کانال پروازفکرواندیشه
@flith
؏🖋
(((((((((((((((( تونل زمان ))))))))))))))))
📜 ۲۴ شهریور سالروز درگذشت
x عبدالحسین زرین کوب x
🖊عبدالحسین زرینکوب
( زاده ۲۷ اسفند ۱۳۰۱ بروجرد درگذشته ۲۴ شهریور ۱۳۷۸ تهران ) ادیب، تاریخنگار، نویسنده و مترجم
🖊 خانوادهٔ او اصالتاً خوانساری بودند و وی از نوادگان ملا علیاکبر خوانساری بودهاست.
🖊او تحصیلات ابتدایی را در زادگاه خویش به پایان برد. تحصیل در دورهٔ متوسطه را تا پایان سال پنجم متوسطه در بروجرد ادامه داد و بهدنبال تعطیلی کلاس ششم متوسطه در تنها دبیرستان شهر، برای ادامهٔ تحصیل به تهران رفت.
🖊این بار رشتهٔ ادبی را برگزید و در سال ۱۳۱۹ تحصیلات دبیرستانی را به پایان برد.
سال بعد به بروجرد بازگشت و به تدریس در دبیرستانهای خرمآباد و بروجرد پرداخت.
🖊در این دوران، درسهای مختلف از تاریخ و جغرافیا و ادبیات فارسی تا عربی و فلسفه و زبان خارجی را تدریس میکرد.
🖊 در همین دوره، نخستین کتاب او به نام فلسفه، شعر یا تاریخ تطور شعر و شاعری در ایران در بروجرد منتشر شد.
🖊در سال ۱۳۲۴، پس از آنکه در امتحان ورودیِ «دانشکدهٔ علوم معقول و منقول» و «دانشکدهٔ ادبیات» حائز رتبهٔ اول شدهبود، وارد رشتهٔ ادبیات فارسی دانشگاه تهران شد.
🖊 در سال ۱۳۲۷، دورهٔ لیسانس ادبیات فارسی را با رتبهٔ اول به پایان رساند، و سال بعد وارد دورهٔ دکتری رشتهٔ ادبیات دانشگاه تهران شد.
🖊 در سال ۱۳۳۴ از رسالهٔ دکتریِ خود با عنوان نقدالشعر، تاریخ و اصول آن، که زیرنظر بدیعالزمان فروزانفر تألیف شدهبود، با موفقیت دفاع کرد.
🖊دکتر زرینکوب در سال ۱۳۳۰ در کنار عدهای از فضلای عصر، همچون محمد معین، پرویز ناتل خانلری، غلامحسین صدیقی و عباس زریاب خویی برای مشارکت در طرح ترجمهٔ مقالات دائرةالمعارف اسلام (طبع هلند) دعوت شد.
🖊از سال ۱۳۳۵ با رتبهٔ دانشیاری کار خود را در دانشگاه تهران آغاز کرد و عهدهدار تدریس تاریخ اسلام، تاریخ ادیان، تاریخ کلام و تاریخ تصوف در دانشکدههای ادبیات و الهیات شد.
🖊دکتر زرینکوب چندی نیز در «دانشسرای عالی تهران» و «دانشکدهٔ هنرهای دراماتیک» به تدریس پرداخت. وی از سال ۱۳۴۱ به بعد، در فواصل تدریس در دانشگاه تهران، در دانشگاههای آکسفورد، سوربن، هند و پاکستان، و در سالهای ۱۳۴۷ تا سال ۱۳۴۹ در آمریکا بهعنوان استاد میهمان در دانشگاههای کالیفرنیا و پرینستون به تدریس پرداخت.
🖊دکتر زرینکوب در سالهای ورودش به دانشکده، با خانم قمر آریان آشنا شد.
قمر آریان، در گفتوگویی که در سال ۱۳۸۳ در روزنامهٔ جام جم چاپ شد، تعریف کرد که آشنایی آنها در فضای دانشکده نزدیک به ۹ سال ادامه یافتهبود، تا آنکه سرانجام عبدالحسین زرینکوب، که سیساله شدهبود، از آریان خواستگاری کرد.
به گفتهٔ خودش، زمانی که ماجرا را با پدرش مطرح کرد، شنید که پدرش بهخوبی با زرینکوب آشناست و مقالاتی از او خوانده، اما فکر میکرده که نویسندهٔ آن مقالات باید مردی ۵۰ساله باشد.
🖊آریان و زرینکوب در سال ۱۳۳۲ با هم ازدواج کردند و تحصیلات خود را در مقطع دکتری نیز ادامه دادند.
(زرینکوب نفر اول و آریان نفر دوم در کنکور دکتری بود) و پس از فارغالتحصیلی، سالهای سفرشان آغاز شد.
🖊 قمر آریان سالهای بسیاری را همراه با همسرش در هند، چندین کشور اروپایی و عربی و لبنان گذراند.
🖊دکتر عبدالحسین زرینکوب در ۲۴ شهریور ۱۳۷۸ در ۷۷سالگی در .تهران درگذشت.
🖊دکتر زرینکوب کتابی تحت عنوان
«دو قرن سکوت»
درمورد حوادث و اوضاع تاریخیِ ایران در دو قرن اول اسلام
(از حملهٔ عرب تا ظهور دولت طاهریان)
نگاشته و در سال ۱۳۳۶ در چاپ دوم کتاب به بسیاری از سؤالات مطرحشده توسط منتقدان و نیز شبهات وارده بر مطالب چاپ اول کتاب پاسخ دادهاست.
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
؏🖋
(((((((((((((((( تونل زمان ))))))))))))))))
📜 ۲۴ شهریور سالروز درگذشت
x عبدالحسین زرین کوب x
🖊عبدالحسین زرینکوب
( زاده ۲۷ اسفند ۱۳۰۱ بروجرد درگذشته ۲۴ شهریور ۱۳۷۸ تهران ) ادیب، تاریخنگار، نویسنده و مترجم
🖊 خانوادهٔ او اصالتاً خوانساری بودند و وی از نوادگان ملا علیاکبر خوانساری بودهاست.
🖊او تحصیلات ابتدایی را در زادگاه خویش به پایان برد. تحصیل در دورهٔ متوسطه را تا پایان سال پنجم متوسطه در بروجرد ادامه داد و بهدنبال تعطیلی کلاس ششم متوسطه در تنها دبیرستان شهر، برای ادامهٔ تحصیل به تهران رفت.
🖊این بار رشتهٔ ادبی را برگزید و در سال ۱۳۱۹ تحصیلات دبیرستانی را به پایان برد.
سال بعد به بروجرد بازگشت و به تدریس در دبیرستانهای خرمآباد و بروجرد پرداخت.
🖊در این دوران، درسهای مختلف از تاریخ و جغرافیا و ادبیات فارسی تا عربی و فلسفه و زبان خارجی را تدریس میکرد.
🖊 در همین دوره، نخستین کتاب او به نام فلسفه، شعر یا تاریخ تطور شعر و شاعری در ایران در بروجرد منتشر شد.
🖊در سال ۱۳۲۴، پس از آنکه در امتحان ورودیِ «دانشکدهٔ علوم معقول و منقول» و «دانشکدهٔ ادبیات» حائز رتبهٔ اول شدهبود، وارد رشتهٔ ادبیات فارسی دانشگاه تهران شد.
🖊 در سال ۱۳۲۷، دورهٔ لیسانس ادبیات فارسی را با رتبهٔ اول به پایان رساند، و سال بعد وارد دورهٔ دکتری رشتهٔ ادبیات دانشگاه تهران شد.
🖊 در سال ۱۳۳۴ از رسالهٔ دکتریِ خود با عنوان نقدالشعر، تاریخ و اصول آن، که زیرنظر بدیعالزمان فروزانفر تألیف شدهبود، با موفقیت دفاع کرد.
🖊دکتر زرینکوب در سال ۱۳۳۰ در کنار عدهای از فضلای عصر، همچون محمد معین، پرویز ناتل خانلری، غلامحسین صدیقی و عباس زریاب خویی برای مشارکت در طرح ترجمهٔ مقالات دائرةالمعارف اسلام (طبع هلند) دعوت شد.
🖊از سال ۱۳۳۵ با رتبهٔ دانشیاری کار خود را در دانشگاه تهران آغاز کرد و عهدهدار تدریس تاریخ اسلام، تاریخ ادیان، تاریخ کلام و تاریخ تصوف در دانشکدههای ادبیات و الهیات شد.
🖊دکتر زرینکوب چندی نیز در «دانشسرای عالی تهران» و «دانشکدهٔ هنرهای دراماتیک» به تدریس پرداخت. وی از سال ۱۳۴۱ به بعد، در فواصل تدریس در دانشگاه تهران، در دانشگاههای آکسفورد، سوربن، هند و پاکستان، و در سالهای ۱۳۴۷ تا سال ۱۳۴۹ در آمریکا بهعنوان استاد میهمان در دانشگاههای کالیفرنیا و پرینستون به تدریس پرداخت.
🖊دکتر زرینکوب در سالهای ورودش به دانشکده، با خانم قمر آریان آشنا شد.
قمر آریان، در گفتوگویی که در سال ۱۳۸۳ در روزنامهٔ جام جم چاپ شد، تعریف کرد که آشنایی آنها در فضای دانشکده نزدیک به ۹ سال ادامه یافتهبود، تا آنکه سرانجام عبدالحسین زرینکوب، که سیساله شدهبود، از آریان خواستگاری کرد.
به گفتهٔ خودش، زمانی که ماجرا را با پدرش مطرح کرد، شنید که پدرش بهخوبی با زرینکوب آشناست و مقالاتی از او خوانده، اما فکر میکرده که نویسندهٔ آن مقالات باید مردی ۵۰ساله باشد.
🖊آریان و زرینکوب در سال ۱۳۳۲ با هم ازدواج کردند و تحصیلات خود را در مقطع دکتری نیز ادامه دادند.
(زرینکوب نفر اول و آریان نفر دوم در کنکور دکتری بود) و پس از فارغالتحصیلی، سالهای سفرشان آغاز شد.
🖊 قمر آریان سالهای بسیاری را همراه با همسرش در هند، چندین کشور اروپایی و عربی و لبنان گذراند.
🖊دکتر عبدالحسین زرینکوب در ۲۴ شهریور ۱۳۷۸ در ۷۷سالگی در .تهران درگذشت.
🖊دکتر زرینکوب کتابی تحت عنوان
«دو قرن سکوت»
درمورد حوادث و اوضاع تاریخیِ ایران در دو قرن اول اسلام
(از حملهٔ عرب تا ظهور دولت طاهریان)
نگاشته و در سال ۱۳۳۶ در چاپ دوم کتاب به بسیاری از سؤالات مطرحشده توسط منتقدان و نیز شبهات وارده بر مطالب چاپ اول کتاب پاسخ دادهاست.
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
در نفرت یا شیفتگی به غرب
در روستاهای آذربایجان ما، هر اسمی که بر شخصی در حین دعوا یا مثلا در حین شوخی گذاشته میشود برای همیشه آن اسم و لقب روی آن شخص باقیمانده و ادامه حیات می دهد و حتی به فرزندان و نوه هایش نیز منتقل می گردد! دیگری دیاری نمی تواند آن لقب و اسم را از روی آن فرد بردارد...گویی تاریخ و فرهنگ کشورمان نیز چنین است و واژه غربزدگی یکی از این واژه ها و انگها در جامعه ماست بیش از هر چیز، ما نیاز اساسی داریم که یک فرهنگستان مانندی(البته نه فرهنگستان فعلی) داشته باشیم تا این واژه ها را از نوع تعریف کند...
واژه غربزدگی را که اولین بار بصورت فلسفی,هایدگر مطرح کرد از طریق هانری کربن به احمد فردید رسیده و از احمد فردید به جلال آل احمد رسید و او با عجله آنرا در کتابی به همین نام به شعاری سیاسی و سطحی برای ضدیت با هرچه مربوط به غرب است بدل کرد
و بدین ترتیب این واژه از هایدگر که به ما می رسد دیگر از بار فلسفی خویش تهی گردیده به یک شعار سطحی و حتی فحش برای کوبیدن افرادی مثلا تقی زاده یا ملکم خان و غیره... بدل میگردد پس، خود واژه نیز مانند سن زدگی می شود و از درون تهی می گردد تا وارد حوزه عوام گردد و بکرات مورد استفاده قرار گیرد...
آل احمد به مانند دون کیشوت که با شمشیر چوبین به آسیاب حمله می برد، در کتاب غربزدگی بر تراکتور حمله می برد، خیش و تاپاله را به تراکتور و کود شیمیایی ترجیح می داد! چون اینها جزو محصولات مدرن و غربی اند...!
اگر در غرب اندیشه های پست مدرنیته برای نقد مدرنیته بوجود آمده اند قابل درک هستند اما برای جامعه جهان سومی و یا در حال توسعه که هنوز دغدغه اصلی اش مدرنیزاسیون هست و با زلزله چند ریشتری هزاران نفر در خاک دفن می گردند نقد و تضعیف مدرنیته، چه محلی از اعراب دارد و جای سوال است که کدام مدرنیته باید نقد گردد؟!...
آل احمد در «سنگی بر گوری» هرچه بر دهنش آمده، نثار دکتر زنان و زایمان کرده که می خواسته زنش سیمین خانم نازا را معاینه کند!
در اینجا تنها بخشی از نوشته او را از کتاب سنگی بر گوری را اینجا می آورم تا خود دوستان قضاوت کنند :«طبیب متخصص پیر بود و شخصیت قصابها را داشت. با دکانی به همان کثافت.و دخترکی جوان به عنوان وردست. خیلی زیبا. گلی توی مرداب افتاده و دیدم که دستگاه بوی خوشی نمی دهد داد می زد که پیرمرد عمل جنسی را مدتهاست که فقط با چشمش میکند...موهای مچ دست یارو(پزشک)از دستکش بیرون مانده بود و زنم جوری خوابیده بود که من اصلا نمی توانستم...ولی حتی داد هم نزدم و فقط دیدم تحملش را ندارم عین جاکش ها. عرق به پیشانی او نشسته، چشم هایش بسته، و یک دنیا فریاد پشت لبش. و من پیراهن به تنم چسبیده و اصلا یکی بیخ خرم را گرفته. و دست یارو با ابزار میرفت و می آمد و چیزی را در درون زنم می کاوید و می خراشید . چه خونی!...»(سنگی بر گوری. نوشته جلال آل احمد...صص 18-19)
در این ایران جهان سومی بدر آمده از شکستهای سهمگین اش از جنگهای با روسیه و با نظامِ استبدادِ آسیایی با نیمه مستعمره گی و کولونیالیسمِ اروپایی،جهانِ فروپاشیدگیها و گسستهای پیاپی ،جهان هبوط در دره عقب ماندگی و عقدههای حقارت و انواعِ مگالومانیاها ...بیش از دویست سال است که در تلاش برای برپایی ساختارِ دولت ـ ملتِ مدرن که همواره با شکست مواجه شده است.
چنین است که در دههی چهل و پنجاه یعنی در زمان نوشتن غربزدگی آل احمد، تقریبا تمامی ایرانیان از طبقات مختلف که با حقارت جهان سومی درگیرند همگی در تلاش برای برون رفت از وضع موجود, مشحون از شور جادویی انقلاب اند انقلابی های جور با جور، حتی شاه مملکت نیز دم از انقلاب می زند فقط رنگ انقلابش فرق می کند انقلاب سفید...!
در چنین فضای آکنده از شکست و ناکامی, برخورد احساسی جای نقد عقلانی را می گیرد و به دو شکل نفرت از غرب یا شیفتگی به آن تجلی می یابد در حالیکه هم شیفتگان و هم دشمنان غرب و غربزدگی باید بدانند که منطقی ترین و صحیح ترین راه برای هر دو گروه شناخت غرب است...گفتمانِ غربزدگی در ایران نمودی از طغیانِ روشنفکری جهانِ سومی برای بازگشت به «خود» و اصالتِ گمشدهی «خود» بوده. اگرچه فردید آن را به دُمِ اندیشهی هایدگر و طغیانِ فلسفی او بر «متافیزیک» میبندد که البته ربطی به ما ندارد...
در نفرت از غرب در یکصد سال، بازگشت به خویشتن همواره ذهن اکثر جهان سومی و را تشکیل داده است اما تاکنون، چیزی از آن در نیامده است امروزه شاید آخرین شکل مبتذل شده آن همین داعش باشد که باز شعار اصلی اش همان نفرت از غرب است و در سایه این نفرت,مسئله بازگشت به خویشتن مطرح می گردد البته شعار بازگشت به قبل از اسلام نیز کم نبوده و تلاش برای بیرون آوردنِ «نخستین اعلامیهی جهانی حقوق بشر از آستین کوروش...!
#علی_مرادی_مراغه_ای
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
در نفرت یا شیفتگی به غرب
در روستاهای آذربایجان ما، هر اسمی که بر شخصی در حین دعوا یا مثلا در حین شوخی گذاشته میشود برای همیشه آن اسم و لقب روی آن شخص باقیمانده و ادامه حیات می دهد و حتی به فرزندان و نوه هایش نیز منتقل می گردد! دیگری دیاری نمی تواند آن لقب و اسم را از روی آن فرد بردارد...گویی تاریخ و فرهنگ کشورمان نیز چنین است و واژه غربزدگی یکی از این واژه ها و انگها در جامعه ماست بیش از هر چیز، ما نیاز اساسی داریم که یک فرهنگستان مانندی(البته نه فرهنگستان فعلی) داشته باشیم تا این واژه ها را از نوع تعریف کند...
واژه غربزدگی را که اولین بار بصورت فلسفی,هایدگر مطرح کرد از طریق هانری کربن به احمد فردید رسیده و از احمد فردید به جلال آل احمد رسید و او با عجله آنرا در کتابی به همین نام به شعاری سیاسی و سطحی برای ضدیت با هرچه مربوط به غرب است بدل کرد
و بدین ترتیب این واژه از هایدگر که به ما می رسد دیگر از بار فلسفی خویش تهی گردیده به یک شعار سطحی و حتی فحش برای کوبیدن افرادی مثلا تقی زاده یا ملکم خان و غیره... بدل میگردد پس، خود واژه نیز مانند سن زدگی می شود و از درون تهی می گردد تا وارد حوزه عوام گردد و بکرات مورد استفاده قرار گیرد...
آل احمد به مانند دون کیشوت که با شمشیر چوبین به آسیاب حمله می برد، در کتاب غربزدگی بر تراکتور حمله می برد، خیش و تاپاله را به تراکتور و کود شیمیایی ترجیح می داد! چون اینها جزو محصولات مدرن و غربی اند...!
اگر در غرب اندیشه های پست مدرنیته برای نقد مدرنیته بوجود آمده اند قابل درک هستند اما برای جامعه جهان سومی و یا در حال توسعه که هنوز دغدغه اصلی اش مدرنیزاسیون هست و با زلزله چند ریشتری هزاران نفر در خاک دفن می گردند نقد و تضعیف مدرنیته، چه محلی از اعراب دارد و جای سوال است که کدام مدرنیته باید نقد گردد؟!...
آل احمد در «سنگی بر گوری» هرچه بر دهنش آمده، نثار دکتر زنان و زایمان کرده که می خواسته زنش سیمین خانم نازا را معاینه کند!
در اینجا تنها بخشی از نوشته او را از کتاب سنگی بر گوری را اینجا می آورم تا خود دوستان قضاوت کنند :«طبیب متخصص پیر بود و شخصیت قصابها را داشت. با دکانی به همان کثافت.و دخترکی جوان به عنوان وردست. خیلی زیبا. گلی توی مرداب افتاده و دیدم که دستگاه بوی خوشی نمی دهد داد می زد که پیرمرد عمل جنسی را مدتهاست که فقط با چشمش میکند...موهای مچ دست یارو(پزشک)از دستکش بیرون مانده بود و زنم جوری خوابیده بود که من اصلا نمی توانستم...ولی حتی داد هم نزدم و فقط دیدم تحملش را ندارم عین جاکش ها. عرق به پیشانی او نشسته، چشم هایش بسته، و یک دنیا فریاد پشت لبش. و من پیراهن به تنم چسبیده و اصلا یکی بیخ خرم را گرفته. و دست یارو با ابزار میرفت و می آمد و چیزی را در درون زنم می کاوید و می خراشید . چه خونی!...»(سنگی بر گوری. نوشته جلال آل احمد...صص 18-19)
در این ایران جهان سومی بدر آمده از شکستهای سهمگین اش از جنگهای با روسیه و با نظامِ استبدادِ آسیایی با نیمه مستعمره گی و کولونیالیسمِ اروپایی،جهانِ فروپاشیدگیها و گسستهای پیاپی ،جهان هبوط در دره عقب ماندگی و عقدههای حقارت و انواعِ مگالومانیاها ...بیش از دویست سال است که در تلاش برای برپایی ساختارِ دولت ـ ملتِ مدرن که همواره با شکست مواجه شده است.
چنین است که در دههی چهل و پنجاه یعنی در زمان نوشتن غربزدگی آل احمد، تقریبا تمامی ایرانیان از طبقات مختلف که با حقارت جهان سومی درگیرند همگی در تلاش برای برون رفت از وضع موجود, مشحون از شور جادویی انقلاب اند انقلابی های جور با جور، حتی شاه مملکت نیز دم از انقلاب می زند فقط رنگ انقلابش فرق می کند انقلاب سفید...!
در چنین فضای آکنده از شکست و ناکامی, برخورد احساسی جای نقد عقلانی را می گیرد و به دو شکل نفرت از غرب یا شیفتگی به آن تجلی می یابد در حالیکه هم شیفتگان و هم دشمنان غرب و غربزدگی باید بدانند که منطقی ترین و صحیح ترین راه برای هر دو گروه شناخت غرب است...گفتمانِ غربزدگی در ایران نمودی از طغیانِ روشنفکری جهانِ سومی برای بازگشت به «خود» و اصالتِ گمشدهی «خود» بوده. اگرچه فردید آن را به دُمِ اندیشهی هایدگر و طغیانِ فلسفی او بر «متافیزیک» میبندد که البته ربطی به ما ندارد...
در نفرت از غرب در یکصد سال، بازگشت به خویشتن همواره ذهن اکثر جهان سومی و را تشکیل داده است اما تاکنون، چیزی از آن در نیامده است امروزه شاید آخرین شکل مبتذل شده آن همین داعش باشد که باز شعار اصلی اش همان نفرت از غرب است و در سایه این نفرت,مسئله بازگشت به خویشتن مطرح می گردد البته شعار بازگشت به قبل از اسلام نیز کم نبوده و تلاش برای بیرون آوردنِ «نخستین اعلامیهی جهانی حقوق بشر از آستین کوروش...!
#علی_مرادی_مراغه_ای
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
به نظر میرسد ما از نظر فرهنگی آمادهایم که خبرهای منفی را خیلی آسان باور کنیم، و ترسی سیال در ما هست که به صورتی مزمن به هر چیز تازهای تسری پیدا میکند. جهانی اینگونه ترس زده نمیتواند جهانی خوشبخت باشد. درک و تصور عمومی در میان مردم این است که ما امروزه بیش از هر زمان دیگر در معرض خطر هستیم، و این گرایش روز به روز بیشتر میشود و عواقب وخیمتری به بار میآورد. یک عامل مؤثر در درک و تصور مردم از خوشبختیشان تصوری است که میتوانند از آیندهشان داشته باشند. مردمی که در شرایط مصیبتباری زندگی میکنند، اما معتقدند که اوضاع اینگونه نخواهد ماند و بهتر خواهد شد، کلا بسیار راضیتر از کسانی هستند که در ناز و نعمت زندگی میکنند، اما فکر میکنند وضعشان در آینده بسیار بدتر خواهد شد. نگرانی نسبت به آینده میتواند بر امروز ما سایهافکن باشد. اما شاید به اندازه امروز دلایل ما برای نگرانی اندک نبوده است.»
«فرهنگ ترس، فرهنگ اعتماد نیست؛ و این پیامدهای زیادی برای چگونگی ارتباط افراد با یکدیگر دارد. اعتماد را میتوان «چسب اجتماعی» توصیف کرد که انسانها را به هم پیوسته نگاه میدارد. البته ترس هم میتواند انسانها را به هم پیوسته نگاه دارد، اما این به هم پیوسته ماندن از سر ترس الگوی جذابی نیست.»
«آگاهی تمام عیار از خطر - یا دلمشغولی مدام به آن - خطری بزرگتر از همه خطرهایی است که ما را تهدید میکنند. حرف من این نیست که ما در جهانی زندگی میکنیم که آکنده از خطر نیست. مثلاً کاملا روشن است که گرم شدن زمین میتواند پیامدهای بسیار هولناکی برای تمامی کره زمین داشته باشد.
در بسیاری از شهرهای بزرگ افراد در زمانهای معینی از شبانه روز باید از رفتوآمد در برخی از ناحیههای شهر بپرهیزند. چون با این خطر مواجه هستند که مورد حمله قرار گیرند و احتمال آن هم کم نیست؛ و باید در موقع رد شدن از جاده و خیابان حتماً به دو طرف آن نگاه کرد و مواظب بود. پدیدههای گوناگونی هستند که باید مراقبشان باشیم و از آنها بترسیم. اما مسئله اینجاست که به نظر میرسد ما همه چیز را از منظر ترس میبینیم.»
«من این ادعا را ندارم که ما در «بهترین جهانهای ممکن» زندگی میکنیم. اما جهان میتوانست جای بسیار بدتری از اینی که هست باشد - و در طول تاریخ بشر در دورههای طولانی چنین بوده است.
اگر ما میتوانستیم آزادانه مقطعی را در تاریخ انتخاب کنیم که در آن مقطع زندگی کنیم، احتمالاً بهترین گزینهمان همین مقطع فعلی میبود. ترس ما مشکلی است که از تجمل ما برخاسته است؛ ما چنان زندگیهای امنی داریم که به ما فرصت میدهد دل نگران بیشمار خطرهایی باشیم که عملاً هیچ بختی برای آسیب زدن به زندگی ما ندارند. عصر ما هم طبیعتاً مشکلاتی جدی دارد که باید با آنها دست و پنجه نرم کند: فقر، گرسنگی، تغییرات آب و هوایی، کشمکشهای سیاسی و دینی و غیره. اما آنچه ما بدان نیاز داریم ایمان به توانایی بشر برای کوشیدن و حل گام به گام این مسائل است. ما نیاز داریم از اشتباهاتمان درس بگیریم و جهانی بهتر بیافرینیم - خلاصه ما نیازمند یک خوشبینی انسانی هستیم.»
📕
لارس اسوندسن، فیلسوف نروژی
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
به نظر میرسد ما از نظر فرهنگی آمادهایم که خبرهای منفی را خیلی آسان باور کنیم، و ترسی سیال در ما هست که به صورتی مزمن به هر چیز تازهای تسری پیدا میکند. جهانی اینگونه ترس زده نمیتواند جهانی خوشبخت باشد. درک و تصور عمومی در میان مردم این است که ما امروزه بیش از هر زمان دیگر در معرض خطر هستیم، و این گرایش روز به روز بیشتر میشود و عواقب وخیمتری به بار میآورد. یک عامل مؤثر در درک و تصور مردم از خوشبختیشان تصوری است که میتوانند از آیندهشان داشته باشند. مردمی که در شرایط مصیبتباری زندگی میکنند، اما معتقدند که اوضاع اینگونه نخواهد ماند و بهتر خواهد شد، کلا بسیار راضیتر از کسانی هستند که در ناز و نعمت زندگی میکنند، اما فکر میکنند وضعشان در آینده بسیار بدتر خواهد شد. نگرانی نسبت به آینده میتواند بر امروز ما سایهافکن باشد. اما شاید به اندازه امروز دلایل ما برای نگرانی اندک نبوده است.»
«فرهنگ ترس، فرهنگ اعتماد نیست؛ و این پیامدهای زیادی برای چگونگی ارتباط افراد با یکدیگر دارد. اعتماد را میتوان «چسب اجتماعی» توصیف کرد که انسانها را به هم پیوسته نگاه میدارد. البته ترس هم میتواند انسانها را به هم پیوسته نگاه دارد، اما این به هم پیوسته ماندن از سر ترس الگوی جذابی نیست.»
«آگاهی تمام عیار از خطر - یا دلمشغولی مدام به آن - خطری بزرگتر از همه خطرهایی است که ما را تهدید میکنند. حرف من این نیست که ما در جهانی زندگی میکنیم که آکنده از خطر نیست. مثلاً کاملا روشن است که گرم شدن زمین میتواند پیامدهای بسیار هولناکی برای تمامی کره زمین داشته باشد.
در بسیاری از شهرهای بزرگ افراد در زمانهای معینی از شبانه روز باید از رفتوآمد در برخی از ناحیههای شهر بپرهیزند. چون با این خطر مواجه هستند که مورد حمله قرار گیرند و احتمال آن هم کم نیست؛ و باید در موقع رد شدن از جاده و خیابان حتماً به دو طرف آن نگاه کرد و مواظب بود. پدیدههای گوناگونی هستند که باید مراقبشان باشیم و از آنها بترسیم. اما مسئله اینجاست که به نظر میرسد ما همه چیز را از منظر ترس میبینیم.»
«من این ادعا را ندارم که ما در «بهترین جهانهای ممکن» زندگی میکنیم. اما جهان میتوانست جای بسیار بدتری از اینی که هست باشد - و در طول تاریخ بشر در دورههای طولانی چنین بوده است.
اگر ما میتوانستیم آزادانه مقطعی را در تاریخ انتخاب کنیم که در آن مقطع زندگی کنیم، احتمالاً بهترین گزینهمان همین مقطع فعلی میبود. ترس ما مشکلی است که از تجمل ما برخاسته است؛ ما چنان زندگیهای امنی داریم که به ما فرصت میدهد دل نگران بیشمار خطرهایی باشیم که عملاً هیچ بختی برای آسیب زدن به زندگی ما ندارند. عصر ما هم طبیعتاً مشکلاتی جدی دارد که باید با آنها دست و پنجه نرم کند: فقر، گرسنگی، تغییرات آب و هوایی، کشمکشهای سیاسی و دینی و غیره. اما آنچه ما بدان نیاز داریم ایمان به توانایی بشر برای کوشیدن و حل گام به گام این مسائل است. ما نیاز داریم از اشتباهاتمان درس بگیریم و جهانی بهتر بیافرینیم - خلاصه ما نیازمند یک خوشبینی انسانی هستیم.»
📕
لارس اسوندسن، فیلسوف نروژی
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
⛔️ #گزارش تکان دهنده از پديده #دختران_دکوري
✅ روزنامه قانون در گزارشي به #پديده_تاسف باري به نام #دختران #دکوري پرداخت.
💢 در بخشي از اين گزارش آمده است : «به چند #دختر_جوان جهت #دکور #جشن ها نيازمنديم».
💢 اين آگهي، اين روزها در فضاي مجازي و حتي واقعي وجود دارد و طرفداران خود را پيدا کرده است. يعني علاوه بر #دختربچه ها در نقش پرنسس، دختران جوان زيادي نيز هستند که اين بار مي دانند قرار است دکور جشن افراد ثروتمند باشند و با اين حال مي پذيرند.
💢 آن ها اغلب زيبا هستند اما صاحب تخصص نيستند يا اگر باشند براي آن بازار کار مناسبي نيافته اند؛ يا اينکه کم سن و سال تر از آن هستند که بازار خراب کسب و کار در ايران را تجربه کرده باشند. آن ها جوان، زيبا و آرزومند هستند و تحقق اين آرزوها را از جايي آغاز مي کنند که ملاک آن، همان زيبايي و دکوري بودن است.
💢تجمل گرايي در مراسم هاي ايراني اين روزها به اوج خود رسيده و افراد براي اينکه بهترين باشند، هر بار دست به ابتکار تازه اي مي زنند. در اين بين آسيب هاي اجتماعي اين پديده ها، هنوز روي خود را به جامعه نشان نداده است اما جامعه شناسان نسبت به آينده احساس نگراني مي کنند.
💢 در ادامه اين گزارش مي خوانيم : #آسيب هاي اين #شغل_کاذب براي #زنان و #دختران جوان #سريع تر #اتفاق خواهد افتاد. آن ها مرحله کودکي و نوجواني را بدون مرکز توجه بودن طي کرده و اغلب انواع مشکلات اقتصادي را به خصوص در بازار کار ايران تجربه کرده اند و از پيشنهادهايي مانند قرار گرفتن به عنوان دکور و استفاده از زيبايي شان و دريافت حقوقي خوب استقبال خواهند کرد.
💢 به تنگ آمدن از فضاي اقتصادي و دنبال کردن آرزوها در فضايي که براي پرداخت پول به آن ها خساست به خرج نمي دهد، آن لحظه حکم تحقق تمام آنچه را از زندگي مي خواهند، خواهد داشت/قانون
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
⛔️ #گزارش تکان دهنده از پديده #دختران_دکوري
✅ روزنامه قانون در گزارشي به #پديده_تاسف باري به نام #دختران #دکوري پرداخت.
💢 در بخشي از اين گزارش آمده است : «به چند #دختر_جوان جهت #دکور #جشن ها نيازمنديم».
💢 اين آگهي، اين روزها در فضاي مجازي و حتي واقعي وجود دارد و طرفداران خود را پيدا کرده است. يعني علاوه بر #دختربچه ها در نقش پرنسس، دختران جوان زيادي نيز هستند که اين بار مي دانند قرار است دکور جشن افراد ثروتمند باشند و با اين حال مي پذيرند.
💢 آن ها اغلب زيبا هستند اما صاحب تخصص نيستند يا اگر باشند براي آن بازار کار مناسبي نيافته اند؛ يا اينکه کم سن و سال تر از آن هستند که بازار خراب کسب و کار در ايران را تجربه کرده باشند. آن ها جوان، زيبا و آرزومند هستند و تحقق اين آرزوها را از جايي آغاز مي کنند که ملاک آن، همان زيبايي و دکوري بودن است.
💢تجمل گرايي در مراسم هاي ايراني اين روزها به اوج خود رسيده و افراد براي اينکه بهترين باشند، هر بار دست به ابتکار تازه اي مي زنند. در اين بين آسيب هاي اجتماعي اين پديده ها، هنوز روي خود را به جامعه نشان نداده است اما جامعه شناسان نسبت به آينده احساس نگراني مي کنند.
💢 در ادامه اين گزارش مي خوانيم : #آسيب هاي اين #شغل_کاذب براي #زنان و #دختران جوان #سريع تر #اتفاق خواهد افتاد. آن ها مرحله کودکي و نوجواني را بدون مرکز توجه بودن طي کرده و اغلب انواع مشکلات اقتصادي را به خصوص در بازار کار ايران تجربه کرده اند و از پيشنهادهايي مانند قرار گرفتن به عنوان دکور و استفاده از زيبايي شان و دريافت حقوقي خوب استقبال خواهند کرد.
💢 به تنگ آمدن از فضاي اقتصادي و دنبال کردن آرزوها در فضايي که براي پرداخت پول به آن ها خساست به خرج نمي دهد، آن لحظه حکم تحقق تمام آنچه را از زندگي مي خواهند، خواهد داشت/قانون
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
،،،،،، نميدانم اسمان تيره تر شده يا ستاره ها دور تر رفته اند،،،! هر چه هست اسمان ديگر انگار اسمان پر ستاره شبهاي دور نيست! يادم هست يك شبهايي كه مانند سايه روي بال شب ميخوابيدم ،،، گاهي باران ستاره ميباريد ! گونه هاي دلم خيس ميشد و نفسهايم بوي شبنم ميداد! كم كم دارد به سختي يادم ميايد ؛ روزهايي را كه باران ميباريد ،،،، چه قدر بد ميشود اگر روزي يادم برود حتي براي باران دلم تنگ بشود! چه قدر بد ميشود يادم برود كه اسماني هست و ستاره هاي بيشماري در قلب خودش برايم دارد ! گاهي فكر ميكنم دلتنگ شدن براي دور شدن ستاره ها هم باز جاي شكر دارد! دنبال ستاره هايي كه روزي به صورتت ميباريدند بودن ! يعني هنوز اسمان از ياد دلت نرفته است! سقفها هميشه ارام ارام اسمان را از ما ميگيرند ! همانطور كه ديوارها ادمها را،،،، و ميان ديوارهاي بلند و سقفهاي ضخيم انچه برايت ميماند تكرار است و تكرار است و تكرار!
و انچه رنجت ميدهد ياد اسمان است و ستاره هاي دوري كه به سفر وسوسه ات ميكردند!
پس كم كم ميكوشي ياد اسمان را نيز از ذهنت پاك كني! باران ستاره را انكار كني! و شايد روزي به نام اسمان و ستاره هم بخندي!
يادگارهايت را نگه دار! چشمهايي را كه بيادت مياورند اسمان را!
دستهايي را كه ياريت ميكنند بخاطر بياوري ،،،، اخرين روزهاي بارانيت را!
در خشكي و بيحاصلي ،،، هيچ چيز نيست! چه رسد به زندگي!
بگذار اگر باران نميبارد ! ياد روزهاي باراني نگذارد تا دلت كويري شود ء!
نگذار اين اخرين قطره ها و جوانه هاي زندگي در تو بميرد!
#رضا_خلیلی
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
،،،،،، نميدانم اسمان تيره تر شده يا ستاره ها دور تر رفته اند،،،! هر چه هست اسمان ديگر انگار اسمان پر ستاره شبهاي دور نيست! يادم هست يك شبهايي كه مانند سايه روي بال شب ميخوابيدم ،،، گاهي باران ستاره ميباريد ! گونه هاي دلم خيس ميشد و نفسهايم بوي شبنم ميداد! كم كم دارد به سختي يادم ميايد ؛ روزهايي را كه باران ميباريد ،،،، چه قدر بد ميشود اگر روزي يادم برود حتي براي باران دلم تنگ بشود! چه قدر بد ميشود يادم برود كه اسماني هست و ستاره هاي بيشماري در قلب خودش برايم دارد ! گاهي فكر ميكنم دلتنگ شدن براي دور شدن ستاره ها هم باز جاي شكر دارد! دنبال ستاره هايي كه روزي به صورتت ميباريدند بودن ! يعني هنوز اسمان از ياد دلت نرفته است! سقفها هميشه ارام ارام اسمان را از ما ميگيرند ! همانطور كه ديوارها ادمها را،،،، و ميان ديوارهاي بلند و سقفهاي ضخيم انچه برايت ميماند تكرار است و تكرار است و تكرار!
و انچه رنجت ميدهد ياد اسمان است و ستاره هاي دوري كه به سفر وسوسه ات ميكردند!
پس كم كم ميكوشي ياد اسمان را نيز از ذهنت پاك كني! باران ستاره را انكار كني! و شايد روزي به نام اسمان و ستاره هم بخندي!
يادگارهايت را نگه دار! چشمهايي را كه بيادت مياورند اسمان را!
دستهايي را كه ياريت ميكنند بخاطر بياوري ،،،، اخرين روزهاي بارانيت را!
در خشكي و بيحاصلي ،،، هيچ چيز نيست! چه رسد به زندگي!
بگذار اگر باران نميبارد ! ياد روزهاي باراني نگذارد تا دلت كويري شود ء!
نگذار اين اخرين قطره ها و جوانه هاي زندگي در تو بميرد!
#رضا_خلیلی
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
Forwarded from پرواز فکر و اندیشه
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
شعری از "لنگستون هیوز"
ترجمه از "ملیحه بهارلو"
"دنیای رویایی من"
در رویای من، دنیا جایی است
که هیچکس، دیگری را تحقیر نمیکند،
جایی که عشق، زمین را محافظت میکند،
و صلح و آرامش، راههایاش را زیبا میکند.
در رویای من، دنیا جایی است که همه
راهِ خوشِ آزادی را میشناسند،
و طمع،
روح را دیگر
از این ضعیفتر نمیکند،
و حرص و زیادهخواهی،
روزگارمان را خراب نمیکند.
من در رویای خود دنیایی را میبینم که در آن
سیاه یا سفید،
-از هر نژادی که باشی-
در نعمتهای روی زمین، سهیم هستند
و هر انسانی، آزاد است.
بدبختی،
سر به زیر میاندازد
و شادی،
همچون مرواریدی،
نیازهای همگان را برمیآورد.
چنین است دنیای رویایی من
⚜کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
@flith
شعری از "لنگستون هیوز"
ترجمه از "ملیحه بهارلو"
"دنیای رویایی من"
در رویای من، دنیا جایی است
که هیچکس، دیگری را تحقیر نمیکند،
جایی که عشق، زمین را محافظت میکند،
و صلح و آرامش، راههایاش را زیبا میکند.
در رویای من، دنیا جایی است که همه
راهِ خوشِ آزادی را میشناسند،
و طمع،
روح را دیگر
از این ضعیفتر نمیکند،
و حرص و زیادهخواهی،
روزگارمان را خراب نمیکند.
من در رویای خود دنیایی را میبینم که در آن
سیاه یا سفید،
-از هر نژادی که باشی-
در نعمتهای روی زمین، سهیم هستند
و هر انسانی، آزاد است.
بدبختی،
سر به زیر میاندازد
و شادی،
همچون مرواریدی،
نیازهای همگان را برمیآورد.
چنین است دنیای رویایی من
⚜کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
Forwarded from پرواز فکر و اندیشه
سیاه همچون اعماق آفریقای خودم
لنگستن هیوز _ احمد شاملو
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
از دیدگاه دیگران نیز بنگریم
بی آنکه متوجه باشیم ، تجاربمان را به صورت دست و پا گیر و جزمی تفسیر می کنیم .در نتیجه ، ما یک جهان واقع بسیار قطعی تر و ثابت تر از آنچه در واقع هست خلق می کنیم . شاید این صلابت ظاهری موجب می شود که در باورهایمان احساس اطمینان بیشتر بکنیم ، اما این اطمینان ظاهری، به پاسخهایی تکیه دارد که در نهایت همان قدر که پرده از واقعیت بر می دارند حجاب آن نیز می شوند . این پاسخ ها در بهترین حالت ، تنها می توانند به ما معرفت ببخشند نه حکمت .
باید ، بندی که محکم ما را به دیدگاه آشنایمان بسته است پاره شود ؛ این بند همان پیوندهای عاطفی است . برای باز کردن این بند ، اول باید بفهمیم که همه ما به مفروضات قابل مناقشه متکی هستیم و تعداد این مفروضات هم بیش از آن است که خبر داریم . در مرحله دوم باید مفروضاتمان را کنار بگذاریم و بیاموزیم که امور را از دیدگاه دیگران ببینیم . سرآخر هم باید این دیدگاه های متفاوت و غالبا متعارض را ، گرد هم آوریم و بصیرتهای حاصل از آن را با هم تلفیق کنیم .
#ریموند_مارتین
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
از دیدگاه دیگران نیز بنگریم
بی آنکه متوجه باشیم ، تجاربمان را به صورت دست و پا گیر و جزمی تفسیر می کنیم .در نتیجه ، ما یک جهان واقع بسیار قطعی تر و ثابت تر از آنچه در واقع هست خلق می کنیم . شاید این صلابت ظاهری موجب می شود که در باورهایمان احساس اطمینان بیشتر بکنیم ، اما این اطمینان ظاهری، به پاسخهایی تکیه دارد که در نهایت همان قدر که پرده از واقعیت بر می دارند حجاب آن نیز می شوند . این پاسخ ها در بهترین حالت ، تنها می توانند به ما معرفت ببخشند نه حکمت .
باید ، بندی که محکم ما را به دیدگاه آشنایمان بسته است پاره شود ؛ این بند همان پیوندهای عاطفی است . برای باز کردن این بند ، اول باید بفهمیم که همه ما به مفروضات قابل مناقشه متکی هستیم و تعداد این مفروضات هم بیش از آن است که خبر داریم . در مرحله دوم باید مفروضاتمان را کنار بگذاریم و بیاموزیم که امور را از دیدگاه دیگران ببینیم . سرآخر هم باید این دیدگاه های متفاوت و غالبا متعارض را ، گرد هم آوریم و بصیرتهای حاصل از آن را با هم تلفیق کنیم .
#ریموند_مارتین
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
درباره هنر #گفتگو
دو متفکر باهم نه "مناظره"، بلکه "مکالمه / گفتگو" می کنند. مناظره، مذاکره و...شیوه های ارتباطی متناسب با حیطه های برون - فرهنگی مانند سیاست و اقتصاد هستند و اعتبار و امکان نسبی خود را در همان حیطه ها دارند. مساله نگران کننده، به کارگیری آنها، مثلا مناظره، در حیطه فکر و فرهنگ است که می تواند آسیب زا باشد.
منطق مناظره منطق قدرت و تسلط طلبی است. اما منطق گفتگو منطق صلح و دیگردوستی است. در مناظره هر یک از طرفین خود را حق و دیدگاهش را عین حقیقت می داند و لذا در پی غلبه بر دیگری است. اما شرط گفتگو این است که هر یک از طرفین گفتگو، اولا، به محدودیت دیدگاه خود باور داشته باشد؛ و ثانیا، حدی از حقیقت را نزد دیگری بداند.
هدف گفتگو، نه آشکار کردن حقیقت بر دیگری، بلکه آشکار شدن حد "ناحق بودن" خویش است. به همین خاطر، میتوان گفت که برنده واقعی در یک گفتگو، کسی است که شکست می خورد، چرا که چیزی برای آموختن داشته و از خویش فراتر رفته است.* به تعبیر دیگر، در ماراتن گفتگو، برنده کسی است که دیرتر می رسد، یا هرگز نمیرسد.
هدف گفتگو "به هدف نرسیدن" و "همیشه در راه بودن" است. گفتگو "هنر حق به جانب نبودن"، "هنر شکست خوردن" است.
* توصیف اپیکور از یک گفتگوی فلسفی
توصیف ویتگنشتاین از یک مسابقه فلسفی #مسعود_زنجانی
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
درباره هنر #گفتگو
دو متفکر باهم نه "مناظره"، بلکه "مکالمه / گفتگو" می کنند. مناظره، مذاکره و...شیوه های ارتباطی متناسب با حیطه های برون - فرهنگی مانند سیاست و اقتصاد هستند و اعتبار و امکان نسبی خود را در همان حیطه ها دارند. مساله نگران کننده، به کارگیری آنها، مثلا مناظره، در حیطه فکر و فرهنگ است که می تواند آسیب زا باشد.
منطق مناظره منطق قدرت و تسلط طلبی است. اما منطق گفتگو منطق صلح و دیگردوستی است. در مناظره هر یک از طرفین خود را حق و دیدگاهش را عین حقیقت می داند و لذا در پی غلبه بر دیگری است. اما شرط گفتگو این است که هر یک از طرفین گفتگو، اولا، به محدودیت دیدگاه خود باور داشته باشد؛ و ثانیا، حدی از حقیقت را نزد دیگری بداند.
هدف گفتگو، نه آشکار کردن حقیقت بر دیگری، بلکه آشکار شدن حد "ناحق بودن" خویش است. به همین خاطر، میتوان گفت که برنده واقعی در یک گفتگو، کسی است که شکست می خورد، چرا که چیزی برای آموختن داشته و از خویش فراتر رفته است.* به تعبیر دیگر، در ماراتن گفتگو، برنده کسی است که دیرتر می رسد، یا هرگز نمیرسد.
هدف گفتگو "به هدف نرسیدن" و "همیشه در راه بودن" است. گفتگو "هنر حق به جانب نبودن"، "هنر شکست خوردن" است.
* توصیف اپیکور از یک گفتگوی فلسفی
توصیف ویتگنشتاین از یک مسابقه فلسفی #مسعود_زنجانی
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
🌺 لعنت بر جهلهای مقدس
جیوردانو برونو در سال ۱۵۴۸در ایتالیا به دنیا آمد. در نوجوانی وارد کلیسا شد تا در بردن مردم به بهشت به اسقفها و کاردینالها کمک کند . اما بعدها با نظرات اربابان کلیسا به مخالفت برخواست. علت مخالفت با آنها این بود که مروجان دین مسیح بر این عقیده بودند که خورشید در حال حرکت است اما برونو میگفت زمین در حال حرکت است؛ و چون آباء کلیسا تکصدایی را ترویج میکردند به شدت با وی (برونو) به دشمنی برخاستند.
این مخالفتهای طاقتفرسا او را دربهدر این کشور و آن کشور کرد؛ از فرانسه به آلمان رفت. با نیرنگ خواستند که او را به کشور برگردانند و بازداشتاش کنند.
چنانکه میدانیم در این قالب فکری برای رسیدن به هدف تمسک به هر وسیلهای جایز است. از او دعوت کردند برای تدریس در دانشگاه به ایتالیا بر گردد. برگشتن همان بود و دستگیری همان.
در سال ۱۵۹۱ دادگاه انگیزسیون (تفتیش عقاید) او را به "مرگ از راه زنده سوزانده شدن محکوم کرد".
این نحوهی مجازات برای آنان بود که جسمشان آلوده و ناپاک بود و البته فردوس جای ناپاکان نیست. انسان باید خالص شود و آنان وظیفهی خالصسازی داشتند!
خلاصه کلام اینکه جمعیت درحالیکه دو لبشان بههم میخورد و دعا و ورد میخواندند هیزمها را آتش زدند و برونو را در آتش مجازات، به جرم دگراندیشی سوزاندند.
در آن میانه پیرزنی هیزم به دست درحالیکه ورد میخواند جلو آمد. برونو تا آنوقت ساکت بود. گفته شده است علت سکوت بریدن و یا مجروح کردن زبان او بوده است.
برونو نگاهی به پیرزن انداخت آخرین جمله را این چنین گفت:
"لعنت بر این جهل مقدس"
برداشتی از مکتوب "سروش دباغ"
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
🌺 لعنت بر جهلهای مقدس
جیوردانو برونو در سال ۱۵۴۸در ایتالیا به دنیا آمد. در نوجوانی وارد کلیسا شد تا در بردن مردم به بهشت به اسقفها و کاردینالها کمک کند . اما بعدها با نظرات اربابان کلیسا به مخالفت برخواست. علت مخالفت با آنها این بود که مروجان دین مسیح بر این عقیده بودند که خورشید در حال حرکت است اما برونو میگفت زمین در حال حرکت است؛ و چون آباء کلیسا تکصدایی را ترویج میکردند به شدت با وی (برونو) به دشمنی برخاستند.
این مخالفتهای طاقتفرسا او را دربهدر این کشور و آن کشور کرد؛ از فرانسه به آلمان رفت. با نیرنگ خواستند که او را به کشور برگردانند و بازداشتاش کنند.
چنانکه میدانیم در این قالب فکری برای رسیدن به هدف تمسک به هر وسیلهای جایز است. از او دعوت کردند برای تدریس در دانشگاه به ایتالیا بر گردد. برگشتن همان بود و دستگیری همان.
در سال ۱۵۹۱ دادگاه انگیزسیون (تفتیش عقاید) او را به "مرگ از راه زنده سوزانده شدن محکوم کرد".
این نحوهی مجازات برای آنان بود که جسمشان آلوده و ناپاک بود و البته فردوس جای ناپاکان نیست. انسان باید خالص شود و آنان وظیفهی خالصسازی داشتند!
خلاصه کلام اینکه جمعیت درحالیکه دو لبشان بههم میخورد و دعا و ورد میخواندند هیزمها را آتش زدند و برونو را در آتش مجازات، به جرم دگراندیشی سوزاندند.
در آن میانه پیرزنی هیزم به دست درحالیکه ورد میخواند جلو آمد. برونو تا آنوقت ساکت بود. گفته شده است علت سکوت بریدن و یا مجروح کردن زبان او بوده است.
برونو نگاهی به پیرزن انداخت آخرین جمله را این چنین گفت:
"لعنت بر این جهل مقدس"
برداشتی از مکتوب "سروش دباغ"
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
"عزیز نسین" نویسنده نامی و طنز پرداز ترک که سالها زندانی سیاسی در ترکیه بود و جانش را نیز بخاطر روشنگریهای سیاسی و اجتماعیاش از دست داد، در یکی از نوشتههایش مینویسد:
بعنوان یک خبرنگار سفری به هندوستان داشتم. سوار قطاری شده بودیم، ناگهان قطار به طرز وحشتناکی ترمز کرد و ایستاد. سراسیمه پایین آمدیم و من دیدم گاوی فربه روی ریل نشسته و مانع حرکت قطار شده.
به راهنمای هندی خودم گفتم چرا کسی گاو را از روی ریل خارج نمیکند تا راه قطار باز شود؟
او گفت: گاو مقدس است و کسی نمیتواند مزاحمش شود، گفتم پس چاره چیست؟
گفت : باید آنقدر صبر کنیم تا گاو با میل خودش ریل را ترک کند.
گفتم یعنی یک گاو جلو حرکت قطاری را تا هر وقت بخواهد میگیرد و کسی مانعش نمیشود؟
گفت : آری، گاو مقدس است و من دانستم در جوامع عقب مانده هم افراد و عقاید بظاهر مقدس جلو ریل حرکت قطار جامعهشان نشستهاند و با وجود آنها، هیچکس جرات نمیکند آنها را از روی ریل خارج سازد.
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
"عزیز نسین" نویسنده نامی و طنز پرداز ترک که سالها زندانی سیاسی در ترکیه بود و جانش را نیز بخاطر روشنگریهای سیاسی و اجتماعیاش از دست داد، در یکی از نوشتههایش مینویسد:
بعنوان یک خبرنگار سفری به هندوستان داشتم. سوار قطاری شده بودیم، ناگهان قطار به طرز وحشتناکی ترمز کرد و ایستاد. سراسیمه پایین آمدیم و من دیدم گاوی فربه روی ریل نشسته و مانع حرکت قطار شده.
به راهنمای هندی خودم گفتم چرا کسی گاو را از روی ریل خارج نمیکند تا راه قطار باز شود؟
او گفت: گاو مقدس است و کسی نمیتواند مزاحمش شود، گفتم پس چاره چیست؟
گفت : باید آنقدر صبر کنیم تا گاو با میل خودش ریل را ترک کند.
گفتم یعنی یک گاو جلو حرکت قطاری را تا هر وقت بخواهد میگیرد و کسی مانعش نمیشود؟
گفت : آری، گاو مقدس است و من دانستم در جوامع عقب مانده هم افراد و عقاید بظاهر مقدس جلو ریل حرکت قطار جامعهشان نشستهاند و با وجود آنها، هیچکس جرات نمیکند آنها را از روی ریل خارج سازد.
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
اینجا افریقا ویا میانمار نیست اینجا روستای نوک آباد از توابع شهرستان نیکشهر در استان سیستان وبلوچستان است
صدها سال پیش حاکمان و تاجران جنوب اجداد این بچها رو بصورت برده از آفریقا به ایران می آوردن و بشکل غلام و کنیز به کار میگرفتن...
این مردم در طول تاریخ همیشه در پایین ترین سطح بقاء زندگی کردن و متاسفانه این فقر نسل به نسل انتقال پیدا کرده
بچه ها یا یتیم هستن یا پدر و مادر بیکار دارن بیشتر این بچها بخاطر نداشتن مانتو ومقنعه و نوشت افزار ترک تحصیل میکنن و مریضیهای ساده ای مثل قارچ ،وبا،انگل و کچلی اونها رو از پا درمیاره !!! مردمی که ابتدایی ترین امکانات بهداشتی رو ندارن.....
این زنجیر قطع نمیشه مگر اینکه در زمینه آموزش ، بهداشت و درآمد پایدار به اونها کمک کرد.
در اولین قدم تصمیم گرفتیم با همکاری چند نفر از دوستان و موسسه مردم نهاد گوهر صدف نیک شهر برای سال تحصیلی جدید، لوازم تحریر بخریم و برای هردانش آموز یک بسته 10 هزار تومانی تهیه کنیم که تقریبا تا آخر سال کافیه
شما هم با هر مبلغی حتی 10 هزار تومن میتونین توی این کار خیر شرکت کنین
شماره حساب
۶۰۳۷۶۹۱۵۵۲۵۵۳۷۵۲
بانک صادرات به نام مهسا شکوری پرتوی
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
اینجا افریقا ویا میانمار نیست اینجا روستای نوک آباد از توابع شهرستان نیکشهر در استان سیستان وبلوچستان است
صدها سال پیش حاکمان و تاجران جنوب اجداد این بچها رو بصورت برده از آفریقا به ایران می آوردن و بشکل غلام و کنیز به کار میگرفتن...
این مردم در طول تاریخ همیشه در پایین ترین سطح بقاء زندگی کردن و متاسفانه این فقر نسل به نسل انتقال پیدا کرده
بچه ها یا یتیم هستن یا پدر و مادر بیکار دارن بیشتر این بچها بخاطر نداشتن مانتو ومقنعه و نوشت افزار ترک تحصیل میکنن و مریضیهای ساده ای مثل قارچ ،وبا،انگل و کچلی اونها رو از پا درمیاره !!! مردمی که ابتدایی ترین امکانات بهداشتی رو ندارن.....
این زنجیر قطع نمیشه مگر اینکه در زمینه آموزش ، بهداشت و درآمد پایدار به اونها کمک کرد.
در اولین قدم تصمیم گرفتیم با همکاری چند نفر از دوستان و موسسه مردم نهاد گوهر صدف نیک شهر برای سال تحصیلی جدید، لوازم تحریر بخریم و برای هردانش آموز یک بسته 10 هزار تومانی تهیه کنیم که تقریبا تا آخر سال کافیه
شما هم با هر مبلغی حتی 10 هزار تومن میتونین توی این کار خیر شرکت کنین
شماره حساب
۶۰۳۷۶۹۱۵۵۲۵۵۳۷۵۲
بانک صادرات به نام مهسا شکوری پرتوی
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
چرا باید #درنگ کرد؟
منبع روزنامه اعتماد:
در این زمانۀ سرعت سرسام آور اطلاعات و ابزارهای ارتباطی و هزار و یک کار نکرده و عطش برای سریعتر رفتن و هرگز نرسیدن، گاهی خوب است آدم درنگ کند. نگاهی به اطرافش بیاندازد، از خود بپرسد اصلا کجا میرود و چرا میرود؟ از همین درنگ است که فلسفه میتواند زاده شود. از یک سو، فلسفه چیزی نیست جز پاسخ به همین سوالهای کلی و کلانِ «کجا» و «چرا» که شاید همۀ ما دست کم یک بار در زندگی آن را از خود پرسیدهایم و نهایتا یا به بهانۀ بیارزش و بیهوده بودن از خیر پاسخ دادن و سروکله زدن با آنها گذشتهایم یا جوابهای از پیش ساختۀ سنت، عرف، فرهنگ و ... را به خود قبولاندهایم و پی کارهای «جدیتر»مان رفتیم.
از سوی دیگر، فلسفه ذاتاً با نوعی درنگ سروکار دارد. شکل سادۀ آن دست کشیدن ناگهانی از عمل است. انسان به یکباره نسبت به کاری که با جدیت در حال انجام آن است احساس تردید میکند، دست از کار میکشد و به کارش، به خودش، به جهانش میاندیشد. دکارت کتاب تاملاتاش را چنین آغاز میکند. او میکوشد تا برای یک بار هم که شده به همه چیز، به حقایق عرفی، به جهان خارجیاش، به بدیهیات ذهنیاش و حتی به خودش شک کند. میتوان مثالهایی ملموستر زد: فردی را تصور کنید که در میانۀ دیدن قسمت صد و بیست و دوم از یک سریال جذاب ماهوارهای، به ناگاه درمییابد که واقعاً عملش چقدر بیمعناست؛ تلویزیون را خاموش میکند و به صفحۀ خالی آن خیره میشود. یا فردی در حالی که تمام تلاشاش را برای هرچه سریعتر به خانه رسیدن به کار میبندد و با سرعت تمام در میانۀ ترافیک شکنجهگر شهری از این لاین به آن لاین میخزد، به ناگاه با ابهانه بودن عمل و شکل زیستش مواجه شده، در کناری پارک کرده، ترمز دستی را کشیده، به آینه نگاه کرده و از خود میپرسد: «کجا؟ چرا؟ اصلا که چی؟»
درونماندگاریِ درنگ
پس میتوان «درنگ» را یکی از شروط اساسی فلسفیدن در روزگار ما دانست. جالب است که «درنگ» علاوه بر توقف کردن به معنای تامل و دقت نیز هست[1]. البته نباید فراموش کرد که این درنگ به معنای اندیشیدنِ سر فرصت یا فارغالبال، بریدن از دنیا و رفتن به کنج عزلت و غار تنهایی نیست. وجه دیگر این درنگ ماندن در وضعیت است. جالبتر آنکه معنی دیگر واژهی «درنگ» در فرهنگ فارسی، مقاومت، ایستادگی و پایداری است. درنگ فلسفی راستین، نه خروج از وضعیت یا پاک کردن صورت مساله، بلکه مقاومت، ماندن در وضعیت و تن دادن به تنش درونی آن است. این درنگ، نوعی درنگ استعلایی (در معنای کانتی واژه) است که میتواند بدون خروج از وضعیت و تخطی از مرزهای مجاز فاهمۀ بشری، از درون خود وضعیت بدان بنگرد. این درنگ درونماندگار اما مستلزم تلاش، دقت و البته تعهد بسیار بیشتری است. خروج فرد از وضعیت، به ظاهر اندیشیدن در باب آن را راحتتر میکند. مانند فردی که از بالای یک کوه به شهری که در دره قرار دارد مینگرد. همه چیز تحت تسلط است، همۀ امور و نسبتها روشن به نظر میرسد. اما فردی که در دل خود شهر، در بطن خود وضعیت، میکوشد تا به خود، شهرش و وضعیتش بیاندیشد، بیشک رسالتی دشوارتر دارد. فرد مجبور است برای فهم خودش و جهانش، به اطراف بنگرد، پشت سرش را ببیند، خود را وارسی نماید، عقب رود، جلو رود، در اینجا و آنجا سرک بکشد. البته مثال فوق ممکن است این سوال را به ذهن متبادر سازد که پس چرا فرد متفکر به جای این همه زحمت دادن به خود، از شهر خارج نمیشود و نمیکوشد تا از بالا بدان بنگرد؟ پاسخ روشن است: «چون نمیتواند».
هرگونه تلاش برای خروج از وضعیت، برای تن ندادن به آلودگی و تنش آن، اساسا تلاشی توهمآمیز است. هیچ کس نمیتواند از وضعیتاش، از جهانش، از مناسبات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی اطرافش خارج شود و از بالای یک کوه به وضعیتش بنگرد. هرگونه تلاشی از این دست، علاوه بر اینکه صورت مساله را پاک میکند، اساساً نوعی خودفریبی است.
علاوه براین، «درنگ» را نباید لزوماً عملی منفعلانه و یا شکلی از عقبنشینی پنداشت. درنگ میتواند کاملاً فعالانه و چه بسا ایجابی باشد. اتفاقاً تن دادن به جریان جاری امور روزمره، هرچقدر هم که فرد فعال و کوشا و «مرد زندگی» به نظر برسد، ذاتاً با نوعی انفعال و سرسپردگی پیوند میخورد. برای مثال، فردی که در یک رودخانۀ خروشان در جهت جریان آب مشغول شنا کردن یا غوطهور شدن است، هر اندازه که سرعت داشته باشد و از نظر دیگران «سریع» و «موفق» به نظر برسد، بازهم فعال نیست، بلکه اتفاقا آن فردی حقیقتاً «سوژهی فعال» محسوب میشود که علی رغم جریان آب و خروش رودخانه بتواند «درنگ کند»، خود را یک جا ثابت نگه دارد و حتی بر خلاف جریان آب اندکی حرکت نماید. درنگ فلسفی باید از نوع چنین فعالیتی باشد.
#محمدمهدی_اردبیلی
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
چرا باید #درنگ کرد؟
منبع روزنامه اعتماد:
در این زمانۀ سرعت سرسام آور اطلاعات و ابزارهای ارتباطی و هزار و یک کار نکرده و عطش برای سریعتر رفتن و هرگز نرسیدن، گاهی خوب است آدم درنگ کند. نگاهی به اطرافش بیاندازد، از خود بپرسد اصلا کجا میرود و چرا میرود؟ از همین درنگ است که فلسفه میتواند زاده شود. از یک سو، فلسفه چیزی نیست جز پاسخ به همین سوالهای کلی و کلانِ «کجا» و «چرا» که شاید همۀ ما دست کم یک بار در زندگی آن را از خود پرسیدهایم و نهایتا یا به بهانۀ بیارزش و بیهوده بودن از خیر پاسخ دادن و سروکله زدن با آنها گذشتهایم یا جوابهای از پیش ساختۀ سنت، عرف، فرهنگ و ... را به خود قبولاندهایم و پی کارهای «جدیتر»مان رفتیم.
از سوی دیگر، فلسفه ذاتاً با نوعی درنگ سروکار دارد. شکل سادۀ آن دست کشیدن ناگهانی از عمل است. انسان به یکباره نسبت به کاری که با جدیت در حال انجام آن است احساس تردید میکند، دست از کار میکشد و به کارش، به خودش، به جهانش میاندیشد. دکارت کتاب تاملاتاش را چنین آغاز میکند. او میکوشد تا برای یک بار هم که شده به همه چیز، به حقایق عرفی، به جهان خارجیاش، به بدیهیات ذهنیاش و حتی به خودش شک کند. میتوان مثالهایی ملموستر زد: فردی را تصور کنید که در میانۀ دیدن قسمت صد و بیست و دوم از یک سریال جذاب ماهوارهای، به ناگاه درمییابد که واقعاً عملش چقدر بیمعناست؛ تلویزیون را خاموش میکند و به صفحۀ خالی آن خیره میشود. یا فردی در حالی که تمام تلاشاش را برای هرچه سریعتر به خانه رسیدن به کار میبندد و با سرعت تمام در میانۀ ترافیک شکنجهگر شهری از این لاین به آن لاین میخزد، به ناگاه با ابهانه بودن عمل و شکل زیستش مواجه شده، در کناری پارک کرده، ترمز دستی را کشیده، به آینه نگاه کرده و از خود میپرسد: «کجا؟ چرا؟ اصلا که چی؟»
درونماندگاریِ درنگ
پس میتوان «درنگ» را یکی از شروط اساسی فلسفیدن در روزگار ما دانست. جالب است که «درنگ» علاوه بر توقف کردن به معنای تامل و دقت نیز هست[1]. البته نباید فراموش کرد که این درنگ به معنای اندیشیدنِ سر فرصت یا فارغالبال، بریدن از دنیا و رفتن به کنج عزلت و غار تنهایی نیست. وجه دیگر این درنگ ماندن در وضعیت است. جالبتر آنکه معنی دیگر واژهی «درنگ» در فرهنگ فارسی، مقاومت، ایستادگی و پایداری است. درنگ فلسفی راستین، نه خروج از وضعیت یا پاک کردن صورت مساله، بلکه مقاومت، ماندن در وضعیت و تن دادن به تنش درونی آن است. این درنگ، نوعی درنگ استعلایی (در معنای کانتی واژه) است که میتواند بدون خروج از وضعیت و تخطی از مرزهای مجاز فاهمۀ بشری، از درون خود وضعیت بدان بنگرد. این درنگ درونماندگار اما مستلزم تلاش، دقت و البته تعهد بسیار بیشتری است. خروج فرد از وضعیت، به ظاهر اندیشیدن در باب آن را راحتتر میکند. مانند فردی که از بالای یک کوه به شهری که در دره قرار دارد مینگرد. همه چیز تحت تسلط است، همۀ امور و نسبتها روشن به نظر میرسد. اما فردی که در دل خود شهر، در بطن خود وضعیت، میکوشد تا به خود، شهرش و وضعیتش بیاندیشد، بیشک رسالتی دشوارتر دارد. فرد مجبور است برای فهم خودش و جهانش، به اطراف بنگرد، پشت سرش را ببیند، خود را وارسی نماید، عقب رود، جلو رود، در اینجا و آنجا سرک بکشد. البته مثال فوق ممکن است این سوال را به ذهن متبادر سازد که پس چرا فرد متفکر به جای این همه زحمت دادن به خود، از شهر خارج نمیشود و نمیکوشد تا از بالا بدان بنگرد؟ پاسخ روشن است: «چون نمیتواند».
هرگونه تلاش برای خروج از وضعیت، برای تن ندادن به آلودگی و تنش آن، اساسا تلاشی توهمآمیز است. هیچ کس نمیتواند از وضعیتاش، از جهانش، از مناسبات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی اطرافش خارج شود و از بالای یک کوه به وضعیتش بنگرد. هرگونه تلاشی از این دست، علاوه بر اینکه صورت مساله را پاک میکند، اساساً نوعی خودفریبی است.
علاوه براین، «درنگ» را نباید لزوماً عملی منفعلانه و یا شکلی از عقبنشینی پنداشت. درنگ میتواند کاملاً فعالانه و چه بسا ایجابی باشد. اتفاقاً تن دادن به جریان جاری امور روزمره، هرچقدر هم که فرد فعال و کوشا و «مرد زندگی» به نظر برسد، ذاتاً با نوعی انفعال و سرسپردگی پیوند میخورد. برای مثال، فردی که در یک رودخانۀ خروشان در جهت جریان آب مشغول شنا کردن یا غوطهور شدن است، هر اندازه که سرعت داشته باشد و از نظر دیگران «سریع» و «موفق» به نظر برسد، بازهم فعال نیست، بلکه اتفاقا آن فردی حقیقتاً «سوژهی فعال» محسوب میشود که علی رغم جریان آب و خروش رودخانه بتواند «درنگ کند»، خود را یک جا ثابت نگه دارد و حتی بر خلاف جریان آب اندکی حرکت نماید. درنگ فلسفی باید از نوع چنین فعالیتی باشد.
#محمدمهدی_اردبیلی
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
(((((((((((((((( تونل زمان ))))))))))))))))
📜 ۲۷ شهریور سالروز درگذشت
x محمدحسین شهریار x
🖊محمد حسین شهریار ( زاده سال ۱۲۸۵ تبریز — درگذشته
۲۷ شهریور ۱۳۶۷ تهران)
شاعر
🖊وی دوران کودکی را به علت شیوع بیماری در شهر، در روستاهای قایش قورشاق، خشگناب و بستانآباد سپری کرد. پدرش «حاج میرآقا بهجت تبریزی» نام داشت که در تبریز وکیل بود.
🖊پس از پایان سیکل (راهنمایی) در تبریز، در سال ۱۳۰۰ برای ادامه تحصیل عازم تهران شد و در مدرسه دارالفنون تا سال ۱۳۰۳ و پس از آن در رشته پزشکی ادامه تحصیل داد.
🖊حدود شش ماه پیش از گرفتن مدرک دکتری بهعلت شکست عشقی و ناراحتی خیال و پیشآمدهای دیگر ترک تحصیل کرد.
🖊پس از سفری چهارساله به خراسان برای کار در ادارهٔ ثبت اسناد مشهد و نیشابور، به تهران بازگشت.
🖊در سال ۱۳۱۳ که در خراسان بود، پدرش درگذشت.
او بهسال ۱۳۱۵ در بانک کشاورزی استخدام و پس از مدتی به تبریز منتقل شد.
🖊دانشگاه تبریز او را یکی از پاسداران شعر و ادب میهن خواند و عنوان دکترای افتخاری دانشکده ادبیات تبریز را نیز به وی اعطا کرد.
🖊در سالهای ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۰ اثر مشهور خود -حیدربابایه سلام- را سرود.
در تیر ۱۳۳۱ مادرش درگذشت.
در مرداد ۱۳۳۲ به تبریز آمده و با یکی از بستگان خود بهنام
«عزیزه عبدخالقی» ازدواج کرد که حاصل این ازدواج سه فرزند - دو دختر به نامهای شهرزاد و مریم و یک پسر به نام هادی است.
🖊وی در روزهای آخر عمر به دلیل بیماری در بیمارستان مهر تهران بستری شد و پس از فوت در ۲۷ شهریور ۱۳۶۷ بنا به وصیت خود در مقبرةالشعرای تبریز مدفون شد..
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ...؟
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا...؟
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی...؟
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا...؟
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست...؟
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا...؟
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم...؟
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا...؟
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار...؟
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا...؟
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود...؟
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا...؟
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا...؟
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند...
در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا...؟
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین...
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا...؟
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر...
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا...؟
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
(((((((((((((((( تونل زمان ))))))))))))))))
📜 ۲۷ شهریور سالروز درگذشت
x محمدحسین شهریار x
🖊محمد حسین شهریار ( زاده سال ۱۲۸۵ تبریز — درگذشته
۲۷ شهریور ۱۳۶۷ تهران)
شاعر
🖊وی دوران کودکی را به علت شیوع بیماری در شهر، در روستاهای قایش قورشاق، خشگناب و بستانآباد سپری کرد. پدرش «حاج میرآقا بهجت تبریزی» نام داشت که در تبریز وکیل بود.
🖊پس از پایان سیکل (راهنمایی) در تبریز، در سال ۱۳۰۰ برای ادامه تحصیل عازم تهران شد و در مدرسه دارالفنون تا سال ۱۳۰۳ و پس از آن در رشته پزشکی ادامه تحصیل داد.
🖊حدود شش ماه پیش از گرفتن مدرک دکتری بهعلت شکست عشقی و ناراحتی خیال و پیشآمدهای دیگر ترک تحصیل کرد.
🖊پس از سفری چهارساله به خراسان برای کار در ادارهٔ ثبت اسناد مشهد و نیشابور، به تهران بازگشت.
🖊در سال ۱۳۱۳ که در خراسان بود، پدرش درگذشت.
او بهسال ۱۳۱۵ در بانک کشاورزی استخدام و پس از مدتی به تبریز منتقل شد.
🖊دانشگاه تبریز او را یکی از پاسداران شعر و ادب میهن خواند و عنوان دکترای افتخاری دانشکده ادبیات تبریز را نیز به وی اعطا کرد.
🖊در سالهای ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۰ اثر مشهور خود -حیدربابایه سلام- را سرود.
در تیر ۱۳۳۱ مادرش درگذشت.
در مرداد ۱۳۳۲ به تبریز آمده و با یکی از بستگان خود بهنام
«عزیزه عبدخالقی» ازدواج کرد که حاصل این ازدواج سه فرزند - دو دختر به نامهای شهرزاد و مریم و یک پسر به نام هادی است.
🖊وی در روزهای آخر عمر به دلیل بیماری در بیمارستان مهر تهران بستری شد و پس از فوت در ۲۷ شهریور ۱۳۶۷ بنا به وصیت خود در مقبرةالشعرای تبریز مدفون شد..
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ...؟
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا...؟
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی...؟
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا...؟
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست...؟
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا...؟
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم...؟
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا...؟
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار...؟
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا...؟
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود...؟
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا...؟
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا...؟
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند...
در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا...؟
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین...
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا...؟
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر...
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا...؟
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
✍️✍️عسگرموسوی "جوان است وجویای نام"ایّام ،ایّام سهرابی وجوانی بود؛ با اندیشه بسته ومومیایی تمامیت ستم ستمگران را در باره تمامیت ستمدیدگان از ناحیت واژه-واژه ی کتاب شاهنامه میدانستم وستون فقرات شاه نامه را آشیانه افکار افلیج شوونیسمی وکنام پلنگان وشیران درنده خو می یافتم وترک تازی غزان وتازی تازیِ تازیان را به نوعی یکی از مفاصل انگشتان شاهنامه می دیدم وصد البته شاکی وناراضی از این کتاب!که با فعولن فعولن فعول به پیکار با انسانیت آمده است.اما با کمی مطالعه وبی اعتنایی به ،تحریک و تهییج جوانی وبا نسیم اعتدال چهل سالگی ومراحلی که گذشت ؛دو چشم سیاهم به سپیده دمان باز شد؛بسی حقایق و وقایع را، بسی رمز وراز رادردنیای اساطیری ودر لابه لای داستانهای شور انگیزیافتم؛ بقول نيچه آندم كه از جستن خسته شدم شروع به يافتن كردم؛ فهمیدم انصافا انصاف نیست وهم نمی شود بدون در نظر داشتن عنصرهای عصر فردوسی،شعبه -شعبه بازیهای شعوبیها ( نهضتی که به ناچار در بر خورد فرهنگ ایرانی با فرهنگ تازی ایدئولوژی ملّی گرایی اش در حجاب فرقه ای رادیکالتر میشد)وبرطبل جنگ میکوبید. مسلمابدون در نظر داشتن بستر های تاریخی ،فرهنگی وعشیره بازی قرن چهارمی،حاکمیت اقوام مهاجم وستم درباریان وحمله غزان وحجازیان حقیقتا وحقیقتا وتاکیدا نمی شود به شیوه معقول ومنطوق که برهر بنی ادم واجب است، برهانی امروزي درباره برهه ي ديروزي صادر کرد واز تاریکی تیری بی هدف به سوی "یادگار معظم تاریخ بشریّت"پرتاب کرد واین بدان منظور نیست که در فردوسی بزرگ و"اقیانوس ناپيداكرانه شاهنامه"، پاشنه آشیل نیست .ودر این سند ملیّت ِ ایرانی هیچ نشانه ای ازقبیله گرایی، قوم ستیزی ویا زن ستیزی نیست .کدامین انسانی هست که در او ویا کارش زلّت و لغزش نیست .مگرآثار ودیوان سعدی ،حافظ،خاقانی، ناصر خسرو،نظامی ودیگر بزرگان ،مبرّا از اغلاطند .مگرمثنوی بسیار عظیم كه "نيستان را به آتش مي كشاند"،کم دارد مگر در دفتر پنجم سر اسير را بريدن صواب نيست وثواب ندارد.انجا که مغولان در ایران آمدند وکندند وکشتند وبردند؛حضرت مولانا مگر با 154نفر در رقص وسماع شبهای قونیه بيخود زخود نمي چرخيد.اما رواست با اينگونه خرده گيري وتنگ نظري، بدون توجه به عصر اين بزرگان وتاثير فرهنگ تازيان در اين دوره ها وبخاطر یک آجر خام ،کل یک عمارت را ویران نمود؟وبانگ نای آتشین "آیت عظیم "را نشنید؟
کعبه طواف میکند بر سر کوی یک بتی این چه بت است ای خدا این چه بلا وآفتی
اوست بهشت وحور خود، شادی وعیش وسور خود در غلبات نور خود، آه عظیم آیتی !
اما به دور از جزئیات جز اندیش که در مفصل بندی هرکتابی ودر کیش هر شخصیتی ودر مسير زندگي هر كسي هست . ودر هیچ چیز ودر هیچ کس کمالی کمال ، بخصوص در دوران خامي یافت نمی شود وبه قول شاعر:در آن زمان که رسی عاقبت به حد کمال/چو نیک در نگری در کمال نقصانی. کلیت شاهنامه، مجموعه حقایق و وقایع مثبت ودارای حکمت،فلسفه ،هنر، فرهنگ ودادگری است که در عرصه اندیشه ، حال بپسندیم یا نپسندیم ؛با سنان لسان وبا زبان تیز ،وبرنده تر از تیغ ابومسلم در برابر حقارت تازیان ،اتفاق افتاده است وسائقه وار از میان ابرهای تیره ، برق اش وتشعش اش"چون شمشیر برّان" میدرخشد وبارانهای زیبا می آورد که قلم وزبان بنده ازتوصيف اش قاصرندو واژه ها از توصیف اش بسي عاجزند. واگر کسی با قسمی از مفاهیم این کتاب مشکل دارد، می تواند در برابر این اثر ماندگار ویادر ردّ آن،اثر ماندگار بیاورد ودر ترازوی تواتر ایام بنهد.البته شکی نیست که دگم اندیشان رادیکال مذهبِ جاهلِ جاعل ودجّال ،با جزميّت وافكار ايزوله وايدئولوگ در هر مجال بعد از هزار سال تاریک اندیشی،باز دود سیاه ازپستوی پستِ دودمانشان ،بلند می گردد.ودر بلندای مدرنیته ی قرن بیست ویکمی با مفاهیمی چون : پلورالیسم،تلرانس،فمنیسم،سکولاریسم،لائیسیته،انترناسیونالیسم و... بجای جراحی تومورهای سرطانی عصر خویش ، ضحاک وار گرز سام ونریمان را از موزه های جد اعلایشان برداشته،به زحمت بر گردن انداخته اندوباقلاده وزنگوله ومنقگوله به جنگ با پور های پشنگ کمر بسته اند.اما سخن این است که باوجود لغزشها هم، سزاوار نیست بهره برداری سیاسی وابزارگرایانه از "کتاب کتابها"راکه توسط کاووسیان امروزی صورت می گیرد، در کارنامه استاد توس نوشت.
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
✍️✍️عسگرموسوی "جوان است وجویای نام"ایّام ،ایّام سهرابی وجوانی بود؛ با اندیشه بسته ومومیایی تمامیت ستم ستمگران را در باره تمامیت ستمدیدگان از ناحیت واژه-واژه ی کتاب شاهنامه میدانستم وستون فقرات شاه نامه را آشیانه افکار افلیج شوونیسمی وکنام پلنگان وشیران درنده خو می یافتم وترک تازی غزان وتازی تازیِ تازیان را به نوعی یکی از مفاصل انگشتان شاهنامه می دیدم وصد البته شاکی وناراضی از این کتاب!که با فعولن فعولن فعول به پیکار با انسانیت آمده است.اما با کمی مطالعه وبی اعتنایی به ،تحریک و تهییج جوانی وبا نسیم اعتدال چهل سالگی ومراحلی که گذشت ؛دو چشم سیاهم به سپیده دمان باز شد؛بسی حقایق و وقایع را، بسی رمز وراز رادردنیای اساطیری ودر لابه لای داستانهای شور انگیزیافتم؛ بقول نيچه آندم كه از جستن خسته شدم شروع به يافتن كردم؛ فهمیدم انصافا انصاف نیست وهم نمی شود بدون در نظر داشتن عنصرهای عصر فردوسی،شعبه -شعبه بازیهای شعوبیها ( نهضتی که به ناچار در بر خورد فرهنگ ایرانی با فرهنگ تازی ایدئولوژی ملّی گرایی اش در حجاب فرقه ای رادیکالتر میشد)وبرطبل جنگ میکوبید. مسلمابدون در نظر داشتن بستر های تاریخی ،فرهنگی وعشیره بازی قرن چهارمی،حاکمیت اقوام مهاجم وستم درباریان وحمله غزان وحجازیان حقیقتا وحقیقتا وتاکیدا نمی شود به شیوه معقول ومنطوق که برهر بنی ادم واجب است، برهانی امروزي درباره برهه ي ديروزي صادر کرد واز تاریکی تیری بی هدف به سوی "یادگار معظم تاریخ بشریّت"پرتاب کرد واین بدان منظور نیست که در فردوسی بزرگ و"اقیانوس ناپيداكرانه شاهنامه"، پاشنه آشیل نیست .ودر این سند ملیّت ِ ایرانی هیچ نشانه ای ازقبیله گرایی، قوم ستیزی ویا زن ستیزی نیست .کدامین انسانی هست که در او ویا کارش زلّت و لغزش نیست .مگرآثار ودیوان سعدی ،حافظ،خاقانی، ناصر خسرو،نظامی ودیگر بزرگان ،مبرّا از اغلاطند .مگرمثنوی بسیار عظیم كه "نيستان را به آتش مي كشاند"،کم دارد مگر در دفتر پنجم سر اسير را بريدن صواب نيست وثواب ندارد.انجا که مغولان در ایران آمدند وکندند وکشتند وبردند؛حضرت مولانا مگر با 154نفر در رقص وسماع شبهای قونیه بيخود زخود نمي چرخيد.اما رواست با اينگونه خرده گيري وتنگ نظري، بدون توجه به عصر اين بزرگان وتاثير فرهنگ تازيان در اين دوره ها وبخاطر یک آجر خام ،کل یک عمارت را ویران نمود؟وبانگ نای آتشین "آیت عظیم "را نشنید؟
کعبه طواف میکند بر سر کوی یک بتی این چه بت است ای خدا این چه بلا وآفتی
اوست بهشت وحور خود، شادی وعیش وسور خود در غلبات نور خود، آه عظیم آیتی !
اما به دور از جزئیات جز اندیش که در مفصل بندی هرکتابی ودر کیش هر شخصیتی ودر مسير زندگي هر كسي هست . ودر هیچ چیز ودر هیچ کس کمالی کمال ، بخصوص در دوران خامي یافت نمی شود وبه قول شاعر:در آن زمان که رسی عاقبت به حد کمال/چو نیک در نگری در کمال نقصانی. کلیت شاهنامه، مجموعه حقایق و وقایع مثبت ودارای حکمت،فلسفه ،هنر، فرهنگ ودادگری است که در عرصه اندیشه ، حال بپسندیم یا نپسندیم ؛با سنان لسان وبا زبان تیز ،وبرنده تر از تیغ ابومسلم در برابر حقارت تازیان ،اتفاق افتاده است وسائقه وار از میان ابرهای تیره ، برق اش وتشعش اش"چون شمشیر برّان" میدرخشد وبارانهای زیبا می آورد که قلم وزبان بنده ازتوصيف اش قاصرندو واژه ها از توصیف اش بسي عاجزند. واگر کسی با قسمی از مفاهیم این کتاب مشکل دارد، می تواند در برابر این اثر ماندگار ویادر ردّ آن،اثر ماندگار بیاورد ودر ترازوی تواتر ایام بنهد.البته شکی نیست که دگم اندیشان رادیکال مذهبِ جاهلِ جاعل ودجّال ،با جزميّت وافكار ايزوله وايدئولوگ در هر مجال بعد از هزار سال تاریک اندیشی،باز دود سیاه ازپستوی پستِ دودمانشان ،بلند می گردد.ودر بلندای مدرنیته ی قرن بیست ویکمی با مفاهیمی چون : پلورالیسم،تلرانس،فمنیسم،سکولاریسم،لائیسیته،انترناسیونالیسم و... بجای جراحی تومورهای سرطانی عصر خویش ، ضحاک وار گرز سام ونریمان را از موزه های جد اعلایشان برداشته،به زحمت بر گردن انداخته اندوباقلاده وزنگوله ومنقگوله به جنگ با پور های پشنگ کمر بسته اند.اما سخن این است که باوجود لغزشها هم، سزاوار نیست بهره برداری سیاسی وابزارگرایانه از "کتاب کتابها"راکه توسط کاووسیان امروزی صورت می گیرد، در کارنامه استاد توس نوشت.
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith