پرواز فکر و اندیشه
1.18K subscribers
4.13K photos
2.04K videos
84 files
964 links
‏جاویدشاه فقط یه شعار نیست…

عهد ما با ایران و هزاران سال پادشاهی‌ست…
Download Telegram
کانال پروازفکرواندیشه
@flith


اگر ما مردم را از عقوبت آن دنیا نترسانیم و در این دنیا از سرنیزه و مشت و توسری نترسانیم فردا کلاهمان پس معرکه است.
اگر عمله روزی ده ساعت جان می کنه و کار می کنه و به نان شب محتاجِ و من انبار قالی ام تا طاق چیده شده باید معتقد باشه که تقدیر این بوده!
فردا بیا به آن‌ها بگو که همهٔ این‌ها چرت و پرته که او کار کرده و من کارشکنی کردم، آنوقت خر بیار و باقالی بار کن! دیگر جای زندگی برای من و شما باقی نمی مانه!
برای اینکه ما به مقصود برسیم باید ملت ناخوش و گشنه و بیسواد و کر و کور بماند و حق خودش را از ما گدایی کنه؛ ولی فراموش نکنید که ظاهرن برای مردم باید اظهار همدردی و دلسوزی کرد چون امروز مد شده، اما در باطن باید پدرشان را درآورد.

📙حاجی آقا - صادق هدایت

⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith


🌺 2500 سال قبل پیرمردی 70ساله درحضور بیش از 100 نفر هیئت منصفه به جرم "تشویش افکار عمومی" و "نشر اکاذیب" به اعدام محکوم شد.

این مرد سقراط نام داشت.

ﺩﺭ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺷﻬﺮ ﻭ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺁﻣﺪ ﻣﯽﮐﺮﺩ
ﻭ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺯ ﺩﻫﺎﻥ ﺍﻭ ﺩﺭ ﻧﻤﯽﺁﻣﺪ،
"ﻣﮕﺮ ﺳﻮﺍﻝ" !

ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﮐﺲ ﻣﯽﭘﺮﺳﯿﺪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻣﻮﺭﺩ ﺳﻮﺍﻝ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽﺩﺍﺩ.
ﻣﻔﺎﻫﯿﻤﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻋﻘﯿﺪﻩﯼ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ، ﻣﻄﻠﻖ ﻭ ﺍﺑﺪﯼ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺭﺍ ﻣﻮﺭﺩ ﭼﺎﻟﺶ ﻭ ﻧﻘﺪ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽﺩﺍﺩ.
ﺗﻌﺮﯾﻒ ﺳﻘﺮﺍﻁ ﺍﺯ ﻋﻘﻼﻧﯿﺖ ﭼﯿﺰﯼ ﺷﺒﯿﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ:
"نقد ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺪﻭﻥ خط ﻗﺮﻣﺰ"
ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺗﺎ ﺣﺪﻭﺩﯼ ﺍﻫﻞ ﻧﻘﺪ ﻭ ﺗﺤﻠﯿﻞ ﻭﭼﺎﻟﺶ ﻫﺴﺘﯿﻢ، ﺍﻣﺎ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﻭ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﭘﺸﺖ ﺧﻂ ﻗﺮﻣﺰ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ،ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﻌﻨﺎ، ﻣﺎ ﺩﭼﺎﺭ ﻋﻘﻼﻧﯿﺖ ﻣﺤﺪﻭﺩ ﻭ ﻣﺤﺼﻮﺭ ﻫﺴﺘﯿﻢ. ﻫﺮﮐﺪﺍﻡ ﺗﺎ ﺟﺎﯾﯽ ﺧﺮﺩﻭﺭﺯﯼ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺗﺤﺖ ﺳﻠﻄﻪﯼ ﻋﻘﺎﯾﺪ "ﻋﺎﺩﺗﯽ" ﻭ "ﻋﺎﻃﻔﯽ" ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﯾﻢ.
ﻋﻘﺎﯾﺪ ﻋﺎﺩﺗﯽ، ﻋﻘﺎﯾﺪﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻩﺍﯾﻢ ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺪﯾﻬﯽ ﻓﺮﺽ ﮐﺮﺩﻩﺍﯾﻢ.
عقاید ﻋﺎﻃﻔﯽ هم عقایدی هستند ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﻘﺪ ﻗﺮﺍر ﻧﻤﯽﺩﻫﯿﻢ ﭼﻮﻥ ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﻋﺎﻃﻔﯽ ﺩﺍﺭﯾﻢ.
ﺧﻄﺎﻫﺎﯼ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖﺷﺎﻥ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺑﯿﻨﯿﻢ ﻭ ﺧﻄﺎﻫﺎﯼ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺁﻥها ﮐﯿﻨﻪ ﻭ ﻧﻔﺮﺕ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺑﺴﯿﺎر ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﭼﻪ ﻫﺴﺖ ﻣﯽﺑﯿﻨﯿﻢ.
ﺧﻼﺻﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻥ ﮔﺰﺍﺭﻩﻫﺎﯼ ﻋﺎﺩﺗﯽ و ﻋﺎﻃﻔﯽ ﭘﺸﺖ ﺧﻂ ﻗﺮﻣﺰ ﻧﻘﺪ، "ﻋﻘﻼﻧﯿﺖ" ﺭﺍ ﻣﺤﺪﻭﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ.

ﺳﻘﺮﺍﻁ ﺑﺎ ﻣﻮﺭﺩ ﺳﻮﺍﻝ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻥ ﻫﻤﻪ چیز ﻭ ﻫﻤﻪ ﮐﺲ ﺑﻪ ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺍﻗﺪﺍﻡ ﺑﻪ "ﺗﺸﻮﯾﺶ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﻋﻤﻮﻣﯽ" ﻣﯽﮐﺮﺩ.
ﺍﻭ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﺸﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻧﻤﯽﮔﺬﺍﺷﺖ ﺩﺭﺧﻤﻮﺩﮔﯽ ﻫﺎﯼ ﻓﮑﺮﯼ ﻭ ﻋﻘﯿﺪﺗﯽ ﺧﻮﺩ ﺗﺨﺪﯾﺮ ﺷﻮﻧﺪ.
ﺍﻭ ﻣﺎﻧﻊ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﺍﺣﺖ ﺁﻧﺎﻥ ﻣﯽﺷﺪ.
ﺑﻪ همین ﺧﺎﻃﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﺁﺗﻦ ﺍﻭ ﺭﺍ "ﺧﺮﻣﮕﺲ" ﻣﯽﻧﺎﻣﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻟﻘﺐ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺧﺮﻣﮕﺲ ﻣﺎﻧﻊ ﭼﺮﺕﺯﺩﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﯽﺷﻮﺩ.
او از راه پرخطر "یقین زدایی" منصرف نشد.
ﺳﻘﺮﺍﻁ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺳﺎﻟﺘﯽ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﻗﺎﺋﻞ ﺑﻮﺩ.
ﺭﺳﺎﻟﺖ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥﻫﺎ ﺑﯿﺎﻣﻮﺯﺩ ﮐﻪ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﻭ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺟﺎﯾﮕﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ، ﻧﺴﺒﯽ ﻭ ﺧﻄﺎ ﭘﺬﯾﺮ ﺍﺳﺖ.
ﺩﺭ ﺗﺠﺮﺑﻪﺑﺸﺮﯼ، ﺣﻘﯿﻘﺖ ﻣﻄﻠﻖ ﻭ ﺧﻄﺎﻧﺎﭘﺬﯾﺮ ﺍﻣﺮ ﻣﺤﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻧﺴﺒﯽ ﻭ ﻣﺘﮑﺜﺮ ﺍﺳﺖ.
امروزه روش سقراط را آگنوستیکی و شک گرایی(شک ورزی) یا سنت سقراطی میگویند.
بسیاری از انسانها مطابق عرف جامعه بودن(عرفی بودن) یا انباشتن اطلاعات را نشانه عقلانیت میدانند.
اما سقراط نشان داد که اینطورنیست، عقلانیت با "فرآیند تفکر" سر و کار دارد.
معیار و ملاک ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ ﺩﺭ ﺳﻨﺖ ﺳﻘﺮﺍطی ﻣﺴﺎﻭی ﺍﺳﺖ ﺑﺎ "ﺗﻔﻜﺮ ﻧﻘﺎﺩ" یعنی ﺍﮔﺮ ﻛﺴﯽ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﻧﻘﺪ ﻛﺮﺩﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﮔﻔﺖ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﻓﺮﺩ ﻋﻘﻼنی ﺭﻓﺘﺎﺭ میﻛﻨﺪ.
ﺑﻪ ﻋﺒﺎﺭﺕ ﺩﯾﮕﺮ، ﺩﺭ "ﺭﻭﻳﻜﺮﺩ ﺳﻘﺮﺍطی"، ﺯﻳﺮ ﺳﺆﺍﻝ ﺑﺮﺩﻥ ﭘﻴﺶ ﻓﺮﺽ ﻫﺎ ﻭ ﻋﻘﺎﻳﺪ ﻭ ﻋﺎﺩﺗﻬﺎ، ﻣﺴﺎﻭی اﺳﺖ ﺑﺎ ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ.
ﺳﻘﺮﺍﻁ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻧﺘﻴﺠﻪ ﺭﺳﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ یکی ﺍﺯﭘﺎﻳﻪﻫﺎی ﻋﻘﻼﻧﻴﺖ، "ﭘﺮﺳﺶﮔﺮی" ﺍﺳﺖ.
ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺍی ﻛﻪ ﭘﺮﺳﺶ، ﻧﻘﺪ ﻭ ﺷﻚ میﻛﻨﺪ، ﺧﺮﺩﻣﻨﺪ ﺍﺳﺖ.
ﺑﻪﻫﻤﻴﻦ ﺩﻟﻴﻞ، ﺳﻘﺮﺍﻁ ﺑﺮﺍی ﺧﺮﺩﻣﻨﺪ ﻛﺮﺩﻥ ﻣﺮﺩﻡ، ﺑﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﻳﺎﺩ میﺩﺍﺩ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺴﺘﻪﻫﺎی ﺧﻮﺩ ﻳﺎ ﺍﺧﺒﺎﺭی ﻛﻪ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﻣﻨﺘﻘﻞ ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ، ﺗﺮﺩﻳﺪ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﺩﺭستی ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﻘﺪ و پرسش ﺑﻜﺸﻨﺪ.
ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺳﻘﺮﺍﻁ، ﻫﺮ ﺑﺎﻭﺭی ﻛﻪ ﺩﺭ ﺫﻫﻦ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﻢ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﺎﻟﺶ ﻧﻜﺸﻴﻢ ﻭ ﺍز ﻏﺮﺑﺎﻝ ﻧﻘﺪ ﻧﮕﺬﺭﺍﻧﻴﻢ، ﻫﺴﺘﻪﺍی میﮔﺮﺩﺩ ﺑﺮﺍی ﺯﻧﺪگی ﺍﺑﻠﻬﺎﻧﻪ ﻭ ﻣﺎنعیﺳﺖ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺯﻧﺪگی ﻋﺎﻗﻼﻧﻪ.
سرنوشت سقراط پایان غم انگیزی داشت و نخستین کسی بود که جانش را در راه عقلانیت از دست داد!
سقراط با نوشیدن جام زهر شوکران اعدام شد!


🌺 روز جهانی نه به اعدام


⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith


ما مظلومیم، نه مجنون

سایت «تاریخ ایرانی» گزارشی از روزنامه‌ای به نام «پیک سعادت نسوان» داده است که خانمی به نام روشنک نوع‌دوست در حدود 90 سال پیش در رشت منتشر می‌کرده و محتوای آن، طرح محتاطانۀ حقوق زنان است. در گزارش این سایت آمده است که این روزنامه، پیشرو و به‌اصطلاح آوانگارد بوده است؛ یعنی چیزی بیش از فرهنگ زمانه‌اش را می‌نوشته است. مهم‌ترین درخواست‌های این روزنامه از مردم آن زمان، این است که به ما زنان، ضعیفه نگویید، اجازه بدهید که ما هم به مدرسه برویم و درس بخوانیم، چرا ما باید برای کارهای معمول نتوانیم به ارادۀ خود از خانه بیرون بیاییم و مثلا نخ و سوزن بخریم و برگردیم به خانه؟ بر فرض که حکم اسلام این است که زنان نباید بدون اجازۀ همسران خود از خانه بیرون بیایند، آیا مردان ایرانی به سطحی از فرهنگ و شعور رسیده‌اند که از اختیاراتشان سوء‌استفاده نکنند و مثلا به این بهانه که زن حق طلاق ندارد، او را به زور و ظالمانه در خانه نگه ندارند و شکنجه نکنند؟ در یادداشتی می‌نویسد: به ما می‌گویند شما مسحور ممالک متمدنه [غرب‌زده] شده‌اید. والله، بالله، تالله ما مسحور و مجنون نیستیم، ما مظلومیم.
چند دهه پس از انتشار این روزنامه، بیشتر مشکلاتی که «پیک سعادت نسوان» از آن نالیده است، دیگر در میان نیست و زنان ایرانی، اجازۀ تحصیل و رفتن به خیابان و بازار را یافته‌اند؛ اما در فضای عمومی کشور، زنان همچنان مطالباتی دارند که جنجالی‌ترین آنها، اجازۀ حضور در انتخابات برای رأی دادن است. کسانی که تاریخ معاصر ایران را خوانده‌اند، می‌دانند که دینی‌ترین مسئلۀ ایران در دهۀ چهل تا اوایل دهۀ پنجاه همین بوده است. ادله‌ای که آن روزها برای تحریم انتخابات زنانه می‌آوردند، بسیار قوی‌تر از دلایلی است که امروز برای برخی اجبارها و تحریم‌ها می‌آورند. می‌گفتند: کسی حق رأی دارد که حق ولایت و قانون‌گذاری داشته باشد و بنا بر نصوص فراوان در متون دینی، کودکان و زنان بر مردان ولایت ندارند. پیش از آن، در عصر مشروطه، نزاع بر سر این بود که آیا بقال و قصاب و خباز حق انتخاب دارند یا نه. گفت‌وگو دربارۀ حق رأی زنان، در سال‌های مشروطه، تقریبا غایب است؛ زیرا بسیار بیش از ظرفیت‌های زمانه بود. من در میان نوشته‌های روشنفکران آن عصر هم ندیده‌ام که از حق زنان برای رأی دادن دفاع کنند؛ چون چنین مسئله‌ای در مخیله‌ها هم نمی‌گنجید تا یکی موافقت کند و دیگری مخالفت. بحث‌ها بیشتر بر سر این بود که آیا غیر از علمای دین که به نمایندگی از شارع سخن می‌گویند، کسان دیگری هم حق حضور در مجالس قانون‌گذاری دارند یا نه.
این نیز گذشت و صندوق‌های رأی در همان دهۀ چهل، در دسترس زنان قرار گرفت. سپس گفتند: اگر ما حق انتخاب کردن داریم، چرا حق انتخاب شدن نداشته باشیم؟ برای آن نیز مدتی جنگیدند تا سرانجام به آن هم رسیدند؛ اما نه آنچنان‌که برای مردان، ممکن و میسور است. امروز زنان ایرانی، حقوقی مانند حضور در بالاترین مناصب دولتی و فرصت‌های برابر در مشاغل عمومی و نیز اجازۀ ورود به مکان‌هایی مانند ورزشگاه‌ها را می‌خواهند. این نیز در آینده‌ای نزدیک یا دور ممکن می‌گردد؛ زیرا حق طبیعی آنان است؛ نه زیاده‌خواهی. زنان عربستانی هم توانستند اجازۀ رانندگی بگیرند و اکنون برای حقوقی بیشتر(مانند حق طلاق، حق حضانت، حق تحصیل و اشتغال در رشته‌ها و مشاغل به‌اصطلاح مردانه) می‌جنگند. زنان غربی هم در برخی کشورهای اروپایی، برای دست‌مزد برابر با مردان کمپین می‌گذارند.
آنچه دردآور است، هزینه‌هایی است که زنان و جامعه، برای برخورداری از این حق‌های طبیعی و ساده پرداخته‌اند. راهی که باید در چند سال طی ‌‌شود، گاهی نیم تا یک قرن زمان ‌‌بُرده است. عقلای قوم باید چاره‌ای بیندیشند تا این مسیرها کوتاه‌تر و کم‌هزینه‌تر شود؛ وگرنه بخشی عظیم از سرمایه‌های ملی و نیروی انسانی جامعه، صرف جنگیدن بر سر اموری می‌شود که اگر امروز تابو است، فردا بخشی جدایی‌ناپذیر از هویت انسانی جامعه است.

رضا بابایی


⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith


درک و هوش من بیشتر از دیگران است🤔


در حال رانندگی در خط دوم اتوبان هستم و ترافیک زیاد است. احساس می‌کنم خط سوم کمی روان‌تر است. بلافاصله با هزار بدبختی، سر این خر آهنین را کج می‌کنم و بعد از شنیدن انواع بوق‌ها و ایجاد مانع در مسیر ماشین بغلی و بروز احتمال تصادف با پیتزا موتوری که با سرعت از بین خط دوم و سوم در حال حرکت است، به خط سوم می‌روم.

فکر می‌کنم فقط به عقل من رسیده و من این شعور را داشته‌ام که خط سوم بهتر از خط دوم است. غافل از اینکه بقیه هم، به همین مسئله توجه داشته‌اند و همین کار را انجام داده‌اند و به خط سوم آمده اند و الان خط دوم خلوت‌تر است!

حالا دوباره بازی آغاز می‌شود و فکر می‌کنم که فقط شعور من است که به این مسئله می‌رسد که می‌توان به خط دوم بازگشت و سریع‌تر به مقصد رسید. اما دیگران هم به همین نتیجه رسیده‌اند.

نتیجه هم همین عکس‌هایی است که از بالا از خیابان‌‌ها و اتوبان‌های ما در ساعات پر ترافیک منتشر می‌شود. همه در حال حرکت از خط دو به سه و از سه به دو هستیم و در هم گره خورده‌ایم!

این عادت را در فرهنگ اقتصادی و اجتماعی هم می‌شود دید. از پرداخت مالیات دولت فرار کرده و خوشحال است. راهی برای یک دزدی کوچک پیدا کرده و خوشحال است. یاد گرفته که یواشکی مدرک بخرد و دکتر یا مهندس بشود و خوشحال است. تز ارشد یا تحقیق دکترایش را خریده و از زیرکی خود در صرفه‌جویی در وقت خوشحال است.

فراموش می‌کند که او تیزهوش‌ترین فرد این جامعه نیست و همه دارند به همین میان‌برها فکر می‌کنند. او تقلب می‌کند و مهندس می‌شود و وقتی تصادف کرد، زیر دست کسی که تقلب کرده و درس خوانده جراحی می‌شود و در نهایت هم، در یک زلزله معمولی، زیر آوار خانه‌‌ای که مجوزش با تقلب صادر شده فوت می‌کند و باید کسی با تقلب، برایش قبری در یک جای خوش آب و هوا و نسبتاً آباد بخرد!

همیشه باورم بر این بوده که یکی از دلایل از بین رفتن اخلاق در هر جامعه‌ای، این است که من فکر می‌کنم که خیلی زیرک‌تر از متوسط جامعه هستم و فراموش می‌کنم که آن چیزی که به عنوان یک راهکار یا راه میان‌بر برای کوتاه کردن مسیر به ذهن من رسیده، به ذهن خیلی افراد دیگر هم خواهد رسید و در نهایت، از یک وضعیت پیچیده‌ی امروزی، به یک وضعیت پیچیده‌ی جدید تغییر مکان خواهیم داد. درست مثل جابجایی از خط دوم به خط سوم و تجربه‌ی ترافیک قدیمی در لاین جدید!


⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith


💥 آن ها هم مثل ما !
شهریار عامری

در سال های اولی که به کانادا رفته بودم، برای گذران زندگی و تحصیل باید هر کاری می کردم. آگهی ای در روزنامه دیدم برای استخدام یک Manager Trainee که فکر کردم یعنی کارآموز مدیر یا دستیار مدیر. با توجه به اینکه تخصص خاصی طلب نکرده بود و مدارک زیادی نمی خواست تلفن زدم و قراری گرفتم برای مصاحبه. در روز موعود بهترین کت و شلوار و کراواتم را پوشیدم و اول صبح به آدرس مربوطه رفتم. پسر نوزده بیست ساله ای که از من هم جوانتر بود با شلوار جین با من مصاحبه کرد و سوالاتی بی معنی پرسید. مهمترین مسئله اش این بود که من هنوز فرانسه نمی دانستم، اما دلداری داد که همه چیز درست خواهد شد. چند روز بعد با من تماس گرفتند و بعد از تبریکات مربوطه خواستند که ساعت 7 روز دیگری برای شروع دوره آموزش به همان دفتر بروم. آموزش آغاز شد و ما در روز دوم فهمیدیم که کارمان فروش جارو برقی در خانه های مردم است! برای فرا گرفتن این کار هر روز 6 تا 8 ساعت تعلیم دیدیم. تمام جاروبرقی های کانادا را شناختیم، بازار کانادا و منطقه را بررسی کردیم، تمام قطعات جارو برقی مربوطه را (Filter Queen) چشم بسته باز و بسته کردیم، یاد گرفتیم که با مشتری چه بگوییم، چطور مجابش کنیم، چطور قرارداد بنویسیم و چه زمان تخفیف بدهیم و یا قرارداد قسطی تنظیم کنیم . . . و خیلی چیزهای دیگر. تازه بعد از طی دوره شدیم وردست و چند هفته در کنار متخصصین فروش جارو برقی هربار به مدتی بیش از دو ساعت در خانه های مردم گذراندیم تا شاید روزی جارو برقی فروش اول بشویم!

بیست و دو سال بعد در اولین روزهایی که به ایران برگشته بودم وقتی تنها به اصفهان می رفتم در پاسگاهی نزدیک اصفهان جلوی ماشینم را گرفتند. ترسیدم و مطمئن بودم که برایم گرفتاری درست شده. اما سرباز جوانی جلو آمد و از من خواست که افسر وظیفه ای را با خود به اصفهان ببرم! جوان از شهرستانی دیگر بود. از او پرسیدم که در آن پاسگاه چه می کند؟ طبق معمول درد دلها شروع شد که دو سال شبها نتوانسته راحت بخوابد و خوشحال است که بالاخره کارش دارد پایان می گیرد. باز پرسیدم که کارش چیست؟ گفت که او عضو تیمی است که بعد از تصادف های مرگبار باید اولین گروهی باشند که در صحنه حاضر می شوند. هیجان زده پرسیدم وظیفه مشخص او چیست؟ دیدم گنگ نگاهم می کند. پرسیدم بالاخره حتما (پروتکل) دستورالعمل های خاصی را دنبال می کنید و کار تو هم باید معلوم باشد. بیشتر گیج شد. نهایتا پرسیدم که چقدر برای حضور در این تیم تعلیم دیده ای؟ اینبار دیگر مطمئن شد که من بیمار روانیم! گفتم پس از کجا می دانید که از نظر قانونی، از نظر پزشکی، ایمنی جاده، آتش سوزی احتمالی، رسیدگی به مجروحین، کروکی تصادف، تحقیق درباره نحوه تصادف و مقصرین احتمالی و . . . بسیار کارهای دیگری که در تخصص من نیست، چه باید بکنید؟ جواب داد ما هر کاری سرهنگ بگوید می کنیم!

در اینجا من حتی قصد ورود به تقلب در آموزش و مدارک قلابی را ندارم، مهمتر اینجاست که اصولا اعتقادی به آموزش و دانش وجود ندارد. نادانی آن مرد جوان مشکل غیرقابل حلی نیست، بی اعتقادی او و عموم مردم به "دانستن" مسئله اصلی است. مردم ما در حالی که بدون استثنا درباره وظایف رئیس جمهور نظر می دهند هنوز نمی دانند چطور باید رانندگی کنند و بدتر از آن نمی دانند چطور در خیابان و حتی در پیاده رو راه بروند، چطور سوار اتوبوس بشوند، کجای اتوبوس بایستند، چطور پیاده شوند . . .

💡و اعتقادی هم ندارد که برای اینها "دانستن" و "آموزش" لازم است!
نتیجه اینکه نماینده های مجلس مان هم همانقدر تربیت نشده اند که رنگرز، لوله کش، معلم، مدیر، . . . و همه ی دیگران!


⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith


🔶تفاوت "دانش" و "فلسفه" از نظر
#برتراند__راسل

پرسش: آیا بین علم و فلسفه اختلافی مشاهده می کنید؟
🔴

راسل: بطور کلی می توان گفت :علم عبارت از آن چیزي است که دربارة آن معلومات کافی داریم و فلسفه مطالبی است که درباره آنها چیزي نمی دانیم.
این تعریف بسیار واضح و روشن است و به همین دلیل پیوسته مشاهده می کنیم مسائل فلسفی از قلمرو فلسفه خارج شده و به میدان علم و دانش منتقل میگردد .
🔵

پرسش:بنابراین به عقیده شما اگر قضیه اي مدلل و اثبات شد و به اسرار آن پی بردیم ، آن قضیه دیگر جنبۀ فلسفی نداشته و خود به دانش تبدیل می گردد .
⚫️

راسل: بلی . بسیارند مسائلی که در حیطۀ تتبعات فلسفی قرار داشتند ولی فعلاً شکل فلسفی خود را از دست داده و در شما دانسته هاي جهان علم در آمدند

✅ کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith


برتراند راسل در اواخر عمرش در ۸۷ سالگی، مصاحبه ای با روزنامه گاردین داشت.

خبرنگار ازاو پرسید:
جناب پروفسور، شما ۸۷ سال است که می گویید خدا و زندگی پس از مرگ وجود ندارد و به زودی هم از دنیا می روید؛ حال اگر از دنیا رفتید و دیدید که هم خدا هست و هم زندگی پس از مرگ، چه می کنید؟برتراند راسل در جواب گفت: خانم خبرنگار، این خدایی که شما می گویید وجود دارد، و من می گویم وجود ندارد، عادل است یاخیر؟

خانم خبرنگار: البته که عادل است.
برتراندراسل: اگر عادل باشد هیچ مشکلی نیست.

خانم خبرنگار: چرا؟!
برتراند راسل گفت: چون اگر عادل باشد به او می گویم: خدایا! یا باید دلایل فیلسوفانی را که وجود تو را اثبات می کردند، قانع کننده تر می ساختی، یا ذهن مرا ساده لوح تر و زودباورتر از این، من که نباید تاوان ضعف دلایل آن ها را بپردازم!

اینکه ذهن من دیرباور است هم که دست من نیست، چون خودت ذهن مرا درست کرده ای، و گرنه من آدم ساده لوح و زودباور مانند مردم کوچه و بازار بودم
و این دلایلی که قانع کننده نیستند ، برای من هم قانع کننده می شدند.

✴پ.ن: راسل از فلاسفه پیشتاز در قرن بیستم بود.
او همچنین یک جامعه شناس، ریاضی دان و فعال صلح طلب در امور اجتماعی و حقوق بشر نیز بود... .

#برتراند_راسل

⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith


🍀حافظ شاعری اجتماعی، سیاسیِ بزرگ است.

انسانی محبوب که هرگز نمیتواند چشمان خویش را بر وضعیت ناگوار جامعه ببندد،
وی شرایط اسفبار زمانه خود را از پنجره ی انتقاد می نگرد و علاوه بر آن در جهت بهبود این وضعیت راهکارهایی ارائه می دهد.

🍀 با اینکه قرنها از روزگارش گذشته ایم اما رویکردهای صلح طلبی حافظ به قدری برای ما ملموس و عینی است که گویی اشعار همین امروز و در وصف جامعه ما سروده شده است.

او در گوشه گوشه ی دفترش در جهت تغییر مسالمت آمیز وضع موجود و حرکت به سمت مطلوب ها راهکار ارائه می دهد.

🍀جنگ گریزی و صلح طلبی:

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است‌
با دوستان مروت با دشمنان مدارا

🍀انتقاد پذیری و تحمل مخالف:
ترسم کزین چمن نبری آستین گِل
کز گلشنش تحملِ خاری نمی‌کنی

🍀پرهیز از مطلق گرایی:

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما، گل‌بی‌خار کجاست؟

🍀محترم شمردن عقاید:

گر پیر مغان مرشد من شد چه تفاوت
در هیچ سَری نیست که سِرّی زخدا نیست

🍀نقد قدرت و توصیه به دادگری:
شاه را به بود از طاعت صدساله و زهد
قدر یک ساعت عمری که در او داد کند

🍀تقدس زدایی از نمادهای کاذب:

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می کنند

🍀نقد ریا و رفتارهای دوگانه:

واعظان کاین جلوه درمحراب ومنبر می کنند
چون به خلوت ميروند آن کار ديگر می کنند.


⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith

✔️آیا عربستان بهشت زنان خاورمیانه خواهد شد؟!


✍احمدصالح صفار (جامعه شناس)

پادشاه کهنسال سعودی این روزها طی چند اقدام ضربتی، بسیاری از موارد نقض حقوق زنان در عربستان را منتفی نموده است! از این رو زنان سعودی امروز دیگر معادل اشیا و یا حیوانات در نظر گرفته نمی شوند. اینکه زنان اجازه رانندگی داشته باشند یا دیگر نیازی به اذن پدر یا شوهر برای مسافرت نداشته باشند و موارد دیگر، قطعا نشانه پیشرفت عربستان به سمت آزادی و برابری واقعی نیست! اما بدون شک اقدامی موثر در پیشبرد دمکراسی و حقوق بشر در آنجا خواهد بود. ملک سلمان (با هر نیتی) در عمل نشان داد که یک شبه می توان با یک دستور قاطع، محدودیت های تاریخی برای زنان را مرتفع نمود. زنان عرب امروز به امتیازاتی دست یافتند که بسیاری از زنان در خاورمیانه سالهاست که در پی تحقق بخش کوچکی از آن هستند.اقدام ناگهانی و البته موثر پادشاه مرتجع و دیکتاور عربستان نشان داد که دستیابی زنان به دمکراسی، نه نیازمند بوروکراسی های پیچیده و بلندمدت است و نه شعارهای طاقت فرسای پوپولیستی! سلمان نشان داد که تنها یک اراده قدرت، میتواند موضوع را به نفع زنان تغییر دهد! هرچند بعید است که او در هشتاد سالگی به ناگاه انسانی دمکرات شده باشد، اما اقدام او می تواند در میان مدت، فشار شدیدی که از سوی جامعه جهانی بر عربستان بخاطر نقض شدید حقوق بشر وارد می شود را به صورت بی سابقه ای کاهش دهد. عربستان سعودی امروز در حالی هم پای دبی و منامه به سوی دمکراسی شتاب می کند که دیگر نقاط خاورمیانه هنوز در رسمیت دهی به ابتدایی ترین حقوق زنان درجا می زنند. عربستان نه وارث اندیشه انتقادی آلمانی است و نه الگوی لیبرالیزم برابری خواهانه ی فمینیسم فرانسوی! عربستان همچنان قطب تروریسم و ارتجاع ایدئولوژیک خواهد ماند. اما جالب اینجاست که پادشاه -حداقل برای حفظ ظاهر بین المللی خویش هم که شده - فرامین محکمی صادر کرد که در امتدادی آن هیچ صدای اعتراضی از سیستم مذهبی وهابیت افراطی بلند نشد! این شاید نشانی باشد از غلبه سیاست بر ایدئولوژی در جهان سوم! نتیجه اینکه شاید بتوان در قالب نظریه ای نسبی گفت: به جای اتلاف وقت برای کار فرهنگی غالبا بیهوده و فرسایشی ( که از قضا خود نیز تنش آفرین بوده و به رادیکالیسم بیشتر فضای موجود خواهد انجامید ) باید در جست و جوی امر سیاسی بود. سیاستی قاطع که بتواند جاده صاف کن دمکراسی باشد و بر ارتجاع تفوق یابد! در طول یک قرن اخیر در این منطقه از جهان، کمتر کشوری است که فرهنگش به مانند ملل توسعه یافته و آزاد تحول یافته باشد. از اینرو خوب است که به جای روشنفکری دینی، اندکی هم بر پراگماتیسم سیاسی تاکید شود. چیزی که بواسطه آن، زنان توانستند بعد از پنجاه سال، امروز در عربستان به سینما و ورزشگاه بروند! و ما هنوز در خانه اول هستیم ...


⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith


#بریده_ای_از_کتاب

گفت: دیوانگی شاخ و دم ندارد. وقتی آدم با آدم های دیگر شباهت نداشته باشد دیوانه محسوب می گردد.
گفتم: اگر همه مردم دیوانه بودند، تا حالا همدیگر رو خورده بودند.
گفت: نکته همینجاست که آفت عالم و بلای جان بنی آدم همیشه نیم عقلا و نیم دیوانگان بوده اند.
و الا از آدم تمام عاقل و تمام دیوانه – اگر فرضا پیدا شود – هرگز سر سوزنی آزار نمی رسد.

#دارالمجانین 📚
#سید_محمدعلی_جمالزاده

⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith


برگی از یک نوشته :

به نقل از ریدرز دایجست، کلِیر استارکی، نویسنده کتابی تحت عنوان «مجموعه عاشقان کتاب» است و در آن به حقایق جذاب و عجیب دنیای ادبیات اشاره می‌کند. در این مطلب به چند مورد از این اتفاقات اشاره می‌کنیم:
 آثار بسیاری از نویسندگان معروف بارها توسط ناشران رد شدند:
«بر باد رفته» نوشته مارگارت میچل قبل از انتشار  از طرف 38 ناشر مختلف رَد شد. «دوبلینی»‌های جیمز جویس 22 بار رَد شد و در نهایت در انتشارات کوچکی چاپ آن را پذیرفت. (در سال اول انتشار فقط 379 نسخه از کتاب به فروش رسید که 120 نسخه آن را خود جویس خریداری کرده بود.)
آخرین رمان آلبر کامو در تصادفی که نویسنده را به کام مرگ کشاند پیدا شد:
آلبر کامو در ماه‌های آخر عمرش در حال نگارش داستان زندگی خود تحت عنوان «آدم اول» بود. اما در سال 1960 جان خود را در تصادف ماشین از دست داد. دست‌نوشته «مرد اول» بسیار کثیف و گِلی در میان خرابه‌های ماشین پیدا شد و دختر کامو وقت زیادی را برای پاکنویس این رمان ناتمام گذاشت تا کتاب بالاخره در سال 1994 منتشر شود.
پرفروش‌ترین رمان دنیا اثری از چارلز دیکنز است:
پرفروش‌ترین رمان تمام دوران «داستان دو شهر» از چارلز دیکنز است که به صورت شگفت‌انگیزی 200 میلیون نسخه به فروش رفته است. البته پرفروش‌ترین کتاب دنیا «انجیل» با 5 میلیارد نسخه فروش است. در واقع «انجیل» اولین کتابی است که پس از اختراع چاپ در سال 1455 به صورت گسترده منتشر و از همان زمان به زبان‌های مختلفی ترجمه شده است.
«دکتر ژیواگو»، شاهکار ادبی روسیه تا سال 1987 در روسیه حق انتشار نداشته است:
شاهکار ادبی بوریس پاسترناک تحت عنوان «دکتر ژیواگو» نخستین بار در سال 1958 میلادی منتشر شد. اما بلافاصله توسط دولت استالین توقیف شده و نویسنده آن متهم به آرمانی جلوه دادن کشور قبل از انقلاب و مسمومیت فضا پس از انقلاب شد. سپس کتاب قاچاقی به خارج از روسیه منتقل شده و به زبان‌های مختلف ترجمه شد و مورد استقبال مخاطبین و منتقدین جهانی قرار گرفت. این کتاب برای نویسنده جایزه نوبل ادبیات را در سال 1958 میلادی به ارمغان آورد.
 
البته محدودیت‌های زیاد موجب شد پاسترناک نتواند از موفقیت کتاب بهره‌برداری کند و حتی از گرفتن جایزه منع شد. پاسترناک به صورت غم‌انگیزی در سال 1960 میلادی از دنیا رفت و زنده نماند تا نسخه سینمایی کتاب‌اش را ببیند. کتاب در نهایت در سال 1987 میلادی و پس از ایجاد اصلاحات توسط میخائیل گورباچف در روسیه منتشر شد.
یکی از نخستین دست‌نوشته‌های ارنست همینگوی برای همیشه گم شد:
ارنست همینگویِ جوان داستانی درباره تجربیات خود در جنگ جهانی اول نوشت که به همراه چند داستانِ کوتاه و یادداشت‌ در یک چمدان قرار داشت. در سال 1922 همسرِ اول همینگوی این چمدان را از پاریس به شهری در سوئیس، که در آن با همینگوی قرار ملاقات داشت، بُرد. همینگوی در آن زمان به عنوان خبرنگار اخبار کنفرانس صلح کشورهای اروپایی را پوشش می‌داد. همینگوی امیدوار بود کارهای خود را به ویراستاری به نام لینکلن استفنز که به عقاید نویسنده آمریکایی علاقه‌مند بود، نشان دهد. متأسفانه در سفر چمدان دزدیده شد و همه دست‌نوشته‌ها گم شدند. گفته می‌شود همینگوی از این اتفاق بسیار ناراحت شد، اما هیچ‌گاه تلاش نکرد رمان را بازنویسی کند.
 

⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith


💢 حماسه ابوالفتح خان!

ابوالفتح خان، خان نبود، دزد بود. آفتابه دزدی می‌کرد. می‌رفت و از خانه های مردم آفتابه ها و دمپایی ها را از دم دستشویی ها جمع می‌کرد و می‌برد. آن زمانها دستشویی ها اکثرا توی حیاط خانه ها بود و آفتابه دزدی سر راست ترین و راحت ترین دزدی بود. حتی صاحب مال هم اگر سر می‌رسید معمولا به صرافت تعقیب دزد و پس گرفتن مالش نمی‌افتاد و معمولا فحشی حواله دزد می‌کرد و ماجرا تمام می‌شد.
هرچه بود ابوالفتح خان که آن زمان به «ابوالفتح آفتابه دزد» معروف بود و هنوز «خان» نشده بود، روزگارش را با آفتابه دزدی و سرقت دمپایی توالت می‌گذراند. یک روز موقع یکی از سرقتهایش صاحبخانه سر رسید و ابوالفتح که هول شده بود، در داخل مستراح پایش لیز خورد و سرش به سنگ توالت برخورد کرد و همانجا راهی سفر آخرت شد.

بعد از مرگ او فرزندانش برای او مجلس ختم ترتیب دادند و کسی را به عنوان ذاکر آوردند تا از خوبیهای پدرشان یاد کند... منتهی چون مرحوم هیچ خوبی نداشت و همه ی شهر هم او را به آفتابه دزدی می‌شناختند، فرزندان مرحوم پولی اضافه بر نرخ معمول به ذاکر دادند که بگوید ابوالفتح آفتابه هایی را که از در مستراح مردم بر می‌داشت خرج ایتام می‌کرد. ذاکر هم چنین کرد اما ملت بلند بلند خندیدند که این فلان فلان شده بچه یتیم گیر می‌آورد رحم نمی کرد و این حرفها را جایی بزنید که کسی این قرمساق را نشناسد...
خلاصه هرچه ذاکر می‌گفت، ملت که احساس می‌کردند به شعورشان توهین شده است، با خنده و تمسخر و سخنان زشت برخورد می‌کردند، جوری که در نهایت ذاکر قهر کرد و رفت و مردم هم چای و خرما نخورده و «تف به گور ابوالفتح» گویان متفرق شدند.
سالگرد مرحوم ابوالفتح باز فرزندان مرحوم به ذاکر دیگری پول دادند و خواستند کمتر روی آفتابه دزدی مانور دهد و بیشتر فوکوس کند روی بخش کمک به ایتام... ذاکر هم مقدمه ای چید مبنی بر اینکه گاهی هدف وسیله را توجیه می‌کند و بعد اشاره مختصری کرد به آفتابه دزدی های مرحوم و بلافاصله رفت و فوکوس کرد روی بخش کمک به ایتام... باز صدای همهمه و پچ پچ در سالن بلند شد و عده ای بر سبیل اعتراض و تمسخر چیزی گفتند، ولی خب یک سال از فوت ابوالفتح گذشته بود و دیگر زیاد کسی به آفتابه های از دست داده اش فکر نمی‌کرد و اعتراضها به شدت سال پیش نبود. در این میان بعضی هم فکر می‌کردند از کجا معلوم واقعا ابوالفتح آفتابه دزد، پول دزدی را گاهی صرف کمک به ایتام نمی‌کرده...؟ باری این بار به جز چند نفری که بلند شدند و ناسزاگویان مجلس را ترک کردند، بقیه نشستند و گوش دادند و چای و خرمایی خوردند و فاتحه ای نثار روح ابوالفتح آفتابه دزد کردند.
سال بعد و سالهای بعد هر سال در مراسم ختم ابوالفتح، ذاکر از بخش آفتابه دزدی مرحوم سانسور می‌کرد و به بخش کمک به ایتام می‌فزود.
سال چهارم یا پنجم بود که دیگر لقب آفتابه دزد از پسوند اسم مرحوم به کلی افتاد و او را مرحوم ابوالفتح خالی خطابش می‌کردند...
هشتمین سالگرد او بود که ذاکری در حین ذکر گفتن، سهوا لقب «خان» را به انتهای نام مرحوم اضافه کرد که البته همانجا عده ای که ابوالفتح را می‌شناختند تذکر دادند که ابوالفتح، خان نبود و شغل آزاد داشته است...
در دوازدهمین سالگرد بود که در اعلامیه مراسم ترحیم لقب «خان» به اسم ابوالفتح اضافه شد و چون کسی توجهی نکرد، دیگر این اسم بر سر زبان ها افتاد...
سال پانزدهم در مراسم ترحیم او جوانی بلند شد و با گریه به حضار گفت که وقتی که کودکی یتیم بوده ابوالفتح خان شبانه برایش غذا و لباس می‌آورده و حاضران در مسجد به شدت تحت تاثیر قرار گرفته و گریستند.
بیست سال بعد از فوت ابوالفتح خان در مراسم سالگرد او که دیگر مراسم ترحیم نبود و به نوعی مراسم بزرگداشت ابوالفتح خان شمرده می‌شد، اولین بار صحبت از «حماسه ابوالفتح خان» شد... گویا کسی مدعی شده بود که مرگ ابوالفتح خان بر اثر شکستگی پیشانی بوده که بر اثر شیرجه زدن در رودخانه برای نجات جان دخترکی یتیم که در حال غرق شدن بوده است حادث شده است...
در سی‌اُمین سالروز بزرگداشت حماسه ابوالفتح خان و مرگ شهادت گونه اش گفته شد که عده ای او را به خواب دیده اند که با فلان شخصی فالوده می‌خورده...
در پنجاهمین سالروز حماسه ی آن بزرگوار، اسم میدان اصلی شهر به میدان ابوالفتح خان تغییر پیدا کرد و از همان سال بود که در سالروز حماسه او، دسته های عزاداری به راه افتاد.

🔸 راستی، چندتا ابوالفتح خان می شناسیم؟

⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith


واقعیت این است که ما همگی در این سیاره، تنها هستیم.
هر کدام از ما کاملا تنهاییم و هرچه زودتر این حقیقت را بپذیریم، به نفعمان خواهد بود.
بسیاری از مردم تنها زندگی می کنند، چه ازدواج کرده باشند و چه مجرد باشند. بدون هیچ یافتنی، همیشه در جستجو بوده اند...!

📚 پلی به سوی جاودانگی
👤 ریچارد باخ


⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith


📍منش ایرانشهری چیست؟📍

تورج دریایی: درمتون پهلوی مدارکی وجود دارد که «منش ایرانی» را شرح داده است. درحقیقت در دوره ساسانی ایده «ایران» ابداع شد که این ایده نه تنها ایده‌ای سیاسی که ایده‌ای جغرافیایی نیز بوده است. توجه داشته باشیم که موبدان زرتشتی در قرن سوم میلادی مرزهای «ایرانشهر» را مشخص می‌کردند. بنابراین نه تنها ایده‌ای جغرافیایی از ایرانشهر وجود داشت، ایده فرهنگی که یک ایرانی چه باورهای دینی دارد و چگونه باید باشد هم تعریف شده بود. همه اینها جزئی از منش ایرانشهری و ایرانی بودن است. در قرن پنجم شاهان ساسانی کاری کردند که این ایده فراتر از باورهای زرتشتیان باشد و هرکسی که قانون (داد) شاه را قبول دارد می‌تواند مرد یا زن شهر باشد و لازم نیست که حتما زرتشتی باشد. یک مثال برای درک بهتر می‌آورم. در قرن نهم میلادی مصادف با قرن دوم هجری که ساسانیان فروپاشیدند و دیگر موجودیتی به نام ایرانشهر وجود نداشت، یک مسیحی از فلات ایران به قسطنطنیه رفت و در آنجا فوت کرد. بر روی تابوت او نوشته شده بود «نام من فرخ گورنیو از دیار ایرانشهر آمده‌ام.» چرا باید یک مسیحی در قرن دوم هجری که از فلات ایران به قسطنطنیه می‌رود خود را یک ایرانی بداند؟ این اقدام نشانگر این مساله است که یهودیان و مسیحیان به همراه زرتشتیان، منش ایرانشهری و ایرانی بودن را قبول کرده بودند و جزئی از دنیای ایرانی محسوب می‌شدند📚

#جواد_طباطبایی

⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith


میل به فرا گرفتن و آموختن زمانی که در آدمی از بین برود، شروع به پوسیدن میکنی، مهم نیست چقدر پیشتر مطالعه کرده ای، بر سر کلاسها و سمینارها و اندیشکده ها بوده ای، حتی مهم نیست که امروز به واسطه ی دانشی که فراگرفته ای کتابی مینویسی و یا دانسته هایت را درس میدهی و تکرار میکنی؛ به نظر میرسد اگر هنرمند و یا اهل فن هم باشی اگر خلاقیتی در کارت نباشد، اگر کارهایت ولو عالی اما تکراری باشد، شروع به پوسیدن می‌کنی. اگر دغدغه ای نداشته باشی، اگر نیاز نباشد که تفکر کنی، چرا که دل‌مشغولی ای نداری شروع به پوسیدن میکنی. آدمی تنها به واسطه ی آموختن و تفکر کردن و کار کردن است که میتواند زندگی کند، اگر در زندگی خود یکی از این سه را ندارید بدانید که به آرامی باید با زندگی وداع کنید، چراکه فقدان هر یک از این سه شما را به پرتگاه افسردگی، و بعد مرگ راهنماست.

#ایمان_مطلق_آرانی



⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith


هنگامی که مدام به شما دروغ می‌گویند، نتیجه این نیست که شما این دروغ‌ها را باور می‌کنید؛ بلکه این است که دیگر هیچ‌کس به هیچ‌چیز باور ندارد.

مردمی که دیگر نتوانند چیزی را باور کنند، نمی‌توانند نظری هم داشته باشند. نه تنها از توانایی اقدام به کاری محرومند، بلکه از توانایی اندیشیدن و داوری کردن محروم می‌شوند و با چنین مردمی، شما هرکاری بخواهید می‌توانید بکنید.

توتالیتاریسم
#هانا_آرنت


⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
تصاویری از جشن های ۲۵۰۰ ساله در پاسارگاد
سال ۱۳۵۰ خورشیدی

کانال پروازفکرواندیشه
@flith
تصاویری از جشن های ۲۵۰۰ ساله در تخت جمشید
سال ۱۳۵۰ خورشیدی

کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith

🔅مردمى كه بر حق مسلم وآزادی يكديگر پا مي‌گذارند و حق ديگران را از آن خود ميدانند، پايه هاى استوار جهان سوم را تشكيل ميدهند!
اين مردم امنيت اجتماعى را از بين برده و جامعه‌اى بدون پيشرفت را ميسازند اغلب اين مردم افرادی هستند كه ايدئولوژى خود را مقدس و برتر از ديگران ميدانند...!

🖊 آنتونی #گیدنز

⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith