پرواز فکر و اندیشه
1.18K subscribers
4.13K photos
2.04K videos
84 files
964 links
‏جاویدشاه فقط یه شعار نیست…

عهد ما با ایران و هزاران سال پادشاهی‌ست…
Download Telegram
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


آدمیزاد در کنار غریزه‌های تولید مثل و خوردن و آشامیدن دو علاقه‌ی مفرط دیگه هم داره: سروصدا راه انداختن و گوش به حرف کسی ندادن.

میشه گفت آدمیزاد واقعا موجودیه که همیشه موقع صحبت، گوشش جای دیگه‌ایه. اگه آدم عاقلی باشه، حقشه که این کار رو بکنه. آخه فقط به ندرت حرف حسابی از دهن کسی درمی‌آد.

چیزی که آدما با کمال میل بهش گوش می‌دن وعده و وعیده، تملق و چاپلوسیه، تعریف و تمجیده.

صلاحه که آدم همیشه سه درجه از حدی که خودش ممکن می‌دونه چاپلوسی کردناش رو غلیظ تر کنه.

#بعضی‌ها_هیچوقت_نمی‌فهمن
#کورت_توخولسکی


@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


🔺دراویش از #یاهو تا #عملیات_داعشی؟!

✍️ احسان محمدی

دراویش در ذهن ما عموما" مردان کهنسال و ریش بلند و ژنده پوشی هستند که کشکول و تبرزین بر دوش و یاهو، یاهو گویان روزی اندکی می جویند و صد تن از آنها بر گلیمی بخسبند. آرام و بی آزار. حتی نقاشی شان را در ساندویچی ها دیده ایم که قلیان به لب به دنیای فانی می نگرند. همین!

اما چند وقتی است که آنها را چماق به دست و سنگ در پنجه و در حال زد و خورد با نیروهای انتظامی روایت می کنند و از دیشب حمله انتحاری با اتوبوس و پراید و کشتن چند نفر را به حساب آنها نوشتند.

#درویش و حمله انتحاری؟! درویش و محله اعیان نشین #پاسداران؟ درویش و خون و خونریزی؟! درویش و بی طاقتی؟

چه بر سر این مملکت آمده که خبر مرگ به جیره روزمره مان تبدیل شده؟! که هم درویشش فریاد #الله_اکبر سر می دهد هم سربازش، هم معترض خیابانی لااله الا الله می گوید و هم بازجو و زندانبانش...

من چیز زیادی در مورد فرقه ها و باورهای دینی نوظهور یا چنان که می گویند انحرافی و ضاله نمی دانم فقط از بچگی در گوش ما خواندند که #دین برای سعادت بشر آمده. که انسان را به خوشبختی کامل برساند.

#خاورمیانه خاستگاه بسیاری از ادیان و تقریبا" تمام پیامبران است، خیر سرش یک روز بدون خون و خونریزی ندارد، سعادت بشری پیشکش! اصلا" اگر باور داریم خدا یکی است، چرا برای اثباتش حتما" باید خرخره هم را بجویم؟ وقتش نرسیده در تعریف دین و دینداری و دین داران تجدیدنظر شود؟!

🔺 اما داستان دراویش گنابادی

اگر فکر می کنید #نورعلی_تابنده که درویشان گنابادی او را #مجذوب_علیشاه لقب داده اند و گفته بودند اگر حکومت قصد دستگیری اش را داشته باشد تا پای جان می ایستند، یک درویش کشکول به دوش و تاریک دنیاست سخت در اشتباه هستید!

تابنده یک حقوقدان ۹۰ ساله و دانش آموخته فرانسه است. قبل از انقلاب وکیل #آیت_الله_پسندیده برادر امام خمینی(ره) و #آیت_الله_طاهری بوده و نویسنده کتاب های متعدد از جمله #اسلام_دین_شمشیر_نیست بوده و ...

اگر فکر می کنید او قوانین و مقررات حکومتی را نمی داند اشتباه می کنید. تابنده در اوایل انقلاب معاون وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، مدیر سازمان حج و زیارت و جتی #معاون_وزارت_دادگستری این نظام بوده! چه اتفاقی افتاده است که هواداران او از درویشی به خشونت رو می آورند؟

حمله با اتوبوس و پراید به مردم تازه شدن یک زخم است. در عاشورای ۸۸ هم این اتفاق افتاد. دو وانت #نیروی_انتظامی چند نفر را زیر گرفتند و گریختند. اعلام شد که ماشین را منافقان سرقت کرده اند و جنایت را انجام داده اند اما با وجود دهها دوربین امنیتی و ترافیکی در شهر هنوز گزارشی روشن از چگونگی ماجرا و عاقبت سرنشیان و آن خودروها منتشر نشد.

وقتی دیشب فیلم و خبر حمله خودرویی را شنیدم تنم لرزید. چه خشم متراکمی زیر پوست این کشور است... هی بگویید ایران امکان ندارد سوریه بشود!!

از شب گذشته برخی در شبکه های اجتماعی حتی خوشحال شده اند از حمله انتحاری با اتوبوس و پراید! افزایش #خشونت تا این حد خوشحالی دارد؟ کم خون دیده ایم؟ کم جنازه دفن کرده ایم؟ کم مادرهای این سرزمین عکس جوان به دست به قبرستان ها رفته اند؟!

اینکه دراویشی که به خدا و قرآن و اصول دین و ... اعتقاد دارند تا چه اندازه برای نظام خطرناک هستند که تحمل نمی شوند را نمی دانم اما بروز این همه تنش و تشنج در یک جامعه نشان دهنده عدم سلامت آن است. واقعا" نمی شد این ماجرا را با مدارا، با صبوری، با ریش سفیدی عقلا حل کرد و حتما" باید خون ریخته می شد و گاز اشک آور پاسداران را غرق در خود می کرد و ...؟ لابد نمی شد!

این کشور آرامش می خواهد. لبخند و امید می خواهد. نان می خواهد. این چیزها هم با باتوم و گاز اشک آور و شکستن شیشه بانک ها و حمله با اتوبوس و پراید به نیروی انتظامی به دست نمی آید... بزرگان وطن داد کنید. عقل را جایگزین شعار کنید. شعور را بنشانید جای شور... پیش از آنکه دیر شود.

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کانال پروازفکرواندیشه
@flith


#برشی‌از‌کتاب #پندار‌خدا
قمارباز پاسکال
ِبِلز پاسکال، رياضيدان بزرگ فرانسوی، می‌انديشيد که هرقدر هم بخت شرط بندی روی وجود خدا اندک باشد، جريمه ی اشتباه حدس زدن از آن هم افزون تر است. بهتر است به خدا اعتقاد داشته باشيد، چون اگر اعتقادتان درست باشد سعادت ابدی نصيب‌تان می‌شود، و اگر برخطا باشيد هيچ تفاوتی ايجاد نمی‌کند. از سوی ديگر، اگر به خدا اعتقاد نداشته باشيد و از قضا برخطا باشيد، دچار عذاب ابدی می‌شويد. در حالی که اگر بی اعتقادی‌تان درست باشد هيچ تفاوتی ايجاد نمی‌کند. تصميم گيری در چنين شرايطی جای تأمل ندارد. به خدا اعتقاد داشته باشيد.
اما، در اين برهان نکته ای بس غريب است. اعتقاد يا باور داشتن چيزی نيست که شما بتوانيد آن را مثل يک سياست اتخاذ کنيد. دست کم، چيزی نيست که من بتوانم به طور ارادی درباره اش تصميم بگيرم. من می‌توانم تصميم بگيرم که به کليسا بروم، يا تصميم بگيرم که وردی را زمزمه کنم، يا می‌توانم تصميم بگيرم که دست بر روی انجيل بگذارم و سوگند بخورم که کلمه به کلمه ی آن را قبول دارم. اما هيچ يک از اين تصميم ها حقيقتًا موجب اعتقاد من به خدا نمی‌شود. قمارباز پاسکال تنها می‌تواند برهان اعتقاد قلابی به خدا باشد. و در اين صورت بهتر است خدايی که مدعی اعتقاد به او هستيد از نوع خدايان همه دان يا عالم بمافی صدور نباشد. داگلاس آدامز در داستان مؤسسه ی کارآگاهی جهانی ديک ِجنتلی اين ايده ی چرند را به سخره می‌گيرد که اعتقاد يا باورداشتن چيزی است که شما می‌توانيد درباره اش تصميم گيری کنيد. در اين داستان، ما با روبوتی به نام راهب برقی آشنا می‌شويم که نوعی ابزار صرفه جويی در کار است و با خريدن آن می‌توان عمل «باور کردن را برايتان انجام دهد». مدل دولوکس اين روبوب به اين سبب توصيه می‌شود که «قادر به باور کردن چيزهايی است که مردم سالت ِليک سيتی هم باور نمی‌کنند».
در هر حال، چرا بايد به راحتی اين ايده را بپذيريم که برای خشنود کردن خدا، بايد به او معتقد باشيم؟ چه نکته ی خاصی در باور هست؟ آيا همين قدر محتمل نيست که خدا مهربانی، بخشندگی، يا تواضع را نيز پاداش دهد؟ يا صداقت؟ چه کنيم اگر خدا دانشمندی باشد که جستجوی صادقانه ی حقيقت را والاترين فضيلت بداند؟ آيا صانع عالم حتما بايد دانشمند باشد تا صداقت را بر صدر نشاند؟ از برتراند راسل پرسيدند اگر بميرد و خود را در محضر خدا بيابد، و خدا از او بپرسد که چرا به من اعتقاد نداشتی چه جوابی می‌دهد. راسل پاسخ داد: «فقدان شواهد کافی خدايا، فقدان شواهد کافی» (من غالبا گفته‌ام که اين پاسخی جاودانیه است). آيا خدا نبايد برای شکاکيت دليرانه ی راسل بسی بيش از شرط بندی زبونانه ی پاسکال احترام قائل شود؟ (بگذريم از صلح طلبی دليرانه ی راسل که در خلال جنگ اول جهانی موجب زندانی شدن‌اش شد). و با اين که نمی‌دانيم خدا متمايل به کدام رويه است، اما برای شکست دادن قمارباز پاسکال بايد اين نکته را بدانيم. پاسکال ادعا نمی‌کند که قماربازش هيچ دانشی ورای شرط بندی ندارد. آيا می‌توانيد شرط بنديد که خدا برای اعتقاد قلابی و فاقد صداقت (يا حتی اعتقاد صادقانه) بيش از شکاکيت صادقانه ارج قائل است؟
باز هم فرض کنيد که خدايی که پس از مرگ‌تان با آن مواجه می‌شويد، َبعل [خدای باستانی کنعانيان] باشد و فرض کنيد که بعل هم به همان حسودی رقيب قديمی‌اش يهوه باشد. آيا بهتر نيست که پاسکال به جای شرط بندی روی يک خدای خاص، اصلا روی هيچ خدايی شرط‌بندی نکند؟ آيا با توجه به شمار فراوان خدايانی که می‌توان رويشان شرط بندی کرد، کل منطق شرط بندی پاسکال زايل نمی‌شود؟ شايد پاسکال اين برهان را به شوخی مطرح کرده‌باشد، همانطور که من آنرا به شوخی رد می‌کنم. اما کسانی راديده‌ام، مثلا در جلسه‌ی پرسش و پاسخ پس از يک سخنرانی، که جدا برهان قمارباز پاسکال را مؤيد باور به وجود خدا می‌دانند، و همين ارائه‌ی طرح مختصری از اين برهان در اينجا را توجيه می‌کند.


⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
‍ مکن یار مکن یار مرو ای مه عیار
رخ فرخ خود را مپوشان به یکی بار

تو دریای الهی همه خلق چو ماهی
چو خشک آوری ای دوست بمیرند به ناچار

مگو با دل شیدا دگر وعده فردا
که بر چرخ رسیدست ز فردای تو زنهار

چو در دست تو باشیم ندانیم سر از پای
چو سرمست تو باشیم بیفتد سر و دستار

عطاهای تو نقدست شکایت نتوان کرد
ولیکن گله کردیم برای دل اغیار

مرا عشق بپرسید که ای خواجه چه خواهی
چه خواهد سر مخمور به غیر در خمار

سراسر همه عیبیم بدیدی و خریدی
زهی کاله پرعیب زهی لطف خریدار

ملوکان همه زربخش تویی خسرو سربخش
سر از گور برآورد ز تو مرده پیرار

ملالت نفزایید دلم را هوس دوست
اگر رهزندم جان ز جان گردم بیزار

چو ابر تو ببارید بروید سمن از ریگ
چو خورشید تو درتافت بروید گل و گلزار

ز سودای خیال تو شدستیم خیالی
کی داند چه شویم از تو چو باشد گه دیدار

همه شیشه شکستیم کف پای بخستیم
حریفان همه مستیم مزن جز ره هموار

#مولانا

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


فرزندان شما به حقيقت فرزندان شما نيستند؛ آنها دختران و پسران زندگي اند در سوداي خويش....آنها از كوچه وجود شما گذر مي كنند اما از شما نيستند، اگرچه با شمايند، به شما تعلق ندارند. عشق خود را بر آنها نثار كنيد، اما انديشه هايتان را براي خود نگه داريد. زيرا آنها را نيز براي خود انديشه اي ديگر است. جسم آنها را در خانهٔ خود مسكن دهيد اما روح آنان را آزاد گذاريد زيرا روح آنان در خانهٔ *فردا* زيست خواهد كرد كه شما حتي در رويا نمي توانيد به ديدار آن فردا برويد، ممكن است تلاش كنيد كه شبيه آنها باشيد اما مكوشيد كه آنان را مانند خود بار بياوريد زيرا زمان به عقب باز نخواهد گشت و با ديروز درنگ نخواهد كرد.

پيامبر
جبران خليل جبران

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


کفشی که برای پای تو مناسب است ممکن است پای دیگری را زخم کند.
این ناعادلانه است که تمام دستورالعمل های زندگیمان را خودخواهانه درست بدانیم و آن را برای همگان بخواهیم!
همیشه آن چه در ذهن تو می گذرد، اصلِ مطلق نیست...

اتوبوس سرگردان
جان اشتاین بک

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️

#دستفروش_آشنا

"خانمای گلم فقط همین یکی مونده بخرید خانمای گل!فروش پونزده بوده چون یکی مونده میدم ده!هم چراغ قوه است،هم پاور بانک،هم رادیو.. خانمای گلم کسی نخواست."
چند بار این جمله را تکرار می کند تا یکی از خانم ها می گوید:موبایلم را بزن ببینم شارژ می کنه!
همگی به دستفروش خیره شده ایم،اما بیش از هر چیز انگشت های کشیده اش نظرم را جلب می کند؛انگار می روم توی یک عالمه مه!می روم به خیلی قدیم ها..
زنداداش زنداداش!میدی از لاک قرمزت بزنم!با اصرار می خواهم لاک قرمزش را به من بدهد تا من هم مثل خودش ناخن هایم را قرمز کنم!با بی تفاوتی می گوید:بردار فقط حیف و میلش نکن!
من هم با شوق و ذوق ناخن هایم را قرمز می کنم و کیفور می شوم، زنداداشم هم مدام سوهان به ناخن هایش می کشد.این خوشی من خیلی طولانی نیست!فقط چند ساعت! قبل از آمدن آقاجون باید همه را پاک کنم و این کار همیشه با بغض همراه است و ناراحت کننده ترین کار دنیاست.اصلا این کارها برای ما قدغن است اما زنداداش هر کاری دلش بخواهد می کند.هیچکس جز برادرم دوستش ندارد،بی بی لعنتش می کند میگوید که ولگرد بوده و اگر ما هم درس نخوانیم ولگرد می شویم،مادرم با برادرم حرف نمی زند،من و خواهران کوچکترم هم زیاد سر در نمی آوریم اوضاع از چه قرار است،با آقاجون هم اصلا نمی شود حرف زد!فقط یک روز برادرم با او به خانه آمد و گفت ازدواج کرده است،بدون هیچ خواستگاری و عروسی و نقل پاشی!بدون اینکه ما فامیل زنداداش را حتی ببینیم.
همچنان #دستفروش_آشنا را نگاه می کنم که در شارژ کردن موبایل ناموفق است. هرچه تقلا می کند این دستگاه سه کاره جلوی مشتری کار نمی کند، با اطمینان می گوید:شارژ نداره،یادم رفته شارژش کنم وگرنه کارش عالیه!اگر مشتری هستی هشت هم بهت می دم!و مشتری موبایل به دست اصلا به او اهمیتی نمی دهد!
نگاهم را به او می دوزم و حسابی براندازش می کنم: قوزش درآمده و دندانهایش یکی در میان ریخته،خبری از آن ابروهای پیوند مشکی و پوست سفید و شفافش نیست،کمی لنگ هم می زند با چشم هایم تعقیبش می کنم و می بینم به واگن بعدی می رود،همزمان گوینده مترو می گوید:ایستگاه انقلاب..
هما دستم را می کشد:عمه چرا خشکت زده؟! باید پیاده بشیم،الانه که در بسته بشه!بجنب!
همهمه می شود و من زنداداش را گم می کنم!
_عمه کجا رو نگاه می کنی؟
دنبال اون دستفروشم!
_پاور بانکش که کار نمیکرد،خودم برات میخرم اینا کلاهبردارن.
حسابی یخ کرده ام،بغض می کنم برای هما،برای گذشته تلخ و سخت مان،اما می خورمش،روی اولین صندلی خالی ایستگاه می نشینم،نگران نگاهم می کند.کاش هیچوقت نفهمد:آن دستفروش که لنگ لنگان میان جمعیت گم شد،مادرش بود که یک ظهر جمعه هما را به من سپرد تا برود شیر خشک بخرد اما هیچوقت بازنگشت.

#مریم_بهادری

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️

#شاهنامه
داستان چهل و چهارم
#رستم_و_سهراب 6

دو پهلوان کمی استراحت کردند تا اسبانشان آسوده شدند. بهم تیر باران نمودند اما هیچ کس زیان ندید . کمر یکدیگر را در سواری گرفتند ولی رستم که کوه را از زمین میکند نتوانست سهراب را تکان بدهد. سهراب دست بر گرز برد و بر شانه رستم کوبید. درد در دل تهمتن پیچید اما به روی خود نیاورد. رستم هم بر رخش زد و بر سپاه توران تاخت. سهراب نیز خود را بر سپاه ایران زد . سهراب گروهی از سپاه ایران را بکشت. اما رستم اندیشید که کاوس بی دفاع است و برگشت. چون بهم رسیدند رستم فریاد زد مگر باهم نمیجنگیدیم چرا مثل گرگ بر ایشان حمله بردی .
سهراب گفت سپاه توران هم بی گناهند ، تو اول به سوی ایشان رفتی. اینک بازگردیم و فردا سر به کشتی خواهیم نهاد. آن شب گیو به رستم گفت چگونه سهراب در حمله به لشکر ایران تمام پهلوانان را زخمی کرد و اما چنان که فرمان داده بودی سپاه جنگ آغاز نکرد وهیچ سواری حمله نبرد. رستم از سخنان گیو غمگین شد. و با او نزد کاوس رفت. آن شب رستم بعد از دیدار با کاوس رو به لشکرگاه خود حرکت کرد. زواره نزد رستم آمدو چون بر سفره نشست گفت ای برادر فردا هوشیار باش، چون من کشته شدم زاری نکنید و یک تن از شما به میدان نروید هیچ کس با تورانیان نجنگد. یکایک سوی زابلستان نزد دستان بروید تا به زال بگویید، این فرمان ایزد پاک بوده . همانطور که جمشید و طهمورث هم سرانجام رفتند.

منبع: گفتار شورانگیز فردوسی
به کوشش : سهراب چمن آرا


@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


وحشتناک ترین بعد قضیه این است که؛ آنان درهای کارخانه‌ ها، اداره‌ ها و دانشکده‌ ها را به روی زنان باز می‌کنند، ولی همچنان عقیده دارند : "برای یک زن محترم، ازدواج بهترین کسب و کار است ! "...

#جنس_دوم
#سیمون_دوبووار

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔴صحبتهای جنجالی #تهمینه_میلانی بانویی مقتدر، حق گو، شجاع و آگاه در برنامه زنده شبکه سه تلویزیون


@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


#شاهنامه
داستان چهل و پنجم
#رستم_و_سهراب 7

اما آنشب هومان بزمی برای سهراب آراست. سهراب می گفت آن شیرمرد که امروز با من نبرد کرد بالایی چون من دارد. سر و گردن و بازوانش چون من است مانند آنکه ما را از روی هم ساخته اند. عجیب است که هر وقت او را میبینم دلم فرو میریزد و مهر او در دل من افزون میشود. از او خجالت میکشم تمام نشانی هایی که مادرم داده با او یکی است . گمان میبرم که او رستم است. اگر رستم باشد چگونه با او بجنگم؟ هومان گفت : ای پهلوان جندبار با رستم در میدان جنگ روبه رو شده ام. این پهلوان او نیست. اسب او شبیه رخش است ولکن رخش کجا و این کجا.
فردا بار دیگر سهراب از رستم سوال کرد چرا نامت را از من پنهان میکنی؟رستم گفت دیروز از این حرفها زدیم و دیگر اینکه به هنگام نبرد سوال وجواب نمیکنند.
هر دو پهلوان از اسب فرود آمدند . دهانه اسب را بر سنگ بستند و هر دو با دلی غمگین چون شیران به کشتی برآویختند. آنقدر کوشیدند که از تنشان عرق و خون بیرون میزد. که یکباره سهراب چون پیل مست ...
یکی نعره برزد پر از خشم و کین ، بزد رستم شیر را بر زمین ...

منبع: گفتار شورانگیز فردوسی
  به کوشش : سهراب چمن آرا


@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️

#حتی_وقتی_میخندیم

ما چهار زنیم. وقتی دور هم جمع می شویم. می توانیم بخندیم حتی اگر غمگین باشیم. ما رژ لب و پودر صورتمان را به یکدیگر تعارف می کنیم و در آیینه کوچکی که دست به دست می گردد به خودمان نگاه می کنیم. حرف های ما از بچه هایمان شروع و به مردهایمان ختم می شود.
همین است که صدایمان اول نرم و لطیف است و آرام آرام خشن و خشن تر می شود،ما با لذت زیاد از خیانت هایمان می گوییم،حالا ما یکدیگر را به خوبی می شناسیم و می دانیم که هر کدام چگونه خیانت می کنیم.
یکی از ما همیشه حالمان را بهم می زند. از وقتی عصبانی است کبابی آغشته به آب دهان برای شوهرش می پزد.او داستانهای چندش آوری برای ما تعریف می کند. ما بدن هایمان را جمع می کنیم.گوش هایمان را می گیریم و التماس می کنیم بیشتر از این نگوید. غش غش می خندد و باز هم می گوید. به نظر ما او زن عقب مانده ای است چون فقط یک راه برای انتقام می شناسد.
یکی از ما مردش را غارت می کند،آشکار و پنهان ،چه خواب باشد چه بیدار،وقتی توی خانه هستند ویا وقتی برای خرید بیرون می روند. او حتی قبض آب و برق برای تیغ زدن شوهرش جعل کند. همیشه در حال دادن وستاندن است،یک شعبده باز واقعی است.

من معامله دیگری با زندگی کرده ام،سال هاست که شوهرم مبل توی خانه است یا بخاری گوشه دیوار و یا حتی بشقاب روی میز، من احساسم را از او گرفته ام و او هرروز به شکلی در می آید غیر از شکل مردی که باید در خانه باشد.
تنها یکی از ما،هنوز از خیانتش چیزی نگفته است. ما همه به اوخیره می شویم، قرارنیست کسی در این جمع دوستانه رازش را برملا نکند. ما حدس می زنیم خیانت او از نوع تازه ای باشد. چون او صورت بی لبخندش را از اول مهمانی حفظ کرده است. صندلی هایمان را به او نزدیک می کنیم و چشمانمان از کنجکاوی برق می زند.
بعد از سکوتی که کفر همه رادر می آورد چشمانش را می بندد و با زحمت زیاد می گوید:
"من هم... من هم خیانت کرده ام"
نفسی از سر آسودگی می کشیم و یکی از ما می گوید:
"آفرین...ادامه بده"
"به او نه. به خودم"
می گوییم:
"چه شاعرانه!چه شاعرانه"
"در تمام این سال ها هیچوقت طوری که دلم می خواست زندگی نکرده ام."
"مگر دلت چه می خواست؟"
"نمیدانم... حالا دیگر این را هم نمیدانم"
همه ساکتیم. یکی از ما سرخابش را از کیفش در می آورد و به همه تعارف می کند.
همه ما بی آنکه به آیینه نگاه کنیم گونه و لب هایمان را پررنگ تر می کنیم و به خانه هایمان برمی گردیم.

#فریبا_وفی

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
تاج زاده.m4a
42.5 MB
تحلیل و گفتگوی دکتر تاج‌زاده ،آزاده ی ایران در مورد شرایط حال حاضر کشور و بحران‌های موجود ، در مراسم ختم مادر زهرا رهنورد
تاریخ ۳ اسفند ۹۶

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
Mohammad Reza Shajariyan - Sepideh
Mohammad Reza Shajariyan
ایران ای سرای امید
#محمدرضا_شجریان
ترانه سرا : هوشنگ ابتهاج
۶ اسفند ماه زاد روز این شاعر عزیز خجسته باد ❤️❤️

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
هوشنگ ابتهاج:
پس از انقلاب زندانی بودم، ترانه #ایران_ای_سرای_امید ، در زندان پخش شد. زدم زیر گریه...
یکی پرسید چرا گریه می‌کنی؟ گفتم: شاعر این ترانه منم!

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کانال پروازفکرواندیشه
@flith


‍ 🔶 فرهنگ دکوری!

امروز پیامی از دوستی که در بازار وسایل دکوری فعالیت می‌کند، دریافت کردم. عکس چند کتاب حجیم لاتین و یک سوال؛ «اگه گفتی اینا چیه؟» اولش فکر کردم قصد شوخی دارد. خواستم چیزی بنویسم که نوشت: این کتاب‌ها کتاب دکوری‌اند. جنس‌شان از MDF و مقواست. یک کانتینر از چین آورده بودم، روی هوا رفت!
بله. درست متوجه شدید. آن کتاب‌ها واقعاً کتاب نبودند بلکه ماکت بودند. کتاب‌هایی در ابعاد واقعی با نام‌های لاتین و البته قیمت‌هایی بسیار گران‌تر از کتاب واقعی! دوست من موفق شده بود یک سری چند هزار تایی از این «کتاب‌های دکوری» را ظرف چند روز بفروشد. بعد هم وقتی جنس‌ها تمام شده بود و در پاسخگویی حجم بسیار درخواست ‌مشتریان عاجز مانده بود، دلش به حال اهالی کتاب سوخته بود و یاد من افتاده بود.
اول صبح من مانده بودم و یک غمباد بزرگ. یعنی بسیاری از مردم ما حاضرند «چیزی» را بخرند که شبیه کتاب است و اتفاقاً بسیار هم گران‌ است اما کتاب نخرند. واقعاً پارادوکس عجیبی بود.
اما این وارونگی موقعی در ذهنم حل شد که دیدم نه تنها در این مورد، بلکه تقریباً در همه موارد، صنعتی به نام «جلو پنجره‌سازی» رونق گرفته است. صنعت بزرگی برای فریب «دیگری» در مورد زندگی‌‌ای که فقط برای خود ماست. بسیاری از ما دوست داریم جلوپنجره دلفریبی داشته باشیم. دکوری پرشکوه و توخالی، درست مثل کتاب‌های مقوایی. به هر دری می‌زنیم تا خودرویی جدیدتر، وسایل خانه‌ای باکلاس‌تر، لباسی گرانتر و ... از آنچه که واقعاً داریم داشته باشیم. زیر سخت‌ترین قرض‌ها، وام‌‌ها و قسط‌ها می‌رویم تا دکوری زیباتر، باشکوه‌تر و مجلل‌تر از خود برای دیگران نمایش دهیم. غافل از اینکه ما برای نمایش به این دنیا نیامده‌ایم. ما به این دنیا نیامده‌ایم که به خودمان زجر و سختی بدهیم تا دیگران فکر کنند از آنچه هستیم «مثلاً» بهتر زندگی می‌کنیم.
هزاران عنوان کتاب در شمارگان‌های هزار و پانصدتایی، سال‌ها در قفسهء کتابفروشی‌ها خاک می‌خورند اما چند هزار کتاب‌ توخالی مقوایی ظرف دو روز تمام می‌شوند. شاید برای اینکه عادت کرده‌ایم از هر چیزی تنها «دکور» بسازیم. دکوری از فرهنگ، دکوری از اقتصاد، دکوری از اجتماع یا -زبانم لال- دکوری از سیاست!

عبدالله مقدمی/روزنامه همشهری


⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith


دیوید به یکی از مومنان بار پرستی به نام سام گفت : "اما سام الان نود سال از زمانی که جان گفت بر میگردد گذشته ، او مرتب قول میدهد اما نمیاید ،ایا نود سال انتظار زمان درازی نیست ؟؟
سام چشم از زمین برداشت و به من نگاه کرد « اگر شما میتوانید دو هزار سال منتظر عیسی مسیح باشید و او نیاید ، من هم میتوانم بیشتر از نود سال منتظر جان باشم »

#پندار_خدا
#ریچارد_داوکینز

صفحه 167


⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith


بار پرستی یک نمونه معاصر جالب است که سر براوردن ادیان از هیچ را نشان میدهد این ایین بویژه گویای چهار درس درباره منشاء ادیان به طور کلی است :
نخست سرعت خیره کننده شکل گیر ی ایین هاست ، دوم سرعت زوال خاطره منشاء شکل گیری دین است . درس سوم برگرفته از ایجاد ایین های بار پرستی مستقل از یکدیگر در جزیره هاست . چهارم ایین های بار پرستی نه تنها با یکدیگر مشابهت دارند بلکه شبیه دین های قدیمی تر نیز هستند .

#پندار_خدا
#ریچارد_داوکینز

صفحه 168

⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith