@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
اینکه گفته اند : «ملا شدن آسان است و آدم شدن مشکل» حقیقتی است؛ خصوصاً از جهت زندگی استادان و مربیان و معلمان. چون تنها سواد نیست که آدمی را برتری میدهد و مقبول خلق میسازد؛ بلکه آن خوی آدمی و انسانیت و مردمی است که شخصیت استاد را در جامعه بالا میبرد و چیزی به او میبخشد که «فضیلت» نام دارد، نه «دانش» !
استاد باستانی پاریزی
از کتاب آسیای هفت سنگ
سوم دی ماه زاد روز استاد پاریزی گرامی باد 😊❤️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
اینکه گفته اند : «ملا شدن آسان است و آدم شدن مشکل» حقیقتی است؛ خصوصاً از جهت زندگی استادان و مربیان و معلمان. چون تنها سواد نیست که آدمی را برتری میدهد و مقبول خلق میسازد؛ بلکه آن خوی آدمی و انسانیت و مردمی است که شخصیت استاد را در جامعه بالا میبرد و چیزی به او میبخشد که «فضیلت» نام دارد، نه «دانش» !
استاد باستانی پاریزی
از کتاب آسیای هفت سنگ
سوم دی ماه زاد روز استاد پاریزی گرامی باد 😊❤️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
📖 آلبرت انیشتن و خدا
⬅ انیشتن به مذهب و خدای ادیان بزرگ هیچ اعتقادی نداشت.
⬅ انیشتن معتقد بود رشد علم به کاهش موهوم پرستی منجر خواهد شد.
پژوهش های محققان بر روی مغز انیشتن که در آزمایشگاه صورت گرفت نشان داد که وی از لحاظ هوشی نمره ی 162 از 164 را داشته و در واقع از نوادر تاریخ علم است. این سطح از هوش، بسیاری از متفکران عالم را بر این داشته است که درباره ی اعتقادات شخصی انیشتن در مورد خدا و ماوراالطبیعه کنجکاوی کنند.
انیشتن در کتاب "جهانی که من میبینم" ( The world as i see it (1949 باورهای شخصی اش درباره ی مذهب را به وضوح بیان کرده است. چیزی که مسلم است این است که این نابغه ی فیزیک، اصولا تصوری کاملا متفاوت از مذاهب نسبت به جهان داشته است. انیشتن در کتابش درباره ی مذهب چنین مینویسد:
"برای یک انسان اولیه ترس از مرگ، ترس از گرسنگی، ترس از بیماری و ترس از حیوانات وحشی ایجاد کننده ی زمینه ی مذهبی است. در این مرحله از درک حیات وابستگی های سببی انسان اولیه به خوبی توسعه نیافته است و برای خود کمابیش موجودات مشابهی میسازد که آرزوها و عملکردهایش این ترس را به شادی تبدیل میکند. این مسئله با انجام اعمالی نظیر قربانی کردن و تقدیم هدایا(صدقه) حل میشود. این رسوم از نسلی به نسل دیگر میرسد و با توجه به شرایط زمانی و مکانی تغییر می یابد، گاهی هم تعدیل میشود تا بیشتر با زندگی فانی بشری توافق داشته باشد. اکنون بحث من راجع به مذهب ترس است. این مذهب...توسط گروه کاهنان فرقه ی مخصوصی و با اهمیت زیادی پابرجاست. پیشوایان مذهبی و قانون گذاران سیاسی سبب عمومی برای ذینفع بودن خودشان درست میکنند. در واقع، منبع دیگری از خصیصه ی اجتماعی بشر، تبلورات مذهب است. پدران، مادران و رهبران جوامع بشری بزرگ، فناپذیر و جایزالخطا هستند." (انیشتن، 1395، 42-43)
انیشتن با تصور خدایی که بشر را تهدید میکند یا وعده ی پاداش و عذاب میدهد موافق نیست و در انتقاد به این نوع دیدگاه مینویسد:
"کسی که به گردش جهان از نظر قانون علمی معتقد است، برای یک لحظه هم نمیتواند تصور کند که شاید موجودی در بستر حوادث مانعی ایجاد کند و به همین علت قانون علیت را جدی و مهم تلقی میکند. فردی با این طرز تفکر و عقیده، نه به درد مذهب ترس میخورد و نه برای مذاهب اجتماعی و اخلاقی استفاده ایی دارد. خدایی که پاداش و جزا میدهد، اصولا به فهم چنین فردی راه نمی یابد زیرا او به سادگی تمام باور دارد که اعمال بشر از ملزومات و عوامل داخلی و خارجی سرچشمه می گیرد بنابراین در پیشگاه خدا مسول نمی باشد." (انیشتن، 1395، 45)
انیشتن با تاکید بر اینکه انسانها باید فرهنگ اخلاقی و انسان دوستی را در بین خود پرورش دهند و از روشهای ضعیف دینی فاصله بگیرند مینویسد:
"رفتار اخلاقی مردم، باید بر اساس همدردی، فرهنگ و آموزش باشد. رفتار انسانی که به امید پاداش یا بیم از عقاب پس از مرگ باشد، براستی که روش خیلی ضعیفی دارد." (انیشتن، 1395، 45)
دانیل اسمیت در کتاب "چطور مثل انیشتن فکر کنیم؟How to think like Einstein 2013 درباره ی اعتقادات شخصی انیشتن درباره ی خدا چنین مینویسد:
"چیزی که انیشتن باور نداشت خدایی بود که بر فراز ابرها نشسته و در همه چیز حتی به فعالیتهای بشر نظارت میکند." (اسمیت، 1395، 130)
اسمیت در ادامه ی این کتاب به یکی از نامه های انیشتن اشاره میکند که در آن چنین نوشته است: "من نمیتوانم به یک خدای شخصی باور داشته باشم که مستقیما در اعمال همه ی انسانها دخالت میکند و در مورد آنچه توسط مخلوقاتش انجام میشود به قضاوت مینشیند." (اسمیت، 1395، 130)
اسمیت در ادامه ی کتابش، به دوری روزافزون انیشتن از باورهای مذهبی و امید وی به پیشرفت علم اشاره کرده و مینویسد:
"انیشتن روز به روز از مذهبی که در کتابهای دینی بر آن تکیه میشد و درباره ی ترس از زندگی پس از مرگ اغراق میکرد فاصله میگرفت...انیشتن باور داشت که دانش بشری گام به گام به کشف اسرار این دنیای مرموز نزدیک تر خواهد شد. در واقع انیشتن معتقد بود پژوهش های علمی میتوانند با تشویق مردم به اندیشیدن و توجه بیشتر به روابط علی و معلولی حاکم به آنچه مشاهده میکنند موجب کاهش موهوم پرستی مردم شوند." (اسمیت، 1395، 132-133)
#منابع:
📙جهانی که من می بینم، آلبرت انیشتن، ترجمه ی طاهره عباسی، انتشارات یوبان، 1395
📙چگونه مثل انیشتن فکر کنیم؟، دانیل اسمیت، ترجمه ی دکتر سیامک دشتی، انتشارات ایران بان، 1395
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
📖 آلبرت انیشتن و خدا
⬅ انیشتن به مذهب و خدای ادیان بزرگ هیچ اعتقادی نداشت.
⬅ انیشتن معتقد بود رشد علم به کاهش موهوم پرستی منجر خواهد شد.
پژوهش های محققان بر روی مغز انیشتن که در آزمایشگاه صورت گرفت نشان داد که وی از لحاظ هوشی نمره ی 162 از 164 را داشته و در واقع از نوادر تاریخ علم است. این سطح از هوش، بسیاری از متفکران عالم را بر این داشته است که درباره ی اعتقادات شخصی انیشتن در مورد خدا و ماوراالطبیعه کنجکاوی کنند.
انیشتن در کتاب "جهانی که من میبینم" ( The world as i see it (1949 باورهای شخصی اش درباره ی مذهب را به وضوح بیان کرده است. چیزی که مسلم است این است که این نابغه ی فیزیک، اصولا تصوری کاملا متفاوت از مذاهب نسبت به جهان داشته است. انیشتن در کتابش درباره ی مذهب چنین مینویسد:
"برای یک انسان اولیه ترس از مرگ، ترس از گرسنگی، ترس از بیماری و ترس از حیوانات وحشی ایجاد کننده ی زمینه ی مذهبی است. در این مرحله از درک حیات وابستگی های سببی انسان اولیه به خوبی توسعه نیافته است و برای خود کمابیش موجودات مشابهی میسازد که آرزوها و عملکردهایش این ترس را به شادی تبدیل میکند. این مسئله با انجام اعمالی نظیر قربانی کردن و تقدیم هدایا(صدقه) حل میشود. این رسوم از نسلی به نسل دیگر میرسد و با توجه به شرایط زمانی و مکانی تغییر می یابد، گاهی هم تعدیل میشود تا بیشتر با زندگی فانی بشری توافق داشته باشد. اکنون بحث من راجع به مذهب ترس است. این مذهب...توسط گروه کاهنان فرقه ی مخصوصی و با اهمیت زیادی پابرجاست. پیشوایان مذهبی و قانون گذاران سیاسی سبب عمومی برای ذینفع بودن خودشان درست میکنند. در واقع، منبع دیگری از خصیصه ی اجتماعی بشر، تبلورات مذهب است. پدران، مادران و رهبران جوامع بشری بزرگ، فناپذیر و جایزالخطا هستند." (انیشتن، 1395، 42-43)
انیشتن با تصور خدایی که بشر را تهدید میکند یا وعده ی پاداش و عذاب میدهد موافق نیست و در انتقاد به این نوع دیدگاه مینویسد:
"کسی که به گردش جهان از نظر قانون علمی معتقد است، برای یک لحظه هم نمیتواند تصور کند که شاید موجودی در بستر حوادث مانعی ایجاد کند و به همین علت قانون علیت را جدی و مهم تلقی میکند. فردی با این طرز تفکر و عقیده، نه به درد مذهب ترس میخورد و نه برای مذاهب اجتماعی و اخلاقی استفاده ایی دارد. خدایی که پاداش و جزا میدهد، اصولا به فهم چنین فردی راه نمی یابد زیرا او به سادگی تمام باور دارد که اعمال بشر از ملزومات و عوامل داخلی و خارجی سرچشمه می گیرد بنابراین در پیشگاه خدا مسول نمی باشد." (انیشتن، 1395، 45)
انیشتن با تاکید بر اینکه انسانها باید فرهنگ اخلاقی و انسان دوستی را در بین خود پرورش دهند و از روشهای ضعیف دینی فاصله بگیرند مینویسد:
"رفتار اخلاقی مردم، باید بر اساس همدردی، فرهنگ و آموزش باشد. رفتار انسانی که به امید پاداش یا بیم از عقاب پس از مرگ باشد، براستی که روش خیلی ضعیفی دارد." (انیشتن، 1395، 45)
دانیل اسمیت در کتاب "چطور مثل انیشتن فکر کنیم؟How to think like Einstein 2013 درباره ی اعتقادات شخصی انیشتن درباره ی خدا چنین مینویسد:
"چیزی که انیشتن باور نداشت خدایی بود که بر فراز ابرها نشسته و در همه چیز حتی به فعالیتهای بشر نظارت میکند." (اسمیت، 1395، 130)
اسمیت در ادامه ی این کتاب به یکی از نامه های انیشتن اشاره میکند که در آن چنین نوشته است: "من نمیتوانم به یک خدای شخصی باور داشته باشم که مستقیما در اعمال همه ی انسانها دخالت میکند و در مورد آنچه توسط مخلوقاتش انجام میشود به قضاوت مینشیند." (اسمیت، 1395، 130)
اسمیت در ادامه ی کتابش، به دوری روزافزون انیشتن از باورهای مذهبی و امید وی به پیشرفت علم اشاره کرده و مینویسد:
"انیشتن روز به روز از مذهبی که در کتابهای دینی بر آن تکیه میشد و درباره ی ترس از زندگی پس از مرگ اغراق میکرد فاصله میگرفت...انیشتن باور داشت که دانش بشری گام به گام به کشف اسرار این دنیای مرموز نزدیک تر خواهد شد. در واقع انیشتن معتقد بود پژوهش های علمی میتوانند با تشویق مردم به اندیشیدن و توجه بیشتر به روابط علی و معلولی حاکم به آنچه مشاهده میکنند موجب کاهش موهوم پرستی مردم شوند." (اسمیت، 1395، 132-133)
#منابع:
📙جهانی که من می بینم، آلبرت انیشتن، ترجمه ی طاهره عباسی، انتشارات یوبان، 1395
📙چگونه مثل انیشتن فکر کنیم؟، دانیل اسمیت، ترجمه ی دکتر سیامک دشتی، انتشارات ایران بان، 1395
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
انیشتن در1929درمصاحبه ایی با روزنامه ی نیویورک تایمز گفت:من به خدای اسپینوزا اعتقاد دارم یعنی خدایی که درقوانین هماهنگ، جهان های خودرا می نمایاند،نه به یک خدای شخصی که تنها نگران اعمال بشر است.
@flith
@flith
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#شاهنامه 📚
داستان پنجم
#پادشاهی_جمشید
گرانمایه جمشید فرزند او
کمر بست یکدل پر از پند او
درخت نیکی و دانش که طهمورث کاشته بود در زمان جمشید ببار نشست و میوه های گوناگون خوشبختی را برای مردم ببار آورد.
جمشید پنجاه سال دست به آهن داشت و آنرا چون موم نرم بهر سو گردانید و به مردم در عصر شکوفایی آهن،آهنگری آموخت. پنجاه سال دیگر کار جامه تافتن و بافتن به مردم آموخت.
پنجاه سال دیگر دستور داد که کار دین را کاتوزیان سامان دادند،جمشید آنها را به کوه برد ، از مردم جدایشان کرد وگفت: کارتان پرستش خدا باشد. وبدین ترتیب دین را از حکومت جدا کرد. جنگاوران را بنام نیساریان سازمان داد و گروه دیگر را به سه بخش کرد تا بکارند و خود کشاورزی کرده و خود بدروند.
گروه دیگر صاحبان پیشه که کارشان نه تعطیل بردار ونه تنبلی پذیر بود.
سپس دیوان را فرمان داد تا خاک را با آب گل کنند ،خشت زنند و با سنگ و گچ دیوار درست کنند . برای اولین بار که انسان در بناسازی از هندسه بهره گرفت در دوران جمشید بود.
مردمان غار نشین،خانه و گرمابه ساختند و کم کم کاخ های بلند و ایوانهای بی گزند ایجاد کردند.
خداوند جمشید را یاری کرد تا از لابه لای سنگ گوهر،
سیم وزر استخراج کند و بوی خوش وعطر بسازد. پزشکی ودرمان را به مردم آموخت. کشتی ساخت و از کشوری به کشور دیگر از آب گذر کرد.
چون به یاری خدا تمام این کارها را انجام داد و نبودها را پدید آورد خودپسندی بر او چیره شدو به گیتی جز از خویشتن کس ندید.
این بود که پایش را از گلیم خود فراتر نهاده فرمان داد تختی از زر و گوهر برایش ساختند . هر زمانکه اراده میکرد بر آن می نشست و دیو ها تخت او را بدوش گرفته و بر آسمان بلند پرواز میکردند.
یکی از همین روزها در بازگشت به زمین مردم به پای او جواهر نثار کردند و جشن گرفتند وآن رور را "نوروز" نام نهادند و پس از آن هر سال آن روز را تا به امروز جشن گرفتند.
از آن روز سیصد سال مردم در ناز و نعمت و رفاه بودند. دیوان و بدکاران از راه کج برگشته و به مردم خدمت میکردند. جمشید سراپا نشانه ای از پاکی و خوبی شده بود.
اما اهریمن اورا وسوسه کرد تا آنجا که جمشید خود را خدا دانست .
بیست وسه سال گذشت، بیست وسه سالی که جمشید از پروردگار گسست و خود را "خدایگان" جهان آفرین خواند و در آن مدت تمام سپاه از اطراف او پراکنده شدند و کار ها در هم ریخت. بلاخره روز به روز فره ایزدی از او بیشتر کناره میگرفت و همان سپاهیان از اطراف او پراکنده شده بودند و ضحاک تازی عرب را کمک کردند که بر او چیره شود.
📚 منبع: گفتار شورانگیز فردوسی
به کوشش : سهراب چمن آرا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#شاهنامه 📚
داستان پنجم
#پادشاهی_جمشید
گرانمایه جمشید فرزند او
کمر بست یکدل پر از پند او
درخت نیکی و دانش که طهمورث کاشته بود در زمان جمشید ببار نشست و میوه های گوناگون خوشبختی را برای مردم ببار آورد.
جمشید پنجاه سال دست به آهن داشت و آنرا چون موم نرم بهر سو گردانید و به مردم در عصر شکوفایی آهن،آهنگری آموخت. پنجاه سال دیگر کار جامه تافتن و بافتن به مردم آموخت.
پنجاه سال دیگر دستور داد که کار دین را کاتوزیان سامان دادند،جمشید آنها را به کوه برد ، از مردم جدایشان کرد وگفت: کارتان پرستش خدا باشد. وبدین ترتیب دین را از حکومت جدا کرد. جنگاوران را بنام نیساریان سازمان داد و گروه دیگر را به سه بخش کرد تا بکارند و خود کشاورزی کرده و خود بدروند.
گروه دیگر صاحبان پیشه که کارشان نه تعطیل بردار ونه تنبلی پذیر بود.
سپس دیوان را فرمان داد تا خاک را با آب گل کنند ،خشت زنند و با سنگ و گچ دیوار درست کنند . برای اولین بار که انسان در بناسازی از هندسه بهره گرفت در دوران جمشید بود.
مردمان غار نشین،خانه و گرمابه ساختند و کم کم کاخ های بلند و ایوانهای بی گزند ایجاد کردند.
خداوند جمشید را یاری کرد تا از لابه لای سنگ گوهر،
سیم وزر استخراج کند و بوی خوش وعطر بسازد. پزشکی ودرمان را به مردم آموخت. کشتی ساخت و از کشوری به کشور دیگر از آب گذر کرد.
چون به یاری خدا تمام این کارها را انجام داد و نبودها را پدید آورد خودپسندی بر او چیره شدو به گیتی جز از خویشتن کس ندید.
این بود که پایش را از گلیم خود فراتر نهاده فرمان داد تختی از زر و گوهر برایش ساختند . هر زمانکه اراده میکرد بر آن می نشست و دیو ها تخت او را بدوش گرفته و بر آسمان بلند پرواز میکردند.
یکی از همین روزها در بازگشت به زمین مردم به پای او جواهر نثار کردند و جشن گرفتند وآن رور را "نوروز" نام نهادند و پس از آن هر سال آن روز را تا به امروز جشن گرفتند.
از آن روز سیصد سال مردم در ناز و نعمت و رفاه بودند. دیوان و بدکاران از راه کج برگشته و به مردم خدمت میکردند. جمشید سراپا نشانه ای از پاکی و خوبی شده بود.
اما اهریمن اورا وسوسه کرد تا آنجا که جمشید خود را خدا دانست .
بیست وسه سال گذشت، بیست وسه سالی که جمشید از پروردگار گسست و خود را "خدایگان" جهان آفرین خواند و در آن مدت تمام سپاه از اطراف او پراکنده شدند و کار ها در هم ریخت. بلاخره روز به روز فره ایزدی از او بیشتر کناره میگرفت و همان سپاهیان از اطراف او پراکنده شده بودند و ضحاک تازی عرب را کمک کردند که بر او چیره شود.
📚 منبع: گفتار شورانگیز فردوسی
به کوشش : سهراب چمن آرا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
همه گزینه های عبور از روحانی!
(منتشر شده در سایت طنز حلزون /یکشنبه 3 دی 1396 )
مدتیست که عملکرد روحانی در دور دوم ریاست جمهوریاش بهشکلی بوده که این شائبه را در نزد برخی از رای دهندگان به ایشان بهوجود آورده که روحانی هم از خودشان است! یعنی همان مسیری را میرود که بنده خدا «رئیسی بیا» میخواست بیاید و مردم با چنگ و دندان جلویش را گرفتند تا در نهایت بهجای رئیسی روحانی آمد.
حالا روحانی بعد از آمدن ظاهرا دیگر دل و دماغی برای عمل به وعدههای خود ندارد و همینجور خیره به سقف خوابیده و دارد سیگار میکشد و مردم را نصفه کاره بهحال خود رها نموده است. طبیعیست که در این شرایط پروژه «عبور از روحانی» کلید بخورد.
اما این پروژه مساله سادهای نیست و باید حساب شده جلو رفت و همه احتمالات و اتفاقات ممکن را پیش بینی کرد تا انشاءالله بتوانیم با چشم باز در این مسیر جلو برویم و ببینیم چه خاکی میخواهیم به سرمان بریزیم و چه باید بکنیم.
حالت اول – روحانی راه نمیدهد.
در این حالت روحانی بدون توجه به چراغ زدنهای مکرر و بوقهای ممتد ما راه نداده و اجازه سبقت و عبور نمیدهد به شکلی که حتی از شانه خاکی سمت راست هم نمیشود از او سبقت گرفت. هر از گاهی هم با ترمزهای ناگهانی ما را تا مرز تصادف پیش میبرد و با این کارها سعی میکند نشان بدهد که سلطان جاده چه کسیست. در این حالت بهترین کار این است که به جای کلکل و عصبانی شدن، فاصله ایمنی خود را با او رعایت کنیم و سعی کنیم بر اعصاب خود مسلط باشیم. بههرحال او به ۱۴۰۰ که برسد ناچار است توقف کند و ما آنجا به راحتی و بدون دردسر میتوانیم از او عبور نمائیم.
حالت دوم – عبور از روحانی و توقف بین راه
در این طرح ما از سمت چپ خیلی محترمانه و درست سبقت میگیریم و روحانی را که از سمت راست با سرعت پائین در حال حرکت است رد میکنیم و روحانی هم کاملا همکاری میکند و حتی ممکن است بوقی هم برایمان بزند و دستی تکان دهد و بایبای نماید. خوبی این روش این است که هم احترامها سر جایش میماند و هم دیگر در طول راه با حرکت در پشت روحانی و تماشای رانندگیاش اعصابمان خُرد نمیشود… بعد نزدیکهای کیلومتر ۱۴۰۰ که رسیدیم میزنیم کنار برای دستشویی و نماز و ته بندی… آنجا دیگر تا بخواهیم راه بیفتیم، روحانی هم آمده و به ما رسیده و دوباره فلشر زنان جلو میافتد و ما هم پشت سرش با دنده سنگین میآییم که ایشالا بریم ببینیم بعد از ۱۴۰۰ به کجا میرسیم.
حالت سوم – سبقتهای پی در پی
در این وضعیت در طول مسیر گاهی ما از روحانی عبور میکنیم و انگشت میانی خود را نشانش میدهیم و گاهی روحانی از ما عبور میکند و چیزی حواله ما مینماید. اینکه در نهایت و در کیلومتر ۱۴۰۰ کی از کی عبور خواهد کرد از الان قابل پیش بینی نیست، اما تجربه تاریخی به ما میگوید هرچقدر هم توی مسیر روحانی شل کن سفت کن در بیاورد، نزدیک به انتخابات بعدی جوری گازش را خواهد گرفت و چنان تند و آتشین خواهد تاخت که ما بخواهیم هم نمیتوانیم از او عبور کنیم. مگر اینکه بخواهیم وارد فاز قیام مسلحانه شویم!
حالت چهارم – پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان!
در این حالت متاسفانه ما بعد از عبور از روحانی کنترل خودرو را از دست داده و در سر یکی از پیچها به داخل دره سقوط میکنیم. روحانی به محل سانحه که میرسد نگاهی از آن بالا به وضعیت آش و لاش ما انداخته و ضمن اعلام برائت از فتنهگران و عوامل استکبار که ما باشیم، ادامه مسیر داده و راهی مرحله بعد میشود…
یادمان گرامی و راهمان پر رهرو باد!
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
http://halazoonmag.com/2017/12/%D9%87%D9%85%DB%80-%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A8%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%AD%D8%A7%D9%86%DB%8C/
همه گزینه های عبور از روحانی!
(منتشر شده در سایت طنز حلزون /یکشنبه 3 دی 1396 )
مدتیست که عملکرد روحانی در دور دوم ریاست جمهوریاش بهشکلی بوده که این شائبه را در نزد برخی از رای دهندگان به ایشان بهوجود آورده که روحانی هم از خودشان است! یعنی همان مسیری را میرود که بنده خدا «رئیسی بیا» میخواست بیاید و مردم با چنگ و دندان جلویش را گرفتند تا در نهایت بهجای رئیسی روحانی آمد.
حالا روحانی بعد از آمدن ظاهرا دیگر دل و دماغی برای عمل به وعدههای خود ندارد و همینجور خیره به سقف خوابیده و دارد سیگار میکشد و مردم را نصفه کاره بهحال خود رها نموده است. طبیعیست که در این شرایط پروژه «عبور از روحانی» کلید بخورد.
اما این پروژه مساله سادهای نیست و باید حساب شده جلو رفت و همه احتمالات و اتفاقات ممکن را پیش بینی کرد تا انشاءالله بتوانیم با چشم باز در این مسیر جلو برویم و ببینیم چه خاکی میخواهیم به سرمان بریزیم و چه باید بکنیم.
حالت اول – روحانی راه نمیدهد.
در این حالت روحانی بدون توجه به چراغ زدنهای مکرر و بوقهای ممتد ما راه نداده و اجازه سبقت و عبور نمیدهد به شکلی که حتی از شانه خاکی سمت راست هم نمیشود از او سبقت گرفت. هر از گاهی هم با ترمزهای ناگهانی ما را تا مرز تصادف پیش میبرد و با این کارها سعی میکند نشان بدهد که سلطان جاده چه کسیست. در این حالت بهترین کار این است که به جای کلکل و عصبانی شدن، فاصله ایمنی خود را با او رعایت کنیم و سعی کنیم بر اعصاب خود مسلط باشیم. بههرحال او به ۱۴۰۰ که برسد ناچار است توقف کند و ما آنجا به راحتی و بدون دردسر میتوانیم از او عبور نمائیم.
حالت دوم – عبور از روحانی و توقف بین راه
در این طرح ما از سمت چپ خیلی محترمانه و درست سبقت میگیریم و روحانی را که از سمت راست با سرعت پائین در حال حرکت است رد میکنیم و روحانی هم کاملا همکاری میکند و حتی ممکن است بوقی هم برایمان بزند و دستی تکان دهد و بایبای نماید. خوبی این روش این است که هم احترامها سر جایش میماند و هم دیگر در طول راه با حرکت در پشت روحانی و تماشای رانندگیاش اعصابمان خُرد نمیشود… بعد نزدیکهای کیلومتر ۱۴۰۰ که رسیدیم میزنیم کنار برای دستشویی و نماز و ته بندی… آنجا دیگر تا بخواهیم راه بیفتیم، روحانی هم آمده و به ما رسیده و دوباره فلشر زنان جلو میافتد و ما هم پشت سرش با دنده سنگین میآییم که ایشالا بریم ببینیم بعد از ۱۴۰۰ به کجا میرسیم.
حالت سوم – سبقتهای پی در پی
در این وضعیت در طول مسیر گاهی ما از روحانی عبور میکنیم و انگشت میانی خود را نشانش میدهیم و گاهی روحانی از ما عبور میکند و چیزی حواله ما مینماید. اینکه در نهایت و در کیلومتر ۱۴۰۰ کی از کی عبور خواهد کرد از الان قابل پیش بینی نیست، اما تجربه تاریخی به ما میگوید هرچقدر هم توی مسیر روحانی شل کن سفت کن در بیاورد، نزدیک به انتخابات بعدی جوری گازش را خواهد گرفت و چنان تند و آتشین خواهد تاخت که ما بخواهیم هم نمیتوانیم از او عبور کنیم. مگر اینکه بخواهیم وارد فاز قیام مسلحانه شویم!
حالت چهارم – پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان!
در این حالت متاسفانه ما بعد از عبور از روحانی کنترل خودرو را از دست داده و در سر یکی از پیچها به داخل دره سقوط میکنیم. روحانی به محل سانحه که میرسد نگاهی از آن بالا به وضعیت آش و لاش ما انداخته و ضمن اعلام برائت از فتنهگران و عوامل استکبار که ما باشیم، ادامه مسیر داده و راهی مرحله بعد میشود…
یادمان گرامی و راهمان پر رهرو باد!
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
http://halazoonmag.com/2017/12/%D9%87%D9%85%DB%80-%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A8%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%AD%D8%A7%D9%86%DB%8C/
مجلهی حلزون
همۀ گزینههای عبور از روحانی! - مجلهی حلزون
مدتیست که عملکرد روحانی در دور دوم ریاست جمهوریاش بهشکلی بوده که این شائبه را در نزد برخی از رای دهندگان به ایشان بهوجود آورده که روحانی هم از خودشان است! یعنی همان مسیری را میرود که بنده خدا «رئیسی بیا» میخواست بیاید و مردم با چنگ و دندان جلویش…
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
" مارکس" آخرین ،بی غرض ترین وموثرترین دشمن آزادی
د) کارل مارکسkarlhenrichmarx : در مقدمه مولف بر چاپ دوم کتاب جامعه باز و دشمنانش آورده « مارکسیسم یکی از خطاهای انسان به شمار می آید : مارکسیسم فقط تراژدی میان پرده است » . دکتر سروش در ایدئولوژی شیطان می گوید مارکسیسم یعنی « توهین به انسانیت ،خلط اعتبار و حقیقت و علم و اخلاق مغالطه آمیز، برآمیختن انگیزه و انگیخته و خود را بی هیچ حجتی و تنها از سر غرور ، بیدار و دیگران را در خواب پنداشتن و همه را به صورت جن زدگان دیدن ... و نهایتا یکباره بر اندیشه خط بطلان کشیدن و خود را از شر منطق رهانیدن و به جنگ و ستیز ، برای رسیدن به قدرت ، به منزله ی راهی برای نشان دادن حقانیت ، فتوا دادن » . (ایدئولوژی شیطانی ، عبدالکریم سروش ص 81)
اما پوپر درباره ی سوسیال دموکراسی که روایت مردم سالارانه از مارکسیسم بود می گوید : « من برای سالها سوسیالیست باقی ماندم حتی پس از رد کردن مارکسیسم و اگر سوسیالیسم با آزادی های فردی، قابل جمع باشد باز هم سوسیالیست خواهم بود ،چون هیچ چیز بهتر از یک زندگی بی آلایش و ساده و زیستنی آزاددر یک جامعه مساوات گرا نیست . مدتی طول کشید تا بتوانم دریابم که این جز رویایی زیبا نیست ،چون آزادی مهمتر از تساوی است و تلاش برای ایجاد تساوی آزادی را به خطر می اندازد و اگر آزادی رفت حتی برابری هم بین بندیان باقی نخواهد ماند ...» ( جامعه باز و دشمنانش ، ص 9 معرفی نامه مولف )
در آغاز فصل سیزدهم پوپر از زبان والتر لیمپن اشتراکیون را غمخوار فقیران و دشمن بیدارگری می داند... اما علم شان بر پایه ای بس غلط استوار شده است... و لذا کارهای آنان سخت ویران گر و ارتجاعی است . امانیش زهرآلود قلم اش آنگونه که بر افلاطون و هگل حمله ور است با مارکس به ملایمت رفتار می کند مارکس را انسانی صادق و مرد عمل می داند و در ردیف متنفذترین رزمندگان قرار می دهد که با ریاکاری و قشریت جنگیده است و در تلاش بود از برای تامین بهروزی خلایق جهان نبرد کند و اضافه می کند که « مهذا نباید تردید کرد که مکتب مارکس انگیزه نو دوستی هم داشته است . علاوه بر این مارکس به خلاف جناح راست هگلی ها ، شرافتمندانه کوشید تا از برای حل ضروری ترین مسائل زندگی اجتماعی روش های عقلی به کار گیرد... مارکس فراوان آزمود و در اغلب اصول اعتقادی خود به خطا در افتاد ولی آزمون او بیهوده نشد چشمان ما را باز و بینش ما را تیزتر کرد . بازگشت به جامعه شناسی ماقبل مارکس دیگر حتی به تصور هم در نمی آید همه نویسندگان عصر نوین مدیون مارکس هستند ولو آن که بر دین خودآگاه نباشند به ویژه آنان که با اصول اعتقادی او موافقت ندارند از جمله خود من که در همین جا فی المجلس اقرار می کنم که بحث و فحص من از افلاطون و هگل هم متاثر از نفوذ افکار مارکس هستند« ( همان ، 316) . اما باتمام اينها ،عواقب کار مارکس را نیز سرزنش میکند.
باری ، مارکس این انقلابگر اجتماعی که با فلسفه ماتریالیستی وزمینی اندیشی ،درپی تغییر جهان بود تا تفسیر آن، تئوری اش را بامبنای انقلاب اقتصادی مطرح کردچرا که تغییر در اقتصاد سهل تر از تغییر در اجتماع وذهن است و در این راه هستی و نیستی اش را فدا و فنا نمود. این صاحب کتاب سرمایه و تئوریسین اقتصادی،مبارزه را بر لم دادن در پشت میز دانشگاه ترجیح داد واین صاحب آثار کاپیتال ،می توانست در اقتصاد یک بیل گیتس باشد وقدرت رانیزبا ثروت بخرداماجدیّت اودرمبارزات انسانی موجب گردیدکه ایشان در زندگی شخصی اش ،در پی هیچ سرمایه ای نباشد با وجود مساعدت انگلس، زندگی اش از آغاز تا فرجام لنگید تا آنجا که از فقر و ناداری سه تن از فرزندانش را از دست داد استفان فن ژنی ، زن وفادارش می گوید « طفل من که از پستانهای دردناک من نه فقط شیر بلکه مصائب دنیا را که من چشیده بودم؛ می خورد، در دامن من جان داد ...» (کتاب کارل مارکس که بود شرح زنگی خصوصی مارکس ، دکتر عبدالعلی مقبل ، ص 314).تا آنجا که به گفته خود مارکس در مرگ دخترش پول نداشت که به "سگهای مرده خور "بدهد؛تا وی را دفن نمایند.می نویسد"وقتی این طفل به دنیا آمد؛گهواره نداشت وقتی اواز دنیا رفت تامدتی برای جسدکوچک اودرخاک جای نبود"(همان- 319) و پسرش در آغوشش جان سپرد آنگاه به انگلس نوشت « از قلب من خون می چکد و سر من مانند گلوله ای از آتش می سوزد » و سرانجام به انگلس نوشت « حالا دیگر قبول دارم که تئوری خاکستری رنگ است و فقط کسب است که سبز می باشد » (همان ، ص 338)
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
" مارکس" آخرین ،بی غرض ترین وموثرترین دشمن آزادی
د) کارل مارکسkarlhenrichmarx : در مقدمه مولف بر چاپ دوم کتاب جامعه باز و دشمنانش آورده « مارکسیسم یکی از خطاهای انسان به شمار می آید : مارکسیسم فقط تراژدی میان پرده است » . دکتر سروش در ایدئولوژی شیطان می گوید مارکسیسم یعنی « توهین به انسانیت ،خلط اعتبار و حقیقت و علم و اخلاق مغالطه آمیز، برآمیختن انگیزه و انگیخته و خود را بی هیچ حجتی و تنها از سر غرور ، بیدار و دیگران را در خواب پنداشتن و همه را به صورت جن زدگان دیدن ... و نهایتا یکباره بر اندیشه خط بطلان کشیدن و خود را از شر منطق رهانیدن و به جنگ و ستیز ، برای رسیدن به قدرت ، به منزله ی راهی برای نشان دادن حقانیت ، فتوا دادن » . (ایدئولوژی شیطانی ، عبدالکریم سروش ص 81)
اما پوپر درباره ی سوسیال دموکراسی که روایت مردم سالارانه از مارکسیسم بود می گوید : « من برای سالها سوسیالیست باقی ماندم حتی پس از رد کردن مارکسیسم و اگر سوسیالیسم با آزادی های فردی، قابل جمع باشد باز هم سوسیالیست خواهم بود ،چون هیچ چیز بهتر از یک زندگی بی آلایش و ساده و زیستنی آزاددر یک جامعه مساوات گرا نیست . مدتی طول کشید تا بتوانم دریابم که این جز رویایی زیبا نیست ،چون آزادی مهمتر از تساوی است و تلاش برای ایجاد تساوی آزادی را به خطر می اندازد و اگر آزادی رفت حتی برابری هم بین بندیان باقی نخواهد ماند ...» ( جامعه باز و دشمنانش ، ص 9 معرفی نامه مولف )
در آغاز فصل سیزدهم پوپر از زبان والتر لیمپن اشتراکیون را غمخوار فقیران و دشمن بیدارگری می داند... اما علم شان بر پایه ای بس غلط استوار شده است... و لذا کارهای آنان سخت ویران گر و ارتجاعی است . امانیش زهرآلود قلم اش آنگونه که بر افلاطون و هگل حمله ور است با مارکس به ملایمت رفتار می کند مارکس را انسانی صادق و مرد عمل می داند و در ردیف متنفذترین رزمندگان قرار می دهد که با ریاکاری و قشریت جنگیده است و در تلاش بود از برای تامین بهروزی خلایق جهان نبرد کند و اضافه می کند که « مهذا نباید تردید کرد که مکتب مارکس انگیزه نو دوستی هم داشته است . علاوه بر این مارکس به خلاف جناح راست هگلی ها ، شرافتمندانه کوشید تا از برای حل ضروری ترین مسائل زندگی اجتماعی روش های عقلی به کار گیرد... مارکس فراوان آزمود و در اغلب اصول اعتقادی خود به خطا در افتاد ولی آزمون او بیهوده نشد چشمان ما را باز و بینش ما را تیزتر کرد . بازگشت به جامعه شناسی ماقبل مارکس دیگر حتی به تصور هم در نمی آید همه نویسندگان عصر نوین مدیون مارکس هستند ولو آن که بر دین خودآگاه نباشند به ویژه آنان که با اصول اعتقادی او موافقت ندارند از جمله خود من که در همین جا فی المجلس اقرار می کنم که بحث و فحص من از افلاطون و هگل هم متاثر از نفوذ افکار مارکس هستند« ( همان ، 316) . اما باتمام اينها ،عواقب کار مارکس را نیز سرزنش میکند.
باری ، مارکس این انقلابگر اجتماعی که با فلسفه ماتریالیستی وزمینی اندیشی ،درپی تغییر جهان بود تا تفسیر آن، تئوری اش را بامبنای انقلاب اقتصادی مطرح کردچرا که تغییر در اقتصاد سهل تر از تغییر در اجتماع وذهن است و در این راه هستی و نیستی اش را فدا و فنا نمود. این صاحب کتاب سرمایه و تئوریسین اقتصادی،مبارزه را بر لم دادن در پشت میز دانشگاه ترجیح داد واین صاحب آثار کاپیتال ،می توانست در اقتصاد یک بیل گیتس باشد وقدرت رانیزبا ثروت بخرداماجدیّت اودرمبارزات انسانی موجب گردیدکه ایشان در زندگی شخصی اش ،در پی هیچ سرمایه ای نباشد با وجود مساعدت انگلس، زندگی اش از آغاز تا فرجام لنگید تا آنجا که از فقر و ناداری سه تن از فرزندانش را از دست داد استفان فن ژنی ، زن وفادارش می گوید « طفل من که از پستانهای دردناک من نه فقط شیر بلکه مصائب دنیا را که من چشیده بودم؛ می خورد، در دامن من جان داد ...» (کتاب کارل مارکس که بود شرح زنگی خصوصی مارکس ، دکتر عبدالعلی مقبل ، ص 314).تا آنجا که به گفته خود مارکس در مرگ دخترش پول نداشت که به "سگهای مرده خور "بدهد؛تا وی را دفن نمایند.می نویسد"وقتی این طفل به دنیا آمد؛گهواره نداشت وقتی اواز دنیا رفت تامدتی برای جسدکوچک اودرخاک جای نبود"(همان- 319) و پسرش در آغوشش جان سپرد آنگاه به انگلس نوشت « از قلب من خون می چکد و سر من مانند گلوله ای از آتش می سوزد » و سرانجام به انگلس نوشت « حالا دیگر قبول دارم که تئوری خاکستری رنگ است و فقط کسب است که سبز می باشد » (همان ، ص 338)
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
دو فلسفه؛ دو کشور
هلند در سال 2017 میلادی، به دلیل کاهش شمار زندانیان، پنج زندان دیگرش را به هتل تغییر کاربری داده است.
همین امروز رسالۀ الهی – سیاسی اسپینوزا، مشهورترین فیلسوف هلند را میخواندم. با خود اندیشیدم که بالاخره سرنوشت کشوری که مهمترین فیلسوف آن در چهار قرن گذشته، اسپپنوزا است، جز این نمیتوانست باشد که زندانهای آن هتل شود، و سرنوشت کشوری هم که مهمترین فیلسوف آن در همین مدت، ملاصدرا بوده است، غیر از این نیست که زندانهای آن در حال انفجار باشد. فلسفۀ اسپینوزا کوششهای نظری برای آزادسازی انسان از بندهای نامرئی و رهایی اندیشه از ایدئولوژی است؛ اما در تمام فلسفۀ ملاصدرای ما حتی یک جمله دربارۀ انسان کوچه و بازار وجود ندارد، مگر از دریچۀ ذهن و انتزاع. به گفتۀ طرفداران ملاصدرا، همۀ فلسفۀ او بسیج شده است که معاد جسمانی را ثابت کند، و به گفتۀ اسپینوزاشناسان، فلسفۀ او آزادسازی نیروهای فردی و اجتماعی انسان در مسیر سعادت اینجهانی است. در کشوری که فیلسوف آن، تعهدی غیر از وفاداری به تخصصها نمیشناسد، زندانها هتل میشود و آنجا که تعهد تخصص است، اقتصاد و فرهنگ و سیاست، تولیدی جز زندانی ندارد.
#رضابابایی
96/10/3
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
دو فلسفه؛ دو کشور
هلند در سال 2017 میلادی، به دلیل کاهش شمار زندانیان، پنج زندان دیگرش را به هتل تغییر کاربری داده است.
همین امروز رسالۀ الهی – سیاسی اسپینوزا، مشهورترین فیلسوف هلند را میخواندم. با خود اندیشیدم که بالاخره سرنوشت کشوری که مهمترین فیلسوف آن در چهار قرن گذشته، اسپپنوزا است، جز این نمیتوانست باشد که زندانهای آن هتل شود، و سرنوشت کشوری هم که مهمترین فیلسوف آن در همین مدت، ملاصدرا بوده است، غیر از این نیست که زندانهای آن در حال انفجار باشد. فلسفۀ اسپینوزا کوششهای نظری برای آزادسازی انسان از بندهای نامرئی و رهایی اندیشه از ایدئولوژی است؛ اما در تمام فلسفۀ ملاصدرای ما حتی یک جمله دربارۀ انسان کوچه و بازار وجود ندارد، مگر از دریچۀ ذهن و انتزاع. به گفتۀ طرفداران ملاصدرا، همۀ فلسفۀ او بسیج شده است که معاد جسمانی را ثابت کند، و به گفتۀ اسپینوزاشناسان، فلسفۀ او آزادسازی نیروهای فردی و اجتماعی انسان در مسیر سعادت اینجهانی است. در کشوری که فیلسوف آن، تعهدی غیر از وفاداری به تخصصها نمیشناسد، زندانها هتل میشود و آنجا که تعهد تخصص است، اقتصاد و فرهنگ و سیاست، تولیدی جز زندانی ندارد.
#رضابابایی
96/10/3
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#شاهنامه 📚
داستان ششم
#پادشاهی_ضحاک
چو ضحاک شد بر جهان شهریار
برو سالیان انجمن شد هزار
سراسر زمانه بدو گشت باز
برآمد برین روزگار دراز
نهان گشت کردار فرزانگان
پراکنده شد کام دیوانگان
هنرخوار شد جادویی ارجمند
نهان راستی آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوانگان دراز
به نیکی نرفتی سخن جز به راز
در سرزمین تازیان مردی به نام مرداس شاه بود. مرداس مرد خیری بود که در سرزمینش گله و رمه فراوان داشت و مرداس فرمان داده بود که هرکی میتواند به رایگان از آن همه گله او شیر بدوشد، از پشم و پوست گوسفندان استفاده کند و بهایی نپردازد .
مرداس تازی پسری داشت، درست نقطه مقابل پدر. بی بهره از مهر و محبت، نام او ضحاک بود. ابلیس که ضحاک را خوب میشناخت او را وسوسه کرد که پدرش پیر شده و او لایق شاهی است. بلاخره به کمک ابلیس، ضحاک در باغی که هر شب پدرش به در گاه خدا نیایش میکرد، او را در چاه افکند و بدین ترتیب ضحاک بیدادگر به شاهی رسید.
اهریمن به شکل جوانی آراسته وارد ایوان ضحاک شده و خود را آشپزی ماهر معرفی کرد که میتواند برایش غذاهای خوشمزه درست کند. شبی که غذای خوشمزه ای برایش درست میکند ضحاک میپرسد چه آرزویی داری و جواب میشنود که بوسه ای بر دوشهای تو. بعد از این بوسه و ناپدید شدن اهریمن ، دو مار سیاه بر دوشهای ضحاک می رویند . سالها گذشت و ضحاک در عذاب به دنبال چاره بود که اهریمن به عنوان پزشکی ظاهر شد و دوای معالجه را دادن مغز سر مردان به مارها تجویز کرد.
اما داستان فلاکت بار آخر عمر جمشید از این قرار است که بعد از محاصره تخت جمشید توسط ضحاک ،شاه تخت وکلاه خود را به او سپرده و برای صد سال از چشم مردم ناپدید میشود. در سال صدم ، جاسوسان ، جمشید را در دریای چین پیدا میکنند و عاقبت ضحاک او را به چنگ آورده با اره به دونیم میکند. به این ترتیب عمر هفتصد ساله جمشید بزرگ در خواری وخفت به پایان میرسد.
📚 منبع: گفتار شورانگیز فردوسی
به کوشش : سهراب چمن آرا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#شاهنامه 📚
داستان ششم
#پادشاهی_ضحاک
چو ضحاک شد بر جهان شهریار
برو سالیان انجمن شد هزار
سراسر زمانه بدو گشت باز
برآمد برین روزگار دراز
نهان گشت کردار فرزانگان
پراکنده شد کام دیوانگان
هنرخوار شد جادویی ارجمند
نهان راستی آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوانگان دراز
به نیکی نرفتی سخن جز به راز
در سرزمین تازیان مردی به نام مرداس شاه بود. مرداس مرد خیری بود که در سرزمینش گله و رمه فراوان داشت و مرداس فرمان داده بود که هرکی میتواند به رایگان از آن همه گله او شیر بدوشد، از پشم و پوست گوسفندان استفاده کند و بهایی نپردازد .
مرداس تازی پسری داشت، درست نقطه مقابل پدر. بی بهره از مهر و محبت، نام او ضحاک بود. ابلیس که ضحاک را خوب میشناخت او را وسوسه کرد که پدرش پیر شده و او لایق شاهی است. بلاخره به کمک ابلیس، ضحاک در باغی که هر شب پدرش به در گاه خدا نیایش میکرد، او را در چاه افکند و بدین ترتیب ضحاک بیدادگر به شاهی رسید.
اهریمن به شکل جوانی آراسته وارد ایوان ضحاک شده و خود را آشپزی ماهر معرفی کرد که میتواند برایش غذاهای خوشمزه درست کند. شبی که غذای خوشمزه ای برایش درست میکند ضحاک میپرسد چه آرزویی داری و جواب میشنود که بوسه ای بر دوشهای تو. بعد از این بوسه و ناپدید شدن اهریمن ، دو مار سیاه بر دوشهای ضحاک می رویند . سالها گذشت و ضحاک در عذاب به دنبال چاره بود که اهریمن به عنوان پزشکی ظاهر شد و دوای معالجه را دادن مغز سر مردان به مارها تجویز کرد.
اما داستان فلاکت بار آخر عمر جمشید از این قرار است که بعد از محاصره تخت جمشید توسط ضحاک ،شاه تخت وکلاه خود را به او سپرده و برای صد سال از چشم مردم ناپدید میشود. در سال صدم ، جاسوسان ، جمشید را در دریای چین پیدا میکنند و عاقبت ضحاک او را به چنگ آورده با اره به دونیم میکند. به این ترتیب عمر هفتصد ساله جمشید بزرگ در خواری وخفت به پایان میرسد.
📚 منبع: گفتار شورانگیز فردوسی
به کوشش : سهراب چمن آرا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
اینجا دانش به هیچ دردی نمیخورد، پسرجان! اینجا نیامدهای فکر کنی، تو همان کاری را می کنی، که یادت می دهند!!
ما در کارخانههایمان به روشنفکر، احتیاج نداریم. به بوزینه احتیاج داریم! بگذار نصیحتی بهت بکنم، هرگز از فهم و شعورت حرف نزن! ما جای تو فکر خواهیم کرد!!
📒 #سفر_به_انتهای_شب
👤 #لویی_فردینان_سلین
🔃 #فرهاد_غبرائی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
اینجا دانش به هیچ دردی نمیخورد، پسرجان! اینجا نیامدهای فکر کنی، تو همان کاری را می کنی، که یادت می دهند!!
ما در کارخانههایمان به روشنفکر، احتیاج نداریم. به بوزینه احتیاج داریم! بگذار نصیحتی بهت بکنم، هرگز از فهم و شعورت حرف نزن! ما جای تو فکر خواهیم کرد!!
📒 #سفر_به_انتهای_شب
👤 #لویی_فردینان_سلین
🔃 #فرهاد_غبرائی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
دیوِ سه: ما چرا می خندیم؟ از چه خوشحالیم؟ سالهاست که با سیلی صورتمان را سرخ می کنیم.
دیوِ مردنی: ما بدبختِ این هستیم که خوب طاقت می آوریم. مثل قاطر کار می کنیم و مثل شتر صبوریم. مثل گوسفند، مطیع و مثل جغد ساکت و مثل مرغِ حق، شکرگزار!
📘 #سلطان_مار
👤 #بهرام_بیضایی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
دیوِ سه: ما چرا می خندیم؟ از چه خوشحالیم؟ سالهاست که با سیلی صورتمان را سرخ می کنیم.
دیوِ مردنی: ما بدبختِ این هستیم که خوب طاقت می آوریم. مثل قاطر کار می کنیم و مثل شتر صبوریم. مثل گوسفند، مطیع و مثل جغد ساکت و مثل مرغِ حق، شکرگزار!
📘 #سلطان_مار
👤 #بهرام_بیضایی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
بهتر است یکی در خفا وقایع این ایام را بنویسد. ما که به قدم کاری نمی کنیم شاید به قلم کرده باشیم...
#بهرام_بیضایی
پنجم دیماه زادروز بهرام بیضایی کارگردان و نمایشنامه نویس بزرگ معاصر
@flith ❄️
#بهرام_بیضایی
پنجم دیماه زادروز بهرام بیضایی کارگردان و نمایشنامه نویس بزرگ معاصر
@flith ❄️
GolPooneh
گل پونهها
#ایرج_بسطامی
5 دی، سالروز درگذشت ایرج بسطامی در زلزله ی بم...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#ایرج_بسطامی
5 دی، سالروز درگذشت ایرج بسطامی در زلزله ی بم...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#استقلال_روحی به معنای #عدم_نیاز به دیگران است.
وقتی نیازمند دیگران می شوید به #موجودی_شکننده و یا به نوعی #برده تبدیل می شوید.
#وين_داير
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
وقتی نیازمند دیگران می شوید به #موجودی_شکننده و یا به نوعی #برده تبدیل می شوید.
#وين_داير
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
#فلسفه_تحلیلی و #فلسفه_علم:
گفته اند که فکر،انسان را از سایر حیوانات متمایز می کند.اگر این درست باشد،پس همه متفکرند.حتی وقتی کسی می گوید که فکر نمی کند،او فکر می کند که فکر نمی کند.این یک طرف قضیه است.از سوی دیگر واژه ی تفکر و متفکر را همچون امری خاص و چه بسا استثنایی به کار برده اند،به نحوی که نمی توان آن را امری همه شمول انگاشت. برعکس بعضی از فلاسفه بر این باورند که آنچه همگانی است،همان بی فکری است. #هایدگر می گوید:«تفکر انگیزترین امر در زمانه ی اندیشه انگیز ما آن است که ما هنوز فکر نمی کنیم».
وقتی #کانت انسان مدرن را به «جرأت اندیشیدن» دعوت می کند، مرادش آن نیست که انسان ها قبلاً قوه نطق و فکر خود رابه کار نینداخته و اصلاً فکر نکرده اند.کانت تفکری را می طلبد که لازمه آن جرأت است. این یعنی همه فکر می کنند،اما نه تا آنجا که فکر کاری خطیر و احتمالاً ویرانگر باشد؛ همه فکر می کنند، اما فیلسوف و فرزانه نیستند.تفکری که جرأت می طلبد همان تفکر فلسفی است.
#یاسپرس سر آغاز این تفکر را در دوره ای از تاریخ از ۸۰۰ تا ۲۰۰ پیش از میلاد و البته نه از زمان پیدایش انسان هموساپینس میداند.فلسفه به نزد این فیلسوف مختص تفکر یونانی و در نتیجه غربی نیست،چنانکه وی در مجموعه ی فیلسوفان بزرگ همان قدر به #سقراط و #اسپینوزا و فلاسفه ی غرب می پردازد که به بودا و #کنفوسیوس.فاصله سال های ۸۰۰ تا ۲۰۰ قبل از میلاد مقارن است با زندگی کنفوسیوس و #لائوتسه در چین، بودا در هند ،زرتشت در ایران ، الیاس، اشعیا ،ارمیا ، یشوعا و پیامبران بنی اسرائیل در فلسطین و #هومر، #پارمنیدس، #هراکلیتوس، #افلاطون و #ارشمیدس در یونان.آنچه در این عصر رخ می دهد تفکری است که جرأت می طلبد:قیام #خرد در برابر #اسطوره.
در عصر اساطیر الاولین خدایان بار پرسش را از دوش انسان ها بر می داشتند.از سال ۸۰۰ قبل از میلاد آدمی به خودش آمد،به عجز ها و مرزهای خودش واقف شد،با هولناکی جهان و ناتوانی خویش درگیر شد؛برای نخستین بار فیلسوفان پدید آمدند.آدمیان جرأت کردند که تنها و به عنوان فرد،بر خویشتن متکی شوند. گرچه پیامبران نخستین ادیان توحیدی به نزد #یاسپرس انسان ها را از بند ظلمت اساطیر آزاد کردند و آنها را برانگیختند تا خود بار مواجهه با رازهای هستی را به دوش کشند،اما در قرون وسطی این ایستار در مغاک ترس و خرافه و بی جرأتی فرو مرد،آزاد اندیشی و تفکرِ خالصاً فلسفی در بهترین صورت به ایمان و در بدترین وجه به چیزی دگر دیس شد که #هابز در لویوتان آن را سلطنت تاریکی می نامد؛چه به باور او کلیسای رومی بت پرستی رومیان را نیز به جای ایمان به خدای واحد متعال نشاند. فلسفه ورزی و تفکری از آن سان که فیلسوفان می طلبند،اصلاً از انتقاد منفک نمی تواند بود.تفکری که جرأت می طلبد به نزد #کانت همان تفکر انتقادی است، نه فقط از آن رو که فلسفه کانت به طور خاص فلسفه نقادی است،بل چون جرأت در جایی که تفکر بناست سرسپرده امر بوده و وضع موجود باشد، از اصل منتفی است، چه در اینجا خطری در میانه نیست.در اینجا همه چیز دست ناخورده می ماند.نقد تئوریک البته نیازمند جرأت طراح نقد است.اما چون نیک بنگریم طراح یا همان منتقد واسطه ای است تا تفکر،خود خود را نقد کند.کانت واسطه ای است تا تفکر #هیوم خود خود را نقد کند. چنین نقدی نقد شخص نیست.بل نقدی است اساساً ویرانگر که اندیشه برخود وارد می کند این تفکر که از انتقاد ناگسستنی است،راه هر گونه فلسفه ورزی است.همان طور که ایمان طریق دیانت است.
✳️اقتباس از مقاله ی جرأت اندیشیدن
✅سیاوش جمادی
✳️بازنشر و تلخیص(با اندکی تغییر)
✅علم و فلسفه
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
#فلسفه_تحلیلی و #فلسفه_علم:
گفته اند که فکر،انسان را از سایر حیوانات متمایز می کند.اگر این درست باشد،پس همه متفکرند.حتی وقتی کسی می گوید که فکر نمی کند،او فکر می کند که فکر نمی کند.این یک طرف قضیه است.از سوی دیگر واژه ی تفکر و متفکر را همچون امری خاص و چه بسا استثنایی به کار برده اند،به نحوی که نمی توان آن را امری همه شمول انگاشت. برعکس بعضی از فلاسفه بر این باورند که آنچه همگانی است،همان بی فکری است. #هایدگر می گوید:«تفکر انگیزترین امر در زمانه ی اندیشه انگیز ما آن است که ما هنوز فکر نمی کنیم».
وقتی #کانت انسان مدرن را به «جرأت اندیشیدن» دعوت می کند، مرادش آن نیست که انسان ها قبلاً قوه نطق و فکر خود رابه کار نینداخته و اصلاً فکر نکرده اند.کانت تفکری را می طلبد که لازمه آن جرأت است. این یعنی همه فکر می کنند،اما نه تا آنجا که فکر کاری خطیر و احتمالاً ویرانگر باشد؛ همه فکر می کنند، اما فیلسوف و فرزانه نیستند.تفکری که جرأت می طلبد همان تفکر فلسفی است.
#یاسپرس سر آغاز این تفکر را در دوره ای از تاریخ از ۸۰۰ تا ۲۰۰ پیش از میلاد و البته نه از زمان پیدایش انسان هموساپینس میداند.فلسفه به نزد این فیلسوف مختص تفکر یونانی و در نتیجه غربی نیست،چنانکه وی در مجموعه ی فیلسوفان بزرگ همان قدر به #سقراط و #اسپینوزا و فلاسفه ی غرب می پردازد که به بودا و #کنفوسیوس.فاصله سال های ۸۰۰ تا ۲۰۰ قبل از میلاد مقارن است با زندگی کنفوسیوس و #لائوتسه در چین، بودا در هند ،زرتشت در ایران ، الیاس، اشعیا ،ارمیا ، یشوعا و پیامبران بنی اسرائیل در فلسطین و #هومر، #پارمنیدس، #هراکلیتوس، #افلاطون و #ارشمیدس در یونان.آنچه در این عصر رخ می دهد تفکری است که جرأت می طلبد:قیام #خرد در برابر #اسطوره.
در عصر اساطیر الاولین خدایان بار پرسش را از دوش انسان ها بر می داشتند.از سال ۸۰۰ قبل از میلاد آدمی به خودش آمد،به عجز ها و مرزهای خودش واقف شد،با هولناکی جهان و ناتوانی خویش درگیر شد؛برای نخستین بار فیلسوفان پدید آمدند.آدمیان جرأت کردند که تنها و به عنوان فرد،بر خویشتن متکی شوند. گرچه پیامبران نخستین ادیان توحیدی به نزد #یاسپرس انسان ها را از بند ظلمت اساطیر آزاد کردند و آنها را برانگیختند تا خود بار مواجهه با رازهای هستی را به دوش کشند،اما در قرون وسطی این ایستار در مغاک ترس و خرافه و بی جرأتی فرو مرد،آزاد اندیشی و تفکرِ خالصاً فلسفی در بهترین صورت به ایمان و در بدترین وجه به چیزی دگر دیس شد که #هابز در لویوتان آن را سلطنت تاریکی می نامد؛چه به باور او کلیسای رومی بت پرستی رومیان را نیز به جای ایمان به خدای واحد متعال نشاند. فلسفه ورزی و تفکری از آن سان که فیلسوفان می طلبند،اصلاً از انتقاد منفک نمی تواند بود.تفکری که جرأت می طلبد به نزد #کانت همان تفکر انتقادی است، نه فقط از آن رو که فلسفه کانت به طور خاص فلسفه نقادی است،بل چون جرأت در جایی که تفکر بناست سرسپرده امر بوده و وضع موجود باشد، از اصل منتفی است، چه در اینجا خطری در میانه نیست.در اینجا همه چیز دست ناخورده می ماند.نقد تئوریک البته نیازمند جرأت طراح نقد است.اما چون نیک بنگریم طراح یا همان منتقد واسطه ای است تا تفکر،خود خود را نقد کند.کانت واسطه ای است تا تفکر #هیوم خود خود را نقد کند. چنین نقدی نقد شخص نیست.بل نقدی است اساساً ویرانگر که اندیشه برخود وارد می کند این تفکر که از انتقاد ناگسستنی است،راه هر گونه فلسفه ورزی است.همان طور که ایمان طریق دیانت است.
✳️اقتباس از مقاله ی جرأت اندیشیدن
✅سیاوش جمادی
✳️بازنشر و تلخیص(با اندکی تغییر)
✅علم و فلسفه
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#بابک_خرمدین
#بخش_نهم
از ۲۱۲ هجری تا درگذشت مأمون
در ۲۱۲ هجری، خلیفه لشکری به فرماندهی "محمد بن حمید طوسی" برای مجازات زریق و همچنین سرکوب #بابک فرستاد، چرا که زریق شورش به پا کرده بود. این فرمانده بعد از مدتی تأخیر موفق شد زریق را دستگیر و شورشیانش را پراکنده سازد و بعد از آن، با دریافت نیروهای کمکی برای نبرد با بابک آماده شد.
در درگیری بین او و #بابک که ۶ ماه طول کشید #محمد_بن_حمید، چندین پیروزی به دست آورد ولی در آخرین نبردش در ۲۱۴هجری لشکرش که به خاطر پیروی از استراتژی او ۳ فرسنگ داخل کوهستان رفتند با هجوم مردان بابک که در ارتفاعات بالاتر کمین کرده بودند در گذرگاه شیبدار مواجه شدند. لشکر او فرار کرد و تنها محمد بن حمید و چند افسر باقیماندند، که همگی کشته شدند.
نبردهای بابک در اشعار شاعران عرب هم بازتاب داشته است.
بُحتُری؛ شاعر معاصر بابک چنین گفته است:
لله دَرُّکَ یوم بابک فارسا
بطلا لأبواب الحتوف فروعا
حتی ظفرت ببذهم فترکتَهُ
للذُّل جانبه و کان منیعا
#مأمون پس از آن #عبداللّه_بن_طاهر را مأمور #جبال(شامل همدان، ری، نهاوند، سمنان، دامغان، قزوین، کاشان، قم، اصفهان، اراک) و #آذربایجان و #ارمنستان کرد.
در این میان طلحه بن طاهر که حاکم خراسان بود درگذشت.
به گفتهٔ #طبری، مأمون،از عبدالله بن طاهر خواست که میان جنگ با بابک یا رفتن به خراسان، یکی را انتخاب کند؛ که او حکومت خراسان را برگزید.
درگیری بین بیزانس و خلیفه عباسی هم مانع از برخورد با شورشیان خرمدین شد که باعث شد خرمدینان اراضی بیشتری را تصاحب کنند.
مأمون در سال ۲۱۸ هجری درگذشت.
گرچه فعالیتش در مقابله با خرمدینان با شکست مواجه شد ولی نگرانی او در مورد این مشکل در وصیت نامهاش بروز کرد.
در وصیت نامه، او به جانشینش #معتصم توصیه کرد که از هیچ تلاش و هزینهای برای متلاشی کردن شورش بابک دریغ نکند:
...."والخُرَّمیة، فأغزِهم ذا حزامة و صرامة و جلَد، و أکنِفه بالاموال والسلاح والجنود من الفرسان و الرجالة"....
..."با خرمیان، مصمم و قاطع و دلیرانه نبرد کن و از مال و سلاح و سپاهیان سوار و پیاده در این باب کمک گیر".....
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#بابک_خرمدین
#بخش_نهم
از ۲۱۲ هجری تا درگذشت مأمون
در ۲۱۲ هجری، خلیفه لشکری به فرماندهی "محمد بن حمید طوسی" برای مجازات زریق و همچنین سرکوب #بابک فرستاد، چرا که زریق شورش به پا کرده بود. این فرمانده بعد از مدتی تأخیر موفق شد زریق را دستگیر و شورشیانش را پراکنده سازد و بعد از آن، با دریافت نیروهای کمکی برای نبرد با بابک آماده شد.
در درگیری بین او و #بابک که ۶ ماه طول کشید #محمد_بن_حمید، چندین پیروزی به دست آورد ولی در آخرین نبردش در ۲۱۴هجری لشکرش که به خاطر پیروی از استراتژی او ۳ فرسنگ داخل کوهستان رفتند با هجوم مردان بابک که در ارتفاعات بالاتر کمین کرده بودند در گذرگاه شیبدار مواجه شدند. لشکر او فرار کرد و تنها محمد بن حمید و چند افسر باقیماندند، که همگی کشته شدند.
نبردهای بابک در اشعار شاعران عرب هم بازتاب داشته است.
بُحتُری؛ شاعر معاصر بابک چنین گفته است:
لله دَرُّکَ یوم بابک فارسا
بطلا لأبواب الحتوف فروعا
حتی ظفرت ببذهم فترکتَهُ
للذُّل جانبه و کان منیعا
#مأمون پس از آن #عبداللّه_بن_طاهر را مأمور #جبال(شامل همدان، ری، نهاوند، سمنان، دامغان، قزوین، کاشان، قم، اصفهان، اراک) و #آذربایجان و #ارمنستان کرد.
در این میان طلحه بن طاهر که حاکم خراسان بود درگذشت.
به گفتهٔ #طبری، مأمون،از عبدالله بن طاهر خواست که میان جنگ با بابک یا رفتن به خراسان، یکی را انتخاب کند؛ که او حکومت خراسان را برگزید.
درگیری بین بیزانس و خلیفه عباسی هم مانع از برخورد با شورشیان خرمدین شد که باعث شد خرمدینان اراضی بیشتری را تصاحب کنند.
مأمون در سال ۲۱۸ هجری درگذشت.
گرچه فعالیتش در مقابله با خرمدینان با شکست مواجه شد ولی نگرانی او در مورد این مشکل در وصیت نامهاش بروز کرد.
در وصیت نامه، او به جانشینش #معتصم توصیه کرد که از هیچ تلاش و هزینهای برای متلاشی کردن شورش بابک دریغ نکند:
...."والخُرَّمیة، فأغزِهم ذا حزامة و صرامة و جلَد، و أکنِفه بالاموال والسلاح والجنود من الفرسان و الرجالة"....
..."با خرمیان، مصمم و قاطع و دلیرانه نبرد کن و از مال و سلاح و سپاهیان سوار و پیاده در این باب کمک گیر".....
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#شاهنامه 📚
داستان هفتم
#پادشاهی_فریدون
جمشید دو خواهر داشت به نام های شهرناز و ارنواز که اسیر ضحاک شده بودند. دومرد پارسا به نام های ارمایل و گرمایل خود را در آشپزخانه ضحاک وارد کرده و هرشب مغزگوسفندی را به جای مغز یکی از دوقربانی برای ضحاک درست کرده و جوان دیگر را به کوهستان میفرستادند و دیری نگذشت که لشکری از این جوانها درست شد.
چهل سال از روزگار ضحاک باقی مانده بود که در خواب دید جوانی با گرزی گاو سر بر سرش کوبیده و جوان دیگر او را با چرم بسته به سوی کوه دماوند کشان کشان میبرند.
از میان تعداد زیادی موبد، بلاخره موبدی به نام زیرک خواب اورا چنین تعبیر کرد . " کسی به نام فریدون که هنوز از مادر زاده نشده ، تخت وتاج ترا زیرو رو خواهد کرد وچون تو دایه او را که گاوی مهربان است خواهی کشت ، او گرز خود را به شکل سرگاو درست خواهد کرد"
از آن روز ضحاک نشان فریدون را به همه جا فرستاد.
روزگاری گذشت و فریدون از مادر زاده شد. پدر فریدون آبتین و مادرش فرانک نام داشت. فرانک از ترس جاسوسان ضحاک، فریدون را در مرغزاری پنهان کرد وسه سال تمام گاوی پرشیر و مهربان به نام پرمایه در آن مرغزار به فریدون شیر میداد که جاسوسان محل فریدون را پیدا کردند. فریدون به کوه فرار کرد و ضحاک مزرعه را سوزاند و پرمایه را کشت. فریدون شانزده سال در کوه البرز بود وبلاخره از کوه به زیر آمد و از فرانک در مورد پدرش سوال کرد. فرانک به او گفت پدرت آبتین از نژاد طهمورث وجوان بود ودر گذشت.
چون ضحاک دانست که فریدون به سن رشد رسیده به فکر چاره افتاد. او درباریان را جمع کرد و قرار شد گواه نامه ای بنویسد وهمه امضا کنند که ضحاک تازی در ایرانشهر ودیگر سرزمین هاتخم نیکی نکاشته و آنرا به اژدها بسپارند تا به گمان خودش دلیلی بر کردار نیک خود داشته باشد.
📚 منبع: گفتار شورانگیز فردوسی
به کوشش : سهراب چمن آرا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#شاهنامه 📚
داستان هفتم
#پادشاهی_فریدون
جمشید دو خواهر داشت به نام های شهرناز و ارنواز که اسیر ضحاک شده بودند. دومرد پارسا به نام های ارمایل و گرمایل خود را در آشپزخانه ضحاک وارد کرده و هرشب مغزگوسفندی را به جای مغز یکی از دوقربانی برای ضحاک درست کرده و جوان دیگر را به کوهستان میفرستادند و دیری نگذشت که لشکری از این جوانها درست شد.
چهل سال از روزگار ضحاک باقی مانده بود که در خواب دید جوانی با گرزی گاو سر بر سرش کوبیده و جوان دیگر او را با چرم بسته به سوی کوه دماوند کشان کشان میبرند.
از میان تعداد زیادی موبد، بلاخره موبدی به نام زیرک خواب اورا چنین تعبیر کرد . " کسی به نام فریدون که هنوز از مادر زاده نشده ، تخت وتاج ترا زیرو رو خواهد کرد وچون تو دایه او را که گاوی مهربان است خواهی کشت ، او گرز خود را به شکل سرگاو درست خواهد کرد"
از آن روز ضحاک نشان فریدون را به همه جا فرستاد.
روزگاری گذشت و فریدون از مادر زاده شد. پدر فریدون آبتین و مادرش فرانک نام داشت. فرانک از ترس جاسوسان ضحاک، فریدون را در مرغزاری پنهان کرد وسه سال تمام گاوی پرشیر و مهربان به نام پرمایه در آن مرغزار به فریدون شیر میداد که جاسوسان محل فریدون را پیدا کردند. فریدون به کوه فرار کرد و ضحاک مزرعه را سوزاند و پرمایه را کشت. فریدون شانزده سال در کوه البرز بود وبلاخره از کوه به زیر آمد و از فرانک در مورد پدرش سوال کرد. فرانک به او گفت پدرت آبتین از نژاد طهمورث وجوان بود ودر گذشت.
چون ضحاک دانست که فریدون به سن رشد رسیده به فکر چاره افتاد. او درباریان را جمع کرد و قرار شد گواه نامه ای بنویسد وهمه امضا کنند که ضحاک تازی در ایرانشهر ودیگر سرزمین هاتخم نیکی نکاشته و آنرا به اژدها بسپارند تا به گمان خودش دلیلی بر کردار نیک خود داشته باشد.
📚 منبع: گفتار شورانگیز فردوسی
به کوشش : سهراب چمن آرا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️