@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#شاهنامه
داستان چهل و دوم
#رستم_و_سهراب 4
آن شب رستم ، سهراب را دید که در کنار ژنده رزم نشسته. ژنده رزم بیرون آمد و رستم را دید ولی رستم با یک ضربه مشت او را هلاک کرد. ژنده رزم فرزند شاه سمنگان بود . تهمینه او را همراه سهراب فرستاده بود که رستم را به سهراب نشان بدهد.
روز بعد سهراب، هجیر را با خود بالای بلندی بردو از او درمورد درفش پهلوانان سپاه ایران یک به یک سوال کرد. وقتی به درفش اژدها پیکر رستم که بر نوک آن شیری زرین نصب شده بود رسید ؛ هجیر گفت شنیده ام از چین به تازگی پهلوانی نزد کاوس آمده و نام او را نمی دانم . سهراب در دل غمگین شد زیرا نام رستم را نشنید اما نشانی های صاحب درفش اژدها پیکر را از مادرش شنیده بود ولی میخواست سخن شیرین را از دهان هجیر بشنود. هجیر که می دانست آن درفش رستم است به سهراب دروغ می گفت به خیال خودش نکند سهراب به ناگاه بر رستم بتازد و اگر رستم کشته شود ایران یاوری نخواهد داشت. سهراب از بلندی پایین آمد ، اما امید از یافتن رستم عاقبت کمر به جنگ بست و بر اسب نشست و تا قلب سپاه کاوس تاخت چون به چادر کاوس رسید هفتاد میخ از چادر برکندو نیمی از سراپرده او را بهم ریخت. رستم پابر رخش زد و در برابر سهراب قرار گرفت.
منبع: گفتار شورانگیز فردوسی
به کوشش : سهراب چمن آرا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#شاهنامه
داستان چهل و دوم
#رستم_و_سهراب 4
آن شب رستم ، سهراب را دید که در کنار ژنده رزم نشسته. ژنده رزم بیرون آمد و رستم را دید ولی رستم با یک ضربه مشت او را هلاک کرد. ژنده رزم فرزند شاه سمنگان بود . تهمینه او را همراه سهراب فرستاده بود که رستم را به سهراب نشان بدهد.
روز بعد سهراب، هجیر را با خود بالای بلندی بردو از او درمورد درفش پهلوانان سپاه ایران یک به یک سوال کرد. وقتی به درفش اژدها پیکر رستم که بر نوک آن شیری زرین نصب شده بود رسید ؛ هجیر گفت شنیده ام از چین به تازگی پهلوانی نزد کاوس آمده و نام او را نمی دانم . سهراب در دل غمگین شد زیرا نام رستم را نشنید اما نشانی های صاحب درفش اژدها پیکر را از مادرش شنیده بود ولی میخواست سخن شیرین را از دهان هجیر بشنود. هجیر که می دانست آن درفش رستم است به سهراب دروغ می گفت به خیال خودش نکند سهراب به ناگاه بر رستم بتازد و اگر رستم کشته شود ایران یاوری نخواهد داشت. سهراب از بلندی پایین آمد ، اما امید از یافتن رستم عاقبت کمر به جنگ بست و بر اسب نشست و تا قلب سپاه کاوس تاخت چون به چادر کاوس رسید هفتاد میخ از چادر برکندو نیمی از سراپرده او را بهم ریخت. رستم پابر رخش زد و در برابر سهراب قرار گرفت.
منبع: گفتار شورانگیز فردوسی
به کوشش : سهراب چمن آرا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
اصطلاح "گاو بندی" به این معناست که دو یا چند نفر در منافع نامشروعی با هم شریک شوند حال بینم این اصطلاح از کجا آمده است.
عبارت "گاو بندی" در لغت به معنی استفاده از گاو نر برای شخم زدن و زراعت است به این ترتیب که یک جفت گاو نر را به خیش می بستند و با کمک آنها زمین کشاورزی را برای کشت آماده می کردند.
در زمان گذشته تمام زمین های کشاورزی یک منطقه، زیر نظر یک مالک بزرگ قرار داشت و این مالک یا ارباب، مباشرانی داشت که وظیفه شان اجاره دادن زمین ها به کشاورزان بود. این کشاورزان دو دسته بودند، دسته ای اول کشاورزان محلی، که در همان ناحیه ساکن بودند و دیگری خوش نشین ها که از مناطق دیگر می آمدند و برای یک سال زمین را اجاره می کردند و بعد از حصول سود به روستا و ناحیه خود بر می گشتند.
بعضی وقتها مباشران برای بدست آوردن سود بیشتر ترجیح می دادند با خوش نشین ها وارد معامله شوند چون آنها از وضعیت و مساحت زمین مطلع نبودند و همچنین بعد از پایان قرارداد نیز به ناحیه خود می رفتند پس مباشران با آنها شریک می شدند و کشاورزان محلی را نادیده می گرفتند ، برای همین کشاورزان محلی که شاهد این وضعیت بودند می گفتند فلان مباشر با فلان خوش نشین تبانی یا گاو بندی کرده است، یعنی زمین کشاورزی را برای کشت آماده کرده است. این اصطلاح به تدریج گسترش یافت و حتی از دایره کشاورزی هم خارج شد و وارد کارها و صنعت های دیگر شد.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
اصطلاح "گاو بندی" به این معناست که دو یا چند نفر در منافع نامشروعی با هم شریک شوند حال بینم این اصطلاح از کجا آمده است.
عبارت "گاو بندی" در لغت به معنی استفاده از گاو نر برای شخم زدن و زراعت است به این ترتیب که یک جفت گاو نر را به خیش می بستند و با کمک آنها زمین کشاورزی را برای کشت آماده می کردند.
در زمان گذشته تمام زمین های کشاورزی یک منطقه، زیر نظر یک مالک بزرگ قرار داشت و این مالک یا ارباب، مباشرانی داشت که وظیفه شان اجاره دادن زمین ها به کشاورزان بود. این کشاورزان دو دسته بودند، دسته ای اول کشاورزان محلی، که در همان ناحیه ساکن بودند و دیگری خوش نشین ها که از مناطق دیگر می آمدند و برای یک سال زمین را اجاره می کردند و بعد از حصول سود به روستا و ناحیه خود بر می گشتند.
بعضی وقتها مباشران برای بدست آوردن سود بیشتر ترجیح می دادند با خوش نشین ها وارد معامله شوند چون آنها از وضعیت و مساحت زمین مطلع نبودند و همچنین بعد از پایان قرارداد نیز به ناحیه خود می رفتند پس مباشران با آنها شریک می شدند و کشاورزان محلی را نادیده می گرفتند ، برای همین کشاورزان محلی که شاهد این وضعیت بودند می گفتند فلان مباشر با فلان خوش نشین تبانی یا گاو بندی کرده است، یعنی زمین کشاورزی را برای کشت آماده کرده است. این اصطلاح به تدریج گسترش یافت و حتی از دایره کشاورزی هم خارج شد و وارد کارها و صنعت های دیگر شد.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
صبر معنیش این نیست
که بتونی منتظر بمونی
صبر یعنی اینکه بتونی،
موقع انتظار
نگرش خوب و مثبتت رو
حفظ کنی...
#قدرت_صبر
#ام_جی_ریان
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
که بتونی منتظر بمونی
صبر یعنی اینکه بتونی،
موقع انتظار
نگرش خوب و مثبتت رو
حفظ کنی...
#قدرت_صبر
#ام_جی_ریان
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
#به_بهانه_روز_جهانی_زبان_مادری
بی گمان زبان، پیاله فرهنگ مردمی است که با آن زبان سخن میگویندو به وسیله آن با دنیای پیرامونشان وارد کنش میشوند، پدیدهای است که همچون موجودی جاندار با مردمان خود زندگی میکند، آنها را در بازگو کردن احساس، اندیشه ها و دنیایشان یاری میدهد، در کنارشان رشد میکند، میبالد، دگرگون میشود و تحول پیدا میکند و حتی گاهی میمیرد. مرگ هر زبان به معنای مرگ گوشهای از فرهنگ بشری است، مرگ تاریخ، هویت، روان و مرگ آدمی است در کنش با دنیای پیرامونش!
از آنجایی که حق آموزش به زبان مادری، در بسیاری از اسناد و معاهدات حقوق بشری مانند منشور زبان مادری، اعلامیه جهانی حقوق زبانی، بندهای ۳ و ۴ ماده ۴ اعلامیه حقوق اشخاص متعلق به اقلیتهای قومی، ملی، زبانی و مذهبی، ماده ۳۰ کنوانسیون حقوق کودک، ماده ۲۷ میثاق بینالمللی حقوق مدنی و سیاسی مورد تأکید فراوان قرار گرفته است اما در ایران با آنکه به گونه اساسی و رسمی و قانونی به چنین حقی که بازتابش در اصل پانزدهم قانون نیم بند اساسی و آنهم با اقلیت نام نهادن زبانهای دیگر در حالیکه فراوانی آنها بی شماربوده است و اساساً ساختار فرهنگ و مرزهای جغرافیایی ایران با گوناگونی فرهنگهای قومی و زبانی آن در هم تنیده و همچنین خاستگاه همسان این زبانها با زبان فارسی و کنش این زبانها در طول تاریخ با زبانی که آن را زبان رسمی نامیده اند، سبب غنی تر شدن این زبان شده، خلاصه میشود، به قدری بی اهمیت و کمرنگ بوده است که در تمام این سالها نه تنها پرداختن به چنین قانون پر پرسشی را در راستای آموزش در مدارس و نظام آموزشی که هر روز نسکهای درسی کودکان این سرزمین را به ویژه در دوران نخستین آموزش رسمی آنها دگرگون کرده اند ، بل به دلیل تأکید گسترده به انجام کلیه امور اداری و تحصیلی به زبان فارسی و حتی مزیت دانستن گفتگو با این زبان و ایجاد نوعی برتری کاذب به دلیل دانستن این زبان و آنهم بدون وجود لهجه، نه تنها سبب فاصله گرفتن و جدایی اقوام به دلیل کنشهای زباندانان زبان رسمی بی لهجه با آنان شده، شاهد بازماندن از ادامه تحصیل کودکانی بوده ایم که عدم هماهنگی خانواده شان به دلیل عدم آشنایی با زبان فارسی و به طبع عدم توانایی در یاری و همراهی کودکانشان و همچنین عدم یاری و همراهی نظام آموزشی با کودکانی که تا سن 7 سالگی دنیای زیبا و کودکانه ای فارغ از چنین جبری داشته اند و تخریب رویاها و نابودی کاخ آرزوهایشان در مواجهه با زبانی نو که در نگارش املا و انشایش لنگ میزنند، نه تنها دنیای کودکانه آنان را به یکباره ویران کرده بلکه سبب محروم ماندن کشور از شناسایی و بالندگی چنین نخبگانی شده و آسیبهای فراوان روانی جبران ناپذیری را در گذر زمان به آنها تحمیل کرده است.
#مریم_وفایی
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
#به_بهانه_روز_جهانی_زبان_مادری
بی گمان زبان، پیاله فرهنگ مردمی است که با آن زبان سخن میگویندو به وسیله آن با دنیای پیرامونشان وارد کنش میشوند، پدیدهای است که همچون موجودی جاندار با مردمان خود زندگی میکند، آنها را در بازگو کردن احساس، اندیشه ها و دنیایشان یاری میدهد، در کنارشان رشد میکند، میبالد، دگرگون میشود و تحول پیدا میکند و حتی گاهی میمیرد. مرگ هر زبان به معنای مرگ گوشهای از فرهنگ بشری است، مرگ تاریخ، هویت، روان و مرگ آدمی است در کنش با دنیای پیرامونش!
از آنجایی که حق آموزش به زبان مادری، در بسیاری از اسناد و معاهدات حقوق بشری مانند منشور زبان مادری، اعلامیه جهانی حقوق زبانی، بندهای ۳ و ۴ ماده ۴ اعلامیه حقوق اشخاص متعلق به اقلیتهای قومی، ملی، زبانی و مذهبی، ماده ۳۰ کنوانسیون حقوق کودک، ماده ۲۷ میثاق بینالمللی حقوق مدنی و سیاسی مورد تأکید فراوان قرار گرفته است اما در ایران با آنکه به گونه اساسی و رسمی و قانونی به چنین حقی که بازتابش در اصل پانزدهم قانون نیم بند اساسی و آنهم با اقلیت نام نهادن زبانهای دیگر در حالیکه فراوانی آنها بی شماربوده است و اساساً ساختار فرهنگ و مرزهای جغرافیایی ایران با گوناگونی فرهنگهای قومی و زبانی آن در هم تنیده و همچنین خاستگاه همسان این زبانها با زبان فارسی و کنش این زبانها در طول تاریخ با زبانی که آن را زبان رسمی نامیده اند، سبب غنی تر شدن این زبان شده، خلاصه میشود، به قدری بی اهمیت و کمرنگ بوده است که در تمام این سالها نه تنها پرداختن به چنین قانون پر پرسشی را در راستای آموزش در مدارس و نظام آموزشی که هر روز نسکهای درسی کودکان این سرزمین را به ویژه در دوران نخستین آموزش رسمی آنها دگرگون کرده اند ، بل به دلیل تأکید گسترده به انجام کلیه امور اداری و تحصیلی به زبان فارسی و حتی مزیت دانستن گفتگو با این زبان و ایجاد نوعی برتری کاذب به دلیل دانستن این زبان و آنهم بدون وجود لهجه، نه تنها سبب فاصله گرفتن و جدایی اقوام به دلیل کنشهای زباندانان زبان رسمی بی لهجه با آنان شده، شاهد بازماندن از ادامه تحصیل کودکانی بوده ایم که عدم هماهنگی خانواده شان به دلیل عدم آشنایی با زبان فارسی و به طبع عدم توانایی در یاری و همراهی کودکانشان و همچنین عدم یاری و همراهی نظام آموزشی با کودکانی که تا سن 7 سالگی دنیای زیبا و کودکانه ای فارغ از چنین جبری داشته اند و تخریب رویاها و نابودی کاخ آرزوهایشان در مواجهه با زبانی نو که در نگارش املا و انشایش لنگ میزنند، نه تنها دنیای کودکانه آنان را به یکباره ویران کرده بلکه سبب محروم ماندن کشور از شناسایی و بالندگی چنین نخبگانی شده و آسیبهای فراوان روانی جبران ناپذیری را در گذر زمان به آنها تحمیل کرده است.
#مریم_وفایی
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
مرگ هر زبان به معنای از دست رفتن مجموعه ای از فرهنگ،تاریخ و آداب است
برای حفظ زبان مادری بکوشیم
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
برای حفظ زبان مادری بکوشیم
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#شاهنامه
داستان چهل و سوم
#رستم_و_سهراب 5
سهراب کف بر کف زد و به رستم گفت ما دو پهلوانیم بیا تا جدا از میدان جنگ باهم نبرد کنیم . اکنون ای پهلوان تو پیر شده ای و عمر زیاد برتو ستم کرده . میدان جنگ دیگر جای تو نیست. تاب یک مشت من راهم نداری. رستم چون سخنان سهراب را شنید بدو گفت نرم ، این جوانمرد! نرم، آرام باش!
به پیری بسی دیدم آوردگاه
بسی بر زمین پست کردم سپاه
لحظه ای صبر کن تا مرا در جنگ ببینی . نمیدانم تو به ترکان نمی مانی . در ایران نیز چون تو ندیده ام. این سخنان رستم دل سهراب را لرزاند. وگفت ای پهلوان سخنی می پرسم راست بگو نژاد تو از کیست . بگو ومرا شاد کن.
من ایدون گمانم که تو رستمی
گر از تخمه ناور نیرمی
چنین داد پاسخ که رستم نیم
هم از تخمه سام نیرم نیم
که او پهلوانیست و من کهترم
نه با تخت و گاهم نه با افسرم
از امید سهراب شد نا امید
برو تیره شد روز سپید
هر دو پهلوان نیزه کوتاهی به جنگ آورده بر هم تاختند. نیزه ها شکسته شد. دست به شمشیر بردند آنقدر بر سپرها کوفتند که تیغ ریز ریز شد. زره هایشان از هم
گسست . اسب ها از کار ماندند. خسته و با تن پر عرق از هم دور شدند .
منبع: گفتار شورانگیز فردوسی
به کوشش : سهراب چمن آرا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#شاهنامه
داستان چهل و سوم
#رستم_و_سهراب 5
سهراب کف بر کف زد و به رستم گفت ما دو پهلوانیم بیا تا جدا از میدان جنگ باهم نبرد کنیم . اکنون ای پهلوان تو پیر شده ای و عمر زیاد برتو ستم کرده . میدان جنگ دیگر جای تو نیست. تاب یک مشت من راهم نداری. رستم چون سخنان سهراب را شنید بدو گفت نرم ، این جوانمرد! نرم، آرام باش!
به پیری بسی دیدم آوردگاه
بسی بر زمین پست کردم سپاه
لحظه ای صبر کن تا مرا در جنگ ببینی . نمیدانم تو به ترکان نمی مانی . در ایران نیز چون تو ندیده ام. این سخنان رستم دل سهراب را لرزاند. وگفت ای پهلوان سخنی می پرسم راست بگو نژاد تو از کیست . بگو ومرا شاد کن.
من ایدون گمانم که تو رستمی
گر از تخمه ناور نیرمی
چنین داد پاسخ که رستم نیم
هم از تخمه سام نیرم نیم
که او پهلوانیست و من کهترم
نه با تخت و گاهم نه با افسرم
از امید سهراب شد نا امید
برو تیره شد روز سپید
هر دو پهلوان نیزه کوتاهی به جنگ آورده بر هم تاختند. نیزه ها شکسته شد. دست به شمشیر بردند آنقدر بر سپرها کوفتند که تیغ ریز ریز شد. زره هایشان از هم
گسست . اسب ها از کار ماندند. خسته و با تن پر عرق از هم دور شدند .
منبع: گفتار شورانگیز فردوسی
به کوشش : سهراب چمن آرا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
ما دانش توسعه نداریم
منابع ارزي در اختيار ايران از سال ١٣٣٨ تا ١٣٩٤ شمسي، ۳۰۶۰ ميليارد دلار بوده است.
کرهجنوبي ؛تنها با يکپنجم اين مقدار منابع به کره امروز تبديل شد.
جز اين ٤٨٩ ميليارد دلار نيز از منابع خارجي استفاده کردهايم.
ما بههيچوجه کمبود منابع نداشتهايم. ما اتلاف و اسراف منابع داشته و داريم.
اتلاف منابع يعني اينکه در کشور ٥٤ فرودگاه وجود دارد که فقط سهتاي آنها توجيه اقتصادي دارند.
همه دولتها در طول اين مدت تصور کردهاند اگر پروژه اجرا کنيم کشور را درست کردهايم و اين يعني دانش توسعه در دولتهاي ما وجود نداشته است.
ما پيشگام برنامه ريزي در آسيا بودهايم.
از سال ١٩٤٨ اين کار را شروع کردهايم
يعني پنج سال زودتر از چين و ١٤ سال زودتر از کرهجنوبي و ١٨ سال زودتر از مالزي.
#محمد_بحرینیان
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
ما دانش توسعه نداریم
منابع ارزي در اختيار ايران از سال ١٣٣٨ تا ١٣٩٤ شمسي، ۳۰۶۰ ميليارد دلار بوده است.
کرهجنوبي ؛تنها با يکپنجم اين مقدار منابع به کره امروز تبديل شد.
جز اين ٤٨٩ ميليارد دلار نيز از منابع خارجي استفاده کردهايم.
ما بههيچوجه کمبود منابع نداشتهايم. ما اتلاف و اسراف منابع داشته و داريم.
اتلاف منابع يعني اينکه در کشور ٥٤ فرودگاه وجود دارد که فقط سهتاي آنها توجيه اقتصادي دارند.
همه دولتها در طول اين مدت تصور کردهاند اگر پروژه اجرا کنيم کشور را درست کردهايم و اين يعني دانش توسعه در دولتهاي ما وجود نداشته است.
ما پيشگام برنامه ريزي در آسيا بودهايم.
از سال ١٩٤٨ اين کار را شروع کردهايم
يعني پنج سال زودتر از چين و ١٤ سال زودتر از کرهجنوبي و ١٨ سال زودتر از مالزي.
#محمد_بحرینیان
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
آدمیزاد در کنار غریزههای تولید مثل و خوردن و آشامیدن دو علاقهی مفرط دیگه هم داره: سروصدا راه انداختن و گوش به حرف کسی ندادن.
میشه گفت آدمیزاد واقعا موجودیه که همیشه موقع صحبت، گوشش جای دیگهایه. اگه آدم عاقلی باشه، حقشه که این کار رو بکنه. آخه فقط به ندرت حرف حسابی از دهن کسی درمیآد.
چیزی که آدما با کمال میل بهش گوش میدن وعده و وعیده، تملق و چاپلوسیه، تعریف و تمجیده.
صلاحه که آدم همیشه سه درجه از حدی که خودش ممکن میدونه چاپلوسی کردناش رو غلیظ تر کنه.
#بعضیها_هیچوقت_نمیفهمن
#کورت_توخولسکی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
آدمیزاد در کنار غریزههای تولید مثل و خوردن و آشامیدن دو علاقهی مفرط دیگه هم داره: سروصدا راه انداختن و گوش به حرف کسی ندادن.
میشه گفت آدمیزاد واقعا موجودیه که همیشه موقع صحبت، گوشش جای دیگهایه. اگه آدم عاقلی باشه، حقشه که این کار رو بکنه. آخه فقط به ندرت حرف حسابی از دهن کسی درمیآد.
چیزی که آدما با کمال میل بهش گوش میدن وعده و وعیده، تملق و چاپلوسیه، تعریف و تمجیده.
صلاحه که آدم همیشه سه درجه از حدی که خودش ممکن میدونه چاپلوسی کردناش رو غلیظ تر کنه.
#بعضیها_هیچوقت_نمیفهمن
#کورت_توخولسکی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
🔺دراویش از #یاهو تا #عملیات_داعشی؟!
✍️ احسان محمدی
دراویش در ذهن ما عموما" مردان کهنسال و ریش بلند و ژنده پوشی هستند که کشکول و تبرزین بر دوش و یاهو، یاهو گویان روزی اندکی می جویند و صد تن از آنها بر گلیمی بخسبند. آرام و بی آزار. حتی نقاشی شان را در ساندویچی ها دیده ایم که قلیان به لب به دنیای فانی می نگرند. همین!
اما چند وقتی است که آنها را چماق به دست و سنگ در پنجه و در حال زد و خورد با نیروهای انتظامی روایت می کنند و از دیشب حمله انتحاری با اتوبوس و پراید و کشتن چند نفر را به حساب آنها نوشتند.
#درویش و حمله انتحاری؟! درویش و محله اعیان نشین #پاسداران؟ درویش و خون و خونریزی؟! درویش و بی طاقتی؟
چه بر سر این مملکت آمده که خبر مرگ به جیره روزمره مان تبدیل شده؟! که هم درویشش فریاد #الله_اکبر سر می دهد هم سربازش، هم معترض خیابانی لااله الا الله می گوید و هم بازجو و زندانبانش...
من چیز زیادی در مورد فرقه ها و باورهای دینی نوظهور یا چنان که می گویند انحرافی و ضاله نمی دانم فقط از بچگی در گوش ما خواندند که #دین برای سعادت بشر آمده. که انسان را به خوشبختی کامل برساند.
#خاورمیانه خاستگاه بسیاری از ادیان و تقریبا" تمام پیامبران است، خیر سرش یک روز بدون خون و خونریزی ندارد، سعادت بشری پیشکش! اصلا" اگر باور داریم خدا یکی است، چرا برای اثباتش حتما" باید خرخره هم را بجویم؟ وقتش نرسیده در تعریف دین و دینداری و دین داران تجدیدنظر شود؟!
🔺 اما داستان دراویش گنابادی
اگر فکر می کنید #نورعلی_تابنده که درویشان گنابادی او را #مجذوب_علیشاه لقب داده اند و گفته بودند اگر حکومت قصد دستگیری اش را داشته باشد تا پای جان می ایستند، یک درویش کشکول به دوش و تاریک دنیاست سخت در اشتباه هستید!
تابنده یک حقوقدان ۹۰ ساله و دانش آموخته فرانسه است. قبل از انقلاب وکیل #آیت_الله_پسندیده برادر امام خمینی(ره) و #آیت_الله_طاهری بوده و نویسنده کتاب های متعدد از جمله #اسلام_دین_شمشیر_نیست بوده و ...
اگر فکر می کنید او قوانین و مقررات حکومتی را نمی داند اشتباه می کنید. تابنده در اوایل انقلاب معاون وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، مدیر سازمان حج و زیارت و جتی #معاون_وزارت_دادگستری این نظام بوده! چه اتفاقی افتاده است که هواداران او از درویشی به خشونت رو می آورند؟
حمله با اتوبوس و پراید به مردم تازه شدن یک زخم است. در عاشورای ۸۸ هم این اتفاق افتاد. دو وانت #نیروی_انتظامی چند نفر را زیر گرفتند و گریختند. اعلام شد که ماشین را منافقان سرقت کرده اند و جنایت را انجام داده اند اما با وجود دهها دوربین امنیتی و ترافیکی در شهر هنوز گزارشی روشن از چگونگی ماجرا و عاقبت سرنشیان و آن خودروها منتشر نشد.
وقتی دیشب فیلم و خبر حمله خودرویی را شنیدم تنم لرزید. چه خشم متراکمی زیر پوست این کشور است... هی بگویید ایران امکان ندارد سوریه بشود!!
از شب گذشته برخی در شبکه های اجتماعی حتی خوشحال شده اند از حمله انتحاری با اتوبوس و پراید! افزایش #خشونت تا این حد خوشحالی دارد؟ کم خون دیده ایم؟ کم جنازه دفن کرده ایم؟ کم مادرهای این سرزمین عکس جوان به دست به قبرستان ها رفته اند؟!
اینکه دراویشی که به خدا و قرآن و اصول دین و ... اعتقاد دارند تا چه اندازه برای نظام خطرناک هستند که تحمل نمی شوند را نمی دانم اما بروز این همه تنش و تشنج در یک جامعه نشان دهنده عدم سلامت آن است. واقعا" نمی شد این ماجرا را با مدارا، با صبوری، با ریش سفیدی عقلا حل کرد و حتما" باید خون ریخته می شد و گاز اشک آور پاسداران را غرق در خود می کرد و ...؟ لابد نمی شد!
این کشور آرامش می خواهد. لبخند و امید می خواهد. نان می خواهد. این چیزها هم با باتوم و گاز اشک آور و شکستن شیشه بانک ها و حمله با اتوبوس و پراید به نیروی انتظامی به دست نمی آید... بزرگان وطن داد کنید. عقل را جایگزین شعار کنید. شعور را بنشانید جای شور... پیش از آنکه دیر شود.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
🔺دراویش از #یاهو تا #عملیات_داعشی؟!
✍️ احسان محمدی
دراویش در ذهن ما عموما" مردان کهنسال و ریش بلند و ژنده پوشی هستند که کشکول و تبرزین بر دوش و یاهو، یاهو گویان روزی اندکی می جویند و صد تن از آنها بر گلیمی بخسبند. آرام و بی آزار. حتی نقاشی شان را در ساندویچی ها دیده ایم که قلیان به لب به دنیای فانی می نگرند. همین!
اما چند وقتی است که آنها را چماق به دست و سنگ در پنجه و در حال زد و خورد با نیروهای انتظامی روایت می کنند و از دیشب حمله انتحاری با اتوبوس و پراید و کشتن چند نفر را به حساب آنها نوشتند.
#درویش و حمله انتحاری؟! درویش و محله اعیان نشین #پاسداران؟ درویش و خون و خونریزی؟! درویش و بی طاقتی؟
چه بر سر این مملکت آمده که خبر مرگ به جیره روزمره مان تبدیل شده؟! که هم درویشش فریاد #الله_اکبر سر می دهد هم سربازش، هم معترض خیابانی لااله الا الله می گوید و هم بازجو و زندانبانش...
من چیز زیادی در مورد فرقه ها و باورهای دینی نوظهور یا چنان که می گویند انحرافی و ضاله نمی دانم فقط از بچگی در گوش ما خواندند که #دین برای سعادت بشر آمده. که انسان را به خوشبختی کامل برساند.
#خاورمیانه خاستگاه بسیاری از ادیان و تقریبا" تمام پیامبران است، خیر سرش یک روز بدون خون و خونریزی ندارد، سعادت بشری پیشکش! اصلا" اگر باور داریم خدا یکی است، چرا برای اثباتش حتما" باید خرخره هم را بجویم؟ وقتش نرسیده در تعریف دین و دینداری و دین داران تجدیدنظر شود؟!
🔺 اما داستان دراویش گنابادی
اگر فکر می کنید #نورعلی_تابنده که درویشان گنابادی او را #مجذوب_علیشاه لقب داده اند و گفته بودند اگر حکومت قصد دستگیری اش را داشته باشد تا پای جان می ایستند، یک درویش کشکول به دوش و تاریک دنیاست سخت در اشتباه هستید!
تابنده یک حقوقدان ۹۰ ساله و دانش آموخته فرانسه است. قبل از انقلاب وکیل #آیت_الله_پسندیده برادر امام خمینی(ره) و #آیت_الله_طاهری بوده و نویسنده کتاب های متعدد از جمله #اسلام_دین_شمشیر_نیست بوده و ...
اگر فکر می کنید او قوانین و مقررات حکومتی را نمی داند اشتباه می کنید. تابنده در اوایل انقلاب معاون وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، مدیر سازمان حج و زیارت و جتی #معاون_وزارت_دادگستری این نظام بوده! چه اتفاقی افتاده است که هواداران او از درویشی به خشونت رو می آورند؟
حمله با اتوبوس و پراید به مردم تازه شدن یک زخم است. در عاشورای ۸۸ هم این اتفاق افتاد. دو وانت #نیروی_انتظامی چند نفر را زیر گرفتند و گریختند. اعلام شد که ماشین را منافقان سرقت کرده اند و جنایت را انجام داده اند اما با وجود دهها دوربین امنیتی و ترافیکی در شهر هنوز گزارشی روشن از چگونگی ماجرا و عاقبت سرنشیان و آن خودروها منتشر نشد.
وقتی دیشب فیلم و خبر حمله خودرویی را شنیدم تنم لرزید. چه خشم متراکمی زیر پوست این کشور است... هی بگویید ایران امکان ندارد سوریه بشود!!
از شب گذشته برخی در شبکه های اجتماعی حتی خوشحال شده اند از حمله انتحاری با اتوبوس و پراید! افزایش #خشونت تا این حد خوشحالی دارد؟ کم خون دیده ایم؟ کم جنازه دفن کرده ایم؟ کم مادرهای این سرزمین عکس جوان به دست به قبرستان ها رفته اند؟!
اینکه دراویشی که به خدا و قرآن و اصول دین و ... اعتقاد دارند تا چه اندازه برای نظام خطرناک هستند که تحمل نمی شوند را نمی دانم اما بروز این همه تنش و تشنج در یک جامعه نشان دهنده عدم سلامت آن است. واقعا" نمی شد این ماجرا را با مدارا، با صبوری، با ریش سفیدی عقلا حل کرد و حتما" باید خون ریخته می شد و گاز اشک آور پاسداران را غرق در خود می کرد و ...؟ لابد نمی شد!
این کشور آرامش می خواهد. لبخند و امید می خواهد. نان می خواهد. این چیزها هم با باتوم و گاز اشک آور و شکستن شیشه بانک ها و حمله با اتوبوس و پراید به نیروی انتظامی به دست نمی آید... بزرگان وطن داد کنید. عقل را جایگزین شعار کنید. شعور را بنشانید جای شور... پیش از آنکه دیر شود.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
#برشیازکتاب #پندارخدا
قمارباز پاسکال
ِبِلز پاسکال، رياضيدان بزرگ فرانسوی، میانديشيد که هرقدر هم بخت شرط بندی روی وجود خدا اندک باشد، جريمه ی اشتباه حدس زدن از آن هم افزون تر است. بهتر است به خدا اعتقاد داشته باشيد، چون اگر اعتقادتان درست باشد سعادت ابدی نصيبتان میشود، و اگر برخطا باشيد هيچ تفاوتی ايجاد نمیکند. از سوی ديگر، اگر به خدا اعتقاد نداشته باشيد و از قضا برخطا باشيد، دچار عذاب ابدی میشويد. در حالی که اگر بی اعتقادیتان درست باشد هيچ تفاوتی ايجاد نمیکند. تصميم گيری در چنين شرايطی جای تأمل ندارد. به خدا اعتقاد داشته باشيد.
اما، در اين برهان نکته ای بس غريب است. اعتقاد يا باور داشتن چيزی نيست که شما بتوانيد آن را مثل يک سياست اتخاذ کنيد. دست کم، چيزی نيست که من بتوانم به طور ارادی درباره اش تصميم بگيرم. من میتوانم تصميم بگيرم که به کليسا بروم، يا تصميم بگيرم که وردی را زمزمه کنم، يا میتوانم تصميم بگيرم که دست بر روی انجيل بگذارم و سوگند بخورم که کلمه به کلمه ی آن را قبول دارم. اما هيچ يک از اين تصميم ها حقيقتًا موجب اعتقاد من به خدا نمیشود. قمارباز پاسکال تنها میتواند برهان اعتقاد قلابی به خدا باشد. و در اين صورت بهتر است خدايی که مدعی اعتقاد به او هستيد از نوع خدايان همه دان يا عالم بمافی صدور نباشد. داگلاس آدامز در داستان مؤسسه ی کارآگاهی جهانی ديک ِجنتلی اين ايده ی چرند را به سخره میگيرد که اعتقاد يا باورداشتن چيزی است که شما میتوانيد درباره اش تصميم گيری کنيد. در اين داستان، ما با روبوتی به نام راهب برقی آشنا میشويم که نوعی ابزار صرفه جويی در کار است و با خريدن آن میتوان عمل «باور کردن را برايتان انجام دهد». مدل دولوکس اين روبوب به اين سبب توصيه میشود که «قادر به باور کردن چيزهايی است که مردم سالت ِليک سيتی هم باور نمیکنند».
در هر حال، چرا بايد به راحتی اين ايده را بپذيريم که برای خشنود کردن خدا، بايد به او معتقد باشيم؟ چه نکته ی خاصی در باور هست؟ آيا همين قدر محتمل نيست که خدا مهربانی، بخشندگی، يا تواضع را نيز پاداش دهد؟ يا صداقت؟ چه کنيم اگر خدا دانشمندی باشد که جستجوی صادقانه ی حقيقت را والاترين فضيلت بداند؟ آيا صانع عالم حتما بايد دانشمند باشد تا صداقت را بر صدر نشاند؟ از برتراند راسل پرسيدند اگر بميرد و خود را در محضر خدا بيابد، و خدا از او بپرسد که چرا به من اعتقاد نداشتی چه جوابی میدهد. راسل پاسخ داد: «فقدان شواهد کافی خدايا، فقدان شواهد کافی» (من غالبا گفتهام که اين پاسخی جاودانیه است). آيا خدا نبايد برای شکاکيت دليرانه ی راسل بسی بيش از شرط بندی زبونانه ی پاسکال احترام قائل شود؟ (بگذريم از صلح طلبی دليرانه ی راسل که در خلال جنگ اول جهانی موجب زندانی شدناش شد). و با اين که نمیدانيم خدا متمايل به کدام رويه است، اما برای شکست دادن قمارباز پاسکال بايد اين نکته را بدانيم. پاسکال ادعا نمیکند که قماربازش هيچ دانشی ورای شرط بندی ندارد. آيا میتوانيد شرط بنديد که خدا برای اعتقاد قلابی و فاقد صداقت (يا حتی اعتقاد صادقانه) بيش از شکاکيت صادقانه ارج قائل است؟
باز هم فرض کنيد که خدايی که پس از مرگتان با آن مواجه میشويد، َبعل [خدای باستانی کنعانيان] باشد و فرض کنيد که بعل هم به همان حسودی رقيب قديمیاش يهوه باشد. آيا بهتر نيست که پاسکال به جای شرط بندی روی يک خدای خاص، اصلا روی هيچ خدايی شرطبندی نکند؟ آيا با توجه به شمار فراوان خدايانی که میتوان رويشان شرط بندی کرد، کل منطق شرط بندی پاسکال زايل نمیشود؟ شايد پاسکال اين برهان را به شوخی مطرح کردهباشد، همانطور که من آنرا به شوخی رد میکنم. اما کسانی راديدهام، مثلا در جلسهی پرسش و پاسخ پس از يک سخنرانی، که جدا برهان قمارباز پاسکال را مؤيد باور به وجود خدا میدانند، و همين ارائهی طرح مختصری از اين برهان در اينجا را توجيه میکند.
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
#برشیازکتاب #پندارخدا
قمارباز پاسکال
ِبِلز پاسکال، رياضيدان بزرگ فرانسوی، میانديشيد که هرقدر هم بخت شرط بندی روی وجود خدا اندک باشد، جريمه ی اشتباه حدس زدن از آن هم افزون تر است. بهتر است به خدا اعتقاد داشته باشيد، چون اگر اعتقادتان درست باشد سعادت ابدی نصيبتان میشود، و اگر برخطا باشيد هيچ تفاوتی ايجاد نمیکند. از سوی ديگر، اگر به خدا اعتقاد نداشته باشيد و از قضا برخطا باشيد، دچار عذاب ابدی میشويد. در حالی که اگر بی اعتقادیتان درست باشد هيچ تفاوتی ايجاد نمیکند. تصميم گيری در چنين شرايطی جای تأمل ندارد. به خدا اعتقاد داشته باشيد.
اما، در اين برهان نکته ای بس غريب است. اعتقاد يا باور داشتن چيزی نيست که شما بتوانيد آن را مثل يک سياست اتخاذ کنيد. دست کم، چيزی نيست که من بتوانم به طور ارادی درباره اش تصميم بگيرم. من میتوانم تصميم بگيرم که به کليسا بروم، يا تصميم بگيرم که وردی را زمزمه کنم، يا میتوانم تصميم بگيرم که دست بر روی انجيل بگذارم و سوگند بخورم که کلمه به کلمه ی آن را قبول دارم. اما هيچ يک از اين تصميم ها حقيقتًا موجب اعتقاد من به خدا نمیشود. قمارباز پاسکال تنها میتواند برهان اعتقاد قلابی به خدا باشد. و در اين صورت بهتر است خدايی که مدعی اعتقاد به او هستيد از نوع خدايان همه دان يا عالم بمافی صدور نباشد. داگلاس آدامز در داستان مؤسسه ی کارآگاهی جهانی ديک ِجنتلی اين ايده ی چرند را به سخره میگيرد که اعتقاد يا باورداشتن چيزی است که شما میتوانيد درباره اش تصميم گيری کنيد. در اين داستان، ما با روبوتی به نام راهب برقی آشنا میشويم که نوعی ابزار صرفه جويی در کار است و با خريدن آن میتوان عمل «باور کردن را برايتان انجام دهد». مدل دولوکس اين روبوب به اين سبب توصيه میشود که «قادر به باور کردن چيزهايی است که مردم سالت ِليک سيتی هم باور نمیکنند».
در هر حال، چرا بايد به راحتی اين ايده را بپذيريم که برای خشنود کردن خدا، بايد به او معتقد باشيم؟ چه نکته ی خاصی در باور هست؟ آيا همين قدر محتمل نيست که خدا مهربانی، بخشندگی، يا تواضع را نيز پاداش دهد؟ يا صداقت؟ چه کنيم اگر خدا دانشمندی باشد که جستجوی صادقانه ی حقيقت را والاترين فضيلت بداند؟ آيا صانع عالم حتما بايد دانشمند باشد تا صداقت را بر صدر نشاند؟ از برتراند راسل پرسيدند اگر بميرد و خود را در محضر خدا بيابد، و خدا از او بپرسد که چرا به من اعتقاد نداشتی چه جوابی میدهد. راسل پاسخ داد: «فقدان شواهد کافی خدايا، فقدان شواهد کافی» (من غالبا گفتهام که اين پاسخی جاودانیه است). آيا خدا نبايد برای شکاکيت دليرانه ی راسل بسی بيش از شرط بندی زبونانه ی پاسکال احترام قائل شود؟ (بگذريم از صلح طلبی دليرانه ی راسل که در خلال جنگ اول جهانی موجب زندانی شدناش شد). و با اين که نمیدانيم خدا متمايل به کدام رويه است، اما برای شکست دادن قمارباز پاسکال بايد اين نکته را بدانيم. پاسکال ادعا نمیکند که قماربازش هيچ دانشی ورای شرط بندی ندارد. آيا میتوانيد شرط بنديد که خدا برای اعتقاد قلابی و فاقد صداقت (يا حتی اعتقاد صادقانه) بيش از شکاکيت صادقانه ارج قائل است؟
باز هم فرض کنيد که خدايی که پس از مرگتان با آن مواجه میشويد، َبعل [خدای باستانی کنعانيان] باشد و فرض کنيد که بعل هم به همان حسودی رقيب قديمیاش يهوه باشد. آيا بهتر نيست که پاسکال به جای شرط بندی روی يک خدای خاص، اصلا روی هيچ خدايی شرطبندی نکند؟ آيا با توجه به شمار فراوان خدايانی که میتوان رويشان شرط بندی کرد، کل منطق شرط بندی پاسکال زايل نمیشود؟ شايد پاسکال اين برهان را به شوخی مطرح کردهباشد، همانطور که من آنرا به شوخی رد میکنم. اما کسانی راديدهام، مثلا در جلسهی پرسش و پاسخ پس از يک سخنرانی، که جدا برهان قمارباز پاسکال را مؤيد باور به وجود خدا میدانند، و همين ارائهی طرح مختصری از اين برهان در اينجا را توجيه میکند.
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
مکن یار مکن یار مرو ای مه عیار
رخ فرخ خود را مپوشان به یکی بار
تو دریای الهی همه خلق چو ماهی
چو خشک آوری ای دوست بمیرند به ناچار
مگو با دل شیدا دگر وعده فردا
که بر چرخ رسیدست ز فردای تو زنهار
چو در دست تو باشیم ندانیم سر از پای
چو سرمست تو باشیم بیفتد سر و دستار
عطاهای تو نقدست شکایت نتوان کرد
ولیکن گله کردیم برای دل اغیار
مرا عشق بپرسید که ای خواجه چه خواهی
چه خواهد سر مخمور به غیر در خمار
سراسر همه عیبیم بدیدی و خریدی
زهی کاله پرعیب زهی لطف خریدار
ملوکان همه زربخش تویی خسرو سربخش
سر از گور برآورد ز تو مرده پیرار
ملالت نفزایید دلم را هوس دوست
اگر رهزندم جان ز جان گردم بیزار
چو ابر تو ببارید بروید سمن از ریگ
چو خورشید تو درتافت بروید گل و گلزار
ز سودای خیال تو شدستیم خیالی
کی داند چه شویم از تو چو باشد گه دیدار
همه شیشه شکستیم کف پای بخستیم
حریفان همه مستیم مزن جز ره هموار
#مولانا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
رخ فرخ خود را مپوشان به یکی بار
تو دریای الهی همه خلق چو ماهی
چو خشک آوری ای دوست بمیرند به ناچار
مگو با دل شیدا دگر وعده فردا
که بر چرخ رسیدست ز فردای تو زنهار
چو در دست تو باشیم ندانیم سر از پای
چو سرمست تو باشیم بیفتد سر و دستار
عطاهای تو نقدست شکایت نتوان کرد
ولیکن گله کردیم برای دل اغیار
مرا عشق بپرسید که ای خواجه چه خواهی
چه خواهد سر مخمور به غیر در خمار
سراسر همه عیبیم بدیدی و خریدی
زهی کاله پرعیب زهی لطف خریدار
ملوکان همه زربخش تویی خسرو سربخش
سر از گور برآورد ز تو مرده پیرار
ملالت نفزایید دلم را هوس دوست
اگر رهزندم جان ز جان گردم بیزار
چو ابر تو ببارید بروید سمن از ریگ
چو خورشید تو درتافت بروید گل و گلزار
ز سودای خیال تو شدستیم خیالی
کی داند چه شویم از تو چو باشد گه دیدار
همه شیشه شکستیم کف پای بخستیم
حریفان همه مستیم مزن جز ره هموار
#مولانا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
Telegram
attach 📎
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
فرزندان شما به حقيقت فرزندان شما نيستند؛ آنها دختران و پسران زندگي اند در سوداي خويش....آنها از كوچه وجود شما گذر مي كنند اما از شما نيستند، اگرچه با شمايند، به شما تعلق ندارند. عشق خود را بر آنها نثار كنيد، اما انديشه هايتان را براي خود نگه داريد. زيرا آنها را نيز براي خود انديشه اي ديگر است. جسم آنها را در خانهٔ خود مسكن دهيد اما روح آنان را آزاد گذاريد زيرا روح آنان در خانهٔ *فردا* زيست خواهد كرد كه شما حتي در رويا نمي توانيد به ديدار آن فردا برويد، ممكن است تلاش كنيد كه شبيه آنها باشيد اما مكوشيد كه آنان را مانند خود بار بياوريد زيرا زمان به عقب باز نخواهد گشت و با ديروز درنگ نخواهد كرد.
پيامبر
جبران خليل جبران
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
فرزندان شما به حقيقت فرزندان شما نيستند؛ آنها دختران و پسران زندگي اند در سوداي خويش....آنها از كوچه وجود شما گذر مي كنند اما از شما نيستند، اگرچه با شمايند، به شما تعلق ندارند. عشق خود را بر آنها نثار كنيد، اما انديشه هايتان را براي خود نگه داريد. زيرا آنها را نيز براي خود انديشه اي ديگر است. جسم آنها را در خانهٔ خود مسكن دهيد اما روح آنان را آزاد گذاريد زيرا روح آنان در خانهٔ *فردا* زيست خواهد كرد كه شما حتي در رويا نمي توانيد به ديدار آن فردا برويد، ممكن است تلاش كنيد كه شبيه آنها باشيد اما مكوشيد كه آنان را مانند خود بار بياوريد زيرا زمان به عقب باز نخواهد گشت و با ديروز درنگ نخواهد كرد.
پيامبر
جبران خليل جبران
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#دستفروش_آشنا
"خانمای گلم فقط همین یکی مونده بخرید خانمای گل!فروش پونزده بوده چون یکی مونده میدم ده!هم چراغ قوه است،هم پاور بانک،هم رادیو.. خانمای گلم کسی نخواست."
چند بار این جمله را تکرار می کند تا یکی از خانم ها می گوید:موبایلم را بزن ببینم شارژ می کنه!
همگی به دستفروش خیره شده ایم،اما بیش از هر چیز انگشت های کشیده اش نظرم را جلب می کند؛انگار می روم توی یک عالمه مه!می روم به خیلی قدیم ها..
زنداداش زنداداش!میدی از لاک قرمزت بزنم!با اصرار می خواهم لاک قرمزش را به من بدهد تا من هم مثل خودش ناخن هایم را قرمز کنم!با بی تفاوتی می گوید:بردار فقط حیف و میلش نکن!
من هم با شوق و ذوق ناخن هایم را قرمز می کنم و کیفور می شوم، زنداداشم هم مدام سوهان به ناخن هایش می کشد.این خوشی من خیلی طولانی نیست!فقط چند ساعت! قبل از آمدن آقاجون باید همه را پاک کنم و این کار همیشه با بغض همراه است و ناراحت کننده ترین کار دنیاست.اصلا این کارها برای ما قدغن است اما زنداداش هر کاری دلش بخواهد می کند.هیچکس جز برادرم دوستش ندارد،بی بی لعنتش می کند میگوید که ولگرد بوده و اگر ما هم درس نخوانیم ولگرد می شویم،مادرم با برادرم حرف نمی زند،من و خواهران کوچکترم هم زیاد سر در نمی آوریم اوضاع از چه قرار است،با آقاجون هم اصلا نمی شود حرف زد!فقط یک روز برادرم با او به خانه آمد و گفت ازدواج کرده است،بدون هیچ خواستگاری و عروسی و نقل پاشی!بدون اینکه ما فامیل زنداداش را حتی ببینیم.
همچنان #دستفروش_آشنا را نگاه می کنم که در شارژ کردن موبایل ناموفق است. هرچه تقلا می کند این دستگاه سه کاره جلوی مشتری کار نمی کند، با اطمینان می گوید:شارژ نداره،یادم رفته شارژش کنم وگرنه کارش عالیه!اگر مشتری هستی هشت هم بهت می دم!و مشتری موبایل به دست اصلا به او اهمیتی نمی دهد!
نگاهم را به او می دوزم و حسابی براندازش می کنم: قوزش درآمده و دندانهایش یکی در میان ریخته،خبری از آن ابروهای پیوند مشکی و پوست سفید و شفافش نیست،کمی لنگ هم می زند با چشم هایم تعقیبش می کنم و می بینم به واگن بعدی می رود،همزمان گوینده مترو می گوید:ایستگاه انقلاب..
هما دستم را می کشد:عمه چرا خشکت زده؟! باید پیاده بشیم،الانه که در بسته بشه!بجنب!
همهمه می شود و من زنداداش را گم می کنم!
_عمه کجا رو نگاه می کنی؟
دنبال اون دستفروشم!
_پاور بانکش که کار نمیکرد،خودم برات میخرم اینا کلاهبردارن.
حسابی یخ کرده ام،بغض می کنم برای هما،برای گذشته تلخ و سخت مان،اما می خورمش،روی اولین صندلی خالی ایستگاه می نشینم،نگران نگاهم می کند.کاش هیچوقت نفهمد:آن دستفروش که لنگ لنگان میان جمعیت گم شد،مادرش بود که یک ظهر جمعه هما را به من سپرد تا برود شیر خشک بخرد اما هیچوقت بازنگشت.
#مریم_بهادری
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#دستفروش_آشنا
"خانمای گلم فقط همین یکی مونده بخرید خانمای گل!فروش پونزده بوده چون یکی مونده میدم ده!هم چراغ قوه است،هم پاور بانک،هم رادیو.. خانمای گلم کسی نخواست."
چند بار این جمله را تکرار می کند تا یکی از خانم ها می گوید:موبایلم را بزن ببینم شارژ می کنه!
همگی به دستفروش خیره شده ایم،اما بیش از هر چیز انگشت های کشیده اش نظرم را جلب می کند؛انگار می روم توی یک عالمه مه!می روم به خیلی قدیم ها..
زنداداش زنداداش!میدی از لاک قرمزت بزنم!با اصرار می خواهم لاک قرمزش را به من بدهد تا من هم مثل خودش ناخن هایم را قرمز کنم!با بی تفاوتی می گوید:بردار فقط حیف و میلش نکن!
من هم با شوق و ذوق ناخن هایم را قرمز می کنم و کیفور می شوم، زنداداشم هم مدام سوهان به ناخن هایش می کشد.این خوشی من خیلی طولانی نیست!فقط چند ساعت! قبل از آمدن آقاجون باید همه را پاک کنم و این کار همیشه با بغض همراه است و ناراحت کننده ترین کار دنیاست.اصلا این کارها برای ما قدغن است اما زنداداش هر کاری دلش بخواهد می کند.هیچکس جز برادرم دوستش ندارد،بی بی لعنتش می کند میگوید که ولگرد بوده و اگر ما هم درس نخوانیم ولگرد می شویم،مادرم با برادرم حرف نمی زند،من و خواهران کوچکترم هم زیاد سر در نمی آوریم اوضاع از چه قرار است،با آقاجون هم اصلا نمی شود حرف زد!فقط یک روز برادرم با او به خانه آمد و گفت ازدواج کرده است،بدون هیچ خواستگاری و عروسی و نقل پاشی!بدون اینکه ما فامیل زنداداش را حتی ببینیم.
همچنان #دستفروش_آشنا را نگاه می کنم که در شارژ کردن موبایل ناموفق است. هرچه تقلا می کند این دستگاه سه کاره جلوی مشتری کار نمی کند، با اطمینان می گوید:شارژ نداره،یادم رفته شارژش کنم وگرنه کارش عالیه!اگر مشتری هستی هشت هم بهت می دم!و مشتری موبایل به دست اصلا به او اهمیتی نمی دهد!
نگاهم را به او می دوزم و حسابی براندازش می کنم: قوزش درآمده و دندانهایش یکی در میان ریخته،خبری از آن ابروهای پیوند مشکی و پوست سفید و شفافش نیست،کمی لنگ هم می زند با چشم هایم تعقیبش می کنم و می بینم به واگن بعدی می رود،همزمان گوینده مترو می گوید:ایستگاه انقلاب..
هما دستم را می کشد:عمه چرا خشکت زده؟! باید پیاده بشیم،الانه که در بسته بشه!بجنب!
همهمه می شود و من زنداداش را گم می کنم!
_عمه کجا رو نگاه می کنی؟
دنبال اون دستفروشم!
_پاور بانکش که کار نمیکرد،خودم برات میخرم اینا کلاهبردارن.
حسابی یخ کرده ام،بغض می کنم برای هما،برای گذشته تلخ و سخت مان،اما می خورمش،روی اولین صندلی خالی ایستگاه می نشینم،نگران نگاهم می کند.کاش هیچوقت نفهمد:آن دستفروش که لنگ لنگان میان جمعیت گم شد،مادرش بود که یک ظهر جمعه هما را به من سپرد تا برود شیر خشک بخرد اما هیچوقت بازنگشت.
#مریم_بهادری
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#شاهنامه
داستان چهل و چهارم
#رستم_و_سهراب 6
دو پهلوان کمی استراحت کردند تا اسبانشان آسوده شدند. بهم تیر باران نمودند اما هیچ کس زیان ندید . کمر یکدیگر را در سواری گرفتند ولی رستم که کوه را از زمین میکند نتوانست سهراب را تکان بدهد. سهراب دست بر گرز برد و بر شانه رستم کوبید. درد در دل تهمتن پیچید اما به روی خود نیاورد. رستم هم بر رخش زد و بر سپاه توران تاخت. سهراب نیز خود را بر سپاه ایران زد . سهراب گروهی از سپاه ایران را بکشت. اما رستم اندیشید که کاوس بی دفاع است و برگشت. چون بهم رسیدند رستم فریاد زد مگر باهم نمیجنگیدیم چرا مثل گرگ بر ایشان حمله بردی .
سهراب گفت سپاه توران هم بی گناهند ، تو اول به سوی ایشان رفتی. اینک بازگردیم و فردا سر به کشتی خواهیم نهاد. آن شب گیو به رستم گفت چگونه سهراب در حمله به لشکر ایران تمام پهلوانان را زخمی کرد و اما چنان که فرمان داده بودی سپاه جنگ آغاز نکرد وهیچ سواری حمله نبرد. رستم از سخنان گیو غمگین شد. و با او نزد کاوس رفت. آن شب رستم بعد از دیدار با کاوس رو به لشکرگاه خود حرکت کرد. زواره نزد رستم آمدو چون بر سفره نشست گفت ای برادر فردا هوشیار باش، چون من کشته شدم زاری نکنید و یک تن از شما به میدان نروید هیچ کس با تورانیان نجنگد. یکایک سوی زابلستان نزد دستان بروید تا به زال بگویید، این فرمان ایزد پاک بوده . همانطور که جمشید و طهمورث هم سرانجام رفتند.
منبع: گفتار شورانگیز فردوسی
به کوشش : سهراب چمن آرا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#شاهنامه
داستان چهل و چهارم
#رستم_و_سهراب 6
دو پهلوان کمی استراحت کردند تا اسبانشان آسوده شدند. بهم تیر باران نمودند اما هیچ کس زیان ندید . کمر یکدیگر را در سواری گرفتند ولی رستم که کوه را از زمین میکند نتوانست سهراب را تکان بدهد. سهراب دست بر گرز برد و بر شانه رستم کوبید. درد در دل تهمتن پیچید اما به روی خود نیاورد. رستم هم بر رخش زد و بر سپاه توران تاخت. سهراب نیز خود را بر سپاه ایران زد . سهراب گروهی از سپاه ایران را بکشت. اما رستم اندیشید که کاوس بی دفاع است و برگشت. چون بهم رسیدند رستم فریاد زد مگر باهم نمیجنگیدیم چرا مثل گرگ بر ایشان حمله بردی .
سهراب گفت سپاه توران هم بی گناهند ، تو اول به سوی ایشان رفتی. اینک بازگردیم و فردا سر به کشتی خواهیم نهاد. آن شب گیو به رستم گفت چگونه سهراب در حمله به لشکر ایران تمام پهلوانان را زخمی کرد و اما چنان که فرمان داده بودی سپاه جنگ آغاز نکرد وهیچ سواری حمله نبرد. رستم از سخنان گیو غمگین شد. و با او نزد کاوس رفت. آن شب رستم بعد از دیدار با کاوس رو به لشکرگاه خود حرکت کرد. زواره نزد رستم آمدو چون بر سفره نشست گفت ای برادر فردا هوشیار باش، چون من کشته شدم زاری نکنید و یک تن از شما به میدان نروید هیچ کس با تورانیان نجنگد. یکایک سوی زابلستان نزد دستان بروید تا به زال بگویید، این فرمان ایزد پاک بوده . همانطور که جمشید و طهمورث هم سرانجام رفتند.
منبع: گفتار شورانگیز فردوسی
به کوشش : سهراب چمن آرا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
وحشتناک ترین بعد قضیه این است که؛ آنان درهای کارخانه ها، اداره ها و دانشکده ها را به روی زنان باز میکنند، ولی همچنان عقیده دارند : "برای یک زن محترم، ازدواج بهترین کسب و کار است ! "...
#جنس_دوم
#سیمون_دوبووار
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
وحشتناک ترین بعد قضیه این است که؛ آنان درهای کارخانه ها، اداره ها و دانشکده ها را به روی زنان باز میکنند، ولی همچنان عقیده دارند : "برای یک زن محترم، ازدواج بهترین کسب و کار است ! "...
#جنس_دوم
#سیمون_دوبووار
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔴صحبتهای جنجالی #تهمینه_میلانی بانویی مقتدر، حق گو، شجاع و آگاه در برنامه زنده شبکه سه تلویزیون
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️