پرواز فکر و اندیشه
1.18K subscribers
4.13K photos
2.04K videos
84 files
964 links
‏جاویدشاه فقط یه شعار نیست…

عهد ما با ایران و هزاران سال پادشاهی‌ست…
Download Telegram
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


👈👈‌....چرا مردم دروغ می‌گویند؟

پاسخ ساده‌اش این است:
برای اینکه آسان است. تقریباً همه مردم دروغ می‌گویند و اغلب آن‌ها در این کار مهارت دارند. شواهد نشان می‌دهد که اغلب مردم دروغگویی را در همان سنین اولیه یاد می‌گیرند. کودکان تقریباً در سن ۳ سالگی برای این که خود را به مشکل نیندازند دروغ می‌گویند. در ۵ سالگی، وقتی پای تنبیه در میان باشد، اغلب کودکان دروغ‌گویان ماهری هستند.

... نکته جالب این است که به کودکان یاد داده می‌شود تا برای محافظت از احساسات دیگران، و خوشامد آن‌ها دروغ بگویند. پدر و مادرها از همان سنین کودکی به فرزندانشان یاد می‌دهند که این گونه «دروغ‌های مصلحت‌آمیز» را بیان کنند. برای مثال، «به خاله بگو چقدر توی این لباس خوشگل شده.»
دروغ گفتن برای محافظت از فردی دیگر، مشکل‌تر است. برای مردم، دروغ گفتن برای محافظت از خودشان و پوشاندن خطاهایشان، طبیعی است امّا محافظت کردن از فردی دیگر، کمی پیچیده‌تر است و به تجربه بیشتری نیاز دارد. اما هنگامی که مردم به سن بلوغ می‌رسند، دیگر دروغ‌گویی به صورت طبیعت ثانویه آن‌ها در آمده است.

👈مردم درباره چه چیزی دروغ می‌گویند؟

دروغگویی در افراد بالغ به منظورهایی فراتر از اجتناب از تنبیه شدن صورت می‌گیرد، هر چند اغلب افراد بالغ برای دریافت نکردن برگه جریمه رانندگی یا تخلفات جدّی‌تر به دروغگویی روی آورده‌اند.
به عقیده رابرت فلدمن، روان‌شناس دانشگاه ماساچوست، افراد بالغ می‌خواهند چگونگی نگریستن دیگران به خود و نیز چگونگی نگریستن خودشان به خودشان را کنترل کنند.
به گفته فلدمن، مردم دروغ می‌گویند تا مطلوب‌تر و خوشایندتر جلوه کنند و در یک موقعیت اجتماعی، دیگران را تحت تاثیر قرار دهند. در واقع، آن‌ها می‌خواهند عزّت‌نفس خود را بالا ببرند...


@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


🎞 #دیالوگ_ماندگار

ژاک: سخت‌ترين قسمت غواصی وقتیه که به انتهای آب ميرسی

جوانا: چرا؟

ژاک: برای بالا اومدن بايد يه دليل خيلی خوب داشته باشی، و پيدا کردن يه دليل خوب واقعاً کار سختيه...

🎥 #آبی_بیکران
🎬 #لوک_بسون

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


کسانیکه همه تلاششان در آن است که جامعه را در همان وضعیتی که هست نگاه دارند یا آنرا به مراحل عقبتری برگردانند و همواره از حفظ ارزشها سخن می گویند را چگونه میتوان تمدن ساز نامید؟ مگر نه اینست که تمدن را انسانهایی میسازند که به آنچه هست خرسند نیستند و همواره در تلاش رسیدن به اوج و تعالی اند؟

#چرا_تاریخ_می‌خوانیم
#امیرحسین_خنجی

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#‏کیت_میلت، پژوهشگر و نویسنده فمينیست و فعال جنبش زنان درگذشت

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


#کیت_میلت : «من هرگز فکر نمی کردم که این همه زن آگاه به جنسیت خود ببینم . حالا زنان ایران در مرکز مبارزه ما در جهان قرار گرفته اند» این گفته های او، در مراسم 8مارس در کنار زنان ایرانی بود. او ازمعدود فمینیست های علاقمند به فعالیتهای زنان شرقی و همراهی با آنها بود.

ازچشم گیرترین فعالیت های میلت، ترکیب هنر با مسائل اجتماعی،جنسیتی و مبانی فمینیستی بوده است. میلت تاثیر مثبت این اقدامات را خود تجربه کرد و از همین مسیر توانست درنظریه پردازی فمینیست موج دوم ،تحولی جدی ایجادکند.


@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پرواز فکر و اندیشه
یاران همراه از فردا به صورت مستمر با داستان #قلعه_حیوانات اثر جاودانه جورج اورول در خدمت تون خواهیم بود 😊🌹
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


#قلعه_حیوانات - جورج اورول - قسمت سی و یکم

وقتي حيوانات فكر ميكردند كه چطور و تحت چه شرايطي كار كرده اند و بر چه ناملايماتي فائق آمده اند و وقتي به زماني كه پره هاي آسياب به كار افتد و رفاهي كه در زندگي آنان به وجود خواهدآمد فكر ميكردند خستگي از تنشان خارج مي شد و دورادور آسياب جست و خيز ميكردند و غريو شادي مي كشيدند.
ناپلئون به شخصه در ملازمت سگها و جوجه خروسش براي بازديد كار آمد وبه همه حيوانات شخصا تبريك گفت و اعلام داشت كه آسياب به اسم آسياب ناپلئون ناميده خواهد شد.
دو روز بعد حيوانات براي جلسه فوق العاده به طويله احضار شدند و وقتي ناپلئون اعلام كرد كه الوارها را به فردريك فروخته و واگن او براي حمل م يرسد،جملگي از تعجب بر جا خشك شدند. حقيقت امر اين بود كه ناپلئون در تمام مدتي كه به دوستي پيل كينگتن تظاهر ميكرد، در خفا مشغول زد و بند با فردريك بود.
با فاكس وود قطع رابطه شد و پيامهاي دشنام آميزي براي پي لكينگتن فرستاده شد، به كبوترها گفته شد ديگر به پينچ فيلد نروند و شعار را از "مرگ بر فردريک" به "مرگ بر پي لكينگتن" تغيير دهند. و ناپلئون حيوانات را مطمئن ساخت كه داستان حمله به قلعه حيوانات افسانه بوده است و در نقل بدرفتاري فردريك نسبت به حيواناتش بسيار اغراق شده است و چه بسا تمام شايعات از ناحيه سنوبال و عمالش ريشه گرفته باشد. هم چنين معلوم شد كه سنوبال در پينچ فيلد نيست و هرگز در تمام عمرش قدم به آنجا نگذاشته است ، بلكه در رفاه و تجمل نسبي در فاكس وود زندگي مي كند و در حقيقت سالهاست جيره خوار پيل كينگتن است .
خوكها از نيرنگي كه ناپلئون زده بود يعني با تظاهر به دوستي با پيل كينگتن، فردريك را وادار كرده بود دوازده ليره قيمت الوار را بالا ببرد،خيلي كيف كردند. سكوئيلر مي گفت فضيلت ناپلئون در اين است كه به هيچكس اعتماد ندارد و اين عدم اعتماد را نسبت به فردريك هم نشان داده است .فردريك مي خواسته قيمت الوار را با قطعه كاغذي كه به آن چك مي گويند بپردازد اما ناپلئون هشيار قبول نكرده و گفته است بايد تمام مبلغ با اسكناس پنج ليره اي و آن هم قبل از حمل جنس پرداخت شود و فردريك وجه را پرداخته و مبلغ درست معادل قيمت خريد ماشين آلات آسياب بادي است . در خلال اين احوال الوارها را با سرعت تمام حمل مي كردند.
پس از آنكه همه را بردند جلسه خصوصي ديگري در طويله تشكيل شد تا حيوانات اسكناسهاي فردريك را ببينند. ناپلئون با لبخندي حاكي از موفقيت و در حالي كه هر دو نشانش را زيب پيكر ساخته بود روي بستري از كاه بالاي سكو آرميده بود. در كنارش پولها در يك ظرف چيني بطور منظم چيده شده بود. حيوانات يكي يكي و با آرامي از جلو آن گذشتند و با دقت بسيار به آن خيره شدند .باكسر پوزه اش را براي بو كردن اسكناسها جلو برد و كاغذهاي نازك را به خش وخش انداخت.
سه روز بعد هياهوي عجيبي برپا شد. ويمپر با رنگ پريده به سرعت با دوچرخه از راه رسيد، دوچرخه را در حياط انداخت مستقيما به ساختمان رفت.پس از يك لحظه صداي غرش خشم آلودي از عمارت ناپلئون بلند شد. خبر واقعه چون بمبي در قلعه تركيد. اسكناسها جعلي بود و فردريك الوارها را در ازاي هيچ خريده بود.
ناپلئون حيوانات را احضار كرد و با صداي وحشتناكي حكم اعدام فردريك را صادر نمود. گفت او را پس از دستگير كردن زنده زنده خواهند جوشاند . در ضمن حيوانات را آگاه ساخت كه بايد انتظار بدتري هم داشت ،چه بسا فردريك و كسانش در هر دقيقه حمله اي را كه مدتها انتظارش مي رفت آغاز كنند...


@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


#قلعه_حیوانات - جورج اورول - قسمت سی و دوم

در تمام راه هاي قلعه قراول گمارده شد و به علاوه چهار كبوتر با پيامهاي مسالمت آميز و به اميد تجديد روابط حسنه با پيل كينگتن به فاك سوود اعزام شدند.
صبح روز بعد حمله آغاز شد. حيوانات مشغول خوردن صبحانه بودند كه فردريك با اعوان و انصارش از دروازه پنج كلوني وارد شدند. حيوانات با رشادت تمام يورش بردند، اما اين بار فتح و ظفر به آساني جنگ گاوداني نصيبشان نمي شد. آدمها پانزده نفر بودند و شش تفنگ داشتند و به مجردي كه حيوانات به فاصله پنجاه متري رسيدند شليك كردند. حيوانات تاب مقاومت در مقابل گلول هها را نياوردند و با وجود كوششهاي ناپلئون و باكسر، به عقب رانده شدند، عده اي هم مجروح شدند.
همه داخل ساختمان جمع شدند و با احتياط از شكافهاي در و سوراخهاي كليد مراقب خارج بودند. همه ي چراگاه و آسياب بادي دست دشمن بود. در آن لحظه ناپلئون هم تكليفش را نميدانست ،دمش منقبض شده بود، بدون اداي يك كلمه بالا و پايين قدم ميزد. چشمها به فاكس وود دوخته شده بود. اگر پي لكينگتن و كسانش به ياري مي آمدند هنوز امكان پيروزي بود. اما همان چهار كبوتر قاصد برگشتند، يكي از آنها حامل تكه كاغذي بود رويش با مداد نوشته شده بود: " تا چشمت كور!"
فردريك و كسانش اطراف آسياب بادي توقف كرده بودند و حيوانات را نگاه مي كردند. زمزمه اي حاكي از ترس بلند شد، چه دو تن از آدمها اهرم و پتك دست گرفته بودند و مي خواستند آسياب بادي را خراب كنند.
ناپلئون فرياد كشيد: "رفقا شجاع باشيد، چنين كاري امكان پذير نيست، ديوارهاي آسياب ضخيمتر از آن است كه با اهرم و پتك حتي ظرف يك هفته خراب شود."
اما بنجامين كه حركات آدمها را با دقت زير نظر گرفته بود و مي ديد كه آن دو نفر مشغول كندن چاله اي نزديك پايه آسياب هستند، پوزه ي درازش را با وضعي كه از آن تمسخر مي باريد تكان داد و گفت: "همين حدس را ميزدم ، نمي بينيد دارند چه مي كنند ؟ يك لحظه ديگر چاله پر از مواد منفجره است."
حيوانات هراسان منتظر بودند. ديگر امكان خارج شدن و حمله نبود. پس از چند دقيقه ديدند كه آدمها از هر سو ميدوند و متعاقب آن غرش كركننده اي برخاست . كبوترها به هوا پريدند و همه حيوانات، جز ناپلئون با شكم خود را روي زمين انداختند. وقتي برخاستند لكه عظيمي از دود سياه ، محوط هاي را كه آسياب بادي در آن قرار داشت در برگرفته بود. نسيم به تدريج دود را پراكنده كرد. ديگر آسياب وجود نداشت !
با ديدن اين منظره ترس و نوميدي لحظه قبل زايل شد و حيوانات با فرياد انتقامجويي و بي آنكه منتظر دستور شوند دسته جمعي به جلو يورش بردند و به طرف دشمن تاختند. به گلوله هاي آتشباري كه بر سرشان ميباريد توجهي نداشتند. جنگ سختي درگرفت . آدمها شليك مي كردند و وقتي حيوانات نزديك مي آمدند با چوب دستي و پوتينهاي سنگين حمله ميكردند.
يك گاو و سه گوسفند و دو غاز كشته شدند بقيه همه مجروح بودند. حتي ناپلئون كه از پشت سر عمليات را اداره ميكرد نوك دمش با ساچمه بريده شد. آدمها هم از آسيب بي نصيب نماندند. سر سه نفرشان از ضربه سم باكسر شكست و شكم يكي با شاخ گاوي دريده شد. شلوار يكي را جسي و بلوبل جر دادند و وقتي نه سگ گارد مخصوص ناپلئون كه در پناه پرچينها كمين كرده بودند، پارس كنان اطراف آدميان سبز شدند، وحشت همه را فرا گرفت و متوجه شدند كه در خطر محاصره اند.
فردريك با فرياد به كسانش دستور داد تا امكان باقي است از معركه خارج شوند و لحظه بعد دشمن ترسو در حال فرار بود .حيوانات آنها را تا انتهاي مزرعه دنبال كردند و با چند لگد آخرين آنها را از ميان پرچينهاي خاردار بيرون راندند ...


@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
Forwarded from Deleted Account
mekanism ghahr
Dr.farhang holakouee
مکانیزم #قهر ، چرا بعضی از افراد قهر میکنند و #سکوت میکنند یا #فاصله میگیرند. دکتر #هلاکویی
کانال پروازفکرواندیشه
@flith


#حکمت
#پارادوکس_نزدیکی

ما دوست داریم که به دیگری نزدیک شویم. اما نزدیکی به دیگری ما را به وحشت می اندازد. «پارادوکس نزدیکی» شوق به نزدیکی در عین هراس از آن است. اما چرا نزدیکی هراس آور است؟
نزدیکی راه دادن دیگری به حریم خلوت خود است. نیمه پنهان و خجول ما از پستوهای تاریک و تو بر توی وجود مان بیرون می خزد و شرمگینانه در برابر آینه نگاه دیگری عریان می ایستد. ما غالباً نیمه پنهان مان را جز در تاریکی نمی بینیم- مثل فیل مولانا که در دل تاریکخانه نشسته است و جز به کف دست دیده نمی شود. اما محرمیت در دل تاریکخانه روان ما شمع روشن می کند، و ما در پرتو آن یکباره موجود غریبه ای را می بینیم که خود ماست.
اما فقط این نیست. وقتی که برهنه در برابر دیگری تمام قامت می ایستیم، نگاه او ما را با تمام کژی ها و زشتی های پنهان مان می بیند. «من بی نقاب» ما در برابر نگاه دیگری پا به پا می شود و نگران است که مبادا او من را در عریانی آسیب پذیرم ببیند اما نخواهد.
محرمیت، یعنی عمیقترین سطح نزدیکی، وقتی دست می دهد که تو من را در برهنگی ام- یعنی بی نقاب و آسیب پذیر- ببینی، و بخواهی. هیچ چیز به اندازه این پذیرفتگی به ما امنیت و آرامش نمی بخشد. و در مقابل، هیچ چیز ما را چنان ویران نمی کند که دیگری ما را در عریانی مان ببیند اما نخواهد. فاصله میان شکفتگی و آشفتگی یک آغوش است!

#آرش_نراقی


⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


جمعه مرد با احساسی ست،
که دلش معشوقه ای زیبا می خواهد،
که دست های ظریفش را بگیرد و ببوسد

جمعه زنِ دل نازکی ست،
که دلش همزبانی می خواهد،
با دست های قوی
و انگشت هایی آماده ی نوازشِ چند تار مو

جمعه وقتی این چیزها را ندارد
عجیب دلش می گیرد!

#شیما‌_سبحانی

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


‍ ایا رابطه ی بین نیمه تاریک وجود ما با باورهای ما داره؟

نقش نیمه تاریک وجود در پیدا کردن نیمه گمشده به چه صورت هست ؟

دبی فورد در باره ي خودش ميگه:" من با مردهاي زيادي آشنا مي شدم اما انگار هيچ كدوم از كساني كه من دوستشون مي داشتم، من رو نمي خواستن و سريع من رو ترك مي كردن.من خودم رو دوست نداشتم. اين دوست نداشتن رو در نيمه ي تاريكم پنهان مي كردم. اما همين باعث مي شد همه چيز و همه كس، فقدان عشقي را كه به خودم داشتم،به من باز مي تاباندند.
(يعني هر كس كه با من آشنا مي شد صفت دوست نداشتن من رو ، كه در درونم پنهانش كرده بودم، دريافت مي كرد و اون هم بعد از مدتي احساس مي كرد من رو دوست نداره و اين درسي بوده كه تكرار ميشده).

پس پاک کردن باورها چ نقشی مهمی میتونه در زندگی ما داشته باشه؟

دبي فورد ميگه وقتي صفاتي كه در من بود و به خاطر اون ها خودم رو دوست نداشتم، پذيرفتم و ياد گرفتم با پذيرش نيمه ي تاريكم، خودم رو دوست داشته باشم،آن وقت، مرداني را يافتم كه من را مي پذيرفتند و دوست مي داشتند.

#نیمه_تاریک
#دبی_فورد

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


‍ چطور ميشود به يك پروانه تبديل شد؟

"بايد آنقدر آرزو و اشتياق پرواز داشته باشي كه
ديگر دلت نخواهد كرم باقي بماني."

اما زخمهاي التيام نيافته ي زندگي همچون چسب به ديواره قصه ي زندگي هر شخص چنان ميچسبد كه به او اجازه خروج از محدوده مشخص قصه هايش را نميدهد.
تا زخمهاي خود را شفا ندهيم
در پيله كرم باقي خواهيم ماند.

#دبي_فورد،
#راز_سايه

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


هیچ کشوری مادامی که زنان را کنار گذاشته‌اند نمی‌تواند پیشرفت کند: هیچ ملتی نمی‌تواند ادعای ساختن تمدن داشته باشد و از آن احساس غرور کند مادامی که زنان از داشتن حقوق مساوی با مردان محروم هستند…

#بخشی_از_بیانیه_ی_ائتلاف_زنان_در
سال_1331_ک_با_مخالفت_شدید_روبرو_شد

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


ﻣﺮﺩ ﺍﺣﻤﻖ ﻣﺮﺩیست که ﻫﻤﯿﺸﻪ فکر ﻣﻮﺍﻇﺒﺖ ﺍﺯ ﺯﻥ ﺍﺳﺖ تا مبادا به ﺍﻭ ﺧﯿﺎﻧﺖ کند.
ﻭ ﻣﺮﺩ عاقل، ﻣﺮﺩﯾﺴﺖ که ﻗﻠﺐ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ پر میکند ﺗﺎ جا ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺮﺳﻪ ﺯﺩﻥ ﻣﺮﺩﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎﻗﯽ ﻧﻤﺎند

#امیلی_برونته

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


جوانمردا ...
همچنانکه محالست که علم انبیا و اولیا در حوصله جنین گنجد ، همچنین می دان که محالست که علم آن جهان در حوصله عقل و تمییز گنجد !
و این را ایمان به غیب خوانند .

چون دیده دل باز شود ، یقین بداند که آدمی را چیزی در راه است که هنوز از آن دور است ، ولیکن به عاقبت بدان خواهد رسیدن .

#نامه‌ها
#عین‌القضات_همدانی


@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کتاب بخوانید تا بیدار شوید...
کتاب ها میتوانند قفل ندانسته های
ذهن ما را باز کنند...
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith

🔶 نیمایوشیج: شاعر یا روشن‌فکر


🔸 نیما دو سیما دارد: سیمای اول او در کنار کسانی مثل نسیم شمال، ابوالقاسم لاهوتی، جعفر خامنه‌ای، شمس کسمایی، میرزاده‌ی عشقی و... قرار می گیرد؛ یعنی کسانی که رفته‌رفته ظاهر شعر فارسی را تغییر دادند و راه را بر ظهور عروض و بلاغتی جدید گشودند. در این میان مشهور است که لاهوتی با ترجمه‌ی شعر «سنگر خونین» ویکتور هوگو زودتر از نیما و زودتر از دیگران شعری سرود که در آن مصراع‌ها کوتاه و بلند می‌شدند. اما سیمای دیگر نیما در کنار نواندیشانی چون تقی‌زاده، سلطان‌زاده، آخوند‌زاده، کسروی، ارانی، هدایت و.. قرار می‌گیرد که در دوره‌ی مشروطه و پس از آن مباحث فلسفی و نظری تازه‌ای درباره‌ی مابعدالطبیعه، معرفت‌شناسی، حکومت، تجدد، ایران، غرب، آزادی، برابری، ملیت، عقل، احساسات، واقعیت، سنت و... نوشتند و تاریخ ایران را در پرتوی مسائل جدید مطالعه کردند و جدال قدیم و جدید را به همه‌ی ساحت‌های زندگی بردند. برای اینان تجدد چیزی در کنار سنت نبود. یکسره جانشین آن بود. آن‌ها نیامده بودند که یک شکل زندگی جدید یا یک قالب ادبی جدید را در کنار اشکال سنتی بنشانند، آن‌ها به دنبال یک «جایگزین» برای سنت بودند. اما در مطالعات ادبی نوعاً تنها سیمای نیما به عنوان جاعل یک قالب شعری دیده شده و این، سوء تفاهم‌های فراوان به بار آورده‌است. اگر منتقدان در میان نوگراهای اولیه مقامی بلند به تقی رفعت می‌دهند از آن روست که او هم مانند نیما صاحب هر دو چهره بوده‌است.

از کتاب «مدخل شعر معاصر فارسی» (1392-1285)، شهریار خسروی، نشر فاطمی

⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
شرح مراحل بازی نهنگ آبی 😳😳

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


حسین آقای بستنی فروش هر روز بعد از ظهر از کوچه ی ما عبور می کردو نوای آی بستنی ....آی بستنی سر میداد .خیلی دقیق نمیدونستم بستنی چیه اما به نظرم چیزی شبیه ماست های کیسه ای مادربزرگ خدا بیامرزم بود که برای فروش درست میکرد و این شغل یه جورایی شغل میراثی خانواده ما هم شد!!! یه روز بلاخره از سر کنجکاوی با شنیدن صدای حسین اقا به سراغ مادر رفتم واز او خواستم به من پولی بده تا بتونم یکی از اون بستنی های خوش و اب و رنگ و تهیه کنم. مادر با شنیدن درخواست ناگهانی من کمی سرخ و سفید شد و بعد از نگاه کردن به کیف پول همیشه خالیش دو زانو جلوی پای من نشست وگفت:

- تو میدونستی بستنی های حسین اقا خیلی تلخ و بدمزه ان ....من خوردم یه چیزی مثله ته خیاره...با تعجب به مادر نگاه کردم و گفتم:
- ولی نوید و احمد هر روز از اون بستنی ها میخرن و کلی بهشون خوش میگذره ..
چشمای مادر دوباره از غم پر شد و گفت:
- آخه نوید و احمد مزه ی ماست های فروشی ما رو که تاحالا نچشیدن تا بفهمن چی خوشمزه ست وچی تلخ و بدمزه...و بعد دست راست من را در دست گرفت و به سمت آشپزخانه رفت و مقداری از ماست های کیسه ای را روی نان مالید و داد دستم .

سال ها با تصور اینکه نون و ماست کیسه ای خانگی ما درست شبیه بستنی های نوید و احمد و حتی خوشمزه ترم هست زندگی کردم . مادرم مرد و من بزرگ و بزرگ تر شدم .
یک روز که دست تو دست دختر دوساله ام داشتم از خیابان عبور میکردم چشم دخترم به بستنی فروشی کنار خیابان
افتاد و شروع به بهانه گرفتن کرد .شاید خنده دار باشه اما میخواستم مانعش بشم چون به نظرم هنوز هم بستنی ها تلخ و بدمزه بودند . با اصرار دخترم دوتا بستنی خریدم وآروم آروم مزه کردم .طعم دلچسب و شیرینش زبانم و نوازش داد ومنو به خاطرات گذشتم پرت کرد.
یاد دوران کودکی ام افتادم .....بستنی ها برای من تلخ و بدمزه بود ....دوچرخه هیولایی بی شاخ و دم .....دفتر فانتزی های همکلاسی هایم دخترونه ....وکله ی کچلی گرفته ام شبیه قهرمان های بزرگ...
در عوض نان و ماست همیشگی ما عالی ...بازی با چوب ولاستیک هیجان انگیز و دفتر های بی رنگ و روی من مردانه
و خودم هم شبیه قهرمان های فیلم ها...
با وجود فقر زیاد مادرم هیچ وقت نگذاشته بود که من حسرت چیزی رو توی زندگی بخورم من با همین باور که بهترینم
و بهترین چیزها رو دارم سال های سال زندگی کردم..و تازه اونروز فهمیدم که مادر من کی بود!!!!

صدای زنگ تلفن همراهم منو از خاطرات گذشته دور کرد.دست دختر کوچکم را گرفتم و به سرعت راه افتادم...یه
عمل قلب اورژانسی داشتم !!!!

#شیما_اسماعیلی

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پرواز فکر و اندیشه
یاران همراه از فردا به صورت مستمر با داستان #قلعه_حیوانات اثر جاودانه جورج اورول در خدمت تون خواهیم بود 😊🌹
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


#قلعه_حیوانات - جورج اورول - قسمت سی و سوم

پيروز شده بودند ،اما خسته و خونين بودند. آهسته و لنگان لنگان به طرف مزرعه راه افتادند. منظره دوستاني كه روي چمن دراز به دراز افتاده و مرده بودند، بعضي را به گريه انداخت . در سكوتي غم انگيز در محلي كه زماني آسياب بادي بر پا بود ايستادند. به كلي از بين رفته بود!
تقريبا كوچكترين اثري از آن باقي نمانده بود ،حتي قسمتي از پايه هاي بنا هم فرو ريخته بود. در تجديد بنا، اين بار برخلاف بار قبل نمي توانستند از سنگهاي فروريخته استفاده كنند ،چه اين دفعه سنگها هم نبودند، شدت انفجار آنها را صدها متر دورتر انداخته بود. گويي از اصل آسياب وجود نداشته است .
وقتي كه حيوانات به ساختمان نزديك شدند، سكوئيلر كه بدون هيچ دليلي در طول جنگ غايب بود ،جست و خيز كنان در حالي كه دمش را به سرعت تكان مي داد با تبسمي حاكي از رضايت خاطر به طرف آنها آمد و حيوانات صداي شليك توپي را از سمت ساختمان شنيدند.
باكسر گفت: "براي چه شليك ميكنند؟"
سكوئيلر فرياد كشيد: "فتح و پيروزي را جشن گرفته ايم!"
باكسر كه از زانوانش خون ميچكيد و يكي از نعلهايش افتاده بود و سمش چاك برداشته بود و دوازده ساچمه در پاي عقبش فرو رفته بود، گفت: " چه فتحي؟"
- چطور چه فتحي، رفيق ؟ مگر نه اين است كه ما دشمن را از خاك خود، خاك مقدس قلعه حيوانات رانده ايم؟"
باکستر گفت: "ولي آسياب بادي ما را ويران كردند. دو سال تمام روي آن كار كرده بودیم."
سكوئيلر گفت: " چه اهميتي دارد؟ آسياب ديگري مي سازيم . اگر دلمان بخواهد شش تا آسياب هم مي توانيم بسازيم. رفيق تو نمي تواني عظمت كاري را كه كرده ايم درك كني . همين زميني كه ما الان روي آن ايستاده ايم در تصرف دشمن بود و اكنون در پرتو رهبري رفيق ناپلئون هر وجب آن را پس گرفته ايم."
باكسر گفت پس ما چيزي را كه قبلا داشته ايم ، پس گرفته ايم؟"
سكوئيلر گفت: " بله ، معناي فتح هم همين است. "
حيوانات لنگان لنگان وارد حياط شدند. ساچمه ها زير پوست باكسر سوزش دردناكي داشت . او پيشاپيش و از همين حالا به كار شاق ساختن آسياب بادي فكر مي كرد و در عالم تصور، خود را آماده ي كار مي كرد. اما براي اولين بار به اين فكر افتاد كه يازده سال از سنش گذشته و قاعدتا عضلات نيرومندش ديگر به قدرت سابق نيستند.
اما وقتي حيوانات پرچم سبز را در اهتزاز ديدند و بار ديگر صداي شليك را شنيدند، در مجموع هفت گلوله شليك شد و نطق ناپلئون را گوش كردند كه رفتار آنها را مي ستايد و تبريك ميگويد به نظرشان آمد كه واقعا فتح بزرگي نصيبشان شده است .
از شهداي جنگ تشييع آبرومندي شد. باكسر و كلوور واگوني را به جاي نعش كش كشيدند و ناپلئون شخصا در راس دسته حركت كرد.
دو روز تمام صرف برگزاري جشن شد. آوازها خواندند ،نطقها ايراد كردند ،توپها شليك شد و به هر حيوان يك سيب و به هر پرنده صد گرم غله و به هر سگ سه بيسكويت هديه شد و اعلام كردند كه جنگ "جنگ آسياب بادي" خوانده خواهد شد. ناپلئون نشان جديدي به اسم "نشان علم سبز" ايجاد كرد و آن را به خود اعطا كرد و داستان تاسف انگيز اسكناسها در شادماني عمومي فراموش شد.
چند روز پس از اين حوادث بود كه خوكها يك صندوق ويسكي كه در زيرزمين مانده بود و در روز تصرف ساختمان به آن توجهي نشده بود، پيدا كردند. شب آن روز صداي آوازهاي بلند از ساختمان برخاست ،با كمال تعجب قسمتهايي از آهنگ سرود حيوانات انگليس هم با آن صداها آميخته بود.
شب در حدود ساعت نه همه آشكارا ديدند كه ناپلئون در حاليكه كلاه مندرس آقاي جونز را بر سر دارد ،از در پشت ساختمان بيرون آمد و به سرعت دور حياط دويد و مجددا داخل عمارت شد...


@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


#قلعه_حیوانات - جورج اورول - قسمت سی و چهارم

ولي صبح روز بعد ساختمان را سكوت مطلقي دربرگرفته بود و حتي يك خوك هم در جنبش نبود. نزديك ساعت نه سر وكله سكوئيلر پيدا شد، آهسته راه ميرفت چشمانش بي نور بود و دمش شل از پشت آويزان بود. كاملا پيدا بود كه بيمار است .حيوانات را جمع كرد و به آنها گفت برايشان خبر وحشت آوري دارد : "رفيق ناپلئون در حال مرگ است ".
ضجه حيوانات بلند شد. پشت درهاي قلعه كاه ريخته شد و حيوانات نوك پا راه مي رفتند و با چشماني اشكبار از هم ميپرسيدند اگر رهبرشان از بين برود چه خاكي بر سر خواهند ريخت. شايع شد با تمام احتياطها بالاخره سنوبال كار خود را كرده و موفق شده است غذاي ناپلئون را مسموم كند.
ساعت يازده سكوئيلر دوباره آمد كه خبر ديگري بدهد. رفيق ناپلئون به عنوان آخرين كاري كه در زمان حيات كرده است دستور داده كه مجازات شرب الكل، اعدام است .
ولي هنگام شب حال ناپلئون كمي بهتر بود و صبح روز بعد سكوئيلر مژده داد كه وي رو به بهبودي است و شب بعد ناپلئون شروع به كار كرد و روز بعد بود كه ناپلئون به ويمپر دستور داده است از ولينگدن كتابهايي درباره عرق كشي و تقطير بخرد. يك هفته بعد ناپلئون امر كرد قطعه زمين كوچك پشت باغ ميوه را كه قرار بودچراگاه حيوانات بازنشسته باشد، شخم بزنند.
اول گفتند زمين كم قوت شده است و بايد دوباره كشت شود، ولي بعد روشن شد كه ناپلئون تصميم گرفته است در آن زمين جو بكارد. در همين ايام پيش آمد غريبي رخ داد كه كسي از آن سر در نياورد. شبي در حدود ساعت دوازده صداي شكستن چيزي به گوش رسيد و حيوانات سراسيمه از طويله بيرون پريدند. شبي بود مهتابي .در پاي ديوار انتهاي طويله بزرگ نزديك ديواري كه هفت فرمان بر آن نوشته شده بود نردبامي روي زمين افتاده و شكسته بود. سكوئيلر از حال رفته كنار نردبام شكسته روي زمين پهن شده بود. در كنارش يك چراغ بادي ، يك قلم مو و يك ظرف پر از رنگ سفيد واژگون شده بود. سگها فورا دورش حلقه زدند و وقتي حالش تا حدي جا آمد او را بردند.
هيچ كدام از حيوانات سر از اين ماجرا در نياوردند، جز بنجامين پير كه با رندي پوزه اش را ميجنباند و پيدا بود كه مطلب را فهميده است ولي چيزي نميگويد. چند روز بعد كه موريل پيش خود هفت فرمان را ميخواند متوجه شد كه باز يكي از فرامين طوري نوشته شده كه حيوانات غلط به خاطر سپرده اند. حيوانات تصور مي كردند كه ماده پنجم فرمان ميگويد "هيچ حيواني الكل نمي نوشد" و حال آنكه چند كلمه اش را فراموش كرده بودند. فرمان پنجم مي گفت:
"هيچ حيواني به حد افراط الكل نمينوشد!"
فصل نهم

سم شكافته باكسر مدتها تحت معالجه بود. ساختمان مجدد آسياب بادي از فرداي روزي كه جشن پيروزي تمام شد، شروع شده بود.باكسر حاضر نشد حتي يك روز كار را تعطيل كند و نميگذاشت كسي متوجه درد و رنجش شود ولي شبها به طور خصوصي به كلوور اعتراف ميكرد كه سمش او را زياد ناراحت مي كند. كلوور از علفهاي مختلف ضماد درست ميكرد و روي سم او مي گذاشت .او و بنجامين دونفري به باكسر اصرار مي كردند كه كمتر كار كند. كلوور مي گفت: " ريه اسب كه براي ابد سلامت نمي ماند." ولي باكسر گوشش به اين حرفها بدهكار نبود و تنها آرزويش اين بود كه قبل از بازنشسته شدن آسياب بادي را ساخته و پرداخته ببيند.
در ابتدا وقتي قوانين قلعه حيوانات تدوين شد، سن بازنشستگي اسبان و خوكان دوازده ، گاوها چهارده ، سگها نه ،گوسفندان هفت ، مرغها و غازها پنج سالگي تعيين شد. جيره كافي هم براي بازنشستگان در نظر گرفته شد .در اين فاصله هيچ حيواني بازنشسته نشده بود ولي اخيرا روي آن مسئله زياد صحبت ميشد. حالا كه مزرعه پشت باغ ميوه به كشت جو اختصاص يافته بود، مي گفتند كه گوشه اي از چراگاه بزرگ به منظور چراي حيوانات بازنشسته مجزا و محصور خواهد شد و مي گفتند كه جيره هر اسب روزي دو كيلو جو و در زمستان شش كيلو يونجه با يك هويج و در صورت امكان يك سيب در تعطيلات عمومي خواهد بود...


@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️