاده بود.
فرمانده تا پول را دید فرستادم همان بازار کهنه فروش ها یک یقلوی خریدم چه بسا همان یقلوی که از خودم دزدیده بودند وتا فهمید چندرغازی باقی مانده سفارش کرد تا یک ظرف بخرم تا دیگر توی ظرف دولتی شام و ناهار نخورم.راهی بازار شدم و این کاسه بلور بارفتن روسی را خریدم وقید کافه و سینما را هم زدم.انقدر هم از این کاسه مراقبت کرده ام که حالا بعد پنجاه سال کاسه را عیالم قاطی کریستال های گران قیمت توی ویترین گذاشته تا به فک و فامیل پز بدهد بگوید این یادگار جوانی های سرهنگ است.
#سحر_افاضلی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#کاسه_آش_خوری!
خدار حمت کند آقاجانم را آن روزها مثل الان پدر و مادر ها خیلی به فکر بچه هایشان نبودند تازه من که دردانه خانه بودم برای یک مداد فزرتی دو روز گریه می کردم تا آقاجانم که تازه خودش مغازه دار بود راضی می شد یک مداد یک قرونی از مغازه اش بدهد تا مشق هایم را بنویسم.تازه دردانه ای بودم! تا هفت سالگی موهایم را کوتاه نکرده بودند تا وقتی رفتیم زیارت امام رضا هم وزنش نقره بریزند در ضریح . خلاصه که آقاجانم من را از درس خواندن دلسرد کرده بود با این کارهایش ونگذاشت ما راهی دبیرستان بشویم تا کلاس ششم خواندم و بعد راهی ارتشم کردند.خوب من بچه ننر خانه بودم از دهات هم آمده بودم، بدجور ساده و بی تجربه بودم آنجا توی سربازخانه یک یقلوی دادند دستم گفتند حواست به این ظرف باشد که شام و ناهارت را توی همین باید بخوری.من هم هر شب یقلوی را می شستم و می گذاشتم بالای سرم.ان روزها مثل الان نبود که سربازخانه ها هتل باشد.سربازهای بدبخت سختی می کشیدند.یک مشت دهاتی را جمع می کردند در سربازخانه ها یک ذره غذا می دادند بخوردند و همین! این سربازها هم از زور ناچاری یا عشق به کافه و سینما بالاخره هر کاری می کردند.یکی از این ترفند ها فروش یقلوی ها در بازار کهنه فروش ها بود.یقلوی آش خورها را می دزدیند و آبش می کردند!بعد تازه وارد بیچاره می ماند وپول یقلوی که باید به سربازخانه می پرداخت.ارتش بود قانون و نسق داشت الکی که نبود سرباز باید یاد میگرفت از وسایلش درست نگهدار ی کند چه برسد به اموال حکومتی!قصه کوتاه کنم.یک شب یکی از ان کهنه سرباز های جلب، یقلوی را از بالای سر من کش رفت و من فردای ان روز نه تنها ظرفی برای غذا خوردن نداشتم که از غصه یقلوی و پولی که بدهکار دولت شده بودم نتوانستم یک لقمه نان بخورم.فرمانده مرد بدی نبود رشتی بود مرا صدا کرد گفت:اوی پسر جان حواست کدوم گوری بوده که اموال ارتش رو به باد دادی؟نمی دونی این سربازهای هفت خط چه جونورایی ان؟تا توی دهاتی به خودت بجنبی تنبون ارتش هم از پات درمیارن؟ تو که نمی تونی یک یقلوی نگه داری می خوای تفنگ بدن دستت؟!!حالا کاغذ بنویس به آقات بگو پول یقلوی روبه خزانه برگردونه وگرنه خدمت تو ارتش رو باید به خواب ببینی.
مانده بودم به اقاجانم چه بنویسم بگویم بی عرضگی کرده ام یقلوی دولت را از بالای سرم دزدیده اند؟آقاجانم زورش می امد یک قران بدهد مدادبخرم تا مشقهایم را بنویسم!اما چاره نبود نامه نوشتم که اقا جان دستم به دامنت الان چند روز است یقلوی را دزدیده اند و غذایی نخورده ام وشاید زندانم کنند.سر دو روز نشد که اقاجانم پول را فرستاد یادم نیست چقدر موضوع مال پنجاه سال پیش است اما خوب بیشتر از پول یقلوی فرستاده بود.
فرمانده تا پول را دید فرستادم همان بازار کهنه فروش ها یک یقلوی خریدم چه بسا همان یقلوی که از خودم دزدیده بودند وتا فهمید چندرغازی باقی مانده سفارش کرد تا یک ظرف بخرم تا دیگر توی ظرف دولتی شام و ناهار نخورم.راهی بازار شدم و این کاسه بلور بارفتن روسی را خریدم وقید کافه و سینما را هم زدم.انقدر هم از این کاسه مراقبت کرده ام که حالا بعد پنجاه سال کاسه را عیالم قاطی کریستال های گران قیمت توی ویترین گذاشته تا به فک و فامیل پز بدهد بگوید این یادگار جوانی های سرهنگ است.
#سحر_افاضلی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️