طبق گفتههای هرودوت(مورخ یونانی)، ایرانیان باستان پس از تصمیم گیریهای مهم، شراب می نوشیدند، و اگر بعد از مستی احساس مشابهی در مورد آن داشتند، فکر میکردند تصمیمشان صحیح است!
@flith❄️
@flith❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
هیچ زنی را، در هیچ کجای دنیا نمی توانی پیدا کنی که به یک باره عاشق مردی شود. زن ها آرام آرام در یک مرد جوانه می زنند. اما امان از وقتی که زنی، در وجود مردش ریشه بدواند. این جور عشق های یک زن را، هیچ تبری نمی تواند از پا در بیاورد. حالا می خواهد تبر زمان باشد، یا حتی تبر مرگ... اما چرا... همیشه یک استثنا وجود دارد. و آن برای از ریشه خشکاندن یک زن، خیانت به عشق اوست...
#مکالمه_غیر_حضوری
#علیرضا_اسفندیاری
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
هیچ زنی را، در هیچ کجای دنیا نمی توانی پیدا کنی که به یک باره عاشق مردی شود. زن ها آرام آرام در یک مرد جوانه می زنند. اما امان از وقتی که زنی، در وجود مردش ریشه بدواند. این جور عشق های یک زن را، هیچ تبری نمی تواند از پا در بیاورد. حالا می خواهد تبر زمان باشد، یا حتی تبر مرگ... اما چرا... همیشه یک استثنا وجود دارد. و آن برای از ریشه خشکاندن یک زن، خیانت به عشق اوست...
#مکالمه_غیر_حضوری
#علیرضا_اسفندیاری
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
زندگی را ورق بزن...
هر فصلش را خوب بخوان...
با بهار برقص...
با تابستان بچرخ...
در پاییزش عاشقانه قدم بزن...
با زمستانش بنشین و چایت را به سلامتی نفس کشیدنت بنوش...
زندگی را باید زندگی کرد، آنطور که دلت می گوید.
مبادا زندگی را دست نخورده برای مرگ بگذاری!
#سيمين_بهبهانی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
زندگی را ورق بزن...
هر فصلش را خوب بخوان...
با بهار برقص...
با تابستان بچرخ...
در پاییزش عاشقانه قدم بزن...
با زمستانش بنشین و چایت را به سلامتی نفس کشیدنت بنوش...
زندگی را باید زندگی کرد، آنطور که دلت می گوید.
مبادا زندگی را دست نخورده برای مرگ بگذاری!
#سيمين_بهبهانی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پرواز فکر و اندیشه
یاران همراه از فردا به صورت مستمر با داستان #قلعه_حیوانات اثر جاودانه جورج اورول در خدمت تون خواهیم بود 😊🌹
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#قلعه_حیوانات - جورج اورول - قسمت بیست و نهم
آن سال حيوانات حتي از سال گذشته هم بيشتر كار كردند.تجديد بناي آسياب بادي مخصوصا با دو برابر شدن ضخامت ديوارها و تمام كردن آن در سر موعد به علاوه كارهاي عادي مزرعه، عمل طاقت فرسايي بود.
بعضی روزها به نظر حيوانات مي رسيد كه با مقايسه با زمان جونز هم ساعات بيشتري كار كرده اند و هم بهتر تغذيه نشده اند.
صبحهاي يكشنبه سكوئيلر از روي قطعه كاغذ درازي كه با يكي از پاهايش جلويش نگاه ميداشت براي آنان ميخواند كه توليد مواد غذايي دويست درصد، سيصد درصد و حتي پانصد درصد افزايش يافته است. حيوانات دليلي نمي ديدند كه گفته هاي او را باور نكنند مخصوصا كه آنها ديگر به طور روشن شرايط زندگي قبل از انقلاب را به خاطر نداشتند. ولي بعضی روزها دلشان مي خواست ارقام كمتري به خورد آنها ميدادند و غذاي بيشتر . در اين ايام همه دستورات بوسيله سكوئيلر و يا خوك ديگري اعلان مي شد. ناپلئون حتي هر دو هفته يكبار هم در مجالس ديده نميشد.
وقتي ظاهر مي شد نه فقط سگها در ملازمتش بودند بلكه يك جوجه خروس سياه رنگ هم كه به منزله شيپورچي بود پيشاپيش او حركت مي كرد و پيش از سخنراني ناپلئون قوقولي قوقو مي كرد. مي گفتند ناپلئون حتي در ساختمان مزرعه هم در قسمت مجزايي از سايرين زندگي ميكند و غذايش را تنها و در ظروف چيني اصل كه در ويترين اتاق ناهارخوري بوده است ، مي خورد و دو سگ براي خدمتگزاري در حضورش هستند. هم چنين مقرر شد كه در شب تولد ناپلئون هم مانند دو سالگرد ديگر تير شليك شود.
ناپلئون ديگر به طور ساده ناپلئون خطاب نمي شد، اسم او با عنوان رسمي "رهبر ما رفيق ناپلئون" برده مي شد و خوكها اصرار داشتند كه عناويني از قبيل پدر حيوانات، دشمن بشر، حامي گوسفندان ، منجي پرندگان و امثال آن برايش بسازند.
سكوئيلر در نطقهايش اشك ميريخت و از درايت ناپلئون و از خوش قلبي و عشق سرشار او به حيوانات مخصوصا به حيوانات محروم ساير مزارع سخن ميراند.
عادت بر اين جاري شده بود كه هر عمل موفقيت آميز و هر پيش آمد خوبي به حساب ناپلئون گذاشته شود. اغلب شنيده مي شد كه مرغي به مرغ ديگر مي گويد: " تحت توجهات رهبر ما رفيق ناپلئون من ظرف شش روز پنج تخم كرده ام." و يا دو گاوي كه از استخر آب مي نوشيدند مي گفتند: " به مناسب رهبري خردمندانه رفيق ناپلئون، آب گوارا شده است!"
احساسات عمومي قلعه در شعري كه مي ني ماس سروده بود و عنوانش را رفيق ناپلئون گذاشته بود، به خوبي منعكس بود :
چشمان نافذت كه چو خورشيد آسمان
بخشنده تشعشع و گرمي است بر جهان
چون اوفتد به وجودم نگاه آن
در التهاب آيم و گويم بدين زبان
سرچشمه سعادتي و يار بي كسان
غمخوار بي پدران ، حامي زنان
رفيق ناپلئون !
گر ما غنوده ايم به اصطبل روي كاه
گر سير گشته اشكم ما روز وشب دو گاه
از دولت وجود تو گشته است اين چنين
باور ندارد ار كس، گو آي و گو ببين
اعطا كننده كيست به مااين همه نِعَم؟
بزدوده خاطر همگي را ز هم و غم
رفيق ناپلئون !
گر خوك توله اي به من عطا كند خدا
زآن پيشتر كه فتد راه روي پا
زآن پيشتر كه كشد قد به يك وجب
باشد ورا ثناي تو همواره ورد لب
گويد بياد ندارم جز اين خدا
تا جان خويشتن بنمايم رهت فدا
رفيق ناپلئون !
ناپلئون اين شعر را پسنديد و دستور داد مقابل هفت فرمان بر ديوار بزرگ نگاشته شود و بالاي آن تمثال نيم تنه و نيمرخ او كه به وسيله سكوئيلر و با رنگ سفيد نقاشي شده بود نصب گرديد. در خلال اين مدت ناپلئون با وساطت ويمپر در مقام معامله ي پيچيده اي با فردريك و پي لكينگتن برآمده بود
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#قلعه_حیوانات - جورج اورول - قسمت بیست و نهم
آن سال حيوانات حتي از سال گذشته هم بيشتر كار كردند.تجديد بناي آسياب بادي مخصوصا با دو برابر شدن ضخامت ديوارها و تمام كردن آن در سر موعد به علاوه كارهاي عادي مزرعه، عمل طاقت فرسايي بود.
بعضی روزها به نظر حيوانات مي رسيد كه با مقايسه با زمان جونز هم ساعات بيشتري كار كرده اند و هم بهتر تغذيه نشده اند.
صبحهاي يكشنبه سكوئيلر از روي قطعه كاغذ درازي كه با يكي از پاهايش جلويش نگاه ميداشت براي آنان ميخواند كه توليد مواد غذايي دويست درصد، سيصد درصد و حتي پانصد درصد افزايش يافته است. حيوانات دليلي نمي ديدند كه گفته هاي او را باور نكنند مخصوصا كه آنها ديگر به طور روشن شرايط زندگي قبل از انقلاب را به خاطر نداشتند. ولي بعضی روزها دلشان مي خواست ارقام كمتري به خورد آنها ميدادند و غذاي بيشتر . در اين ايام همه دستورات بوسيله سكوئيلر و يا خوك ديگري اعلان مي شد. ناپلئون حتي هر دو هفته يكبار هم در مجالس ديده نميشد.
وقتي ظاهر مي شد نه فقط سگها در ملازمتش بودند بلكه يك جوجه خروس سياه رنگ هم كه به منزله شيپورچي بود پيشاپيش او حركت مي كرد و پيش از سخنراني ناپلئون قوقولي قوقو مي كرد. مي گفتند ناپلئون حتي در ساختمان مزرعه هم در قسمت مجزايي از سايرين زندگي ميكند و غذايش را تنها و در ظروف چيني اصل كه در ويترين اتاق ناهارخوري بوده است ، مي خورد و دو سگ براي خدمتگزاري در حضورش هستند. هم چنين مقرر شد كه در شب تولد ناپلئون هم مانند دو سالگرد ديگر تير شليك شود.
ناپلئون ديگر به طور ساده ناپلئون خطاب نمي شد، اسم او با عنوان رسمي "رهبر ما رفيق ناپلئون" برده مي شد و خوكها اصرار داشتند كه عناويني از قبيل پدر حيوانات، دشمن بشر، حامي گوسفندان ، منجي پرندگان و امثال آن برايش بسازند.
سكوئيلر در نطقهايش اشك ميريخت و از درايت ناپلئون و از خوش قلبي و عشق سرشار او به حيوانات مخصوصا به حيوانات محروم ساير مزارع سخن ميراند.
عادت بر اين جاري شده بود كه هر عمل موفقيت آميز و هر پيش آمد خوبي به حساب ناپلئون گذاشته شود. اغلب شنيده مي شد كه مرغي به مرغ ديگر مي گويد: " تحت توجهات رهبر ما رفيق ناپلئون من ظرف شش روز پنج تخم كرده ام." و يا دو گاوي كه از استخر آب مي نوشيدند مي گفتند: " به مناسب رهبري خردمندانه رفيق ناپلئون، آب گوارا شده است!"
احساسات عمومي قلعه در شعري كه مي ني ماس سروده بود و عنوانش را رفيق ناپلئون گذاشته بود، به خوبي منعكس بود :
چشمان نافذت كه چو خورشيد آسمان
بخشنده تشعشع و گرمي است بر جهان
چون اوفتد به وجودم نگاه آن
در التهاب آيم و گويم بدين زبان
سرچشمه سعادتي و يار بي كسان
غمخوار بي پدران ، حامي زنان
رفيق ناپلئون !
گر ما غنوده ايم به اصطبل روي كاه
گر سير گشته اشكم ما روز وشب دو گاه
از دولت وجود تو گشته است اين چنين
باور ندارد ار كس، گو آي و گو ببين
اعطا كننده كيست به مااين همه نِعَم؟
بزدوده خاطر همگي را ز هم و غم
رفيق ناپلئون !
گر خوك توله اي به من عطا كند خدا
زآن پيشتر كه فتد راه روي پا
زآن پيشتر كه كشد قد به يك وجب
باشد ورا ثناي تو همواره ورد لب
گويد بياد ندارم جز اين خدا
تا جان خويشتن بنمايم رهت فدا
رفيق ناپلئون !
ناپلئون اين شعر را پسنديد و دستور داد مقابل هفت فرمان بر ديوار بزرگ نگاشته شود و بالاي آن تمثال نيم تنه و نيمرخ او كه به وسيله سكوئيلر و با رنگ سفيد نقاشي شده بود نصب گرديد. در خلال اين مدت ناپلئون با وساطت ويمپر در مقام معامله ي پيچيده اي با فردريك و پي لكينگتن برآمده بود
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#قلعه_حیوانات - جورج اورول - قسمت سی ام
الوار هنوز به فروش نرفته بود، فردريك بيشتر طالب خريد بود ولي قيمت عادلانه پيشنهاد نمي داد. هنوز شايع بود كه فردريك و كسانش در مقام توطئه براي حمله به قلعه حيوانات و خراب كردن آسياب بادي ، كه حس حسادتشان را برانگيخته است ، هستند. مسلم گشته بود كه سنوبال هنوز در پينج فيلد در كمين است. در اواسط تابستان حيوانات از اينكه سه مرغ اعتراف كردند كه به تحريك سنوبال در توطئه قتل ناپلئون دست داشته اند متوحش شدند. مرغها بي درنگ اعدام شدند و احتياطات لازم براي حفظ جان ناپلئون به عمل آمد. شبها چهار سگ در چهار گوشه تختخوابش پاس ميدادند و خوك جواني به نام پينك آي غذاي او را قبلا ميچشيد مبادا كه مسموم باشد.
در همان اوان خبر منتشر شد كه ناپلئون ترتيب فروش الوار را به آقاي پيل كينگتن داده است و معاملات پاياپاي ديگري هم بين قلعه حيوانات و فاكس وود به عمل خواهد آمد.هر چند رابطه ناپلئون و پي لكينگتن از طريق ويمپر بود ولي تقريبا دوستانه بود. حيوانات به پيل كينگتن چون آدم بود اعتماد نداشتند ولي به مراتب او را به فردريك كه هم از او هراسان بودند و هم نفرت داشتند ترجيح مي دادند.
وقتي فصل تابستان سپري شد و آسياب بادي در شرف اتمام بود شايعه حمله خائنانه هر دم بيشتر قوت مي گرفت . گفته ميشد كه فردريك بيست مرد مسلح دارد و دم قاضي وشهرباني را هم ديده است تا اگر زماني سند مالكيت قلعه حيوانات را به چنگ آورد مواخذه اي در كار نباشد. به علاوه داستانهاي دلخراشي از ظلم فردريك نسبت به حيواناتش از پينچ فيلد درز كرده بود،ميگفتند اسب پيري را تاسر حد مرگ تازيانه زده است،گاوهايش را گرسنگي داده و سگي را زنده زنده به تنور انداخته است و براي سرگرمي خروسها را با بستن تيغ نازكي به پاهايشان به جنگ وامي دارد. حيوانات از اينكه با رفقايشان بدينسان معامله مي شود خونشان جوش آمد و با غريو و فرياد مي خواستند به پينچ فيلد حمله كنند و آدمها را از آنجا برانند و حيوانات را آزاد كنند. اماسكوئيلر آنان را نصيحت مي كرد كه از اقدام به هرگونه عمل ناسنجيده و عجولانه خودداري كنند و به درايت رفيق ناپلئون اعتماد داشته باشند.
با وجود اين احساسات ضد فردريكي اوج مي گرفت .صبح يكي از يكشنبه ها ناپلئون در انبار حضور يافت و اظهار داشت كه وي هرگز و هيچگاه قصد فروش الوار را به فردريك نداشته و گفت طرف معامله بودن با شخص رذلي چون او را دون شان خويش مي داند.كبوترها كه هنوز براي دامن زدن انقلاب به خارج فرستاده ميشدند از قدم گذاشتن به فاكس وود منع شدند و هم چنين" مرگ بر فردريك" جاي شعار "مرگ بر بشريت" را گرفت .
در اواخر تابستان يكي ديگر از دسايس سنوبال آشكار شد، محصول گندم پر از علف هرزه شده بود و معلوم شد سنوبال شبانه تخم علف را با بذر غله مخلوط كرده است .غاز نري كه اطلاعاتي از توطئه داشت و به گناهش نزد سكوئيلر اعتراف كرده بود با قارچ سمي خودكشي كرد. حيواناتي كه تصور مي كردند سنوبال نشان شجاعت حيواني درجه يك دريافت داشته است در اين زمان فهميدند كه اين موضوع صرفا افسانه ساخته و پرداخته خود سنوبال بوده است و به او نه فقط نشاني اعطا نشده بلكه به علت نشان دادن بي لياقتي در جنگ گاوداني مورد سرزنش و توبيخ هم واقع شده است. حيوانات از شنيدن اين مطلب بار ديگر مات و مبهوت شدند ولي سكوئيلر باز توانست آنان را متقاعد سازد كه حافظه شان درست ياري نميكند.
با كوشش و رنج فراوان در پاييز كه موسم خرمن برداري هم بود ساختمان آسياب بادي به اتمام رسيد.كار نصب ماشين آلات هنوز مانده بود و قرار بود ويمپر ترتيب خريد آن را بدهد.ولي باوجود همه موانع و بي تجربگي و ابتدايي بودن آلات و ادوات كار و خيانت سنوبال ،كار درست در روز معين تمام شد.حيوانات خسته ولي مغرور گرداگرد شاهكار خويش كه به چشمانشان حتي خيلي زيباتر از بناي اوليه هم بود راه ميرفتند. علاوه بر زيبايي ، ضخامت ديوارها هم دو برابر قطر ديوارهاي سابق بود. اين بار چيزي جز مواد منفجره آن را نميخواباند!...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#قلعه_حیوانات - جورج اورول - قسمت سی ام
الوار هنوز به فروش نرفته بود، فردريك بيشتر طالب خريد بود ولي قيمت عادلانه پيشنهاد نمي داد. هنوز شايع بود كه فردريك و كسانش در مقام توطئه براي حمله به قلعه حيوانات و خراب كردن آسياب بادي ، كه حس حسادتشان را برانگيخته است ، هستند. مسلم گشته بود كه سنوبال هنوز در پينج فيلد در كمين است. در اواسط تابستان حيوانات از اينكه سه مرغ اعتراف كردند كه به تحريك سنوبال در توطئه قتل ناپلئون دست داشته اند متوحش شدند. مرغها بي درنگ اعدام شدند و احتياطات لازم براي حفظ جان ناپلئون به عمل آمد. شبها چهار سگ در چهار گوشه تختخوابش پاس ميدادند و خوك جواني به نام پينك آي غذاي او را قبلا ميچشيد مبادا كه مسموم باشد.
در همان اوان خبر منتشر شد كه ناپلئون ترتيب فروش الوار را به آقاي پيل كينگتن داده است و معاملات پاياپاي ديگري هم بين قلعه حيوانات و فاكس وود به عمل خواهد آمد.هر چند رابطه ناپلئون و پي لكينگتن از طريق ويمپر بود ولي تقريبا دوستانه بود. حيوانات به پيل كينگتن چون آدم بود اعتماد نداشتند ولي به مراتب او را به فردريك كه هم از او هراسان بودند و هم نفرت داشتند ترجيح مي دادند.
وقتي فصل تابستان سپري شد و آسياب بادي در شرف اتمام بود شايعه حمله خائنانه هر دم بيشتر قوت مي گرفت . گفته ميشد كه فردريك بيست مرد مسلح دارد و دم قاضي وشهرباني را هم ديده است تا اگر زماني سند مالكيت قلعه حيوانات را به چنگ آورد مواخذه اي در كار نباشد. به علاوه داستانهاي دلخراشي از ظلم فردريك نسبت به حيواناتش از پينچ فيلد درز كرده بود،ميگفتند اسب پيري را تاسر حد مرگ تازيانه زده است،گاوهايش را گرسنگي داده و سگي را زنده زنده به تنور انداخته است و براي سرگرمي خروسها را با بستن تيغ نازكي به پاهايشان به جنگ وامي دارد. حيوانات از اينكه با رفقايشان بدينسان معامله مي شود خونشان جوش آمد و با غريو و فرياد مي خواستند به پينچ فيلد حمله كنند و آدمها را از آنجا برانند و حيوانات را آزاد كنند. اماسكوئيلر آنان را نصيحت مي كرد كه از اقدام به هرگونه عمل ناسنجيده و عجولانه خودداري كنند و به درايت رفيق ناپلئون اعتماد داشته باشند.
با وجود اين احساسات ضد فردريكي اوج مي گرفت .صبح يكي از يكشنبه ها ناپلئون در انبار حضور يافت و اظهار داشت كه وي هرگز و هيچگاه قصد فروش الوار را به فردريك نداشته و گفت طرف معامله بودن با شخص رذلي چون او را دون شان خويش مي داند.كبوترها كه هنوز براي دامن زدن انقلاب به خارج فرستاده ميشدند از قدم گذاشتن به فاكس وود منع شدند و هم چنين" مرگ بر فردريك" جاي شعار "مرگ بر بشريت" را گرفت .
در اواخر تابستان يكي ديگر از دسايس سنوبال آشكار شد، محصول گندم پر از علف هرزه شده بود و معلوم شد سنوبال شبانه تخم علف را با بذر غله مخلوط كرده است .غاز نري كه اطلاعاتي از توطئه داشت و به گناهش نزد سكوئيلر اعتراف كرده بود با قارچ سمي خودكشي كرد. حيواناتي كه تصور مي كردند سنوبال نشان شجاعت حيواني درجه يك دريافت داشته است در اين زمان فهميدند كه اين موضوع صرفا افسانه ساخته و پرداخته خود سنوبال بوده است و به او نه فقط نشاني اعطا نشده بلكه به علت نشان دادن بي لياقتي در جنگ گاوداني مورد سرزنش و توبيخ هم واقع شده است. حيوانات از شنيدن اين مطلب بار ديگر مات و مبهوت شدند ولي سكوئيلر باز توانست آنان را متقاعد سازد كه حافظه شان درست ياري نميكند.
با كوشش و رنج فراوان در پاييز كه موسم خرمن برداري هم بود ساختمان آسياب بادي به اتمام رسيد.كار نصب ماشين آلات هنوز مانده بود و قرار بود ويمپر ترتيب خريد آن را بدهد.ولي باوجود همه موانع و بي تجربگي و ابتدايي بودن آلات و ادوات كار و خيانت سنوبال ،كار درست در روز معين تمام شد.حيوانات خسته ولي مغرور گرداگرد شاهكار خويش كه به چشمانشان حتي خيلي زيباتر از بناي اوليه هم بود راه ميرفتند. علاوه بر زيبايي ، ضخامت ديوارها هم دو برابر قطر ديوارهاي سابق بود. اين بار چيزي جز مواد منفجره آن را نميخواباند!...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
" یک اشتباه را می توانی پاک کنی.... فقط یک اشتباه ... "
مادرم همیشه بعد از دیکته گفتن این جمله را می گفت و پاک کن را نشانم می داد... قبل از صحیح کردن دیکته به من فرصت می داد دوباره کلمات و جمله ها را نگاه کنم و اگر اشتباهی هست پیدا کنم ... فقط یک کلمه... فقط یک اشتباه...
یادم هست چشم هایم را به کلمات می دوختم و به درست بودنشان شک می کردم...
گاهی اشتباهم را پیدا می کردم و درستش را می نوشتم...
اما همیشه اینطور نبود... گاهی به درست بودن چیزی که در ذهنم بود شک می کردم... شکی که باعث می شد کلمه ی درست را پاک کنم و غلط بنویسم...
از همان جا بود که فهمیدم پیدا کردن یک اشتباه چقدر می تواند سخت باشد...
از آن روزها ، سال ها می گذرد ، اما من هنوز به آن پاک کن و آن کلمه ها فکر می کنم...
تمام زندگی را مرور می کنم و با خودم می گویم اگر پاک کن داشتم کجای زندگی را باید پاک می کردم ... کجای زندگی اشتباه کردم ... کجا را باید درست کنم...
حالا از تجربه ی آن سال هاست که می دانم برای جبران اشتباهاتم باید اول آن ها را پیدا کنم...
هنوز همان صدا در گوشم می پیچد...
"یک اشتباه را می توانی پاک کنی... فقط یک اشتباه ..."
#دکتر_فریبا_بشر_دوست
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
" یک اشتباه را می توانی پاک کنی.... فقط یک اشتباه ... "
مادرم همیشه بعد از دیکته گفتن این جمله را می گفت و پاک کن را نشانم می داد... قبل از صحیح کردن دیکته به من فرصت می داد دوباره کلمات و جمله ها را نگاه کنم و اگر اشتباهی هست پیدا کنم ... فقط یک کلمه... فقط یک اشتباه...
یادم هست چشم هایم را به کلمات می دوختم و به درست بودنشان شک می کردم...
گاهی اشتباهم را پیدا می کردم و درستش را می نوشتم...
اما همیشه اینطور نبود... گاهی به درست بودن چیزی که در ذهنم بود شک می کردم... شکی که باعث می شد کلمه ی درست را پاک کنم و غلط بنویسم...
از همان جا بود که فهمیدم پیدا کردن یک اشتباه چقدر می تواند سخت باشد...
از آن روزها ، سال ها می گذرد ، اما من هنوز به آن پاک کن و آن کلمه ها فکر می کنم...
تمام زندگی را مرور می کنم و با خودم می گویم اگر پاک کن داشتم کجای زندگی را باید پاک می کردم ... کجای زندگی اشتباه کردم ... کجا را باید درست کنم...
حالا از تجربه ی آن سال هاست که می دانم برای جبران اشتباهاتم باید اول آن ها را پیدا کنم...
هنوز همان صدا در گوشم می پیچد...
"یک اشتباه را می توانی پاک کنی... فقط یک اشتباه ..."
#دکتر_فریبا_بشر_دوست
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
👈👈....چرا مردم دروغ میگویند؟
پاسخ سادهاش این است:
برای اینکه آسان است. تقریباً همه مردم دروغ میگویند و اغلب آنها در این کار مهارت دارند. شواهد نشان میدهد که اغلب مردم دروغگویی را در همان سنین اولیه یاد میگیرند. کودکان تقریباً در سن ۳ سالگی برای این که خود را به مشکل نیندازند دروغ میگویند. در ۵ سالگی، وقتی پای تنبیه در میان باشد، اغلب کودکان دروغگویان ماهری هستند.
... نکته جالب این است که به کودکان یاد داده میشود تا برای محافظت از احساسات دیگران، و خوشامد آنها دروغ بگویند. پدر و مادرها از همان سنین کودکی به فرزندانشان یاد میدهند که این گونه «دروغهای مصلحتآمیز» را بیان کنند. برای مثال، «به خاله بگو چقدر توی این لباس خوشگل شده.»
دروغ گفتن برای محافظت از فردی دیگر، مشکلتر است. برای مردم، دروغ گفتن برای محافظت از خودشان و پوشاندن خطاهایشان، طبیعی است امّا محافظت کردن از فردی دیگر، کمی پیچیدهتر است و به تجربه بیشتری نیاز دارد. اما هنگامی که مردم به سن بلوغ میرسند، دیگر دروغگویی به صورت طبیعت ثانویه آنها در آمده است.
👈مردم درباره چه چیزی دروغ میگویند؟
دروغگویی در افراد بالغ به منظورهایی فراتر از اجتناب از تنبیه شدن صورت میگیرد، هر چند اغلب افراد بالغ برای دریافت نکردن برگه جریمه رانندگی یا تخلفات جدّیتر به دروغگویی روی آوردهاند.
به عقیده رابرت فلدمن، روانشناس دانشگاه ماساچوست، افراد بالغ میخواهند چگونگی نگریستن دیگران به خود و نیز چگونگی نگریستن خودشان به خودشان را کنترل کنند.
به گفته فلدمن، مردم دروغ میگویند تا مطلوبتر و خوشایندتر جلوه کنند و در یک موقعیت اجتماعی، دیگران را تحت تاثیر قرار دهند. در واقع، آنها میخواهند عزّتنفس خود را بالا ببرند...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
👈👈....چرا مردم دروغ میگویند؟
پاسخ سادهاش این است:
برای اینکه آسان است. تقریباً همه مردم دروغ میگویند و اغلب آنها در این کار مهارت دارند. شواهد نشان میدهد که اغلب مردم دروغگویی را در همان سنین اولیه یاد میگیرند. کودکان تقریباً در سن ۳ سالگی برای این که خود را به مشکل نیندازند دروغ میگویند. در ۵ سالگی، وقتی پای تنبیه در میان باشد، اغلب کودکان دروغگویان ماهری هستند.
... نکته جالب این است که به کودکان یاد داده میشود تا برای محافظت از احساسات دیگران، و خوشامد آنها دروغ بگویند. پدر و مادرها از همان سنین کودکی به فرزندانشان یاد میدهند که این گونه «دروغهای مصلحتآمیز» را بیان کنند. برای مثال، «به خاله بگو چقدر توی این لباس خوشگل شده.»
دروغ گفتن برای محافظت از فردی دیگر، مشکلتر است. برای مردم، دروغ گفتن برای محافظت از خودشان و پوشاندن خطاهایشان، طبیعی است امّا محافظت کردن از فردی دیگر، کمی پیچیدهتر است و به تجربه بیشتری نیاز دارد. اما هنگامی که مردم به سن بلوغ میرسند، دیگر دروغگویی به صورت طبیعت ثانویه آنها در آمده است.
👈مردم درباره چه چیزی دروغ میگویند؟
دروغگویی در افراد بالغ به منظورهایی فراتر از اجتناب از تنبیه شدن صورت میگیرد، هر چند اغلب افراد بالغ برای دریافت نکردن برگه جریمه رانندگی یا تخلفات جدّیتر به دروغگویی روی آوردهاند.
به عقیده رابرت فلدمن، روانشناس دانشگاه ماساچوست، افراد بالغ میخواهند چگونگی نگریستن دیگران به خود و نیز چگونگی نگریستن خودشان به خودشان را کنترل کنند.
به گفته فلدمن، مردم دروغ میگویند تا مطلوبتر و خوشایندتر جلوه کنند و در یک موقعیت اجتماعی، دیگران را تحت تاثیر قرار دهند. در واقع، آنها میخواهند عزّتنفس خود را بالا ببرند...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
🎞 #دیالوگ_ماندگار
ژاک: سختترين قسمت غواصی وقتیه که به انتهای آب ميرسی
جوانا: چرا؟
ژاک: برای بالا اومدن بايد يه دليل خيلی خوب داشته باشی، و پيدا کردن يه دليل خوب واقعاً کار سختيه...
🎥 #آبی_بیکران
🎬 #لوک_بسون
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
🎞 #دیالوگ_ماندگار
ژاک: سختترين قسمت غواصی وقتیه که به انتهای آب ميرسی
جوانا: چرا؟
ژاک: برای بالا اومدن بايد يه دليل خيلی خوب داشته باشی، و پيدا کردن يه دليل خوب واقعاً کار سختيه...
🎥 #آبی_بیکران
🎬 #لوک_بسون
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کسانیکه همه تلاششان در آن است که جامعه را در همان وضعیتی که هست نگاه دارند یا آنرا به مراحل عقبتری برگردانند و همواره از حفظ ارزشها سخن می گویند را چگونه میتوان تمدن ساز نامید؟ مگر نه اینست که تمدن را انسانهایی میسازند که به آنچه هست خرسند نیستند و همواره در تلاش رسیدن به اوج و تعالی اند؟
#چرا_تاریخ_میخوانیم
#امیرحسین_خنجی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کسانیکه همه تلاششان در آن است که جامعه را در همان وضعیتی که هست نگاه دارند یا آنرا به مراحل عقبتری برگردانند و همواره از حفظ ارزشها سخن می گویند را چگونه میتوان تمدن ساز نامید؟ مگر نه اینست که تمدن را انسانهایی میسازند که به آنچه هست خرسند نیستند و همواره در تلاش رسیدن به اوج و تعالی اند؟
#چرا_تاریخ_میخوانیم
#امیرحسین_خنجی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#کیت_میلت : «من هرگز فکر نمی کردم که این همه زن آگاه به جنسیت خود ببینم . حالا زنان ایران در مرکز مبارزه ما در جهان قرار گرفته اند» این گفته های او، در مراسم 8مارس در کنار زنان ایرانی بود. او ازمعدود فمینیست های علاقمند به فعالیتهای زنان شرقی و همراهی با آنها بود.
ازچشم گیرترین فعالیت های میلت، ترکیب هنر با مسائل اجتماعی،جنسیتی و مبانی فمینیستی بوده است. میلت تاثیر مثبت این اقدامات را خود تجربه کرد و از همین مسیر توانست درنظریه پردازی فمینیست موج دوم ،تحولی جدی ایجادکند.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#کیت_میلت : «من هرگز فکر نمی کردم که این همه زن آگاه به جنسیت خود ببینم . حالا زنان ایران در مرکز مبارزه ما در جهان قرار گرفته اند» این گفته های او، در مراسم 8مارس در کنار زنان ایرانی بود. او ازمعدود فمینیست های علاقمند به فعالیتهای زنان شرقی و همراهی با آنها بود.
ازچشم گیرترین فعالیت های میلت، ترکیب هنر با مسائل اجتماعی،جنسیتی و مبانی فمینیستی بوده است. میلت تاثیر مثبت این اقدامات را خود تجربه کرد و از همین مسیر توانست درنظریه پردازی فمینیست موج دوم ،تحولی جدی ایجادکند.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پرواز فکر و اندیشه
یاران همراه از فردا به صورت مستمر با داستان #قلعه_حیوانات اثر جاودانه جورج اورول در خدمت تون خواهیم بود 😊🌹
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#قلعه_حیوانات - جورج اورول - قسمت سی و یکم
وقتي حيوانات فكر ميكردند كه چطور و تحت چه شرايطي كار كرده اند و بر چه ناملايماتي فائق آمده اند و وقتي به زماني كه پره هاي آسياب به كار افتد و رفاهي كه در زندگي آنان به وجود خواهدآمد فكر ميكردند خستگي از تنشان خارج مي شد و دورادور آسياب جست و خيز ميكردند و غريو شادي مي كشيدند.
ناپلئون به شخصه در ملازمت سگها و جوجه خروسش براي بازديد كار آمد وبه همه حيوانات شخصا تبريك گفت و اعلام داشت كه آسياب به اسم آسياب ناپلئون ناميده خواهد شد.
دو روز بعد حيوانات براي جلسه فوق العاده به طويله احضار شدند و وقتي ناپلئون اعلام كرد كه الوارها را به فردريك فروخته و واگن او براي حمل م يرسد،جملگي از تعجب بر جا خشك شدند. حقيقت امر اين بود كه ناپلئون در تمام مدتي كه به دوستي پيل كينگتن تظاهر ميكرد، در خفا مشغول زد و بند با فردريك بود.
با فاكس وود قطع رابطه شد و پيامهاي دشنام آميزي براي پي لكينگتن فرستاده شد، به كبوترها گفته شد ديگر به پينچ فيلد نروند و شعار را از "مرگ بر فردريک" به "مرگ بر پي لكينگتن" تغيير دهند. و ناپلئون حيوانات را مطمئن ساخت كه داستان حمله به قلعه حيوانات افسانه بوده است و در نقل بدرفتاري فردريك نسبت به حيواناتش بسيار اغراق شده است و چه بسا تمام شايعات از ناحيه سنوبال و عمالش ريشه گرفته باشد. هم چنين معلوم شد كه سنوبال در پينچ فيلد نيست و هرگز در تمام عمرش قدم به آنجا نگذاشته است ، بلكه در رفاه و تجمل نسبي در فاكس وود زندگي مي كند و در حقيقت سالهاست جيره خوار پيل كينگتن است .
خوكها از نيرنگي كه ناپلئون زده بود يعني با تظاهر به دوستي با پيل كينگتن، فردريك را وادار كرده بود دوازده ليره قيمت الوار را بالا ببرد،خيلي كيف كردند. سكوئيلر مي گفت فضيلت ناپلئون در اين است كه به هيچكس اعتماد ندارد و اين عدم اعتماد را نسبت به فردريك هم نشان داده است .فردريك مي خواسته قيمت الوار را با قطعه كاغذي كه به آن چك مي گويند بپردازد اما ناپلئون هشيار قبول نكرده و گفته است بايد تمام مبلغ با اسكناس پنج ليره اي و آن هم قبل از حمل جنس پرداخت شود و فردريك وجه را پرداخته و مبلغ درست معادل قيمت خريد ماشين آلات آسياب بادي است . در خلال اين احوال الوارها را با سرعت تمام حمل مي كردند.
پس از آنكه همه را بردند جلسه خصوصي ديگري در طويله تشكيل شد تا حيوانات اسكناسهاي فردريك را ببينند. ناپلئون با لبخندي حاكي از موفقيت و در حالي كه هر دو نشانش را زيب پيكر ساخته بود روي بستري از كاه بالاي سكو آرميده بود. در كنارش پولها در يك ظرف چيني بطور منظم چيده شده بود. حيوانات يكي يكي و با آرامي از جلو آن گذشتند و با دقت بسيار به آن خيره شدند .باكسر پوزه اش را براي بو كردن اسكناسها جلو برد و كاغذهاي نازك را به خش وخش انداخت.
سه روز بعد هياهوي عجيبي برپا شد. ويمپر با رنگ پريده به سرعت با دوچرخه از راه رسيد، دوچرخه را در حياط انداخت مستقيما به ساختمان رفت.پس از يك لحظه صداي غرش خشم آلودي از عمارت ناپلئون بلند شد. خبر واقعه چون بمبي در قلعه تركيد. اسكناسها جعلي بود و فردريك الوارها را در ازاي هيچ خريده بود.
ناپلئون حيوانات را احضار كرد و با صداي وحشتناكي حكم اعدام فردريك را صادر نمود. گفت او را پس از دستگير كردن زنده زنده خواهند جوشاند . در ضمن حيوانات را آگاه ساخت كه بايد انتظار بدتري هم داشت ،چه بسا فردريك و كسانش در هر دقيقه حمله اي را كه مدتها انتظارش مي رفت آغاز كنند...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#قلعه_حیوانات - جورج اورول - قسمت سی و یکم
وقتي حيوانات فكر ميكردند كه چطور و تحت چه شرايطي كار كرده اند و بر چه ناملايماتي فائق آمده اند و وقتي به زماني كه پره هاي آسياب به كار افتد و رفاهي كه در زندگي آنان به وجود خواهدآمد فكر ميكردند خستگي از تنشان خارج مي شد و دورادور آسياب جست و خيز ميكردند و غريو شادي مي كشيدند.
ناپلئون به شخصه در ملازمت سگها و جوجه خروسش براي بازديد كار آمد وبه همه حيوانات شخصا تبريك گفت و اعلام داشت كه آسياب به اسم آسياب ناپلئون ناميده خواهد شد.
دو روز بعد حيوانات براي جلسه فوق العاده به طويله احضار شدند و وقتي ناپلئون اعلام كرد كه الوارها را به فردريك فروخته و واگن او براي حمل م يرسد،جملگي از تعجب بر جا خشك شدند. حقيقت امر اين بود كه ناپلئون در تمام مدتي كه به دوستي پيل كينگتن تظاهر ميكرد، در خفا مشغول زد و بند با فردريك بود.
با فاكس وود قطع رابطه شد و پيامهاي دشنام آميزي براي پي لكينگتن فرستاده شد، به كبوترها گفته شد ديگر به پينچ فيلد نروند و شعار را از "مرگ بر فردريک" به "مرگ بر پي لكينگتن" تغيير دهند. و ناپلئون حيوانات را مطمئن ساخت كه داستان حمله به قلعه حيوانات افسانه بوده است و در نقل بدرفتاري فردريك نسبت به حيواناتش بسيار اغراق شده است و چه بسا تمام شايعات از ناحيه سنوبال و عمالش ريشه گرفته باشد. هم چنين معلوم شد كه سنوبال در پينچ فيلد نيست و هرگز در تمام عمرش قدم به آنجا نگذاشته است ، بلكه در رفاه و تجمل نسبي در فاكس وود زندگي مي كند و در حقيقت سالهاست جيره خوار پيل كينگتن است .
خوكها از نيرنگي كه ناپلئون زده بود يعني با تظاهر به دوستي با پيل كينگتن، فردريك را وادار كرده بود دوازده ليره قيمت الوار را بالا ببرد،خيلي كيف كردند. سكوئيلر مي گفت فضيلت ناپلئون در اين است كه به هيچكس اعتماد ندارد و اين عدم اعتماد را نسبت به فردريك هم نشان داده است .فردريك مي خواسته قيمت الوار را با قطعه كاغذي كه به آن چك مي گويند بپردازد اما ناپلئون هشيار قبول نكرده و گفته است بايد تمام مبلغ با اسكناس پنج ليره اي و آن هم قبل از حمل جنس پرداخت شود و فردريك وجه را پرداخته و مبلغ درست معادل قيمت خريد ماشين آلات آسياب بادي است . در خلال اين احوال الوارها را با سرعت تمام حمل مي كردند.
پس از آنكه همه را بردند جلسه خصوصي ديگري در طويله تشكيل شد تا حيوانات اسكناسهاي فردريك را ببينند. ناپلئون با لبخندي حاكي از موفقيت و در حالي كه هر دو نشانش را زيب پيكر ساخته بود روي بستري از كاه بالاي سكو آرميده بود. در كنارش پولها در يك ظرف چيني بطور منظم چيده شده بود. حيوانات يكي يكي و با آرامي از جلو آن گذشتند و با دقت بسيار به آن خيره شدند .باكسر پوزه اش را براي بو كردن اسكناسها جلو برد و كاغذهاي نازك را به خش وخش انداخت.
سه روز بعد هياهوي عجيبي برپا شد. ويمپر با رنگ پريده به سرعت با دوچرخه از راه رسيد، دوچرخه را در حياط انداخت مستقيما به ساختمان رفت.پس از يك لحظه صداي غرش خشم آلودي از عمارت ناپلئون بلند شد. خبر واقعه چون بمبي در قلعه تركيد. اسكناسها جعلي بود و فردريك الوارها را در ازاي هيچ خريده بود.
ناپلئون حيوانات را احضار كرد و با صداي وحشتناكي حكم اعدام فردريك را صادر نمود. گفت او را پس از دستگير كردن زنده زنده خواهند جوشاند . در ضمن حيوانات را آگاه ساخت كه بايد انتظار بدتري هم داشت ،چه بسا فردريك و كسانش در هر دقيقه حمله اي را كه مدتها انتظارش مي رفت آغاز كنند...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#قلعه_حیوانات - جورج اورول - قسمت سی و دوم
در تمام راه هاي قلعه قراول گمارده شد و به علاوه چهار كبوتر با پيامهاي مسالمت آميز و به اميد تجديد روابط حسنه با پيل كينگتن به فاك سوود اعزام شدند.
صبح روز بعد حمله آغاز شد. حيوانات مشغول خوردن صبحانه بودند كه فردريك با اعوان و انصارش از دروازه پنج كلوني وارد شدند. حيوانات با رشادت تمام يورش بردند، اما اين بار فتح و ظفر به آساني جنگ گاوداني نصيبشان نمي شد. آدمها پانزده نفر بودند و شش تفنگ داشتند و به مجردي كه حيوانات به فاصله پنجاه متري رسيدند شليك كردند. حيوانات تاب مقاومت در مقابل گلول هها را نياوردند و با وجود كوششهاي ناپلئون و باكسر، به عقب رانده شدند، عده اي هم مجروح شدند.
همه داخل ساختمان جمع شدند و با احتياط از شكافهاي در و سوراخهاي كليد مراقب خارج بودند. همه ي چراگاه و آسياب بادي دست دشمن بود. در آن لحظه ناپلئون هم تكليفش را نميدانست ،دمش منقبض شده بود، بدون اداي يك كلمه بالا و پايين قدم ميزد. چشمها به فاكس وود دوخته شده بود. اگر پي لكينگتن و كسانش به ياري مي آمدند هنوز امكان پيروزي بود. اما همان چهار كبوتر قاصد برگشتند، يكي از آنها حامل تكه كاغذي بود رويش با مداد نوشته شده بود: " تا چشمت كور!"
فردريك و كسانش اطراف آسياب بادي توقف كرده بودند و حيوانات را نگاه مي كردند. زمزمه اي حاكي از ترس بلند شد، چه دو تن از آدمها اهرم و پتك دست گرفته بودند و مي خواستند آسياب بادي را خراب كنند.
ناپلئون فرياد كشيد: "رفقا شجاع باشيد، چنين كاري امكان پذير نيست، ديوارهاي آسياب ضخيمتر از آن است كه با اهرم و پتك حتي ظرف يك هفته خراب شود."
اما بنجامين كه حركات آدمها را با دقت زير نظر گرفته بود و مي ديد كه آن دو نفر مشغول كندن چاله اي نزديك پايه آسياب هستند، پوزه ي درازش را با وضعي كه از آن تمسخر مي باريد تكان داد و گفت: "همين حدس را ميزدم ، نمي بينيد دارند چه مي كنند ؟ يك لحظه ديگر چاله پر از مواد منفجره است."
حيوانات هراسان منتظر بودند. ديگر امكان خارج شدن و حمله نبود. پس از چند دقيقه ديدند كه آدمها از هر سو ميدوند و متعاقب آن غرش كركننده اي برخاست . كبوترها به هوا پريدند و همه حيوانات، جز ناپلئون با شكم خود را روي زمين انداختند. وقتي برخاستند لكه عظيمي از دود سياه ، محوط هاي را كه آسياب بادي در آن قرار داشت در برگرفته بود. نسيم به تدريج دود را پراكنده كرد. ديگر آسياب وجود نداشت !
با ديدن اين منظره ترس و نوميدي لحظه قبل زايل شد و حيوانات با فرياد انتقامجويي و بي آنكه منتظر دستور شوند دسته جمعي به جلو يورش بردند و به طرف دشمن تاختند. به گلوله هاي آتشباري كه بر سرشان ميباريد توجهي نداشتند. جنگ سختي درگرفت . آدمها شليك مي كردند و وقتي حيوانات نزديك مي آمدند با چوب دستي و پوتينهاي سنگين حمله ميكردند.
يك گاو و سه گوسفند و دو غاز كشته شدند بقيه همه مجروح بودند. حتي ناپلئون كه از پشت سر عمليات را اداره ميكرد نوك دمش با ساچمه بريده شد. آدمها هم از آسيب بي نصيب نماندند. سر سه نفرشان از ضربه سم باكسر شكست و شكم يكي با شاخ گاوي دريده شد. شلوار يكي را جسي و بلوبل جر دادند و وقتي نه سگ گارد مخصوص ناپلئون كه در پناه پرچينها كمين كرده بودند، پارس كنان اطراف آدميان سبز شدند، وحشت همه را فرا گرفت و متوجه شدند كه در خطر محاصره اند.
فردريك با فرياد به كسانش دستور داد تا امكان باقي است از معركه خارج شوند و لحظه بعد دشمن ترسو در حال فرار بود .حيوانات آنها را تا انتهاي مزرعه دنبال كردند و با چند لگد آخرين آنها را از ميان پرچينهاي خاردار بيرون راندند ...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#قلعه_حیوانات - جورج اورول - قسمت سی و دوم
در تمام راه هاي قلعه قراول گمارده شد و به علاوه چهار كبوتر با پيامهاي مسالمت آميز و به اميد تجديد روابط حسنه با پيل كينگتن به فاك سوود اعزام شدند.
صبح روز بعد حمله آغاز شد. حيوانات مشغول خوردن صبحانه بودند كه فردريك با اعوان و انصارش از دروازه پنج كلوني وارد شدند. حيوانات با رشادت تمام يورش بردند، اما اين بار فتح و ظفر به آساني جنگ گاوداني نصيبشان نمي شد. آدمها پانزده نفر بودند و شش تفنگ داشتند و به مجردي كه حيوانات به فاصله پنجاه متري رسيدند شليك كردند. حيوانات تاب مقاومت در مقابل گلول هها را نياوردند و با وجود كوششهاي ناپلئون و باكسر، به عقب رانده شدند، عده اي هم مجروح شدند.
همه داخل ساختمان جمع شدند و با احتياط از شكافهاي در و سوراخهاي كليد مراقب خارج بودند. همه ي چراگاه و آسياب بادي دست دشمن بود. در آن لحظه ناپلئون هم تكليفش را نميدانست ،دمش منقبض شده بود، بدون اداي يك كلمه بالا و پايين قدم ميزد. چشمها به فاكس وود دوخته شده بود. اگر پي لكينگتن و كسانش به ياري مي آمدند هنوز امكان پيروزي بود. اما همان چهار كبوتر قاصد برگشتند، يكي از آنها حامل تكه كاغذي بود رويش با مداد نوشته شده بود: " تا چشمت كور!"
فردريك و كسانش اطراف آسياب بادي توقف كرده بودند و حيوانات را نگاه مي كردند. زمزمه اي حاكي از ترس بلند شد، چه دو تن از آدمها اهرم و پتك دست گرفته بودند و مي خواستند آسياب بادي را خراب كنند.
ناپلئون فرياد كشيد: "رفقا شجاع باشيد، چنين كاري امكان پذير نيست، ديوارهاي آسياب ضخيمتر از آن است كه با اهرم و پتك حتي ظرف يك هفته خراب شود."
اما بنجامين كه حركات آدمها را با دقت زير نظر گرفته بود و مي ديد كه آن دو نفر مشغول كندن چاله اي نزديك پايه آسياب هستند، پوزه ي درازش را با وضعي كه از آن تمسخر مي باريد تكان داد و گفت: "همين حدس را ميزدم ، نمي بينيد دارند چه مي كنند ؟ يك لحظه ديگر چاله پر از مواد منفجره است."
حيوانات هراسان منتظر بودند. ديگر امكان خارج شدن و حمله نبود. پس از چند دقيقه ديدند كه آدمها از هر سو ميدوند و متعاقب آن غرش كركننده اي برخاست . كبوترها به هوا پريدند و همه حيوانات، جز ناپلئون با شكم خود را روي زمين انداختند. وقتي برخاستند لكه عظيمي از دود سياه ، محوط هاي را كه آسياب بادي در آن قرار داشت در برگرفته بود. نسيم به تدريج دود را پراكنده كرد. ديگر آسياب وجود نداشت !
با ديدن اين منظره ترس و نوميدي لحظه قبل زايل شد و حيوانات با فرياد انتقامجويي و بي آنكه منتظر دستور شوند دسته جمعي به جلو يورش بردند و به طرف دشمن تاختند. به گلوله هاي آتشباري كه بر سرشان ميباريد توجهي نداشتند. جنگ سختي درگرفت . آدمها شليك مي كردند و وقتي حيوانات نزديك مي آمدند با چوب دستي و پوتينهاي سنگين حمله ميكردند.
يك گاو و سه گوسفند و دو غاز كشته شدند بقيه همه مجروح بودند. حتي ناپلئون كه از پشت سر عمليات را اداره ميكرد نوك دمش با ساچمه بريده شد. آدمها هم از آسيب بي نصيب نماندند. سر سه نفرشان از ضربه سم باكسر شكست و شكم يكي با شاخ گاوي دريده شد. شلوار يكي را جسي و بلوبل جر دادند و وقتي نه سگ گارد مخصوص ناپلئون كه در پناه پرچينها كمين كرده بودند، پارس كنان اطراف آدميان سبز شدند، وحشت همه را فرا گرفت و متوجه شدند كه در خطر محاصره اند.
فردريك با فرياد به كسانش دستور داد تا امكان باقي است از معركه خارج شوند و لحظه بعد دشمن ترسو در حال فرار بود .حيوانات آنها را تا انتهاي مزرعه دنبال كردند و با چند لگد آخرين آنها را از ميان پرچينهاي خاردار بيرون راندند ...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
Forwarded from Deleted Account
mekanism ghahr
Dr.farhang holakouee
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
#حکمت
#پارادوکس_نزدیکی
ما دوست داریم که به دیگری نزدیک شویم. اما نزدیکی به دیگری ما را به وحشت می اندازد. «پارادوکس نزدیکی» شوق به نزدیکی در عین هراس از آن است. اما چرا نزدیکی هراس آور است؟
نزدیکی راه دادن دیگری به حریم خلوت خود است. نیمه پنهان و خجول ما از پستوهای تاریک و تو بر توی وجود مان بیرون می خزد و شرمگینانه در برابر آینه نگاه دیگری عریان می ایستد. ما غالباً نیمه پنهان مان را جز در تاریکی نمی بینیم- مثل فیل مولانا که در دل تاریکخانه نشسته است و جز به کف دست دیده نمی شود. اما محرمیت در دل تاریکخانه روان ما شمع روشن می کند، و ما در پرتو آن یکباره موجود غریبه ای را می بینیم که خود ماست.
اما فقط این نیست. وقتی که برهنه در برابر دیگری تمام قامت می ایستیم، نگاه او ما را با تمام کژی ها و زشتی های پنهان مان می بیند. «من بی نقاب» ما در برابر نگاه دیگری پا به پا می شود و نگران است که مبادا او من را در عریانی آسیب پذیرم ببیند اما نخواهد.
محرمیت، یعنی عمیقترین سطح نزدیکی، وقتی دست می دهد که تو من را در برهنگی ام- یعنی بی نقاب و آسیب پذیر- ببینی، و بخواهی. هیچ چیز به اندازه این پذیرفتگی به ما امنیت و آرامش نمی بخشد. و در مقابل، هیچ چیز ما را چنان ویران نمی کند که دیگری ما را در عریانی مان ببیند اما نخواهد. فاصله میان شکفتگی و آشفتگی یک آغوش است!
#آرش_نراقی
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
#حکمت
#پارادوکس_نزدیکی
ما دوست داریم که به دیگری نزدیک شویم. اما نزدیکی به دیگری ما را به وحشت می اندازد. «پارادوکس نزدیکی» شوق به نزدیکی در عین هراس از آن است. اما چرا نزدیکی هراس آور است؟
نزدیکی راه دادن دیگری به حریم خلوت خود است. نیمه پنهان و خجول ما از پستوهای تاریک و تو بر توی وجود مان بیرون می خزد و شرمگینانه در برابر آینه نگاه دیگری عریان می ایستد. ما غالباً نیمه پنهان مان را جز در تاریکی نمی بینیم- مثل فیل مولانا که در دل تاریکخانه نشسته است و جز به کف دست دیده نمی شود. اما محرمیت در دل تاریکخانه روان ما شمع روشن می کند، و ما در پرتو آن یکباره موجود غریبه ای را می بینیم که خود ماست.
اما فقط این نیست. وقتی که برهنه در برابر دیگری تمام قامت می ایستیم، نگاه او ما را با تمام کژی ها و زشتی های پنهان مان می بیند. «من بی نقاب» ما در برابر نگاه دیگری پا به پا می شود و نگران است که مبادا او من را در عریانی آسیب پذیرم ببیند اما نخواهد.
محرمیت، یعنی عمیقترین سطح نزدیکی، وقتی دست می دهد که تو من را در برهنگی ام- یعنی بی نقاب و آسیب پذیر- ببینی، و بخواهی. هیچ چیز به اندازه این پذیرفتگی به ما امنیت و آرامش نمی بخشد. و در مقابل، هیچ چیز ما را چنان ویران نمی کند که دیگری ما را در عریانی مان ببیند اما نخواهد. فاصله میان شکفتگی و آشفتگی یک آغوش است!
#آرش_نراقی
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
جمعه مرد با احساسی ست،
که دلش معشوقه ای زیبا می خواهد،
که دست های ظریفش را بگیرد و ببوسد
جمعه زنِ دل نازکی ست،
که دلش همزبانی می خواهد،
با دست های قوی
و انگشت هایی آماده ی نوازشِ چند تار مو
جمعه وقتی این چیزها را ندارد
عجیب دلش می گیرد!
#شیما_سبحانی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
جمعه مرد با احساسی ست،
که دلش معشوقه ای زیبا می خواهد،
که دست های ظریفش را بگیرد و ببوسد
جمعه زنِ دل نازکی ست،
که دلش همزبانی می خواهد،
با دست های قوی
و انگشت هایی آماده ی نوازشِ چند تار مو
جمعه وقتی این چیزها را ندارد
عجیب دلش می گیرد!
#شیما_سبحانی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
ایا رابطه ی بین نیمه تاریک وجود ما با باورهای ما داره؟
نقش نیمه تاریک وجود در پیدا کردن نیمه گمشده به چه صورت هست ؟
دبی فورد در باره ي خودش ميگه:" من با مردهاي زيادي آشنا مي شدم اما انگار هيچ كدوم از كساني كه من دوستشون مي داشتم، من رو نمي خواستن و سريع من رو ترك مي كردن.من خودم رو دوست نداشتم. اين دوست نداشتن رو در نيمه ي تاريكم پنهان مي كردم. اما همين باعث مي شد همه چيز و همه كس، فقدان عشقي را كه به خودم داشتم،به من باز مي تاباندند.
(يعني هر كس كه با من آشنا مي شد صفت دوست نداشتن من رو ، كه در درونم پنهانش كرده بودم، دريافت مي كرد و اون هم بعد از مدتي احساس مي كرد من رو دوست نداره و اين درسي بوده كه تكرار ميشده).
پس پاک کردن باورها چ نقشی مهمی میتونه در زندگی ما داشته باشه؟
دبي فورد ميگه وقتي صفاتي كه در من بود و به خاطر اون ها خودم رو دوست نداشتم، پذيرفتم و ياد گرفتم با پذيرش نيمه ي تاريكم، خودم رو دوست داشته باشم،آن وقت، مرداني را يافتم كه من را مي پذيرفتند و دوست مي داشتند.
#نیمه_تاریک
#دبی_فورد
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
ایا رابطه ی بین نیمه تاریک وجود ما با باورهای ما داره؟
نقش نیمه تاریک وجود در پیدا کردن نیمه گمشده به چه صورت هست ؟
دبی فورد در باره ي خودش ميگه:" من با مردهاي زيادي آشنا مي شدم اما انگار هيچ كدوم از كساني كه من دوستشون مي داشتم، من رو نمي خواستن و سريع من رو ترك مي كردن.من خودم رو دوست نداشتم. اين دوست نداشتن رو در نيمه ي تاريكم پنهان مي كردم. اما همين باعث مي شد همه چيز و همه كس، فقدان عشقي را كه به خودم داشتم،به من باز مي تاباندند.
(يعني هر كس كه با من آشنا مي شد صفت دوست نداشتن من رو ، كه در درونم پنهانش كرده بودم، دريافت مي كرد و اون هم بعد از مدتي احساس مي كرد من رو دوست نداره و اين درسي بوده كه تكرار ميشده).
پس پاک کردن باورها چ نقشی مهمی میتونه در زندگی ما داشته باشه؟
دبي فورد ميگه وقتي صفاتي كه در من بود و به خاطر اون ها خودم رو دوست نداشتم، پذيرفتم و ياد گرفتم با پذيرش نيمه ي تاريكم، خودم رو دوست داشته باشم،آن وقت، مرداني را يافتم كه من را مي پذيرفتند و دوست مي داشتند.
#نیمه_تاریک
#دبی_فورد
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
چطور ميشود به يك پروانه تبديل شد؟
"بايد آنقدر آرزو و اشتياق پرواز داشته باشي كه
ديگر دلت نخواهد كرم باقي بماني."
اما زخمهاي التيام نيافته ي زندگي همچون چسب به ديواره قصه ي زندگي هر شخص چنان ميچسبد كه به او اجازه خروج از محدوده مشخص قصه هايش را نميدهد.
تا زخمهاي خود را شفا ندهيم
در پيله كرم باقي خواهيم ماند.
#دبي_فورد،
#راز_سايه
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
چطور ميشود به يك پروانه تبديل شد؟
"بايد آنقدر آرزو و اشتياق پرواز داشته باشي كه
ديگر دلت نخواهد كرم باقي بماني."
اما زخمهاي التيام نيافته ي زندگي همچون چسب به ديواره قصه ي زندگي هر شخص چنان ميچسبد كه به او اجازه خروج از محدوده مشخص قصه هايش را نميدهد.
تا زخمهاي خود را شفا ندهيم
در پيله كرم باقي خواهيم ماند.
#دبي_فورد،
#راز_سايه
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
هیچ کشوری مادامی که زنان را کنار گذاشتهاند نمیتواند پیشرفت کند: هیچ ملتی نمیتواند ادعای ساختن تمدن داشته باشد و از آن احساس غرور کند مادامی که زنان از داشتن حقوق مساوی با مردان محروم هستند…
#بخشی_از_بیانیه_ی_ائتلاف_زنان_در
سال_1331_ک_با_مخالفت_شدید_روبرو_شد
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
هیچ کشوری مادامی که زنان را کنار گذاشتهاند نمیتواند پیشرفت کند: هیچ ملتی نمیتواند ادعای ساختن تمدن داشته باشد و از آن احساس غرور کند مادامی که زنان از داشتن حقوق مساوی با مردان محروم هستند…
#بخشی_از_بیانیه_ی_ائتلاف_زنان_در
سال_1331_ک_با_مخالفت_شدید_روبرو_شد
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
ﻣﺮﺩ ﺍﺣﻤﻖ ﻣﺮﺩیست که ﻫﻤﯿﺸﻪ فکر ﻣﻮﺍﻇﺒﺖ ﺍﺯ ﺯﻥ ﺍﺳﺖ تا مبادا به ﺍﻭ ﺧﯿﺎﻧﺖ کند.
ﻭ ﻣﺮﺩ عاقل، ﻣﺮﺩﯾﺴﺖ که ﻗﻠﺐ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ پر میکند ﺗﺎ جا ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺮﺳﻪ ﺯﺩﻥ ﻣﺮﺩﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎﻗﯽ ﻧﻤﺎند
#امیلی_برونته
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
ﻣﺮﺩ ﺍﺣﻤﻖ ﻣﺮﺩیست که ﻫﻤﯿﺸﻪ فکر ﻣﻮﺍﻇﺒﺖ ﺍﺯ ﺯﻥ ﺍﺳﺖ تا مبادا به ﺍﻭ ﺧﯿﺎﻧﺖ کند.
ﻭ ﻣﺮﺩ عاقل، ﻣﺮﺩﯾﺴﺖ که ﻗﻠﺐ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ پر میکند ﺗﺎ جا ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺮﺳﻪ ﺯﺩﻥ ﻣﺮﺩﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎﻗﯽ ﻧﻤﺎند
#امیلی_برونته
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
جوانمردا ...
همچنانکه محالست که علم انبیا و اولیا در حوصله جنین گنجد ، همچنین می دان که محالست که علم آن جهان در حوصله عقل و تمییز گنجد !
و این را ایمان به غیب خوانند .
چون دیده دل باز شود ، یقین بداند که آدمی را چیزی در راه است که هنوز از آن دور است ، ولیکن به عاقبت بدان خواهد رسیدن .
#نامهها
#عینالقضات_همدانی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
جوانمردا ...
همچنانکه محالست که علم انبیا و اولیا در حوصله جنین گنجد ، همچنین می دان که محالست که علم آن جهان در حوصله عقل و تمییز گنجد !
و این را ایمان به غیب خوانند .
چون دیده دل باز شود ، یقین بداند که آدمی را چیزی در راه است که هنوز از آن دور است ، ولیکن به عاقبت بدان خواهد رسیدن .
#نامهها
#عینالقضات_همدانی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️