کانال پروازفکرواندیشه
@flith
مرحوم محمد قاضی، مترجم پیشکسوت و بلندآوازه کشورمان در کتاب خاطراتش روایت می کند :
در پنجمین سالی که به به استخدام سازمان برنامه و بودجه درآمده بودم، دولت وقت تصمیم گرفت برای خانوارها کوپن ارزاق صادر کند. جنگ جهانی به پایان رسیده بود اما کمبود ارزاق و فقر در کشور هنوز شدت داشت. من به همراه یک کارمند مامور شدم در ناحیه طالقان آمارگیری کنم و لیست ساکنان همه دهات را ثبت نمایم.
ما دو نفر به همراه یک ژاندارم و یک بلد راه سوار بر دو قاطر به عمق کوهستان طالقان رفتیم و از تک تک روستاها آمار جمع آوری کردیم.
در یک روستا کدخدا طبق وظیفه اش ما را همراهی می نمود. به امامزاده ای رسیدیم با بنایی کوچک و گنبدی سبز رنگ که مورد احترام اهالی بود و یک چشمه باصفا به صورت دریاچه ای به وسعت صدمتر مربع مقابل امامزاده به چشم می خورد. مقابل چشمه ایستادیم که دیدم درون آب چشمه ماهی های درشت و سرحال شنا می کنند. ماهی کپور آنچنان فراوان بود که ضمن شنا با هم برخورد می کردند.
کدخدا مرد پنجاه ساله دانا و موقری بود ، گفت : آقای قاضی، این ماهی ها متعلق به این امامزاده هستند و کسی جرات صید آنان را ندارد.چند سال پیش گربه ای قصد شکار بچه ماهی ها را داشت که در دم به شکل سنگ درآمد، آنجاست ببینید.
سنگی را در دامنه کوه و نزدیک چشمه نشان داد که به نظرم چندان شبیه گربه نبود. اما کدخدا آنچنان عاقل و چیزفهم بود که حرفش را پذیرفتم. چند نفر از اهل ده همراهمان شده بودند که سر تکان دادند و چیزهایی در تائید این ماجرای شگفت انگیز گفتند.
شب ناچار بودیم جایی اتراق کنیم. به دعوت کدخدا به خانه اش رفتیم. سفره شام را پهن کردند و در کنار دیسهای معطر برنج شمال، دو ماهی کپور درشت و سرخ شده هم گذاشتند.
ضمن صرف غذا گفتم : کدخدا ماهی به این لذیذی را چطور تهیه می کنید؟ به شمال که دسترسی ندارید.
به سادگی گفت : ماهی های همان چشمه امامزاده هستند !!!
لقمه غذا در گلویم گیر کرد. شاید یک دو دقیقه کپ کرده بودم. با جرعه ای آب لقمه را فرو دادم و سردرگم و وحشتزده نگاهش کردم.
حال مرا که دید قهقه ای سر داد و مفصل خندید و گفت : نکند داستان سنگ شدن و ممنوعیت و اینها را باور کردید؟!!
من از جوانی که مسئول اداره ده شدم اگر چنین داستانی خلق نمی کردم که تا به حال مردم ریشه ماهی را از آن چشمه بیرون آورده بودند. یک جوری لازم بود بترسند و پنهانی ماهی صید نکنند.
در چهره کدخدا ، روح همه حاکمان مشرق زمین را در طول تاریخ می دیدم. مردانی که سوار بر ترس و جهل مردم حکومت کرده بودند و هرگز گامی در راه تربیت و آگاهی رعیت برنداشته بودند. حاکمانی که خود کوچکترین اعتقادی به آنچه می گفتند نداشتند و انسانها را قابل تربیت و آگاهی نمی دانستند.
خاطرات یک مترجم
#محمد_قاضی
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
مرحوم محمد قاضی، مترجم پیشکسوت و بلندآوازه کشورمان در کتاب خاطراتش روایت می کند :
در پنجمین سالی که به به استخدام سازمان برنامه و بودجه درآمده بودم، دولت وقت تصمیم گرفت برای خانوارها کوپن ارزاق صادر کند. جنگ جهانی به پایان رسیده بود اما کمبود ارزاق و فقر در کشور هنوز شدت داشت. من به همراه یک کارمند مامور شدم در ناحیه طالقان آمارگیری کنم و لیست ساکنان همه دهات را ثبت نمایم.
ما دو نفر به همراه یک ژاندارم و یک بلد راه سوار بر دو قاطر به عمق کوهستان طالقان رفتیم و از تک تک روستاها آمار جمع آوری کردیم.
در یک روستا کدخدا طبق وظیفه اش ما را همراهی می نمود. به امامزاده ای رسیدیم با بنایی کوچک و گنبدی سبز رنگ که مورد احترام اهالی بود و یک چشمه باصفا به صورت دریاچه ای به وسعت صدمتر مربع مقابل امامزاده به چشم می خورد. مقابل چشمه ایستادیم که دیدم درون آب چشمه ماهی های درشت و سرحال شنا می کنند. ماهی کپور آنچنان فراوان بود که ضمن شنا با هم برخورد می کردند.
کدخدا مرد پنجاه ساله دانا و موقری بود ، گفت : آقای قاضی، این ماهی ها متعلق به این امامزاده هستند و کسی جرات صید آنان را ندارد.چند سال پیش گربه ای قصد شکار بچه ماهی ها را داشت که در دم به شکل سنگ درآمد، آنجاست ببینید.
سنگی را در دامنه کوه و نزدیک چشمه نشان داد که به نظرم چندان شبیه گربه نبود. اما کدخدا آنچنان عاقل و چیزفهم بود که حرفش را پذیرفتم. چند نفر از اهل ده همراهمان شده بودند که سر تکان دادند و چیزهایی در تائید این ماجرای شگفت انگیز گفتند.
شب ناچار بودیم جایی اتراق کنیم. به دعوت کدخدا به خانه اش رفتیم. سفره شام را پهن کردند و در کنار دیسهای معطر برنج شمال، دو ماهی کپور درشت و سرخ شده هم گذاشتند.
ضمن صرف غذا گفتم : کدخدا ماهی به این لذیذی را چطور تهیه می کنید؟ به شمال که دسترسی ندارید.
به سادگی گفت : ماهی های همان چشمه امامزاده هستند !!!
لقمه غذا در گلویم گیر کرد. شاید یک دو دقیقه کپ کرده بودم. با جرعه ای آب لقمه را فرو دادم و سردرگم و وحشتزده نگاهش کردم.
حال مرا که دید قهقه ای سر داد و مفصل خندید و گفت : نکند داستان سنگ شدن و ممنوعیت و اینها را باور کردید؟!!
من از جوانی که مسئول اداره ده شدم اگر چنین داستانی خلق نمی کردم که تا به حال مردم ریشه ماهی را از آن چشمه بیرون آورده بودند. یک جوری لازم بود بترسند و پنهانی ماهی صید نکنند.
در چهره کدخدا ، روح همه حاکمان مشرق زمین را در طول تاریخ می دیدم. مردانی که سوار بر ترس و جهل مردم حکومت کرده بودند و هرگز گامی در راه تربیت و آگاهی رعیت برنداشته بودند. حاکمانی که خود کوچکترین اعتقادی به آنچه می گفتند نداشتند و انسانها را قابل تربیت و آگاهی نمی دانستند.
خاطرات یک مترجم
#محمد_قاضی
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
♨️ آیا شما عوام هستید؟
ﻗﺬﺍﻓﯽ ﺭﻭﺯﯼ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ بوﺩ. ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺪ ﺍﺳﺘﻌﻔﺎ ﺩﻫﺪ، خندید ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺍﺳﺘﻌﻔﺎ!؟ استعفا ﺍﺯ ﭼﻪ؟ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻣﻘﺎﻣﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ...
ﺍﻭ ﺭﺍﺳﺖ می گفت، ﻧﻪ ﺭﻫﺒﺮ ﺑﻮﺩ؛ ﻧﻪ ﺭﯾﯿﺲﺟﻤﻬﻮﺭ، ﻧﻪ ﺳﻠﻄﺎﻥ، ﻧﻪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ؛ ﺍﻭ نمیخوﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﯾﮏ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻋﻨﺎﻭﯾﻦ ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﺷﻮﺩ! ﺭﻭﺯگارﯼ ﻟﻨﯿﻦ ﻫﻢ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﻭﺯﯾﺮ ﭼﻪ ﻧﺎﻡ ﺗﻬﻮﻉآﻭﺭﯼ ﺍﺳﺖ ! ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺎﻡ ﭘﺮﻭﻟﺘﺮﯼ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﯿﻢ، ﻭﺯﯾﺮ ﺑﻮﯼ ﮔﻨﺪ ﺑﻮﺭﮊﻭﺍﺯﯼ می دﻫﺪ!
ﻣﺎﺋﻮ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭ ﺑﻮﺩ.
ﭼﺮﯾﮏ ﭘﯿﺮ، ﮐﺎﺳﺘﺮﻭ ﻫﻢ ﺳﻠﻄﻨﺖ ﺭﺍ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺳﺎﻝ ﺑﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﺗﻘﺪﯾﻢ ﮐﺮﺩ!
ﮐﯿﻢ ﺍﯾﻞ ﺳﻮﻧﮓ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺭﯾﯿﺲﺟﻤﻬﻮﺭﯼ ﮐﺮﻩ ﺷﻤﺎﻟﯽ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﻮﺩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺭﯾﯿﺲ ﺟﻤﻬﻮﺭ ﺩﺍﯾﻤﯽ ﻧﺎﻣﯿﺪ!
ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻦﻫﺎ، ﺭﻭﺯﯼ ﻗﺒﻠﻪ ﻣﺮﺩمانشان ﺑﻮﺩﻧﺪ...
ﻫﻤﻪ ﺍین ها ﺑﺮ ﺳﺮ ﺩﺳﺖ ﻋﻮﺍﻡ، ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ، ﻫﻤﻪ ﺩﺭ آﻏﺎﺯ ﻣﺤﺒﻮﺏ ﻋﻮﺍﻡ ﺑﻮﺩﻧﺪ وعوام، آن ها را می پرستیدند!
ﻋﻮﺍﻡ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﮐﻒ میﺯﺩﻧﺪ، ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ خاطر آن ها به ﮐﺸﺘﻦ می ﺩﺍﺩﻧﺪ، ﺩﮔﺮﺍﻧﺪﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻨﺪ ﻭ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺣﻖ ﻫﯿﭻ نطق کشیدنی ﺭﺍ هم ﻧﺪﺍﺷﺖ
ﻫﻤﺎﻥ ﮐﺴﺎنی ﮐﻪ قذافی را ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺭﺳﺎﻧﺪﻧﺪ، ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﺟﻨﺎﺯﻩﺍﺵ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎ ﻣﯽﺷﮑﺴﺘﻨﺪ!
ﻋﻮﺍﻡ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺪ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﭼﯿﺴﺖ، ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺪ ﺍﻣﻨﯿﺖ ﻧﺮﻡ ﭼﯿﺴﺖ، ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺪ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﭼﯿﺴﺖ، ﻣﺪﺭﺳﻪ، ﻣﻌﻠﻢ، ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﭼﯿﺴﺘﻨﺪ؟
ﻋﻮﺍﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﻣﯽﺭﻭﺩ، ﺿﺮﺏ ﻭ ﺷﺘﻢ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ، به دﺳﺖ پلیسی که باید حافظ مردم باشد ﺭﺍ ﻣﯽﭘﺴﻨﺪند،ﻫﻤﺎن طوﺭ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺻﻒ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﻣﯽﺍﯾﺴﺘﺪ، ﺩﺭ ﺻﻒ ﺷﯿﺮ ﻭ ﻧﺎﻥ ﻫﻢ ﻣﯽﺍﯾﺴﺘﺪ، ﻋﻮﺍﻡ، ﮔﺪﺍ؛ ﺑﯿﻤﺎﺭ؛ ﺗﻦﻓﺮﻭﺵ، ﺧﻮﺩﻓﺮﻭﺵ؛ ﻣﻌﺘﺎﺩ؛ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺑﯿﻨﺪ، ﭼﻮﻥ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺪ که این ها ﭼﯿﺴﺘﻨﺪ؟
ﺍﻣﺮﻭﺯﻩ در سراسر جهان، عوام ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﺮ ﭼﯿﺰ دیگر ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﺍﺳﺖ، ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﮐﺎﺭﺷﻨﺎﺳﺎﻥ ﺩﺭ ﺩﻩ ﺳﺎﻝ ﺍﺧﯿﺮ ﺩﺭ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩﻫﺎﯼ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﺻﺪ ﺳﺎﻝ ﻋﻮﺍﻡ ﺑﺎﺳﻮﺍﺩ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﺷﺪﻩﺍﻧﺪ!
ﻓﻬﻢ ﻭ ﺗﺤﻠﯿﻞ ﻭ ﻧﮕﺮﺵ ﺑﻪ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩﻫﺎ ﺑﻪ ﺳﻮﺍﺩ ﺳﺎﻧﺪﻭﯾﭽﯽ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﺪ!
ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﺩ، ﻃﺎﻗﺖ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ؛ ﺩﺭ ﻓﻀﺎﯼ ﻣﺠﺎﺯﯼ ﺣﺘﯽ ﭼﻨﺪ ﺳﻄﺮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺧﻮﺍﻧﺪ؛ ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺧﻂ ﺍﻭﻝ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻧﻤﯽﺩﻫﺪ؛ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﻄﺎﻟﺐ ﻭ ﻋﮑﺲ ﻭ ﻓﯿﻠﻢ ﺭﺍ ﺑﺪﻭﻥ آﻧﮑﻪ ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﯾﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ، ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻣﯽﻓﺮﺳﺘﺪ!
عوام ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﺯﺣﻤﺘﯽ ﻟﯿﺴﺎﻧﺲ ﻭ ﺍﺭﺷﺪ ﻭ ﺩﮐﺘﺮ میشود، پایان نامه هایشان را هم که از میدان انقلاب ابتیاع می کند.
چشم دارند، ولی نمی بینند! مغز دارند، ولی نمی فهمند! کله برای آنان که جایگاه مخ، که عضوی است که هر از چندگاهی باید به آرایشگاه برده شود و اصلا اهمیت سر برایشان در آن است که رستنگاه موی سر است!
این ﻋﻮﺍﻡ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﭼﻨﺪ ﺟﻮﮎ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺳﺮﺷﺎﺭ ﺍﺯ ﺗﻮﻫﯿﻦ ﻫﺴﺘﻨﺪ، برای ﺩﻭﺳﺘﺎﻥشان ﻣﯽﻓﺮﺳﺘﺪ، ﻣﯿﺰﺍﻥ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﻋﻮﺍﻡ ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭﻫﺎﯼ جهان سوم ﺍﺯ ﻫﺮ ﻫﺰﯾﻨﻪﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮ، ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻫﺰﯾﻨﻪ آﻣﻮﺯﺵ ﻭ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﻭ ﺑﻬﺪﺍﺷﺖ هم ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ای کاش ما عوام نباشیم...
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
♨️ آیا شما عوام هستید؟
ﻗﺬﺍﻓﯽ ﺭﻭﺯﯼ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ بوﺩ. ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺪ ﺍﺳﺘﻌﻔﺎ ﺩﻫﺪ، خندید ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺍﺳﺘﻌﻔﺎ!؟ استعفا ﺍﺯ ﭼﻪ؟ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻣﻘﺎﻣﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ...
ﺍﻭ ﺭﺍﺳﺖ می گفت، ﻧﻪ ﺭﻫﺒﺮ ﺑﻮﺩ؛ ﻧﻪ ﺭﯾﯿﺲﺟﻤﻬﻮﺭ، ﻧﻪ ﺳﻠﻄﺎﻥ، ﻧﻪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ؛ ﺍﻭ نمیخوﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﯾﮏ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻋﻨﺎﻭﯾﻦ ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﺷﻮﺩ! ﺭﻭﺯگارﯼ ﻟﻨﯿﻦ ﻫﻢ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﻭﺯﯾﺮ ﭼﻪ ﻧﺎﻡ ﺗﻬﻮﻉآﻭﺭﯼ ﺍﺳﺖ ! ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺎﻡ ﭘﺮﻭﻟﺘﺮﯼ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﯿﻢ، ﻭﺯﯾﺮ ﺑﻮﯼ ﮔﻨﺪ ﺑﻮﺭﮊﻭﺍﺯﯼ می دﻫﺪ!
ﻣﺎﺋﻮ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭ ﺑﻮﺩ.
ﭼﺮﯾﮏ ﭘﯿﺮ، ﮐﺎﺳﺘﺮﻭ ﻫﻢ ﺳﻠﻄﻨﺖ ﺭﺍ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺳﺎﻝ ﺑﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﺗﻘﺪﯾﻢ ﮐﺮﺩ!
ﮐﯿﻢ ﺍﯾﻞ ﺳﻮﻧﮓ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺭﯾﯿﺲﺟﻤﻬﻮﺭﯼ ﮐﺮﻩ ﺷﻤﺎﻟﯽ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﻮﺩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺭﯾﯿﺲ ﺟﻤﻬﻮﺭ ﺩﺍﯾﻤﯽ ﻧﺎﻣﯿﺪ!
ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻦﻫﺎ، ﺭﻭﺯﯼ ﻗﺒﻠﻪ ﻣﺮﺩمانشان ﺑﻮﺩﻧﺪ...
ﻫﻤﻪ ﺍین ها ﺑﺮ ﺳﺮ ﺩﺳﺖ ﻋﻮﺍﻡ، ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ، ﻫﻤﻪ ﺩﺭ آﻏﺎﺯ ﻣﺤﺒﻮﺏ ﻋﻮﺍﻡ ﺑﻮﺩﻧﺪ وعوام، آن ها را می پرستیدند!
ﻋﻮﺍﻡ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﮐﻒ میﺯﺩﻧﺪ، ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ خاطر آن ها به ﮐﺸﺘﻦ می ﺩﺍﺩﻧﺪ، ﺩﮔﺮﺍﻧﺪﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻨﺪ ﻭ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺣﻖ ﻫﯿﭻ نطق کشیدنی ﺭﺍ هم ﻧﺪﺍﺷﺖ
ﻫﻤﺎﻥ ﮐﺴﺎنی ﮐﻪ قذافی را ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺭﺳﺎﻧﺪﻧﺪ، ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﺟﻨﺎﺯﻩﺍﺵ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎ ﻣﯽﺷﮑﺴﺘﻨﺪ!
ﻋﻮﺍﻡ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺪ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﭼﯿﺴﺖ، ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺪ ﺍﻣﻨﯿﺖ ﻧﺮﻡ ﭼﯿﺴﺖ، ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺪ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﭼﯿﺴﺖ، ﻣﺪﺭﺳﻪ، ﻣﻌﻠﻢ، ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﭼﯿﺴﺘﻨﺪ؟
ﻋﻮﺍﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﻣﯽﺭﻭﺩ، ﺿﺮﺏ ﻭ ﺷﺘﻢ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ، به دﺳﺖ پلیسی که باید حافظ مردم باشد ﺭﺍ ﻣﯽﭘﺴﻨﺪند،ﻫﻤﺎن طوﺭ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺻﻒ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﻣﯽﺍﯾﺴﺘﺪ، ﺩﺭ ﺻﻒ ﺷﯿﺮ ﻭ ﻧﺎﻥ ﻫﻢ ﻣﯽﺍﯾﺴﺘﺪ، ﻋﻮﺍﻡ، ﮔﺪﺍ؛ ﺑﯿﻤﺎﺭ؛ ﺗﻦﻓﺮﻭﺵ، ﺧﻮﺩﻓﺮﻭﺵ؛ ﻣﻌﺘﺎﺩ؛ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺑﯿﻨﺪ، ﭼﻮﻥ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺪ که این ها ﭼﯿﺴﺘﻨﺪ؟
ﺍﻣﺮﻭﺯﻩ در سراسر جهان، عوام ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﺮ ﭼﯿﺰ دیگر ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﺍﺳﺖ، ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﮐﺎﺭﺷﻨﺎﺳﺎﻥ ﺩﺭ ﺩﻩ ﺳﺎﻝ ﺍﺧﯿﺮ ﺩﺭ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩﻫﺎﯼ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﺻﺪ ﺳﺎﻝ ﻋﻮﺍﻡ ﺑﺎﺳﻮﺍﺩ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﺷﺪﻩﺍﻧﺪ!
ﻓﻬﻢ ﻭ ﺗﺤﻠﯿﻞ ﻭ ﻧﮕﺮﺵ ﺑﻪ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩﻫﺎ ﺑﻪ ﺳﻮﺍﺩ ﺳﺎﻧﺪﻭﯾﭽﯽ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﺪ!
ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﺩ، ﻃﺎﻗﺖ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ؛ ﺩﺭ ﻓﻀﺎﯼ ﻣﺠﺎﺯﯼ ﺣﺘﯽ ﭼﻨﺪ ﺳﻄﺮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺧﻮﺍﻧﺪ؛ ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺧﻂ ﺍﻭﻝ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻧﻤﯽﺩﻫﺪ؛ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﻄﺎﻟﺐ ﻭ ﻋﮑﺲ ﻭ ﻓﯿﻠﻢ ﺭﺍ ﺑﺪﻭﻥ آﻧﮑﻪ ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﯾﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ، ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻣﯽﻓﺮﺳﺘﺪ!
عوام ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﺯﺣﻤﺘﯽ ﻟﯿﺴﺎﻧﺲ ﻭ ﺍﺭﺷﺪ ﻭ ﺩﮐﺘﺮ میشود، پایان نامه هایشان را هم که از میدان انقلاب ابتیاع می کند.
چشم دارند، ولی نمی بینند! مغز دارند، ولی نمی فهمند! کله برای آنان که جایگاه مخ، که عضوی است که هر از چندگاهی باید به آرایشگاه برده شود و اصلا اهمیت سر برایشان در آن است که رستنگاه موی سر است!
این ﻋﻮﺍﻡ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﭼﻨﺪ ﺟﻮﮎ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺳﺮﺷﺎﺭ ﺍﺯ ﺗﻮﻫﯿﻦ ﻫﺴﺘﻨﺪ، برای ﺩﻭﺳﺘﺎﻥشان ﻣﯽﻓﺮﺳﺘﺪ، ﻣﯿﺰﺍﻥ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﻋﻮﺍﻡ ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭﻫﺎﯼ جهان سوم ﺍﺯ ﻫﺮ ﻫﺰﯾﻨﻪﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮ، ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻫﺰﯾﻨﻪ آﻣﻮﺯﺵ ﻭ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﻭ ﺑﻬﺪﺍﺷﺖ هم ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ای کاش ما عوام نباشیم...
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
"واماندگی فلسفه" تا امروز ناگزیر بوده و توضیحش این است که فیلسوف بهجای محدود کردن خودش به درک عمیقتر جهانی که دادهشده، میخواهد بیدرنگ به ورای آن برود و سعی میکند زمینههای نهایی تمام هستی و روابط ابدی امور را کشف کند. فکر کردن به این امور یکسره ورای ظرفیت و توان عقل ماست، عقلی که درکش تنها مناسب آن چیزهایی است که فیلسوفان گاهی آنها را امور متناهی مینامند، و گاهی پدیدار؛ یعنی صورتهای گذرای این جهان و آنچه برای شخص ما و اهداف ما و بقای ما مناسب است. عقل ما محضری است، و ازاینرو فلسفهی ما نیز باید محضری باشد، و در پی امور ماورای جهانی نباشد، بلکه خودش را به فهم جامع جهانی که دادهشده و مصالح کافی در اختیارمان میگذارد محدود کند.
#آرتور_شوپنهاور
#متعلقات_و_ملحقات
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
"واماندگی فلسفه" تا امروز ناگزیر بوده و توضیحش این است که فیلسوف بهجای محدود کردن خودش به درک عمیقتر جهانی که دادهشده، میخواهد بیدرنگ به ورای آن برود و سعی میکند زمینههای نهایی تمام هستی و روابط ابدی امور را کشف کند. فکر کردن به این امور یکسره ورای ظرفیت و توان عقل ماست، عقلی که درکش تنها مناسب آن چیزهایی است که فیلسوفان گاهی آنها را امور متناهی مینامند، و گاهی پدیدار؛ یعنی صورتهای گذرای این جهان و آنچه برای شخص ما و اهداف ما و بقای ما مناسب است. عقل ما محضری است، و ازاینرو فلسفهی ما نیز باید محضری باشد، و در پی امور ماورای جهانی نباشد، بلکه خودش را به فهم جامع جهانی که دادهشده و مصالح کافی در اختیارمان میگذارد محدود کند.
#آرتور_شوپنهاور
#متعلقات_و_ملحقات
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
🌺 این منم در قامت زنی که انحنا های مادرانه بدنش را از چشمداشت دیگران پنهان نمی کند. برخلاف تمام باورها و سنت های سرزمینی که مادرانش نمایان کردن شکم آبستن و حتی حرف زدن در باره ی بارداریشان را خارج از جست و نجابت می دانستند. حالا آنکه من این احوال را عاشقانه ترین و مقدس ترین حالت یک زن می دانم.
این منم
بی آنکه تن به باورها و سنت های غلطی بدهم که می خواهد با سرکوب من، شان انسانی ام را پایین بکشد. تا فردا پسرانی که از آبستن ما به دنیا می آیند حقوقمان را نصف حقوق خود بدانند
این منم زنی آماده ی زایش و رویش درست مثل مادرم.
زمین درست مانند بهار، این منم
زنی که در هیچ کجای سرزمینش مردی دم بر نیاورد که چرا چرا به مادرم، به خواهرم، به همسرم، به دخترم، نگاه از بالا می کنید و حق انتخاب پوشش را از آنها می گیرید و هر روز در خیابان های شهر حرمتشان را می شکنید
زنی که در سرزمینش مردها پذیرفته اند که دریا، ساحل، استادیوم، ورزش و هوای آزاد تنها متعلق به آنهاست و زنها باید در پستو بمانند و نیمی از حقوق مردان را دارا باشند.
این پوسته های پوسیده ی فرهنگی را از
خودمان باز کنیم و از لاک خود بیرون بزنیم. ما زنده ایم ، زاینده ایم و اینگونه زیبآییم و هیچ کدام فرزندان ما نمی توانند و حق ندارند، حقوق و شاُن انسانی ما را از ما بربایند.
#هیلا_صدیقی
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
🌺 این منم در قامت زنی که انحنا های مادرانه بدنش را از چشمداشت دیگران پنهان نمی کند. برخلاف تمام باورها و سنت های سرزمینی که مادرانش نمایان کردن شکم آبستن و حتی حرف زدن در باره ی بارداریشان را خارج از جست و نجابت می دانستند. حالا آنکه من این احوال را عاشقانه ترین و مقدس ترین حالت یک زن می دانم.
این منم
بی آنکه تن به باورها و سنت های غلطی بدهم که می خواهد با سرکوب من، شان انسانی ام را پایین بکشد. تا فردا پسرانی که از آبستن ما به دنیا می آیند حقوقمان را نصف حقوق خود بدانند
این منم زنی آماده ی زایش و رویش درست مثل مادرم.
زمین درست مانند بهار، این منم
زنی که در هیچ کجای سرزمینش مردی دم بر نیاورد که چرا چرا به مادرم، به خواهرم، به همسرم، به دخترم، نگاه از بالا می کنید و حق انتخاب پوشش را از آنها می گیرید و هر روز در خیابان های شهر حرمتشان را می شکنید
زنی که در سرزمینش مردها پذیرفته اند که دریا، ساحل، استادیوم، ورزش و هوای آزاد تنها متعلق به آنهاست و زنها باید در پستو بمانند و نیمی از حقوق مردان را دارا باشند.
این پوسته های پوسیده ی فرهنگی را از
خودمان باز کنیم و از لاک خود بیرون بزنیم. ما زنده ایم ، زاینده ایم و اینگونه زیبآییم و هیچ کدام فرزندان ما نمی توانند و حق ندارند، حقوق و شاُن انسانی ما را از ما بربایند.
#هیلا_صدیقی
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
؏🖋
(((((((((((((((( تونل زمان ))))))))))))))))
📜 ۲۳ شهریور سالروز درگذشت
x هانیبال الخاص x
🖌هانیبال الخاص در سال ۱۳۰۹ از پدر و مادری آشوری در کرمانشاه متولد شد. نقاشی را در سنین بسیار پائین شروع کرد و برای مجلات فکاهی نظیر توفیق کاریکاتور می کشید.
🖌بعدها وقتی به تهران آمد به کلاس جعفر پتگر رفت تا نقاشی را به طور جدی تری دنبال کند.
برخی از کارهای الخاص منحصر به فرد، غیرمنتظره، ابتکارى و به یادماندنى بودند.
🖌در همین کلاسها، به پرتره تمایل نشان داد ولی در طول این سالها الخاص به عنوان نقاشی فیگوراتیو شناخته شد که تصویر انسان، چهره انسان و اندام انسان دلمشغولی اش بود.
🖌الخاص با سانسور مخالف بود و پیش از انقلاب برای دفاع از آزادی نشر و بیان به عنوان شاعری آشوری به عضویت
"کانون نویسندگان ایران" در آمد.
او در آن سالها با نویسندگانی مانند جلال آل احمد، غلامحسین ساعدی، نادر نادرپور، سیروس طاهباز، جمال میرصادقی، محمد قاضی و رضا براهنی و محمود اعتماد زاده دوستی و معاشرت داشت.
🖌علاوه بر هنر نقاشی که دلمشغولی اصلی اش بود،
او به شعر هم عشق می ورزید.
🖌آشوری بودن و طبع شعرش باعث شد تا اشعار زیادی به زبان مادری بسراید و اشعاری از نیما یوشیج، ایرج میرزا، میرزاده عشقی، پروین اعتصامی و غزلهای حافظ را با حفظ وزن و قافیه و معنی به زبان آشوری برگرداند.
🖌الخاص از نقاشان نوگرای معاصر ایران بود که بیش از ۳۵ سال از زندگیش را در آموزش سپری کرد اما همواره نقاشی بر کارهای دیگرش سایه افکنده بود.
🖌در هنرستان پسران، دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران، دانشکده مانتی سلو ایالت ایلینوی آمریکا و دانشگاه آزاد تدریس کرد، اما به گفته خودش نه حقوق بازنشستگی می گرفت و نه بیمه پزشکی داشت.
🖌آثار این نقاش نوگرای معاصر در بیشتر از یکصد نمایشگاه انفرادی و بیش از دویست نمایشگاه گروهی در ایران و اروپا و آمریکا و کانادا به نمایش در آمد.
🖌الخاص چهار کتاب آموزش هنر تالیف کرد و برای ده ها کتاب طرح روی جلد کشید.
🖌هانیبال الخاص عضو دوره های مختلف دوسالانه نقاشی معاصر ایران در دهه ۳۰ و ۴۰ بود و مدت دوسال گالری" گیل گمش" را که از اولین گالری های معاصر ایران بود، اداره کرد.
🖌در دهه پنجاه نیز چهار سال در روزنامه کیهان نقد هنری نوشت.
هانیبال الخاص آغازگر طراحی فیگوراتیو در نقاشی نوگرا ایران به دلیل حاد شدن بیماری هایش ۲۳ شهریور ۱۳۸۹ در سن ۸۰ سالگی در آمریکا درگذشت.
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
؏🖋
(((((((((((((((( تونل زمان ))))))))))))))))
📜 ۲۳ شهریور سالروز درگذشت
x هانیبال الخاص x
🖌هانیبال الخاص در سال ۱۳۰۹ از پدر و مادری آشوری در کرمانشاه متولد شد. نقاشی را در سنین بسیار پائین شروع کرد و برای مجلات فکاهی نظیر توفیق کاریکاتور می کشید.
🖌بعدها وقتی به تهران آمد به کلاس جعفر پتگر رفت تا نقاشی را به طور جدی تری دنبال کند.
برخی از کارهای الخاص منحصر به فرد، غیرمنتظره، ابتکارى و به یادماندنى بودند.
🖌در همین کلاسها، به پرتره تمایل نشان داد ولی در طول این سالها الخاص به عنوان نقاشی فیگوراتیو شناخته شد که تصویر انسان، چهره انسان و اندام انسان دلمشغولی اش بود.
🖌الخاص با سانسور مخالف بود و پیش از انقلاب برای دفاع از آزادی نشر و بیان به عنوان شاعری آشوری به عضویت
"کانون نویسندگان ایران" در آمد.
او در آن سالها با نویسندگانی مانند جلال آل احمد، غلامحسین ساعدی، نادر نادرپور، سیروس طاهباز، جمال میرصادقی، محمد قاضی و رضا براهنی و محمود اعتماد زاده دوستی و معاشرت داشت.
🖌علاوه بر هنر نقاشی که دلمشغولی اصلی اش بود،
او به شعر هم عشق می ورزید.
🖌آشوری بودن و طبع شعرش باعث شد تا اشعار زیادی به زبان مادری بسراید و اشعاری از نیما یوشیج، ایرج میرزا، میرزاده عشقی، پروین اعتصامی و غزلهای حافظ را با حفظ وزن و قافیه و معنی به زبان آشوری برگرداند.
🖌الخاص از نقاشان نوگرای معاصر ایران بود که بیش از ۳۵ سال از زندگیش را در آموزش سپری کرد اما همواره نقاشی بر کارهای دیگرش سایه افکنده بود.
🖌در هنرستان پسران، دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران، دانشکده مانتی سلو ایالت ایلینوی آمریکا و دانشگاه آزاد تدریس کرد، اما به گفته خودش نه حقوق بازنشستگی می گرفت و نه بیمه پزشکی داشت.
🖌آثار این نقاش نوگرای معاصر در بیشتر از یکصد نمایشگاه انفرادی و بیش از دویست نمایشگاه گروهی در ایران و اروپا و آمریکا و کانادا به نمایش در آمد.
🖌الخاص چهار کتاب آموزش هنر تالیف کرد و برای ده ها کتاب طرح روی جلد کشید.
🖌هانیبال الخاص عضو دوره های مختلف دوسالانه نقاشی معاصر ایران در دهه ۳۰ و ۴۰ بود و مدت دوسال گالری" گیل گمش" را که از اولین گالری های معاصر ایران بود، اداره کرد.
🖌در دهه پنجاه نیز چهار سال در روزنامه کیهان نقد هنری نوشت.
هانیبال الخاص آغازگر طراحی فیگوراتیو در نقاشی نوگرا ایران به دلیل حاد شدن بیماری هایش ۲۳ شهریور ۱۳۸۹ در سن ۸۰ سالگی در آمریکا درگذشت.
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
انگیزههایی که مردمان را به #فلسفه کشانده گوناگون بوده است. باحرمتترین انگیزهها میل به شناختن جهان بوده است. در زمان قدیم که فلسفه و #علم از هم متمایز نبودند این انگیزه غالب بود. انگیزهی دیگری که در قدیم بسیار مؤثر بود فریبنده بودن حواس بود-سؤالاتی از این قبیل: رنگین کمان در کجاست؟ آیا اشیاء همان هستند که در آفتاب بهنظر میرسند، یا آن که در ماهتاب؟ یا به عبارت جدیدتر، آیا واقعاً اشیاء همان هستند که به چشم برهنه میآیند یا آن که از پشت میکروسکوپ دیده میشوند؟ چیزی نگذشت که مسئلهی بزرگتری هم به این معماها افزوده شد. وقتی که یونانیان دربارهی خدایان المپ به شک افتادند، برخی از آنها جانشین عقاید دیرین را در فلسفه جستوجو کردند. از ترکیب این دو انگیزه، حرکت دوجانبهای در فلسفه آغاز شد: از یک طرف پنداشته شد که بسیاری از آنچه در زندگی روزمره به نام #دانش شناخته میشود دانش واقعی نیست؛ و از طرف دیگر بیشتر فلاسفه گفتند که یک حقیقت فلسفی عمیقتر هست که از عقاید عادی ما دربارهی اینکه جهان چه باید باشد ثابتتر است.
کمابیش در سراسرِ فلسفه، شک انگیزه بوده است و یقین هدف.
شک دربارهی حواس، شک دربارهی علم، شک دربارهی الاهیات همیشه وجود داشته است. نزد بعضی از فلاسفه یک شکلِ شک بارزتر بوده است و نزد بعضی شکلِ دیگر. همچنین فلاسفه در پاسخهایی که در برابرِ این شکها ارائه کرده اند، و حتی در اینکه اصولا پاسخی ممکن باشد، اختلاف فراوان داشته اند.
همهی این انگیزههای دیرینه دست به دست هم دادند و مرا به جانب فلسفه راندند؛ اما دو انگیزه خصوصا در من موثر افتادند. انگیزهای که زودتر اثر کرد و دیرتر پایید عبارت بود از: آرزوی یافتن دانشی که بتوان آنرا یقینا راست دانست. انگیزهی دیگر یافتنِ جوابی بود برای تمایلاتِ دینی.
#برتراند_راسل | اقتباس از مقالهی: چرا به فلسفه پرداختم؟ | ترجمهی نجف دریابندری
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
انگیزههایی که مردمان را به #فلسفه کشانده گوناگون بوده است. باحرمتترین انگیزهها میل به شناختن جهان بوده است. در زمان قدیم که فلسفه و #علم از هم متمایز نبودند این انگیزه غالب بود. انگیزهی دیگری که در قدیم بسیار مؤثر بود فریبنده بودن حواس بود-سؤالاتی از این قبیل: رنگین کمان در کجاست؟ آیا اشیاء همان هستند که در آفتاب بهنظر میرسند، یا آن که در ماهتاب؟ یا به عبارت جدیدتر، آیا واقعاً اشیاء همان هستند که به چشم برهنه میآیند یا آن که از پشت میکروسکوپ دیده میشوند؟ چیزی نگذشت که مسئلهی بزرگتری هم به این معماها افزوده شد. وقتی که یونانیان دربارهی خدایان المپ به شک افتادند، برخی از آنها جانشین عقاید دیرین را در فلسفه جستوجو کردند. از ترکیب این دو انگیزه، حرکت دوجانبهای در فلسفه آغاز شد: از یک طرف پنداشته شد که بسیاری از آنچه در زندگی روزمره به نام #دانش شناخته میشود دانش واقعی نیست؛ و از طرف دیگر بیشتر فلاسفه گفتند که یک حقیقت فلسفی عمیقتر هست که از عقاید عادی ما دربارهی اینکه جهان چه باید باشد ثابتتر است.
کمابیش در سراسرِ فلسفه، شک انگیزه بوده است و یقین هدف.
شک دربارهی حواس، شک دربارهی علم، شک دربارهی الاهیات همیشه وجود داشته است. نزد بعضی از فلاسفه یک شکلِ شک بارزتر بوده است و نزد بعضی شکلِ دیگر. همچنین فلاسفه در پاسخهایی که در برابرِ این شکها ارائه کرده اند، و حتی در اینکه اصولا پاسخی ممکن باشد، اختلاف فراوان داشته اند.
همهی این انگیزههای دیرینه دست به دست هم دادند و مرا به جانب فلسفه راندند؛ اما دو انگیزه خصوصا در من موثر افتادند. انگیزهای که زودتر اثر کرد و دیرتر پایید عبارت بود از: آرزوی یافتن دانشی که بتوان آنرا یقینا راست دانست. انگیزهی دیگر یافتنِ جوابی بود برای تمایلاتِ دینی.
#برتراند_راسل | اقتباس از مقالهی: چرا به فلسفه پرداختم؟ | ترجمهی نجف دریابندری
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
آموختههایی از "چنین گفت زرتشت" فردریش #نیچه
قسمت اول: از #بردۀ مسیحی تا بردۀ #لیبرال
#زرتشت در آغاز، توأم با نوید #ابرانسان، از لزوم چیرگی بر #انسان نیز خبر میدهد و میگوید: "انسان چیزی است که باید بر اوچیره شد".
به زعم مفسّرین نیچه، چیرگی در ادبیات زرتشت هم شامل چیرگی بر "خود" و هم چیرگی بر "انسان" است و در هر دو مورد نقطۀ نهایی، "ابرانسان" است.
بنابراین، راه رسیدن به ابرانسان؛ انسان نژاده، غلبه بر تمام نمونههای انسانی از پیش موجود و تاکنون موجود میباشد.
از نظر نیچه این انسانهای پیشاابرانسانی دو گونه هستند؛ انسان اخلاقی ـ مسیحی یا "#برده" و انسان اخلاقی ـ مدرن یا "#واپسین انسان". واپسین انسانها شکل مدرن برده هستند و بواقع گلّۀ مدرناند.
واپسین انسان به عصر خودآگاهی مدرنیته تعلّق دارد و محصول فرهنگ لیبرال است که عاری از بنیادهای الهی و فلسفی است، و به غایت منحط است.
واپسین انسان برخلاف انسان مسیحی به دنبال سعادت نیست و نفی آن را در اخلاق میجوید و بر ارزش برابر همۀ انسانها و تکنولوژی و رفاه تأکید دارد.
در واقع، واپسین انسان یا بردۀ مدرن همچون گلّۀ بیشبان است که قصد دارد خوشبختیاش را خودش اختراع کند و بیش از هر چیز به فکر آسایش و راحتی خویش است.
اما بردۀ مسیحی خوشبختیاش را در مسیحیت و در مراجع مافوق بشری جستجو میکند و همواره پیرو نهادهای استعلاست و اخلاق مسیحیاش مملوّ از نیروهای منفی ترحّم، همدردی، و انفعال است.
ولی در انسان مدرن که ساحت خدا و مراجع فرازمینی افول کرده و او هیچ اعتقادی به خدای مسیحی ندارد، دولت مدرن ظهور کرده و او بردۀ دولت مدرن است،
و نیچه میگوید دولت مدرن بازارگاه دروغ، دزدی و بوی گند تحریف است! و دولت مدرن بت جدیدی است که اکنون به جای خدای مسیحی پرستش میشود.
از این روی نیچه معتقد است که لیبرالیسم به عنوان تفکّر بنیادین مدرنیته، به معنای ساده همان تنزّل به گلّه است و آزادی مورد ادّعایش نابودکنندۀ #خواست ِ #قدرت است و زندگی حاصل از آن نیز نوعی خودکشی است که همه را به کام مرگ خواهد برد.
بنابراین زرتشت این ضرورت را یادآور میشود که باید به انسان نژاده روی آورد؛ انسانی که به عصر تراژدی تعلّق دارد و باید آن نوع زندگی تراژدیگونه؛ عاری از بند و پر از شادخواری و رنج و رهایی و بخشش و سرگردانی ... را از نو احیا کرد.
(زهرا قزلباش)
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
آموختههایی از "چنین گفت زرتشت" فردریش #نیچه
قسمت اول: از #بردۀ مسیحی تا بردۀ #لیبرال
#زرتشت در آغاز، توأم با نوید #ابرانسان، از لزوم چیرگی بر #انسان نیز خبر میدهد و میگوید: "انسان چیزی است که باید بر اوچیره شد".
به زعم مفسّرین نیچه، چیرگی در ادبیات زرتشت هم شامل چیرگی بر "خود" و هم چیرگی بر "انسان" است و در هر دو مورد نقطۀ نهایی، "ابرانسان" است.
بنابراین، راه رسیدن به ابرانسان؛ انسان نژاده، غلبه بر تمام نمونههای انسانی از پیش موجود و تاکنون موجود میباشد.
از نظر نیچه این انسانهای پیشاابرانسانی دو گونه هستند؛ انسان اخلاقی ـ مسیحی یا "#برده" و انسان اخلاقی ـ مدرن یا "#واپسین انسان". واپسین انسانها شکل مدرن برده هستند و بواقع گلّۀ مدرناند.
واپسین انسان به عصر خودآگاهی مدرنیته تعلّق دارد و محصول فرهنگ لیبرال است که عاری از بنیادهای الهی و فلسفی است، و به غایت منحط است.
واپسین انسان برخلاف انسان مسیحی به دنبال سعادت نیست و نفی آن را در اخلاق میجوید و بر ارزش برابر همۀ انسانها و تکنولوژی و رفاه تأکید دارد.
در واقع، واپسین انسان یا بردۀ مدرن همچون گلّۀ بیشبان است که قصد دارد خوشبختیاش را خودش اختراع کند و بیش از هر چیز به فکر آسایش و راحتی خویش است.
اما بردۀ مسیحی خوشبختیاش را در مسیحیت و در مراجع مافوق بشری جستجو میکند و همواره پیرو نهادهای استعلاست و اخلاق مسیحیاش مملوّ از نیروهای منفی ترحّم، همدردی، و انفعال است.
ولی در انسان مدرن که ساحت خدا و مراجع فرازمینی افول کرده و او هیچ اعتقادی به خدای مسیحی ندارد، دولت مدرن ظهور کرده و او بردۀ دولت مدرن است،
و نیچه میگوید دولت مدرن بازارگاه دروغ، دزدی و بوی گند تحریف است! و دولت مدرن بت جدیدی است که اکنون به جای خدای مسیحی پرستش میشود.
از این روی نیچه معتقد است که لیبرالیسم به عنوان تفکّر بنیادین مدرنیته، به معنای ساده همان تنزّل به گلّه است و آزادی مورد ادّعایش نابودکنندۀ #خواست ِ #قدرت است و زندگی حاصل از آن نیز نوعی خودکشی است که همه را به کام مرگ خواهد برد.
بنابراین زرتشت این ضرورت را یادآور میشود که باید به انسان نژاده روی آورد؛ انسانی که به عصر تراژدی تعلّق دارد و باید آن نوع زندگی تراژدیگونه؛ عاری از بند و پر از شادخواری و رنج و رهایی و بخشش و سرگردانی ... را از نو احیا کرد.
(زهرا قزلباش)
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
؏🖋
(((((((((((((((( تونل زمان ))))))))))))))))
📜 ۲۴ شهریور سالروز درگذشت
x عبدالحسین زرین کوب x
🖊عبدالحسین زرینکوب
( زاده ۲۷ اسفند ۱۳۰۱ بروجرد درگذشته ۲۴ شهریور ۱۳۷۸ تهران ) ادیب، تاریخنگار، نویسنده و مترجم
🖊 خانوادهٔ او اصالتاً خوانساری بودند و وی از نوادگان ملا علیاکبر خوانساری بودهاست.
🖊او تحصیلات ابتدایی را در زادگاه خویش به پایان برد. تحصیل در دورهٔ متوسطه را تا پایان سال پنجم متوسطه در بروجرد ادامه داد و بهدنبال تعطیلی کلاس ششم متوسطه در تنها دبیرستان شهر، برای ادامهٔ تحصیل به تهران رفت.
🖊این بار رشتهٔ ادبی را برگزید و در سال ۱۳۱۹ تحصیلات دبیرستانی را به پایان برد.
سال بعد به بروجرد بازگشت و به تدریس در دبیرستانهای خرمآباد و بروجرد پرداخت.
🖊در این دوران، درسهای مختلف از تاریخ و جغرافیا و ادبیات فارسی تا عربی و فلسفه و زبان خارجی را تدریس میکرد.
🖊 در همین دوره، نخستین کتاب او به نام فلسفه، شعر یا تاریخ تطور شعر و شاعری در ایران در بروجرد منتشر شد.
🖊در سال ۱۳۲۴، پس از آنکه در امتحان ورودیِ «دانشکدهٔ علوم معقول و منقول» و «دانشکدهٔ ادبیات» حائز رتبهٔ اول شدهبود، وارد رشتهٔ ادبیات فارسی دانشگاه تهران شد.
🖊 در سال ۱۳۲۷، دورهٔ لیسانس ادبیات فارسی را با رتبهٔ اول به پایان رساند، و سال بعد وارد دورهٔ دکتری رشتهٔ ادبیات دانشگاه تهران شد.
🖊 در سال ۱۳۳۴ از رسالهٔ دکتریِ خود با عنوان نقدالشعر، تاریخ و اصول آن، که زیرنظر بدیعالزمان فروزانفر تألیف شدهبود، با موفقیت دفاع کرد.
🖊دکتر زرینکوب در سال ۱۳۳۰ در کنار عدهای از فضلای عصر، همچون محمد معین، پرویز ناتل خانلری، غلامحسین صدیقی و عباس زریاب خویی برای مشارکت در طرح ترجمهٔ مقالات دائرةالمعارف اسلام (طبع هلند) دعوت شد.
🖊از سال ۱۳۳۵ با رتبهٔ دانشیاری کار خود را در دانشگاه تهران آغاز کرد و عهدهدار تدریس تاریخ اسلام، تاریخ ادیان، تاریخ کلام و تاریخ تصوف در دانشکدههای ادبیات و الهیات شد.
🖊دکتر زرینکوب چندی نیز در «دانشسرای عالی تهران» و «دانشکدهٔ هنرهای دراماتیک» به تدریس پرداخت. وی از سال ۱۳۴۱ به بعد، در فواصل تدریس در دانشگاه تهران، در دانشگاههای آکسفورد، سوربن، هند و پاکستان، و در سالهای ۱۳۴۷ تا سال ۱۳۴۹ در آمریکا بهعنوان استاد میهمان در دانشگاههای کالیفرنیا و پرینستون به تدریس پرداخت.
🖊دکتر زرینکوب در سالهای ورودش به دانشکده، با خانم قمر آریان آشنا شد.
قمر آریان، در گفتوگویی که در سال ۱۳۸۳ در روزنامهٔ جام جم چاپ شد، تعریف کرد که آشنایی آنها در فضای دانشکده نزدیک به ۹ سال ادامه یافتهبود، تا آنکه سرانجام عبدالحسین زرینکوب، که سیساله شدهبود، از آریان خواستگاری کرد.
به گفتهٔ خودش، زمانی که ماجرا را با پدرش مطرح کرد، شنید که پدرش بهخوبی با زرینکوب آشناست و مقالاتی از او خوانده، اما فکر میکرده که نویسندهٔ آن مقالات باید مردی ۵۰ساله باشد.
🖊آریان و زرینکوب در سال ۱۳۳۲ با هم ازدواج کردند و تحصیلات خود را در مقطع دکتری نیز ادامه دادند.
(زرینکوب نفر اول و آریان نفر دوم در کنکور دکتری بود) و پس از فارغالتحصیلی، سالهای سفرشان آغاز شد.
🖊 قمر آریان سالهای بسیاری را همراه با همسرش در هند، چندین کشور اروپایی و عربی و لبنان گذراند.
🖊دکتر عبدالحسین زرینکوب در ۲۴ شهریور ۱۳۷۸ در ۷۷سالگی در .تهران درگذشت.
🖊دکتر زرینکوب کتابی تحت عنوان
«دو قرن سکوت»
درمورد حوادث و اوضاع تاریخیِ ایران در دو قرن اول اسلام
(از حملهٔ عرب تا ظهور دولت طاهریان)
نگاشته و در سال ۱۳۳۶ در چاپ دوم کتاب به بسیاری از سؤالات مطرحشده توسط منتقدان و نیز شبهات وارده بر مطالب چاپ اول کتاب پاسخ دادهاست.
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
؏🖋
(((((((((((((((( تونل زمان ))))))))))))))))
📜 ۲۴ شهریور سالروز درگذشت
x عبدالحسین زرین کوب x
🖊عبدالحسین زرینکوب
( زاده ۲۷ اسفند ۱۳۰۱ بروجرد درگذشته ۲۴ شهریور ۱۳۷۸ تهران ) ادیب، تاریخنگار، نویسنده و مترجم
🖊 خانوادهٔ او اصالتاً خوانساری بودند و وی از نوادگان ملا علیاکبر خوانساری بودهاست.
🖊او تحصیلات ابتدایی را در زادگاه خویش به پایان برد. تحصیل در دورهٔ متوسطه را تا پایان سال پنجم متوسطه در بروجرد ادامه داد و بهدنبال تعطیلی کلاس ششم متوسطه در تنها دبیرستان شهر، برای ادامهٔ تحصیل به تهران رفت.
🖊این بار رشتهٔ ادبی را برگزید و در سال ۱۳۱۹ تحصیلات دبیرستانی را به پایان برد.
سال بعد به بروجرد بازگشت و به تدریس در دبیرستانهای خرمآباد و بروجرد پرداخت.
🖊در این دوران، درسهای مختلف از تاریخ و جغرافیا و ادبیات فارسی تا عربی و فلسفه و زبان خارجی را تدریس میکرد.
🖊 در همین دوره، نخستین کتاب او به نام فلسفه، شعر یا تاریخ تطور شعر و شاعری در ایران در بروجرد منتشر شد.
🖊در سال ۱۳۲۴، پس از آنکه در امتحان ورودیِ «دانشکدهٔ علوم معقول و منقول» و «دانشکدهٔ ادبیات» حائز رتبهٔ اول شدهبود، وارد رشتهٔ ادبیات فارسی دانشگاه تهران شد.
🖊 در سال ۱۳۲۷، دورهٔ لیسانس ادبیات فارسی را با رتبهٔ اول به پایان رساند، و سال بعد وارد دورهٔ دکتری رشتهٔ ادبیات دانشگاه تهران شد.
🖊 در سال ۱۳۳۴ از رسالهٔ دکتریِ خود با عنوان نقدالشعر، تاریخ و اصول آن، که زیرنظر بدیعالزمان فروزانفر تألیف شدهبود، با موفقیت دفاع کرد.
🖊دکتر زرینکوب در سال ۱۳۳۰ در کنار عدهای از فضلای عصر، همچون محمد معین، پرویز ناتل خانلری، غلامحسین صدیقی و عباس زریاب خویی برای مشارکت در طرح ترجمهٔ مقالات دائرةالمعارف اسلام (طبع هلند) دعوت شد.
🖊از سال ۱۳۳۵ با رتبهٔ دانشیاری کار خود را در دانشگاه تهران آغاز کرد و عهدهدار تدریس تاریخ اسلام، تاریخ ادیان، تاریخ کلام و تاریخ تصوف در دانشکدههای ادبیات و الهیات شد.
🖊دکتر زرینکوب چندی نیز در «دانشسرای عالی تهران» و «دانشکدهٔ هنرهای دراماتیک» به تدریس پرداخت. وی از سال ۱۳۴۱ به بعد، در فواصل تدریس در دانشگاه تهران، در دانشگاههای آکسفورد، سوربن، هند و پاکستان، و در سالهای ۱۳۴۷ تا سال ۱۳۴۹ در آمریکا بهعنوان استاد میهمان در دانشگاههای کالیفرنیا و پرینستون به تدریس پرداخت.
🖊دکتر زرینکوب در سالهای ورودش به دانشکده، با خانم قمر آریان آشنا شد.
قمر آریان، در گفتوگویی که در سال ۱۳۸۳ در روزنامهٔ جام جم چاپ شد، تعریف کرد که آشنایی آنها در فضای دانشکده نزدیک به ۹ سال ادامه یافتهبود، تا آنکه سرانجام عبدالحسین زرینکوب، که سیساله شدهبود، از آریان خواستگاری کرد.
به گفتهٔ خودش، زمانی که ماجرا را با پدرش مطرح کرد، شنید که پدرش بهخوبی با زرینکوب آشناست و مقالاتی از او خوانده، اما فکر میکرده که نویسندهٔ آن مقالات باید مردی ۵۰ساله باشد.
🖊آریان و زرینکوب در سال ۱۳۳۲ با هم ازدواج کردند و تحصیلات خود را در مقطع دکتری نیز ادامه دادند.
(زرینکوب نفر اول و آریان نفر دوم در کنکور دکتری بود) و پس از فارغالتحصیلی، سالهای سفرشان آغاز شد.
🖊 قمر آریان سالهای بسیاری را همراه با همسرش در هند، چندین کشور اروپایی و عربی و لبنان گذراند.
🖊دکتر عبدالحسین زرینکوب در ۲۴ شهریور ۱۳۷۸ در ۷۷سالگی در .تهران درگذشت.
🖊دکتر زرینکوب کتابی تحت عنوان
«دو قرن سکوت»
درمورد حوادث و اوضاع تاریخیِ ایران در دو قرن اول اسلام
(از حملهٔ عرب تا ظهور دولت طاهریان)
نگاشته و در سال ۱۳۳۶ در چاپ دوم کتاب به بسیاری از سؤالات مطرحشده توسط منتقدان و نیز شبهات وارده بر مطالب چاپ اول کتاب پاسخ دادهاست.
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
در نفرت یا شیفتگی به غرب
در روستاهای آذربایجان ما، هر اسمی که بر شخصی در حین دعوا یا مثلا در حین شوخی گذاشته میشود برای همیشه آن اسم و لقب روی آن شخص باقیمانده و ادامه حیات می دهد و حتی به فرزندان و نوه هایش نیز منتقل می گردد! دیگری دیاری نمی تواند آن لقب و اسم را از روی آن فرد بردارد...گویی تاریخ و فرهنگ کشورمان نیز چنین است و واژه غربزدگی یکی از این واژه ها و انگها در جامعه ماست بیش از هر چیز، ما نیاز اساسی داریم که یک فرهنگستان مانندی(البته نه فرهنگستان فعلی) داشته باشیم تا این واژه ها را از نوع تعریف کند...
واژه غربزدگی را که اولین بار بصورت فلسفی,هایدگر مطرح کرد از طریق هانری کربن به احمد فردید رسیده و از احمد فردید به جلال آل احمد رسید و او با عجله آنرا در کتابی به همین نام به شعاری سیاسی و سطحی برای ضدیت با هرچه مربوط به غرب است بدل کرد
و بدین ترتیب این واژه از هایدگر که به ما می رسد دیگر از بار فلسفی خویش تهی گردیده به یک شعار سطحی و حتی فحش برای کوبیدن افرادی مثلا تقی زاده یا ملکم خان و غیره... بدل میگردد پس، خود واژه نیز مانند سن زدگی می شود و از درون تهی می گردد تا وارد حوزه عوام گردد و بکرات مورد استفاده قرار گیرد...
آل احمد به مانند دون کیشوت که با شمشیر چوبین به آسیاب حمله می برد، در کتاب غربزدگی بر تراکتور حمله می برد، خیش و تاپاله را به تراکتور و کود شیمیایی ترجیح می داد! چون اینها جزو محصولات مدرن و غربی اند...!
اگر در غرب اندیشه های پست مدرنیته برای نقد مدرنیته بوجود آمده اند قابل درک هستند اما برای جامعه جهان سومی و یا در حال توسعه که هنوز دغدغه اصلی اش مدرنیزاسیون هست و با زلزله چند ریشتری هزاران نفر در خاک دفن می گردند نقد و تضعیف مدرنیته، چه محلی از اعراب دارد و جای سوال است که کدام مدرنیته باید نقد گردد؟!...
آل احمد در «سنگی بر گوری» هرچه بر دهنش آمده، نثار دکتر زنان و زایمان کرده که می خواسته زنش سیمین خانم نازا را معاینه کند!
در اینجا تنها بخشی از نوشته او را از کتاب سنگی بر گوری را اینجا می آورم تا خود دوستان قضاوت کنند :«طبیب متخصص پیر بود و شخصیت قصابها را داشت. با دکانی به همان کثافت.و دخترکی جوان به عنوان وردست. خیلی زیبا. گلی توی مرداب افتاده و دیدم که دستگاه بوی خوشی نمی دهد داد می زد که پیرمرد عمل جنسی را مدتهاست که فقط با چشمش میکند...موهای مچ دست یارو(پزشک)از دستکش بیرون مانده بود و زنم جوری خوابیده بود که من اصلا نمی توانستم...ولی حتی داد هم نزدم و فقط دیدم تحملش را ندارم عین جاکش ها. عرق به پیشانی او نشسته، چشم هایش بسته، و یک دنیا فریاد پشت لبش. و من پیراهن به تنم چسبیده و اصلا یکی بیخ خرم را گرفته. و دست یارو با ابزار میرفت و می آمد و چیزی را در درون زنم می کاوید و می خراشید . چه خونی!...»(سنگی بر گوری. نوشته جلال آل احمد...صص 18-19)
در این ایران جهان سومی بدر آمده از شکستهای سهمگین اش از جنگهای با روسیه و با نظامِ استبدادِ آسیایی با نیمه مستعمره گی و کولونیالیسمِ اروپایی،جهانِ فروپاشیدگیها و گسستهای پیاپی ،جهان هبوط در دره عقب ماندگی و عقدههای حقارت و انواعِ مگالومانیاها ...بیش از دویست سال است که در تلاش برای برپایی ساختارِ دولت ـ ملتِ مدرن که همواره با شکست مواجه شده است.
چنین است که در دههی چهل و پنجاه یعنی در زمان نوشتن غربزدگی آل احمد، تقریبا تمامی ایرانیان از طبقات مختلف که با حقارت جهان سومی درگیرند همگی در تلاش برای برون رفت از وضع موجود, مشحون از شور جادویی انقلاب اند انقلابی های جور با جور، حتی شاه مملکت نیز دم از انقلاب می زند فقط رنگ انقلابش فرق می کند انقلاب سفید...!
در چنین فضای آکنده از شکست و ناکامی, برخورد احساسی جای نقد عقلانی را می گیرد و به دو شکل نفرت از غرب یا شیفتگی به آن تجلی می یابد در حالیکه هم شیفتگان و هم دشمنان غرب و غربزدگی باید بدانند که منطقی ترین و صحیح ترین راه برای هر دو گروه شناخت غرب است...گفتمانِ غربزدگی در ایران نمودی از طغیانِ روشنفکری جهانِ سومی برای بازگشت به «خود» و اصالتِ گمشدهی «خود» بوده. اگرچه فردید آن را به دُمِ اندیشهی هایدگر و طغیانِ فلسفی او بر «متافیزیک» میبندد که البته ربطی به ما ندارد...
در نفرت از غرب در یکصد سال، بازگشت به خویشتن همواره ذهن اکثر جهان سومی و را تشکیل داده است اما تاکنون، چیزی از آن در نیامده است امروزه شاید آخرین شکل مبتذل شده آن همین داعش باشد که باز شعار اصلی اش همان نفرت از غرب است و در سایه این نفرت,مسئله بازگشت به خویشتن مطرح می گردد البته شعار بازگشت به قبل از اسلام نیز کم نبوده و تلاش برای بیرون آوردنِ «نخستین اعلامیهی جهانی حقوق بشر از آستین کوروش...!
#علی_مرادی_مراغه_ای
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
در نفرت یا شیفتگی به غرب
در روستاهای آذربایجان ما، هر اسمی که بر شخصی در حین دعوا یا مثلا در حین شوخی گذاشته میشود برای همیشه آن اسم و لقب روی آن شخص باقیمانده و ادامه حیات می دهد و حتی به فرزندان و نوه هایش نیز منتقل می گردد! دیگری دیاری نمی تواند آن لقب و اسم را از روی آن فرد بردارد...گویی تاریخ و فرهنگ کشورمان نیز چنین است و واژه غربزدگی یکی از این واژه ها و انگها در جامعه ماست بیش از هر چیز، ما نیاز اساسی داریم که یک فرهنگستان مانندی(البته نه فرهنگستان فعلی) داشته باشیم تا این واژه ها را از نوع تعریف کند...
واژه غربزدگی را که اولین بار بصورت فلسفی,هایدگر مطرح کرد از طریق هانری کربن به احمد فردید رسیده و از احمد فردید به جلال آل احمد رسید و او با عجله آنرا در کتابی به همین نام به شعاری سیاسی و سطحی برای ضدیت با هرچه مربوط به غرب است بدل کرد
و بدین ترتیب این واژه از هایدگر که به ما می رسد دیگر از بار فلسفی خویش تهی گردیده به یک شعار سطحی و حتی فحش برای کوبیدن افرادی مثلا تقی زاده یا ملکم خان و غیره... بدل میگردد پس، خود واژه نیز مانند سن زدگی می شود و از درون تهی می گردد تا وارد حوزه عوام گردد و بکرات مورد استفاده قرار گیرد...
آل احمد به مانند دون کیشوت که با شمشیر چوبین به آسیاب حمله می برد، در کتاب غربزدگی بر تراکتور حمله می برد، خیش و تاپاله را به تراکتور و کود شیمیایی ترجیح می داد! چون اینها جزو محصولات مدرن و غربی اند...!
اگر در غرب اندیشه های پست مدرنیته برای نقد مدرنیته بوجود آمده اند قابل درک هستند اما برای جامعه جهان سومی و یا در حال توسعه که هنوز دغدغه اصلی اش مدرنیزاسیون هست و با زلزله چند ریشتری هزاران نفر در خاک دفن می گردند نقد و تضعیف مدرنیته، چه محلی از اعراب دارد و جای سوال است که کدام مدرنیته باید نقد گردد؟!...
آل احمد در «سنگی بر گوری» هرچه بر دهنش آمده، نثار دکتر زنان و زایمان کرده که می خواسته زنش سیمین خانم نازا را معاینه کند!
در اینجا تنها بخشی از نوشته او را از کتاب سنگی بر گوری را اینجا می آورم تا خود دوستان قضاوت کنند :«طبیب متخصص پیر بود و شخصیت قصابها را داشت. با دکانی به همان کثافت.و دخترکی جوان به عنوان وردست. خیلی زیبا. گلی توی مرداب افتاده و دیدم که دستگاه بوی خوشی نمی دهد داد می زد که پیرمرد عمل جنسی را مدتهاست که فقط با چشمش میکند...موهای مچ دست یارو(پزشک)از دستکش بیرون مانده بود و زنم جوری خوابیده بود که من اصلا نمی توانستم...ولی حتی داد هم نزدم و فقط دیدم تحملش را ندارم عین جاکش ها. عرق به پیشانی او نشسته، چشم هایش بسته، و یک دنیا فریاد پشت لبش. و من پیراهن به تنم چسبیده و اصلا یکی بیخ خرم را گرفته. و دست یارو با ابزار میرفت و می آمد و چیزی را در درون زنم می کاوید و می خراشید . چه خونی!...»(سنگی بر گوری. نوشته جلال آل احمد...صص 18-19)
در این ایران جهان سومی بدر آمده از شکستهای سهمگین اش از جنگهای با روسیه و با نظامِ استبدادِ آسیایی با نیمه مستعمره گی و کولونیالیسمِ اروپایی،جهانِ فروپاشیدگیها و گسستهای پیاپی ،جهان هبوط در دره عقب ماندگی و عقدههای حقارت و انواعِ مگالومانیاها ...بیش از دویست سال است که در تلاش برای برپایی ساختارِ دولت ـ ملتِ مدرن که همواره با شکست مواجه شده است.
چنین است که در دههی چهل و پنجاه یعنی در زمان نوشتن غربزدگی آل احمد، تقریبا تمامی ایرانیان از طبقات مختلف که با حقارت جهان سومی درگیرند همگی در تلاش برای برون رفت از وضع موجود, مشحون از شور جادویی انقلاب اند انقلابی های جور با جور، حتی شاه مملکت نیز دم از انقلاب می زند فقط رنگ انقلابش فرق می کند انقلاب سفید...!
در چنین فضای آکنده از شکست و ناکامی, برخورد احساسی جای نقد عقلانی را می گیرد و به دو شکل نفرت از غرب یا شیفتگی به آن تجلی می یابد در حالیکه هم شیفتگان و هم دشمنان غرب و غربزدگی باید بدانند که منطقی ترین و صحیح ترین راه برای هر دو گروه شناخت غرب است...گفتمانِ غربزدگی در ایران نمودی از طغیانِ روشنفکری جهانِ سومی برای بازگشت به «خود» و اصالتِ گمشدهی «خود» بوده. اگرچه فردید آن را به دُمِ اندیشهی هایدگر و طغیانِ فلسفی او بر «متافیزیک» میبندد که البته ربطی به ما ندارد...
در نفرت از غرب در یکصد سال، بازگشت به خویشتن همواره ذهن اکثر جهان سومی و را تشکیل داده است اما تاکنون، چیزی از آن در نیامده است امروزه شاید آخرین شکل مبتذل شده آن همین داعش باشد که باز شعار اصلی اش همان نفرت از غرب است و در سایه این نفرت,مسئله بازگشت به خویشتن مطرح می گردد البته شعار بازگشت به قبل از اسلام نیز کم نبوده و تلاش برای بیرون آوردنِ «نخستین اعلامیهی جهانی حقوق بشر از آستین کوروش...!
#علی_مرادی_مراغه_ای
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
به نظر میرسد ما از نظر فرهنگی آمادهایم که خبرهای منفی را خیلی آسان باور کنیم، و ترسی سیال در ما هست که به صورتی مزمن به هر چیز تازهای تسری پیدا میکند. جهانی اینگونه ترس زده نمیتواند جهانی خوشبخت باشد. درک و تصور عمومی در میان مردم این است که ما امروزه بیش از هر زمان دیگر در معرض خطر هستیم، و این گرایش روز به روز بیشتر میشود و عواقب وخیمتری به بار میآورد. یک عامل مؤثر در درک و تصور مردم از خوشبختیشان تصوری است که میتوانند از آیندهشان داشته باشند. مردمی که در شرایط مصیبتباری زندگی میکنند، اما معتقدند که اوضاع اینگونه نخواهد ماند و بهتر خواهد شد، کلا بسیار راضیتر از کسانی هستند که در ناز و نعمت زندگی میکنند، اما فکر میکنند وضعشان در آینده بسیار بدتر خواهد شد. نگرانی نسبت به آینده میتواند بر امروز ما سایهافکن باشد. اما شاید به اندازه امروز دلایل ما برای نگرانی اندک نبوده است.»
«فرهنگ ترس، فرهنگ اعتماد نیست؛ و این پیامدهای زیادی برای چگونگی ارتباط افراد با یکدیگر دارد. اعتماد را میتوان «چسب اجتماعی» توصیف کرد که انسانها را به هم پیوسته نگاه میدارد. البته ترس هم میتواند انسانها را به هم پیوسته نگاه دارد، اما این به هم پیوسته ماندن از سر ترس الگوی جذابی نیست.»
«آگاهی تمام عیار از خطر - یا دلمشغولی مدام به آن - خطری بزرگتر از همه خطرهایی است که ما را تهدید میکنند. حرف من این نیست که ما در جهانی زندگی میکنیم که آکنده از خطر نیست. مثلاً کاملا روشن است که گرم شدن زمین میتواند پیامدهای بسیار هولناکی برای تمامی کره زمین داشته باشد.
در بسیاری از شهرهای بزرگ افراد در زمانهای معینی از شبانه روز باید از رفتوآمد در برخی از ناحیههای شهر بپرهیزند. چون با این خطر مواجه هستند که مورد حمله قرار گیرند و احتمال آن هم کم نیست؛ و باید در موقع رد شدن از جاده و خیابان حتماً به دو طرف آن نگاه کرد و مواظب بود. پدیدههای گوناگونی هستند که باید مراقبشان باشیم و از آنها بترسیم. اما مسئله اینجاست که به نظر میرسد ما همه چیز را از منظر ترس میبینیم.»
«من این ادعا را ندارم که ما در «بهترین جهانهای ممکن» زندگی میکنیم. اما جهان میتوانست جای بسیار بدتری از اینی که هست باشد - و در طول تاریخ بشر در دورههای طولانی چنین بوده است.
اگر ما میتوانستیم آزادانه مقطعی را در تاریخ انتخاب کنیم که در آن مقطع زندگی کنیم، احتمالاً بهترین گزینهمان همین مقطع فعلی میبود. ترس ما مشکلی است که از تجمل ما برخاسته است؛ ما چنان زندگیهای امنی داریم که به ما فرصت میدهد دل نگران بیشمار خطرهایی باشیم که عملاً هیچ بختی برای آسیب زدن به زندگی ما ندارند. عصر ما هم طبیعتاً مشکلاتی جدی دارد که باید با آنها دست و پنجه نرم کند: فقر، گرسنگی، تغییرات آب و هوایی، کشمکشهای سیاسی و دینی و غیره. اما آنچه ما بدان نیاز داریم ایمان به توانایی بشر برای کوشیدن و حل گام به گام این مسائل است. ما نیاز داریم از اشتباهاتمان درس بگیریم و جهانی بهتر بیافرینیم - خلاصه ما نیازمند یک خوشبینی انسانی هستیم.»
📕
لارس اسوندسن، فیلسوف نروژی
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
به نظر میرسد ما از نظر فرهنگی آمادهایم که خبرهای منفی را خیلی آسان باور کنیم، و ترسی سیال در ما هست که به صورتی مزمن به هر چیز تازهای تسری پیدا میکند. جهانی اینگونه ترس زده نمیتواند جهانی خوشبخت باشد. درک و تصور عمومی در میان مردم این است که ما امروزه بیش از هر زمان دیگر در معرض خطر هستیم، و این گرایش روز به روز بیشتر میشود و عواقب وخیمتری به بار میآورد. یک عامل مؤثر در درک و تصور مردم از خوشبختیشان تصوری است که میتوانند از آیندهشان داشته باشند. مردمی که در شرایط مصیبتباری زندگی میکنند، اما معتقدند که اوضاع اینگونه نخواهد ماند و بهتر خواهد شد، کلا بسیار راضیتر از کسانی هستند که در ناز و نعمت زندگی میکنند، اما فکر میکنند وضعشان در آینده بسیار بدتر خواهد شد. نگرانی نسبت به آینده میتواند بر امروز ما سایهافکن باشد. اما شاید به اندازه امروز دلایل ما برای نگرانی اندک نبوده است.»
«فرهنگ ترس، فرهنگ اعتماد نیست؛ و این پیامدهای زیادی برای چگونگی ارتباط افراد با یکدیگر دارد. اعتماد را میتوان «چسب اجتماعی» توصیف کرد که انسانها را به هم پیوسته نگاه میدارد. البته ترس هم میتواند انسانها را به هم پیوسته نگاه دارد، اما این به هم پیوسته ماندن از سر ترس الگوی جذابی نیست.»
«آگاهی تمام عیار از خطر - یا دلمشغولی مدام به آن - خطری بزرگتر از همه خطرهایی است که ما را تهدید میکنند. حرف من این نیست که ما در جهانی زندگی میکنیم که آکنده از خطر نیست. مثلاً کاملا روشن است که گرم شدن زمین میتواند پیامدهای بسیار هولناکی برای تمامی کره زمین داشته باشد.
در بسیاری از شهرهای بزرگ افراد در زمانهای معینی از شبانه روز باید از رفتوآمد در برخی از ناحیههای شهر بپرهیزند. چون با این خطر مواجه هستند که مورد حمله قرار گیرند و احتمال آن هم کم نیست؛ و باید در موقع رد شدن از جاده و خیابان حتماً به دو طرف آن نگاه کرد و مواظب بود. پدیدههای گوناگونی هستند که باید مراقبشان باشیم و از آنها بترسیم. اما مسئله اینجاست که به نظر میرسد ما همه چیز را از منظر ترس میبینیم.»
«من این ادعا را ندارم که ما در «بهترین جهانهای ممکن» زندگی میکنیم. اما جهان میتوانست جای بسیار بدتری از اینی که هست باشد - و در طول تاریخ بشر در دورههای طولانی چنین بوده است.
اگر ما میتوانستیم آزادانه مقطعی را در تاریخ انتخاب کنیم که در آن مقطع زندگی کنیم، احتمالاً بهترین گزینهمان همین مقطع فعلی میبود. ترس ما مشکلی است که از تجمل ما برخاسته است؛ ما چنان زندگیهای امنی داریم که به ما فرصت میدهد دل نگران بیشمار خطرهایی باشیم که عملاً هیچ بختی برای آسیب زدن به زندگی ما ندارند. عصر ما هم طبیعتاً مشکلاتی جدی دارد که باید با آنها دست و پنجه نرم کند: فقر، گرسنگی، تغییرات آب و هوایی، کشمکشهای سیاسی و دینی و غیره. اما آنچه ما بدان نیاز داریم ایمان به توانایی بشر برای کوشیدن و حل گام به گام این مسائل است. ما نیاز داریم از اشتباهاتمان درس بگیریم و جهانی بهتر بیافرینیم - خلاصه ما نیازمند یک خوشبینی انسانی هستیم.»
📕
لارس اسوندسن، فیلسوف نروژی
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
⛔️ #گزارش تکان دهنده از پديده #دختران_دکوري
✅ روزنامه قانون در گزارشي به #پديده_تاسف باري به نام #دختران #دکوري پرداخت.
💢 در بخشي از اين گزارش آمده است : «به چند #دختر_جوان جهت #دکور #جشن ها نيازمنديم».
💢 اين آگهي، اين روزها در فضاي مجازي و حتي واقعي وجود دارد و طرفداران خود را پيدا کرده است. يعني علاوه بر #دختربچه ها در نقش پرنسس، دختران جوان زيادي نيز هستند که اين بار مي دانند قرار است دکور جشن افراد ثروتمند باشند و با اين حال مي پذيرند.
💢 آن ها اغلب زيبا هستند اما صاحب تخصص نيستند يا اگر باشند براي آن بازار کار مناسبي نيافته اند؛ يا اينکه کم سن و سال تر از آن هستند که بازار خراب کسب و کار در ايران را تجربه کرده باشند. آن ها جوان، زيبا و آرزومند هستند و تحقق اين آرزوها را از جايي آغاز مي کنند که ملاک آن، همان زيبايي و دکوري بودن است.
💢تجمل گرايي در مراسم هاي ايراني اين روزها به اوج خود رسيده و افراد براي اينکه بهترين باشند، هر بار دست به ابتکار تازه اي مي زنند. در اين بين آسيب هاي اجتماعي اين پديده ها، هنوز روي خود را به جامعه نشان نداده است اما جامعه شناسان نسبت به آينده احساس نگراني مي کنند.
💢 در ادامه اين گزارش مي خوانيم : #آسيب هاي اين #شغل_کاذب براي #زنان و #دختران جوان #سريع تر #اتفاق خواهد افتاد. آن ها مرحله کودکي و نوجواني را بدون مرکز توجه بودن طي کرده و اغلب انواع مشکلات اقتصادي را به خصوص در بازار کار ايران تجربه کرده اند و از پيشنهادهايي مانند قرار گرفتن به عنوان دکور و استفاده از زيبايي شان و دريافت حقوقي خوب استقبال خواهند کرد.
💢 به تنگ آمدن از فضاي اقتصادي و دنبال کردن آرزوها در فضايي که براي پرداخت پول به آن ها خساست به خرج نمي دهد، آن لحظه حکم تحقق تمام آنچه را از زندگي مي خواهند، خواهد داشت/قانون
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
⛔️ #گزارش تکان دهنده از پديده #دختران_دکوري
✅ روزنامه قانون در گزارشي به #پديده_تاسف باري به نام #دختران #دکوري پرداخت.
💢 در بخشي از اين گزارش آمده است : «به چند #دختر_جوان جهت #دکور #جشن ها نيازمنديم».
💢 اين آگهي، اين روزها در فضاي مجازي و حتي واقعي وجود دارد و طرفداران خود را پيدا کرده است. يعني علاوه بر #دختربچه ها در نقش پرنسس، دختران جوان زيادي نيز هستند که اين بار مي دانند قرار است دکور جشن افراد ثروتمند باشند و با اين حال مي پذيرند.
💢 آن ها اغلب زيبا هستند اما صاحب تخصص نيستند يا اگر باشند براي آن بازار کار مناسبي نيافته اند؛ يا اينکه کم سن و سال تر از آن هستند که بازار خراب کسب و کار در ايران را تجربه کرده باشند. آن ها جوان، زيبا و آرزومند هستند و تحقق اين آرزوها را از جايي آغاز مي کنند که ملاک آن، همان زيبايي و دکوري بودن است.
💢تجمل گرايي در مراسم هاي ايراني اين روزها به اوج خود رسيده و افراد براي اينکه بهترين باشند، هر بار دست به ابتکار تازه اي مي زنند. در اين بين آسيب هاي اجتماعي اين پديده ها، هنوز روي خود را به جامعه نشان نداده است اما جامعه شناسان نسبت به آينده احساس نگراني مي کنند.
💢 در ادامه اين گزارش مي خوانيم : #آسيب هاي اين #شغل_کاذب براي #زنان و #دختران جوان #سريع تر #اتفاق خواهد افتاد. آن ها مرحله کودکي و نوجواني را بدون مرکز توجه بودن طي کرده و اغلب انواع مشکلات اقتصادي را به خصوص در بازار کار ايران تجربه کرده اند و از پيشنهادهايي مانند قرار گرفتن به عنوان دکور و استفاده از زيبايي شان و دريافت حقوقي خوب استقبال خواهند کرد.
💢 به تنگ آمدن از فضاي اقتصادي و دنبال کردن آرزوها در فضايي که براي پرداخت پول به آن ها خساست به خرج نمي دهد، آن لحظه حکم تحقق تمام آنچه را از زندگي مي خواهند، خواهد داشت/قانون
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
،،،،،، نميدانم اسمان تيره تر شده يا ستاره ها دور تر رفته اند،،،! هر چه هست اسمان ديگر انگار اسمان پر ستاره شبهاي دور نيست! يادم هست يك شبهايي كه مانند سايه روي بال شب ميخوابيدم ،،، گاهي باران ستاره ميباريد ! گونه هاي دلم خيس ميشد و نفسهايم بوي شبنم ميداد! كم كم دارد به سختي يادم ميايد ؛ روزهايي را كه باران ميباريد ،،،، چه قدر بد ميشود اگر روزي يادم برود حتي براي باران دلم تنگ بشود! چه قدر بد ميشود يادم برود كه اسماني هست و ستاره هاي بيشماري در قلب خودش برايم دارد ! گاهي فكر ميكنم دلتنگ شدن براي دور شدن ستاره ها هم باز جاي شكر دارد! دنبال ستاره هايي كه روزي به صورتت ميباريدند بودن ! يعني هنوز اسمان از ياد دلت نرفته است! سقفها هميشه ارام ارام اسمان را از ما ميگيرند ! همانطور كه ديوارها ادمها را،،،، و ميان ديوارهاي بلند و سقفهاي ضخيم انچه برايت ميماند تكرار است و تكرار است و تكرار!
و انچه رنجت ميدهد ياد اسمان است و ستاره هاي دوري كه به سفر وسوسه ات ميكردند!
پس كم كم ميكوشي ياد اسمان را نيز از ذهنت پاك كني! باران ستاره را انكار كني! و شايد روزي به نام اسمان و ستاره هم بخندي!
يادگارهايت را نگه دار! چشمهايي را كه بيادت مياورند اسمان را!
دستهايي را كه ياريت ميكنند بخاطر بياوري ،،،، اخرين روزهاي بارانيت را!
در خشكي و بيحاصلي ،،، هيچ چيز نيست! چه رسد به زندگي!
بگذار اگر باران نميبارد ! ياد روزهاي باراني نگذارد تا دلت كويري شود ء!
نگذار اين اخرين قطره ها و جوانه هاي زندگي در تو بميرد!
#رضا_خلیلی
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
،،،،،، نميدانم اسمان تيره تر شده يا ستاره ها دور تر رفته اند،،،! هر چه هست اسمان ديگر انگار اسمان پر ستاره شبهاي دور نيست! يادم هست يك شبهايي كه مانند سايه روي بال شب ميخوابيدم ،،، گاهي باران ستاره ميباريد ! گونه هاي دلم خيس ميشد و نفسهايم بوي شبنم ميداد! كم كم دارد به سختي يادم ميايد ؛ روزهايي را كه باران ميباريد ،،،، چه قدر بد ميشود اگر روزي يادم برود حتي براي باران دلم تنگ بشود! چه قدر بد ميشود يادم برود كه اسماني هست و ستاره هاي بيشماري در قلب خودش برايم دارد ! گاهي فكر ميكنم دلتنگ شدن براي دور شدن ستاره ها هم باز جاي شكر دارد! دنبال ستاره هايي كه روزي به صورتت ميباريدند بودن ! يعني هنوز اسمان از ياد دلت نرفته است! سقفها هميشه ارام ارام اسمان را از ما ميگيرند ! همانطور كه ديوارها ادمها را،،،، و ميان ديوارهاي بلند و سقفهاي ضخيم انچه برايت ميماند تكرار است و تكرار است و تكرار!
و انچه رنجت ميدهد ياد اسمان است و ستاره هاي دوري كه به سفر وسوسه ات ميكردند!
پس كم كم ميكوشي ياد اسمان را نيز از ذهنت پاك كني! باران ستاره را انكار كني! و شايد روزي به نام اسمان و ستاره هم بخندي!
يادگارهايت را نگه دار! چشمهايي را كه بيادت مياورند اسمان را!
دستهايي را كه ياريت ميكنند بخاطر بياوري ،،،، اخرين روزهاي بارانيت را!
در خشكي و بيحاصلي ،،، هيچ چيز نيست! چه رسد به زندگي!
بگذار اگر باران نميبارد ! ياد روزهاي باراني نگذارد تا دلت كويري شود ء!
نگذار اين اخرين قطره ها و جوانه هاي زندگي در تو بميرد!
#رضا_خلیلی
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
Forwarded from پرواز فکر و اندیشه
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
شعری از "لنگستون هیوز"
ترجمه از "ملیحه بهارلو"
"دنیای رویایی من"
در رویای من، دنیا جایی است
که هیچکس، دیگری را تحقیر نمیکند،
جایی که عشق، زمین را محافظت میکند،
و صلح و آرامش، راههایاش را زیبا میکند.
در رویای من، دنیا جایی است که همه
راهِ خوشِ آزادی را میشناسند،
و طمع،
روح را دیگر
از این ضعیفتر نمیکند،
و حرص و زیادهخواهی،
روزگارمان را خراب نمیکند.
من در رویای خود دنیایی را میبینم که در آن
سیاه یا سفید،
-از هر نژادی که باشی-
در نعمتهای روی زمین، سهیم هستند
و هر انسانی، آزاد است.
بدبختی،
سر به زیر میاندازد
و شادی،
همچون مرواریدی،
نیازهای همگان را برمیآورد.
چنین است دنیای رویایی من
⚜کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
@flith
شعری از "لنگستون هیوز"
ترجمه از "ملیحه بهارلو"
"دنیای رویایی من"
در رویای من، دنیا جایی است
که هیچکس، دیگری را تحقیر نمیکند،
جایی که عشق، زمین را محافظت میکند،
و صلح و آرامش، راههایاش را زیبا میکند.
در رویای من، دنیا جایی است که همه
راهِ خوشِ آزادی را میشناسند،
و طمع،
روح را دیگر
از این ضعیفتر نمیکند،
و حرص و زیادهخواهی،
روزگارمان را خراب نمیکند.
من در رویای خود دنیایی را میبینم که در آن
سیاه یا سفید،
-از هر نژادی که باشی-
در نعمتهای روی زمین، سهیم هستند
و هر انسانی، آزاد است.
بدبختی،
سر به زیر میاندازد
و شادی،
همچون مرواریدی،
نیازهای همگان را برمیآورد.
چنین است دنیای رویایی من
⚜کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
Forwarded from پرواز فکر و اندیشه
سیاه همچون اعماق آفریقای خودم
لنگستن هیوز _ احمد شاملو
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
از دیدگاه دیگران نیز بنگریم
بی آنکه متوجه باشیم ، تجاربمان را به صورت دست و پا گیر و جزمی تفسیر می کنیم .در نتیجه ، ما یک جهان واقع بسیار قطعی تر و ثابت تر از آنچه در واقع هست خلق می کنیم . شاید این صلابت ظاهری موجب می شود که در باورهایمان احساس اطمینان بیشتر بکنیم ، اما این اطمینان ظاهری، به پاسخهایی تکیه دارد که در نهایت همان قدر که پرده از واقعیت بر می دارند حجاب آن نیز می شوند . این پاسخ ها در بهترین حالت ، تنها می توانند به ما معرفت ببخشند نه حکمت .
باید ، بندی که محکم ما را به دیدگاه آشنایمان بسته است پاره شود ؛ این بند همان پیوندهای عاطفی است . برای باز کردن این بند ، اول باید بفهمیم که همه ما به مفروضات قابل مناقشه متکی هستیم و تعداد این مفروضات هم بیش از آن است که خبر داریم . در مرحله دوم باید مفروضاتمان را کنار بگذاریم و بیاموزیم که امور را از دیدگاه دیگران ببینیم . سرآخر هم باید این دیدگاه های متفاوت و غالبا متعارض را ، گرد هم آوریم و بصیرتهای حاصل از آن را با هم تلفیق کنیم .
#ریموند_مارتین
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
از دیدگاه دیگران نیز بنگریم
بی آنکه متوجه باشیم ، تجاربمان را به صورت دست و پا گیر و جزمی تفسیر می کنیم .در نتیجه ، ما یک جهان واقع بسیار قطعی تر و ثابت تر از آنچه در واقع هست خلق می کنیم . شاید این صلابت ظاهری موجب می شود که در باورهایمان احساس اطمینان بیشتر بکنیم ، اما این اطمینان ظاهری، به پاسخهایی تکیه دارد که در نهایت همان قدر که پرده از واقعیت بر می دارند حجاب آن نیز می شوند . این پاسخ ها در بهترین حالت ، تنها می توانند به ما معرفت ببخشند نه حکمت .
باید ، بندی که محکم ما را به دیدگاه آشنایمان بسته است پاره شود ؛ این بند همان پیوندهای عاطفی است . برای باز کردن این بند ، اول باید بفهمیم که همه ما به مفروضات قابل مناقشه متکی هستیم و تعداد این مفروضات هم بیش از آن است که خبر داریم . در مرحله دوم باید مفروضاتمان را کنار بگذاریم و بیاموزیم که امور را از دیدگاه دیگران ببینیم . سرآخر هم باید این دیدگاه های متفاوت و غالبا متعارض را ، گرد هم آوریم و بصیرتهای حاصل از آن را با هم تلفیق کنیم .
#ریموند_مارتین
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
درباره هنر #گفتگو
دو متفکر باهم نه "مناظره"، بلکه "مکالمه / گفتگو" می کنند. مناظره، مذاکره و...شیوه های ارتباطی متناسب با حیطه های برون - فرهنگی مانند سیاست و اقتصاد هستند و اعتبار و امکان نسبی خود را در همان حیطه ها دارند. مساله نگران کننده، به کارگیری آنها، مثلا مناظره، در حیطه فکر و فرهنگ است که می تواند آسیب زا باشد.
منطق مناظره منطق قدرت و تسلط طلبی است. اما منطق گفتگو منطق صلح و دیگردوستی است. در مناظره هر یک از طرفین خود را حق و دیدگاهش را عین حقیقت می داند و لذا در پی غلبه بر دیگری است. اما شرط گفتگو این است که هر یک از طرفین گفتگو، اولا، به محدودیت دیدگاه خود باور داشته باشد؛ و ثانیا، حدی از حقیقت را نزد دیگری بداند.
هدف گفتگو، نه آشکار کردن حقیقت بر دیگری، بلکه آشکار شدن حد "ناحق بودن" خویش است. به همین خاطر، میتوان گفت که برنده واقعی در یک گفتگو، کسی است که شکست می خورد، چرا که چیزی برای آموختن داشته و از خویش فراتر رفته است.* به تعبیر دیگر، در ماراتن گفتگو، برنده کسی است که دیرتر می رسد، یا هرگز نمیرسد.
هدف گفتگو "به هدف نرسیدن" و "همیشه در راه بودن" است. گفتگو "هنر حق به جانب نبودن"، "هنر شکست خوردن" است.
* توصیف اپیکور از یک گفتگوی فلسفی
توصیف ویتگنشتاین از یک مسابقه فلسفی #مسعود_زنجانی
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
درباره هنر #گفتگو
دو متفکر باهم نه "مناظره"، بلکه "مکالمه / گفتگو" می کنند. مناظره، مذاکره و...شیوه های ارتباطی متناسب با حیطه های برون - فرهنگی مانند سیاست و اقتصاد هستند و اعتبار و امکان نسبی خود را در همان حیطه ها دارند. مساله نگران کننده، به کارگیری آنها، مثلا مناظره، در حیطه فکر و فرهنگ است که می تواند آسیب زا باشد.
منطق مناظره منطق قدرت و تسلط طلبی است. اما منطق گفتگو منطق صلح و دیگردوستی است. در مناظره هر یک از طرفین خود را حق و دیدگاهش را عین حقیقت می داند و لذا در پی غلبه بر دیگری است. اما شرط گفتگو این است که هر یک از طرفین گفتگو، اولا، به محدودیت دیدگاه خود باور داشته باشد؛ و ثانیا، حدی از حقیقت را نزد دیگری بداند.
هدف گفتگو، نه آشکار کردن حقیقت بر دیگری، بلکه آشکار شدن حد "ناحق بودن" خویش است. به همین خاطر، میتوان گفت که برنده واقعی در یک گفتگو، کسی است که شکست می خورد، چرا که چیزی برای آموختن داشته و از خویش فراتر رفته است.* به تعبیر دیگر، در ماراتن گفتگو، برنده کسی است که دیرتر می رسد، یا هرگز نمیرسد.
هدف گفتگو "به هدف نرسیدن" و "همیشه در راه بودن" است. گفتگو "هنر حق به جانب نبودن"، "هنر شکست خوردن" است.
* توصیف اپیکور از یک گفتگوی فلسفی
توصیف ویتگنشتاین از یک مسابقه فلسفی #مسعود_زنجانی
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
🌺 لعنت بر جهلهای مقدس
جیوردانو برونو در سال ۱۵۴۸در ایتالیا به دنیا آمد. در نوجوانی وارد کلیسا شد تا در بردن مردم به بهشت به اسقفها و کاردینالها کمک کند . اما بعدها با نظرات اربابان کلیسا به مخالفت برخواست. علت مخالفت با آنها این بود که مروجان دین مسیح بر این عقیده بودند که خورشید در حال حرکت است اما برونو میگفت زمین در حال حرکت است؛ و چون آباء کلیسا تکصدایی را ترویج میکردند به شدت با وی (برونو) به دشمنی برخاستند.
این مخالفتهای طاقتفرسا او را دربهدر این کشور و آن کشور کرد؛ از فرانسه به آلمان رفت. با نیرنگ خواستند که او را به کشور برگردانند و بازداشتاش کنند.
چنانکه میدانیم در این قالب فکری برای رسیدن به هدف تمسک به هر وسیلهای جایز است. از او دعوت کردند برای تدریس در دانشگاه به ایتالیا بر گردد. برگشتن همان بود و دستگیری همان.
در سال ۱۵۹۱ دادگاه انگیزسیون (تفتیش عقاید) او را به "مرگ از راه زنده سوزانده شدن محکوم کرد".
این نحوهی مجازات برای آنان بود که جسمشان آلوده و ناپاک بود و البته فردوس جای ناپاکان نیست. انسان باید خالص شود و آنان وظیفهی خالصسازی داشتند!
خلاصه کلام اینکه جمعیت درحالیکه دو لبشان بههم میخورد و دعا و ورد میخواندند هیزمها را آتش زدند و برونو را در آتش مجازات، به جرم دگراندیشی سوزاندند.
در آن میانه پیرزنی هیزم به دست درحالیکه ورد میخواند جلو آمد. برونو تا آنوقت ساکت بود. گفته شده است علت سکوت بریدن و یا مجروح کردن زبان او بوده است.
برونو نگاهی به پیرزن انداخت آخرین جمله را این چنین گفت:
"لعنت بر این جهل مقدس"
برداشتی از مکتوب "سروش دباغ"
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
🌺 لعنت بر جهلهای مقدس
جیوردانو برونو در سال ۱۵۴۸در ایتالیا به دنیا آمد. در نوجوانی وارد کلیسا شد تا در بردن مردم به بهشت به اسقفها و کاردینالها کمک کند . اما بعدها با نظرات اربابان کلیسا به مخالفت برخواست. علت مخالفت با آنها این بود که مروجان دین مسیح بر این عقیده بودند که خورشید در حال حرکت است اما برونو میگفت زمین در حال حرکت است؛ و چون آباء کلیسا تکصدایی را ترویج میکردند به شدت با وی (برونو) به دشمنی برخاستند.
این مخالفتهای طاقتفرسا او را دربهدر این کشور و آن کشور کرد؛ از فرانسه به آلمان رفت. با نیرنگ خواستند که او را به کشور برگردانند و بازداشتاش کنند.
چنانکه میدانیم در این قالب فکری برای رسیدن به هدف تمسک به هر وسیلهای جایز است. از او دعوت کردند برای تدریس در دانشگاه به ایتالیا بر گردد. برگشتن همان بود و دستگیری همان.
در سال ۱۵۹۱ دادگاه انگیزسیون (تفتیش عقاید) او را به "مرگ از راه زنده سوزانده شدن محکوم کرد".
این نحوهی مجازات برای آنان بود که جسمشان آلوده و ناپاک بود و البته فردوس جای ناپاکان نیست. انسان باید خالص شود و آنان وظیفهی خالصسازی داشتند!
خلاصه کلام اینکه جمعیت درحالیکه دو لبشان بههم میخورد و دعا و ورد میخواندند هیزمها را آتش زدند و برونو را در آتش مجازات، به جرم دگراندیشی سوزاندند.
در آن میانه پیرزنی هیزم به دست درحالیکه ورد میخواند جلو آمد. برونو تا آنوقت ساکت بود. گفته شده است علت سکوت بریدن و یا مجروح کردن زبان او بوده است.
برونو نگاهی به پیرزن انداخت آخرین جمله را این چنین گفت:
"لعنت بر این جهل مقدس"
برداشتی از مکتوب "سروش دباغ"
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
"عزیز نسین" نویسنده نامی و طنز پرداز ترک که سالها زندانی سیاسی در ترکیه بود و جانش را نیز بخاطر روشنگریهای سیاسی و اجتماعیاش از دست داد، در یکی از نوشتههایش مینویسد:
بعنوان یک خبرنگار سفری به هندوستان داشتم. سوار قطاری شده بودیم، ناگهان قطار به طرز وحشتناکی ترمز کرد و ایستاد. سراسیمه پایین آمدیم و من دیدم گاوی فربه روی ریل نشسته و مانع حرکت قطار شده.
به راهنمای هندی خودم گفتم چرا کسی گاو را از روی ریل خارج نمیکند تا راه قطار باز شود؟
او گفت: گاو مقدس است و کسی نمیتواند مزاحمش شود، گفتم پس چاره چیست؟
گفت : باید آنقدر صبر کنیم تا گاو با میل خودش ریل را ترک کند.
گفتم یعنی یک گاو جلو حرکت قطاری را تا هر وقت بخواهد میگیرد و کسی مانعش نمیشود؟
گفت : آری، گاو مقدس است و من دانستم در جوامع عقب مانده هم افراد و عقاید بظاهر مقدس جلو ریل حرکت قطار جامعهشان نشستهاند و با وجود آنها، هیچکس جرات نمیکند آنها را از روی ریل خارج سازد.
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
"عزیز نسین" نویسنده نامی و طنز پرداز ترک که سالها زندانی سیاسی در ترکیه بود و جانش را نیز بخاطر روشنگریهای سیاسی و اجتماعیاش از دست داد، در یکی از نوشتههایش مینویسد:
بعنوان یک خبرنگار سفری به هندوستان داشتم. سوار قطاری شده بودیم، ناگهان قطار به طرز وحشتناکی ترمز کرد و ایستاد. سراسیمه پایین آمدیم و من دیدم گاوی فربه روی ریل نشسته و مانع حرکت قطار شده.
به راهنمای هندی خودم گفتم چرا کسی گاو را از روی ریل خارج نمیکند تا راه قطار باز شود؟
او گفت: گاو مقدس است و کسی نمیتواند مزاحمش شود، گفتم پس چاره چیست؟
گفت : باید آنقدر صبر کنیم تا گاو با میل خودش ریل را ترک کند.
گفتم یعنی یک گاو جلو حرکت قطاری را تا هر وقت بخواهد میگیرد و کسی مانعش نمیشود؟
گفت : آری، گاو مقدس است و من دانستم در جوامع عقب مانده هم افراد و عقاید بظاهر مقدس جلو ریل حرکت قطار جامعهشان نشستهاند و با وجود آنها، هیچکس جرات نمیکند آنها را از روی ریل خارج سازد.
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
اینجا افریقا ویا میانمار نیست اینجا روستای نوک آباد از توابع شهرستان نیکشهر در استان سیستان وبلوچستان است
صدها سال پیش حاکمان و تاجران جنوب اجداد این بچها رو بصورت برده از آفریقا به ایران می آوردن و بشکل غلام و کنیز به کار میگرفتن...
این مردم در طول تاریخ همیشه در پایین ترین سطح بقاء زندگی کردن و متاسفانه این فقر نسل به نسل انتقال پیدا کرده
بچه ها یا یتیم هستن یا پدر و مادر بیکار دارن بیشتر این بچها بخاطر نداشتن مانتو ومقنعه و نوشت افزار ترک تحصیل میکنن و مریضیهای ساده ای مثل قارچ ،وبا،انگل و کچلی اونها رو از پا درمیاره !!! مردمی که ابتدایی ترین امکانات بهداشتی رو ندارن.....
این زنجیر قطع نمیشه مگر اینکه در زمینه آموزش ، بهداشت و درآمد پایدار به اونها کمک کرد.
در اولین قدم تصمیم گرفتیم با همکاری چند نفر از دوستان و موسسه مردم نهاد گوهر صدف نیک شهر برای سال تحصیلی جدید، لوازم تحریر بخریم و برای هردانش آموز یک بسته 10 هزار تومانی تهیه کنیم که تقریبا تا آخر سال کافیه
شما هم با هر مبلغی حتی 10 هزار تومن میتونین توی این کار خیر شرکت کنین
شماره حساب
۶۰۳۷۶۹۱۵۵۲۵۵۳۷۵۲
بانک صادرات به نام مهسا شکوری پرتوی
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
اینجا افریقا ویا میانمار نیست اینجا روستای نوک آباد از توابع شهرستان نیکشهر در استان سیستان وبلوچستان است
صدها سال پیش حاکمان و تاجران جنوب اجداد این بچها رو بصورت برده از آفریقا به ایران می آوردن و بشکل غلام و کنیز به کار میگرفتن...
این مردم در طول تاریخ همیشه در پایین ترین سطح بقاء زندگی کردن و متاسفانه این فقر نسل به نسل انتقال پیدا کرده
بچه ها یا یتیم هستن یا پدر و مادر بیکار دارن بیشتر این بچها بخاطر نداشتن مانتو ومقنعه و نوشت افزار ترک تحصیل میکنن و مریضیهای ساده ای مثل قارچ ،وبا،انگل و کچلی اونها رو از پا درمیاره !!! مردمی که ابتدایی ترین امکانات بهداشتی رو ندارن.....
این زنجیر قطع نمیشه مگر اینکه در زمینه آموزش ، بهداشت و درآمد پایدار به اونها کمک کرد.
در اولین قدم تصمیم گرفتیم با همکاری چند نفر از دوستان و موسسه مردم نهاد گوهر صدف نیک شهر برای سال تحصیلی جدید، لوازم تحریر بخریم و برای هردانش آموز یک بسته 10 هزار تومانی تهیه کنیم که تقریبا تا آخر سال کافیه
شما هم با هر مبلغی حتی 10 هزار تومن میتونین توی این کار خیر شرکت کنین
شماره حساب
۶۰۳۷۶۹۱۵۵۲۵۵۳۷۵۲
بانک صادرات به نام مهسا شکوری پرتوی
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith