@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
حسین آقای بستنی فروش هر روز بعد از ظهر از کوچه ی ما عبور می کردو نوای آی بستنی ....آی بستنی سر میداد .خیلی دقیق نمیدونستم بستنی چیه اما به نظرم چیزی شبیه ماست های کیسه ای مادربزرگ خدا بیامرزم بود که برای فروش درست میکرد و این شغل یه جورایی شغل میراثی خانواده ما هم شد!!! یه روز بلاخره از سر کنجکاوی با شنیدن صدای حسین اقا به سراغ مادر رفتم واز او خواستم به من پولی بده تا بتونم یکی از اون بستنی های خوش و اب و رنگ و تهیه کنم. مادر با شنیدن درخواست ناگهانی من کمی سرخ و سفید شد و بعد از نگاه کردن به کیف پول همیشه خالیش دو زانو جلوی پای من نشست وگفت:
- تو میدونستی بستنی های حسین اقا خیلی تلخ و بدمزه ان ....من خوردم یه چیزی مثله ته خیاره...با تعجب به مادر نگاه کردم و گفتم:
- ولی نوید و احمد هر روز از اون بستنی ها میخرن و کلی بهشون خوش میگذره ..
چشمای مادر دوباره از غم پر شد و گفت:
- آخه نوید و احمد مزه ی ماست های فروشی ما رو که تاحالا نچشیدن تا بفهمن چی خوشمزه ست وچی تلخ و بدمزه...و بعد دست راست من را در دست گرفت و به سمت آشپزخانه رفت و مقداری از ماست های کیسه ای را روی نان مالید و داد دستم .
سال ها با تصور اینکه نون و ماست کیسه ای خانگی ما درست شبیه بستنی های نوید و احمد و حتی خوشمزه ترم هست زندگی کردم . مادرم مرد و من بزرگ و بزرگ تر شدم .
یک روز که دست تو دست دختر دوساله ام داشتم از خیابان عبور میکردم چشم دخترم به بستنی فروشی کنار خیابان
افتاد و شروع به بهانه گرفتن کرد .شاید خنده دار باشه اما میخواستم مانعش بشم چون به نظرم هنوز هم بستنی ها تلخ و بدمزه بودند . با اصرار دخترم دوتا بستنی خریدم وآروم آروم مزه کردم .طعم دلچسب و شیرینش زبانم و نوازش داد ومنو به خاطرات گذشتم پرت کرد.
یاد دوران کودکی ام افتادم .....بستنی ها برای من تلخ و بدمزه بود ....دوچرخه هیولایی بی شاخ و دم .....دفتر فانتزی های همکلاسی هایم دخترونه ....وکله ی کچلی گرفته ام شبیه قهرمان های بزرگ...
در عوض نان و ماست همیشگی ما عالی ...بازی با چوب ولاستیک هیجان انگیز و دفتر های بی رنگ و روی من مردانه
و خودم هم شبیه قهرمان های فیلم ها...
با وجود فقر زیاد مادرم هیچ وقت نگذاشته بود که من حسرت چیزی رو توی زندگی بخورم من با همین باور که بهترینم
و بهترین چیزها رو دارم سال های سال زندگی کردم..و تازه اونروز فهمیدم که مادر من کی بود!!!!
صدای زنگ تلفن همراهم منو از خاطرات گذشته دور کرد.دست دختر کوچکم را گرفتم و به سرعت راه افتادم...یه
عمل قلب اورژانسی داشتم !!!!
#شیما_اسماعیلی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
حسین آقای بستنی فروش هر روز بعد از ظهر از کوچه ی ما عبور می کردو نوای آی بستنی ....آی بستنی سر میداد .خیلی دقیق نمیدونستم بستنی چیه اما به نظرم چیزی شبیه ماست های کیسه ای مادربزرگ خدا بیامرزم بود که برای فروش درست میکرد و این شغل یه جورایی شغل میراثی خانواده ما هم شد!!! یه روز بلاخره از سر کنجکاوی با شنیدن صدای حسین اقا به سراغ مادر رفتم واز او خواستم به من پولی بده تا بتونم یکی از اون بستنی های خوش و اب و رنگ و تهیه کنم. مادر با شنیدن درخواست ناگهانی من کمی سرخ و سفید شد و بعد از نگاه کردن به کیف پول همیشه خالیش دو زانو جلوی پای من نشست وگفت:
- تو میدونستی بستنی های حسین اقا خیلی تلخ و بدمزه ان ....من خوردم یه چیزی مثله ته خیاره...با تعجب به مادر نگاه کردم و گفتم:
- ولی نوید و احمد هر روز از اون بستنی ها میخرن و کلی بهشون خوش میگذره ..
چشمای مادر دوباره از غم پر شد و گفت:
- آخه نوید و احمد مزه ی ماست های فروشی ما رو که تاحالا نچشیدن تا بفهمن چی خوشمزه ست وچی تلخ و بدمزه...و بعد دست راست من را در دست گرفت و به سمت آشپزخانه رفت و مقداری از ماست های کیسه ای را روی نان مالید و داد دستم .
سال ها با تصور اینکه نون و ماست کیسه ای خانگی ما درست شبیه بستنی های نوید و احمد و حتی خوشمزه ترم هست زندگی کردم . مادرم مرد و من بزرگ و بزرگ تر شدم .
یک روز که دست تو دست دختر دوساله ام داشتم از خیابان عبور میکردم چشم دخترم به بستنی فروشی کنار خیابان
افتاد و شروع به بهانه گرفتن کرد .شاید خنده دار باشه اما میخواستم مانعش بشم چون به نظرم هنوز هم بستنی ها تلخ و بدمزه بودند . با اصرار دخترم دوتا بستنی خریدم وآروم آروم مزه کردم .طعم دلچسب و شیرینش زبانم و نوازش داد ومنو به خاطرات گذشتم پرت کرد.
یاد دوران کودکی ام افتادم .....بستنی ها برای من تلخ و بدمزه بود ....دوچرخه هیولایی بی شاخ و دم .....دفتر فانتزی های همکلاسی هایم دخترونه ....وکله ی کچلی گرفته ام شبیه قهرمان های بزرگ...
در عوض نان و ماست همیشگی ما عالی ...بازی با چوب ولاستیک هیجان انگیز و دفتر های بی رنگ و روی من مردانه
و خودم هم شبیه قهرمان های فیلم ها...
با وجود فقر زیاد مادرم هیچ وقت نگذاشته بود که من حسرت چیزی رو توی زندگی بخورم من با همین باور که بهترینم
و بهترین چیزها رو دارم سال های سال زندگی کردم..و تازه اونروز فهمیدم که مادر من کی بود!!!!
صدای زنگ تلفن همراهم منو از خاطرات گذشته دور کرد.دست دختر کوچکم را گرفتم و به سرعت راه افتادم...یه
عمل قلب اورژانسی داشتم !!!!
#شیما_اسماعیلی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پرواز فکر و اندیشه
یاران همراه از فردا به صورت مستمر با داستان #قلعه_حیوانات اثر جاودانه جورج اورول در خدمت تون خواهیم بود 😊🌹
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#قلعه_حیوانات - جورج اورول - قسمت سی و سوم
پيروز شده بودند ،اما خسته و خونين بودند. آهسته و لنگان لنگان به طرف مزرعه راه افتادند. منظره دوستاني كه روي چمن دراز به دراز افتاده و مرده بودند، بعضي را به گريه انداخت . در سكوتي غم انگيز در محلي كه زماني آسياب بادي بر پا بود ايستادند. به كلي از بين رفته بود!
تقريبا كوچكترين اثري از آن باقي نمانده بود ،حتي قسمتي از پايه هاي بنا هم فرو ريخته بود. در تجديد بنا، اين بار برخلاف بار قبل نمي توانستند از سنگهاي فروريخته استفاده كنند ،چه اين دفعه سنگها هم نبودند، شدت انفجار آنها را صدها متر دورتر انداخته بود. گويي از اصل آسياب وجود نداشته است .
وقتي كه حيوانات به ساختمان نزديك شدند، سكوئيلر كه بدون هيچ دليلي در طول جنگ غايب بود ،جست و خيز كنان در حالي كه دمش را به سرعت تكان مي داد با تبسمي حاكي از رضايت خاطر به طرف آنها آمد و حيوانات صداي شليك توپي را از سمت ساختمان شنيدند.
باكسر گفت: "براي چه شليك ميكنند؟"
سكوئيلر فرياد كشيد: "فتح و پيروزي را جشن گرفته ايم!"
باكسر كه از زانوانش خون ميچكيد و يكي از نعلهايش افتاده بود و سمش چاك برداشته بود و دوازده ساچمه در پاي عقبش فرو رفته بود، گفت: " چه فتحي؟"
- چطور چه فتحي، رفيق ؟ مگر نه اين است كه ما دشمن را از خاك خود، خاك مقدس قلعه حيوانات رانده ايم؟"
باکستر گفت: "ولي آسياب بادي ما را ويران كردند. دو سال تمام روي آن كار كرده بودیم."
سكوئيلر گفت: " چه اهميتي دارد؟ آسياب ديگري مي سازيم . اگر دلمان بخواهد شش تا آسياب هم مي توانيم بسازيم. رفيق تو نمي تواني عظمت كاري را كه كرده ايم درك كني . همين زميني كه ما الان روي آن ايستاده ايم در تصرف دشمن بود و اكنون در پرتو رهبري رفيق ناپلئون هر وجب آن را پس گرفته ايم."
باكسر گفت پس ما چيزي را كه قبلا داشته ايم ، پس گرفته ايم؟"
سكوئيلر گفت: " بله ، معناي فتح هم همين است. "
حيوانات لنگان لنگان وارد حياط شدند. ساچمه ها زير پوست باكسر سوزش دردناكي داشت . او پيشاپيش و از همين حالا به كار شاق ساختن آسياب بادي فكر مي كرد و در عالم تصور، خود را آماده ي كار مي كرد. اما براي اولين بار به اين فكر افتاد كه يازده سال از سنش گذشته و قاعدتا عضلات نيرومندش ديگر به قدرت سابق نيستند.
اما وقتي حيوانات پرچم سبز را در اهتزاز ديدند و بار ديگر صداي شليك را شنيدند، در مجموع هفت گلوله شليك شد و نطق ناپلئون را گوش كردند كه رفتار آنها را مي ستايد و تبريك ميگويد به نظرشان آمد كه واقعا فتح بزرگي نصيبشان شده است .
از شهداي جنگ تشييع آبرومندي شد. باكسر و كلوور واگوني را به جاي نعش كش كشيدند و ناپلئون شخصا در راس دسته حركت كرد.
دو روز تمام صرف برگزاري جشن شد. آوازها خواندند ،نطقها ايراد كردند ،توپها شليك شد و به هر حيوان يك سيب و به هر پرنده صد گرم غله و به هر سگ سه بيسكويت هديه شد و اعلام كردند كه جنگ "جنگ آسياب بادي" خوانده خواهد شد. ناپلئون نشان جديدي به اسم "نشان علم سبز" ايجاد كرد و آن را به خود اعطا كرد و داستان تاسف انگيز اسكناسها در شادماني عمومي فراموش شد.
چند روز پس از اين حوادث بود كه خوكها يك صندوق ويسكي كه در زيرزمين مانده بود و در روز تصرف ساختمان به آن توجهي نشده بود، پيدا كردند. شب آن روز صداي آوازهاي بلند از ساختمان برخاست ،با كمال تعجب قسمتهايي از آهنگ سرود حيوانات انگليس هم با آن صداها آميخته بود.
شب در حدود ساعت نه همه آشكارا ديدند كه ناپلئون در حاليكه كلاه مندرس آقاي جونز را بر سر دارد ،از در پشت ساختمان بيرون آمد و به سرعت دور حياط دويد و مجددا داخل عمارت شد...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#قلعه_حیوانات - جورج اورول - قسمت سی و سوم
پيروز شده بودند ،اما خسته و خونين بودند. آهسته و لنگان لنگان به طرف مزرعه راه افتادند. منظره دوستاني كه روي چمن دراز به دراز افتاده و مرده بودند، بعضي را به گريه انداخت . در سكوتي غم انگيز در محلي كه زماني آسياب بادي بر پا بود ايستادند. به كلي از بين رفته بود!
تقريبا كوچكترين اثري از آن باقي نمانده بود ،حتي قسمتي از پايه هاي بنا هم فرو ريخته بود. در تجديد بنا، اين بار برخلاف بار قبل نمي توانستند از سنگهاي فروريخته استفاده كنند ،چه اين دفعه سنگها هم نبودند، شدت انفجار آنها را صدها متر دورتر انداخته بود. گويي از اصل آسياب وجود نداشته است .
وقتي كه حيوانات به ساختمان نزديك شدند، سكوئيلر كه بدون هيچ دليلي در طول جنگ غايب بود ،جست و خيز كنان در حالي كه دمش را به سرعت تكان مي داد با تبسمي حاكي از رضايت خاطر به طرف آنها آمد و حيوانات صداي شليك توپي را از سمت ساختمان شنيدند.
باكسر گفت: "براي چه شليك ميكنند؟"
سكوئيلر فرياد كشيد: "فتح و پيروزي را جشن گرفته ايم!"
باكسر كه از زانوانش خون ميچكيد و يكي از نعلهايش افتاده بود و سمش چاك برداشته بود و دوازده ساچمه در پاي عقبش فرو رفته بود، گفت: " چه فتحي؟"
- چطور چه فتحي، رفيق ؟ مگر نه اين است كه ما دشمن را از خاك خود، خاك مقدس قلعه حيوانات رانده ايم؟"
باکستر گفت: "ولي آسياب بادي ما را ويران كردند. دو سال تمام روي آن كار كرده بودیم."
سكوئيلر گفت: " چه اهميتي دارد؟ آسياب ديگري مي سازيم . اگر دلمان بخواهد شش تا آسياب هم مي توانيم بسازيم. رفيق تو نمي تواني عظمت كاري را كه كرده ايم درك كني . همين زميني كه ما الان روي آن ايستاده ايم در تصرف دشمن بود و اكنون در پرتو رهبري رفيق ناپلئون هر وجب آن را پس گرفته ايم."
باكسر گفت پس ما چيزي را كه قبلا داشته ايم ، پس گرفته ايم؟"
سكوئيلر گفت: " بله ، معناي فتح هم همين است. "
حيوانات لنگان لنگان وارد حياط شدند. ساچمه ها زير پوست باكسر سوزش دردناكي داشت . او پيشاپيش و از همين حالا به كار شاق ساختن آسياب بادي فكر مي كرد و در عالم تصور، خود را آماده ي كار مي كرد. اما براي اولين بار به اين فكر افتاد كه يازده سال از سنش گذشته و قاعدتا عضلات نيرومندش ديگر به قدرت سابق نيستند.
اما وقتي حيوانات پرچم سبز را در اهتزاز ديدند و بار ديگر صداي شليك را شنيدند، در مجموع هفت گلوله شليك شد و نطق ناپلئون را گوش كردند كه رفتار آنها را مي ستايد و تبريك ميگويد به نظرشان آمد كه واقعا فتح بزرگي نصيبشان شده است .
از شهداي جنگ تشييع آبرومندي شد. باكسر و كلوور واگوني را به جاي نعش كش كشيدند و ناپلئون شخصا در راس دسته حركت كرد.
دو روز تمام صرف برگزاري جشن شد. آوازها خواندند ،نطقها ايراد كردند ،توپها شليك شد و به هر حيوان يك سيب و به هر پرنده صد گرم غله و به هر سگ سه بيسكويت هديه شد و اعلام كردند كه جنگ "جنگ آسياب بادي" خوانده خواهد شد. ناپلئون نشان جديدي به اسم "نشان علم سبز" ايجاد كرد و آن را به خود اعطا كرد و داستان تاسف انگيز اسكناسها در شادماني عمومي فراموش شد.
چند روز پس از اين حوادث بود كه خوكها يك صندوق ويسكي كه در زيرزمين مانده بود و در روز تصرف ساختمان به آن توجهي نشده بود، پيدا كردند. شب آن روز صداي آوازهاي بلند از ساختمان برخاست ،با كمال تعجب قسمتهايي از آهنگ سرود حيوانات انگليس هم با آن صداها آميخته بود.
شب در حدود ساعت نه همه آشكارا ديدند كه ناپلئون در حاليكه كلاه مندرس آقاي جونز را بر سر دارد ،از در پشت ساختمان بيرون آمد و به سرعت دور حياط دويد و مجددا داخل عمارت شد...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#قلعه_حیوانات - جورج اورول - قسمت سی و چهارم
ولي صبح روز بعد ساختمان را سكوت مطلقي دربرگرفته بود و حتي يك خوك هم در جنبش نبود. نزديك ساعت نه سر وكله سكوئيلر پيدا شد، آهسته راه ميرفت چشمانش بي نور بود و دمش شل از پشت آويزان بود. كاملا پيدا بود كه بيمار است .حيوانات را جمع كرد و به آنها گفت برايشان خبر وحشت آوري دارد : "رفيق ناپلئون در حال مرگ است ".
ضجه حيوانات بلند شد. پشت درهاي قلعه كاه ريخته شد و حيوانات نوك پا راه مي رفتند و با چشماني اشكبار از هم ميپرسيدند اگر رهبرشان از بين برود چه خاكي بر سر خواهند ريخت. شايع شد با تمام احتياطها بالاخره سنوبال كار خود را كرده و موفق شده است غذاي ناپلئون را مسموم كند.
ساعت يازده سكوئيلر دوباره آمد كه خبر ديگري بدهد. رفيق ناپلئون به عنوان آخرين كاري كه در زمان حيات كرده است دستور داده كه مجازات شرب الكل، اعدام است .
ولي هنگام شب حال ناپلئون كمي بهتر بود و صبح روز بعد سكوئيلر مژده داد كه وي رو به بهبودي است و شب بعد ناپلئون شروع به كار كرد و روز بعد بود كه ناپلئون به ويمپر دستور داده است از ولينگدن كتابهايي درباره عرق كشي و تقطير بخرد. يك هفته بعد ناپلئون امر كرد قطعه زمين كوچك پشت باغ ميوه را كه قرار بودچراگاه حيوانات بازنشسته باشد، شخم بزنند.
اول گفتند زمين كم قوت شده است و بايد دوباره كشت شود، ولي بعد روشن شد كه ناپلئون تصميم گرفته است در آن زمين جو بكارد. در همين ايام پيش آمد غريبي رخ داد كه كسي از آن سر در نياورد. شبي در حدود ساعت دوازده صداي شكستن چيزي به گوش رسيد و حيوانات سراسيمه از طويله بيرون پريدند. شبي بود مهتابي .در پاي ديوار انتهاي طويله بزرگ نزديك ديواري كه هفت فرمان بر آن نوشته شده بود نردبامي روي زمين افتاده و شكسته بود. سكوئيلر از حال رفته كنار نردبام شكسته روي زمين پهن شده بود. در كنارش يك چراغ بادي ، يك قلم مو و يك ظرف پر از رنگ سفيد واژگون شده بود. سگها فورا دورش حلقه زدند و وقتي حالش تا حدي جا آمد او را بردند.
هيچ كدام از حيوانات سر از اين ماجرا در نياوردند، جز بنجامين پير كه با رندي پوزه اش را ميجنباند و پيدا بود كه مطلب را فهميده است ولي چيزي نميگويد. چند روز بعد كه موريل پيش خود هفت فرمان را ميخواند متوجه شد كه باز يكي از فرامين طوري نوشته شده كه حيوانات غلط به خاطر سپرده اند. حيوانات تصور مي كردند كه ماده پنجم فرمان ميگويد "هيچ حيواني الكل نمي نوشد" و حال آنكه چند كلمه اش را فراموش كرده بودند. فرمان پنجم مي گفت:
"هيچ حيواني به حد افراط الكل نمينوشد!"
فصل نهم
سم شكافته باكسر مدتها تحت معالجه بود. ساختمان مجدد آسياب بادي از فرداي روزي كه جشن پيروزي تمام شد، شروع شده بود.باكسر حاضر نشد حتي يك روز كار را تعطيل كند و نميگذاشت كسي متوجه درد و رنجش شود ولي شبها به طور خصوصي به كلوور اعتراف ميكرد كه سمش او را زياد ناراحت مي كند. كلوور از علفهاي مختلف ضماد درست ميكرد و روي سم او مي گذاشت .او و بنجامين دونفري به باكسر اصرار مي كردند كه كمتر كار كند. كلوور مي گفت: " ريه اسب كه براي ابد سلامت نمي ماند." ولي باكسر گوشش به اين حرفها بدهكار نبود و تنها آرزويش اين بود كه قبل از بازنشسته شدن آسياب بادي را ساخته و پرداخته ببيند.
در ابتدا وقتي قوانين قلعه حيوانات تدوين شد، سن بازنشستگي اسبان و خوكان دوازده ، گاوها چهارده ، سگها نه ،گوسفندان هفت ، مرغها و غازها پنج سالگي تعيين شد. جيره كافي هم براي بازنشستگان در نظر گرفته شد .در اين فاصله هيچ حيواني بازنشسته نشده بود ولي اخيرا روي آن مسئله زياد صحبت ميشد. حالا كه مزرعه پشت باغ ميوه به كشت جو اختصاص يافته بود، مي گفتند كه گوشه اي از چراگاه بزرگ به منظور چراي حيوانات بازنشسته مجزا و محصور خواهد شد و مي گفتند كه جيره هر اسب روزي دو كيلو جو و در زمستان شش كيلو يونجه با يك هويج و در صورت امكان يك سيب در تعطيلات عمومي خواهد بود...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#قلعه_حیوانات - جورج اورول - قسمت سی و چهارم
ولي صبح روز بعد ساختمان را سكوت مطلقي دربرگرفته بود و حتي يك خوك هم در جنبش نبود. نزديك ساعت نه سر وكله سكوئيلر پيدا شد، آهسته راه ميرفت چشمانش بي نور بود و دمش شل از پشت آويزان بود. كاملا پيدا بود كه بيمار است .حيوانات را جمع كرد و به آنها گفت برايشان خبر وحشت آوري دارد : "رفيق ناپلئون در حال مرگ است ".
ضجه حيوانات بلند شد. پشت درهاي قلعه كاه ريخته شد و حيوانات نوك پا راه مي رفتند و با چشماني اشكبار از هم ميپرسيدند اگر رهبرشان از بين برود چه خاكي بر سر خواهند ريخت. شايع شد با تمام احتياطها بالاخره سنوبال كار خود را كرده و موفق شده است غذاي ناپلئون را مسموم كند.
ساعت يازده سكوئيلر دوباره آمد كه خبر ديگري بدهد. رفيق ناپلئون به عنوان آخرين كاري كه در زمان حيات كرده است دستور داده كه مجازات شرب الكل، اعدام است .
ولي هنگام شب حال ناپلئون كمي بهتر بود و صبح روز بعد سكوئيلر مژده داد كه وي رو به بهبودي است و شب بعد ناپلئون شروع به كار كرد و روز بعد بود كه ناپلئون به ويمپر دستور داده است از ولينگدن كتابهايي درباره عرق كشي و تقطير بخرد. يك هفته بعد ناپلئون امر كرد قطعه زمين كوچك پشت باغ ميوه را كه قرار بودچراگاه حيوانات بازنشسته باشد، شخم بزنند.
اول گفتند زمين كم قوت شده است و بايد دوباره كشت شود، ولي بعد روشن شد كه ناپلئون تصميم گرفته است در آن زمين جو بكارد. در همين ايام پيش آمد غريبي رخ داد كه كسي از آن سر در نياورد. شبي در حدود ساعت دوازده صداي شكستن چيزي به گوش رسيد و حيوانات سراسيمه از طويله بيرون پريدند. شبي بود مهتابي .در پاي ديوار انتهاي طويله بزرگ نزديك ديواري كه هفت فرمان بر آن نوشته شده بود نردبامي روي زمين افتاده و شكسته بود. سكوئيلر از حال رفته كنار نردبام شكسته روي زمين پهن شده بود. در كنارش يك چراغ بادي ، يك قلم مو و يك ظرف پر از رنگ سفيد واژگون شده بود. سگها فورا دورش حلقه زدند و وقتي حالش تا حدي جا آمد او را بردند.
هيچ كدام از حيوانات سر از اين ماجرا در نياوردند، جز بنجامين پير كه با رندي پوزه اش را ميجنباند و پيدا بود كه مطلب را فهميده است ولي چيزي نميگويد. چند روز بعد كه موريل پيش خود هفت فرمان را ميخواند متوجه شد كه باز يكي از فرامين طوري نوشته شده كه حيوانات غلط به خاطر سپرده اند. حيوانات تصور مي كردند كه ماده پنجم فرمان ميگويد "هيچ حيواني الكل نمي نوشد" و حال آنكه چند كلمه اش را فراموش كرده بودند. فرمان پنجم مي گفت:
"هيچ حيواني به حد افراط الكل نمينوشد!"
فصل نهم
سم شكافته باكسر مدتها تحت معالجه بود. ساختمان مجدد آسياب بادي از فرداي روزي كه جشن پيروزي تمام شد، شروع شده بود.باكسر حاضر نشد حتي يك روز كار را تعطيل كند و نميگذاشت كسي متوجه درد و رنجش شود ولي شبها به طور خصوصي به كلوور اعتراف ميكرد كه سمش او را زياد ناراحت مي كند. كلوور از علفهاي مختلف ضماد درست ميكرد و روي سم او مي گذاشت .او و بنجامين دونفري به باكسر اصرار مي كردند كه كمتر كار كند. كلوور مي گفت: " ريه اسب كه براي ابد سلامت نمي ماند." ولي باكسر گوشش به اين حرفها بدهكار نبود و تنها آرزويش اين بود كه قبل از بازنشسته شدن آسياب بادي را ساخته و پرداخته ببيند.
در ابتدا وقتي قوانين قلعه حيوانات تدوين شد، سن بازنشستگي اسبان و خوكان دوازده ، گاوها چهارده ، سگها نه ،گوسفندان هفت ، مرغها و غازها پنج سالگي تعيين شد. جيره كافي هم براي بازنشستگان در نظر گرفته شد .در اين فاصله هيچ حيواني بازنشسته نشده بود ولي اخيرا روي آن مسئله زياد صحبت ميشد. حالا كه مزرعه پشت باغ ميوه به كشت جو اختصاص يافته بود، مي گفتند كه گوشه اي از چراگاه بزرگ به منظور چراي حيوانات بازنشسته مجزا و محصور خواهد شد و مي گفتند كه جيره هر اسب روزي دو كيلو جو و در زمستان شش كيلو يونجه با يك هويج و در صورت امكان يك سيب در تعطيلات عمومي خواهد بود...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
ماها تو این زندگیِ تنگمون، هی پاهامون به هم میپیچه و رو سر و کولِ هم زمین میخوریم و خیال میکنیم تقصیر اون یکیه. غافل از اینکه این زندگیمونه که تنگه و ماها رو به جون همدیگه میندازه
#جلال_آل_احمد
#سه_تار
۱۸ شهریور سالروز درگذشت جلال آل احمد یاد باد
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
ماها تو این زندگیِ تنگمون، هی پاهامون به هم میپیچه و رو سر و کولِ هم زمین میخوریم و خیال میکنیم تقصیر اون یکیه. غافل از اینکه این زندگیمونه که تنگه و ماها رو به جون همدیگه میندازه
#جلال_آل_احمد
#سه_تار
۱۸ شهریور سالروز درگذشت جلال آل احمد یاد باد
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
❌ بايد اعتراف كنم كه نسل ما گند زد!
گفتگو با داریوش شایگان
✔️ متفكران نسل شما نگاه ترديد آميزى نسبت به مدرنيته داشتند. درباره ى چرايى اين نگاه توضيح دهيد.
✅ داريوش شايگان:
بله همين طور است. صحبت شما درباره نسل ما هم درست است، غربزدگى جلال آل احمد بسيار بد است و راه حل او به بن بست ختم مى شود. در كتاب آسيا دربرابر غرب و نيز تاريك انديشى جديد به اين مسئله پرداخته ام.
ما گريزى از مدرنيته نداريم، ما بايد از رهگذر مدرنيته غربى، سنت شرقى را بكاويم. نمى توان با خودِ سنت خودش را نقد كرد. هانرى كربن كارى را انجام داد كه خودِ آشتيانى به عنوان يك محقق مسلمان نمى توانست انجام دهد.
✔️ به زعم شما دليل اين توقف ما چيست؟ حمله مغول؟ استعمار؟ استبداد؟ انحطاط تفكر؟
✅ ايران در دهه هاى چهل و پنجاه داشت جهش مى كرد. ما از آسياى جنوب شرقى آن موقع جلوتر بوديم، ولى بعد آنها پيش افتادند و موفق تر شدند. علت عدم موفقيت ما بنظر من اين است كه ما شتاب تغييرات را تحمل نكرديم. حالا چرا؟ نمى دانم. همچنين ما روشنفكران آن دوره هم پرت بوديم و تحليل درستى از جايگاه خود در جامعه و جامعه ى خود در جهان نداشتيم.
ما بايد خودمان را با همتايان مان در سطح منطقه مقايسه مى كرديم نه با انگليسى ها و فرانسوى ها. مى توانم اين را بهعنوان يك اعتراف بگويم كه ما روشنفكران جايگاه خود را ندانستيم و جامعه را خراب كرديم. يكى ديگر از آسيب هاى جامعه ى ما در آن هنگام چپ زدگى شديد بود كه با اتفاقات بيست و هشتم مرداد هم تشديد شد.
من اگر چه چپ زده نبودم و حتا ضدبلشويك بودم، اما اين فهم را نه به واسطه ى شعور خود كه بخاطر وضعيت و پايگاه و جايگاه خانوادگى ام به دست آورده بودم.
... بسيارى از روشنفكران اروپايى نيز چپ بودند، منتها در آن جا تعادل برقرار بود. رمون آرونى بود در مقابل سارتر ولى اين جا رمون آرونى نبود، كسى جلوى چپ ها نبود. ما با اسطوره ها زندگى مى كنيم و اين بسيار بد است و يكى از نتايج چپ زدگى است. به هيچ چيز نبايد اسطوره اى نگاه كرد.
✔️ روشنفكران نسل شما چقدر از روش علمى براى تحليل جامعه استفاده مى كردند؟
✅ در حد صفر!
نسل كنونى جوانان ايران شعورشان از نسل ما بسيار بيشتر است، زيرا در دنياى ديگرى زندگى مى كنند. مخصوصاً زنان ايرانى بسيار جهش كرده اند. بايد اعتراف كنم شرمنده ام كه نسل ما گند زد!
گفتگو با داريوش شايگان
انديشه پويا
شماره ٣٦
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
❌ بايد اعتراف كنم كه نسل ما گند زد!
گفتگو با داریوش شایگان
✔️ متفكران نسل شما نگاه ترديد آميزى نسبت به مدرنيته داشتند. درباره ى چرايى اين نگاه توضيح دهيد.
✅ داريوش شايگان:
بله همين طور است. صحبت شما درباره نسل ما هم درست است، غربزدگى جلال آل احمد بسيار بد است و راه حل او به بن بست ختم مى شود. در كتاب آسيا دربرابر غرب و نيز تاريك انديشى جديد به اين مسئله پرداخته ام.
ما گريزى از مدرنيته نداريم، ما بايد از رهگذر مدرنيته غربى، سنت شرقى را بكاويم. نمى توان با خودِ سنت خودش را نقد كرد. هانرى كربن كارى را انجام داد كه خودِ آشتيانى به عنوان يك محقق مسلمان نمى توانست انجام دهد.
✔️ به زعم شما دليل اين توقف ما چيست؟ حمله مغول؟ استعمار؟ استبداد؟ انحطاط تفكر؟
✅ ايران در دهه هاى چهل و پنجاه داشت جهش مى كرد. ما از آسياى جنوب شرقى آن موقع جلوتر بوديم، ولى بعد آنها پيش افتادند و موفق تر شدند. علت عدم موفقيت ما بنظر من اين است كه ما شتاب تغييرات را تحمل نكرديم. حالا چرا؟ نمى دانم. همچنين ما روشنفكران آن دوره هم پرت بوديم و تحليل درستى از جايگاه خود در جامعه و جامعه ى خود در جهان نداشتيم.
ما بايد خودمان را با همتايان مان در سطح منطقه مقايسه مى كرديم نه با انگليسى ها و فرانسوى ها. مى توانم اين را بهعنوان يك اعتراف بگويم كه ما روشنفكران جايگاه خود را ندانستيم و جامعه را خراب كرديم. يكى ديگر از آسيب هاى جامعه ى ما در آن هنگام چپ زدگى شديد بود كه با اتفاقات بيست و هشتم مرداد هم تشديد شد.
من اگر چه چپ زده نبودم و حتا ضدبلشويك بودم، اما اين فهم را نه به واسطه ى شعور خود كه بخاطر وضعيت و پايگاه و جايگاه خانوادگى ام به دست آورده بودم.
... بسيارى از روشنفكران اروپايى نيز چپ بودند، منتها در آن جا تعادل برقرار بود. رمون آرونى بود در مقابل سارتر ولى اين جا رمون آرونى نبود، كسى جلوى چپ ها نبود. ما با اسطوره ها زندگى مى كنيم و اين بسيار بد است و يكى از نتايج چپ زدگى است. به هيچ چيز نبايد اسطوره اى نگاه كرد.
✔️ روشنفكران نسل شما چقدر از روش علمى براى تحليل جامعه استفاده مى كردند؟
✅ در حد صفر!
نسل كنونى جوانان ايران شعورشان از نسل ما بسيار بيشتر است، زيرا در دنياى ديگرى زندگى مى كنند. مخصوصاً زنان ايرانى بسيار جهش كرده اند. بايد اعتراف كنم شرمنده ام كه نسل ما گند زد!
گفتگو با داريوش شايگان
انديشه پويا
شماره ٣٦
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
آموزه هایی که از اندیشه سرشارند؛
ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﭙﺮﺳﻨﺪ ﺍﺯ #ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ ﭼﻪ ﻣﯽﺗﻮﺍﻥ ﺁﻣﻮﺧﺖ؟
ﭘﺎﺳﺦ ﻣﻦ ﺑﺪﻭﻥ ﮔﺰﺍﻓﻪﮔﻮﯾﯽ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯽﺗﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺑﺮﮒ شاهنامه ﻧﮑﺘﻪﺍﯼ ﺁﻣﻮﺧﺖ.
ﺍﺯ ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ، کشورداری ﺁﻣﻮﺧﺘﻪﺍﻧﺪ.
ﺍﺯ ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ، چکامه سرایی ﺁﻣﻮﺧﺘﻪﺍﻧﺪ.
ﺍﺯ ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ، زبان پارسی ﺭﺍ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪﺍﻧﺪ.
ﺍﺯ ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ ﺧﻮﯼ، ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻭ ﻣﻨﺶ ﻧﯿﮑﻮ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪﺍﻧﺪ.
ﺍﺯ ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ، ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪﺍﻧﺪ.
ﺍﺯ ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ، ﺗﺎﺭﯾﺦ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻧﮋﺍﺩﻩ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪﺍﻧﺪ.
ﺍﺯ ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ، ﺭﻭﺵﻫﺎ، ﺑﺎﻭﺭﻫﺎ ﻭ ﺁﯾﯿﻦﻫﺎﯼ ﻧﯿﺎﮐﺎﻥ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪﺍﻧﺪ.
ﺍﺯ ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ، ﻫﻮﯾﺖ ﻭ ﺷﻨﺎﺳﻪ ﺗﺎﺭﯾﺨﯽ، ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ ﻭ ﻣﻠﯽ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺭﺍ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪﺍﻧﺪ.
ﺩﮐﺘﺮ جلال خالقی مطلق ادیب و پژوهشگر و شاهنامه شناس.
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
آموزه هایی که از اندیشه سرشارند؛
ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﭙﺮﺳﻨﺪ ﺍﺯ #ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ ﭼﻪ ﻣﯽﺗﻮﺍﻥ ﺁﻣﻮﺧﺖ؟
ﭘﺎﺳﺦ ﻣﻦ ﺑﺪﻭﻥ ﮔﺰﺍﻓﻪﮔﻮﯾﯽ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯽﺗﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺑﺮﮒ شاهنامه ﻧﮑﺘﻪﺍﯼ ﺁﻣﻮﺧﺖ.
ﺍﺯ ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ، کشورداری ﺁﻣﻮﺧﺘﻪﺍﻧﺪ.
ﺍﺯ ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ، چکامه سرایی ﺁﻣﻮﺧﺘﻪﺍﻧﺪ.
ﺍﺯ ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ، زبان پارسی ﺭﺍ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪﺍﻧﺪ.
ﺍﺯ ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ ﺧﻮﯼ، ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻭ ﻣﻨﺶ ﻧﯿﮑﻮ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪﺍﻧﺪ.
ﺍﺯ ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ، ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪﺍﻧﺪ.
ﺍﺯ ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ، ﺗﺎﺭﯾﺦ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻧﮋﺍﺩﻩ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪﺍﻧﺪ.
ﺍﺯ ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ، ﺭﻭﺵﻫﺎ، ﺑﺎﻭﺭﻫﺎ ﻭ ﺁﯾﯿﻦﻫﺎﯼ ﻧﯿﺎﮐﺎﻥ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪﺍﻧﺪ.
ﺍﺯ ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ، ﻫﻮﯾﺖ ﻭ ﺷﻨﺎﺳﻪ ﺗﺎﺭﯾﺨﯽ، ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ ﻭ ﻣﻠﯽ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺭﺍ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪﺍﻧﺪ.
ﺩﮐﺘﺮ جلال خالقی مطلق ادیب و پژوهشگر و شاهنامه شناس.
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
⛔️خطرات شبه علم در طب و پیشنهادات درمانی
مجله دانستنیها
❌شبه علم به بیان ساده به مجموعه آزمایشها، نظریهها، و یا باورهایی گفته میشود که ممکن است از دور شبیه به موضوعات علمی دیده شوند. اما با کمی دقت می توان دریافت که منبع ادعاهای شبه علمی صرفاً نقل قول های سینه به سینه یا تجربیات شخصی افراد است نه روش علمی مبتنی بر آزمون های مستقل و تکرارپذیر تجربی. موضوعات شبه علم هر چیزی می تواند باشد. از اخبار مربوط به بشقاب پرندهها گرفته تا طالع بینی و انرژیدرمانی. شبه علم گاهی پا در گلیم پزشکی و درمان دراز می کند و اینجاست که زنگ خطر به صدا در می آید این زیاده خواهی می تواند به قیمت تهدید سلامت و جان افراد جامعه تمام شود. روش های پزشکی شیادانه از انرژی درمانی گرفته تا درمان های معنوی، از درمان با حلقه های شعور کیهانی گرفته تا هومیوپاتی و تجویز لیموترش به جای شیمی درمانی در درمان سرطان، اصطلاحاً "پزشکی جایگزین" یا نامتعارف نامیده می شوند. آنچه که خطرات شبه علم در طب و پیشنهادات درمانی شبه علمی را پررنگ می کند، به دام انداختن بیماران ناامید در شرایط سخت بیماری است. برای نمونه ممکن است بیمارانی که از روش های درمانی پزشکی خسته و مستاصل شده اند به هر ترتیب بخواهند شانس خود را در بهره گیری از این روش ها نیز بیازمایند. اینجاست که فرد دوره های درمانی و داروهای معمول را متوقف کرده و ناخواسته سلامت و جان خود را درمعرض تهدید قرار می دهد.
❌بعنوان مثال پیشنهاد شبه علمی زیر را در نظر بگیرید که عیناً و بی کم و کاست در یکی از تبلیغات شبه علم نشریات زرد نوشته شده است:
⭕️لیمو ترش محصولی معجزه گر در نابودی سلولهای سرطانی است ، و ۱۰۰۰۰ بار قویتر از شیمی درمانی عمل می کند.
❌در حقیقت ممکن است یک یا چند نفر ضمن مصرف لیموترش بر سرطان غلبه کرده باشند اما شبه علم به شما نمی گوید که این بهبودی ممکن است کمترین ارتباطی به مصرف لیموترش نداشته باشد. فیزیولوژی بدن انسان بسیار پیچیده است و نتیجه گیری دربارهء اینکه چه چیزی در بدن باعث چه چیزی میشود به سادگی تعیین علت روشن نشدن موتور خودرو نیست. بیماری ها در بسیاری موارد بدون دریافت هیچ کمکی ناپدید می شوند. به علاوه علائم بیماری، حتی انواع جدی و حاد، می توانند روز به روز به شدت تغییر کنند و دوره هایی دچار افت و بهبودی شوند. برخی بیماری های مزمن مانند آرتریت روماتویید یا MS می تواند دستخوش تخفیف خودبخودی شوند و نشانه ها و علائم بیماری MS می تواند برای سالها ناپدید شود. حتی روند سرطان نیز متغیر است. یک بیمار سرطانی شاید تا چند ماه بیشتر دوام نیاورد و بیمار دیگری با همان نوع سرطان ممکن است سالها زنده بماند یا بهبودی پیدا کند. به دلیل همین تغییرپذیری است که پیش بینی پزشکان برای زنده ماندن یک بیمار خاص ممکن است اشتباه از آب در بیاید. وقتی بیمار بر خلاف پیش بینی پزشک زنده می ماند مردم گاهی برای هر نوع درمان نامتعارف و شبه علمی که وی طی آن مدت دریافت کرده است اعتبار قائل می شوند. ضمن اینکه یکی از پیچیده ترین پاسخ های فیزیولوژیک بدن انسان با نام اثر پلاسبو Placebo را نیز نباید نادیده گرفت. طبق آمار در بسیاری از بیماری ها بیش از یک سوم بیماران حتی وقتی به آنها درمانی بی اثر یا ساختگی داده می شود احساس بهبودی پیدا میکنند.
#عرفان_کسرایی
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
⛔️خطرات شبه علم در طب و پیشنهادات درمانی
مجله دانستنیها
❌شبه علم به بیان ساده به مجموعه آزمایشها، نظریهها، و یا باورهایی گفته میشود که ممکن است از دور شبیه به موضوعات علمی دیده شوند. اما با کمی دقت می توان دریافت که منبع ادعاهای شبه علمی صرفاً نقل قول های سینه به سینه یا تجربیات شخصی افراد است نه روش علمی مبتنی بر آزمون های مستقل و تکرارپذیر تجربی. موضوعات شبه علم هر چیزی می تواند باشد. از اخبار مربوط به بشقاب پرندهها گرفته تا طالع بینی و انرژیدرمانی. شبه علم گاهی پا در گلیم پزشکی و درمان دراز می کند و اینجاست که زنگ خطر به صدا در می آید این زیاده خواهی می تواند به قیمت تهدید سلامت و جان افراد جامعه تمام شود. روش های پزشکی شیادانه از انرژی درمانی گرفته تا درمان های معنوی، از درمان با حلقه های شعور کیهانی گرفته تا هومیوپاتی و تجویز لیموترش به جای شیمی درمانی در درمان سرطان، اصطلاحاً "پزشکی جایگزین" یا نامتعارف نامیده می شوند. آنچه که خطرات شبه علم در طب و پیشنهادات درمانی شبه علمی را پررنگ می کند، به دام انداختن بیماران ناامید در شرایط سخت بیماری است. برای نمونه ممکن است بیمارانی که از روش های درمانی پزشکی خسته و مستاصل شده اند به هر ترتیب بخواهند شانس خود را در بهره گیری از این روش ها نیز بیازمایند. اینجاست که فرد دوره های درمانی و داروهای معمول را متوقف کرده و ناخواسته سلامت و جان خود را درمعرض تهدید قرار می دهد.
❌بعنوان مثال پیشنهاد شبه علمی زیر را در نظر بگیرید که عیناً و بی کم و کاست در یکی از تبلیغات شبه علم نشریات زرد نوشته شده است:
⭕️لیمو ترش محصولی معجزه گر در نابودی سلولهای سرطانی است ، و ۱۰۰۰۰ بار قویتر از شیمی درمانی عمل می کند.
❌در حقیقت ممکن است یک یا چند نفر ضمن مصرف لیموترش بر سرطان غلبه کرده باشند اما شبه علم به شما نمی گوید که این بهبودی ممکن است کمترین ارتباطی به مصرف لیموترش نداشته باشد. فیزیولوژی بدن انسان بسیار پیچیده است و نتیجه گیری دربارهء اینکه چه چیزی در بدن باعث چه چیزی میشود به سادگی تعیین علت روشن نشدن موتور خودرو نیست. بیماری ها در بسیاری موارد بدون دریافت هیچ کمکی ناپدید می شوند. به علاوه علائم بیماری، حتی انواع جدی و حاد، می توانند روز به روز به شدت تغییر کنند و دوره هایی دچار افت و بهبودی شوند. برخی بیماری های مزمن مانند آرتریت روماتویید یا MS می تواند دستخوش تخفیف خودبخودی شوند و نشانه ها و علائم بیماری MS می تواند برای سالها ناپدید شود. حتی روند سرطان نیز متغیر است. یک بیمار سرطانی شاید تا چند ماه بیشتر دوام نیاورد و بیمار دیگری با همان نوع سرطان ممکن است سالها زنده بماند یا بهبودی پیدا کند. به دلیل همین تغییرپذیری است که پیش بینی پزشکان برای زنده ماندن یک بیمار خاص ممکن است اشتباه از آب در بیاید. وقتی بیمار بر خلاف پیش بینی پزشک زنده می ماند مردم گاهی برای هر نوع درمان نامتعارف و شبه علمی که وی طی آن مدت دریافت کرده است اعتبار قائل می شوند. ضمن اینکه یکی از پیچیده ترین پاسخ های فیزیولوژیک بدن انسان با نام اثر پلاسبو Placebo را نیز نباید نادیده گرفت. طبق آمار در بسیاری از بیماری ها بیش از یک سوم بیماران حتی وقتی به آنها درمانی بی اثر یا ساختگی داده می شود احساس بهبودی پیدا میکنند.
#عرفان_کسرایی
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
👎1
پرواز فکر و اندیشه
کانال پروازفکرواندیشه @flith ❌ بايد اعتراف كنم كه نسل ما گند زد! گفتگو با داریوش شایگان ✔️ متفكران نسل شما نگاه ترديد آميزى نسبت به مدرنيته داشتند. درباره ى چرايى اين نگاه توضيح دهيد. ✅ داريوش شايگان: بله همين طور است. صحبت شما درباره نسل ما هم درست است،…
ماهنامه ی محبوب اندیشه ی پویا در شماره ی 45 خود گفتگویی را با دکتر داریوش شایگان انجام داده است. شایگان در این گفت و گو به نقد کتاب غرب زدگی جلال آل احمد پرداخته و او را فردی تجدد ستیز مینامد.
@flith
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
آغاز نزول تدریجیِ عذاب الهی در سرزمین ایران!؟
آیا نزول تدریجیِ عذاب الهی بر کشور عزیزمان و مردمش آغاز شده؟
آیا اینک مست و بیخبر، درونِ این عذاب قرار داریم؟
آیا ما مذهبیها باعثِ این نزولیم؟
آیا غفلتمان در مدیریت منابع آب!!! (که قرآن حیاتِ هر چیزی را از آن میداند) و بهرهبرداریهای انقلابی!!! از این موهبت از یکسو، و گستردن دفتر پر شاخوبرگِ موهومات مذهبی در ابعاد مختلف در کنارِ تمرکز بر صدور وسیع انقلاب اسلامی با هدف زمینهسازی ظهور مهدی از سوی دیگر، موجب باز شدنِ پنجرهی عذاب به رویمان شده؟
یک بار این مرز و بوم با نسخهی سُنیِ اسلام، نیمسوز شد!؛ دریغا که بار دگر و این بار با بیتدبیریِ شیعیاش (که به آن امیدِ ترمیم زخمهای ماقبل میرفت) بخشکد! و سوخته گردد.
دور باد که در بامدادی سیاه و خوابآلود ناگاه چشم بگشاییم و سرزمینی مُرده و خاک تفتیدهاش را نظاره کنیم.
به سخنانِ دو سه سال پیشِ کسی که اینک عضو هیئت دولت و رئیس سازمان حفاظت از محیط زیست است با دقت گوش کنید:
- از زمان ساسانیان و هخامنشیان تا حدود ۳۵ سال پیش برداشت اضافه از منابع آبی کشور نداشتیم. در این ۳۵ سال فقط ۱۲۰ میلیارد متر مکعب آبهای شیرین فسیلی صدها هزار ساله که حدود ۷۵% آبهای شیرین زیر زمینی بود را مصرف کردیم که حدود ۷۵ میلیارد متر مکعب آن در ۸ سال گذشته بوده است. یعنی منابع را تاراج کردیم.
- جمعیت را افزایش دادیم غافل از اینکه این جمعیت باید در یک کشور آباد زندگی کند. بدون توجه به نیازهای جمعیت، منابع کشور را برای رفع نیازها به تاراج گذاشتیم.
- امروز هیچ تالاب درون سرزمینی، آب ندارد، از بختگان تا هورالعظیم، گاوخونی و ارومیه.
- آب های زیر زمینی ما در حال شور شدن است.
- ادامه این روند یعنی تخلیه ایران از جنوب البرز تا دریاهای آزاد و از شرق زاگرس تا مرزهای شرقی کشور.
- ما امانتدار بسیار بدی برای این تمدن ۷۰۰۰ ساله بودیم.
- در استاندارد جهانی هر کشوری که ۲۰% از آب های تجدید پذیرش را هر سال استفاده کند هیچ خطری از نظر منابع آب متوجه اش نیست. اگر ۲۰ تا ۴۰% استفاده شود به شرطی که برنامه ریزی باشد در خطر هستند اما به شرط مدیریت می توانند در دراز مدت منابع آب را تامین کنند. اما اگر بالای ۴۰% استفاده کنند وارد بحران شده اند. دو کشور در دنیا بالای ۴۰% استفاده می کنند، اولی مصر است با ۴۶% و ایران با ۸۵%! (اگر حرف دانشگاهیان و کارشناسان مستقل را ملاک قرار دهیم ۹۶%) این یعنی بزودی همه جای ایران مثل گاوخونی خشک خواهد شد. حتی امروز هم دیر شده.
- اگر سیاست هایمان را عوض نکنیم این کشور را همراه نسل خودمان خواهیم کشت.
- کاری که ما با آب های زیر زمینی می کنیم یعنی دزدی از نسل بعد. یعنی نسل کشی. نه تنها آب شیرین را تمام می کنیم، همه کشور را بیابان می کنیم.
-گاوخونی که در زمان قدیم بدون انتقال آب از کارون زنده بود امروز خشک شده ...
- دیگر پتانسیل انتقال آب از دیگر حوضه ها را نداریم ...
- برای کل کشور احساس خطر می کنم. پتانسیل برداشت بیش از حد از آب های زیرزمینی را نداریم. سال گذشته برای ۴۴ میلیون نفر غذا وارد کردیم، فقط برای ۳۳ میلیون نفر در داخل کشور غذا تولید کردیم و بیش از این توانایی نداریم و اگر فشار بیش از حد وارد شود مرگ سرزمین ایران سریعتر اتفاق خواهد افتاد
-ایران با بهرهبرداری از ٩٧ درصد آبهای سطحی خود عملا تمام رودخانههای خود را خشک کرده است و دیگر آبی در طبیعت باقی نمانده است ... این موضوع به معنای آن است که اگر به همین وضع ادامه دهیم حدود ۷۰ درصد ایرانیان یعنی جمعیتی معادل ۵۰ میلیون نفر برای زنده ماندن ناچار به مهاجرت از کشور هستند.
-حتی در صورت بارش ایدهآل و نفوذ آب به زیر زمین، جایی برای ذخیره آن وجود ندارد، در نتیجه آب در سطح خاک جاری شده و تبخیر میشود. این موضوع شورتر شدن خاک و از دست رفتن حاصلخیزی آن را به دنبال داشته است. درحال حاضر وضع آبی برخی از شهرهای ایران به سطحی رسیده است که آن شهرها از نظر تعاریف علمی و استانداردهای جهانی به «شهر مرده» تعبیر میشوند.
-بحران خشکسالی در ایران به وضعیتی رسیده است که حیات و تمدن سرزمین در معرض تهدید قرار گرفته است ...
—مسئولان ما از سدسازی بهعنوان سند افتخار خود یاد میکنند اما از بس سد ساخته شده است دیگر در رودخانهها آبی جاری نمیشود. درحال حاضر ۴۲ درصد روانآبها به دلیل سدسازی کاهش داشته و به خشک شدن بسیاری از رودخانهها منجر شده است.
http://www.khanekeshavarz-esf.ir/news/news_item.asp?NewsID=219
http://www.entekhab.ir/fa/news/201079
و مِن الماء کلّ شیئ حیّ
دین نیز از آب، حیات میگیرد!
امیر #ترکاشوند، 1396/6/22
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
آغاز نزول تدریجیِ عذاب الهی در سرزمین ایران!؟
آیا نزول تدریجیِ عذاب الهی بر کشور عزیزمان و مردمش آغاز شده؟
آیا اینک مست و بیخبر، درونِ این عذاب قرار داریم؟
آیا ما مذهبیها باعثِ این نزولیم؟
آیا غفلتمان در مدیریت منابع آب!!! (که قرآن حیاتِ هر چیزی را از آن میداند) و بهرهبرداریهای انقلابی!!! از این موهبت از یکسو، و گستردن دفتر پر شاخوبرگِ موهومات مذهبی در ابعاد مختلف در کنارِ تمرکز بر صدور وسیع انقلاب اسلامی با هدف زمینهسازی ظهور مهدی از سوی دیگر، موجب باز شدنِ پنجرهی عذاب به رویمان شده؟
یک بار این مرز و بوم با نسخهی سُنیِ اسلام، نیمسوز شد!؛ دریغا که بار دگر و این بار با بیتدبیریِ شیعیاش (که به آن امیدِ ترمیم زخمهای ماقبل میرفت) بخشکد! و سوخته گردد.
دور باد که در بامدادی سیاه و خوابآلود ناگاه چشم بگشاییم و سرزمینی مُرده و خاک تفتیدهاش را نظاره کنیم.
به سخنانِ دو سه سال پیشِ کسی که اینک عضو هیئت دولت و رئیس سازمان حفاظت از محیط زیست است با دقت گوش کنید:
- از زمان ساسانیان و هخامنشیان تا حدود ۳۵ سال پیش برداشت اضافه از منابع آبی کشور نداشتیم. در این ۳۵ سال فقط ۱۲۰ میلیارد متر مکعب آبهای شیرین فسیلی صدها هزار ساله که حدود ۷۵% آبهای شیرین زیر زمینی بود را مصرف کردیم که حدود ۷۵ میلیارد متر مکعب آن در ۸ سال گذشته بوده است. یعنی منابع را تاراج کردیم.
- جمعیت را افزایش دادیم غافل از اینکه این جمعیت باید در یک کشور آباد زندگی کند. بدون توجه به نیازهای جمعیت، منابع کشور را برای رفع نیازها به تاراج گذاشتیم.
- امروز هیچ تالاب درون سرزمینی، آب ندارد، از بختگان تا هورالعظیم، گاوخونی و ارومیه.
- آب های زیر زمینی ما در حال شور شدن است.
- ادامه این روند یعنی تخلیه ایران از جنوب البرز تا دریاهای آزاد و از شرق زاگرس تا مرزهای شرقی کشور.
- ما امانتدار بسیار بدی برای این تمدن ۷۰۰۰ ساله بودیم.
- در استاندارد جهانی هر کشوری که ۲۰% از آب های تجدید پذیرش را هر سال استفاده کند هیچ خطری از نظر منابع آب متوجه اش نیست. اگر ۲۰ تا ۴۰% استفاده شود به شرطی که برنامه ریزی باشد در خطر هستند اما به شرط مدیریت می توانند در دراز مدت منابع آب را تامین کنند. اما اگر بالای ۴۰% استفاده کنند وارد بحران شده اند. دو کشور در دنیا بالای ۴۰% استفاده می کنند، اولی مصر است با ۴۶% و ایران با ۸۵%! (اگر حرف دانشگاهیان و کارشناسان مستقل را ملاک قرار دهیم ۹۶%) این یعنی بزودی همه جای ایران مثل گاوخونی خشک خواهد شد. حتی امروز هم دیر شده.
- اگر سیاست هایمان را عوض نکنیم این کشور را همراه نسل خودمان خواهیم کشت.
- کاری که ما با آب های زیر زمینی می کنیم یعنی دزدی از نسل بعد. یعنی نسل کشی. نه تنها آب شیرین را تمام می کنیم، همه کشور را بیابان می کنیم.
-گاوخونی که در زمان قدیم بدون انتقال آب از کارون زنده بود امروز خشک شده ...
- دیگر پتانسیل انتقال آب از دیگر حوضه ها را نداریم ...
- برای کل کشور احساس خطر می کنم. پتانسیل برداشت بیش از حد از آب های زیرزمینی را نداریم. سال گذشته برای ۴۴ میلیون نفر غذا وارد کردیم، فقط برای ۳۳ میلیون نفر در داخل کشور غذا تولید کردیم و بیش از این توانایی نداریم و اگر فشار بیش از حد وارد شود مرگ سرزمین ایران سریعتر اتفاق خواهد افتاد
-ایران با بهرهبرداری از ٩٧ درصد آبهای سطحی خود عملا تمام رودخانههای خود را خشک کرده است و دیگر آبی در طبیعت باقی نمانده است ... این موضوع به معنای آن است که اگر به همین وضع ادامه دهیم حدود ۷۰ درصد ایرانیان یعنی جمعیتی معادل ۵۰ میلیون نفر برای زنده ماندن ناچار به مهاجرت از کشور هستند.
-حتی در صورت بارش ایدهآل و نفوذ آب به زیر زمین، جایی برای ذخیره آن وجود ندارد، در نتیجه آب در سطح خاک جاری شده و تبخیر میشود. این موضوع شورتر شدن خاک و از دست رفتن حاصلخیزی آن را به دنبال داشته است. درحال حاضر وضع آبی برخی از شهرهای ایران به سطحی رسیده است که آن شهرها از نظر تعاریف علمی و استانداردهای جهانی به «شهر مرده» تعبیر میشوند.
-بحران خشکسالی در ایران به وضعیتی رسیده است که حیات و تمدن سرزمین در معرض تهدید قرار گرفته است ...
—مسئولان ما از سدسازی بهعنوان سند افتخار خود یاد میکنند اما از بس سد ساخته شده است دیگر در رودخانهها آبی جاری نمیشود. درحال حاضر ۴۲ درصد روانآبها به دلیل سدسازی کاهش داشته و به خشک شدن بسیاری از رودخانهها منجر شده است.
http://www.khanekeshavarz-esf.ir/news/news_item.asp?NewsID=219
http://www.entekhab.ir/fa/news/201079
و مِن الماء کلّ شیئ حیّ
دین نیز از آب، حیات میگیرد!
امیر #ترکاشوند، 1396/6/22
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
(((((((((((((((( تونل زمان )))))))))))))))))
📜 ۲۲ شهریور زادروز
x مجید درخشانی x
🖌مجید درخشانی
( زاده ۲۲ شهریور ۱۳۳۵ سنگسر سمنان )
آهنگساز و نوارنده تار
🖌 وی فراگیری موسیقی را از دوران نوجوانی آغاز کرد و با قبولی در رشته موسیقی دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران به جمع کسانی پیوست که موسیقی را به شکلی جدی دنبال کردند.
🖌وی همزمان با تحصیل در دانشگاه به فراگیری موسیقی نزد استاد محمدرضا لطفی در دانشگاه و خارج از آن در قالب آموختن ردیف (تار و سه تار) پرداخت.
🖌در سال ۱۳۵۵ به عضویت در گروه شیدا در آمد و در تولید و خلق مجموعه آلبومهای چاووش مشارکت داشت و نیز عضو مؤسس کانون چاووش شد.
🖌 مجید درخشانی در گفتگویی اختصاصی با وبسایت «شجریانیها» اعلام کردهاست به آهنگسازی بیشتر از نوازندگی علاقه دارد.
هر چند که استاد سابق وی، محمدرضا لطفی او را به امر تکنوازی دعوت میکرد اما به سمت آهنگسازی کشش دارد.
🖌درخشانی در سال ۱۳۸۹، آلبوم چاووشی را با صدا و شعر زنده یاد اخوان ثالث آهنگسازی کرد که توسط نشر زمستان منتشر شده است.
🖌وی در مهر ماه سال ۱۳۹۱ با همراهی گروه خورشید، آلبوم لحظه ناب را در دستگاههای همایون و ماهور با خوانندگی حسین رضا اسدی منتشر کرد.
🖌 او پس از گروه خورشید، گروه ماه بانو را بنیانگذاری کرده است.
انتشار آلبومهای بچهها بهار
(با حسین علیزاده) و آلبوم قاصدک (با صدای مرحوم اخوان ثالث) از تلاشهای مستقل درخشانی در دهه شصت بود.
🖌پس از آن وی به آلمان عزیمت کرد و در آن کشور به مدت بیست سال اقامت داشت و در راهاندازی کانون موسیقی نوا و برقراری کنسرتها و سمینارهای سالانه مرتبط با موسیقی ایرانی و انتشار آلبومهایی چون نسیم صبحدم، گمگشته، نیریز و... در این کشور تلاشهایی جدی صرف کرد.
🖌اوج کار درخشانی همکاری با محمدرضا شجریان در انتشار آلبوم در خیال بود که همزمان با آن آلبوم بیکران را هم به بازار موسیقی عرضه کرد.
🖌 وی دراوایل دهه هشتاد به ایران بازگشت و آلبوم هایی چون «من طربم» و «یبدار دلان» را انتشار داد
🖌شکل دهی به گروه ۳۰ نفره خورشید در سال ۱۳۸۴و برگزاری ۱۵ کنسرت در تهران و شهرستانها و نیز کشور چین و فرانسه از دیگر تلاشهای مجید درخشانی بود.
🖌انتشار آلبوم فصل باران با صدای علیرضا قربانی ( بهار ۱۳۸۵) و همکاری با گروه آوا و اجرای کنسرت در یونسکو و نیز تالار بزرگ کشور و همزمان انتشار آلبوم «غوغای عشقبازان» به عنوان نوازنده تار از آخرین کارهای درخشانی به شمار میرود.
🖌درخشانی در آزمون آواز استاد شجریان هم به عنوان همنواز تار هنرآموزان را همراهی میکرد.
🖌وی در تابستان ۱۳۸۶ نیز به همراه گروه خود و نیز دو گروه از تاجیکستان و افغانستان در یونسکو به مناسبت هشتصدمین سال تولد مولانا کنسرتهایی را در پاریس اجرا کرد.
🖌مجید درخشانی بعد از سالها سکوت بانوان در عرصه موسیقی که یا اجازه خواندن نداشتند یا به صورت همخوان حضور پیدا می کردند،
🖌او اولین آهنگسازی بود که موجب شد بانوان به صورت تکخوان در صحنه موسیقی ظاهر شوند که با استقبال بی نظیری روبرو شد و به دیگر آهنگسازان و همینطور خوانندگان زن این جسارت داده شد که صدای بانوان را به گوش مخاطبانشان برسانند.
🖌آخرین اثر استاد درخشانی آلبوم موسیقی "خروش" به خوانندگی" مجتبی عسگری" روز ۱۹ شهریور ۹۵ رونمایی شد.
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
(((((((((((((((( تونل زمان )))))))))))))))))
📜 ۲۲ شهریور زادروز
x مجید درخشانی x
🖌مجید درخشانی
( زاده ۲۲ شهریور ۱۳۳۵ سنگسر سمنان )
آهنگساز و نوارنده تار
🖌 وی فراگیری موسیقی را از دوران نوجوانی آغاز کرد و با قبولی در رشته موسیقی دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران به جمع کسانی پیوست که موسیقی را به شکلی جدی دنبال کردند.
🖌وی همزمان با تحصیل در دانشگاه به فراگیری موسیقی نزد استاد محمدرضا لطفی در دانشگاه و خارج از آن در قالب آموختن ردیف (تار و سه تار) پرداخت.
🖌در سال ۱۳۵۵ به عضویت در گروه شیدا در آمد و در تولید و خلق مجموعه آلبومهای چاووش مشارکت داشت و نیز عضو مؤسس کانون چاووش شد.
🖌 مجید درخشانی در گفتگویی اختصاصی با وبسایت «شجریانیها» اعلام کردهاست به آهنگسازی بیشتر از نوازندگی علاقه دارد.
هر چند که استاد سابق وی، محمدرضا لطفی او را به امر تکنوازی دعوت میکرد اما به سمت آهنگسازی کشش دارد.
🖌درخشانی در سال ۱۳۸۹، آلبوم چاووشی را با صدا و شعر زنده یاد اخوان ثالث آهنگسازی کرد که توسط نشر زمستان منتشر شده است.
🖌وی در مهر ماه سال ۱۳۹۱ با همراهی گروه خورشید، آلبوم لحظه ناب را در دستگاههای همایون و ماهور با خوانندگی حسین رضا اسدی منتشر کرد.
🖌 او پس از گروه خورشید، گروه ماه بانو را بنیانگذاری کرده است.
انتشار آلبومهای بچهها بهار
(با حسین علیزاده) و آلبوم قاصدک (با صدای مرحوم اخوان ثالث) از تلاشهای مستقل درخشانی در دهه شصت بود.
🖌پس از آن وی به آلمان عزیمت کرد و در آن کشور به مدت بیست سال اقامت داشت و در راهاندازی کانون موسیقی نوا و برقراری کنسرتها و سمینارهای سالانه مرتبط با موسیقی ایرانی و انتشار آلبومهایی چون نسیم صبحدم، گمگشته، نیریز و... در این کشور تلاشهایی جدی صرف کرد.
🖌اوج کار درخشانی همکاری با محمدرضا شجریان در انتشار آلبوم در خیال بود که همزمان با آن آلبوم بیکران را هم به بازار موسیقی عرضه کرد.
🖌 وی دراوایل دهه هشتاد به ایران بازگشت و آلبوم هایی چون «من طربم» و «یبدار دلان» را انتشار داد
🖌شکل دهی به گروه ۳۰ نفره خورشید در سال ۱۳۸۴و برگزاری ۱۵ کنسرت در تهران و شهرستانها و نیز کشور چین و فرانسه از دیگر تلاشهای مجید درخشانی بود.
🖌انتشار آلبوم فصل باران با صدای علیرضا قربانی ( بهار ۱۳۸۵) و همکاری با گروه آوا و اجرای کنسرت در یونسکو و نیز تالار بزرگ کشور و همزمان انتشار آلبوم «غوغای عشقبازان» به عنوان نوازنده تار از آخرین کارهای درخشانی به شمار میرود.
🖌درخشانی در آزمون آواز استاد شجریان هم به عنوان همنواز تار هنرآموزان را همراهی میکرد.
🖌وی در تابستان ۱۳۸۶ نیز به همراه گروه خود و نیز دو گروه از تاجیکستان و افغانستان در یونسکو به مناسبت هشتصدمین سال تولد مولانا کنسرتهایی را در پاریس اجرا کرد.
🖌مجید درخشانی بعد از سالها سکوت بانوان در عرصه موسیقی که یا اجازه خواندن نداشتند یا به صورت همخوان حضور پیدا می کردند،
🖌او اولین آهنگسازی بود که موجب شد بانوان به صورت تکخوان در صحنه موسیقی ظاهر شوند که با استقبال بی نظیری روبرو شد و به دیگر آهنگسازان و همینطور خوانندگان زن این جسارت داده شد که صدای بانوان را به گوش مخاطبانشان برسانند.
🖌آخرین اثر استاد درخشانی آلبوم موسیقی "خروش" به خوانندگی" مجتبی عسگری" روز ۱۹ شهریور ۹۵ رونمایی شد.
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
🌺 جهنّم ،
"جهل" انسان است..
و بهشت ،
"فهم" انسان..
فریب وعده دهندگان بهشت نامرئی رامخورید ،
که بهشتی جز خِرد و اندیشه ،
که در ما نهان شده است ،
وجود ندارد .
هیچ جهنمی سوزاننده تر از
"جهل" نیست..
که اگر مراقب خودتان نباشید،
شما را در تنور خود،
کباب خواهد کرد.
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
🌺 جهنّم ،
"جهل" انسان است..
و بهشت ،
"فهم" انسان..
فریب وعده دهندگان بهشت نامرئی رامخورید ،
که بهشتی جز خِرد و اندیشه ،
که در ما نهان شده است ،
وجود ندارد .
هیچ جهنمی سوزاننده تر از
"جهل" نیست..
که اگر مراقب خودتان نباشید،
شما را در تنور خود،
کباب خواهد کرد.
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
مرحوم محمد قاضی، مترجم پیشکسوت و بلندآوازه کشورمان در کتاب خاطراتش روایت می کند :
در پنجمین سالی که به به استخدام سازمان برنامه و بودجه درآمده بودم، دولت وقت تصمیم گرفت برای خانوارها کوپن ارزاق صادر کند. جنگ جهانی به پایان رسیده بود اما کمبود ارزاق و فقر در کشور هنوز شدت داشت. من به همراه یک کارمند مامور شدم در ناحیه طالقان آمارگیری کنم و لیست ساکنان همه دهات را ثبت نمایم.
ما دو نفر به همراه یک ژاندارم و یک بلد راه سوار بر دو قاطر به عمق کوهستان طالقان رفتیم و از تک تک روستاها آمار جمع آوری کردیم.
در یک روستا کدخدا طبق وظیفه اش ما را همراهی می نمود. به امامزاده ای رسیدیم با بنایی کوچک و گنبدی سبز رنگ که مورد احترام اهالی بود و یک چشمه باصفا به صورت دریاچه ای به وسعت صدمتر مربع مقابل امامزاده به چشم می خورد. مقابل چشمه ایستادیم که دیدم درون آب چشمه ماهی های درشت و سرحال شنا می کنند. ماهی کپور آنچنان فراوان بود که ضمن شنا با هم برخورد می کردند.
کدخدا مرد پنجاه ساله دانا و موقری بود ، گفت : آقای قاضی، این ماهی ها متعلق به این امامزاده هستند و کسی جرات صید آنان را ندارد.چند سال پیش گربه ای قصد شکار بچه ماهی ها را داشت که در دم به شکل سنگ درآمد، آنجاست ببینید.
سنگی را در دامنه کوه و نزدیک چشمه نشان داد که به نظرم چندان شبیه گربه نبود. اما کدخدا آنچنان عاقل و چیزفهم بود که حرفش را پذیرفتم. چند نفر از اهل ده همراهمان شده بودند که سر تکان دادند و چیزهایی در تائید این ماجرای شگفت انگیز گفتند.
شب ناچار بودیم جایی اتراق کنیم. به دعوت کدخدا به خانه اش رفتیم. سفره شام را پهن کردند و در کنار دیسهای معطر برنج شمال، دو ماهی کپور درشت و سرخ شده هم گذاشتند.
ضمن صرف غذا گفتم : کدخدا ماهی به این لذیذی را چطور تهیه می کنید؟ به شمال که دسترسی ندارید.
به سادگی گفت : ماهی های همان چشمه امامزاده هستند !!!
لقمه غذا در گلویم گیر کرد. شاید یک دو دقیقه کپ کرده بودم. با جرعه ای آب لقمه را فرو دادم و سردرگم و وحشتزده نگاهش کردم.
حال مرا که دید قهقه ای سر داد و مفصل خندید و گفت : نکند داستان سنگ شدن و ممنوعیت و اینها را باور کردید؟!!
من از جوانی که مسئول اداره ده شدم اگر چنین داستانی خلق نمی کردم که تا به حال مردم ریشه ماهی را از آن چشمه بیرون آورده بودند. یک جوری لازم بود بترسند و پنهانی ماهی صید نکنند.
در چهره کدخدا ، روح همه حاکمان مشرق زمین را در طول تاریخ می دیدم. مردانی که سوار بر ترس و جهل مردم حکومت کرده بودند و هرگز گامی در راه تربیت و آگاهی رعیت برنداشته بودند. حاکمانی که خود کوچکترین اعتقادی به آنچه می گفتند نداشتند و انسانها را قابل تربیت و آگاهی نمی دانستند.
خاطرات یک مترجم
#محمد_قاضی
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
مرحوم محمد قاضی، مترجم پیشکسوت و بلندآوازه کشورمان در کتاب خاطراتش روایت می کند :
در پنجمین سالی که به به استخدام سازمان برنامه و بودجه درآمده بودم، دولت وقت تصمیم گرفت برای خانوارها کوپن ارزاق صادر کند. جنگ جهانی به پایان رسیده بود اما کمبود ارزاق و فقر در کشور هنوز شدت داشت. من به همراه یک کارمند مامور شدم در ناحیه طالقان آمارگیری کنم و لیست ساکنان همه دهات را ثبت نمایم.
ما دو نفر به همراه یک ژاندارم و یک بلد راه سوار بر دو قاطر به عمق کوهستان طالقان رفتیم و از تک تک روستاها آمار جمع آوری کردیم.
در یک روستا کدخدا طبق وظیفه اش ما را همراهی می نمود. به امامزاده ای رسیدیم با بنایی کوچک و گنبدی سبز رنگ که مورد احترام اهالی بود و یک چشمه باصفا به صورت دریاچه ای به وسعت صدمتر مربع مقابل امامزاده به چشم می خورد. مقابل چشمه ایستادیم که دیدم درون آب چشمه ماهی های درشت و سرحال شنا می کنند. ماهی کپور آنچنان فراوان بود که ضمن شنا با هم برخورد می کردند.
کدخدا مرد پنجاه ساله دانا و موقری بود ، گفت : آقای قاضی، این ماهی ها متعلق به این امامزاده هستند و کسی جرات صید آنان را ندارد.چند سال پیش گربه ای قصد شکار بچه ماهی ها را داشت که در دم به شکل سنگ درآمد، آنجاست ببینید.
سنگی را در دامنه کوه و نزدیک چشمه نشان داد که به نظرم چندان شبیه گربه نبود. اما کدخدا آنچنان عاقل و چیزفهم بود که حرفش را پذیرفتم. چند نفر از اهل ده همراهمان شده بودند که سر تکان دادند و چیزهایی در تائید این ماجرای شگفت انگیز گفتند.
شب ناچار بودیم جایی اتراق کنیم. به دعوت کدخدا به خانه اش رفتیم. سفره شام را پهن کردند و در کنار دیسهای معطر برنج شمال، دو ماهی کپور درشت و سرخ شده هم گذاشتند.
ضمن صرف غذا گفتم : کدخدا ماهی به این لذیذی را چطور تهیه می کنید؟ به شمال که دسترسی ندارید.
به سادگی گفت : ماهی های همان چشمه امامزاده هستند !!!
لقمه غذا در گلویم گیر کرد. شاید یک دو دقیقه کپ کرده بودم. با جرعه ای آب لقمه را فرو دادم و سردرگم و وحشتزده نگاهش کردم.
حال مرا که دید قهقه ای سر داد و مفصل خندید و گفت : نکند داستان سنگ شدن و ممنوعیت و اینها را باور کردید؟!!
من از جوانی که مسئول اداره ده شدم اگر چنین داستانی خلق نمی کردم که تا به حال مردم ریشه ماهی را از آن چشمه بیرون آورده بودند. یک جوری لازم بود بترسند و پنهانی ماهی صید نکنند.
در چهره کدخدا ، روح همه حاکمان مشرق زمین را در طول تاریخ می دیدم. مردانی که سوار بر ترس و جهل مردم حکومت کرده بودند و هرگز گامی در راه تربیت و آگاهی رعیت برنداشته بودند. حاکمانی که خود کوچکترین اعتقادی به آنچه می گفتند نداشتند و انسانها را قابل تربیت و آگاهی نمی دانستند.
خاطرات یک مترجم
#محمد_قاضی
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
♨️ آیا شما عوام هستید؟
ﻗﺬﺍﻓﯽ ﺭﻭﺯﯼ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ بوﺩ. ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺪ ﺍﺳﺘﻌﻔﺎ ﺩﻫﺪ، خندید ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺍﺳﺘﻌﻔﺎ!؟ استعفا ﺍﺯ ﭼﻪ؟ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻣﻘﺎﻣﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ...
ﺍﻭ ﺭﺍﺳﺖ می گفت، ﻧﻪ ﺭﻫﺒﺮ ﺑﻮﺩ؛ ﻧﻪ ﺭﯾﯿﺲﺟﻤﻬﻮﺭ، ﻧﻪ ﺳﻠﻄﺎﻥ، ﻧﻪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ؛ ﺍﻭ نمیخوﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﯾﮏ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻋﻨﺎﻭﯾﻦ ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﺷﻮﺩ! ﺭﻭﺯگارﯼ ﻟﻨﯿﻦ ﻫﻢ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﻭﺯﯾﺮ ﭼﻪ ﻧﺎﻡ ﺗﻬﻮﻉآﻭﺭﯼ ﺍﺳﺖ ! ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺎﻡ ﭘﺮﻭﻟﺘﺮﯼ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﯿﻢ، ﻭﺯﯾﺮ ﺑﻮﯼ ﮔﻨﺪ ﺑﻮﺭﮊﻭﺍﺯﯼ می دﻫﺪ!
ﻣﺎﺋﻮ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭ ﺑﻮﺩ.
ﭼﺮﯾﮏ ﭘﯿﺮ، ﮐﺎﺳﺘﺮﻭ ﻫﻢ ﺳﻠﻄﻨﺖ ﺭﺍ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺳﺎﻝ ﺑﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﺗﻘﺪﯾﻢ ﮐﺮﺩ!
ﮐﯿﻢ ﺍﯾﻞ ﺳﻮﻧﮓ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺭﯾﯿﺲﺟﻤﻬﻮﺭﯼ ﮐﺮﻩ ﺷﻤﺎﻟﯽ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﻮﺩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺭﯾﯿﺲ ﺟﻤﻬﻮﺭ ﺩﺍﯾﻤﯽ ﻧﺎﻣﯿﺪ!
ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻦﻫﺎ، ﺭﻭﺯﯼ ﻗﺒﻠﻪ ﻣﺮﺩمانشان ﺑﻮﺩﻧﺪ...
ﻫﻤﻪ ﺍین ها ﺑﺮ ﺳﺮ ﺩﺳﺖ ﻋﻮﺍﻡ، ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ، ﻫﻤﻪ ﺩﺭ آﻏﺎﺯ ﻣﺤﺒﻮﺏ ﻋﻮﺍﻡ ﺑﻮﺩﻧﺪ وعوام، آن ها را می پرستیدند!
ﻋﻮﺍﻡ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﮐﻒ میﺯﺩﻧﺪ، ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ خاطر آن ها به ﮐﺸﺘﻦ می ﺩﺍﺩﻧﺪ، ﺩﮔﺮﺍﻧﺪﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻨﺪ ﻭ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺣﻖ ﻫﯿﭻ نطق کشیدنی ﺭﺍ هم ﻧﺪﺍﺷﺖ
ﻫﻤﺎﻥ ﮐﺴﺎنی ﮐﻪ قذافی را ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺭﺳﺎﻧﺪﻧﺪ، ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﺟﻨﺎﺯﻩﺍﺵ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎ ﻣﯽﺷﮑﺴﺘﻨﺪ!
ﻋﻮﺍﻡ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺪ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﭼﯿﺴﺖ، ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺪ ﺍﻣﻨﯿﺖ ﻧﺮﻡ ﭼﯿﺴﺖ، ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺪ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﭼﯿﺴﺖ، ﻣﺪﺭﺳﻪ، ﻣﻌﻠﻢ، ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﭼﯿﺴﺘﻨﺪ؟
ﻋﻮﺍﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﻣﯽﺭﻭﺩ، ﺿﺮﺏ ﻭ ﺷﺘﻢ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ، به دﺳﺖ پلیسی که باید حافظ مردم باشد ﺭﺍ ﻣﯽﭘﺴﻨﺪند،ﻫﻤﺎن طوﺭ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺻﻒ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﻣﯽﺍﯾﺴﺘﺪ، ﺩﺭ ﺻﻒ ﺷﯿﺮ ﻭ ﻧﺎﻥ ﻫﻢ ﻣﯽﺍﯾﺴﺘﺪ، ﻋﻮﺍﻡ، ﮔﺪﺍ؛ ﺑﯿﻤﺎﺭ؛ ﺗﻦﻓﺮﻭﺵ، ﺧﻮﺩﻓﺮﻭﺵ؛ ﻣﻌﺘﺎﺩ؛ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺑﯿﻨﺪ، ﭼﻮﻥ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺪ که این ها ﭼﯿﺴﺘﻨﺪ؟
ﺍﻣﺮﻭﺯﻩ در سراسر جهان، عوام ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﺮ ﭼﯿﺰ دیگر ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﺍﺳﺖ، ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﮐﺎﺭﺷﻨﺎﺳﺎﻥ ﺩﺭ ﺩﻩ ﺳﺎﻝ ﺍﺧﯿﺮ ﺩﺭ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩﻫﺎﯼ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﺻﺪ ﺳﺎﻝ ﻋﻮﺍﻡ ﺑﺎﺳﻮﺍﺩ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﺷﺪﻩﺍﻧﺪ!
ﻓﻬﻢ ﻭ ﺗﺤﻠﯿﻞ ﻭ ﻧﮕﺮﺵ ﺑﻪ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩﻫﺎ ﺑﻪ ﺳﻮﺍﺩ ﺳﺎﻧﺪﻭﯾﭽﯽ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﺪ!
ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﺩ، ﻃﺎﻗﺖ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ؛ ﺩﺭ ﻓﻀﺎﯼ ﻣﺠﺎﺯﯼ ﺣﺘﯽ ﭼﻨﺪ ﺳﻄﺮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺧﻮﺍﻧﺪ؛ ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺧﻂ ﺍﻭﻝ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻧﻤﯽﺩﻫﺪ؛ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﻄﺎﻟﺐ ﻭ ﻋﮑﺲ ﻭ ﻓﯿﻠﻢ ﺭﺍ ﺑﺪﻭﻥ آﻧﮑﻪ ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﯾﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ، ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻣﯽﻓﺮﺳﺘﺪ!
عوام ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﺯﺣﻤﺘﯽ ﻟﯿﺴﺎﻧﺲ ﻭ ﺍﺭﺷﺪ ﻭ ﺩﮐﺘﺮ میشود، پایان نامه هایشان را هم که از میدان انقلاب ابتیاع می کند.
چشم دارند، ولی نمی بینند! مغز دارند، ولی نمی فهمند! کله برای آنان که جایگاه مخ، که عضوی است که هر از چندگاهی باید به آرایشگاه برده شود و اصلا اهمیت سر برایشان در آن است که رستنگاه موی سر است!
این ﻋﻮﺍﻡ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﭼﻨﺪ ﺟﻮﮎ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺳﺮﺷﺎﺭ ﺍﺯ ﺗﻮﻫﯿﻦ ﻫﺴﺘﻨﺪ، برای ﺩﻭﺳﺘﺎﻥشان ﻣﯽﻓﺮﺳﺘﺪ، ﻣﯿﺰﺍﻥ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﻋﻮﺍﻡ ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭﻫﺎﯼ جهان سوم ﺍﺯ ﻫﺮ ﻫﺰﯾﻨﻪﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮ، ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻫﺰﯾﻨﻪ آﻣﻮﺯﺵ ﻭ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﻭ ﺑﻬﺪﺍﺷﺖ هم ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ای کاش ما عوام نباشیم...
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
♨️ آیا شما عوام هستید؟
ﻗﺬﺍﻓﯽ ﺭﻭﺯﯼ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ بوﺩ. ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺪ ﺍﺳﺘﻌﻔﺎ ﺩﻫﺪ، خندید ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺍﺳﺘﻌﻔﺎ!؟ استعفا ﺍﺯ ﭼﻪ؟ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻣﻘﺎﻣﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ...
ﺍﻭ ﺭﺍﺳﺖ می گفت، ﻧﻪ ﺭﻫﺒﺮ ﺑﻮﺩ؛ ﻧﻪ ﺭﯾﯿﺲﺟﻤﻬﻮﺭ، ﻧﻪ ﺳﻠﻄﺎﻥ، ﻧﻪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ؛ ﺍﻭ نمیخوﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﯾﮏ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻋﻨﺎﻭﯾﻦ ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﺷﻮﺩ! ﺭﻭﺯگارﯼ ﻟﻨﯿﻦ ﻫﻢ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﻭﺯﯾﺮ ﭼﻪ ﻧﺎﻡ ﺗﻬﻮﻉآﻭﺭﯼ ﺍﺳﺖ ! ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺎﻡ ﭘﺮﻭﻟﺘﺮﯼ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﯿﻢ، ﻭﺯﯾﺮ ﺑﻮﯼ ﮔﻨﺪ ﺑﻮﺭﮊﻭﺍﺯﯼ می دﻫﺪ!
ﻣﺎﺋﻮ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭ ﺑﻮﺩ.
ﭼﺮﯾﮏ ﭘﯿﺮ، ﮐﺎﺳﺘﺮﻭ ﻫﻢ ﺳﻠﻄﻨﺖ ﺭﺍ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺳﺎﻝ ﺑﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﺗﻘﺪﯾﻢ ﮐﺮﺩ!
ﮐﯿﻢ ﺍﯾﻞ ﺳﻮﻧﮓ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺭﯾﯿﺲﺟﻤﻬﻮﺭﯼ ﮐﺮﻩ ﺷﻤﺎﻟﯽ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﻮﺩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺭﯾﯿﺲ ﺟﻤﻬﻮﺭ ﺩﺍﯾﻤﯽ ﻧﺎﻣﯿﺪ!
ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻦﻫﺎ، ﺭﻭﺯﯼ ﻗﺒﻠﻪ ﻣﺮﺩمانشان ﺑﻮﺩﻧﺪ...
ﻫﻤﻪ ﺍین ها ﺑﺮ ﺳﺮ ﺩﺳﺖ ﻋﻮﺍﻡ، ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ، ﻫﻤﻪ ﺩﺭ آﻏﺎﺯ ﻣﺤﺒﻮﺏ ﻋﻮﺍﻡ ﺑﻮﺩﻧﺪ وعوام، آن ها را می پرستیدند!
ﻋﻮﺍﻡ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﮐﻒ میﺯﺩﻧﺪ، ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ خاطر آن ها به ﮐﺸﺘﻦ می ﺩﺍﺩﻧﺪ، ﺩﮔﺮﺍﻧﺪﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻨﺪ ﻭ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺣﻖ ﻫﯿﭻ نطق کشیدنی ﺭﺍ هم ﻧﺪﺍﺷﺖ
ﻫﻤﺎﻥ ﮐﺴﺎنی ﮐﻪ قذافی را ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺭﺳﺎﻧﺪﻧﺪ، ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﺟﻨﺎﺯﻩﺍﺵ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎ ﻣﯽﺷﮑﺴﺘﻨﺪ!
ﻋﻮﺍﻡ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺪ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﭼﯿﺴﺖ، ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺪ ﺍﻣﻨﯿﺖ ﻧﺮﻡ ﭼﯿﺴﺖ، ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺪ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﭼﯿﺴﺖ، ﻣﺪﺭﺳﻪ، ﻣﻌﻠﻢ، ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﭼﯿﺴﺘﻨﺪ؟
ﻋﻮﺍﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﻣﯽﺭﻭﺩ، ﺿﺮﺏ ﻭ ﺷﺘﻢ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ، به دﺳﺖ پلیسی که باید حافظ مردم باشد ﺭﺍ ﻣﯽﭘﺴﻨﺪند،ﻫﻤﺎن طوﺭ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺻﻒ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﻣﯽﺍﯾﺴﺘﺪ، ﺩﺭ ﺻﻒ ﺷﯿﺮ ﻭ ﻧﺎﻥ ﻫﻢ ﻣﯽﺍﯾﺴﺘﺪ، ﻋﻮﺍﻡ، ﮔﺪﺍ؛ ﺑﯿﻤﺎﺭ؛ ﺗﻦﻓﺮﻭﺵ، ﺧﻮﺩﻓﺮﻭﺵ؛ ﻣﻌﺘﺎﺩ؛ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺑﯿﻨﺪ، ﭼﻮﻥ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺪ که این ها ﭼﯿﺴﺘﻨﺪ؟
ﺍﻣﺮﻭﺯﻩ در سراسر جهان، عوام ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﺮ ﭼﯿﺰ دیگر ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﺍﺳﺖ، ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﮐﺎﺭﺷﻨﺎﺳﺎﻥ ﺩﺭ ﺩﻩ ﺳﺎﻝ ﺍﺧﯿﺮ ﺩﺭ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩﻫﺎﯼ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﺻﺪ ﺳﺎﻝ ﻋﻮﺍﻡ ﺑﺎﺳﻮﺍﺩ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﺷﺪﻩﺍﻧﺪ!
ﻓﻬﻢ ﻭ ﺗﺤﻠﯿﻞ ﻭ ﻧﮕﺮﺵ ﺑﻪ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩﻫﺎ ﺑﻪ ﺳﻮﺍﺩ ﺳﺎﻧﺪﻭﯾﭽﯽ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﺪ!
ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﺩ، ﻃﺎﻗﺖ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ؛ ﺩﺭ ﻓﻀﺎﯼ ﻣﺠﺎﺯﯼ ﺣﺘﯽ ﭼﻨﺪ ﺳﻄﺮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺧﻮﺍﻧﺪ؛ ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺧﻂ ﺍﻭﻝ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻧﻤﯽﺩﻫﺪ؛ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﻄﺎﻟﺐ ﻭ ﻋﮑﺲ ﻭ ﻓﯿﻠﻢ ﺭﺍ ﺑﺪﻭﻥ آﻧﮑﻪ ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﯾﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ، ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻣﯽﻓﺮﺳﺘﺪ!
عوام ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﺯﺣﻤﺘﯽ ﻟﯿﺴﺎﻧﺲ ﻭ ﺍﺭﺷﺪ ﻭ ﺩﮐﺘﺮ میشود، پایان نامه هایشان را هم که از میدان انقلاب ابتیاع می کند.
چشم دارند، ولی نمی بینند! مغز دارند، ولی نمی فهمند! کله برای آنان که جایگاه مخ، که عضوی است که هر از چندگاهی باید به آرایشگاه برده شود و اصلا اهمیت سر برایشان در آن است که رستنگاه موی سر است!
این ﻋﻮﺍﻡ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﭼﻨﺪ ﺟﻮﮎ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺳﺮﺷﺎﺭ ﺍﺯ ﺗﻮﻫﯿﻦ ﻫﺴﺘﻨﺪ، برای ﺩﻭﺳﺘﺎﻥشان ﻣﯽﻓﺮﺳﺘﺪ، ﻣﯿﺰﺍﻥ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﻋﻮﺍﻡ ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭﻫﺎﯼ جهان سوم ﺍﺯ ﻫﺮ ﻫﺰﯾﻨﻪﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮ، ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻫﺰﯾﻨﻪ آﻣﻮﺯﺵ ﻭ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﻭ ﺑﻬﺪﺍﺷﺖ هم ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ای کاش ما عوام نباشیم...
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
"واماندگی فلسفه" تا امروز ناگزیر بوده و توضیحش این است که فیلسوف بهجای محدود کردن خودش به درک عمیقتر جهانی که دادهشده، میخواهد بیدرنگ به ورای آن برود و سعی میکند زمینههای نهایی تمام هستی و روابط ابدی امور را کشف کند. فکر کردن به این امور یکسره ورای ظرفیت و توان عقل ماست، عقلی که درکش تنها مناسب آن چیزهایی است که فیلسوفان گاهی آنها را امور متناهی مینامند، و گاهی پدیدار؛ یعنی صورتهای گذرای این جهان و آنچه برای شخص ما و اهداف ما و بقای ما مناسب است. عقل ما محضری است، و ازاینرو فلسفهی ما نیز باید محضری باشد، و در پی امور ماورای جهانی نباشد، بلکه خودش را به فهم جامع جهانی که دادهشده و مصالح کافی در اختیارمان میگذارد محدود کند.
#آرتور_شوپنهاور
#متعلقات_و_ملحقات
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
"واماندگی فلسفه" تا امروز ناگزیر بوده و توضیحش این است که فیلسوف بهجای محدود کردن خودش به درک عمیقتر جهانی که دادهشده، میخواهد بیدرنگ به ورای آن برود و سعی میکند زمینههای نهایی تمام هستی و روابط ابدی امور را کشف کند. فکر کردن به این امور یکسره ورای ظرفیت و توان عقل ماست، عقلی که درکش تنها مناسب آن چیزهایی است که فیلسوفان گاهی آنها را امور متناهی مینامند، و گاهی پدیدار؛ یعنی صورتهای گذرای این جهان و آنچه برای شخص ما و اهداف ما و بقای ما مناسب است. عقل ما محضری است، و ازاینرو فلسفهی ما نیز باید محضری باشد، و در پی امور ماورای جهانی نباشد، بلکه خودش را به فهم جامع جهانی که دادهشده و مصالح کافی در اختیارمان میگذارد محدود کند.
#آرتور_شوپنهاور
#متعلقات_و_ملحقات
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
🌺 این منم در قامت زنی که انحنا های مادرانه بدنش را از چشمداشت دیگران پنهان نمی کند. برخلاف تمام باورها و سنت های سرزمینی که مادرانش نمایان کردن شکم آبستن و حتی حرف زدن در باره ی بارداریشان را خارج از جست و نجابت می دانستند. حالا آنکه من این احوال را عاشقانه ترین و مقدس ترین حالت یک زن می دانم.
این منم
بی آنکه تن به باورها و سنت های غلطی بدهم که می خواهد با سرکوب من، شان انسانی ام را پایین بکشد. تا فردا پسرانی که از آبستن ما به دنیا می آیند حقوقمان را نصف حقوق خود بدانند
این منم زنی آماده ی زایش و رویش درست مثل مادرم.
زمین درست مانند بهار، این منم
زنی که در هیچ کجای سرزمینش مردی دم بر نیاورد که چرا چرا به مادرم، به خواهرم، به همسرم، به دخترم، نگاه از بالا می کنید و حق انتخاب پوشش را از آنها می گیرید و هر روز در خیابان های شهر حرمتشان را می شکنید
زنی که در سرزمینش مردها پذیرفته اند که دریا، ساحل، استادیوم، ورزش و هوای آزاد تنها متعلق به آنهاست و زنها باید در پستو بمانند و نیمی از حقوق مردان را دارا باشند.
این پوسته های پوسیده ی فرهنگی را از
خودمان باز کنیم و از لاک خود بیرون بزنیم. ما زنده ایم ، زاینده ایم و اینگونه زیبآییم و هیچ کدام فرزندان ما نمی توانند و حق ندارند، حقوق و شاُن انسانی ما را از ما بربایند.
#هیلا_صدیقی
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
🌺 این منم در قامت زنی که انحنا های مادرانه بدنش را از چشمداشت دیگران پنهان نمی کند. برخلاف تمام باورها و سنت های سرزمینی که مادرانش نمایان کردن شکم آبستن و حتی حرف زدن در باره ی بارداریشان را خارج از جست و نجابت می دانستند. حالا آنکه من این احوال را عاشقانه ترین و مقدس ترین حالت یک زن می دانم.
این منم
بی آنکه تن به باورها و سنت های غلطی بدهم که می خواهد با سرکوب من، شان انسانی ام را پایین بکشد. تا فردا پسرانی که از آبستن ما به دنیا می آیند حقوقمان را نصف حقوق خود بدانند
این منم زنی آماده ی زایش و رویش درست مثل مادرم.
زمین درست مانند بهار، این منم
زنی که در هیچ کجای سرزمینش مردی دم بر نیاورد که چرا چرا به مادرم، به خواهرم، به همسرم، به دخترم، نگاه از بالا می کنید و حق انتخاب پوشش را از آنها می گیرید و هر روز در خیابان های شهر حرمتشان را می شکنید
زنی که در سرزمینش مردها پذیرفته اند که دریا، ساحل، استادیوم، ورزش و هوای آزاد تنها متعلق به آنهاست و زنها باید در پستو بمانند و نیمی از حقوق مردان را دارا باشند.
این پوسته های پوسیده ی فرهنگی را از
خودمان باز کنیم و از لاک خود بیرون بزنیم. ما زنده ایم ، زاینده ایم و اینگونه زیبآییم و هیچ کدام فرزندان ما نمی توانند و حق ندارند، حقوق و شاُن انسانی ما را از ما بربایند.
#هیلا_صدیقی
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
؏🖋
(((((((((((((((( تونل زمان ))))))))))))))))
📜 ۲۳ شهریور سالروز درگذشت
x هانیبال الخاص x
🖌هانیبال الخاص در سال ۱۳۰۹ از پدر و مادری آشوری در کرمانشاه متولد شد. نقاشی را در سنین بسیار پائین شروع کرد و برای مجلات فکاهی نظیر توفیق کاریکاتور می کشید.
🖌بعدها وقتی به تهران آمد به کلاس جعفر پتگر رفت تا نقاشی را به طور جدی تری دنبال کند.
برخی از کارهای الخاص منحصر به فرد، غیرمنتظره، ابتکارى و به یادماندنى بودند.
🖌در همین کلاسها، به پرتره تمایل نشان داد ولی در طول این سالها الخاص به عنوان نقاشی فیگوراتیو شناخته شد که تصویر انسان، چهره انسان و اندام انسان دلمشغولی اش بود.
🖌الخاص با سانسور مخالف بود و پیش از انقلاب برای دفاع از آزادی نشر و بیان به عنوان شاعری آشوری به عضویت
"کانون نویسندگان ایران" در آمد.
او در آن سالها با نویسندگانی مانند جلال آل احمد، غلامحسین ساعدی، نادر نادرپور، سیروس طاهباز، جمال میرصادقی، محمد قاضی و رضا براهنی و محمود اعتماد زاده دوستی و معاشرت داشت.
🖌علاوه بر هنر نقاشی که دلمشغولی اصلی اش بود،
او به شعر هم عشق می ورزید.
🖌آشوری بودن و طبع شعرش باعث شد تا اشعار زیادی به زبان مادری بسراید و اشعاری از نیما یوشیج، ایرج میرزا، میرزاده عشقی، پروین اعتصامی و غزلهای حافظ را با حفظ وزن و قافیه و معنی به زبان آشوری برگرداند.
🖌الخاص از نقاشان نوگرای معاصر ایران بود که بیش از ۳۵ سال از زندگیش را در آموزش سپری کرد اما همواره نقاشی بر کارهای دیگرش سایه افکنده بود.
🖌در هنرستان پسران، دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران، دانشکده مانتی سلو ایالت ایلینوی آمریکا و دانشگاه آزاد تدریس کرد، اما به گفته خودش نه حقوق بازنشستگی می گرفت و نه بیمه پزشکی داشت.
🖌آثار این نقاش نوگرای معاصر در بیشتر از یکصد نمایشگاه انفرادی و بیش از دویست نمایشگاه گروهی در ایران و اروپا و آمریکا و کانادا به نمایش در آمد.
🖌الخاص چهار کتاب آموزش هنر تالیف کرد و برای ده ها کتاب طرح روی جلد کشید.
🖌هانیبال الخاص عضو دوره های مختلف دوسالانه نقاشی معاصر ایران در دهه ۳۰ و ۴۰ بود و مدت دوسال گالری" گیل گمش" را که از اولین گالری های معاصر ایران بود، اداره کرد.
🖌در دهه پنجاه نیز چهار سال در روزنامه کیهان نقد هنری نوشت.
هانیبال الخاص آغازگر طراحی فیگوراتیو در نقاشی نوگرا ایران به دلیل حاد شدن بیماری هایش ۲۳ شهریور ۱۳۸۹ در سن ۸۰ سالگی در آمریکا درگذشت.
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
؏🖋
(((((((((((((((( تونل زمان ))))))))))))))))
📜 ۲۳ شهریور سالروز درگذشت
x هانیبال الخاص x
🖌هانیبال الخاص در سال ۱۳۰۹ از پدر و مادری آشوری در کرمانشاه متولد شد. نقاشی را در سنین بسیار پائین شروع کرد و برای مجلات فکاهی نظیر توفیق کاریکاتور می کشید.
🖌بعدها وقتی به تهران آمد به کلاس جعفر پتگر رفت تا نقاشی را به طور جدی تری دنبال کند.
برخی از کارهای الخاص منحصر به فرد، غیرمنتظره، ابتکارى و به یادماندنى بودند.
🖌در همین کلاسها، به پرتره تمایل نشان داد ولی در طول این سالها الخاص به عنوان نقاشی فیگوراتیو شناخته شد که تصویر انسان، چهره انسان و اندام انسان دلمشغولی اش بود.
🖌الخاص با سانسور مخالف بود و پیش از انقلاب برای دفاع از آزادی نشر و بیان به عنوان شاعری آشوری به عضویت
"کانون نویسندگان ایران" در آمد.
او در آن سالها با نویسندگانی مانند جلال آل احمد، غلامحسین ساعدی، نادر نادرپور، سیروس طاهباز، جمال میرصادقی، محمد قاضی و رضا براهنی و محمود اعتماد زاده دوستی و معاشرت داشت.
🖌علاوه بر هنر نقاشی که دلمشغولی اصلی اش بود،
او به شعر هم عشق می ورزید.
🖌آشوری بودن و طبع شعرش باعث شد تا اشعار زیادی به زبان مادری بسراید و اشعاری از نیما یوشیج، ایرج میرزا، میرزاده عشقی، پروین اعتصامی و غزلهای حافظ را با حفظ وزن و قافیه و معنی به زبان آشوری برگرداند.
🖌الخاص از نقاشان نوگرای معاصر ایران بود که بیش از ۳۵ سال از زندگیش را در آموزش سپری کرد اما همواره نقاشی بر کارهای دیگرش سایه افکنده بود.
🖌در هنرستان پسران، دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران، دانشکده مانتی سلو ایالت ایلینوی آمریکا و دانشگاه آزاد تدریس کرد، اما به گفته خودش نه حقوق بازنشستگی می گرفت و نه بیمه پزشکی داشت.
🖌آثار این نقاش نوگرای معاصر در بیشتر از یکصد نمایشگاه انفرادی و بیش از دویست نمایشگاه گروهی در ایران و اروپا و آمریکا و کانادا به نمایش در آمد.
🖌الخاص چهار کتاب آموزش هنر تالیف کرد و برای ده ها کتاب طرح روی جلد کشید.
🖌هانیبال الخاص عضو دوره های مختلف دوسالانه نقاشی معاصر ایران در دهه ۳۰ و ۴۰ بود و مدت دوسال گالری" گیل گمش" را که از اولین گالری های معاصر ایران بود، اداره کرد.
🖌در دهه پنجاه نیز چهار سال در روزنامه کیهان نقد هنری نوشت.
هانیبال الخاص آغازگر طراحی فیگوراتیو در نقاشی نوگرا ایران به دلیل حاد شدن بیماری هایش ۲۳ شهریور ۱۳۸۹ در سن ۸۰ سالگی در آمریکا درگذشت.
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
انگیزههایی که مردمان را به #فلسفه کشانده گوناگون بوده است. باحرمتترین انگیزهها میل به شناختن جهان بوده است. در زمان قدیم که فلسفه و #علم از هم متمایز نبودند این انگیزه غالب بود. انگیزهی دیگری که در قدیم بسیار مؤثر بود فریبنده بودن حواس بود-سؤالاتی از این قبیل: رنگین کمان در کجاست؟ آیا اشیاء همان هستند که در آفتاب بهنظر میرسند، یا آن که در ماهتاب؟ یا به عبارت جدیدتر، آیا واقعاً اشیاء همان هستند که به چشم برهنه میآیند یا آن که از پشت میکروسکوپ دیده میشوند؟ چیزی نگذشت که مسئلهی بزرگتری هم به این معماها افزوده شد. وقتی که یونانیان دربارهی خدایان المپ به شک افتادند، برخی از آنها جانشین عقاید دیرین را در فلسفه جستوجو کردند. از ترکیب این دو انگیزه، حرکت دوجانبهای در فلسفه آغاز شد: از یک طرف پنداشته شد که بسیاری از آنچه در زندگی روزمره به نام #دانش شناخته میشود دانش واقعی نیست؛ و از طرف دیگر بیشتر فلاسفه گفتند که یک حقیقت فلسفی عمیقتر هست که از عقاید عادی ما دربارهی اینکه جهان چه باید باشد ثابتتر است.
کمابیش در سراسرِ فلسفه، شک انگیزه بوده است و یقین هدف.
شک دربارهی حواس، شک دربارهی علم، شک دربارهی الاهیات همیشه وجود داشته است. نزد بعضی از فلاسفه یک شکلِ شک بارزتر بوده است و نزد بعضی شکلِ دیگر. همچنین فلاسفه در پاسخهایی که در برابرِ این شکها ارائه کرده اند، و حتی در اینکه اصولا پاسخی ممکن باشد، اختلاف فراوان داشته اند.
همهی این انگیزههای دیرینه دست به دست هم دادند و مرا به جانب فلسفه راندند؛ اما دو انگیزه خصوصا در من موثر افتادند. انگیزهای که زودتر اثر کرد و دیرتر پایید عبارت بود از: آرزوی یافتن دانشی که بتوان آنرا یقینا راست دانست. انگیزهی دیگر یافتنِ جوابی بود برای تمایلاتِ دینی.
#برتراند_راسل | اقتباس از مقالهی: چرا به فلسفه پرداختم؟ | ترجمهی نجف دریابندری
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
انگیزههایی که مردمان را به #فلسفه کشانده گوناگون بوده است. باحرمتترین انگیزهها میل به شناختن جهان بوده است. در زمان قدیم که فلسفه و #علم از هم متمایز نبودند این انگیزه غالب بود. انگیزهی دیگری که در قدیم بسیار مؤثر بود فریبنده بودن حواس بود-سؤالاتی از این قبیل: رنگین کمان در کجاست؟ آیا اشیاء همان هستند که در آفتاب بهنظر میرسند، یا آن که در ماهتاب؟ یا به عبارت جدیدتر، آیا واقعاً اشیاء همان هستند که به چشم برهنه میآیند یا آن که از پشت میکروسکوپ دیده میشوند؟ چیزی نگذشت که مسئلهی بزرگتری هم به این معماها افزوده شد. وقتی که یونانیان دربارهی خدایان المپ به شک افتادند، برخی از آنها جانشین عقاید دیرین را در فلسفه جستوجو کردند. از ترکیب این دو انگیزه، حرکت دوجانبهای در فلسفه آغاز شد: از یک طرف پنداشته شد که بسیاری از آنچه در زندگی روزمره به نام #دانش شناخته میشود دانش واقعی نیست؛ و از طرف دیگر بیشتر فلاسفه گفتند که یک حقیقت فلسفی عمیقتر هست که از عقاید عادی ما دربارهی اینکه جهان چه باید باشد ثابتتر است.
کمابیش در سراسرِ فلسفه، شک انگیزه بوده است و یقین هدف.
شک دربارهی حواس، شک دربارهی علم، شک دربارهی الاهیات همیشه وجود داشته است. نزد بعضی از فلاسفه یک شکلِ شک بارزتر بوده است و نزد بعضی شکلِ دیگر. همچنین فلاسفه در پاسخهایی که در برابرِ این شکها ارائه کرده اند، و حتی در اینکه اصولا پاسخی ممکن باشد، اختلاف فراوان داشته اند.
همهی این انگیزههای دیرینه دست به دست هم دادند و مرا به جانب فلسفه راندند؛ اما دو انگیزه خصوصا در من موثر افتادند. انگیزهای که زودتر اثر کرد و دیرتر پایید عبارت بود از: آرزوی یافتن دانشی که بتوان آنرا یقینا راست دانست. انگیزهی دیگر یافتنِ جوابی بود برای تمایلاتِ دینی.
#برتراند_راسل | اقتباس از مقالهی: چرا به فلسفه پرداختم؟ | ترجمهی نجف دریابندری
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
آموختههایی از "چنین گفت زرتشت" فردریش #نیچه
قسمت اول: از #بردۀ مسیحی تا بردۀ #لیبرال
#زرتشت در آغاز، توأم با نوید #ابرانسان، از لزوم چیرگی بر #انسان نیز خبر میدهد و میگوید: "انسان چیزی است که باید بر اوچیره شد".
به زعم مفسّرین نیچه، چیرگی در ادبیات زرتشت هم شامل چیرگی بر "خود" و هم چیرگی بر "انسان" است و در هر دو مورد نقطۀ نهایی، "ابرانسان" است.
بنابراین، راه رسیدن به ابرانسان؛ انسان نژاده، غلبه بر تمام نمونههای انسانی از پیش موجود و تاکنون موجود میباشد.
از نظر نیچه این انسانهای پیشاابرانسانی دو گونه هستند؛ انسان اخلاقی ـ مسیحی یا "#برده" و انسان اخلاقی ـ مدرن یا "#واپسین انسان". واپسین انسانها شکل مدرن برده هستند و بواقع گلّۀ مدرناند.
واپسین انسان به عصر خودآگاهی مدرنیته تعلّق دارد و محصول فرهنگ لیبرال است که عاری از بنیادهای الهی و فلسفی است، و به غایت منحط است.
واپسین انسان برخلاف انسان مسیحی به دنبال سعادت نیست و نفی آن را در اخلاق میجوید و بر ارزش برابر همۀ انسانها و تکنولوژی و رفاه تأکید دارد.
در واقع، واپسین انسان یا بردۀ مدرن همچون گلّۀ بیشبان است که قصد دارد خوشبختیاش را خودش اختراع کند و بیش از هر چیز به فکر آسایش و راحتی خویش است.
اما بردۀ مسیحی خوشبختیاش را در مسیحیت و در مراجع مافوق بشری جستجو میکند و همواره پیرو نهادهای استعلاست و اخلاق مسیحیاش مملوّ از نیروهای منفی ترحّم، همدردی، و انفعال است.
ولی در انسان مدرن که ساحت خدا و مراجع فرازمینی افول کرده و او هیچ اعتقادی به خدای مسیحی ندارد، دولت مدرن ظهور کرده و او بردۀ دولت مدرن است،
و نیچه میگوید دولت مدرن بازارگاه دروغ، دزدی و بوی گند تحریف است! و دولت مدرن بت جدیدی است که اکنون به جای خدای مسیحی پرستش میشود.
از این روی نیچه معتقد است که لیبرالیسم به عنوان تفکّر بنیادین مدرنیته، به معنای ساده همان تنزّل به گلّه است و آزادی مورد ادّعایش نابودکنندۀ #خواست ِ #قدرت است و زندگی حاصل از آن نیز نوعی خودکشی است که همه را به کام مرگ خواهد برد.
بنابراین زرتشت این ضرورت را یادآور میشود که باید به انسان نژاده روی آورد؛ انسانی که به عصر تراژدی تعلّق دارد و باید آن نوع زندگی تراژدیگونه؛ عاری از بند و پر از شادخواری و رنج و رهایی و بخشش و سرگردانی ... را از نو احیا کرد.
(زهرا قزلباش)
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
آموختههایی از "چنین گفت زرتشت" فردریش #نیچه
قسمت اول: از #بردۀ مسیحی تا بردۀ #لیبرال
#زرتشت در آغاز، توأم با نوید #ابرانسان، از لزوم چیرگی بر #انسان نیز خبر میدهد و میگوید: "انسان چیزی است که باید بر اوچیره شد".
به زعم مفسّرین نیچه، چیرگی در ادبیات زرتشت هم شامل چیرگی بر "خود" و هم چیرگی بر "انسان" است و در هر دو مورد نقطۀ نهایی، "ابرانسان" است.
بنابراین، راه رسیدن به ابرانسان؛ انسان نژاده، غلبه بر تمام نمونههای انسانی از پیش موجود و تاکنون موجود میباشد.
از نظر نیچه این انسانهای پیشاابرانسانی دو گونه هستند؛ انسان اخلاقی ـ مسیحی یا "#برده" و انسان اخلاقی ـ مدرن یا "#واپسین انسان". واپسین انسانها شکل مدرن برده هستند و بواقع گلّۀ مدرناند.
واپسین انسان به عصر خودآگاهی مدرنیته تعلّق دارد و محصول فرهنگ لیبرال است که عاری از بنیادهای الهی و فلسفی است، و به غایت منحط است.
واپسین انسان برخلاف انسان مسیحی به دنبال سعادت نیست و نفی آن را در اخلاق میجوید و بر ارزش برابر همۀ انسانها و تکنولوژی و رفاه تأکید دارد.
در واقع، واپسین انسان یا بردۀ مدرن همچون گلّۀ بیشبان است که قصد دارد خوشبختیاش را خودش اختراع کند و بیش از هر چیز به فکر آسایش و راحتی خویش است.
اما بردۀ مسیحی خوشبختیاش را در مسیحیت و در مراجع مافوق بشری جستجو میکند و همواره پیرو نهادهای استعلاست و اخلاق مسیحیاش مملوّ از نیروهای منفی ترحّم، همدردی، و انفعال است.
ولی در انسان مدرن که ساحت خدا و مراجع فرازمینی افول کرده و او هیچ اعتقادی به خدای مسیحی ندارد، دولت مدرن ظهور کرده و او بردۀ دولت مدرن است،
و نیچه میگوید دولت مدرن بازارگاه دروغ، دزدی و بوی گند تحریف است! و دولت مدرن بت جدیدی است که اکنون به جای خدای مسیحی پرستش میشود.
از این روی نیچه معتقد است که لیبرالیسم به عنوان تفکّر بنیادین مدرنیته، به معنای ساده همان تنزّل به گلّه است و آزادی مورد ادّعایش نابودکنندۀ #خواست ِ #قدرت است و زندگی حاصل از آن نیز نوعی خودکشی است که همه را به کام مرگ خواهد برد.
بنابراین زرتشت این ضرورت را یادآور میشود که باید به انسان نژاده روی آورد؛ انسانی که به عصر تراژدی تعلّق دارد و باید آن نوع زندگی تراژدیگونه؛ عاری از بند و پر از شادخواری و رنج و رهایی و بخشش و سرگردانی ... را از نو احیا کرد.
(زهرا قزلباش)
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
؏🖋
(((((((((((((((( تونل زمان ))))))))))))))))
📜 ۲۴ شهریور سالروز درگذشت
x عبدالحسین زرین کوب x
🖊عبدالحسین زرینکوب
( زاده ۲۷ اسفند ۱۳۰۱ بروجرد درگذشته ۲۴ شهریور ۱۳۷۸ تهران ) ادیب، تاریخنگار، نویسنده و مترجم
🖊 خانوادهٔ او اصالتاً خوانساری بودند و وی از نوادگان ملا علیاکبر خوانساری بودهاست.
🖊او تحصیلات ابتدایی را در زادگاه خویش به پایان برد. تحصیل در دورهٔ متوسطه را تا پایان سال پنجم متوسطه در بروجرد ادامه داد و بهدنبال تعطیلی کلاس ششم متوسطه در تنها دبیرستان شهر، برای ادامهٔ تحصیل به تهران رفت.
🖊این بار رشتهٔ ادبی را برگزید و در سال ۱۳۱۹ تحصیلات دبیرستانی را به پایان برد.
سال بعد به بروجرد بازگشت و به تدریس در دبیرستانهای خرمآباد و بروجرد پرداخت.
🖊در این دوران، درسهای مختلف از تاریخ و جغرافیا و ادبیات فارسی تا عربی و فلسفه و زبان خارجی را تدریس میکرد.
🖊 در همین دوره، نخستین کتاب او به نام فلسفه، شعر یا تاریخ تطور شعر و شاعری در ایران در بروجرد منتشر شد.
🖊در سال ۱۳۲۴، پس از آنکه در امتحان ورودیِ «دانشکدهٔ علوم معقول و منقول» و «دانشکدهٔ ادبیات» حائز رتبهٔ اول شدهبود، وارد رشتهٔ ادبیات فارسی دانشگاه تهران شد.
🖊 در سال ۱۳۲۷، دورهٔ لیسانس ادبیات فارسی را با رتبهٔ اول به پایان رساند، و سال بعد وارد دورهٔ دکتری رشتهٔ ادبیات دانشگاه تهران شد.
🖊 در سال ۱۳۳۴ از رسالهٔ دکتریِ خود با عنوان نقدالشعر، تاریخ و اصول آن، که زیرنظر بدیعالزمان فروزانفر تألیف شدهبود، با موفقیت دفاع کرد.
🖊دکتر زرینکوب در سال ۱۳۳۰ در کنار عدهای از فضلای عصر، همچون محمد معین، پرویز ناتل خانلری، غلامحسین صدیقی و عباس زریاب خویی برای مشارکت در طرح ترجمهٔ مقالات دائرةالمعارف اسلام (طبع هلند) دعوت شد.
🖊از سال ۱۳۳۵ با رتبهٔ دانشیاری کار خود را در دانشگاه تهران آغاز کرد و عهدهدار تدریس تاریخ اسلام، تاریخ ادیان، تاریخ کلام و تاریخ تصوف در دانشکدههای ادبیات و الهیات شد.
🖊دکتر زرینکوب چندی نیز در «دانشسرای عالی تهران» و «دانشکدهٔ هنرهای دراماتیک» به تدریس پرداخت. وی از سال ۱۳۴۱ به بعد، در فواصل تدریس در دانشگاه تهران، در دانشگاههای آکسفورد، سوربن، هند و پاکستان، و در سالهای ۱۳۴۷ تا سال ۱۳۴۹ در آمریکا بهعنوان استاد میهمان در دانشگاههای کالیفرنیا و پرینستون به تدریس پرداخت.
🖊دکتر زرینکوب در سالهای ورودش به دانشکده، با خانم قمر آریان آشنا شد.
قمر آریان، در گفتوگویی که در سال ۱۳۸۳ در روزنامهٔ جام جم چاپ شد، تعریف کرد که آشنایی آنها در فضای دانشکده نزدیک به ۹ سال ادامه یافتهبود، تا آنکه سرانجام عبدالحسین زرینکوب، که سیساله شدهبود، از آریان خواستگاری کرد.
به گفتهٔ خودش، زمانی که ماجرا را با پدرش مطرح کرد، شنید که پدرش بهخوبی با زرینکوب آشناست و مقالاتی از او خوانده، اما فکر میکرده که نویسندهٔ آن مقالات باید مردی ۵۰ساله باشد.
🖊آریان و زرینکوب در سال ۱۳۳۲ با هم ازدواج کردند و تحصیلات خود را در مقطع دکتری نیز ادامه دادند.
(زرینکوب نفر اول و آریان نفر دوم در کنکور دکتری بود) و پس از فارغالتحصیلی، سالهای سفرشان آغاز شد.
🖊 قمر آریان سالهای بسیاری را همراه با همسرش در هند، چندین کشور اروپایی و عربی و لبنان گذراند.
🖊دکتر عبدالحسین زرینکوب در ۲۴ شهریور ۱۳۷۸ در ۷۷سالگی در .تهران درگذشت.
🖊دکتر زرینکوب کتابی تحت عنوان
«دو قرن سکوت»
درمورد حوادث و اوضاع تاریخیِ ایران در دو قرن اول اسلام
(از حملهٔ عرب تا ظهور دولت طاهریان)
نگاشته و در سال ۱۳۳۶ در چاپ دوم کتاب به بسیاری از سؤالات مطرحشده توسط منتقدان و نیز شبهات وارده بر مطالب چاپ اول کتاب پاسخ دادهاست.
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
؏🖋
(((((((((((((((( تونل زمان ))))))))))))))))
📜 ۲۴ شهریور سالروز درگذشت
x عبدالحسین زرین کوب x
🖊عبدالحسین زرینکوب
( زاده ۲۷ اسفند ۱۳۰۱ بروجرد درگذشته ۲۴ شهریور ۱۳۷۸ تهران ) ادیب، تاریخنگار، نویسنده و مترجم
🖊 خانوادهٔ او اصالتاً خوانساری بودند و وی از نوادگان ملا علیاکبر خوانساری بودهاست.
🖊او تحصیلات ابتدایی را در زادگاه خویش به پایان برد. تحصیل در دورهٔ متوسطه را تا پایان سال پنجم متوسطه در بروجرد ادامه داد و بهدنبال تعطیلی کلاس ششم متوسطه در تنها دبیرستان شهر، برای ادامهٔ تحصیل به تهران رفت.
🖊این بار رشتهٔ ادبی را برگزید و در سال ۱۳۱۹ تحصیلات دبیرستانی را به پایان برد.
سال بعد به بروجرد بازگشت و به تدریس در دبیرستانهای خرمآباد و بروجرد پرداخت.
🖊در این دوران، درسهای مختلف از تاریخ و جغرافیا و ادبیات فارسی تا عربی و فلسفه و زبان خارجی را تدریس میکرد.
🖊 در همین دوره، نخستین کتاب او به نام فلسفه، شعر یا تاریخ تطور شعر و شاعری در ایران در بروجرد منتشر شد.
🖊در سال ۱۳۲۴، پس از آنکه در امتحان ورودیِ «دانشکدهٔ علوم معقول و منقول» و «دانشکدهٔ ادبیات» حائز رتبهٔ اول شدهبود، وارد رشتهٔ ادبیات فارسی دانشگاه تهران شد.
🖊 در سال ۱۳۲۷، دورهٔ لیسانس ادبیات فارسی را با رتبهٔ اول به پایان رساند، و سال بعد وارد دورهٔ دکتری رشتهٔ ادبیات دانشگاه تهران شد.
🖊 در سال ۱۳۳۴ از رسالهٔ دکتریِ خود با عنوان نقدالشعر، تاریخ و اصول آن، که زیرنظر بدیعالزمان فروزانفر تألیف شدهبود، با موفقیت دفاع کرد.
🖊دکتر زرینکوب در سال ۱۳۳۰ در کنار عدهای از فضلای عصر، همچون محمد معین، پرویز ناتل خانلری، غلامحسین صدیقی و عباس زریاب خویی برای مشارکت در طرح ترجمهٔ مقالات دائرةالمعارف اسلام (طبع هلند) دعوت شد.
🖊از سال ۱۳۳۵ با رتبهٔ دانشیاری کار خود را در دانشگاه تهران آغاز کرد و عهدهدار تدریس تاریخ اسلام، تاریخ ادیان، تاریخ کلام و تاریخ تصوف در دانشکدههای ادبیات و الهیات شد.
🖊دکتر زرینکوب چندی نیز در «دانشسرای عالی تهران» و «دانشکدهٔ هنرهای دراماتیک» به تدریس پرداخت. وی از سال ۱۳۴۱ به بعد، در فواصل تدریس در دانشگاه تهران، در دانشگاههای آکسفورد، سوربن، هند و پاکستان، و در سالهای ۱۳۴۷ تا سال ۱۳۴۹ در آمریکا بهعنوان استاد میهمان در دانشگاههای کالیفرنیا و پرینستون به تدریس پرداخت.
🖊دکتر زرینکوب در سالهای ورودش به دانشکده، با خانم قمر آریان آشنا شد.
قمر آریان، در گفتوگویی که در سال ۱۳۸۳ در روزنامهٔ جام جم چاپ شد، تعریف کرد که آشنایی آنها در فضای دانشکده نزدیک به ۹ سال ادامه یافتهبود، تا آنکه سرانجام عبدالحسین زرینکوب، که سیساله شدهبود، از آریان خواستگاری کرد.
به گفتهٔ خودش، زمانی که ماجرا را با پدرش مطرح کرد، شنید که پدرش بهخوبی با زرینکوب آشناست و مقالاتی از او خوانده، اما فکر میکرده که نویسندهٔ آن مقالات باید مردی ۵۰ساله باشد.
🖊آریان و زرینکوب در سال ۱۳۳۲ با هم ازدواج کردند و تحصیلات خود را در مقطع دکتری نیز ادامه دادند.
(زرینکوب نفر اول و آریان نفر دوم در کنکور دکتری بود) و پس از فارغالتحصیلی، سالهای سفرشان آغاز شد.
🖊 قمر آریان سالهای بسیاری را همراه با همسرش در هند، چندین کشور اروپایی و عربی و لبنان گذراند.
🖊دکتر عبدالحسین زرینکوب در ۲۴ شهریور ۱۳۷۸ در ۷۷سالگی در .تهران درگذشت.
🖊دکتر زرینکوب کتابی تحت عنوان
«دو قرن سکوت»
درمورد حوادث و اوضاع تاریخیِ ایران در دو قرن اول اسلام
(از حملهٔ عرب تا ظهور دولت طاهریان)
نگاشته و در سال ۱۳۳۶ در چاپ دوم کتاب به بسیاری از سؤالات مطرحشده توسط منتقدان و نیز شبهات وارده بر مطالب چاپ اول کتاب پاسخ دادهاست.
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith